next page

fehrest page

back page

3 - آيـا مـؤ مـنـى كه قبلا كافر بوده قبل از ايمان كفر داشته يا نه ؟ اگر جواب منفى بدهند اين مكابره است ، و اگر جواب مثبت دهند اين پرسش مطرح مى شود كه آيا در آن زمان ، كفر او، مورد غضب خداوند بوده و سپس ايمان او مورد رضايت او هست يا نه ؟ اگر بگويند از كفر او راضى بوده ، كه در اين صورت خود آنان كافرند وگرنه كلامشان باطل است .(265)
در دليل چهارم آمده بود، كسى كه ايمان آورده هدايت يافته است و بعد از هدايت ، گمراهى معنا ندارد، اين نيز تمام نيست ، زيرا هدايت داراى انواع مختلف و درجات گوناگون است ؛ هدايت تكوينى شامل انسان و غير آن مى شود و هدايت تشريعى همه انسانها را در بر مى گيرد و اما هدايت به معناى خاص آن كـه گـاهـى از آن بـه نـام تـوفـيـق الهـى يـاد مـى شـود، فـقط عده اى خاص از بندگان خدا از آن بهره مند مى شوند و روشن است كه پذيرش ‍ هدايت تـشـريـعـى اجـبـارى نـخـواهـد بـود و اگـر مـراد مـسـتـدل از ايـمـان ، هـدايـت بـه ايـن مـعـنـا بـاشـد - هـمـچـنـانـكـه اصل آن اجبارى نيست - استمرار آن نيز همراه با اضطرار نمى باشد، زيرا انسان پيوسته از اختيار برخوردار است و اگر منظور هدايت به معناى خاص بـاشـد، ايـن هـدايـت ، شـامـل هـر كـسـى نـمـى شـود و مـسـتـلزم فـراهـم شـدن زمـيـنـه هـايـى از قـبـيـل پـذيـرش هـدايـت عـام و التـزام بـه آن و ... مـى بـاشـد و ديـگـر ايـن كـه انـسـان خـودش را در مـعـرض نـزول عـنايت خاص ‍ خدا و وزش نسيم رحمت قرار دهد.(266) برعكس ، اگر اين زمينه ها فراهم نگردد(267) و يا از بين برود(268) انسان از اين هدايت و عنايت خاص ‍ محروم مى گردد و از او سلب توفيق مى شود.
در اين قسمت به همين قدر اكتفا نموده ، زيرا تفصيل اين مساءله خود، بحث مجزايى را طلب مى كند و از طرفى در تفاسير نيز در حد مناسبى از آن بحث شده است .(269)
اما در مورد استدلالى كه شهيد ثانى آن را بيان فرمود چند نكته قابل تاءمل است :
اول :
ايـن ادعـا كـه ايـمـان انـسـان از بـاب عـلم حـضـورى مـانـنـد عـلم نـفـس بـه خـودش ، مـى بـاشـد در مـورد تـمـام مـؤ مـنـان و بـه صـورت يـك اصل كلى قابل قبول نيست و حصول چنين ايمانى براى عامه مردم در عمل ممكن نيست ؛ بنابراين ، مكلف به آن نمى باشند؛ علامه مجلسى در اين باره مى نويسد:
((در ادعـيـه كـثـيـره ، اسـتـعـاذه از زوال ايـمـان بـه مـضـلات فـتـن وارد شـده اسـت و حـق آن اسـت كـه اگـر ايـمـان بـه مـرتـبـه يـقـيـن كـامـل بـرسـد زوالش بـه حـسـب عـادت مـمـتـنـع اسـت ، امـا بـلوغـش بـه ايـن حـد نـادر اسـت و آن مـخـصـوص انـبـيـاء و اوصـيـا عـليـهـم السـلام و اكـمـل مـؤ مـنـان اسـت ... و تـكـليـف عـامـه خـلق بـه آن حـرج اسـت ، بـلكـه از قـبـيـل تـكـليـف بـه محال است ، ظاهرش آن است كه در ايمان اكثر خلق ظن قوى كه نفس به آن مطمئن گردد كافى باشد.
در زوال مـثـل ايـن ايـمـان شـك نـيـسـت كـه مـمـكـن اسـت و درجـات ايـمـان بـسـيـار اسـت ... و در بـعـضـى مـمـكـن اسـت كـه زايـل گـردد بـه شـك ، بـلكـه بـه انـكـار بـرگـردد و آن ايـمـان بـه مـعـاد اسـت ، و در بـعـضـى زوالش مـمـكـن نـيـسـت نـه بـه قـول و نـه بـه اعـتـقـاد و نـه بـه فـعـل و در بـعـضـى زوالش بـه قـول و فـعـل نـه بـه اعـتـقـاد مـانـنـد جـمـعـى از كـفـره كـه عـلم بـه صـدق رسـول الله (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) داشـتـنـد، امـا از بـراى اغـراض بـاطـله دنـيـويـه ، انـكـار مـى كـردنـد اشـد انـكـار مـانـنـد ابوجهل .
...پـس تـقـديـر اشـتـراط يـقـيـن و جـزم در ايـمـان شـكـى نـيـسـت در آنـكـه مـشـروط اسـت بـه عـدم انـكـار ظـاهـرى ؛ پـس مـمـكـن اسـت ارتـداد بـه كـفـر و زوال ايـمـان يـا بـه انـكـار ظـاهـرى يـا بـه فـعـل امـرى كـه شـارع حـكـم بـه حـصـول كـفـر فـرمـوده اسـت نـزد آن فـعـل ، مـثـل سـجـده بـت يـا قـتـل پـيـغـمـبـر يـا امـام عـليـهـمـاالسـلام و القـاى مـصـحـف در قـاذورات و اسـتـخـفـات بـه كـعـبـه و امثال آن )).(270)
دوم :
نـاگـفـتـه نـمـانـد كـه در كـفـايـت ايـمـانـى كـه بـا ظـن قـوى حـاصـل شـود مـحـل تـاءمـل اسـت ، امـا هـمـچـنـانـكـه گـذشـت در حـصـول آن بـه نـحـو يـقـيـنـى كـه از بـاب عـلم حضورى (271) باشد نيز سخن (272) بسيار است ؛ بنابراين ، ايمان مؤ منان عمدتا از باب علم حـصـولى مـى بـاشـد و عـلم نـيـز يك امر تشكيك بردار و داراى مراتب و درجات است .(273) و چه بسا ممكن است ، شبهه اى عارض شود و علم مؤ من را زايل كند و او به دنبال حل آن نرود.
سوم :
مـتـعـلق ايـمـان ، در تـصـديـق و يـقـيـن بـه اصـل وجـود ذات اقـدس مـنـحـصـر نـمـى شـود، بـلكـه صـفـات او، روز رسـتـاخـيـز، ارسـال رسـل ، انـزال كـتـب و... را نـيـز در بـر مـى گـيـرد و چـه بـسـا مـمـكـن اسـت ايـمـان مـؤ مـن بـه بـعـضـى از ايـن امـور متزلزل شود و به عللى تبديل به شك و... گردد.
چهارم :
گـاهـى در اصـول اعـتـقـادى و مـعـارف ، سـخـن از يـقين مطرح مى شود، اما مراد از آن ، مراتب و درجات عالى ايمان است و طبق بعضى از روايات مقام يقين بـالاتـر از ايـمـان اسـت و كـسـى كـه بـديـن مـقـامـات دسـت يـابـد عـادتـا مـمـكـن نـيـسـت كـه ايـمـانـش زايـل گـردد و ايـن مـنـافـات نـدارد بـا ايـن كـه درجـات پـايـيـن و مـتـوسـط آن بـه جـهـت عـللى دچـار تـغـيـيـر، تبديل و زوال گردد.(274)
پنجم :
طـبـق ظـاهـر تـعـداد زيـادى از آيـات (275) و روايـات ، امـكان عارض شدن كفر بر ايمان وجود دارد و شهيد ثانى نيز به اين مطلب تصريح دارد و قول به امكان را ارجح مى داند.
از آنچه بيان شد، نتيجه مى گيريم كه زوال ايمان (ولو براى عده اى ) امكان پذير است ؛ پس مرتد شدن آنها ممكن مى باشد.
پرسش سوم : آيا بايد ثواب دائمى و خالص باشد؟
در بحثهايى كه در قسمت نقد دليل معتقدان ((احباط)) گذشت ، در زمينه دوام استحقاق ثواب و عقاب و خالص بودن آنها مباحث نسبتا مفصلى ارائه شد و از اين جهت نيازى به تكرار آن نيست و در اين قسمت به ذكر چند مطلب اكتفا مى شود:
1 - اثـبـات دوام و خـلوص اسـتـحـقـاق ثـواب بـر طـبـق تـمـام مـبـانـى امـكـان پـذيـر نـيـسـت ، زيـرا بـراى كـسـى كـه اصـل اسـتـحـقـاق ثـواب را نـمـى پذيرد، اثبات لزوم و بايسته بودن هميشگى و خالص بودن ثواب ، بى معنا خواهد بود و اگر بر طبق بعضى از مـبـانـى مـمـكـن بـاشـد وليـكـن اثـبـات دوام و خـلوص آن بـه طـور مـطـلق و بـدون هـيـچ شـرط، خـالى از اشكال نيست .
2 - بـيـن اسـتـحـقـاق ثـواب دائم و خـالص ، و وقـوع آن تـفـاوت وجود دارد و بديهى است كه وقوع ثواب و عقابى كه هر دو دائمى و خالص باشند، قابل جمع نيستند و با يكديگر سازگار نمى باشند.
3 - بـرفـرض ايـنـكـه مـرتـد به وسيله ايمانش مستحق ثواب هميشگى و خالص ، و به سبب ارتدادش مستحق عقاب باشد، ولى حبط ثواب او محظورى نـدارد، زيـرا بـر طـبـق مـبـنـاى تـجـسـم اعـمـال ، مـرتـد بـا ارتـداد خـويـش آن صـورت مـلكـوتـى حـاصـل از ايـمـان را از بـيـن مـى بـرد و فـقـط مـسـتـحـق عـقـاب دائم مـى گـردد و بـر طـبـق قـرار دادى بـودن ثـواب و عـقـاب ، حـبـط ايـمـان و اعـمـال او بـر خـلاف قـرار داد نـمـى بـاشـد، زيـرا اگـر ارتـداد حاصل نمى شد از ثواب دائم و خالص بهره مند مى گشت ، و اگر ثواب را از باب تـفـضـل بـدانيم و استحقاق آن را نپذيريم ، مساءله روشن تر است ، چون بنده اى كه بر طبق وظيفه بندگيش ‍ ايمان پيدا كرده است مستحق هيچ ثوابى نـمـى بـاشـد؛ البـتـه ايـن شـايـسـتـگـى و صـلاحـيـت را پـيـدا مـى كـنـد كـه ذات اقـدس الهـى بـه او از بـاب تفضل ، ثواب عطا كند، اما اينكه حتما خالص و هميشگى و بدون شرط و آن هم به صورت استحقاق باشد، چنين نيست ؛ بنابراين ، اگر او مرتد شد، گـذشـتـه اش را هـدر داده و آن صـلاحـيـت را از دسـت مـى دهـد؛ و در هـر صـورت ، حـبـط ايـمـان و اعـمـال مـرتـد قـطـعـى اسـت و بـا آنـچـه بـيـان شـد، روشـن شـد كـه ايـن نـظـر (كـه مـرتـد در قـبـال ايـمـان قـبـل از ارتـدادش مـسـتـحـق ثـواب مـى شـود و ارتـداد آن را از بـيـن مـى بـرد) نـظـرى اسـت معقول و قابل قبول مى باشد و فرضيه دوام و خلوص ‍ ثواب ، موجب منع آن نمى گردد.
خاتمه
در خاتمه اين فصل رابطه بين ((حبط اعمال )) و ((توبه )) و ((شفاعت )) به اختصار بيان مى گردد.
رابطه حبط اعمال و توبه
در زمـيـنـه رابـطـه بـيـن حـبـط اعـمـال و تـوبـه پـرسـشـهـاى مـتـعـددى قـابـل طـرح اسـت از قبيل :
1 - آيـا تـوبـه از آن گـنـاهـى كـه بـاعـث حـبـط اعـمـال شـده فـقط عقاب آن گناه را ساقط مى سازد و يا اينكه علاوه بر آن ، موجب مى شود كه ثواب عمل حبط شده نيز بازگردد؟
2 - آيا در اين زمينه بين توبه فورى و توبه اى كه با فاصله زمانى زياد بعد از ارتكاب گناه انجام مى گيرد، تفاوتى وجود دارد؟
ابـوعـلى و ابـوهـاشم جبايى مى گويند: استحقاق ثواب طاعتى كه باطل و ((حبط)) شده است به وسيله توبه ، باز نمى گردد، زيرا خود طاعت كـه مـنـعـدم شـده اسـت و فـقـط اسـتـحـقـاق ثـواب بـاقـى مـى مـانـد آن نـيـز بـا ((حـبـط))، سـاقـط شـده اسـت و آنـچـه سـاقـط شـده قابل بازگشت نيست .
نـظـر ((كـعـبـى )) ايـن اسـت كـه آن اسـتـحـقـاق بـاز مـى گـردد، زيـرا گـنـاه كـبـيـره ، طـاعـت را زايل نمى كند، بلكه حكم آن (مدح و تعظيم ) را از بين مى برد، ولى ثمره آن محو نمى شود؛ بنابراين ، وقتى گناه كبيره به وسيله توبه كاءن لم يـكـن مـى شـود، ثـمـره طـاعـت ظـاهـر مـى گـردد مـثـل آشـكـار شـدن نـور خـورشـيـد زمـانـى كـه ابـرهـا از مقابل آن مى رود و آسمان صاف مى شود.
از متاءخران معتزله نقل شده است كه معتقدند توبه ، ثواب سابق را باز نمى گرداند وليكن طاعت گذشته ، در استحقاق ثمرات آن (مدح و ثواب ) در آيـنـده ، مـؤ ثـر خـواهد بود و مانند درختى است كه آتش ، شاخه ها و ميوه هايش ‍ را سوزانده و سپس خاموش شده است كه در اين صورت ، درخت ، دوباره سبز مى شود و رشد مى كند و ميوه مى دهد.(276)
تـحـقـيـق مـطـلب آن اسـت كـه جـواب پـرسـشـهـاى مـذكـور بـر اسـاس مـبـانـى مـخـتـلفـى كـه در ((حـبـط اعـمـال )) و ((تـوبـه )) وجـود دارد، مـتـفـاوت اسـت ؛ اگـر چـنـيـن فـرض شـود كـه حـبـط اعـمـال بـلافـاصـله بـعـد از ارتـكـاب گـنـاه انـجـام مـى گـيـرد وبـديـن نـحـو اسـت كـه ثـواب عـمـل را مـعـدوم مـى كـنـد در ايـن صـورت ، هـيـچ عـامـلى (هـر چـنـد توبه باشد) نمى تواند چيزى را كه نابوده شده است بازگرداند، ولى اگر حبط اعـمـال بـلافـاصـله نـبـاشـد و در آن مـهـلت ، تـوبـه انـجـام گـيـرد در ايـن صـورت ، تـوبـه عامل ((حبط)) را خنثى مى كند و مانع تاءثير آن مى شود؛ علامه طباطبائى رحمه الله مى گويد:
((حبط اعمال هنگام صادر شدن گناه تحقق مى پذيرد، ولى زمان مرگ ، حتمى مى شود)).(277)
بـر طـبـق نـظـر ايـشـان تـوبـه صـحـيـح و مـقـبـول عـلاوه بـر آنـكـه بـاعـث سـقـوط عـقـاب گـنـاهـى كـه عمل را ((حبط)) كرده ، مى شود، مانع از حتمى شدن حبط ثواب نيز مى گردد.
رابطه حبط اعمال و شفاعت
بـر اسـاس نـظـر مـعـتـزله كـه شـفـاعـت را فزونى پاداش صالحان و ارتقاى درجه آنان مى دانند و معتقدند كه مرتكب كبيره از اين نعمت بهره مند نمى شـود،(278) بـيـن حـبـط اعمال و شفاعت هيچ رابطه اى وجود ندارد، ولى بر طبق نظر اماميه و اشاعره - كه بر اساس روايت مشهور كه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود:
ادخرت شفاعتى لاهل الكبائر من امتى .(279)
((مـن شـفاعتم را براى مرتكبان گناه كبيره از امت خويش ذخيره كرده ام ))، معتقدند كه مرتكب كبيره به خواست خداوند از شفاعت بهره مند مى گردد - بـيـن حـبـط اعـمـال و شـفـاعـت ، امـكـان رابـطـه مـتـصـور اسـت ، زيـرا اگـر زمـان حـتـمـيـت حـبـط اعـمـال ، روز رستاخير فرض شود در اين صورت اگر قبل از حتمى شدن آن ، شفاعت انجام گيرد، علاوه بر سقوط عقاب گناه ، مانع از تاءثير آن در ثـواب اعـمـال نـيـز مـى شـود، ولى اگـر حـبـط اعـمـال در ايـن دنـيـا و قـبـل از مـرگ ، حـتـمـى شـود و مـوجـب مـعـدوم شـدن ثـواب اعمال صالح گردد، شفاعت باعث اعاده آن نمى شود؛ البته اگر شفاعت را منحصر در بخشش ‍ كيفر گناهان ندانيم و آن را وسيله ارتقاى درجه و افزون شـدن ثـواب نـيـز بـدانـيـم ، مـمـكـن اسـت شـفـاعـت مـوجـب بـهـره مـنـد شـدن مـرتـكـب كـبـيـره از ثـواب عمل حبط شده اش (به اندازه ثواب عملى كه از او حبط شده است ) نيز گردد.
فصل چهارم : احباط از ديدگاه آيات قرآن
مساءله ((حبط اعمال )) از مسائلى است كه در قرآن كريم آيات متعددى درباره آن وارد شده است . اين واژه و مشتقات آن در شانزده آيه به كار رفته اسـت در دوازده آيـه ،(280) ((اعـمـال )) و در دو آيـه ،(281) ((عـمل )) و دريك آيه (282) ...ما كانوا يعملون و يك آيه (283) ما صـنـعـوا مـتـعـلق ((حـبـط)) مـى بـاشـد؛ بـنـابـرايـن مـى تـوان گـفـت : در آيـات ، مـتـعـلق ((حـبـط)) و ((احـبـاط))، عمل انسان مى باشد.
در آيات ديگرى نيز، اين موضوع در قالب الفاظى همچون ((اضلال و ابطال )) مطرح شده است .(284)
از مـجـمـوع آيـاتـى كـه در مـورد ((حـبـط اعـمـال )) وارد شـده اسـت ، مـى تـوان ايـن نـتـيـجـه را گـرفـت كـه ؛ ((حـبـط اعـمـال )) وجـود دارد و بـدون هـيـچ تـرديـدى اعـمـال تـعـدادى از انسانها مورد ((حبط)) قرار مى گيرد، اما آنچه در پژوهش اين مساءله مهم است ، بررسى چند نكته مى باشد:
آيا ((احباط)) در اصطلاح قرآن ، همان ((احباط)) در اصطلاح متكلمان است يا با هم تفاوت دارند؟ اگر با هم متفاوتند، اين تفاوت چگونه است ؟ آيا آيات معارض با آيات ((حبط))، وجود دارد و كيفيت جمع آنها چگونه است ؟
در مورد اينكه آيا بين ((احباط)) در اصطلاح قرآن و ((احباط)) در اصطلاح متكلمان اسلامى تفاوت وجود دارد يا نه ؛ در ميان آنان دو نظر مطرح است : 1 - اين دو با هم يكسانند؛ 2 - با هم متفاوتند.
نظر اول
ايـن نـظـر، سـخـن كـسـانـى اسـت كـه بـه آيـات مـتـضـمـن لفـظ ((حـبـط)) و مـانـنـد آن ، بـر وجـود ((احـبـاط)) اسـتـدلال مـى كـنـنـد، هـمـان طـور كـه مـعـتـزله بـه تـعـدادى از ايـن آيـات تـمـسـك جـسـتـه انـد و بـه زعـم خـويـش قـول بـه ((احـبـاط)) را اثـبـات كـرده انـد. هـمـچـنـيـن آنـان كـه اصـل ((احـبـاط)) را پـذيـرفـتـه انـد؛ هـر چـنـد كـه در جـهـاتـى بـا اهل اعتزال مخالفند.
از بـيـن مـفـسـران ، ظـاهـر كـلام طـبـرى بـه گـونـه اى اسـت كـه مـى تـوان او را مـوافـق ايـن نـظـر دانـسـت ،(285) زيـرا ((حـبـط عمل )) را به باطل شدن و از بين رفتن ثواب و اجر آن ، تفسير نموده است .
مـؤ لف تـفـسـير نمونه نيز در چند مورد و به مناسبتهاى مختلف بر وجود ((احباط)) در اصطلاح كلام ، تاءكيد كرده و بيان داشته است كه آيات و روايات بر آن دلالت دارد.(286)
نظر دوم
بر طبق اين نظر، ((احباط)) در اصطلاح قرآن با ((احباط)) در اصطلاح كلام ، متفاوت است . اكثر قريب به اتفاق علما، مفسران و متكلمان اماميه و اشاعره ، بر اين نظر تاءكيد دارند و به بيانهاى مختلف آن را بازگو مى كنند.
مـرحـوم شـعـرانـى بـه طـور مـكـرر بـر ايـن سـخـن اصـرار مـى ورزد كـه ((احـبـاط)) بـه مـعـنـاى اصـطـلاح اهـل كـلام در هـيـچ آيه اى از آيات قرآن وارد نشده است و آنان كه به آيات متضمن لفظ ((احباط و حبط)) تمسك كرده اند به اين نكته توجه ننموده اند؛(287) ايشان در اين زمينه مى نويسد:
((نـبـايـد لفـظ ((حـبـط)) در قرآن ، كسى را بفريبد و گمان كند حق با معتزله است و ((احباط)) صحيح است ، چون ((حبط)) در قرآن به معناى باطل بودن عمل است ؛ يعنى ، عمل آنها نيكو نيست و استحقاق ثواب ندارد نه آنكه ثواب دارد و حبط مى شود)).(288)
صـاحـب تـفـسـيـر ((التـبـيـان )) و ((مـجـمـع البـيـان )) نـيـز بـر ايـن عـقـيـده انـد كـه ((احـبـاط و ابـطـال )) در اصـطـلاح قـرآن ؛ يـعـنـى ، ايـنـكـه عـمـل بـر خلاف دستور شرع و فرمان او انجام شود، نه اينكه ثواب بر آن مترتب گردد و سپس باطل شود.(289)
در تفسير ابوالفتوح رازى چنين آمده است :
((مـراد بـه ((احـبـاط)) در آيـه و هـر كـجـا بـاشـد نـفـى قـبـول و وقـوع بـود در اول ولكن چون به اول ، صورت وقوع دارد و در ثانى حال آن را ثمرتى نبود تا محبط شود، خداى تعالى آن را محبط خواند)).(290)
مؤ لف تفسير ((منهج الصادقين )) نيز مى نويسد:
((مـراد از ((احـبـاط)) و ابطال آن ، وقوع آن است بر خلاف وجهى كه فاعل آن بر آن مستحق ثواب شود، نه اينكه ايشان مستحق ثواب شده باشند بر آن اعمال و حق سبحانه ، ((حبط)) آن كند، زيرا كه دليل قائم شده بر آن كه ((احباط)) بر اين وجه جايز نيست )).(291)
فـخر رازى بعد از اينكه معناى ((احباط)) را از ديدگاه معتقدان آن نقل مى كند، نظر منكران آن را درباره ((احباط)) در اصطلاح قرآن ، بيان مى دارد و مى گويد:
((زمـانـى كـه مـسـلمـان ، مـرتـد مـى شـود ارتـداد او اعـمـالش را حـبـط مـى كـنـد، زيـرا بـراى او ايـن امـكـان وجـود داشـتـه اسـت كـه در عـوض عـمـل ارتـداد، عـمـل نـيـكـى انـجـام دهـد كـه در بـرابـر آن مـسـتـحـق ثـواب شـود، امـا چـنـيـن كـارى نـكـرده اسـت ، بـلكـه مـرتـكـب عـمـل پـسـتـى شـده كـه نـه تـنـهـا فـايـده اى نـدارد، بـلكـه عـظـيـمـتـريـن ضـررهـا را در بـردارد، در ايـن صـورت گـفـتـه مـى شـود، او عمل خويش را ((حبط)) كرده است ؛ يعنى ، عملى انجام داده كه باطل ، بدون فايده و حتى مضر بوده است . مرتد با ارتدادش نه به ثواب مى رسد و نـه بـه نـفعى دست مى يابد، بلكه با عظيمترين ضررها و زيانها مواجه مى شود. اين است معناى ((احباط)) در قرآن . و منكران ((احباط)) در ايـن رابطه مى گويند: اين معناى از ((احباط)) را (كه بيان شد، چه معنايى حقيقى باشد و چه معنايى مجازى ، در هر صورت ) بايد به آن ملتزم شـد، زيـرا مـا دلائل قـاطـع داريـم كـه ((مـوافـات )) شـرط صـحـت ايـمـان اسـت و ايـن قول كه مى گويد: اثر فعل حادث ، اثر فعل سابق را زايل مى كند، محال مى باشد)).(292)
((قرطبى )) در تفسير خويش مى نويسد:
((عقيده ما اين است كه سيئات ، حسنات را باطل و حبط نمى كند. جمهور علما در مورد صدقه اى كه بعد از آن منت و اذيت باشد، گفته اند: آن صدقه اى را كـه خـدا مـى دانـد كـه صـاحـب آن بـر آن مـنـت مـى گـذارد و اذيـت مـى كـنـد، از اسـاس مـورد قـبـول واقـع نـمـى شـود. بـر اسـاس نـظـر ديـگـرى گـفـتـه شـده اسـت : خـداونـد مـتـعـال بـراى فـرشـتـه موكل نوشتن آن صدقه ، نشانه و علامتى قرار مى دهد كه آن را ننويسد)).(293)
قـرطـبـى بـعـد از ذكـر ايـن نـظـر، نـظـر دوم را مـى پـسـندد. ((آلوسى )) نيز على رغم اينكه راءى قرطبى را بر خلاف ظاهر مى داند، اما با ذكر تاءييدى از آيات قرآن ، آن را مى پذيرد.(294)
سيد قطب بر اين نظر است كه ((حبوط)) در اصل به اين معنا است كه حيوان از علفهاى مسموم و نامناسب ، زياد بخورد تا شكم آن ، باد كند و منجر بـه هلاكت آن گردد؛ اعمال كسانى كه ((حبط)) مى شود نيز قبل از آن بدين صورت است كه در ديده ها بزرگ جلوه مى كند و به گمان مردم داراى قوت و عظمت مى باشد، اما در واقع چنين نيست و در نهايت به بطلان و هلاكت منتهى مى گردد.
((حبوط))، صفت طبيعت فعل باطل است كه از تكذيب كنندگان آيات الهى و... صادر مى شود.
((حبوط)) يك تصوير رسا و تعبير جالب از اعمال آنان و سرانجام آن است .(295)
استاد بزرگوار حضرت آيت الله حسن زاده - حفظه الله - مى نويسد:
((احـبـاط در حـقـيـقـت كـاشـف از عـدم يـقـيـن در ايـمـان و عـدم اخـلاص در عـبـادت اسـت و از آن حـكـايـت مـى كـنـد، مـانـنـد ريا كار كه براى غير وجه الله ، عمل را انجام داده و ثوابى نمى بيند و ((احباط)) در اينجا به معناى حقيقى آن مقصود نيست )).(296)
عـلامـه طـبـاطـبـايـى در تـفـسـيـر ارزشـمـنـد خـويـش ، بـحـث مـفـيـد و نـسـبـتـا مـفـصـلى تـحـت عـنـوان ((حـبـط اعـمـال )) مـطـرح نـمـوده و راءى ويـژه اى را ارائه داده اسـت كـه خـلاصـه آن بـه شـرح ذيل مى باشد:
((حـبـط))، بـاطـل شـدن عـمـل و از اثـر افـتـادن آن اسـت . در قـرآن كـريـم ، ايـن لفـظ فـقـط بـه عـمـل نـسـبـت داده شـده اسـت و مـراد از اعـمـال ، خـصـوص اعـمـال عـبـادى و قـربـى نـيـسـت ، بـلكـه شـامـل تـمـامـى افـعـال انـسـان مـى شـود، افـعـالى كـه آنـهـا را براى رسيدن به سعادت انجام مى دهد. از آيات شريفه چنين استفاده مى شود كه اثر ((حـبـط))، بـطـلان عـمـل در هـر دو جـهـان اسـت . هـمـان طـور كـه آثـار اخـروى اعـمـال ((حـبـط)) و باطل مى شود، آثار دنيوى آنها نيز ساقط مى گردد.
ايـشـان بـراى تـبـيـيـن مـطـلب مـزبـور كـه مـتـعـلق ((حـبـط))، مـطـلق اعـمـال اسـت و مـنـحـصـر بـه اعمال عبادى نمى شود، به دو دليل تمسك كرده است :
دليل نخست : ايمان ، مايه خوشى و خوشبختى است چه در اين جهان و چه در جهان ديگر. خداوند در قرآن مى فرمايد:
من عمل صالحا من ذكر اوانثى و هو مؤ من فلنحيينه حيوة طيبة ولنجزينهم اجرهم باءحسن ما كانوا يعملون .(297)
((هـر كـس كـار شـايـسـتـه اى انـجـام دهـد، خواه مرد باشد يا زن ، در حالى كه مؤ من است ، او را به حياتى پاك زنده مى داريم ، و پاداش آنها را به بهترين اعمالى كه انجام مى دادند، خواهيم داد)).
بـر عـكـس ، كـسـى كـه كـفـر ورزد، بـخـصـوص اگـر قـبـل از آن ، از نـعـمـت ايـمـان بـرخـوردار بـوده اسـت ، زنـدگـيـش سـخـت نـكـبـت بـار و مـلال آور خـواهـد شـد و از سـعى و كوشش خويش جهت نيل به سعادت ، نتيجه اى نمى برد، زيرا قلبش ‍ به موجود ثابت و پايدارى بستگى ندارد تا هنگام نعمت به واسطه او خوشنود باشد و هنگام بلا و نقمت ، دلش به او تسلى يابد و موقع حاجت و نياز، با او راز گويد و به او متوجه شود.
سـپـس ايـشـان با ذكر چند آيه (298) از آنها استفاده مى كند كه مؤ من در دنيا يك حيات و نورى دارد كه كافر از آن محروم است . زندگانى كافر در دنـيا بسيار سخت و سراسر رنج و ناراحتى مى باشد و برعكس ، زندگانى مؤ من ، گشاده و مقرون به خوشى و شادمانى است . سر همه اينها آن است كه خدا، يار و سرپرست كسانى است كه ايمان دارند و كافران يار و سرپرستى ندارند.
دليـل دوم : ((حـبـط)) در مـورد كـافـران و مـنـافـقـان كـه اعـمـال عـبـادى و قـربـى نـدارنـد نـيـز اسـتـعمال شده است ؛(299) بنابراين ، روشن مى شود كه منظور از اعمال ، تمام كارهايى است كه انسان براى رسيدن به سعادت انجام مى دهد، نه خصوص عبادتها و كارهايى كه شخص مرتد هنگام ايمانش با قصد قربت به جا آورده است .
سـپـس ايـشـان اضـافـه مـى كـنـد، كـه آيـه 217 سـوره بـقـره در صـدد بـيـان ايـن مـطـلب اسـت كـه كـفـرو ارتـداد، تـاءثـيـر عـمـل در سـعـادت انـسـان را از بـيـن مـى بـرد و (بـر عـكـس ايـمـان كـه روح بـخـش عـمـل اسـت و آن را زنـده مـى سـازد،) عمل را مى ميراند و اگر تا مرگ همراه باشد ((حبط اعمال ))، حتمى و شقاوت ، قطعى خواهد بود.
صـاحـب تـفـسـيـر گـرانـقـدر ((المـيـزان )) در ادامـه بـحـث ، بـعـد از ذكـر قـول بـه ((احـبـاط، تـكـفـيـر و مـوازنـه ))، دو اشكال بر آن وارد مى كند:
1 - بـر طـبـق ظـاهـر آيـه و آخـرون اعـتـرفـوا بـذنـوبـهـم خـلطوا عملا صالحا و آخر سيئا عسى الله ان يتوب عليهم ان الله غفور رحيم ،(300) اعـمال خوب و بد با يكديگر مخلوط مى شود و به همين حال مى ماند، تا خدا نظر رحمتى فرا اندازد و گناهان را بيامرزد نه اينكه كارهاى خوب و بد يـكـديـگـر را بـاطـل كـنـد و هـمـيـشـه جـز يـك نـوع عـمـل بـاقـى نـمـانـد؛ حـسـنـه يـا سـيـئه ، چـنـانـكـه لازمـه قول به احباط و موازنه مى باشد.
2 - مـضـمـون بـسيارى از آيات اين است كه خداوند هر عملى را جداگانه جزا مى دهد؛ دربرابر كارهاى خوب ، پاداش و در برابر كارهاى بد كيفر مى دهـد، چـنـانـكه بناى عقلا در اجتماع انسانى نيز بر همين است ، مگر بعضى گناهان بزرگ كه اساسا رشته بندگى را گسيخته و ريشه عبوديت را از بن مى كند كه در اين صورت كارهاى خوب سابق ، ديگر منظور نمى شود و آن ، مورد ((حبط)) است .
ايـشـان ضـمـن اشـاره بـه اقوال مختلف در باب استحقاق جزا دو مسلك را در اين باره توضيح مى دهد و امورى را به عنوان نتيجه بيان مى كند كه به شرح زير است :
1 - اسـتـحـقـاق ثـواب و عـقـاب بـه مـحـض صـدور فـعـل اسـت ، ولى در آيـنـده ، قـابـل تـغـيـيـر و تبديل مى باشد و در حال مرگ ، ثبوت و استقرار مى يابد.
2 - ((حبط اعمال )) به واسطه كفر يا مانند آن ، نظير اصل استحقاق ثواب و عقاب است ؛ يعنى ، هنگام معصيت ، تحقق پيدا مى كند و حتميت آن ، زمان مرگ است .
3 - ((حبط))، چنانكه به اعمال اخروى تعلق مى گيرد به اعمال دنيوى نيز تعلق مى گيرد.
4 - ((تحابط)) باطل است ، ولى تكفير و مانند آن درست است .(301)
بررسى دو نظر مزبور
در صـفـحـات گـذشـتـه در مـورد اصطلاح ((احباط)) در قرآن و كلام ، دو نظر بيان شد. در اين قسمت با ذكر چند مقدمه به بررسى اين دو نظر و سخنان مذكور كه از سوى مفسران و متكلمان ارائه شده است مى پردازيم :
1 - مـسـاءله ((حـبـط اعـمـال )) در چـنـديـن آيـه مـطـرح شـده اسـت كـه در تـعـدادى از آيـات واژه ((حـبـط)) و در آيـاتـى ديـگـر الفـاظى همچون ((ابطال )) و ((اضلال )) به كار رفته است .
2 - در قرآن كريم ، عمل انسان ، متعلق ((حبط)) قرار گرفته و ((حبط)) به غير از آن نسبت داده نشده است .
3 - عـمـلى كـه مـتـعـلق ((حـبـط)) قـرار مـى گـيـرد، مـنـحـصـر بـه اعـمـال عـبـادى نـيـسـت و اعمال غير عبادى و دنيوى را نيز در بر مى گيرد.
4 - قـرآن بـراى مردم نيز نازل شده و ظواهر آن حجت است ، مگر دليل قطعى عقلى يا نقلى بر خلاف آن باشد كه در اين صورت بايد مانند الرحمن على العرش استوى (302) تاءويل گردد.

next page

fehrest page

back page