بررسى احباط با توجه به تجسم اعمال
عده زيادى از محققان و بزرگان ، معتقد به تجسم اعمال هستند و در مقابل نظراتى كه ثواب و عقاب را يك امر قراردادى و از باب بناى عقلا مى دانند،
ترتب ثواب و عقاب را تجسم و تمثل خود اعمال و يا صورتهاى ملكوتى نشاءت گرفته از آنها مى دانند.(186)
تجسم اعمال در چند صورت قابل تصوير است از قبيل :
1 - نفس آدمى بر طبق ملكاتى كه در اين دنيا كسب كرده است ، پاداش و كيفر اخروى را مى آفريند.
2 - پاداش و كيفر اخروى ، همان تمثل
عـمـل در آخـرت و ظـهـور آن بـه وجـود اخـرويـش مـى بـاشـد، بـدون آنـكـه نـفـس آدمـى نـقـشـى در ايـن
تمثل داشته باشد.
استاد آيت الله سبحانى بعد از بيان اين دو صورت به توضيح هر كدام پرداخته و مى نويسد:
((مـلكـات خـوب و بد - كه فعلياتى براى نفس هستند - در اثر كارهاى خوب و بد كه از نفس صادر مى شود، به وجود مى آيند؛ اگر انسان كارهاى
نـيـك انـجام دهد يك صورت معنوى كه سبب آفريدن ثواب است ، در او به وجود مى آيد و اگر مرتكب كارهاى ناشايست شود، يك صورت معنوى كه مى
تواند مبداء آفريدن كيفر باشد در او تحقق مى يابد و چون تا زمانى كه انسان در اين دنيا بسر مى برد ملكات نفسانى اش بر طبق كارهاى شايسته
و نـاشـايـسـتـه اى كـه انجام مى دهد، در معرض تغيير و تحول مى باشد، امكان آن هست كه يك ملكه نفسانى از بين برود و يك ملكه ديگر جايگزين آن
شود؛ البته به هنگام مرگ اين حركت متوقف مى شود و از آن به بعد ملكات پايدار و برقرار خواهند ماند.
بنابراين قول ، ((احباط)) بر طبق قاعده مى باشد؛ چرا كه جزاى اخروى اگر آفريده نفس آدمى باشد، پيرو آخرين صورت و ملكه اى خواهد بود
كـه نـفـس ، پيش از مرگ براى خود فراهم كرده است ؛ اگر آن صورت معنوى ، مناسب با ثواب باشد، نفس بى آنكه كيفرى ببيند، از نعمتها بهره مند
مـى شـود؛ زيـرا صـورت مـنـاسـب بـا عـقـاب از بـيـن رفـتـه و صـورت ديـگـرى جـايگزين آن شده است ، و اگر به عكس باشد حكم هم به عكس خواهد
بود)).(187)
ايشان در ادامه مى افزايد:
((اگـر قـول دوم را بـپـذيـريـم و بـگـويـيـم اعـمـال در آخـرت بـا صـورتـهـاى مـنـاسـب خـود،
تـمـثـل مـى يـابـنـد قـول بـه عـدم ((احـبـاط)) مـوافـق بـا قـاعـده خـواهـد بـود، زيـرا در آن جـهـان
ابطال بى معناست )).
در صفحات گذشته اين مطلب از تفسير الميزان نقل شد كه علامه طباطبايى فرموده اند: ((درباب ((ثواب و عقاب )) و ((احباط و تكفير)) دو
مسلك وجود دارد: نخست مسلك نتايج اعمال و ديگرى مسلك جزا)).
اين مفسر گرانقدر در مورد مسلك اول مى نويسد:
((نـفـس انـسـانـى مـادامـى كـه تـعـلق بـه بـدن دارد يـك جـوهـر قـابـل تـغـيـيـر و تـحـولى اسـت كـه در اثـر
افـعـال و صـورتـهـايـى كـه از آن صادر مى شود و نتايج و آثارش قائم به اوست ، تغيير مى پذيرد، بنابراين ، اگر كار شايسته اى از او سر
بـزنـد يـك صـورت مـعـنـوى كـه مـقـتـضـى داشتن ثواب است برايش پيدا مى شود و چنانچه كار زشت و ناپسندى از او سر زند يك صورت معنوى كه
اقـتـضـاى مـعـاقـب بـودن را دارد بـرايـش حـاصـل مـى گـردد، ولى چون ذات ، به حسب حالات خوب و بدى كه بر او عارض مى شود در معرض تغير و
تحول است لذا ممكن است كه صورت موجود، تبديل به صورت ديگرى شود.
ايـن حـال نـفـس انـسـانى است ، تا موقعى كه از بدن مفارقت كند و حركت و تحولش خاتمه يابد، در اين موقع ديگر آن صور، ثابت مى شود و جز با
مغفرت و شفاعت تغيير و تبديلى نمى پذيرد)).(188)
استاد آيت الله سبحانى كلام مزبور را توضيح مى دهد و مى نويسد:
((روى ايـن اصـل ((احـباط)) در اين جهان تا وقتى كه مرگ انسان فرا نرسيده است كاملا ممكن است و هرگز ظلمى دركار نخواهد بود، زيرا مساءله
قـراردادى در مـيـان نـيـسـت كـه بـه هـم زدن آن بـرخـلاف حـكـم عـقـل بـاشـد؛ بـلكـه ايـن انـسـان اسـت كـه بـا
افـعـال خـود صـورتـهـاى مـخـتـلفـى را پـديـد مـى آورد و ايـن صـورتـهـا، نـتـايـج و آثـار زيـبـا يـا زشـت و شـومـى را بـه
دنبال دارند.
بـنـابـراين ، حكم عقل ، فاقد موضوع است و آيات ((احباط)) نيز به معنى حقيقى ، بر مورد منطبق مى شوند، البته پس از مرگ ، ديگر احباطى در
كـار نـيـسـت ، يـعـنـى چـون عـمـل زشـتـى وجـود نـدارد، نـمـى تـواند صورت كمالى نفس را دگرگون سازد و آثار سعادت آفرين آن صور را از بين
ببرد)).(189)
طـبـق آنـچـه از ايـن بـزرگـان نـقـل شـد، ايـن مطلب روشن گشت كه نه تنها ((احباط)) ممكن است ، بلكه در مرحله وقوع ، وجود دارد، اما در اينجا اين
پرسش مطرح است كه آيا ثواب و عقاب وعده داده شده به تجسم و تمثل اعمال منحصر مى گردد؟
در جـواب بـايـد گـفت : در اينكه اعمال انسان ، بخصوص با تكرار، روى نفس و جان اثر مى گذارد ترديدى در آن نيست و هر كس با علم حضورى مى
تواند به آن پى ببرد، و ليكن آيا اين همان تمثل ملكوتى اعمال است ؟ امام خمينى - رحمه الله - در اين باره مى فرمايد:
((تـرتب ثواب و عقاب (بر طبق مسلكى كه اين دو را تمثل ملكوتى و لوازم اعمال مى داند) امرى است كه بر ما پوشيده مى باشد، زيرا ما نمى دانيم
كه آيا نفس بر اثر اطاعت و انجام افعال قربى ، آمادگى ايجاد صورتهاى غيبى را پيدا مى كند يا نه ؟
و در صـورت عـلم اجـمـالى بـه صـحـت آن ، عـلم بـه خـصـوصـيـات آن صـورتـهـا و تـنـاسـب آنـهـا بـا
افعال ، براى امثال ما امكان ندارد؛ بله بدون ترديد، انجام اعمال صالح براى رضاى خداوند در صفاى نفس و استحكام ملكه انقياد تاءثير دارد و به
حسب مراتب نيت و درجات اخلاص ، در عوالم غيبى داراى تاءثير است )).(190)
هـر چـنـد در جـاى خـود، مـعـتـقدان به ((تجسم اعمال ))، آن را با دليل عقلى و نقلى اثبات نموده اند و مى توان پذيرفت كه ثواب و عقاب از باب
تـجـسـم مـى بـاشـد، امـا اثـبـات انـحـصـار در آن ، مـشـكـل اسـت بـخـصـوص ايـنـكـه در مـقـابـل آيـات و روايـاتـى كـه بـر تـجـسـم
اعمال دلالت مى كند، آيات و روايات ديگرى نيز هست كه دليل بر آن است كه ثواب و عقاب وعده داده شده ، امرى قراردادى مى باشد.(191)
جناب استاد آيت الله مصباح مى نويسد:
((امـا بـيـانـات قـرآنـى ، هـر چـنـد در غـالب مـوارد بـه گـونـه اى اسـت كـه رابـطـه جـعـلى و قـراردادى را بـه ذهـن مـى آورد مـانـنـد آيـاتـى كـه
مـشـتـمـل بـر تـعـبـيـر اجـر و جـزاسـت ولى از آيـات ديـگـرى مـى تـوان اسـتـفـاده كـرد كـه رابـطـه بـيـن
اعـمـال انـسـان و ثـواب و عـقـاب اخـروى بـيـش از يـك رابـطـه قـراردادى اسـت ، بـنـابـرايـن ، مـى تـوان گـفـت كـه تـعـبـيـرات دسـتـه
اول براى سهولت تفاهم و رعايت حال اكثريت مردم است كه ذهنشان با اين گونه مفاهيم ، آشناتر است )).(192)
اگـر ايـن نـظـر پـذيـرفـتـه شـود كـه ثـواب و عـقـاب بـر دو گـونـه اسـت ، نـخـسـت از نـوع تـجـسـم و
تـمـثـل عـمـل و رابـطـه تـكـويـنـى كـه قـهـرا بـر عـمـل مـتـرتـب مـى گـردد، و ديـگـرى از نـوع قـراردادى و بـنـاى عـقـلا و خـداونـد
مـتـعـال ايـن را از بـاب عـدل يـا تـفـضـل بـه انـسـان ، قـرارداده اسـت ؛ در ايـن صـورت آيـاتـى كـه
دال بر قراردادى بودن جزا مى باشد تاءويل نمى گردد.
استاد آيت الله سبحانى درباره اين نظر مى نويسد:
(([مـا] مـى گـويـيـم : هـر دو نـوع از پـاداش و كـيفر تحقق خواهد يافت ، زيرا هيچ مانعى ندارد كه در كنار پاداشها و كيفرهايى كه نتيجه طبيعى خود
اعـمـال اسـت (بـه صـورت توليد يا به صورت تجسم و تمثل ) پاداشها و كيفرهايى قراردادى و جعلى هم باشد كه خداوند بر اساس علم و حكمت و
فضل و رحمت خود مقرر نموده است )).(193)
استاد بزرگوار جناب آيت الله جوادى آملى در مورد عذاب و نعمت قيامت چنين نوشته است :
((غـيـر از عـذاب و نـعـمـت قـيـامـت ، بـرابـر وعـده و وعـيـدالهـى كـه مـوجـود و آمـاده اسـت ، مـتـن
عمل نيز در معاد مشهود و به صورت عذاب يا نعمت متمثل خواهد شد و هرگز از انسان جدا نمى شود.
...گـذشـتـه از جـهـنـم و عـذاب مـوجـود، شـخـص كـافـر نـيـز بـه هـمـراه خـود عـذاب حـمـل مـى كـنـد، شـخـص مـؤ مـن نـيـز بـه هـمـراه خـويش رحمت و نعمت
حـمـل مـى نـمـايـد، بـه طـورى كـه خـود نـعـمـت مـمـثـل خـواهـد بـود و مـتـن اعـمـال انـسـان در قـيـامـت ظـاهـر و
متمثل مى شود)).(194)
روشـن اسـت كـه ايـشـان بـه قـراردادى بـودن نـعـمـت و عـذاب قـسـم دوم تـصـريـح نـكـرده انـد و مـا نـيـز بـه آن تـوجـه داشـتـه ايـم ، امـا بـه هـر
حـال ايـشـان ثـواب و عـقـاب را بـر دو نـوع دانـسـتـه انـد و آن را از آيـات اسـتـفـاده كـرده انـد. سـخـن در ايـن اسـت كـه چـرا قـسـم دوم از بـاب
عـدل يـا تـفـضـل - كـه آن به امرى قراردادى منتهى مى شود - نباشد؟ به هر حال و در هر صورت ((احباط)) در مقام ثبوت و بلكه در مرحله اثبات
ممتنع نمى باشد و طبق مبناى ((تجسم اعمال )) واقع نيز مى شود.
تحقيق احباط در مقام اثبات
در بـحـث گـذشـتـه روشـن شـد كـه وجـود ((احـبـاط)) ولو طـبـق بـعـضـى از مـبـانـى (در مـورد ثـواب و عـقـاب ) مـمـكـن اسـت وليـكـن ايـن پـرسـش
قابل طرح است كه آيا در مقام اثبات نيز واقع شدنى است و به چه نحو مى باشد؟
اگـر مـبـنـاى ((تـجـسـم اعـمـال )) مـورد پـذيـرش قـرار گـيـرد، عـلاوه بـر دليـل نـقـلى ،
دليـل عـقـلى نـيـز وجـود دارد و در غـيـر آن ، دليـل ((احـبـاط)) بـه دليـل نـقـلى مـنـحـصـر مـى گـردد، زيـرا نـهـايـت چـيـزى كـه از
استدلال عقلى در اين زمينه بر مى آيد اثبات جواز وقوع آن است نه حتميت و وجوب آن .
آيات قرآن كه در مورد ((احباط)) وارد شده است ، در يك تقسيم بندى كلى به سه دسته تقسيم مى شود:
دسته اول :
آيـاتـى كه دلالت دارد بر حبط اعمال كفار، مشركان و كسانى كه از ابتدا ايمان نداشته اند، روشن است كه آنان مستحق ثواب و پاداشى نشده اند كه
سـخـن از مـحـو و نـابـود شـدن آن ، جـاى طـرح بـاشـد، امـا ((حـبـط)) بـه مـعـنـاى بـه هـدر رفـتـن و بـى اثـر شـدن ، امـرى اسـت
مـعـقـول و عـده كـثـيـرى از مـفـسـران آن را در عـمـل قـبـول دارنـد. دنـبـاله سـخـن در ايـن دسـتـه را بـه
فصل مربوط به بررسى ((احباط)) از نظر آيات موكول مى كنيم .
دسته دوم :
آياتى كه در مورد مرتدان و آنان كه به شرك روى آورند، مى باشد.
دسته سوم :
آياتى كه خطاب به مؤ منان است .(195)
يـا ايـهـا الذيـن امـنـوا لا تـرفـعـوا اصـواتـكـم فـوق صـوت النـبـى و لاتـجـهـروا له
بالقول كجهر بعضكم لبعض ان تحبط اعمالكم و انتم لا تشعرون .(196)
((اى كـسـانـى كـه ايمان آورده ايد، صداى خود را فراتر از صداى پيامبر نكنيد و در برابر او بلند سخن مگوييد (و داد و فرياد نزنيد) آن گونه
كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند، مبادا اعمال شما نابود گردد در حالى كه نمى دانيد)).
مـركـز اصـلى بـحـث ((احـبـاط)) و كـانـون اخـتـلاف آراى دانـشـمـنـدان ، در ايـن قـسـمـت اسـت ؛
اهـل اعـتـزال مـعـتـقـدنـد مـؤ مـنـى كـه اعـمـال صـالح و نـيـك فـراوان داشـتـه ؛ امـا بـعـد از آن مـرتـكـب گـنـاه كـبـيـره شـده اسـت ، ثـواب تـمـام
اعـمال نيكش ((حبط)) مى شود و او نه مؤ من است و نه كافر، بلكه در منزلتى بين اين دو، جاى دارد. در مورد مرتكب كبيره ، نظرات مختلفى وجود
دارد كه عبارتند از:
1 - مرتكب كبيره كافر است و اين نظر خوارج مى باشد.(197)
2 - مرتكب كبيره نه مؤ من است و نه كافر، بلكه منافق مى باشد؛ حسن بصرى چنين نظرى را برگزيده است .(198)
3 - واصـل بـن عـطا معتقد است كه مرتكب كبيره نه مؤ من ، نه كافر و نه منافق است بلكه فاسق مى باشد؛ و معتزله بر اين عقيده مى باشد كه فاسق
در منزلتى بين منزلت مؤ من و كافر جاى دارد.(199)
4 - مرتكب كبيره مؤ من است ؛ اماميه ، اشاعره (200) و مرجئه معتقدند كه مرتكب كبيره با انجام گناه كبيره از ايمان خارج نمى شود.
نتيجه راءى خوارج اين است كه مرتكب كبيره مثل مرتد از ايمان خارج شده و در سلك كفار به شمار مى آيد؛ بنابراين ، نه تنها از ثواب اخروى بهره
مند نخواهد شد، بلكه با عذاب الهى روبرو مى باشد.
مـعـتزله نيز معتقدند كه فاسق ، مستحق عقاب مى باشد، مخلد در عذاب جهنم است و از ثواب ايمانش بهره مند نخواهد شد، اما با كافر اين تفاوت را دارد
كه عذابش خفيف تر است ، عذاب كافر، عظيم و عذاب فاسق غير عظيم است .(201)
عده اى از مرجئه مى گويند:
((ايمان مرتكب كبيره ، عقاب فسق او را از بين مى برد و او عذاب نخواهد شد)).(202)
قـول حـق ايـن اسـت كـه مـرتـكـب كـبـيـره بـه خـاطـر انـجـام كـبـيـره ، از ايـمـان خـارج نـمـى شـود و ايـمـانـش
زايـل نـمـى گـردد، امـا مـسـتـحـق عـقـاب مـى بـاشـد و ليـكـن مـانـنـد كـافـر هـم مـخـلد در جـهـنـم نـخـواهـد بـود؛ يـا بـه ايـن
دليـل كه استحقاق عقاب دائم و خالص را پيدا نمى كند، - آنچنان كه بعضى بر اين نظر هستند - زيرا معصيت از جهت زمان و مقدار محدود و متناهى است و
عـدل اقـتـضـا دارد كـه كـيـفـر آن نـيـز مـحـدود بـاشـد؛(203) هـر چـنـد اصـل عـذاب لطـف اسـت ، امـا انـقـطـاع آن نـيـز لطـف است ،(204) و بر فرض
قـبـول ايـنـكه مستحق عذاب دائم مى شود، ولى داشتن استحقاق عذاب دائم ، وقوع آن را واجب نمى كند،(205) حتى عده اى خلوص عذاب و ثواب را معتبر
نـمـى دانند(206) و نتيجه كلام آنان اين مى شود كه جمع بين دو استحقاق دائم ممكن باشد، اين در صورتى است كه استحقاق عقاب را عقلى بدانيم ؛
امـا اگـر آن را سـمـعـى بـپـنـداريـم - آنـچـنـانـكـه عـلامـه حـلى چـنـيـن نـظـرى را بـه امـامـيـه و مـرجـئه نـسـبـت داده اسـت - (207)؛ يـا ايـنـكـه
اصـل اسـتـحـقـاق را عـقـلى بـدانـيـم ، ولى وجـوب آن را سـمـعـى ، زيـرا كـه بـراى انـزجـار از قـبـايـح و
اخـلال بـه واجـبـات ، اسـتـحـقـاق عـقـاب و احتمال آن كافى است ، - همان طور كه محقق لاهيجى بر اين نظر است -(208) در اين صورت ، در مورد عذاب
مـرتـكـب كـبـيره فقط بايد به دنبال فهم دلالت آيات و روايات بود و از آيات قرآن چنين استفاده مى شود كه عذاب او منقطع مى باشد(209) هرچند
مـمكن است مدت طولانى را متحمل عذاب جهنم گردد، اما بعد از آن از باب فضل و رحمت و مغفرت الهى رهسپار بهشت مى شود و از نعمت عظماى شفاعت بهره
مند مى گردد.
حـاصـل آن شـد كـه ، چـه استحقاق عقاب مرتكب كبيره دائمى باشد و چه نباشد، در آتش جهنم به صورت جاويدان معذب نخواهد شد و با كيفرى ابدى
روبـرو نـمـى گـردد، بـنابراين ، مساءله دوام استحقاق عقاب گناه كبيره نمى تواند دليلى براى وجوب ((احباط)) باشد، زيرا با آنچه گذشت
چنين دوامى در كار نيست و از اينجا روشن مى شود كه اين نظر، بسيار مستهجن است كه شرب قطره اى خمر موجب نابودى ثواب هفتاد ساله عبادت مرتكب
كـبـيـره مـى گـردد. هـر كـه بـا آيـات و روايـات كـمـتـريـن آشـنـايـى داشـتـه بـاشـد، بـه بـيـهـوده بـودن ايـن راءى پـى مـى بـرد، از طرفى نهايت
اسـتـدلال عـقـلى آنـان (مـعـتـزله ) امـكـان ذاتـى آن را ثـابـت مـى كـنـد، امـا مـگـر هـر مـمـكـن ذاتـى را مـى تـوان بـه عـنـوان يـك
اصـل كـلامـى و عـقـيـده ديـنـى پـذيـرفـت ، بـخـصـوص در ديـن مـبـيـن اسـلام كـه در اوج
كمال قرار دارد و دستور العمل نيل انسان به سعادت دنيوى و اخروى مى باشد.
امـا از سـوى مـقابل نيز نمى توان بر اين نظر تاءكيد كرد كه ((احباط)) به هيچ وجه ممكن در مورد گناهان كبيره درست نيست و جارى نمى باشد،
زيـرا در بـحـث گـذشـتـه روشـن شـد كـه در مـقـام ثـبـوت ، امـكـان ((احـبـاط)) وجـود دارد و حـتـى اگـر تـجـسـم
اعـمال را بپذيريم وقوع آن را نيز به نحوى پذيرفته ايم ، بدين صورت كه ، گناهان روى نفس تاءثير گذاشته - كه اين را هر شخصى با علم
حـضـورى مـى يـابد - آثار نيكى را كه در اثر اعمال صالح گذشته حاصل شده بود، خدشه دار مى سازد و يا به كلى محو مى كند. بديهى است كه
يـك گـنـاه بـه تـنـهـايـى نـمـى تـوانـد تـمـام آثـار نـيـك اعـمـال صـالح گـذشـتـه و مـلكـات
فـضـائل را، بـه يـكـبـاره متحول و متغير سازد، بلكه استمرار ارتكاب گناه حتى گناهان صغيره چنين اثرى را خواهد داشت ؛ البته بعضى از گناهان
كـبيره به خاطر زشتى و قباحت زياد آن ، ممكن است به تنهايى داراى آثار تخريبى زياد باشد، اما به طور كلى در مورد همه گناهان نمى توان چنين
ادعـايـى را مـطـرح سـاخـت و آيـات ((احـبـاط)) (ولو آيـات دسـتـه اول و دوم كـه در مـورد كـفـار و مـانـنـد آنـان وارد شـده اسـت ) مـؤ يـد ايـن
دليل عقلى مى باشد.
بـدون شـك ، شـرك ، كـفـر، ارتـداد و مـانـنـد آن ، كـل آثـار نـيـك گـذشـتـه را سـاقـط مـى كـنـد و مـوجـب مـى گـردد ايـمـان و
اعمال صالح هدر رفته و بى اثر شود، چه آثارى كه اقتضاى آن را داشت كه در دنيا مترتب شود و چه آثارى كه در آخرت ، امكان ترتب آن بود. در
مـورد مرتكب كبيره و آن كس كه در عبادتش ريا و سمعه دارد و يا بعد از دادن صدقه منت مى گذارد و موجبات اذيت گيرنده آن را فراهم مى كند و يا در
مـحـضـر مـبـارك خـتـمـى مـرتـبـت اسـائه ادب نـمـوده و صـدايـش را بـلنـدتـر از نـداى مـلكـوتـى آن وجـود ذى جـود، مـى نمايد، با چنين اعمالى در آثار
اعـمـال نـيـك خـويـش خـدشـه وارد مـى سـازد؛ هـر چـنـد از ظـاهـر بـعـضـى آيـات اسـتـفـاده مـى شـود كـه
كل اعمال ((حبط)) مى گردد، ولى با توجه به آيات مقابل آنها (آياتى كه منكران احباط به آنها تمسك مى كنند) و دقت در تاءثير و تاءثرى كه
در نـظـريـه تـجـسـم اعـمـال مـطـرح اسـت ، مـى تـوان چـنـيـن گـفـت كـه ، آيـات شـريـفـه در مـقـام بـيـان
اصـل ((احـبـاط)) اسـت و حـكمت ذات اقدس (در جهت تربيت انسانها) نيز اقتضا مى كند كه مساءله ((احباط)) به صورت مبهم مطرح گردد، اين در
صورتى است كه ما ثواب و عقاب را در ((تجسم اعمال )) خلاصه و منحصر نماييم .
امـا اگـر آنـچـنـان كـه گـذشـت بـگـويـيـم ثـواب و عـقـابـى كـه بـر اعـمـال انـسـان مـتـرتـب مـى گـردد عـلاوه بـر تـجـسـم و
تـمـثـل مـلكـوتـى و تـاءثـيـر درنـفـس ، بـه صـورت قـراردادى و تـفـضـل نـيـز وجـود دارد، در ايـن صـورت ، مـسـاءله حـبـط
كـل ثـواب بـعـضـى از اعـمـال ، تـوسـط بـعـضـى از گـنـاهـان ، روشـن تـر و بـهـتـر
قابل قبول مى باشد.
انـسـان بـا ايـمـانـى كـه بـا قـصـد قـربـت ، صـدقـه داده و بـارهـا چـنـيـن عـمـلى را تـكـرار نـمـوده ، قـهـرا آثـار مـثـبـتـى در نـفس او ايجاد شده است ،
حـال اگـر بـعـد از آن ، مـنـت گـذارد و گـيـرنـده صـدقـه را نـاراحـت سـازد، بـدون شـك ايـن
عمل تاءثيراتى منفى در آن آثار مثبت خواهد داشت و از سوى ديگر، آن ثواب قراردادى و تفضلى را كه شايستگى آن را داشت نيز ((حبط)) مى كند.
اين نظريه ، نه مستلزم محال است ، نه نسبت دادن ظلم و خلف وعده به ذات اقدس الهى و نه تكذيب اخبار او.
پـس مـرتـكـب كـبـيره اگر قبل از رهسپار شدن به سوى دار آخرت ، توبه نكند و گناه خويش را به نحوى جبران ننمايد، در آنجا معذب خواهد بود؛ اما
عذابش ابدى نمى باشد، تا آن اندازه كه خداوند اراده نمايد عقوبت معصيت خويش را درك مى كند و سپس با رحمت و غفران الهى و شفاعت ، از آتش نجات
پـيـدا مـى كـنـد و از ثـواب اعـمـال و ايـمـانـش بـهـره مـنـد مـى گـردد، ولى چـون آن گـنـاه تـاءثـيـراتـى مـنـفـى بـه
دنـبـال داشـتـه ، در ثـواب و پـاداشـى كـه از نـوع تـمـثـل و تجسم حاصل شده و همچنين ثواب قرار دادى و تفضلى او نيز خدشه اى وارد گشته است ؛
(حال به چه اندازه باشد براى ما مبهم است ) بنابراين ، آن ثوابى را كه بعد از عقاب گناه كبيره مى بيند به آن كيفيت و نحوى نيست كه اصلا گناه
نمى كرد، مگر باز تفضلى ديگر نصيب او گردد.
دسته دوم ؛ آياتى كه در مورد مرتدان مى باشد:
در قرآن كريم مى خوانيم :
...ومن يرتدد منكم عن دينه فيمت و هو كافر فاولئك حبطت اعمالهم فى الدنيا و الاخرة واولئك اصحاب النار هم فيها خالدون .(210)
((ولى كـسـى كـه از آيـيـنـش بـرگـردد و در حـال كـفـر بـمـيـرد، تـمـام اعـمـال نـيـك (گـذشـتـه ) او، در دنـيـا و آخـرت ، بـر بـاد مـى رود و آنـان
اهل دوزخند و هميشه در آن خواهند بود)).
كـسـى كـه در آغـاز امـر، مـؤ من بوده و سپس دست از ايمانش برداشته و مرتد شده و يا به شرك روى آورده است ، بدون ترديد، ثواب و پاداشى جهت
ايـمـان قـبـلى خـويـش نـمـى بـرد، بـلكـه بـا عـذاب و عـقـاب الهـى روبـرو خـواهـد شـد، مـگـر ايـنـكـه
قبل از مرگ توبه كند.
در اصل اين مطلب ، هيچ اختلاف نظرى بين دانشمندان اسلامى وجود ندارد و آيات و احاديث بر آن دلالت دارد، ولى در اين مساءله از جهت چگونگى و كيفيت
حبط اعمال مرتد، آنان با يكديگر توافق ندارند و در اين زمينه چند قول وجود دارد:
1 - مرتد به سبب ايمانش ، مستحق ثواب دائم و به جهت ارتدادش مستحق عقاب هميشگى است و از طرفى ثواب و عقاب بايد خالص باشند، بنابراين ،
جمع بين اين دو استحقاق دائم ، ممكن نيست در نتيجه يكى به وسيله ديگرى زايل مى گردد و از بين مى رود.
2 - عده اى ((موافات )) بر ايمان را اعتبار دانسته اند و بر اين عقيده هستند كه مرتد اصلا مستحق ثواب نمى شود تا ((حبط)) گردد.
3 - عـده اى ديگر بر اين نظرند كه امكان ندارد مؤ من حقيقى ، ايمانش زايل شود؛ پس كسى كه مرتد شده است ، ارتداد او كاشف از اين است كه از ابتدا
ايمان حقيقى نداشته است .
ايـن سـه قـول ، سـه نـظـر عـمـده اسـت كـه در مـيـان مـتـكـلمـان مـطـرح مـى بـاشـد، امـا آيـا مـسـاءله ((حـبـط
اعمال و ايمان مرتد))، منحصر به اين سه نظر مى شود و آيا كداميك صحيح است ؟ لازم است كه در اين رابطه چند مطلب مورد بررسى قرار گيرد:
1 - آيا شرط ثواب ، موافات است ؟
2 - آيا زوال ايمان مؤ من ، ممكن است ؟
3 - آيا ثواب ، دائمى و خالص است ؟
بـررسـى پـرسـش اول و دوم مـبـتـنـى بـر تـحـقـيـق مـوضـوع ((مـوافـات )) اسـت كـه در
فصل بعدى بدان مى پردازيم .
فصل سوم : موافات
معناى لغوى موافات
((مـوافـات )) از ((وفـاء)) گـرفـتـه شـده و مـصـدر بـاب مـفـاعـله آن اسـت و سـه حـرف (و،ف ،ى ) كـلمـه اى اسـت كـه بـر
اكـمـال و اتـمـام دلالت مـى كـنـد.(211) در لسـان العـرب نـيـز آمـده كـه : ((مـوافـات )) بـه مـعـنـاى اتـمـام مـى بـاشـد ((اوفـى
الكيل ؛ يعنى ، آن را تمام نمود و چيزى از آن كم نگذاشت )).
((مـجـمـع البـحـريـن ))(212) آن را بـه مـعـنـاى آمـدن و حـاضـر شـدن گـرفـتـه اسـت و روايـتـى را
نقل مى كند كه ((حجر الاءسود)) بر ((موافات )) (يعنى حضور و آمدن نزد آن ) كسى كه آن را استلام نموده ، شهادت مى دهد.(213) ((راغب
)) مى نويسد: ((وفاى به عهد به معناى تمام نمودن آن (انجام آن ) است )).(214)
موافات در اصطلاح متكلمان
شـيـخ مفيد - رحمه الله - در ((اوائل المقالات )) بحثى را تحت عنوان ((القول فى الموافاة )) مطرح مى كند و بيان مى دارد كه : ((هر كس در
وقـتـى از اوقـات بـه خـداونـد، مـعـرفـت پـيـدا كـرد و ايـمـان آورد، حـتـمـا بـا ايـمـان از دنـيـا مـى رود و هـر كـس در
حـال كـفـر بميرد، در هيچ زمانى ايمان نياورده است )) سپس مى افزايد: ((دليل اين ادعا، احاديثى است كه از صادقين عليهماالسلام وارد شده است و
عـده زيـادى از فـقـهـا و نـاقـلان اخـبـار از طـايـفـه امـامـيـه بـر هـمـيـن نـظـرنـد؛ امـا در مـقـابـل ، بـنـو نـوبـخـت مـوافـق آن نـيـسـتـنـد و بـا
اهل اعتزال هم راءى مى باشند)).(215)
در ((مـقـالات الاسـلامـيـيـن )) بـه مـكـرمـيـه (كـه طـايـفـه اى از خـوارج هـسـتـنـد) نـسـبـت داده شـده اسـت كـه
قائل به موافات مى باشند.(216)
شهرستانى مى گويد: ((هشاميه (كه گروهى از معتزله هستند) معتقد به آن مى باشند، وى آن را چنين تعريف مى كند: ))+موافات )) يعنى اينكه
انسان ، با ايمان از دنيا برود، و آنكه تمام عمرش را به اطاعت پرداخته است ، اما خداوند مى داند كه عملى انجام مى دهد كه اعمالش را ((حبط)) مى
كند - ولو اينكه كبيره اى را مرتكب شود - از اول مستحق وعد (ثواب ) نبوده است )).(217)
از كلام ((ابن حزم )) چنين برمى آيد كه جميع اشاعره و هشام بن عمر و الفوطى ((موافات )) را شرط مى دانند.(218)
قاضى شرف الدين مى نويسد: ((موافات در نزد بعضى از مرجئه بدين معنا است كه وعد و وعيد الهى در صورتى متوجه بندگان مى شود (و نسبت
به آنها عملى مى گردد) كه تا روز قيامت به ايمان و كفر وفا شود)).(219)
خواجه نصيرالدين نيز معتقد است كه ثواب ، مشروط به ((موافات )) مى باشد.(220)
علامه حلى شرطيت آن را قبول دارد و آن را استمرار بر طاعت مى داند.(221)
طبق ظاهر كلام علامه مجلسى و بعضى ديگر بيشتر اصحاب اماميه ((موافات )) را، معتبر مى دانند.(222)
فـخـر رازى مـى نـويسد: ((ما دلايل قاطع ذكر كرده ايم كه صحت ايمان ، مشروط به ((موافات )) است )) (ولى در جاى ديگر آن را معتبر نمى
داند).(223)
اما از سوى مقابل ، افرادى شرطيت ((موافات )) را قبول ندارند، مانند ابن حزم ، سيد مرتضى و شيخ طوسى ؛(224) از آنچه گذشت چند مطلب
استفاده مى شود:
1 - بيشتر علماى شيعه ، فرقه اشاعره ، طايفه اى از خوارج ، عده اى از مرجئه و گروهى از معتزله معتقد به شرطيت ((موافات )) هستند.
2 - عـده اى از دانـشـمـنـدان از فـرقـه هـاى مـخـتـلف و عـمـده اهـل
اعتزال آن را قبول ندارند.
3 - آنـان كـه قـائل بـه ((مـوافـات )) هـسـتـنـد آن را بـه يـك مـعـنـاى خـاص و واحـد
قبول ندارند، بلكه :
الف - عده اى ، ((موافات )) را استمرار بر طاعت مى دانند.
ب - عده اى ديگر، استحقاق ثواب را مشروط به ((موافات )) مى دانند.
|