next page

fehrest page

back page

در صـفـحـات گـذشـتـه دو نـظر و يك احتمال ذكر شد و نظر عده اى از متخصصان لغت بيان شد، اما به نظر مى رسد چندان تفاوتى ندارد كه يكى از وجـوه و نـظـرهـاى ابـراز شـده ، بـه طـور حـتـم اتـخـاذ شـود، زيـرا از بررسى معانى ((حبط، حبط و احباط)) مى توان به اين نتيجه رسيد كه ، ((احـبـاط)) بـه مـعـنـاى بـاطـل كـردن ، فـاسـد نـمـودن ، هـدر دادن ، از بـيـن بـردن ، مـحـو كـردن و در مـعـرض هـلاكـت قـرار دادن استعمال مى گردد؛ بنابراين ، اگر در بحث و استدلال مربوط به ((احباط)) از ادله نقلى استفاده شود،(23) نتيجه مزبور در فهم آيه و حديثى كـه بـدان اسـتـدلال مـى گـردد، مـؤ ثـر، مـفـيـد و بـلكـه لازم اسـت ، هـرچـنـد كـه در اسـتـدلال عـقـلى تـاءثـيـرى نـدارد، زيـرا در آنـجـا ايـن عـقـل و بـرهـان عـقـلى اسـت كـه بـايـد حـكـم كـنـد؛ البـتـه اگـر دليـل عـقـلى بـه وضـوح و صراحت حكم كند كه ((احباط)) به معانى لغوى مذكور محال مى باشد، ناگزير بايد ادله نقلى را تاءويل كرد.
نـتـيـجـه ديـگـرى نـيـز از ايـن بـررسـى بـه دسـت مـى آيـد و آن ايـن اسـت كـه آنـچـه مـورد ((حـبـط)) و ((احـبـاط)) قـرار مـى گـيـرد، قـبـل از ((حـبـط)) نـوعـى وجـود و ثـبـوت دارد زيـرا تـا چـيـزى ثـبـوت و وجـود نـداشـتـه بـاشـد، فـسـاد و بـطـلان آن مـعـنـا نـدارد. از بـاب مـثـال : اگـر از ظـاهـر آيـات اسـتـفـاده شـود كـه گـنـاه كـبـيـره اى كـه از آن تـوبـه نـشـده اسـت مـوجـب ((حـبـط)) ثـواب اعـمـال مـى گـردد، طـبـق نـتـيـجـه مـذكـور بـايـد چـنـيـن تـفـسـيـر شـود كـه قـبـل از آن گـنـاه ، اعـمـالى مـثـل نـماز كه انجام گرفته ، ثواب به آنها تعلق پيدا كرده است ، سپس گناه كبيره آن را ((حبط)) نموده است ؛ اما اينكه اين تفسير با ادله نقلى ديگر و ادله عقلى سازگار است يا نه ، بايد در محل مربوط به آن ، بررسى شود.
معناى اصطلاحى احباط
بـعـد از روشـن شـدن معناى لغوى ((احباط))، لازم است به بررسى معناى اصطلاحى آن بپردازيم و ببينيم كه منظور دانشمندان و علماى كلام از آن چـيـسـت . ايـن مـطـلب واضـح و آشـكـار اسـت كـه قـبـل از ورود در هـر بـحـثـى ، بـايـد مـوضـوع آن بـه طـور كـامـل روشـن شـود، زيـراچـه بـسـا يك واژه ، به جهت استعمالهاى متفاوت آن ، معانى متعددى داشته باشد و اختلاف نظرهايى كه درباره آن صورت مى گـيـرد، شـكـل صـورى و لفـظـى پـيـدا كـنـد؛ چـون يـك دانـشـمـنـد، اسـتـعـمال خاصى را مد نظر دارد و براساس آن ، راءى ويژه اى ارائه مى دهد و در مـقـابـل ، دانـشـمـند ديگرى بر اساس استعمال ديگر آن واژه ، راءيى مخالف آن مى دهد، در حالى كه در واقع امر، هر دو نظر صحيح يا غلط است و هيچ تناقضى و اختلاف حقيقى بين آن دو راءى وجود ندارد، و يا يكى از دو نظر صحيح است .
در بـحـث مـا نـيـز بـايـد روشـن شـود كـه مراد متكلمان اسلامى از ((احباط)) چيست ؟ و آيا بر استعمالى كه مد نظر آنهاست ، اتفاق نظر دارند؟ و در صـورت اتـفـاق ، آيـا اسـتـعـمـال آنـان بـا اسـتـعـمـال در قـرآن و احـاديـث ، هـمـاهـنـگ اسـت يـا نـه ؟ مـسـاءله هـمـاهـنـگـى يـا عـدم هـمـاهـنـگـى ايـن دو استعمال ، با مباحثى كه در فصلهاى بعدى مطرح مى شود، روشن مى گردد. در اين قسمت فقط به بيان مقصود و مراد متكلمان اكتفا مى شود.
ايـن نـكته در خور توجه است كه معمولا هرگاه سخن از ((احباط)) به ميان مى آيد، دو مساءله ((احباط و تكفير)) در كنار هم مورد بررسى قرار مـى گـيرند، حتى گاهى ((احباط)) به نحوى تعريف و تعقيب مى شود كه اعم از ((تكفير)) و يا به معناى ((تحابط)) و ((موازنه )) مـى بـاشـد. از آنـجـا كـه در ايـن نـوشـتـار بـراى هـر يـك ، بـخـشـهـاى جـداگـانـه اى اخـتـصـاص داده شـده اسـت ، از هـر كـدام بـه طـور مستقل بحث خواهد شد، مگر در مواردى كه چاره اى از آن نباشد.
مـتـكـلمـان در مـورد تـعـريـف ((احـبـاط)) و بـيـان معناى اصطلاحى آن ، اتفاق نظر ندارند و حتى بعضى از آنان (24) در نوشته هاى خود، عبارات مـخـتـلفـى در ايـن مـورد دارنـد كـه مـى تـوان تـعـاريـف گـونـاگـونـى را از آن اسـتـخـراج كـرد؛ بنابراين ، نسبت دادن ((تعريف واحد)) به آنان محل تاءمل است .
در هر صورت ، در اين قسمت به نقل تعاريفى چند كه توسط بزرگان فن ارائه شده و يا از كلام آنان استفاده مى شود، مى پردازيم :
1 - ((احباط))؛ يعنى ، اينكه گناه (ذنب )، اعمال نيك را باطل سازد، (شيخ مفيد).(25)
2 - يعنى ، يك ذنب تمام طاعات را ((حبط)) كند، (عبدالقاهر).(26)
3 - در صـورتـى كـه درجـه عـقـاب بـرتـر از درجـه ثواب باشد، ثواب به وسيله عقاب ((حبط)) مى شود، (قاضى عبدالجبار و امام فخر رازى ).(27)
4 - يعنى ، معصيت يا عقاب آن ، طاعت يا ثواب آن را باطل سازد، (سيد مرتضى ).(28)
5 - اينكه عقاب ، ثواب را اسقاط كند، (قاضى شرف الدين ).(29)
6 - اينكه استحقاق زايد، استحقاق ناقص را ((حبط)) كند و زايد به تمامى آن باقى بماند، (خواجه نصيرالدين ).(30)
7 - يعنى ، گناه كبيره اعمال صالح را ((حبط)) كند، (خواجه نصيرالدين طوسى ).(31)
8 - اينكه به دنبال طاعت ، معصيت بيايد و اولى به وسيله دومى ((حبط)) و ساقط شود، (ابن ميثم ).(32)
9 - بدين معنا كه مكلف ، ثواب متقدم خويش را به وسيله معصيت متاءخرش ساقط كند، (علامه حلى ).(33)
10 - مـنـظـور از ((احـبـاط)) ايـن اسـت كـه مـكـلف مـرتـكـب گـنـاه كـبـيـره شـود و تـمـام اعمال صالحش ((حبط)) و ساقط گردد، (علامه حلى ).(34)
11 - از نوشته تفتازانى مى توان تعاريف ذيل را استخراج كرد:
الف - ((احباط))؛ يعنى ، اينكه سيئه ، حسنه را ابطال كند.
ب - سيئات ، حسنات را حبط كند.
ج - گناه كبيره ، تمام طاعات را ((حبط)) كند.(35)
12 - ((احـبـاط))؛ يـعـنـى ، خـارج شـدن فـاعـل طـاعـت ، از داشـتـن اسـتـحـقـاق مـدح و ثـواب بـه سـوى دارا شـدن اسـتـحـقـاق ذم و عـقـاب ، (فاضل مقداد).(36)
13 - ((احباط)) عبارت است از ابطلال حسنه ، بدين نحو كه اثر مورد انتظار از آن ، بر آن مترتب نشود، (علامه مجلسى ).(37)
14 - علامه شعرانى آن را چنين تعريف مى كند:
((احـبـاط آن اسـت كـه مـكـلف عـمـلى صـحـيـح بـه جـا آورد مـطـابـق شـرايـط و دسـتـورالهـى هـنـگـامـى كـه از او، عمل پذيرفته است و ثواب بر آن مترتب شده است ، اما به سبب گناه متاءخر، ثواب به او ندهند با آنكه مستحق بود)).(38)
15 - آيت الله معرفت - حفظه الله - ((احباط)) را چنين توضيح مى دهد:
((احباط؛ يعنى گناه لاحق ، حسنه سابق را محو و نابود سازد)).(39)
16 - آيت الله سبحانى - حفظه الله - مى نويسد:
((مقصود از ((حبط)) آن است كه ثواب عمل صالح به واسطه گناهان بعدى ساقط شود)).(40)
بـا يـك ديـد مـسـامـحـه اى مـمـكـن اسـت تـعـريـفـهـاى ذكـر شـده را در يـك يـا چـنـد تـعـريـف گـنـجـانـد، امـا اگـر بـا تـاءمـل و دقـت بـه آنـهـا نـظـر كـنـيـم ، چـنـيـن امـرى بـه آسـانـى قـابـل حـصـول نـيـسـت ، زيـرا در تـعـريـفـهـاى يـاد شـده سـه عـنـصـر، قابل بحث و بررسى است : 1 - احباط 2 - حبط كننده 3 - حبط شونده .
عنصراول (احباط):
در بـعـضـى از تـعـاريـف ، ايـن عـنـصـر بـا خـود كـلمـه ((احـبـاط)) و يـا ((حـبـط)) بـيـان شـده كـه اشـكـال آن واضـح اسـت و در تـعاريف ديگر از الفاظ ابطال ، باطل نمودن ، فاسد كردن ، بى اثر كردن ، اسقاط، اذهاب ، محو، محق و نابود كردن ، استفاده شده است .
عنصر دوم (حبط كننده ):
در تـعـريـف علامه حلى (دركشف المراد) اين عنصر، مكلف معرفى شده و معصيت وسيله ((حبط))، به حساب آمده است و در تعاريف ديگر الفاظ عقاب ، استحقاق عقاب ، معصيت ، سيئه ، ذنب و كبيره به عنوان حبط كننده بيان شده است .
عنصر سوم (حبط شونده ):
كـلمـاتـى كـه بـراى تـوضـيـح آن بـه كـار رفـتـه اسـت ، عـبـارتـنـد از: ثـواب ، اسـتـحـقـاق ثـواب ، طـاعـات ، حـسـنـات ، اعمال صالح ، عبادات ، ثواب عبادات و اثر اعمال صالح .
ايـن مـطـلب در خـور تـوجـه اسـت كـه در ايـن عـنـاصـر سـه گـانـه ، الفـاظ و اصـطـلاحـاتـى اسـتـعـمـال شـده اسـت كـه بـه نوبه خود، محل اختلاف آراى متكلمان مى باشد در اين قسمت به همين مقدار اكتفا كرده ، تحقيق مطلب را به فصلهاى بعدى موكول مى كنيم .
مصاديق احباط
مـقـصـود از ايـن عـنـوان ، آن اسـت كـه ((احـبـاط)) دربـاره چـه كـسـانـى مـورد پـيـدا مـى كـنـد و اعـمـال چـه افـرادى مـمـكـن اسـت مـتـعـلق ((احـبـاط)) واقـع شـود. انـسـانـهـا بـه اعـتـبـار اعـمـالى كـه در طول زندگيشان انجام مى دهند، به هفت گروه تقسيم مى شوند:
گروه اول :
آنـان كـه در سراسر عمرشان مؤ من بوده و بدون هيچ شائبه كفر و عصيان ، به اطاعت محض پرداخته اند و در يك كلمه ، داراى ملكه عصمت مى باشند. روشـن اسـت كه ((احباط)) شامل اين گروه نمى شود؛ البته اگر عنصر دوم (حبط كننده ) به نحوى در نظر گرفته شود كه ((ترك اولى )) را نـيـز شـامـل گـردد و در نـتـيـجـه مـوجـب سـلب بـعـضـى از مـقـامـات قـرب شـود، در ايـن صـورت ((احـبـاط)) در مـورد ايـن گـروه نـيـز قابل بحث است .
گروه دوم :
كـسـانـى كـه در تـمـام عـمـر خـويـش بـه كـفـر و عـصـيـان پـرداخـتـه انـد و هـيـچ كـار نـيـك و حـسـنـه اى از آنـهـا صـادر نـشـده اسـت ، گـر چـه در عمل ، مصداقى براى اين دسته يافت نمى شود، زيرا هر كافر و ملحدى در هر صورت و احيانا اعمالى كه به ظاهر نيك و داراى حسن فعلى است ، انجام مـى دهـد، مـگـر ايـنـكـه عـمـلى كـه فـاقـد حـسـن فـاعـلى بـاشـد، عـمـل نـيـك و حـسـنـه بـه حـسـاب نـيـايـد، بـه هـر حال ((احباط)) در مورد اين گروه معنا ندارد؛ زيرا عمل صالح و حسنه اى ندارند كه به وسيله كفر و عصيان ((حبط)) گردد.
گروه سوم :
انـسـانـهـايـى كـه مـؤ مـن بـوده و سـپـس بـه ارتـداد و كـفـر كـشـيـده شـده انـد، حـبـط در مـورد ايـن گـروه قابل بحث و بررسى است و به طور اجمال در مورد ثبوت ((حبط)) اعمال آنان ، اختلافى وجود ندارد.
گروه چهارم :
مؤ منانى كه داراى حسنات و اعمال صالح مى باشند، اما به ندرت به طور عمد و يا سهو مرتكب گناه مى شوند، در مورد اين گروه نيز ((احباط)) قابل بررسى است و بلكه بيشتر اختلاف نظر متكلمان ، در همين مورد است .
گروه پنجم :
كـافـرانـى كـه ايـمـان آورده و بـه انجام اعمال نيك پرداخته اند؛ اين گروه محل بحث ((تكفير)) است ؛ اما اگر ((حبط)) را به معنايى در نظر گـيـريـم كـه شـامـل تـكـفـيـر نـيـز بـشـود(41) و يـا ايـنـكـه مـنـظـور از آن تـاءثـيـر و تـاءثـر مـتقابل اعمال نيك و بد باشد و همان گونه كه سيئات ، حسنات را ((حبط)) مى كند، حسنات نيز در سيئات مؤ ثر واقع مى شود در اين صورت اين گروه نيز مورد بحث واقع خواهند شد.(42)
گروه ششم :
كـافـرانـى كـه در تـمـام عـمـر خـود، دسـت از كـفـر بـر نـداشـتـه انـد، اما گاهى كارهاى نيك از آنان صادر مى شود و معمولا كفار به طور كلى از اين قـبـيـل هستند. اگر ((احباط)) به همان معنايى كه در گروه پنجم بيان گرديد و يا به معنايى كه آثار دنيايى نيز داشته باشد، گرفته شود، ايـن گـروه هـم مـحـل بـحـث واقـع مـى گـردد؛ البـتـه ايـن طـبـق مـبـنـايـى اسـت كـه اعـمـال بـه ظـاهـر نـيـك كـفـار را اعمال صالح و حسنات بداند و آثار اعمال را در آثار اخروى منحصر نكند و در غير اين صورت ، ((حبط)) در مورد اين دسته بى معنا مى باشد.
گروه هفتم :
كـافـرانـى كه على رغم كافر بودن در نظر مردم ، انسانهاى با انصاف و خوبى هستند، اما گاهى كارهاى زشت نيز مرتكب مى شوند؛ اين گروه نيز مثل گروه ششم هستند.
از گـروهـهـاى يـاد شـده بـه جـز گـروه دوم ، تـمـامـى آنـهـا بـه نـحـوى مـى تـوانـنـد محل و مورد بحث ((احباط)) قرار گيرند؛ اما بر اهل تحقيق پوشيده نيست كه معمولا در كتابهاى كلامى ، محور بحث فقط گروه سوم و چهارم است ، ما نيز در اين قسمت به اين سخن متكلمان بسنده مى كنيم و محل نزاع را گروه سوم و چهارم قرار مى دهيم .
فصل دوم : نظرات دانشمندان اسلامى در مورد احباط
درباره ((احباط)) چهار نظر قابل طرح است :
الف - نظر آنانى كه ((احباط)) را قبول دارند و بر آن استدلال مى كنند.
ب - راءى كـسـانـى كـه مـنـكـر آن مـى بـاشـنـد و اسـتـدلال مـعـتـقـدان را تـمـام نـمـى دانـنـد و بـر ادعـاى خـويـش دليل مى آورند.
ج - عـقـيـده مـعـتـقـدان بـه تـفـصـيـل ؛ آنـان بـه اعـتـبـارى و در مـواردى ((احـبـاط)) را قبول دارند و در غير آن موارد، منكر هستند.
د - توقف : ممكن است افرادى در اين زمينه به يكى از سه نظر فوق ، قطع پيدا نكرده و موضع توقف را اتخاذ كنند.(43)
آراى معتقدان به احباط
مـشـهـور و مـعـروف ايـن اسـت كـه اكـثـر مـعـتـزله و بـخـصـوص ابـوعـلى جـبـايـى (م 303 ق ) ((احـبـاط)) را قبول دارند و بر آن استدلال مى كنند. قاضى عبدالجبار بعد از اينكه ((احباط)) را توضيح مى دهد، آن را به مشايخ معتزله نسبت داده ، مى گويد: ((در مقابل آنان عده زيادى از مرجئه و عبادبن سلمان با اين نظر مخالفند)).(44)
عـلامـه مـجـلسـى بـر ايـن نـظـر اسـت كـه اصـل ((احـبـاط)) وجـود دارد و بـه هـيـچ وجـه قابل انكار نيست . وى معتقد است كه نزاع بين موافقان و مخالفان ، يك نزاع لفظى است .(45) شيخ مفيد بيان مى دارد: ((جماعتى از اماميه و مرجئه ، ((تـحـابـط اعـمـال )) را قـبـول نـدارنـد، ولى ((بـنـو نـوبـخـت )) در ايـن مـسـاءله بـا اهـل اعـتـزال تـوافـق دارنـد)).(46) در هـر صـورت ، مـعـتـزله بـه عـنـوان مـعـتـقـدان ((احـبـاط)) و در مقابل آنان ، اشاعره و اكثريت اماميه و بعضى از فرقه هاى ديگر به عنوان مخالفان آن مطرح مى باشند.
نـكـتـه قـابل توجه اين است كه معتقدان به ((احباط))، در نحوه آن با هم اتفاق نظر ندارند و لازم است كه حد و مرز بين آنان مشخص گردد، براى انجام اين امر مى توان معتقدان به ((احباط)) را به چند گروه تقسيم نمود:
گروه اول
نـظـر آنـان ايـن است كه ((احباط)) يك قانون كلى و عام نيست و فقط در مورد گناه كفر و مانند آن جريان دارد. عده اى از منكران وجود ((احباط))، هنگام تفسير آيات مربوط به اين موضوع ، در عمل چنين نظرى را از خود نشان مى دهند.
آيت الله سبحانى مى نويسد: ((احباط به گناهانى مثل شرك و مانند آن اختصاص دارد)).(47)
گروه دوم
ايـن گـروه بـر ايـن عـقـيـده هـسـتـنـد كـه ((احـبـاط)) بـه مـعـنـاى حـقـيـقـى آن وجـود دارد، امـا يـك قـانـون كلى نيست ، ولى علاوه بر كفر و مانند آن ، شامل گناهانى كه در آيات و روايات بر آن تصريح شده است ، نيز مى گردد.
ظاهر كلام ((صاحب وسائل )) (شيخ حر عاملى م 1104 ق ) منطبق بر نظر اين گروه است . ايشان در اين زمينه مى نويسد:
((احـبـاط و تـكـفـيـر در مـورد مـعصيت و طاعت واقع مى شود؛ اما به صورت واجب و عام فقط در مورد كفر و ايمان انجام مى گيرد نه در غير آن . آيات و روايـاتـى كـه بـر ثبوت احباط و تكفير دلالت دارد بى شمار است ، ولى در جهت معارض آن نيز آيات و احاديث بسيارى وجود دارد و آنچه در جمع بين ايـن دو دسـتـه به نظر مى رسد، اين است كه اگر مكلف در حال كفر بميرد، ثواب طاعات گذشته اش به وسيله كفر وى ((حبط)) مى شود و آنكه با ايمان از دنيا برود، عقاب معصيتهاى سابقش توسط ايمان ، ((تكفير)) مى گردد. احباط و تكفير بر خلاف آنچه تعدادى از مخالفان ما معتقدند، بـه صـورت كـلى و واجـب نيست ، بلكه نظر صحيح آن است كه آيات و روايات متواتر، دلالت بر آن دارد كه هر كس طاعتى را انجام دهد، مستحق ثواب اسـت و گـاهـى ايـن ثواب موجب اسقاط عقاب سابق يا لاحق مى گردد و زمانى ديگر نوعى ديگر از ثواب را مستحق مى شود (كه باعث سقوط عقاب نمى گردد) و هر كس معصيتى انجام دهد، مستحق عقاب مى گردد و اين عقاب گاهى به صورت اسقاط ثواب است و گاهى به صورت ديگر (كه موجب سقوط ثواب نمى گردد) و تنها خداوند متعال است كه مقدار و اندازه اين ثواب و عقابى را كه احيانا ساقط مى شود، مى داند)).(48)
صـاحـب وسـائل در ادامـه كـلام خـويـش و در مـقـام اثـبات نظر خود بيان مى دارد: ((چنين وعده داده شده است كه طاعات خاصى موجب كفاره تمامى گناهان گذشته و يا نوع خاصى از آنها مى گردد، و همچنين گناهانى باعث حبط كل طاعات سابق يا نوع خاصى از آنها مى شود)).
علامه مجلسى نيز بيان مى دارد: ((براى هيچ مسلمانى ممكن نيست كه اصل احباط و تكفير را انكار كند)).(49)
ايشان مى نويسد: ((حق اين است كه انكار سقوط ثواب ايمان به واسطه كفرى كه بعد از آن مى آيد و صاحبش با آن مى ميرد، ممكن نمى باشد، همچنين عكس آن ؛ يعنى ، سقوط عقاب كفر به وسيله ايمان ؛ اخبار زيادى بر اين دلالت دارد كه تعداد زيادى از معاصى باعث مى شود كه ثواب طاعات كثيرى ساقط گردد و همچنين تعداد زيادى از طاعات ، كفاره كثيرى از سيئات مى شود. اخبار در اين زمينه ، متواتر است و آيات نيز دلالت مى كند كه حسنات ، سيئات را از بين مى برد و بر بطلان اين نظر هم دليل تامى اقامه نشده است ؛ اما اينكه اين مطلب در مورد تمام طاعات و معاصى عموميت داشته باشد، معلوم نيست و براى ما مهم نيست كه آيا اين سقوط از باب احباط و تكفير است و يا از باب اينكه اصلا ثواب و عقابى نبوده و يا از اين باب كه ثواب ، مشروط به عدم وقوع فسق بعد از آن مى باشد)).(50)
هـمـان طـور كـه روشـن شـد، ابـتـداى عـبـارت عـلامـه مـجـلسـى در قـول بـه ((احـبـاط)) ظـهـور دارد، گـر چـه در ذيل آن ، سقوط ثواب به احباط منحصر نشده ، بلكه ايشان آن را بين سه مبنا مردد دانسته است و ليكن وى در جاى ديگر ابراز مى دارد:
((مـا آن چـنـان كه معتزله معتقدند هر معصيتى ، هر طاعتى را از بين مى برد، نظر نداريم ، بلكه در اين مساءله از نصوصى كه وارد شده است ، تبعيت مـى كـنـيـم و هـر مـعـصـيـتـى را كـه در كـتـاب يـا احـاديـث صـحـيـح وارد شـده بـاشـد كه باعث از بين بردن يا منقصت تمام حسنات يا بعض آنها باشد، قبول داريم و از آن نصوص پيروى مى كنيم )).(51)
علامه مجلسى علاوه بر آنچه گذشت در كتابى ديگر بر قول به ((احباط)) تاءكيد دارد و مى نويسد:
((حـبـط و تـكـفـيـر بـه بـعـضـى از مـعـانـى آن ، در نـظـر مـن ثـابـت اسـت و آيـات و روايـاتـى كـه بـر آن دلالت دارد، غـيـر قابل شمارش مى باشد و بر اهل تدبر و تاءمل پوشيده نيست كه ادله اى كه بر نفى اين دو، ايراد شده ، ضعيف مى باشد)).(52)
شهيد بزرگوار استاد مطهرى در اين باره چنين مى نويسد:
((آيـا كـفـر و عـنـاد مـوجـب نـابـود شـدن و از اثـر افـتـادن عمل خير مى گردد و مانند يك آفت آن را فاسد مى كند؟ به عبارت ديگر، آيا اگر از انسان عـمـل خـيـرى بـا هـمـه شـرايـط حـسـن فـعـلى و فـاعـلى صـادر شـود و از طـرف ديـگـر انـسـان در بـرابـر حـقـيـقـت ، خـصـوصـا حـقـيـقـتـى كـه از اصـول ديـن بـه شـمـار مـى رود لجـاج ورزد و عـنـاد بـه خـرج دهـد، در ايـن صـورت آيـا آن عـمـل كـه در ذات خـود، خـيـر و مـلكـوتى و نورانى بوده و از جنبه بعد الهى و ملكوتى نقصى نداشته ، به واسطه اين لجاج و عناد و يا به سبب يك حالت انحرافى روحى ديگر نابود مى گردد يا نه ؟ در اينجا مساءله آفت مطرح است .
مـمـكـن اسـت يـك عـملى ، هم داراى حسن فعلى باشد و هم داراى حسن فاعلى به تعبير ديگر، هم پيكر صحيح داشته باشد و هم روح و جان ، هم از وجهه مـلكـى و طـبيعت ، نيك باشد و هم از وجهه ملكوتى ، ولى در عين حال از نظر ملكوتى به خاطر آفت زدگى تباه و پوچ گردد، همچون بذرى كه سالم اسـت و در زمـيـن مـسـاعـد پـاشـيـده مـى شود و محصول هم مى دهد، ولى قبل از اينكه مورد استفاده قرار گيرد دچار آفت مى گردد، ملخ يا صاعقه اى آن را نابود مى سازد، قرآن اين آفت زدگى را ((حبط)) مى نامد.
ايـن مـطلب اختصاص به كفار ندارد و در اعمال نيك مسلمانان نيز ممكن است پيش بيايد. ممكن است يك مسلمان مؤ من در راه خدا و براى خدا به فقير مستحقى صـدقـه بـدهـد و صـدقـه او مـورد قـبـول هم واقع گردد، ولى بعد آن را با منت گذاشتن بر او و يا با نوعى آزار روحى ديگر به او، نيست و نابود گرداند و تباه سازد)).(53)
گروه سوم
افـراد ايـن گـروه در اينكه ((احباط)) يك قانون كلى است موافقند، اما در كيفيت آن با يكديگر اختلاف دارند و مى توان چهار نظر در بين آراى آنان يافت :
الف - نظر اول :
گـنـاه ، اعـمـال نـيـك را ((حـبـط)) مـى كـنـد، امـا خـودش ((حـبـط)) نـمـى شـود و ايـن در صـورتـى اسـت كـه گـنـاه از حـيـث درجـه اسـتـحقاق ، از اعمال نيك بيشتر باشد.
ايـن نـظـر بـه ابـو عـلى جـبـايى نسبت داده شده است و از كلام قاضى عبدالجبار چنين بر مى آيد كه مشايخ و بزرگان معتزله نيز بر اين نظر هستند. ايشان در توضيح اين قول مى نويسد:
((هر انسان مكلف از چند صورت خالى نيست : 1 - تنها مستحق ثواب باشد و اين در حالى است كه فقط به طاعت پرداخته باشد. 2 - فقط مستحق عقاب باشد. 3 - هم مستحق ثواب باشد و هم مستحق عقاب و اين امكان ندارد كه دو استحقاق ثواب و عقاب مساوى باشند؛ بنابراين ، يكى نسبت به ديگرى از جـهـت درجـه بـرتـر اسـت و بـه نـاگـزيـر، اقـل بـه وسـيـله اكـثـر سـاقـط مـى شـود و ايـن هـمـان قول به ((احباط)) و ((تكفير)) است )).(54)
يكى از شارحان ((تجريد الاعتقاد)) بعد از توضيح اصطلاح ((احباط))، بيان مى دارد:
((اقوى اين است كه احباط به آن معنايى كه معتزله قائل به آنند، وجود دارد، زيرا آيات و اخبار بصراحت بر آن دلالت دارد)).(55)
ب - نظر دوم :
گـنـاه ، اعـمـال نـيـك را ((حـبـط)) مـى كـنـد و خـود نـيـز بـه انـدازه درجـه طـرف ديـگـر ((حـبـط)) مـى شـود. ايـن نـظـر هـمـان قول به ((موازنه )) است كه به ابو هاشم جبايى منسوب است و در فصل مخصوص به آن ، مورد بررسى قرار مى گيرد.
ج - نظر سوم :
اگر گناه كبيره بعد از طاعات واقع شود، تمامى آنها را از بين مى برد.
عـبـدالقـاهـر بـغـدادى به معتزله نسبت مى دهد كه آنان مى گويند: حتى يك گناه كبيره ، تمامى طاعات را ((حبط)) مى كند.(56) شيخ مفيد و فخر رازى و... چنين نظرى را از اهل اعتزال نقل مى كنند كه آنان بر اين گمانند كه انسان با نوشيدن يك جرعه شراب ، عبادات و طاعات هفتاد ساله را از بين مى برد.(57)
د - نظر چهارم :
گـنـاه كبيره چه بعد از طاعت و چه قبل از آن ، طاعات را ((حبط)) مى كند. تفتازانى چنين مطلبى را مورد نزاع بين معتقدان و منكران ((احباط)) مى داند و به آن اشاره مى كند.(58)
فـخـر رازى راءيـى را بـه مـعـتـزله نسبت مى دهد كه بسى جاى تعجب است ! او مى گويد: ((آنان بر اين نظرند كه گناه صغيره ، بعضى از اجزاى ثواب را ((حبط)) مى كند))،(59) اما به نظر مى رسد چنين نسبتى صحيح نباشد، زيرا نزاع ، در مورد مرتكب كبيره مى باشد.
دليل معتقدان به احباط
گـروه اول و دوم يـا اصـلا بـرهـانـى بـر اثـبـات مـدعـاى خـويـش اقـامـه نـكـرده انـد و يـا بـه صـورت اجـمـال از آن گذشته اند و به همين قدر اكتفا كرده اند كه دليل منكران تمام نيست و بر وجود ((احباط))، آيات و روايات فراوانى وارد شده است و جـمـع بـيـن ادله ايـن اقـتـضـا را دارد كـه وجـود ((احـبـاط)) پـذيـرفـتـه شـود، امـا ديـگـران بـه دو دليل عقلى و نقلى استدلال كرده اند.
دليل عقلى بر احباط
دليل اول
قاضى عبدالجبار چند دليل عقلى ذكر مى كند كه نخستين آن را مى توان در ضمن چند مقدمه به شرح زير بيان كرد:
مقدمه اول :
استحقاق ثواب و عقاب ، دائمى و هميشگى است .
مقدمه دوم :
مـكـلفـى كـه در عمر خويش اعمال نيك انجام داده و گناه كبيره نيز مرتكب شده ، از پنج صورت بيرون نيست : 1 - فقط سزاوار ثواب باشد. 2 - فقط سـزاوار عـقـاب بـاشـد. 3 - اسـتـحـقـاق هر دو را داشته باشد. 4 - مستحق هيچ كدام نباشد. 5 - هر كدام كه بيشتر بود، ديگرى را از بين ببرد. بطلان صورت 1 و 2 آشكار است ، زيرا هم اعمال نيك انجام داده و هم مرتكب گناه كبيره شده است .
مقدمه سوم :
استحقاق ثواب و عقاب قابل جمع نيست .
مقدمه چهارم :
اينكه مستحق هيچ كدام نباشد، صحيح نيست .(60)
نـتـيـجـه ايـنـكـه اقـل بـه وسـيـله اكـثـر ((حـبـط)) مـى گـردد؛ پـس اگـر اسـتـحـقـاق عـقـاب بـيـشـتـر از اسـتـحـقـاق ثـواب بـاشـد، قول به ((احباط)) ثابت مى شود.
بـا كـمـى تـاءمـل روشـن مـى شـود كـه تـمـام بـودن اسـتـدلال مـبـتـنـى بـر اثـبـات مـقـدمـه اول ، سوم و چهارم آن است .
اثبات مقدمه اول
مـعـتـزله ، مـعـتـقـدنـد كـه مـرتـكـب كـبـيـره فـاسـق اسـت و اگـر تـوبـه نـكـنـد، ثـواب ايـمـان و اعـمـال صـالحـش بـراى او سـودى نـخـواهـد داشـت و مـسـتـحـق عـقـاب الهـى و جـايـگـاهـش ، آتـش دوزخ اسـت و تـا ابـد عـذاب خـواهـد شـد. حال اگر فاسق در آتش جهنم تا ابد كيفر داده مى شود، استحقاق عقاب او نيز بايد هميشگى و دائمى باشد، وگرنه مستلزم آن است كه چنين كيفر دادنى نيكو و پسنديده نباشد.(61)
عـلاوه بـر آن ، اسـتـحـقـاق عـقـاب ، هـمـگـام اسـتـحـقـاق ذم اسـت ، اگـر يـكـى بـود ديـگـرى نـيـز هـسـت و اگـر يـكـى زايـل شد، ديگرى نيز از بين مى رود و از طرفى روشن است كه استحقاق ذم و نكوهش ، هميشگى مى باشد؛ بنابراين ، استحقاق عقاب نيز دائمى است . اگـر مكلفى به واجبات عمل نكرد و دست به ارتكاب گناهان زد، سزاوار نكوهش مى گردد و همچنين مستحق عقاب مى شود، و اگر توبه كرد يا طاعتى بزرگتر از معصيت انجام داد، استحقاق ذم و استحقاق عقاب او ساقط مى گردد؛ پس آنچه كه ثابت كننده يا ساقط كننده ذم است ، ثابت يا ساقط كننده عقاب نيز مى باشد و چون استحقاق ذم دائمى است ، استحقاق عقاب نيز هميشگى خواهد بود.

next page

fehrest page

back page