امام (ره ) در بعد سياسى ، شكل مترقيانه اى از حكومت اسلامى را طرح كردند كه از يك سو
جـمـهـورى اسـت بـه مـعـنـاى ايـن كـه مـتكى به آراى اكثريت است و از سوى ديگر،
اسـلامـى است ؛يعنى اين كه متكى به قانون اسلام است (578) . اين انديشه در
قـانـون اسـاسى نيز تجسم يافته و در تفسير و تبيين آن آمده است : جمهورى اسلامى ،
نـظـامى است كه بر پايه ايمان به خداى يكتا و اختصاص حاكميت و تشريع به او، وحى
الهـى و نـقـش بـنـيـاديـن آن در بـيـان قـوانـيـن ، مـعـاد،
عـدل خـدا در خـلقـت و تـشـريـع ، امامت و رهبرى مستمر، كرامت و ارزش والاى انسانى و آزادى
تواءم با مسئوليت او در برابر خدا، كه از راه اجتهاد مستمر فقهاى جامع الشرايط، استفاده
از عـلوم و فـنـون و تـجارب پيشرفته بشرى و تلاش در پيشبرد آن ها، و نفى هر گونه
سـتـمـگـرى و سـتـم كـشـى و سـلطـه گـرى و سـلطـه پـذيـرى ، قـسـط و
عـدل و اسـتـقـلال سـيـاسـى و اقـتـصادى و اجتماعى و فرهنگى و همبستگى ملى را تاءمين مى
كند(579) ؛ لذا چنان كه امام (ره ) بيان مى داشتند، اسلام يك دين مترقى است و
دموكراسى به معناى واقعى است ، در قانون اساسى مورد تاءييد ايشان نيز به اين
اصـول و مـبـانى دموكراتيك ، تاءكيد شده و آمده است : در جمهورى اسلامى ايران ، امور
كـشـور بـايـد بـه اتـكـاى آراى عمومى اداره شود. از راه انتخابات ، انتخاب رئيس جمهور،
نـمايندگان مجلس شوراى اسلامى ، اعضاى شوراها و نظاير اين ها، يا از راه همه پرسى
در مواردى كه در اصول ديگر اين قانون معين مى گردد.(580)
چـنـان كـه در فصل دوم به تفصيل آورديم ، امام (ره ) با حمايت از حقوق مساوى ملت ، رعايت
حـقـوق بـرابـر زن و مـرد و آزادى عـقـيـده و بـيـان و ديـگـر
اصـول دمـوكـراسـى ، سـازگـارى آن هـا را بـا مـبـانى دينى ، بيان كردند در طرح حكومت
اسـلامـى مـورد نـظـر خـويـش نـيـز، تـحـقـق واقـعـى ايـن
اصول را مورد تاءكيد قرار دادند.
در بـعـد اقـصـادى نـيز تاءكيد بر استقلال اقتصادى و توجه به كشاورزى و فعاليت در
صـنـايع كوچك ، در عين توجه به صنايع بزرگ و تاءمين معاش مردم و احترام به مالكيت
شـخـصـى و تـوزيـع عـادلانـه درآمـد و نـظـارت بـر سـلامـت فـعـاليـت هـاى اقـتـصـادى ،
اصـول و قـواعـدى اسـت كه امام (ره ) آن ها را مورد تاءكيد قرار دادند و آن ها را از برنامه
هـاى مـتـرقـيـانـه حـكـومـت اسلامى در زمينه اقتصادى معرفى نمودند (581)كه بعدا در
قانون اساسى جمهورى اسلامى نيز به صورت قانون و قاعده عملى در آمده اند.
در ابعاد اجتماعى ، فرهنگى و نظامى نيز بر مبناى انديشه و آرمان هاى امام (ره ) قوانين و
اصـول مـتـرقـى اسـلام ، اسـتـنباط و استخراج گرديده و در قانون اساسى و ديگر منابع
دستورى ، گنجانده شده است ؛ بنابراين امام با قرائتى جديد از دين اسلام ، در همه زمينه
هـاى زنـدگـى سـيـاسـى ، اجـتـمـاعـى و اقـتـصـادى و...
اصول مترقيانه اى را براى مسلمانان قابل استنباط و استخراج دانسته ، با تحقق جمهورى
اسـلامـى ، ايـن قـرائت جـديـد را بـر مـبـنـاى عـمـل مـلت مـسـلمـان ، بـه مـعـنـى طـرد و نـفـى
كامل آثار مدرن غرب در زمينه نوانديشى و نوسازى نيست ؛بلكه مراد ما اين است كه امام (ره
) نه همچون اختلاط گرايان مى خواست گفتمانى پيوندى بين اسلام و مدرنيته غرب ايجاد
كـنـد و نـه بـه طـريـق پـوزش طـلبـان حاضر بود كه يافته هاى جديد آنها را از آن خود
بـدانـد، بـلكـه مـعتقد بودند كه ملت ايران با داشتن مكتبى مترقى چون اسلام ، دليلى
ندارد كه براى پيشرفت و تعالى خود از الگوهاى غربى و يا كشورهاى كمونيست تقليد
كـنـد(582) و ايـن بـه مـعـنـى مـخالفت با اخذ و اقتباس آگاهانه دستاوردهاى مدرن
انسان غربى نيست . چنان كه در فصل دوم آورديم ، ايشان با آثار مدرن تمدن جديد غرب ،
فـى نـفـسـه مخالفتى ندارند و معتقدند كه ما پيشرفت هاى دنياى غرب را مى پذيريم
.(583) آنـچه امام (ره ) در اخذ دستاوردهاى مدرن غرب همواره بدان توجه دارد و از
آن گريزان است ، اين است كه اخذ اين دستاوردها، به يكى از موارد زير منجر شود:
1. سلطه سياسى :
بـزرگ تـريـن واهـمـه ايشان در اقتباس از غرب ، اين است كه مبادا اين امر منجر به سلطه
سياسى ، نظامى ، اقتصادى و... آنان بر ما بشود؛لذا در اشاره به اين مطلب مى گويند:
مـخـالفـت روحـانيون با بعضى از مظاهر تمدن در گذشته ، صرفا به جهت ترس از
نفوذ اجانب بوده است .(584)
2. از خود بيگانگى :
يكى ديگر از دغدغه هاى امام (ره ) در اخذ تمدن جديد غرب ، اين بوده است كه رويكرد به
غـرب بـاعـث خـودباختگى ملل اسلامى بشود و در نتيجه اين رويكرد، آن ها خود را فراموش
كـرده ، بـراى هـمـيشه خود را وابسته و محتاج به غير بدانند؛چنان كه از نظر ايشان ، اين
امر درباره ايرانيان ، چنين بوده است ؛لذا مى گويند: افسوسا كه ما از اروپاييان چنان
وحـشـت كـرديـم كه يكسره خود را باختيم و... گمان كرديم كه اگر مملكتى در سير طبيعى
پـيـشـرفـت كـرد، در سـيـر حـكـمـت الهـى نـيـز پـيـشـقـدم اسـت و ايـن از اشـتباهات بزرگ ما
بود(585) و همين امر باعث همه گرفتارى ها و بدبختى مسلمانان گرديد.
ايشان تاءكيد مى كنند كه ما در عين استفاده از آثار تمدن ديگران ، نبايد مجذوب آن ها شده
خـود را فـراموش كنيم . آن ها اگر در بعد مادى پيشرفت كرده اند، فرهنگ اسلامى ما در هر
دو بـعـد مادى و معنوى پيشرفت و سعادت مسلمانان را تاءمين مى نمايد؛حتى در دنياى امروز
نـيـز در حـالى كـه دنـيـاى صـنـعـتى آن ها مى خواهد جامعه بشرى را نظير يك كارخانه
بـزرگ صـنـعـتـى اداره كـنـد، اسـلام بـا تـوجـه بـه ايـن كـه جـامـعـه ها از انسان
تـشـكـيـل شـده اسـت كـه داراى بـعد معنوى و روح عرفانى است ، در كنار مقررات اجتماعى ،
اقـتـصـادى و غـيـره ، بـه تـربـيت انسان بر اساس ايمان به خدا تكيه مى كند و در هدايت
جـامـعـه از ايـن بـعـد بـيـش تـر بـراى هـدايـت انـسـان بـه طـرف تـعـالى و سـعـادت
عمل مى كند.(586)
3. مفاسد و انحرافات اخلاقى :
يـكـى ديـگـر از جـهـاتى كه امام (ره ) در اخذ تمدن جديد غرب مورد توجه قرار داده است ،
طـريـقـه اسـتـفـاده از آن دسـتـاوردهـا، و مـفـاسـد آن مـى بـاشـد؛لذا در انتقاد به طريقه اخذ
دسـتـاوردهاى تمدن از سوى رژيم پهلوى ، مى گويند: كدام روحانى گفته است كه ما
بـا فـلان مظاهر تمدن مخالفيم ؟ شما مظاهر تمدن را وقتى كه در ايران مى آيد، همچو از
صورت طبيعى خارجش مى كنيد كه چيز حلال را مبدل به حرام مى كنيد.(587) اگر
چـه در اسـلام ، تمام آثار تجدد و تمدن مجاز است (588) ؛ ولى فساد اخلاقى
نـاشـى از آن كـه حـتـى خود غربى ها از آن گريزانند، به هيچ وجه پذيرفته نيست ؛لذا
هـنـگـام اقـتـبـاس از دسـتـاوردهـاى پـيشرفته ديگران ، اين امر هميشه بايد مورد نظر قرار
بـگـيـرد و از مـفـاسـد و اسـتـفـاده هـاى مـفـسده دار اجتناب گردد. ايشان در اين باره سينما را
مـثـال زده ، مـى گـويـنـد: مـثـلا سينما، ممكن است كه كسى در آن نمايش هايى كه مى دهد،
نـمـايـش هـاى اخـلاقـى بـاشـد؛نـمـايش هاى آموزنده باشد كه آن را هيچ كس منع نكرده و اما
سـيـنـمايى كه براى فساد اخلاق جوان هاى ماست و اگر چند دقيقه يك جوان برود در آن جا
فاسد بيرون مى آيد، ديگر به درد نمى خورد.(589)
جـز ايـن مـوارد امـام (ره ) مخالفتى با آثار تمدن جديد غرب در زمينه هاى مختلف ندارند و
اخـذ و اقـتـبـاس تـجـربيات پيشرفته انسان غربى را در شرايط موجود، طبيعى و لازم مى
دانـنـد و در اشاره به اين امر مى گويند: احتياج ما پس از اين همه عقب ماندگى مصنوعى
بـه صـنـعـت هـاى بزرگ كشورهاى خارجى حقيقتى است انكار ناپذير؛ولى اين به آن معنى
نيست كه ما بايد در علوم پيشرفته به يكى از دو قطب وابسته باشيم .(590)
نتيجه گيرى
پـس از رنـسـانـس ، تـمـدن جـديـدى در غـرب شـكـل گـرفـت كـه از اواخـر قـرن هـيـجـده و
اوايـل قـرن نوزده ، نخستين موج آن جوامع اسلامى را فرا گرفت و به تدريج خود را به
عـنـوان واقـعـيـتـى آشـكـار و انـكـارنـاپـذيـر بـر آنـان
تـحـمـيل كرد و با دو رويه متفاوت ، يعنى رويه نوانديشى و نوسازى از سويى و رويه
سـلطـه جـويـانـه و اسـتـعـمارى از سوى ديگر، در تمام عرصه هاى سياسى ، فرهنگى ،
اقتصادى و نظامى آنان رخنه كرد و بر جغرافياى انسانى آنان سايه افكند و آنان را بر
سـر دو راهـى انـتـخـابـى دشـوار قـرار داد؛زيـرا آن هـا از سـويـى خـود را بـى نـيـاز از
دسـتـاوردهـاى مـدرن تـمـدن جـديد غرب ، كه شامل دانش و تجربه پيشرفته در زمينه هاى
مـخـتـلف زنـدگـى بـود، نـمـى ديـدنـد و از سـوى ديـگـر حاضر نبودند سلطه جويى هاى
اسـتـعـمـارى غـرب را پـذيـرفـتـه . يـكـسـره خـود را در مـسـيـر حـركـت
سـيـل آسـاى تمدن جديد آنان قرار دهند. مسئله چگونگى برخورد با گسترش و نفوذ منشور
وار تـمـدن جـديـد غـرب ، مـسـئله اى بود كه مسلمانان را به چالش فكرى كشانيد تا راهى
براى ادامه زندگى و رهايى از اين اوضاع برگزينند.
در ايـران نـيـز ، چـنان كه در فصل اول پژوهش حاضر بيان شد، اين برخورد جدى پس از
شـكـسـت ايـران از غـرب (روس و انـگـليـس ) آغـاز شـد و پـاره اى از ايـرانـيـان كـه بـه
دنـبـال ايـن جـريـانـات ، بـه فـرودستى ايران و پيشرفت غربيان پى برده بودند، اين
فـاصـله را نـاشـى از دسـتيابى غرب به تكنولوژى و فنون نظامى پنداشتند و درصدد
دست يافتن به اين فنون و ابزار نظامى برآمدند، حتى اقدامات اصلاحى خود را علاوه بر
نهادهاى ارتشى ، بر ديگر حوزه هاى زندگى اجتماعى ، خاصه آموزش و پرورش و صنعت
، گسترش دادند؛ولى همواره پيش فرض اساسى آن ها در اقدامات اصلاحى نشان اين بود
كه دستيابى به قدرت نظامى ، تقدم دارد.
به مرور، اين ايده اصلاحگرايان اوليه ، جايگاه خود را در ميان نسلى كه وارث اين جريان
مـحـسـوب مـى شـدند، از دست داد و عده اى از آن ها ضمن تاءكيد بر ناكافى بودن اصلاح
ارتـش ، جـدايـى سـطـوح فـنـى و فـرهـنـگـى غـرب را غـيـر
قـابـل دفـاع دانـسـتـنـد و به تغييرى تمام عيار، اعتقاد پيدا كردند. اين افراد به تدريج
نـسـبـت بـه آنـچـه خـودى بـود، دچار شك و ترديدى هويت برانداز شدند و پذيرفتند كه
مـدرنـيـتـه ، بـه عـنـوان مـحـصـول تـمـدن و فـرهـنـگ غـربـى ، تـنـهـا راه
مـلل عـقـب مـانـده مـى بـاشـد و جـز از رهـگـذر غـربـى شـدن و تـعريف مذهب به عنوان ديگر
ايـدئولوژى مـدرنـيـتـه ، راهـى بـراى مـدرن شـدن وجـود ندارد. اوج اين انديشه را در دوره
پهلوى مى توان مشاهده كرد.
در كـنـار ايـن نـگـرش غـربگرايانه ، كسانى نيز بودند كه از ابتداى مواجهه با غرب و
طرح مسئله چگونگى برخورد با آن ، به گونه ديگرى مى انديشيدند.
آنـان كـه پـذيـرش تـمـدن جـديـد غـرب را مـوجب اضمحلال هويت فرهنگى مى دانستند، به
خيال مقابله با استعمار يا بى دينى و ايمن داشتن ذهن و زندگى مسلمانان از آلودگى ، به
طرد و نفى كامل غرب پرداخته ، بستن همه درها را به روى غرب توصيه مى نمودند؛اما در
ايـن هـنـگـامـه راه جـويـى ، گـروهـى نـيـز در بـرخورد با مسئله غرب ، نه به طرد و نفى
كامل غرب و پاك كردن صورت مسئله باور داشتند و نه شيدايى و از خود بيگانگى را مى
پـسـنـديـدنـد. آنـان بـا تـاءكيد بر تفاوت دو رويه غرب ، يعنى رويه سلطه جويانه و
رويـه نـوانديشانه و صنعتى آن ، به برخوردى انتخابگر باور داشتند و بر آن بودند
كـه بـا بـازگـشـت بـه اسـلام و پـيـدا كـردن هـويـت
اصـيل اسلامى ، مى توان هم از سلطه و هيمنه غرب رهايى يافت و هم از حصارهاى تنگ عقب
ماندگى نجات پيدا كرد.
بنابراين مسئله چگونگى برخورد با تمدن جديد غرب ، كه همواره با دو رويه پيشرفته
و رويـه سـلطـه جـويـانـه ، تمام عرصه هاى سياسى ، فرهنگى و اقتصادى آنان را تحت
تـاءثـيـر هـژمـونيك خود قرار داده بود، يكى از مسايل مهم و اساسى انديشمندان و نخبگان
سياسى اين جوامع بوده است .
از آن جـا كـه امـام خـمـينى (ره ) بنيان نظام سياسى - دينى جديدى را در ايران نهادند، كه
امـروز نـيـز بـر انـديـشـه او ارجـاع مـى شود، تبيين ديدگاه هاى ايشان در مواجهه با مسئله
چگونگى برخورد با غرب نيز اهميت اساسى پيدا مى كند.
پـژوهـش حـاضـر درصـدد انـجـام ايـن مـهـم بـرآمـده اسـت و در پـاسـخ بـه ايـن سـؤ
ال كـه امـام خـمـيـنـى (ره ) بـا تـمدن جديد غرب چگونه برخورد كرده اند، بر اين فرض
اساسى تاءكيد نموده است كه ايشان با شناختى كه از دو رويه تمدن جديد غرب ، همچنين
از هـويـت اصـيل اسلامى داشته اند، گفتمانى را در مواجهه با غرب ساماندهى كرده اند كه
در آن : 1 - اصـول نـوانـديـشـى تـمـدن جـديـد غـرب بـه صـورت گـزيـنشى و آگاهانه
پـذيـرفـتـه شـده اسـت 2 - علم و فناورى و ساير دستاوردهاى نوسازى آن نيز به عنوان
دسـتـاورد و تـجربه بشرى ، قابل اقتباس است ؛به شرطى كه در جهات صحيح انسانى
بـه كـار گرفته شوند. 3 - هر گونه سلطه جويى استعمارى از سوى ديگران ، طرد و
نـفـى مـى شـود 4 - هـمـه ايـن امـور نـيـز در سـايـه بـازگـشـت بـه اسـلام و احـيـاى
اصـول ثـابـت اسـلام بـه مـثـابـه يـك دال مـتـعـالى در قـلمـرو و عـرصـه
مسايل و مباحث اجتماعى و سياسى ، كارآمد تلقى گرديده است .
در بـررسـى ايـن فـرضـيـه ، چـنان كه در فصل دوم آورده ايم ، امام (ره ) ضمن توجه به
عـنـاصـر و مـؤ لفـه هـاى نوانديشى و نوسازى تمدن جديد غرب ، مخالفتى با نفس اين
دسـتـاوردهـاى تمدن غرب نداشته و اقتباس آگاهانه از آن ها را مورد تاءييد قرار داده است
؛در عين حال برخى از اصول نوانديشى و كاربرد دستاوردهاى مدرن آن ها را ناقص دانسته
، معتقد است :
الف . بر خلاف ديدگاه مدرنيته ، انسان مهم تر از ابعاد مادى ، داراى ابعاد معنوى نيز مى
باشد.
ب . در عين حال كه آزادى ، از حقوق اوليه بشر است ، ولى نمى تواند مطلق باشد؛بلكه
بايد در چارچوب قانون الهى باشد.
ج . اسـلام نـيـز اسـتـبـداد سـيـاسـى را مـردود مـى دانـد و دمـكـراسـى را در
اعـمـال حـكـومـت مـى پـذيـرد و حـكـومت اسلامى حكومتى ذاتا دمكراسى است ، اما نه مبتنى بر
قوانين موضوعه بشر، بلكه حكومتى است مردمى مبتنى بر قوانين الهى .
د.اسلام و قوانين آن در تمام عرصه هاى زندگى انسان ، برنامه اى جامع دارد؛لذا هرگز
از زندگى دنيوى او جدا نمى باشد.
ه . پـذيـرش عـلوم و فـنـون غربى ، در صورتى درست است كه همراه با آگاهى باشد و
بـاعـث ركـود و ايستابى جوامع اسلامى و از خود بيگانگى و وابستگى آن ها نگردد و موجب
رشد و كمال انسان شود.
امـا، چـنـان كـه در فـصـل سوم بيان داشته ايم ، امام (ره ) با شناختى كه از ماهيت ، اهداف ،
شـيوه و عملكرد استعمارى غرب داشت در مواجهه با رويه سلطه جويانه و استعمارى غرب
، هـمـواره آن را نـفـى و طـرد كـرده اسـت و بـا آگـاهى از ماهيت ، اهداف و عملكرد استعمارى و
سـلطـه جويانه غرب در جهان اسلام ، از جمله ايران ، هر گونه حضور استعمارى و سلطه
جـويـانـه آن را مـردود شـمـرده ، آن را يـكـى از عـوامل مهم بدبختى و عقب ماندگى مسلمين در
تـاريـخ مـعـاصر دانسته است و با شناخت دو رويه تمدن جديد غرب ، راهكار جديدى را در
مـواجـهـه بـا آن سـامـانـدهى كرده است . وى در اين راه جويى ، با وقوف بر نقص گفتمان
غـربـگـرايـى و اشـتـبـاه بـودن غـربزدگى و شيدايى در برابر غرب ، كه باعث از خود
بـيـگانگى و نفى خودى و دنباله روى بدون چون و چرا از غرب شد، همچنين با وقوف بر
نـاكافى بودن گفتمان غرب گريزى و غرب ستيزى و بستن درها به روى غرب ، راهكار
ديـگـرى را بر مى گزيند كه بر اساس آن ، تنها راه رهايى از سلطه جويى هاى غرب و
نـجـات از فـرو دستى و عقب ماندگى مسلمانان ، بازگشت به اسلام دانسته مى شود. چنان
كـه در فـصـل چـهـارم تـبـيـيـن كرده ايم ، اين حرف بدان معناست كه ايشان اسلام را يگانه
كـفـيـل آزادى و اسـتـقـلال از هـژمـونـى غـرب ، هـمـچـنـيـن يـگـانـه
كـفـيل نجات بشريت از همه عقب ماندگى ها دانسته ، مسلمانان را به بازگشت به آن ، فرا
مـى خـوانـد و مراد از اين بازگشت نه به معناى قهقراگرايى و ارتجاع ، بلكه به معناى
پشت كردن به ترقى و پيشرفت نيست ؛ بلكه اساسا اسلام يك مذهب ترقى خواه است ، اما
از آن جـا كـه هـمـواره چـهـره واقـعـى و مـترقيانه اسلام مستور مانده است ، آن را دينى متحجر
پـنـداشـتـه انـد. امـام (ره ) در يـك قـرائت واسازانه ، سعى مى كنند اسلام را به مثابه يك
دال مـتـعـالى در قـلمـرو مـسـايـل اجـتـماعى و سياسى معرفى كرده ، ثابت نمايند كه اسلام
تـمـامـى زوايـا و زمـيـنـه هـاى زنـدگى آدمى را در بر مى گيرد. به تعبير ايشان اسلام ،
كـفـيـل سـعـادت هـمـه جـانـبـه بـشـر و هـادى سـبـل خـيـر و آخـرت و حـافـظ
اسـتـقـلال و آزادى مـلت هـا و مـربـى نـفوس و مكمل نقيصه هاى نفسانى و روحانى و راهنماى
زندگى انسان است .
امـام (ره ) بـا اعـتـقـاد بـه ايـن كـه اسـلام نمونه ايدئال برنامه زندگى و حكومتى است ،
مـسـلمـانـان را بـه بازگشت به آن فراخوانده ، معتقد است كه با بازگشت به اسلام ، مى
توانند هم از همينه و سلطه غرب نجات يابند، هم از عقب ماندگى و فرودستى رها شوند،
زيرا:
الف . اسـلام ديـنـى اسـت كـه بـراى حـيـات زيـر سـلطـه غـيـر، ارزشـى
قـائل نـيـسـت ، لذا سـلطـه هـيچ قدرتى را بر مسلمين نمى پذيرد و مى خواهد آن ها باشند،
بنابراين با بازگشت به چنين آيينى ، قادر خواهند بود خود را از سلطه و هيمنه غرب رها
سـازنـد. بـراى رسـيدن به چنين مقصودى ، بيدارى و رشد سياسى ، ايستادگى و مقاومت ،
هـمـبستگى و اتحاد مسلمين ، ايجاد دولت اسلامى ، خودكفايى و خوداتكايى ، ساده زيستى و
پـرهيز از تجملات و تربيت صحيح نسل آينده ، از جمله راهكارهايى است كه امام (ره ) آن ها
را از مبانى دينى استنباط و استخراج نموده ، به مسلمانان توصيه مى كند.
ب . ديـن اسـلام خـود در بـالاتـريـن درجـه تـمـدن قـرار دارد و قـادر اسـت مـتـرقـى تـرين
اصـول زنـدگى را براى مسلمانان فراهم سازد، پس نه تنها با دستاوردهاى مدرن انسان
مـخـالف نـيـسـت ، بـلكـه اگـر چـهـره واقـعـى آن كـشـف شـود، بـه بـهـتـريـن وجـه
كـفـيـل نـجـات بـشـريـت از هـمـه عـقـب مـانـدگـى هـا خـواهـد بـود و يـك مـمـلكـت
عـدل بـه تـمـام مـعنا، آزاد به معناى صحيح و داراى اقتصادى صحيح به وجود خواهد آورد،
بنابراين ، امام (ره ) با چنين قرائتى از اسلام در مواجهه با مدرنيته غرب ، راهكار جديدى
را ارائه مـى كند و در اين راه جويى ، بر خلاف اختلاط گرايان كه در صدد پيوند اسلام
بـا مـدرنـيـتـه غـرب بـودنـد، معتقد است كه ملت ايران با داشتن چنين مكتبى مترقى ، دليلى
نـدارد كـه بـراى پيشرفت و تعالى خود از الگوهاى غربى يا كشورهاى كمونيست تقليد
كنند.
از سـوى ديـگـر بـر خـلاف كـسـانـى كـه در مـواجـهـه بـا غـرب بـه نـفـى
كـامـل آن پـراخـتـنـد و بـستن همه درها را به سوى آن توصيه كردند، امام (ره ) معتقدند كه
اسـلام بـا هـيـچ كـدام از مـظـاهـر تمدن جديد مخالف نيست و ما مى توانيم همه پيشرفت هاى
دنـيـاى غـرب را بـپـذيريم ، اما مفاسد آن را كه آن ها خود از آن گريزانند نمى پذيريم ،
يـعـنـى اقـتباس دستاوردهاى مدرن غرب ، بدون رويه سلطه جويانه و مفاسد و انحرافات
نـاشى از آن كه منجر به از خود بيگانگى و وابستگى مسلمين مى شود، امرى پذيرفته و
قـابـل قبول است ، بنابراين مى توان خلاصه ديدگاه امام را در برخورد با مساءله غرب
به صورت زير ترسيم نمود:
|