قدرت هاى استعمارگر دريافتند كه اگر چنانچه اسلام به آن طورى كه هست و به آن
طـورى كـه خـداى تـبارك و تعالى اسلام را تاءسيس كرده ، اگر به آن طور اسلام پياده
شـود، فـاتـحـه مـسـتـعمرين خوانده مى شود.(343) آن ها كه قدرت اسلام رادر
اثـنـاى جـنـگ هـاى صـليـبـى (344) و پـس از آن ديده بودند، دانستند كه اسلام
واقـعـى ، مـخـالف بـا ايـن بـساط [استعمارى آن ها ] ست (345) و اگر اسلام ناب
عرضه شود، سدى در مقابل منافع مادى آن هاست و منافع مادى و قدرت سياسى آن ها را
بـه خـطـر مـى اندازد(346) و مجالى براى آن هانخواهد گذاشت ؛از اين جهت با
عـوامـل مـخـتـلفـه اى كـه داشتند، از داخل و خارج ، درصدد بر آمدند كه اين متاع را نگذارند
نـمـايـش پـيـدا كند(347) و تلاش كردند چهره واقعى آن را بپوشانند و حقايق
اسـلام را تـحـريـف و وارونـه كـنـنـد.(348) بـراى ايـن مـنـظـور بـه تـرفـنـدهاى
گـونـاگـونـى دسـت زدنـد تـا از ظـهـور چـهـره واقعى اسلام جلوگيرى نموده ، اين سد را
بشكنند:
1. مسلط كردن عمال خبيث خود بر كشورهاى اسلامى .
2. ايجاد مذاهب باطل و ترويج بابيت و بهائيت و وهابيت و...
3. ايجاد احزاب انحرافى ، مثل احزاب ماركسيستى . (349)
4. تـبـليـغ ايـن كـه اسلام دين جامعى نيست . دين زندگى نيست . براى جامعه نظامات و
قوانين ندارد. طرز حكومت و قوانين حكومتى نياورده است . اسلام فقط احكام حيض و نفاس است
. اخلاقياتى هم دارد؛اما راجع به زندگى و اداره جامعه چيزى ندارد.(350)
5. تبليغ جدايى دين از سياست و القاى اين مطلب كه اسلام يك مكتبى است كه
مـربـوط بـه دعا و ذكر و يك روابطى ما بين مردم و ما بين خالق [است ] و اسلام به حكومت
كار ندارد؛به سياست كار ندارد(351) و سياست و ديانت از هم جداست .
6. تـبـليـغ ايـن كـه [اسـلام ] ارتـجـاع اسـت .
اصـل ديـن در بين بشر كه آمده ، براى اين است كه مردم را خواب كند و تبليغ اين كه
ديـن از اول بـه دسـت قـدرتـمـنـدهـا و سرمايه دارها پيدا شده است ، براى اين كه به
واسـطـه ديانت ، مردم را آرام كنند و آن ها مال مردم را بخورند(352) و اسلام هم
مثل همه اديان ديگر، مخدر و افيون جامعه (353) قلمداد شد.
اين تبليغات و تلاش ها براى انحراف چهره واقعى اسلام چنان مؤ ثر واقع شد كه كم
كم اين مطلب باور حتى خود مسلمان ها حتى بعضى از روحانيون و معممين هم آمد كه نه ، اين
يـك چـيـزى اسـت كـه حـالا نـمـى شـود ايـن را پـيـاده اش كـرد. ايـن يـك چـيـزى اسـت كـه
مال هزار و چند صد سال پيش از اين بوده است (354) بنابراين آن ها موفق شدند،
اسـلام را كـه يـك مـكـتـب الهـى مـبارز است ... به شكلى ديگر جلوه دهند(355) و
مـلت هـا و خـصـوص مـلت فـداكـار ايـران را از اسـلام مـاءيوس نمايند(356) و
فـاصله عميق بين طبقه جوان و مسايل ارجمند دين و قواعد سودمند اسلام ايجاد كردند... و
نـگـذاشـتـنـد طبقه تحصيل كرده به احكام مقدسه اسلام به خصوص قوانين و تشكيلاتى و
اجـتـمـاعـى و اقـتـصـادى آن تـوجـه كـنـنـد و در نـتـيـجـه ، مـسـلمـين از سياست و اساس حكومت
بـازمـانـدنـد.(357) آن هـا اسـلام را هـمـچـون مـسـيـحـيـت ... بـه انـزوا كـشـانـده
(358) ، آن رااز تـصـرف امـور دنـيـا و از تـنـظـيـم جـامـعـه مـسـلمـانان بركنار
سازند(359) و قوانين قضايى و سياسى اسلام را تماما از اجرا خارج كرده و
بـه جـاى آن مـطـالب اروپـايى نشاندند تا اسلام را كوچك و از جامعه اسلامى طرد كنند و
عمالشان را روى كار بياورند و آن سوء استفاده ها را بكنند.(360)
يكى ديگر از قدرت هايى كه آن ها باز احراز كردند كه بايد شكسته بشود، روحانيت
بـود كـه آن هـا بـا تـجـربـه و عـينيت در جاهاى مختلف ديدند كه قدرت روحانيت مى تواند
جلوگيرى كند از مفاسدى كه آن ها مى خواهند ايجاد كنند؛از انتفاعاتى كه آن ها مى خواهند از
مـا بـبـرنـد و مـا را عـقـب نـگـه دارنـد.(361) آن هـا در مـطالعات خود به اين نتيجه
رسـيـدنـد كـه اگـر اين ها [روحانيون ] قوه داشته باشند و اين ها آن طورى كه بايد،
مـقـتـدر بـاشـنـد در ايـن بـلاد، بـاز هـم آن هـا نـمـى توانند آن طورى كه مى خواهند استفاده
بكنند؛[زيرا كه ] روحانيون با تمام ملت سر و كار دارند و در بين ملت اگر قدرت داشته
باشد كسى ، اين ها هستند كه در همه ملت ممكن است قدرت داشته باشد(362) و
مـردم چون با اين ها هستند، نمى گذارند كه آن ها به منافعشان برسند.(363) آن
هـا هـمـچـنـين دريافتند كه روحانيون واقعى را نمى توانند تحت نفوذ خود در آورند و در
فـكرشان تصرف كنند(364) و وقتى ديدند كه براى يك پيمان دخانيات با
آن مـحـذورات بـزرگ زمـان ريـاسـت مـرحوم ميرزاى شيرازى مواجه شدند و عاقبت نتوانستند
مـقصد خود را عملى كنند و از آن روز يا روزهاى پيش تر درس خود را براى هميشه خواندند
و فـهـمـيـدنـد بـا نـفوذ اينان ، نمى شود معادن و ثروت اين ممالك را برد و امر يك كشور
مستقل را با وزارت استعمار قرار داد.(365)
آن هـا با درك اين واقعيات بود كه ناچار با تمام قوا و تدبيرات عملى كه مخصوص
به خود آن هاست با دست خود ايرانيان ، مشغول به انجام اين وظيفه حتميه شدند كه هر چه
مـمـكـن اسـت زودتـر قـوه روحـانيت را از بين ببرند يا دست كم از نفوذ آنان هر چه ممكن است
بـكـاهـنـد و بـا كـاسـتـه شـدن ايـن قـوه كـه راهـنـمـاى مصالح كشور اسلامى بود و در عين
حـال قـوه جـلوگـيـرى از نـفـوذ اجـانـب هـم بـود، مـردم را از ديـنـدارى سـسـت كـنـنـد.
قـبل از بيست سال ، ديكتاتورى نقشه هاى خود را نسبتا با نزاكت و آرامش مى خواستند عملى
كنند. با روزنامه ها و تبليغات كه از قفقاز و كلكته و مصر و ديگر بلاد شروع شد و به
ايـران نـيـز نـفـوذ پـيـدا كـرد، بـه ايـن كـار مـشـغـول شـدنـد و در ايـن بـيـسـت
سال [دوره رضاخان ] كه پيش بينى جنگ جهانى را كردند و خود را نيازمند به اين كشورها
و مـنـابـع ثروت آن ها ديدند و از طرفى مى ديدند به آرامش اگر بخواهند نقشه را عملى
كنند وقت تنگ است و فرصت از دست مى رود و با دست مرحوم احمد شاه نمى توانستند كارى
از پـيـش ببرند، نقشه هاى خود را با بعضى ديگر در ميان گذاشتند و آن كس كه با تمام
مـقـاصـد آن هـا هـمـراه شـد، ديكتاتورى بى هوش رضاخان بود و پيش از او نيز مرد ابله ،
آتـاتـورك بـود كه نقشه هاى آن ها را به طور اجبار و سرنيزه ، عملى كردند و مردم را از
طـرفـى بـا تـبـليـغـات و كـاريـكاتورهاى روزنامه ها و از طرفى با فشارهاى سخت به
روحانيين و خفه كردن آن ها در تمام كشور و از طرفى شايع كردن اسباب عشرت و ساز و
نـواز و سـرگـرم كـردن مـردم بـه كـشـف حـجـاب و كلاه لگنى و مجالس سينما و تئاتر و
بـال و... گـول زدن آن هـا بـه ايـن كـه اين گونه بازى ها، تمدن و تعالى كشور است و
ديـنـداران مانع از از آن هستند، پس آن ها مانع از ترقيات كشور و اساس زندگى هستند؛با
اين حيله ها و صدها مانند آن توده ها را از روحانى دلسرد، بلكه به آن ها بدبين كردند و
علاقه به دين ، به دنبال آن از دست رفت .(366)
آن ها در زمان رضاخان در يك حمله آشكار توسط وى با فشار و سركوب و خلع لباس
و حـبـس و تـبـعـيـد و هـتـك حـرمـات و اعدام و امثال آن (367) ، علما را كاملا به انزوا
كـشـانـدنـد و بـا آن هـا طورى كردند كه در مدرسه هاى قم ، مدرسه فيضيه ، طلبه ها
نـمـى تـوانـسـتـنـد يـك جـلسـه درس داشـتـه بـاشـنـد؛يـك مـجـلس وعـظ داشـتـه بـاشـنـد و
هـكـذا.(368) امـام خـمـيـنـى (ره ) بـه ادامـه ايـن رونـد سـركـوب كـه بـا
شكل ديگرى در دوران بعدى نيز ادامه يافت ، تاءكيد كرده ، معتقدند كه در دوران بعد نيز
ايـادى پـنـهـان و آشـكار آمريكا و شاه حملات پشت پرده را بر عليه روحانيت به
كار گرفتند تا اين سد را به وسيله ايادى داخلى خود بشكنند. آن ها تلاش كردند علما
را در چـهـار چـوب مـسـايـل عـبادى محبوس كنند و آنان را از صحنه امور سياسى و اجتماعى و
اهتمام به امور مسلمين و گرفتارى بلاد اسلامى خارج نمايند.و در اين امر توفيق بسزايى
نـيـز پـيـدا كـردنـد(369) آن هـا در اثـر تـبـليـغات فراوان خود به روحانيت نيز
بـاورانـدنـد كـه ديـن از سـيـاسـت جـداسـت و آن هـا نـبـايـد در
مسايل سياسى دخالت نمايند.(370) از سوى ديگر آن ها كه به خوبى دريافته
بـودنـد كـه اگـر قـرآن و روحـانـيـت ... نـبـاشـد، ايـن مـردم و تـوده هـا... مـقـاومـت نـمى
كـنـنـد(371) ، تـلاش كـردنـد عـلمـاى اسـلام را از مـردم و مـبـارزان راه آزادى و
اسـتـقـلال جـدا كنند(372) و اين پشتوانه مردم را بشكنند تا آزادانه به مقاصد
شوم خود برسند(373) و با ايجاد عداوت بين دانشگاهيان و روحانيان آن
هـا را در انـزوا قـرار داده ، سـركـوب نـمـايـنـد؛ لذا در مـيان دانشگاهيان آن ها راطرفدار
سـرمـايـه داران و زمـيـن خـواران و طرفدار ارتجاع و مخالف تمدن و تعالى معرفى
كـردنـد(374)و در سطح جامعه نيز تلاش كردند تا قشر روحانى را در بين مردم
مـنـحـط كـنـنـد و آن هـا رامـردم كـهـنـه پـرسـت و فـنـاتـيـك مـعـرفـى
كنند.(375)
آن هـا بـه شـايـعـات و تـهـمـت هـا مـتـوسـل شدند؛حتى نسبت تارك الصلوة و كمونيست و
عـامـل انـگـليـس به افرادى كه هدايت مبارزه را به عهده داشتند، مى دادند؛در حالى كه
روحـانـيـت اصـيـل در تـنهايى و اسارت ، خون مى گريست كه چگونه آمريكا و نوكرش
پهلوى مى خواهد ريشه ديانت و اسلام را بركنند.(376)
دو. دانشگاهيان :
يـكـى ديگر از نيروهايى كه قدرت هاى سلطه جوى غربى آن را سدى در بهره گيرى از
كـشـورهـاى شـرقـى مـى ديـدند، فرهنگ به معناى اخص آن ، يعنى مراكز دانشگاهى و علمى
آمـوزشـى بـود. جـهـت ديـگـرى كـه آن هـا مـطالعه كردند و آن را مانع اهداف استعمارى خود
ديـدنـد، جـهت فرهنگى جوامع بوده است [آن ها ]مطالعه كردند كه اگر فرهنگ اين ها يك
فـرهـنـگ مـسـتـقـل صـحـيـح بـاشـد، از تـوى ايـن هـا يـك جـمـعـيـت سـيـاسـى
مـسـتـقـل و امـيـن پيدا مى شود و اين هم براى آن ها مضر است . بناء عليه ... در جانب [فرهنگ
نـيـز]احـتـمـال ايـن را كـه اگـر يـك فـرهـنـگ ، يـك فـرهـنـگ
مـسـتـقـل بـاشـد، در بـيـن ايـن ها تربيت مى شوند يك جوان هايى و يك رجالى . اگر اين ها
تـربـيت بشوند و لا محاله مقدرات مملكت به دست اين ها مى افتد، باز هم مانع مى شود اين
كـه ايـن هـا برسند به آمال خودشان كه آن آمال ، زيرزمينى ها، روى زمينى ها هم هست ؛ولى
مـهـمـش آن هـاسـت كه در زير زمين دارند.(377) ؛لذابراى به دست آوردن سلطه
استعمارى نو، بهترين راه را در حمله به فرهنگ هاى ملت ها دانسته ، دانشگاه ها را به خدمت
گرفتند(378) و با به دست آوردن اين مراكز:
اولا سعى كردند نگذارند فرهنگ [آن ها ] رشد بكند(379) ؛ عقب نگه دارند؛
نگذارند آن طورى كه بايد تربيت كند و فرهنگ [آن ها ]را غير اسلامى بار بياورند.
آن هـا حـسـاب كـرده بـودنـد كـه آن چـيزى كه بتواند يك كشورى را از دست آنها نجات
بـدهـد، انـسـان اسـلامـى مـتـعـهـد اسـت و از آن جـا كـه فـرهـنـگ
مـسـتـقـل و دانـشـگاه مستقل مى توانست چنين نيروهاى متعهدى را براى اين كشورها تربيت كند،
انـسـان هـايى كه اعتقاد به يك ماورا داشته و بتوانند مملكت خود را حفظ بكنند و در برابر
هـر چـيزى كه به او مى دهند، زير بار هيچ خيانتى نرود(380) ؛بنابراين قدرت
هـاى سـلطـه جـوى غربى تلاش كردند فرهنگ اين ملت ها و دانشگاه هاى آن ها را به يك
وضـعـيـتـى درست كنند كه چنين نتيجه اى نداشته باشد(381) و نگذارند از آن
[چـنـيـن ]آدم هـايـى بـيـرون بـيـايـد؛لهـذا جـلوى فرهنگ ما را محكم گرفتند كه پيش نرويم
.(382)
به اعتقاد امام (ره ) آن ها براى اين كه مراكز علمى و دانشگاهى ممالك شرقى نتيجه مطلوب
نـداشـته باشد و نيروهاى متعهد از آن بيرون نيايد، اولا نگذاشتند كه دانشجويان ما از
حد معينى بالاتر بروند و ثانيا وسايل متعدده درست كردند. موانع درست كردند براى اين
كـه ايـن هـا عـقـب بمانند؛چون آن ها اين را فهميده بودند كه اگر اين ممالك دانشگاهى
مستقل داشته باشند، از بمانند؛چون آن ها اين را فهميده بودند كه اگر اين ممالك
دانـشـگـاهـى مستقل داشته باشند، از اين دانشگاه ها رجالى بزرگ بيرون مى آيد... كه
بـعـد، در مـقـابـل آن هـايـى كـه مـى خـواهـنـد تعدى به [اين ممالك ]بكنند و همه مخازن ما را
بـبـرنـد،... مـى ايـسـتـنـد(383) و در ايـن صـورت كـلاه آن هـا پـس مـعركه است
.(384)
ثـانـيـا تـلاش كردند: با ايجاد مراكز تعليم و تربيت استعمارى افرادى را تربيت كنند
كـه حـافـظ و حـامـى مـنـافع آنها باشند؛لذا نقشه كشيدند جوانان را از فرهنگ و ادب و
ارزش هـاى خـودى مـنحرف كنند و به سوى شرق يا غرب بكشانند و دولتمردان را از بين
ايـنان انتخاب [كنند ]و بر سرنوشت كشورها حكومت دهند تا به دست آن ها هر چه مى خواهند
انجام دهند و اين را بهترين راه براى عقب نگه داشتن و غارت اين كشورهاى تحت سلطه
ديـدند؛ زيرا ابرقدرت ها بى زحمت و بى خرج در جوامع ملى ، بى سر و صدا هر چه
هـسـت به جيب آنان مى ريزد.(385) با ايجاد چنين مراكز علمى و دانشگاهى بود كه
از رهـاوردهـاى آن هـا، مجلس هاى فرمايشى ساخته و حكومت هاى دلخواه به دست آوردند و
نـظـام هـا را سـر تـا قـدم ، غـربى يا شرقى كردند(386) و به واسطه تعليم
ديـدگـان ايـن مـراكز استعمارى بود كه ميهن ما در حلقوم انگلستان و پس از آن آمريكا و
شوروى فرو [رفت ]
و... قـراردادهـاى خـانـه خـراب كـن ، بـر مـلت مـحـروم غـارت زده
تحميل [شد ]
و... ذخـايـر ايـران و طلاى سياه اين ملت رنجديده ، در جيب قدرت هاى شيطانى ريخته [شد
] در حـالى كـه اگـر مـجـلس و دولت و قوه قضائيه و ساير ارگان ها از دانشگاه
هاى اسلامى و ملى سرچشمه مى گرفت ، ملت ما امروز گرفتار مشكلات خانه برانداز نبود
و اگـر شخصيت هاى پاكدامن با گرايش اسلامى و ملى به معناى صحيحش ... از دانشگاه ها
بـه مـراكـز قـواى سـه گـانـه راه مى يافت ، امروز ما غير از امروز، ميهن ما غير از اين ميهن
بود.(387)
بـى جـهـت و مـن باب اتفاق نبود كه مراكز تربيت و تعليم كشورها و از آن جمله كشور
ايران ، از دبستان تا دانشگاه ، مورد تاخت و تاز استعمارگران خصوصا غربى ها و اخيرا
آمـريـكـا قـرار گـرفـت (388) ؛زيـراآن هـا بـدين طريق توانستند اين سدها را
بـشـكـنـنـد و پـس از آن آزادانـه آمـدنـد مـشـغـول شـدنـد بـه بـردن و چـاپـيـدن
اموال مسلمين و هيچ كس نتوانست حرف بزند.(389)
4. از بين بردن خودباورى در ملل
شرق :
يـكـى ديـگـر از عملكردهاى سلطه جويانه غرب براى رسيدن به اهداف خود در كشورهاى
اسـلامـى ، از جمله ايران ، اين بود كه در صدد برآمدند تا هويت و خودباورى و اعتماد اين
مـلت هـا را نـسـبـت بـه هـر چه خودى است ، سلب نمايند و آن ها را مردمانى معرفى كنند كه
استعداد هيچ كارى را نداشته ، در همه چيز محتاج غرب مى باشند. امام خمينى (ره ) در اشاره
به اين ترفند مى گويند: يكى از نقشه هاى بزرگ اين ها اين بوده است كه مغزهاى ما
را ازمـان بـدزدنـد و بـه جـاى آن ، يـك مـغز فرنگى بگذارند و ما را همچو فرنگى درست
بـكـنـنـد كـه افـكـار مـا ايـن بـشـود كـه هـر چـه مـا داريم از آن جاست .(390) آن ها
كـوشـش كـردنـد كـه مـا را از خـودمـان بـى خـود كـنند. ما را تهى كنند و به ما اين طور
بـفـهـمـانند و فهماندند كه خودتان هيچ نيستيد، هر چه هست غرب است و بايد رو به غرب
بـايـسـتـيـد(391) ؛بـديـن تـرتـيـب مـوفـق شـدنـد و
اسـتقلال فكرى ما را، استقلال روحى ما را از دستمان گرفتند(392) و ما را
خـوار و حـقـيـر كردند.(393) آن ها مردم را جورى بار آوردند كه سلب اطمينان
كـردنـد از خـودشـان (394) و مـلت را بـه خـودشـان هـم بـدبـيـن
كـردنـد(395) . آن هـا هـمـچـو بـا تـبـليـغات خودشان ماها را ترساندند كه از
خـودمـان مـى ترسيديم . به خودمان اعتماد نداشتيم (396) و آن شجاعت انسانى
كـه در انـسـان بـايـد بـاشـد و هـمـه چـيـز را طـرد كـنـد و بـگـويـد مـن هـسـتـم در
مـقابل همه ، [آن را از ما ]گرفتند [و ما گفتيم ] من هيچ هستم و همه آن ها هستند(397)
و چـنـان مـا را از خـودمـان تـهـى كـردنـد و ما را همچو به غرب برگرداندند و غربزده
كردند كه همه چيز خودمان را، همه مفاخر خودمان را يادمان رفت . براى خودمان ديگر چيزى
قايل نشديم .(398)
بـه اعـتـقـاد امام (ره ) بالاترين صدمه اى كه ما از قدرت هاى بزرگ خورديم ، صدمه
شخصيت بود(399) ؛زيرا در اثر اين ضربات استعمارى ، ما به كلى خود را
در مـقـابل غرب و در مقابل آمريكا باختيم (400) و به اين باور رسيديم كه ما
نـمـى تـوانـيـم كـار بـكنيم . ما همه چيز را بايد از خارج بياوريم و يا استمداد كنيم از آن
هـا.(401) و پـنـداشـتـيـم كـه هـر چـه
كـمـال اسـت ، در غـرب اسـت .(402) با تبليغات استعمارى ، سلطه جويان غربى
مـا را هـمـچـون بـه غرب مومن كردند كه حاضر نشديم غير از مطالب غربى ، چيزى را
قـبـول بـكـنـيـم و جـوان هـاى مـا تـقـريـبـا از يـك ايـرانـى
مـتـحـول شـدنـد بـه غـربـى و بـاور كـردند كه ما هيچى نداريم و آن ها همه چيز
دارنـد(403) و عـلم و تـمـدن و پـيـشـرفـت ، مـخـتص به دو جناح امپرياليزم و
كـمونيسم است و آنان خصوصا غربى ها و اخيرا آمريكايى ها، نژاد برتر هستند و ديگران
نـژاد پـسـت و نـاقـصند و ترقى آن ها در اثر والانژادى آنان است و عقب افتادگى اينان در
اثـر نـقـص نـژادى اسـت و بـه تـعـبـيـر ديـگـر، آنـان انـسـان هـاى
تـكـامـل يـافـتـه هـسـتـنـد و ايـنـان در حـال تـكـامـل ، كـه پـس از مـيـليـون هـا
سـال بـه تكامل نسبى مى رسند؛پس كوشش براى پيشرفت بى فايده است و آزادگان يا
بايد وابسته به سرمايه دارى غرب باشند و يا كمونيسم شرق و... بايد همه چيز را از
ابـرقـدرت هـاى غـرب يـا شـرق بـگـيـريـم ؛عـلم را، تـمـدن را، قـانـون ، پـيـشـرفـت
را...(404)
و در اثـر القـاى ايـن فـكـر بـود كـه مـسـلمـانـان و مستضعفان جهان ، اجازه هيچ گونه
فـعـاليـت بـراى خـروج از قـيـد و بـنـد اسـتـعـمـارگـران را نـيـافـتـنـد و هـمـواره در
حـال ركـود و عـقـب افـتـادگـى مـانـدنـد (405)و بـا تـرس از پـيشرفت و قدرت
شيطانى آن ها، جراءت دست زدن به هيچ ابتكارى را نيافتند و همه چيز خود را
تسليم آنان كرده و سرنوشت خود و كشورهاى خود را به دست آنان سپرده و چشم و گوش
بسته ، مطيع فرمان [آن ها شدند ].(406)
5. ايجاد فساد و بى بند و بارى :
ايجاد و گسترش فساد و تباهى در ميان مردم ، به خصوص جوانان كشورهاى استعمارزده ،
يـكـى ديـگـر از عـمـلكردهاى دولت هاى استعمارگر غربى بوده است . معروف است كه راه
ورود اسـتـعـمار فرانسه به الجزاير را دو چيز هموار ساخت . شراب و زن . بنابراين با
ايـن شيوه رايج بود كه استعمارگران از طريق رواج فساد و تباهى ، هويت و قدرت تفكر
جوانان اين ممالك را سلب نموده ، به راحتى آن ها را غارت نمودند.
امـام خمينى (ره ) در اشاره به اين مطلب مى گويند: از همه بالاتر اين كه انحراف در
ملت ها پيش آوردند. جوان ها را منحرف كردند؛از اين طريق كه : ابواب فساد را به
روى جوان هاى ما باز كردند و دامن زدند... و جوان هاى ما به آن مراكز فساد كشيده شدند و
هـويت خودشان را از دست دادند. اين گونه ما را تهى كردند از همه چيز. جوان هاى
مـا را تـهـى كـردنـد از آن خاصيتى كه بايد نيروى جوانى داشته باشد. خواستند نيروى
جـوانـى ما را از دست ما بگيرند و بعد از اين كه اين نيروها گرفته شد، خزاين ما، ذخاير
ما را ببرند و جوان هاى ما بى تفاوت باشند.
در دوره پهلوى : جوان هاى ما را به مراكز فساد كشيدند. تبليغات راجع به فسادهاى
اخـلاقـى عـمـلى به قدرى زياد بود كه تمام روزنامه ها، تمام مجلات در اين باب كار مى
كردند و همين طور راديو، تلويزيون ، همه اين ها مجهز بودند؛براى اين كه جوان هاى ما را
از بين ببرند و نيروى جوانى را از آن ها سلب كنند.(407)
ايـن نـقـشـه بـراى ايـن بـود كـه كـشـور مـا را از جـوانـانـى كـه عـضـو
فعال جامعه اند، تهى [كنند ] و مغزهاى آنان را از قوه تفكر خلع سلاح نمايند؛تا در نتيجه
هـر چـه از اين كشور آفت زده و غربزده بچاپند و به يغما ببرند، همگان بى تفاوت
باشند.(408)
عـلاوه بـر مـراكـز فـحـشـا و فـسـاد، يـك بـاب واسـع ديـگـر، قـضـيـه مـخـدرات ،
مثل هروئين و خمر و ترياك و ساير اين ها... بود، كه كشاندند جوان هاى ما را به مراكزى
كـه مـورد ايـن مـعـانـى بـود؛بـراى ايـن كـه ايـن جـوان هـا هـر چه به سرشان بيايد، سؤ
ال نـكـنـند كه براى چه . چرا را از جوان هاى ما بگيرند. جوان در فكر اين نباشد
كه نفت او را كى مى برد و چرا مى برد. ذخاير او را مى برد و چرا مى برد... اين ها نقشه
هـايـى بـوده اسـت كـه بـراى مـا كـشـيـده بـودنـد تـا مـمـلكـت مـاها را غارت كنند و ما نفهميم
.(409)
6. ايجاد دولت دست نشانده :
بـه دنـبـال بـيـدارى و خـود آگـاهـى گـروهـى از مـردم در مـنـاطـق اسـتعمار زده ، دولت هاى
اسـتـعـمـارگـر از حـضور مسستقيم خود در اين كشورها كاستند و آن را به صرفه و صلاح
ندانسته ، ادامه آن را امكان پذير نديدند و براى تداوم روند بهره كشى از اين مناطق ، راه
هاى تازه اى را مورد بررسى قرار دادند؛از جمله اين روش ها، ايجاد دولت هاى دست نشانده
در اين مناطق بود. پست هاى كليدى حكومت هاى محلى را به افراد وابسته سپردند و توسط
چـنـيـن رژيم هاى دست نشانده اى ، اهداف استعمارى خود را به اجرا گذاشتند. برخى از اين
رژيم ها، از جمله رژيم پهلوى در ايران ، حتى در موارد دستورها و شيوه هاى از پيش تعيين
شـده اسـتـعـمـارگـران و امـپـرياليست ها را بهتر از خودشان تاءمين و اجرا كردند. آن ها در
سركوب نهضت هاى آزادى خواهانه استقلال طلبانه و ضد استعمارى نيز موفق تر از خود
استعمارگران بودند كه از آن جمله مى توان به سركوب نهضت ملى نفت در ايران ، اشاره
كرد.
امام (ره ) در اشاره به دست نشاندگى دولت پهلوى در ايران ، مى گويند: سلطنت شاه
و نـيـز پـدرش بـر خـلاف مـيل ملت بود... و از ناحيه اجانب و براى حفظ منافع آنان بر ما
تحميل شده است .(410)
ايشان با استناد به اعترافات خود انگليسى ها درباره روى كار آوردن رضا شاه در ايران
مـى گـويـنـد: ... انـگليس ها آن وقت رضاخان را آوردند و كودتا را درست كردند و مسلط
كـردنـد رضـاخـان را بـر مـلت .مـاءمـور اجراى مقاصد اجانب بود او.(411) خود
انـگليسى ها هم وقتى كه اين رفت ، در راديو دهلى گفتند كه (من خود شنيدم ) ما رضاشاه را
آورديم و ليكن خيانت كرد، برديمش .(412) امام (ره ) با اشاره به هدف استعمارى
انگليس در روى كار آوردن دولت دست نشانده رضاخان مى گويند: نقشه آن ها اين بود
كـه هـر جـايـى كـه احـتـمـال بـدهـند كه در مقابل اجانب يك نيرويى باشد سركوب كنند يا
مـنـحرف و براى اجراى اين نقشه بود كه رضاخان را روى كار [آوردند ]و با اين
نقشه بود كه محمد رضا آمد براى تكميل كار و خدمت به خارجى ها.(413)
به اعتقاد امام (ره ) محمد رضا شاه نيز به اعتراف خودش ، دست نشانده و ماءمور دولت هاى
سـلطـه جـوى غـربـى و مـجـرى خـواسته هاى امپرياليستى آن ها بوده است ؛و از اين رو مى
گـويند: خود آقاى محمد رضا خان ، در يكى از [كتابهايش ]نوشته بود كه متفقين وقتى
كه آمدند اين جا، صلاح ديدند كه من باشم ؛از خاندان ما باشد. در توضيح مفهوم اين
سخن وى مى گويند: لكن جناب عالى هم دست نشانده هستى . صلاح ديدند كه من باشم
. معنايش اين است كه آن ها مرا قرار دادند.(414)
چـنـان كه امام استنباط كرده اند، متفقين او را به جاى رضاخان ، كه نوكر انگليس بود،
نـشـانـدند و بعد هم دولت آمريكا پيوسته از او حمايت كرد(415) و بدين
تـرتـيـب مـا را كـنـار گـذاشـتـنـد و مـقررات ما در آمريكا تدوين شد(416) و در
طول پنجاه و چند سال سلطنت ، غير قانونى ، سلسله پهلوى ، كه ملت ايران از همه آزادى
هـا و اسـتـقـلال صحيح محروم شد، كشور همه اش تحت اداره ديگران بود و ديگران اداره
اش مى كردند.(417)
تمام گرفتارى ملت ايران در اين عصر، نيز از همين جا آغاز شد كه در اين عصر، ايران
مـركـز تـاخـت و تـاز دولت هـاى قـدرتـمـند، به ويژه آمريكا، قرار گرفته بود و شاه ،
سـياست امپرياليست ها را اجرا مى كرد و كوشش داشت كه ايران را در وضع عقب ماندگى و
واپـسـگـرايـى نـگـاه دارد.(418) گـويـى او مـاءمـور بـود كه از طرف دولت هاى
اسـتـعـمـارگـر غـربـى طـبقه جوان روشن را، چه روحانى و دانشگاهى ، سركوب كند و
مـدارس ديـنـى را هـتـك و عـلمـاى اسـلام را حـبـس و زجـر كـنـد و مـقـدسـات كـشـور را بـدسـت
اسـرائيـل و مـربـيـان آن بـدهد و سرمايه گذاران خارجى را به باقى مانده ثروت كشور
مـسـلط كـنـد و موجبات فحشا را با هر صورت اشاعه دهد و هتك نواميس قرآن كند و مستشاران
خارجى و كارمندان آنان را مصونيت دهد و از ملت و روحانيان و دانشمندان و دانشجويان سلب
مصونيت نمايد و به اسم اسلام ، اين چراغ هدايت را خاموش كند و فرهنگ استعمار نو را تا
آخـريـن نـقـاط دور افـتـاده كـشـور بـرسـانـد و اسـلام و فـرهـنـگ اسـلام را كـنـار
زند...(419)
دولت دسـت نـشـانده محمد رضا شاه با اتكا به پشتيبانى آمريكا بود كه ملت
را در آتـش ديـكـتـاتـورى و كـشـتـارهـاى دسـتـه جـمـعـى و سـلب هـمـه آزادى هـا، مـى
سـوزانـد؛(420)از اين رو بود كه امام (ره ) تنها چاره نجات ملت ايران را رهايى
از دودمـان پـهلوى دانسته ، اعلام نمود: تا اين دودمان فاسد بر مقدرات كشور حكومت مى
كـنـنـد، نـه از آزادى و اسـتـقـلال كـشـور خـبـرى اسـت و نـه مـردم روى سـعـادت مـى
بـيـنـنـد(421) و حـرف مـا ايـن اسـت كـه ايـن يـاغـى را ايـن هـا بـالاى سـر مـا
گـذاشـتند؛انگلستان از آن طرف تاءييدش مى كند و آمريكا از آن طرف تاءييدش مى كند و
شـوروى از آن طرف تاءييدش مى كند همه هم براى منافع خودشان است . نوكرى ، از اين
احـمـق تـر و بـهـتـر بـراى آن هـا نـيـسـت كـه هـمـه چـيز ملت خودش را به رايگان به آن ها
بـدهـد؛(422)لذامـا بـا مـاءمـوريـت شاه از طرف قدرت هاى استعمارگر براى
تاءمين منافع آن ها و نابودى كشور به قيمت حفظ تاج و تخت لرزان و حكومت غير متكى بر
ملت ، مخالف هستيم .(423)
7. مـقـابـله بـا نـهـضـت هـاى رهـايـى بـخـش و
استقلال طلبانه :
يـكـى ديـگـر از عـمـلكـردهـاى سـلطـه جـويـانـه غـرب كـه آن را نـيـز بايد در رديف رويه
امـپـريـاليـسـتى غرب قرار داد، مقابله با نهضت هاى آزاديخواهى و اسلام خواهى مردم ، به
خـصـوص مـلت ايـران اسـت . غـرب ، بـه ويـژه آمـريـكـا كـه شـاه را بـه تـخـت نشانده
بـود(424) و از طـريـق وى منافع خود را در ايران و منطقه تاءمين مى كرد، همواره
در بـرابـر خـواسـتـه هـاى مـردم از رژيـم پـهـلوى حـمـايـت مـى كـرد و در
طول اين مدت ، توسط او به ملت ايران ظلم و خيانت كردند و جنايات آن ها بالا گرفت
؛بـه طـورى كه تحمل ، ديگر از ملت برداشته شد و به اتكاى خداى كريم و اسلام و با
وحدت كلمه ، نهضت كردند.(425) آن ها كه منافع خود را در ايران در معرض خطر
مى ديدند، به مقابله با آن برخاستند. وقتى كه فرياد اسلام خواهى مردم كشور ما در
پـانـزده خـرداد بـه گـوش آمريكا رسيد... و متوجه اقتدار و رهبرى علما و روحانيت اسلام و
عـزم جـزم و اراده پـولاديـن مـلت ايـران را بـر كـسـب آزادى و
اسـتـقـلال و رسـيـدن بـه نـظـام عدل اسلامى گرديد، به نوكر بى اراده و وطن فروش و
فرومايه خود، محمد رضا خان ، دستور داد كه صداى اسلام خواهى ملت ما را خاموش كند و
از او پيمان گرفت تا همه افرادى كه در برابر [آن ها ] قد علم كرده اند را، نابود كند و
همه ديديم كه اين خائنان و سرسپردگان ، در اين ماءموريت شوم ، لحظه اى درنگ ننمودند
و بـه نـام مـاءمـوريـت و آزادى و رسـيـدن به دروازه تمدن بزرگ ، از كشته هاى اين ملت ،
پـشـتـه هـا سـاخـتـنـد و در شـرايـطـى كـه جـلادان رژيـم سـتـم شـاهـى پـر و
بـال و بـرگ و شاخه شجره طيبه آزادى را مى شكستند، همه جهانخواران در يك اقدام هماهنگ
تـبـليـغـاتى و بين المللى ، شاه را متمدن و مترقى و آزادى طلبان و مسلمانان را مرتجع و
خـواسـته هاى اسلامى آنان را ارتجاع سياه معرفى كردند و در ادامه همان سياست سركوب
بـود كـه در كـربـلاى خـون رنـگ ايـران ، جـنـايـات يـزيديان را ده ها بار در عاشوراها و
تـاسـوعـاهـا تـكـرار نمودند و مملكت ما را به جزيره آرام و ثبات آمريكا و به قبرستان و
خـرابـه اين ملت مبدل ساختند.(426) آن ها در اين مدت همواره در برابر مخالفت
مـردم ايران ، پيوسته از او [شاه ] حمايت كردند(427) و همه براى سركوبى
مـلتـى كـه مـى خـواست روى پا خود بايستد و هيچ گونه تمايلى نه به شرق و نه به
غـرب داشـتـه بـاشـد، قـيـام و از شـاه دفـاع كـردند و براى نگهدارى او كوشش
فـراوانـى كردند: ولى در برابر خواست ملت ، كارى از پيش نبردند.(428) پس
از پـيـروزى مـلت مـسـلمان ايران ، از آن جا كه يك منفعت از بين رفته يا به خطر افتاده
[بـود ]؛لذاحـاضـر بـه دسـت بـرداشـتـن از ايـران نـبـودنـد(429) و
مـشـغـول شـدنـد بـراى ايـن كـه نـهـضـت بـه ثـمـر نـرسـد و قـدم بـه قـدم
دنـبـال كـردنـد(430) و در مـقـابـل [ آن ] جـبـهـه گـرفتند و عليه آن از خارج و
داخل ... به كارشكنى و شرارت پرداختند(431) تا اين نهضت اسلامى را شكست
بـدهـنـد كـه مـبادا در ايران درست تحقق پيدا كند و تا آخر دست آن ها كوتاه بشود و مبادا از
ايـران بـه سـاير جاها و منطقه هاى ديگر سرايت بكند و صدور پيدا بكند كه دست قدرت
هاى بزرگ از جهان كوتاه بشود.(432)
آن هـا كـه مـى ديدند، اگر انقلاب اسلامى به آن مقصد اعلاى خودش برسد و در اين جا
حـكـومـت داشـتـه بـاشـد و هيچ حيثيتى غير از اسلام نباشد، اين خطرى است براى قدرت هاى
بـزرگ و وابـستگان آن ها و راه اميدى است براى مستضعفان جهان (433) ، پس به
طرق گوناگون درصدد مقابله با آن برآمدند و تمام قدرت هاى بزرگ به سركردگى
آمريكا به تصور اين كه ملى گراها و منافقين و ديگر وابستگان چپ و راست [آن ها ]به
زودى پاشنه سياست انقلاب و حاكميت نظام و اداره كشور را به نفع [آن ها ]به حركت در مى
آورنـد، چـنـد روزى سياست خوف و رجا را در پيش [گرفتند ]و به طرح و اجراى كودتا و
اعـمـال سـيـاسـت فـشـار و تـرويـج چـهـره هـاى وابسته خود و نيز ترور شخصيت انقلاب و
انـقـلابيون واقعى كشور [پرداختند ]كه خداوند بر ما منت نهاد و در صحنه حماسى تسخير
لانـه جـاسـوسى ، مردم ايران برائت مجدد خويش را از آمريكا و اذناب آن اعلام نمودند، كه
دوبـاره آمـريـكـا، هـمـان تـيـغى كه به دست محمد رضا خان سپرده بود، در كف صدام ، اين
زنگى مست ، نهاد.(434)
فصل
چهارم : بازگشت به اسلام به مثابه راهكارى براى مواجهه با دو رويه غرب
مقدمه :
پـس از تـبـيـيـن ديـدگـاه امـام (ره ) دربـاره هـريـك از دو رويـه تـمـدن جـديـد غـرب ، در
فصل حاضر، راهكارى مواجهه با آن دو رويه را از منظر ايشان ، بررسى مى كنيم :
چـنـان كـه در دو فصل پيشين آورديم ، امام (ره ) آثار تمدن جديد غرب را يكسان ندانسته ،
آن هـا را قابل انفكاك مى داند. در ارائه روش مواجهه با آن ها نيز از كلى نگرى اجتناب مى
كـنـد و بـراى مـواجهه با دو رويه متفاوت غرب ، راه هاى متفاوتى ارائه مى كند. ايشان نه
همچون غربزدگان ، در صدد پيوند همه جانبه با غرب است و نه همچون غرب گريزان ،
درصـدد طـرد و نـفـى كـامـل هـر آنـچـه غـربـى اسـت ، مـى بـاشـد؛بـلكـه راهـى
مستقل از همه آن ها انديشيده است كه در فصل حاضر، درصدد بيان آن هستيم . محورى ترين
ايـده مـا در فـصـل حـاضـر ايـن اسـت كه امام (ره ) تنها راهكار مواجهه مسلمانان ، از جمله ملت
ايـران ، بـا دو رويـه غـرب را در بـازگـشـت به اسلام جست و جو نمايد؛زيرا در قرائت و
تـفـسـيـر ايـشـان از اسـلام ، مـبـانـى ديـنـى در عـيـن سازگارى با هر گونه نوانديشى و
دستاوردهاى پيشرفته و مدرن انسان در هر جا و هر زمان و تلاش در جهت توسعه و ترقى
انـديـشـه و عـمـل انـسان در ابعاد مادى و معنوى ، با هر گونه انحراف و انحطاط انسان در
جـامـعـه نـيـز مـخـالف اسـت و بـا تـمـام قـدرت هـايـى كـه بـه
دنـبـال اسـتـثـمار و بهره كشى از انسان ها در جهات نادرست و انحرافى باشند، مقابله مى
نـمـايد. اين همان چيزى است كه مسلمانان در مواجهه با غرب بدان نيازمندند تا بتوانند در
عـيـن بـهـره مـنـدى از دسـتـاوردهـاى پـيـشـرفته و جديد انسان غربى ، از سلطه و هژمونى
قدرتمندان غربى نيز در امان باشند.
امـام (ره ) مـسـلمـانـان و بـه خصوص ملت مسلمان ايران را به بازگشت به خود اسلام فرا
خـوانـده ، مـعـتـقـد است كه بازگشت به اسلام ، آنان را از سلطه جويى هاى غرب رهانيده ،
زنـدگـى پـيـشـرفـتـه اى را بـراى آنـان فـراهـم خـواهـد سـاخـت ؛زيـرا(اسـلام يـگـانـه
كـفـيـل آزادى و اسـتـقـلال (435) ويـگـانـه راه رهـايـى هـر مـلتـى از
چـنـگـال اسـتـعـمـار اسـت ؛(436)چـنـان كـه يـگـانـه
كفيل نجات بشريت از همه عقب ماندگى هاست .(437)
در مـواجهه با دو رويه غرب ، امام (ره ) نيز بر دو رويه از آموزه هاى اسلام ، يعنى رويه
اسـتـقـلال طـلبـى و آزادى خواهى آن ، كه مخالف هر گونه سلطه جويى است ، و
رويـه مـتـرقيانه آن ، كه متضمن برنامه اى جامع در تمام زمينه هاى زندگى انسان هاست ،
تاءكيد نموده است .
بـراى تـبـيـيـن ايـن ايـده فصل ، لازم مى دانيم ابتدا نوع بازگشت مورد نظر امام (ره ) به
اسـلام را از ديـدگـاه ايـشـان بررسى نماييم ، آنگاه به قرائت ايشان از اسلام و دو چهره
پاسخگوى آن در مواجهه با غرب و راهكارهاى مستنبط از آن ها بپردازيم .
الف . مفهوم بازگشت به اسلام از منظر امام (ره ):
اگـر چـه مـسـئله بـازگـشـت بـه خـود اسـلامى يا به تعبير مرحوم دكتر عنايت احياى اسلام
،(438)از هـمـان ابـتداى مواجهه مسلمانان با غرب جديد، به نوعى در ميان انديشمندان
اصلاحگراى مسلمان مطرح شده بود، ولى آن ها با اين مسئله بيش تر حالتى تدافعى به
خـود مـى گـرفتند و به مقاومت در برابر استبداد سياسى و استعمار فرهنگى ، بسنده مى
كـردنـد؛بـه طـورى كـه حـتـى بـرخـى از آن هـا حـالت پـوزش طـلبـى يـا اعـتـذارى مـى
گرفتند؛(439)اما به دنبال رشد خود آگاهى مسلمانان پس از جنگ جهانى دوم ، كه به
تـعـبيرى نتيجه فورى سرخوردگى آن ها از غرب بود.(440)مسئله بازگشت به خود
اسـلامـى يـا احـيـاى اسـلام ، از سـوى انـديشمندان فرهيخته اى چون امام خمينى (ره ) مطرح
گـرديد. امام (ره ) با آگاهى از تاريخ تحولات سياسى و اجتماعى ايران و فرايند نفوذ
سـلطـه غـرب در ايـران و اعـتـقـاد به جامعيت دين اسلام و پاسخگويى آن به تمام نيازهاى
سياسى ، اجتماعى و اقتصادى مسلمانان در همه اعصار، تنها راه رهايى مسلمانان از هژمونى
و سلطه غرب و عقب ماندگى ناشى از آن را در بازگشت به خود اسلامى و احياى
اسلام يافته ، در اين جهت تلاش فكرى و عملى خود را آغاز كرد.
دعوت امام (ره ) از ملت مسلمان ايران براى بازگشت به اسلام ، برخلاف آنچه كه پهلوى
و حاميان خارجى آن تبليغ مى كردند، به معناى واپسگرايى نبود و همان طور كه امام (ره )
خود تصريح مى نمودند، قرائت ايشان از بازگشت به خود اسلامى ، به عنوان يك راهكار
عـمـلى بـراى رهـايـى از وابـسـتـگـى بـه غـيـر و بـى هـويـتـى ، و بـازيـابـى يـك هـويت
اصـيـل اسـلامى با انديشه هايى مترقيانه بود؛از اين روست كه ايشان در پاسخ به شاه
كـه مـى گـفـت ايـن هـا مى گويند كه ما مى خواهيم برگرديم به زمان هزار و چهارصد
سـال پـيـش از ايـن ، مـى فـرمـايـنـد: مـا مـى خـواهـيـم بـه عـدالت هزار و چهار صد
سـال پـيـش از ايـن بـرگـرديم ، نه اين كه زندگى مان ، زندگى آن وقت بشود. نه همه
مظاهر تمدن را با آغوش باز قبول داريم ، لكن اينهايى كه اينها دارند، مظاهر تمدن نيست
.(441) در پاسخ به خبرنگارى نيز كه درباره حكومت اسلامى مورد نظر امام (ره
) پـرسيده بود آيا حكومت اسلامى ، حكومتى قهقرا گراست ؟ مى گويند: دولت
اسلامى ، قهقرا گرا نيست و با همه مظاهر تمدن موافق است ؛مگر آنچه كه به آسايش ملت
لطمه وارد ساخته و با عفت عمومى منافات داشته باشد.(442)
بـر ايـن اسـاس ، بـازگـشت به اسلام از نظر امام (ره ) با آنچه كه امروزه نيز از آن به
بـنـيـادگـرايـى اسـلامـى تـعـبير مى شود، متفاوت است و چنان كه ايشان در پاسخ به يك
خبرنگار آلمانى توضيح داده اند، اين بازگشت به معناى چشم پوشى از زندگى جديد و
بـرگـشـت بـه زندگى ما قبل مدرنيته نمى باشد؛بلكه به معناى احياى ارزش هاى ثابت
ديـنى است كه به اعتقاد امام (ره ) با همه اعصار سازگار مى باشد. ايشان در پاسخ به
اين سؤ ال كه : شما كه كوشش مى كنيد جامعه اى برقرار كنيد كه نمونه ارزش هايى
باشد كه در صدر اسلام ديده ايم . در زمان پيغمبر اسلام در مدينه و جامعه كوفه در زمان
حـضـرت امير ديده شده است ، شما تصور مى كنيد كه اين ارزش ها كه در آن جامعه بود، و
قابل انطباق با دنياى جديد قرن بيستم هست ، يا خير؟ چگونه ؟ مى گويند: ارزش
هـا در عـالم دو قـسـم اسـت : يـك قـسـم ارزش هـاى مـعـنـوى از
قـبـيـل ارزش تـوحـيـد و جـهـاد مـربـوط بـه الوهـيـت و از
قـبـيـل عـدالت اجـتـمـاعـى ، حـكـومـت عـدل و رفتار عادلانه حكومت ها با ملت ها و بسط عدالت
اجـتـمـاعـى در بـيـن مـلت هـا و امـثـال ايـن هـا كـه در صـدر يـا
قـبـل از اسـلام از آن وقـتـى كـه انـبـيـا مـبـعـوث شـدنـد وجـود داشـتـه و
قابل تغيير نيست . عدالت معنايى نيست كه تغيير بكند؛يك وقت صحيح و زمانى غير صحيح
بـاشـد. ارزش هـاى مـعـنـوى ارزش هـاى هـمـيـشـگـى هـسـتـنـد كـه
قـبل از صنعتى شدن كشورها، ضمن و بعدا، در آن نيز وجود داشته و دارد. عدالت ارتباطى
به اين امور ندارد. قسم ديگر امورى است مادى ، كه به مقتضاى زمان فرق مى كند در زمان
سابق يك طور بوده است و بعد رو به ترقى رفته است تا به مرحله كنونى رسيده است
و بعد از اين هم بالاتر خواهد رفت . آنچه ميزان حكومت و مربوط به اجتماع و سياست است ،
ارزش هـاى مـعـنـوى اسـت . در صـدر اسـلام ؛ در دو زمـان ، دوبـار حـكـومـت
اصـيـل اسـلام مـحـقـق شد: يك زمان رسول الله (ص ) و ديگر وقتى كه در كوفه ، على بن
ابـيـطـالب (سـلام الله عـليـه ) حـكومت مى كرد... و ما حالا آرزوى اين را داريم كه حكومت ما
شباهتى به حكومت صدر اسلام پيدا كند.(443)
نـتـيـجـه ايـن كه بازگشت مورد نظر امام (ره ) به هيچ وجه به معناى انزواطلبى از تمدن
جـديـد و قـهـقـراگرايى نيست ، بلكه راه حلى است براى احياى ارزش هاى معنوى اسلام كه
به اعتقاد ايشان قادر است مسلمانان را از تمامى بدبختى ها و عقب ماندگى ، از جمله سلطه
هـژمـونيك غرب ، نجات داده ، زندگى پيشرفته اى را براى آن ها فراهم نمايد؛لذاست كه
كـرارا تـاءكيد مى كنند كه ما وقتى از اسلام صحبت مى كنيم ، به معناى پشت كردن به
ترقى و پيشرفت نيست ؛بلكه برعكس به عقيده ما اساسا اسلام ، يك مذهب ترقى خواه است
.(444)
امـا به اعتقاد امام (ره ) وقتى كه كشورهاى استعمارگر با پيشرفت علمى و صنعتى يا
بـه حـسـاب اسـتـعمار و غارت ملل آسيا و آفريقا، ثروت و تجملاتى فراهم آوردند،
مـسـلمـانـان با مشاهده وضعيت آنان خود را باختند و فكر كردند راه پيشرفت صنعتى اين
اسـت كـه قـوانين و عقايد خود را كنار بگذارند(445) و در نتيجه هويت خودشان را
فـرامـوش كـردنـد و قـرآن كـريـم را كـنـار گـذاشـتـه و تـحـت لواى ديـگـران در
آمـدنـد.(446) قـدرت هـاى اسـتـعمارگر نيز با تبليغات بسيار زياد... طورى
كردند كه ملت شرق خود را به كلى در مقابل غرب و ابرقدرت ها باخت و گم كرد خودش
را؛مكتبش را گم كرد.(447)
و نـتـيـجـه ايـن شـد كه مسلمانان در مواجهه با غرب ، خود را نيازمند آن ببينند و از آنان
يارى بخواهند و گمان كنند كه ترقيات اين كشورهاى ضعيف ، در گرايش به يكى از اين
دو ابـرقـدرت اسـت (448) پـس روز به روز بر وابستگى كشورهاى اسلامى به
غرب افزوده شد؛ در حالى كه تمايل به آن ها و يارى جستن از آنان ، جز مسلط كردن غرب
بر مقدرات مسلمين حاصلى نداشت .
از ايـن جـهت است كه امام (ره ) براى رهايى مسلمانان ، به خصوص ملت ايران از حصار عقب
مـانـدگـى و سـلطه هژمونى غرب ، بازگشت به هويت و شخصيت اسلامى آن ها را تنها راه
چاره دانسته ،معتقد است : تا زمانى كه ملت هاى شرقى مكتب بزرگ اسلام كه راءس همه
مـكـاتـب اسـت و در شـرق اسـت و او را گـم كـرده شـرق ، پيدا نكند و نفهمد مكتبش چه است و
خـودش چـه اسـت و خـودش هـم يـك مـوجـودى اسـت ، كشورش هم يك كشورى است ؛نمى تواند
مـقـابله كند با غرب (449) و نمى تواند وضع خود را اصلاح نمايد. در ديدگاه
امـام بـازگـشـت و احـيـاى اسـلام بـه مـعـنـاى جـسـت و جـوى هـويـت
اصـيـل اسـلامـى بـراى مـسـلمـانـان اسـت تـا بـتـوانـنـد وضـعـيـتـى بـرابـر بـا سـايـر
مـلل پيشرفته و حتى بهتر از آن ها در سايه آن پيدا كنند و البته شرق چنين استعدادى را
دارد؛زيـرا شـرق هـمه چيز دارد... و همه چيزش از غرب بهتر است ؛ [منتها ]اين ها ما را از
خـودمـان تـهـى كـرده انـد، بـه طـورى كـه خـيـال مـى كـنـيـم هـر چـيـز هـسـت ، از آن جـاسـت
(450) ؛لذا بـه مـسـلمـانـان تـوصـيه مى كنند: بايد مسلمانان خودشان را پيدا
كنند؛يعنى بفهمند كه خودشان يك فرهنگى دارند. خودشان يك كشورى دارند، خودشان يك
شـخـصيت دارند(451) و بدانند كه آن ها مكتبى دارند كه اگر آن را بازيابند
تمام آرزوهاى بشر را به طور شايسته در دسترس آن ها خواهد گذاشت .(452) با
اعـتـقـاد بـه چـنـيـن امرى است كه امام (ره ) در آخرين خطاب خويش به مسلمانان ، آنان را به
خوديابى فراخوانده ، مى گويند: بدانيد نژاد آريا و عرب ، از نژاد اروپا و آمريكا و
شـوروى كـم نـدارد و اگـر خودى خود را بيابد و ياءس را از خود دور كند و چشمداشت به
غـيـر خـود نـداشـتـه بـاشـد، در دراز مـدت قـدرت هـمـه كـار و سـاخـتـن هـمـه چـيـز را
دارد(453) ؛نـتـيـجـه ايـن كـه بـازگـشـت مـورد نـظـر امـام (ره ) بـه اسـلام ، بـا
بـنـيـادگـرايـى اسـلامى به مفهوم سلفى گرى و بازگشت قهقرايى و بريدن از تمدن
جديد، كاملا جداست .
ب . قرائت امام (ره ) از اسلام :
پـس از تـبـيـين نوع بازگشت مورد نظر امام (ره )، به بررسى اين نكته مى پردازيم كه
امـام (ره ) مـسـلمـانـان را بـه چـه نـوع قـرائتـى از اسـلام فرا مى خواند؛به عبارت ديگر،
بـازگـشـت بـه چـه قرائتى از اسلام ، قادر است كه مسلمانان را در مواجهه با غرب يارى
رسـانـد و آن هـا را از سـلطـه هـژمـونى غرب ، كه به اعتقاد امام (ره ) ريشه همه بدبختى
مسلمين بوده است ، رها ساخته ، آن ها را از حصار عقب ماندگى ها نجات بدهد.
مـسـلمـا از نـظـر ايـشان به هر نوع تفسير و قرائت از اسلام ، نمى توانست مسلمانان را در
مـواجـهـه با دو رويه تمدن جديد غرب يارى رساند؛زيرا همه اين قرائت ها، بيانگر چهره
واقـعـى اسـلام نـمى باشد و اسلام حقيقى همواره در پرده مانده و آن چيزى كه برنامه
اسـلام در مـيـان مـسـلمانان بوده ، هيچ وقت پياده نشده و گفته نشده است (454) ؛در
حـالى كه اگر اسلام در ميان مسلمانان به آن صورت كه هست پياده شده بود، هم زندگى
مـادى آن هـا را بـه بـهـترين طرز و بزرگ ترين اساس تمدن و تعالى اداره مى كرد و هم
زندگى معنوى آن ها را به نيكوترين و سعادت مندترين طور، تاءمين مى نمود.(455)
امـام (ره ) در اشـاره به ناقص بودن چهره هاى معرفى شده از اسلام ، قرائت هاى موجود از
اسـلام را مـورد نـقـد قـرار داده ، مـى گـويـنـد: از اسـلام و بـعـثـت
رسـول اكـرم ، بـرداشت هاى مختلفى است به حسب آن چيزهايى كه در برداشت كنند، موجود
اسـت و از آن جـا كـه تـمام ديدهايى كه در بشر هست ، در انسان ها هست ، همه محدود
است . آن ها نمى توانند برداشت صحيح ، نه از اسلام و نه از قرآن و نه از بعثت
و نـه از رسـول اكـرم و نـه از انـسـان بـه طـورى كـه هـسـت ، داشـتـه بـاشند و فقط
انـسـان كـامـل غـيـر مـحـدود، انـسـان كـامـلى كـه در هـمـه صـفـات غـيـر مـحـدود اسـت و
ظـل ذات اقـدس الهـى اسـت ، ايـن مى تواند از اسلام آن طور كه هست برداشت كند... ديگران
به حسب مراتب وجودشان ، به حسب مراتب كمالشان ، برداشت هايى دارند؛لكن محدود است .
بايد خودشان سير بكنند و مراتب كمال را يكى پس از ديگرى به آن برسند و به اندازه
كـمـالى كـه پـيـدا مـى كـنـنـد، از ايـن حـقـايـق ... بـرداشـت بـه حـسـب آن مـقـدار از
كمال كه دارند، بكنند؛بنابراين برداشت هاى مختلفى كه از اسلام شده است ، به
حـسـب نـظـرهاى مختلفى كه صاحب نظرها داشتند و بينشى كه داشتند، بسيار اختلاف هست و
هـيـچ كـدامـش نـرسـيـده بـه حدى كه اسلام را بشناسد و همه آن ها در يك سطحى ،
مـحـدود هـسـتـند و هر كدام با نگرش محدود خود، اسلام را تفسير كرده اند؛پس آنان كه
اقـتـصـاد را يـك مـطلب با اهميتى تلقى مى كنند، رسالت دين را محدود به اين مى
كـنـنـد كـه مـردم را بـه يك شكم سير و يك زندگى رفاه برساند و آنان كه دين
عـرفـانـى دارنـد رسالت دين را بسط معارف الهى مى دانند و بس و همين طور
فـلاسـفـه ، يـك طـور فـكـر مـى كـنـنـد و فـقـهـاى اسـلام ، مـلت هـا، يك طور فكر مى كنند،
روشـنـفـكـرهـا يـك طـور فـكـر مـى كنند و مؤ منين هم هر كدام به يك نحو فكرى دارند و همه
قـاصـرنـد از رسـيـدن بـه آنـچـه هست ؛زيرانبايد گمان بشود كه اسلام آمده است
بـراى ايـن كـه ايـن دنـيـا را اداره بـكـند، يا آمده است فقط براى اين كه مردم را متوجه به
آخـرت بـكـنـد، يـا آمـده اسـت كه مردم را آشناى به معارف الهيه بكند. محدود كردن ، هر چه
بـاشـد، خـلاف واقـعيت است . انسان غير محدود است و مربى انسان ، غير محدود است و نسخه
تربيت انسان كه قرآن است ، غيرمحدود است ؛نه محدود به عالم طبيعت و ماده است ، نه محدود
بـه عـالم غيب است ، نه محدود به عالم تجرد است ؛همه چيز است .(456) اسلام
نـه دعـوتـش بـه خـصـوص مـعنويات است و نه دعوتش به خصوص ماديات است ؛هر دو را
دارد، يـعـنـى اسـلام و قـرآن كـريـم آمـده انـد كـه انسان را به همه ابعادى كه انسان دارد،
بسازند او را تربيت كنند او را.(457)
اما قرائت يكسوگرانه و محدود از اسلام را مردود مى دانند و مى گويند: ما در دو زمان ،
مـبـتلاى به دو طايفه بوديم : در يك زمان ما مبتلا بوديم به يك جمعيتى كه قرآن را وقتى
كـه نگاه مى كردند و تفسير مى كردند، تاءويل مى كردند؛اصلا راجع به آن جهت ماديش ،
بـعد دنيايى اش توجه نداشتند؛تمام را بر مى گرداندند به يك معنوياتى ... چيزهايى
كـه مـربـوط به زندگى دنيايى بود، تاءويل مى كردند به معنويات .اين ها يك بعد از
قـرآن را ادراك كـرده بودند و آن بعد معنويش ، البته به طريق ناقص و همه جهات را به
هـمـيـن بـعـد بـرمـى گـردانـدنـد. و مـا بـعـدهـا مـبـتـلا شـديـم بـه يـك عـكـس العـمـلى در
مـقـابـل آن طـايفه اى كه قرآن را و احاديث را تاءويل مى كردند به ماوراى طبيعت و به اين
زنـدگـى دنـيـا اصلا توجه نداشتند، اين طايفه دوم عكس كردند. معنويات را فداى ماديات
كـردنـد. آن هـا مـاديـات را فـداى مـعـنـويات كرده بودند و اين ها معنويات را فداى ماديات
كـردنـد. هـر آيـه اى كـه دسـتشان مى رسد و بتوانند، تعبير مى كنند به يك امر دنيايى ،
كـاءنـه مـاوراى دنـيا، چيزى نيست (458) در حالى كه در قرائت امام (ره ) اسلام
هـمـان طـورى كه به جهات مادى اين عالم و جهات حكومتى اين عالم ، قضاى اين عالم توجه
دارد، بـه جـهـات مـعـنـوى هـم تـوجه دارد(459) و مى خواهد اين انسان را كه نسخه
كـوچـك هـسـتـى و هـمـه عـالم اسـت و هـمـه چـيـز در او هـسـت ، ولى بـرخـى از آن هـا در او به
فـعل نرسيده ؛به فعل برساند و او را به نور برساند و از ظلمات نجات دهد. چنان كه
از گـفـتـار امـام (ره ) بـر مـى آيـد، در مـركـز قـرائت امـام ، اسـلام بـه تعبير امروزى ، يك
دال متعالى (sijnifier master)است و غناى مفهومى و محتوايى آن ، تمامى زوايا و زمينه هاى
زنـدگـى آدمـى را در بـرمى گيرد (460)و به تعبير ايشان براى تمام زندگى
انـسـان از روزى كـه مـتـولد مـى شـود تـا مـوقـعـى كـه وارد قـبـر شـود، دسـتـور و حـكـم
دارد.(461)
در قـرائت امـام (ره )، ديـن اسـلام يك آيين جامع و كاملى است كه بر تمامى جنبه هاى وجودى
انسان توجه دارد و جامع تمام جهات مادى و معنوى و غيبى و ظاهرى هست ؛ براى اين كه
انسان داراى همه مراتب است و قرآن كتاب انسان سازى است . انسان چون بالقوه همه مراتب
را دارد، كـتـاب خـدا آمـده اسـت كه انسان را انسان كند و همان طورى كه جامعه اش را اصلاح
بـكـنـد، خـودش را هـم كـامـل كـنـد تـا بـرسـد بـه مـرتـبـه عـالى .(462) امـام در
اسـتـدال بـه اين جامعيت اسلام ، مى گويند: ما خدايى را مدير اين جهان پهناور مى دانيم
كـه مـيـليـون مـيليون منظومه هاى شمسى را در تحت تربيت خود اداره مى كند و از ذره اى از
ذرات جـهـان هـاى پـهـنـاور پيدا و نهان كه علم بشرى تا آخر هم به قطره اى از آن درياى
بـى پـايـان نـخواهد رسيد، غافل نبوده و نخواهد بود و جميع احتياجات هر موجودى پيش او
آشكار و روشن است و به رفع آن ها قادر و تواناست . آن خدايى كه از احتياج مشتى انسان
كه در همين منظومه شمسى خود ما هم ذره اى ناقابل است ، با آن كه منظومه شمسى ما با هر
چه در اوست در ميان اين فضاى بى پايان از ذره ناقابلى كوچك تر است ،بى خبر است و
نمى تواند براى احتياج آن ها قانونى درست بياورد، ما او را به خدايى كه نمى پذيريم
هـيچ ، از يك انسان كاملى هم او را بى ارج تر مى دانيم .(463) امام (ره ) با اعتقاد
بـه جـامـعـيت اسلام ، نتيجه مى گيرند كه تمام قوانين اسلام داراى دو جنبه است كه هم
نظر به حيات مادى و فراهم ساختن ساز و برگ آن داردو هم نظر به حيات معنوى و ساز و
بـرگ آن ؛مـثـلا دعـوت به توحيد و تقوا كه بزرگ ترين دعوت هاست در اسلام ، چنانچه
تـهـيـه ساز و برگ زندگانى معنوى را مى كند، در زندگانى مادى و كمك كارى به نظم
كـشـور و حـيـات اجـتـمـاعـى و اسـاس تـمـدن ، دخـالت
كـامـل دارد. يـك تـوده اگـر بـا تـوحـيـد و تـقـوا بـودنـد، چـنـان كـه روح آن هـا بـزرگ و
كامل مى شود، كشور آن ها نيز با عظمت و زندگى اجتماعى و سياسى آن ها نيز با
عظمت مى شود و همين طور است قوانين اسلامى .(464)
|