next page

fehrest page

back page

از اين رو، امام (ره ) ضمن تاءكيد بر آزادى مطلق (144) و مجاز بودن تمام آزادى ها،(145)آن را محدود به چارچوب قوانين الهى و مصالح عمومى دانسته ، مى گويند: آن آزادى كه اسلام به ما داده ، حدود دارد... آزاديى كه در اسلام است ، در حدود قـوانـيـن اسـلام اسـت .آن چـيـزى كـه خـدا فـرمـوده نـبـايـد بشود، شما آزاد نيستيد كه الزام بكنيد.(146)
هـمچنين ، امام (ره ) با استنباط از اصل توحيد، آزادى انسان را تنها محدود به اراده خداوند و احكام او دانسته ، مى گويند:
اين اصل به ما مى آموزد كه انسان تنها در برابر ذات اقدس حق بايد تسليم باشد و از هـيـچ انـسانى نبايد اطاعت كند، مگر اين كه اطاعت او، اطاعت خدا باشد. بر اين اساس هيچ انـسـانـى هـم حـق نـدارد انـسـان هـاى ديـگـر را تسليم در برابر خود مجبور كند و ما از اين اصـل اعتقادى ، اصل آزادى بشر را مى آموزيم كه هيچ فردى حق ندارد انسانى و يا جامعه و ملتى را از آزادى محروم كند؛براى او قانون وضع كند؛رفتار و روابط او را بنا به درك و شـنـاخـت خـود كـه بـسـيـار نـاقـص ‍ اسـت و يـا بـنـا بـه خـواسـتـه هـا و امـيـال خـود، تـنـظيم نمايد... سعادت و كمال انسان و جوامع ، تنها در گرو اطاعت از قوانين الهـى اسـت كـه تـوسـط انـبـيا به بشر ابلاغ شده است و انحطاط و سقوط بشر به علت سلب آزادى او و تسليم در برابر ساير انسان هاست .(147)
از نـظـر امـام خمينى (ره ) تنها چيزى كه مى تواند آزادى انسان را محدود كند، قوانين الهى اسـت ، نـه آن چيزى كه افراد بر حسب درك و شناخت ناقص خود به نام قانون وضع كرده بـاشـنـد؛زيـرا تنها خداوند است كه از نيازهاى واقعى انسان آگاهى دارد؛ از اين روست كه امـام هـدف حـركـت اسـلامـى مـلت ايـران را دسـت يـابـى بـه عـدالت ، و آزادى و اسـتـقـلال دانـسـتـه ، معتقد است كه جز در سايه اسلام نمى توان به آن رسيد(148)و آزادى خـارج از چـارچـوب اسـلام را رد كـرده ، مـى گـويـنـد: وقـتى اسلام نباشد، وقتى پيامبر اسلام مطرح نباشد، وقتى قرآن مطرح نباشد، هزار تا آزادى باشد... ما آن را نمى خواهيم .(149)
امـام (ره ) آن آزادى را كـه كـشـورهاى استعمارگر در ايران تبليغ مى كردند و روشنفكران غـربـگرا طالب آن بودند، آزادى مورد نظر اسلام و حتى گفتمان مدرنيته نمى داند؛ بلكه آن را آزادى وارداتـى دانـسـتـه ، مـعـتـقد است كه اين معنا از آزادى ، كه انسان هر كارى دلش بـخـواهد، بكند و هر نوع بى بند و بارى آزاد باشد، مخالف اخلاق و سنن انسانى است و تـمـام اديـان آسـمـانـى و دانـشـمـنـدان و عـقـلا ايـن آزادى را نـفـى مـى كـنـنـد و بـا آن مـخـالفـنـد.(150)بـه اعـتـقاد امام (ره ) اين آزادى حتى مطلوب خود جوامع غرب نيز نمى بـاشـد كـه اگـر اين طورى بود، انسجام پيدا نمى كردند و اين ترقيات را پيدا نمى كردند.(151)
مـقـصود كشورهاى استعمارگر از تبليغ چنين مفهومى از آزادى در كشورهاى اسلامى ، كه از نظر امام (ره ) بايد آن را آزادى استعمارى و آزادى وارداتى ناميد، آن است كه مى خواهند بـديـن وسـيـله آزادى مـا را بـا آزادى ، سـلب كـنـنـد و آزادى حـقـيـقـى را از مـا بـگـيـرنـد.(152) ايـن مـفـهوم از آزادى را كشورهاى استعمارگر در ممالكى كه مى خـواهـنـد وابـسـتـه بـاشـنـد، به سوغات مى برند و مى خواهند آن ها وابسته باشند و لذا چـيـزهايى به آن ها مى دهند كه وابستگى آور باشد آزاديى كه آن ها براى ما ترويج مى كنند، مى گويد، مردم آزادند كه هروئين بكشند. آزادند كه افيون بكشند آزادند كه به قـمـارخانه بروند. آزادند كه به عشرتكده بروند. آزادند كه به سينماها بروند. نتيجه ايـن آزادى بـراى آن هـا ايـن اسـت كـه ايـن جـوان هـائى كـه بـايـد بـراى يك مملكت و براى سـرنـوشـت يـك مملكت فعاليت داشته باشند، به سرنوشت مملكت بى تفاوت باشند و در فـكـر ايـن كـه نـفـت مـا را كـى مـى بـرد و آهـن مـا را كـى مـى برد و گاز ما را كى مى برد نباشند.(153)
نـتـيـجـه ايـن كـه امام (ره ) بر اصل آزادى بشر، كه خداوند فطرتا در وجود او به وديعه گـذاشـتـه اسـت ، تـاءكـيـد مـى نـمـايد؛اما اين آزادى را تنها محدود به اراده الهى و قوانين خداوندى مى داند و اساس آن را نه نفسانيات انسان ، بلكه رهايى او از غير خدا مى داند و بـراى تـعـيـيـن چـارچـوب آزادى بـشـر هـيـچ قـانـونـى را كـه مـخـالف موازين دينى باشد قـبـول نـمى كند. ايشان همچنين آزادى تبليغ شده در كشورهاى واپس مانده را حتى متفاوت از مـفـهـوم اصـلى آن در گـفـتمان مدرنيته دانسته ، معتقد است كه اين مفهوم از آزادى ، انحرافى عـمـدى در تـفـسـيـر آزادى اسـت بـراى تـحـذير مردمان اين كشورها در جهت استفاده كشورهاى استعمارگر از منابع و ذخاير آن ها و اگر مدرنيته نيز همين معنا را از آزادى قصد مى كرد، هـرگـز نـمـى تـوانست به انسجام و پيشرفت هاى فعلى در زندگى سياسى ، اجتماعى و اقتصادى خود دست يابد.
3. دموكراسى :
دمـكـراسى كه ساده ترين معناى آن حكومت مردم بر مردم مى باشد(154) ، يكى ديگر از مـوضوعات نوانديشى مدرنيته درباره انسان و جامعه است . مدرنيته درباره انسان و جامعه اسـت . مـدرنـيـتـه بـا پـذيـرش انـسـان بـه عـنـوان مـحـور هـسـتـى و اعـتـمـاد و اتـكـا بـه عـقـل در شـنـاخـت عـالم و آدم ، گـزينش شيوه زندگى اجتماعى و سياسى او را نيز به اراده انسان ها واگذار نمود؛بر اين اساس هيچ قدرتى نمى بايست از بيرون ، آزادى تشخيص و انتخاب آن ها را محدود يا نقض مى كرد.
در ايـن نـگرش ، دولت ديگر يك پديده طبيعى ناشى از سنت نبود و اداره آن نه بر اساس عـرف ، بـلكـه بـايـد بـر اسـاس ‍ قـانـون قـرار مـى گـرفت ؛لذا در پاسخ به اين سؤ ال كـه قـانـونـگـذار كـيـسـت ، گفتمان جديد غرب با تاءكيد بر برابرى اراده انسان هاى مـختار و آزاد در تعيين شيوه زندگى سياسى خود نهاد قانونگذارى و اجراى آن را نيز به آن ها واگذار نمود.(155)
بـديـن تـرتـيب افراد مختار، آزاد و برابر، تنها بر حسب ضرورت ، برخى از آزادى هاى فـردى خـود را بـه جـامـعـه و قـانـون وانـهـاده ، حـكـومـتـى را تـشـكـيـل مـى دادنـد كـه بـه اعـمـال اقـتـدار مـعـيـنـى در زمـيـنـه حفظ نظم و يا حفظ صلح در داخـل و خـارج جامعه بپردازد؛(156)بنابراين دموكراسى به عنوان يك شيوه حكومتى ، در گفتمان مدرنيته از اصول اومانيستى زير نشاءت مى گرفت :
الف . اراده انسان محور اساسى زندگى ، از جمله حكومت و حاكميت مى باشد
ب . عقل انسان قادر است صلاح و فساد او را در هر امرى ، از جمله اداره جامعه معين كند.
ج . همه انسان ها برابرند و نظر همه آن ها ارزشمند و كارساز است .
د.مصالح جمع نبايد آزادى فرد را محدود نمايد.
از اين رو در تعريف دموكراسى گفته مى شود: دموكراسى شيوه اى صلح آميز
در عـرصـه امـور سـيـاسـى و حـكومتى است كه هدف آن تحقق بخشيدن به آزادى سياسى و حـفـاظـت از حـقـيـقـت فـردى و ارزش متعالى فرد در مقابل حقيقت جمعى ، يا به اصطلاح حقيقت دولتى مى باشد.(157)
امـام (ره ) دربـاره ايـن مـحـصـول نـوانـديـشـى تمدن جديد غرب مى فرمايند: ممكن است دموكراسى مطلوب ما با دموكراسى هايى كه در غرب هست ، مشابه باشد؛اما آن دموكراسى اى كـه مـا مـى خـواهـيـم بـه وجـود آوريـم . در غـرب وجـود نـدارد. دمـوكـراسـى اسـلام ، كامل تر از دموكراسى غرب است .(158)
لذا، ايـشـان نـه تـنـهـا روش دمـوكـراتـيـك را در زنـدگـى سـيـاسـى و حـكـومـتـى قـبـول دارنـد، بـلكـه اسـاسـا آن را مـطـلوب تـريـن شـكـل حـكـومـتـى از نـظـر اسـلام مى دانند و مى گويند: اسلام ديكتاتورى نيست . آن كه ديكتاتور است ، مسلم نيست ؛(159) بلكه اسلام يك دين مترقى و دموكراسى به معناى واقعى است .(160)
ايـن بـدان مـعنا نيست كه دموكراسى را نيز به همان مفهومى كه گفتمان مدرنيته بيان كرده اسـت ، بـپـذيـرد و تـمـام مـبـانـى آن را بـا مـبـانـى دمـوكـراسـى ديـنـى يـكـسـان دانـسـته ، شكل موجود آن را در غرب ، با مفهوم واقعى دموكراسى مطابق بداند.
اگـر چه امام (ره ) دموكراسى را بهترين شكل حكومتى و حكومت اسلامى را حكومت دموكراتيك بـه مـعـنـاى واقـعى آن دانسته است ، اما نبايد تصور كنيم كه خاستگاه فكرى امام با آموزه هـاى غـرب دربـاره دمـوكـراسـى هـمـسوست ؛زيرا دموكراسى غربى از اين انديشه درباره انسان نشاءت مى گيرد كه اراده و عقل انسان تنها ملاك تشخيص خير و صلاح امور زندگى و اداره آن است و انسان ها آزادند كه راه و رسم زندگى خويش را شخصا برگزينند و امور اجـتـمـاعـى و سـيـاسـى خـود را بـا عـقـل خـود سـامان دهند و هيچ قدرت بيرونى نبايد آزادى تـشـخيص و انتخاب آن ها را محدود يا نقض ‍ كند، الا حكومتى كه آنان به اختيار خود بخشى از اخـتـيـارات خـود را بـه او سـپـرده انـد تـا حـاكـمـيـت مـعـيـنـى را در جـهـت حـفظ نظم و امنيت اعـمـال نـمـايـد. امـام (ره ) در عـيـن تـاءكـيـد بـر مـقـام و مـنـزلت انسان در جهان و اعتماد به عقل او در درك مسايل مادى و اعتقاد به آزادى فطرى انسان ها از نظر مكتب اسلام ، بندگى او را در بـرابـر خـداونـد مـتـعـال مـعـنـى بـخـش هـمـه ايـن اصول مى داند.
و اتصال به اين مرتبه را عين آزادى و رشد انسان مى داند. از آن جا كه انسان داراى مراتب وجـودى مـخـتـلف مـى بـاشـد، عـقـل او نـيـز بـه تنهايى نمى تواند همه خير و صلاح او را تشخيص دهد؛لذا بشر هر قانونى وضع كند، جز سياه مشقى نيست و به حكم خرد، احكام هـيـچ كـس بـر هـيچ كس نافذ نيست ، مگر حكم خداى جهان كه چون همه مخلوق و مملوك اوست ، عقل ، حكم او را بر همه كس نافذ و لازم الاطاعه مى داند.(161)
حكومت اسلامى نه برخاسته از تمايلات نفسانى افراد انسانى و قوانين موضوعه بشرى ، بـلكـه حكومتى مبتنى بر قانون خداست و امام (ره ) در پى ايجاد حكومتى است كه حـكـومـت قـانـون مترقى اسلام (162) باشد و حكومت قانون خدابهترين شكل از دموكراسى و دموكراسى به معناى واقعى است .(163) قيد دموكراسى چـيزى نيست كه ما بخواهيم به حكومت اسلامى اضافه كنيم . بلكه حكومت اسلامى ذاتا بر مـبـنـاى دمـوكراسى واقعى استوار است . امام (ره ) در پاسخ به اين كه چرا با آوردن كلمه دمـوكـراتـيـك در كـنـار جمهورى مخالفت كرديد، مى گويند: اين توهم اين را در ذهن مى آورد كـه اسـلام مـحـتـوايـش خـالى اسـت از ايـن ، لذا احتياج به اين است كه قيدى پهلويش ‍ بـيـاورنـد و اين براى ما بسيار حزن انگيز است كه در محتواى يك چيزى كه همه چيزها به طريق بالاترش و مهم ترش در آن هست ، حالا ما بيايم بگوييم كه ما اسلام مى خواهيم و اما بـا اسـلامـمـان دمـوكـراسـى بـاشـد. اسـلام هـمـه چـيـز اسـت . مـثـل ايـن اسـت كـه شـمـا بگوييد كه ما اسلام را مى خواهيم و مى خواهيم كه به خدا هم اعتقاد داشـتـه باشيم ، ولى به شرط اين كه به خدا هم معتقد باشيم . اين براى ما خيلى ناراحت كننده است كه كسى يك همچو خيالى داشته باشد.(164)
امام (ره ) حكومت اسلامى را كه حكومت قانون خداست و مطلوب ترين نوع حكومت از نظر ايشان اسـت ، حكومتى ذاتا دمكراتيك مى داند كه در آن انسان از همه مزاياى حكومت دمكراتيك واقعى بـهره مند مى گردد؛زيرااحكام اسلام ، احكامى است كه بسيار مترقى است و متضمن آزادى هـا و اسـتـقـلال و تـرقـيـات [ مـى بـاشد ].(165) و دولت اسلامى ، يك دولت دمـكراتيك به معناى واقعى است و... هر كسى مى تواند [ در آن ] اظهار عقيده خودش را بكند و... دولت اسلامى تمام منطق ها را با منطق جواب خواهد داد.(166)
ايـشـان در تـبـيـيـن مـاهـيـت دموكراتيك حكومت اسلامى به دو عنصر اساسى دمكراسى ، يعنى بـرابـرى انـسـان ها و آزادى آن ها در تعيين سرنوشت خود اشاره كرده ، مى گويند: در اسـلام هيچ امتيازى بين اشخاص غنى و اشخاص غير غنى و اشخاص سفيد و سياه ، اشخاص مـخـتلف ، سنى و شيعه ، عرب و عجم و ترك و غير ترك به هيچ وجه امتيازى ندارد. قرآن كريم امتياز را به عدالت و تقوا دانسته است ... [ در حكومت اسلامى ] بايد امتيازات از بين بـرود و هـمـه مردم مساوى هستند با هم و حقوق تمام اقشار به آن ها داده مى شود. همه با هم مـسـاوى هـسـتـنـد. اقـليـت هـاى مـذهـبـى حـقـوقـشـان رعـايـت مى شود. اسلام براى آن ها احترام قائل است . براى همه اقشار احترام قائل است . [ در حكومت اسلامى ] ما همه برادر هستيم ... ما نـبـايـد آقـايـى كـنـيـم . نـبـايـد حقوق بعضى ها را ملاحظه نكنيم . ما در حقوق مساوى هستيم .(167)
هـمـچنين امام درباره آزادى انسان ها در جامعه اسلامى مى گويند: در اسلام اختناق نيست . در اسـلام آزادى بـراى هـمه طبقات : براى زن : براى مرد، براى سفيد، براى سياه براى همه .(168)
امـام (ره ) در عـمـل نـيـز هـمـه شـاخـصـه هـاى دمـكـراسـى را مـانـنـد راءى مـردم ، ايجاد مجلس قانونگذارى ، استقلال قواى سه گانه و حاكميت قانون و... همواره مورد تاءييد قرار داده ، به آن پايبند ماندند.
امـام (ره ) در عـيـن تـاءكـيـد بـر مـبـانى دمكراتيك حكومت اسلامى ، آن را ماهيتا متمايز از نوع غـربـى و شرقى دانسته ، معتقد است : دموكراسى غربى اش فاسد است و شرقى اش هـم فـاسـد اسـت . دمـوكـراسـى اسـلامى صحيح است و ما بعدها اگر توفيق پيدا كنيم به شـرق و غـرب اثـبـات مى كنيم كه اين دموكراسى كه ما داريم ، اين دموكراسى است نه آن كـه شـمـا داريد.(169) از اين رو حكومت مورد نظر خود را نيز جمهورى اسلامى خـوانـده ، مـى گويند: شكل حكومت ما جمهورى اسلامى است . جمهورى به معناى اين كـه متكى به آراى اكثريت است و اسلامى براى اين كه متكى به قانون اسلام است و ديگر حكومت ها اين طور نيستند كه تكيه بر قانون اسلام داشته باشند.(170)
آنـچـه در ايـن كـلام امـام (ره ) قـابـل تـوجـه اسـت ، ايـن اسـت كـه ايـشان مفهوم دمكراسى را مـتـحـول سـاخـتـه ، بـا افـزودن مـحتواى اسلامى و التزام حكومت كنندگان و مردم بر احكام اسلامى ، آن را متفاوت از مفهوم غربى آن معرفى مى نمايد.
امام (ره ) همزمان با توجه و تاءكيد بر مردمى ماندن حكومت ، بر اسلامى و دينى بودن آن نـيز پافشارى مى كنند و مى گويند: آنچه مهم است ، ضوابطى است كه در اين حكومت بايد حاكم باشد، كه مهم ترين آن ها عبارت است از اين كه اولا متكى به آراى ملت باشد، بـه گـونـه اى كه تمامى آحاد ملت در انتخاب افراد و يا افرادى نيز خط مشى سياسى و اقـتـصـادى و سـايـر شـئون اجـتـمـاعـى و كـليـه قـواعـد و مـوازيـن اسـلامـى مـراعـات شـود؛بـنـابـرايـن در چـنـيـن حـكـومـتـى هـمـه مكلفيم كه احكام اسلام را مراعات كنيم .(171)
اگر چه برخى اين امر را نوعى تناقض دانسته اند، ولى امام (ره ) خود با اشعار به اين نـكـتـه آن را بـا اسـتـدلال بـه مـسـلمـان بـودن مـردم قـابل حل مى دانند و تشكيل حكومت آزاد باشند، جمهورى اسلامى را انتخاب خواهند كرد وقتى اكثريت يك مردم اسلام را پذيرفته اند، به طور طبيعى حكومت ، حاكمان و قوانين ، اسلامى خـواهـنـد بود؛زيرا، مردم مسلمان در شرايط آزاد اسلام را حكومت ، حاكمان و قوانين ، اسلامى خواهند بود؛زيرا مردم مسلمان در شرايط آزاد اسلام را انتخاب خواهند كرد؛لذا مى فرمايند: مـا وقـتـى مـردم را داريـم ، اسـلام را داريـم .(172) و پـيـروزى مـال آن كـسى است كه ملت با او موافق است و ملت با اسلام و سعادت اسلامى ، با جمهورى اسلامى موافق است .(173) از اين رو پس از رفراندم جمهورى اسلامى ، راءى مردم بـه جمهورى اسلامى را دستيابى آن ها به قدرت ملى قلمداد مى كنند كه بدين وسيله مردم خودشان سرنوشت خودشان را به دست خواهند گرفت .(174)
امـام (ره ) دمـوكـراسـى هـاى موجود در غرب را غير واقعى دانسته ، معتقد است كه دموكراسى اسـلامـى شكل واقعى آن را نشان خواهد داد؛از اين رو دموكراسى مورد نظر خود را متفاوت از دموكراسى موجود در غرب مى داند و دموكراسى غرب را حتى با مبانى اصلى آن سازگار نـدانـسـتـه ، آن را نـه دمـوكـراسى بلكه نوعى استبداد و ديكتاتورى تلقى مى كنند و مى گويند:
كـشـورهاى جهان همه اش بر اساس ديكتاتورى بنا شده اند؛اگر چه اسم هاى ديگرى مـانـنـد مـشـروطـه و دمـوكـراسـى و كـمـونـيـسـت و سـوسـيـاليـسـت روى آن هـا گـذاشـتـه باشند(175) ؛زيراهيچ فرقى اساسى ميان مشروطه و استبداد و ديكتاتورى و دمـوكـراسـى [ ادعـايـى غـرب ] نـيـسـت ، مـگـر در فـريـبندگى الفاظ و حيله گرى قانون گـذارها... كمونيستى همان ديكتاتورى است با اختلاف اسم و گرنه باز يك دسته رنجبر و يك دسته حكمران ، يك دسته حزب كارگر و يك دسته ديگر در راءس آن ها حكومت مى كنند و خـون آن هـا را مـى مـكـنـد و در قـصـرهـاى بـا عـظـمـت و اتومبيل هاى آخرين سيستم به عيش و عشرت اشتغال دارند.(176)
از سـوى ديـگر امام (ره ) آن ها را از درك واقعى دموكراسى عاجز دانسته ، معتقدند كه آن ها هنوز نتوانسته اند مفهومى روشن از دموكراسى ارائه كنند؛ارسطو يك جور معنى كرده است . شوروى يك جور و سرمايه دارها جور ديگر.
امـام (ره ) دمـوكـراسـى مـوجـود در غـرب را از نـظـر شـكـل نيز با مفهوم واقعى دمكراسى مطابق ندانسته ، مى گويند: آن دموكراسى كه در اسـلام هست ، در ساير جاها نيست . اسم در ساير جاها هست ... هياهو و سر و صدا و تبليغات هـسـت . هـمـيـن مـعـنى دموكراسى را كه اسم مى برند؛از اين طرف آن طرف صدا مى كنند؛در آمـريـكـا هـم هـمين صداها هست و در انگلستان هم همين صداهاست ؛در شوروى هم همين صداهاست ؛لكـن وقـتـى كـه مـا مـلاحـظـه مـى كـنـيـم ، مـى بـيـنـيـم كـه هـمـان مـسـايل ديكتاتورى در همه شان هست ... همه ديكتاتورند... منتها مى خواهند توده ها را بازى بـدهـنـد، ايـن الفـاظ را رويـش ‍ مى گذارند.(177) در حالى كه از نظر امام حكومت قانون خدا، به معناى واقعى كلمه ، حكومتى دموكراتيك است .
امـام (ره ) عـلاوه بر نقايصى كه براى دموكراسى هاى موجود در جهان غرب بيان مى كند، تبليغ آزادى خواهى و دموكراسى كشورهاى غربى را در جهان اسلام از جمله ايران ، نوعى ترفند استعمارى دانسته ، معتقد است كه دموكراسيى كه آن ها در كشورهاى اسلامى تبليغ مـى كنند، حتى متفاوت از دموكراسى ناقصى است كه در خود كشورهاى غربى موجود است و تـنـهـا بـراى افـسـون و خواب كردن ملل استعمار شده است و غربى ها با اين افسون مى خواهند ما را خواب كنند و بهره بردارى از ما بكنند و ماها تا در تحت لواى اسلام نـبـاشـيـم ، دمـوكـراسـى را نـمـى تـوانـيـم آن طـورى كـه صـحـيـح اسـت ، بـه آن عـمـل بـكـنـيـم .(178) ايـن دمـوكـراسى وارداتى است و نه آن است كه واقعيتى داشـتـه بـاشـد و واقعا بخواهند اين ها مملكت ما آزاد باشد و بخواهند... حكومت مردم بر مردم بـاشـد... آنـى كـه پـيش آن ها مطرح است ، اين است كه در كدام كشور ذخايرى كه مى شود چاپيد، بيش تر از ديگرى است .(179)
4. سكولاريسم :
سـكـولاريـسـم كـه عـبـارت اسـت از كـنـار گـذاشـتـن آگاهانه دين از صحنه معيشت و سياست (180)، يـكـى ديـگـر از اصول نوانديشى مدرنيته مى باشد. در جامعه مدرن غربى ، حـكـومـت بـر اسـاس اراده انسان آزاد و برابر شكل مى گرفت و بهره اى از مشروعيت سنتى نـداشـت ؛ لذا مى بايستى در شهروندان خود اعتماد و اعتقادى برانگيزد و آنان را قانع كند كـه نظم و سامان اجتماعى ، پايه اى معقول و منطقى دارد و تبلور خواست ها و اراده آزاد خود آنان است .(181)دولت مدرن ديگر دين را نه مبناى مشروعيت خود قرار مى داد و نه مبناى عـمـل خـود، بـلكـه بـه پـشـتـوانـه آراى مـردم ، مـقـبـوليـت و مـشـروعـيـت پـيـدا مـى كـرد و عـمـل آن را هـم قانون هايى تعيين مى كرد كه خود مردم وضع كرده اند؛بدين ترتيب دين از عـرصـه حـكـومـت بـيـرون رانـده شـد و حـق اقـامـه حـكـومـت و تـقـنـيـن قـوانـيـن از آن آدمـيـان گرديد.(182)
در گـفـتـمـان دينى امام خمينى (ره ) به حكم خرد، احكام هيچ كس بر هيچ كس نافذ نيست مگر حـكـم خداى جهان ، زيراقانونگذار بايد كسى باشد كه از نفع بردن و شهوترانى و هـواهـاى نـفـسـانـى و سـتـمـكـارى بـركـنـار بـاشـد و دربـاره او احـتـمـال ايـن گـونـه چـيـزهـا [ داده نـشـود ] و آن غـيـر [ از ] خـداى عادل نيست ؛پس قانونگذار غير خدا نبايد باشد.(183) و ما خدايى را مدير اين جـهـان پـهـناور مى دانيم كه ميليون ميليون منظومه هاى شمسى را تحت تربيت خود اداره مى كـنـد و از ذره اى از ذرات جـهـان هـاى پـهـناور پيدا و پنهان ، كه علم بشرى تا آخر هم به قـطـره اى از آن دريـاى بـى پـايـان نـخـواهـد رسـيـد، غـافـل نـبـوده و نـخواهد بود و جميع احتياجات هر موجودى پيش او آشكار و روشن است و به رفع آن ها قادر و تواناست .(184)
هـمـو هـر جـزئى از جـزئيـات احـتـيـاج بـشـر را بـراى هـمـه دوران مـعـيـن كـرده اسـت (185) بـنـابـرايـن ديـن ، قانون بزرگ خدايى است كه براى اداره كشورهاى جـهـان و چـرخـانـيـدن چـرخ ‌هـاى زنـدگـى آمـده اسـت و هـر كـس بـه آن عـمـل كـنـد، بـه سـعـادت دو جهان مى رسد.(186) امام (ره ) معتقد است كه اسلام به عنوان دين كامل الهى ، براى همه امور، قانون و آداب آورده است و همان طور كه براى وظايف عـبـادى قانون دارد، براى امور اجتماعى و حكومتى نيز قانون و راه و رسم دارد(187)؛ لذا قـادر اسـت به تمام نيازهاى انسان در اين زمينه پاسخگو باشد؛ زيراقانون آن در طـرز تـشـكـيـل حكومت و وضع ماليات و وضع قوانين حقوقى و جزايى و آنچه مربوط به نـظـام مـمـلكـت اسـت ، از تـشـكـيـل قـشـون گـرفـتـه تـا تشكيل ادارات ، هيچ چيز را فروگذار نكرده است .(188)
اسـلام هـمـچـنـان كـه مـى گويد خدا را عبادت كن و چگونه عبادت كن ، به او مى گويد چـگـونـه زنـدگى كن و روابط خود را با ساير انسان ها بايد چگونه تنظيم كنى و حتى جـامـعـه اسـلامـى بـا ساير جوامع بايد چگونه روابطى را برقرار نمايد. هيچ حركتى و عملى از فرد يا جامعه نيست ، مگر اين كه مذهب اسلام براى آن حكمى مقرر داشته است . اسـلام هدايت جامعه را در همه شئون و ابعاد آن به عهده گرفته است و رهبرى آن را نيز در تمام شئون به رهبران دينى سپرده است (189)؛بنابراين چگونه مى توان دين اسلام را جدا از سياست دانست و آن را از عرصه معيشت و سياست كنار گذاشت ؟
امـام (ره ) بـه تـعـريف هر دو متغير دين و سياست مى پردازد تا پيوند ذاتى آن ها را بيان كـنـد. در تـعـريـف سـيـاسـت مـى گـويـد: سـيـاسـت ايـن است كه جامعه را هدايت كند و راه بـبرد؛تمام مصالح جامعه را در نظر بگيرد و تمام ابعاد انسان و جامعه را در نظر بگيرد و ايـنـهـا را هدايت كند به طرف آن چيزى كه صلاحشان هست ؛صلاح ملت هست ؛صلاح افراد هـست و اين مختص به انبياست . ديگران اين سياست را نمى توانند اداره كنند. اين مختص به انبيا و اولياست و به تبع آن ها به علماى بيدار اسلام [ تعلق مى گيرد ](190)
در تـعـريـف ديـن نـيز، آن را همان سياستى مى داند كه مردم را از اين جا حركت مى دهد و تـمـام چيزهايى كه به صلاح ملت است و به صلاح مردم است ، آن ها را از راه مى برد كه صلاح مردم است كه همان صراط المستقيم است .(191)
بـا چـنـيـن تعريفى از دين و سياست ، ديانت همان سياست است و پيوند آن ها ذاتى است . از ايـن جـهـت اسـت كـه ايـشـان مـى گـويـنـد: حكومت ... فلسفه عملى تمامى فقه در تمامى زوايـاى زنـدگـى بـشـريـت است . حكومت نشان دهنده جنبه عملى فقه در برخورد با تمامى مـعـضـلات اجـتـمـاعـى و سـيـاسـى و نـظـامـى و فـرهـنـگـى اسـت . فـقـه تـئورى واقـعـى و كامل اداره انسان و اجتماع از گهواره تا گور است .(192)
از نـظـر امـام (ره ) نـمـى تـوان ديـن اسـلام را جـدا از مسايل سياسى و زندگى سياسى مسلمانان فرض كرد؛چون اسلام تنها قانون گذار نيست ، بـلكـه بـرنـامـه و تـشـكـيـلات حـكـومـتـى دارد و ولايـت در طول تاريخ تنها براى بيان احكام نبوده است ، بلكه براى حكومت است ؛از اين رو امام (ره ) تاءكيد دارند كه اسلام همان طور كه جعل قوانين كرده است ، قوه مجريه هم قرار داده است و ولى امر، متصدى اجراى قوانين مى باشد.(193)
5. ناسيوناليسم :
از آن جـا كه دموكراسى تبلور حاكميت مردم در قلمرو سرزمين خود مى باشد، با حاكميت ملى پـيـونـد خـورده اسـت ؛لذا مـى تـوان ايـده نـاسـيـونـاليـسـم را نـيـز مـحـصـول نـوانـديـشـى گـفتمان مدرنيته در حوزه سياست تلقى نمود. بر اساس اين آموزه گفتمان مدرنيته ، اين ملت يك سرزمين است كه لايق است تا قوانين وضع كند و معاهدات و مـنـاسـبـات زنـدگـى خـود را تـرتـيـب دهـد و از قـدرت غـيـر مـلت مستقل باشد، اعم از اين كه اين قدرت ، قدرت زمينى باشد يا قدرت آسمانى و الهى . بر ايـن اسـاس ، نـاسـيوناليسم هر گونه تعلق ديگر مانند تعلقات دينى و... را به عنوان عامل همبستگى و هويت جمعى نفى كرده و به جاى آن بر سنن و سوابق و آداب و مفاخر قومى ، مثل زبان و نژاد و... تاءكيد مى نمايد.(194)
ايـن ايـدئولوژى وقـتـى در خـارج از اروپـا مـورد تـقـليـد قـرار گـرفـت ، تـعـادل اجـزا و عـنـاصرش به هم خورد. اگر در ناسيوناليسم اروپايى ، اجزاى مقدم ملت مـانـنـد عـصـبـيـت نـسـبـت بـه خـاك و خـون در جـهـت وحـدت و اسـتـقلال و قدرت سياسى بود، در خارج از اروپا ناسيوناليسم بيش تر در عصبيت نسبت بـه خـاك و خـون و زبـان ... مـحـدود شـد؛لذا حـتـى وقـتـى بـه صـورت نـهـضـت استقلال طلبى درآمد، به ظاهر استقلال سياسى اكتفا نمود.
كـسـانـى كـه ايـن ايـدئولوژى را در ايـران بـه عـاريـت از غـرب تـرويـج نمودند. بدون تـاءمـل عـمـيـق در بـاب ناسيوناليسم اروپايى و مطالعه جدى تاريخ گذشته ايران به احياى آداب و رسوم و سنن ايران قبل از اسلام پرداختند و آن را با تعلق خاطر افراطى به غـرب وصـله زدنـد و مـعـجـونـى پـديـد آوردنـد كـه مـاهـيـت آن بـى ديـنـى صـريـح و زمخت بود.(195)
امـام (ره ) ضـمن تاءكيد بر استقلال و حاكميت ملت ها بر سرنوشت خود، با چنين برداشتى از نـاسـيـونـاليـسم كه تنها بر عامل همبستگى ، تعلقات نژادى و قومى و... تاءكيد شده است ، موافق نيست و آن را بر خلاف آموزه هاى دينى مى داند و مى فرمايد: حكومت اسلام براى تربيت هاى اخلاقى و ورزش روحى و حيات مادى و معنوى تمام عائله بشرى آمده است . با قوميت ، كه از پندارهاى جاهلانه بشر است ، به كلى طرف است . قانون اسلام عربى و فارسى و انگليسى و فرانسوى ندارد. ملاك اسلام توحيد و تقوى است ، در هر كس بيش تـر بـاشـد بـه اسـلام نـزديـك تر است ، گرچه در آفريقا باشد، قانونگذار در اين جا خـداسـت و خـدا بـا هيچ كس قومى ندارد و طرفدار هيچ طايفه به ويژه نيست و با همه بشر بـه يـك نـظـر بزرگ خدايى مى نگرد و براى سعادت توده بشر قانون و اسلام و قرآن فرستاده است . و دنيا وطن توده بشر است و همه افراد بايد در آن به سعادت دو جـهـان برسند و اين سعادت ، پيروى از قانون خداست كه به تمام احتياجات همه دوره هاى زندگانى اين جهان احاطه دارد و با همه جهانيان رحمت و محبت دارد.(196) امام (ره ) در بـرابـر كـسـانـى كـه بـه تـقـليـد از غـرب ، در ايـران و كشورهاى اسلامى تنها ملاك هـمـبستگى را تعلقات قومى تلقى كرده اند، مى گويند: من مكرر عرض مى كنم كه اين مـلى گـرايـى اسـاس بـدبـخـتى مسلمين است ؛براى اين كه ملى گرايى ، ملت ايران را در مـقـابـل سـايـر مـلت هـاى مـسـلمـيـن قـرار مـى دهـد و مـلت عـراق را در مقابل ديگران و ملت كذا را در مقابل كذا اين ها نقشه هايى است كه استعمارگران كشيده اند كـه مـسـلمـيـن بـا هـم مـجـتـمع نباشند.در ايران در سال هاى طولانى ، اشخاص بى اطلاع از مـسـايـل ، ايـن هـا هـم هـى طبل مليت را كوبيدند. همان مليتى كه مى خواست اساس اسلام را در ايران برچيند.(197)
امـام (ره ) نـژاد پـرسـتـى را ارتـجـاعـى دانـسـتـه ، مـعـتـقـد اسـت كـه ايـن مـسـئله دول اسلامى را بيچاره كرده ، و از قرآن كريم دور ساخته است .(198)
ب . وجه نوسازى گفتمان مدرنيته غرب :
تـمـدن جـديـد غـرب علاوه بر وجه نوانديشى درباره عالم و آدم ، يك وجه مرتبط و در عين حـال مـتـمـايـز از آن نـيـز داشـته است كه شامل مجموعه اى از فرايندهاى مرتبط و انباشتى نـظـيـر صـنعتى شدن ، افزايش سطح توليد و مصرف كالاها و خدمات و بالا رفتن سطح آگاهى و دانش و... مى شود كه مى توان از آن ها به عنوان اعراض و نمودهاى بيرونى يا وجـه نـوسـازى تـمـدن جـديـد غـرب يـاد كـرد. ايـن وجـه از تـجـدد غـربـى در واقـع حاصل كاربرد عقل جديد انسان غربى در برخورد با طبيعت و جامعه بوده است .(199)
امـام خمينى (ره ) در مواجهه با اين وجه نيز بر خلاف كسانى كه پذيرش آن را بدون هيچ تـصـرفـى ، درمـان درد واپـس ‍ مـانـدگـى ايـران مى دانستند، گزينش آگاهانه را بر مى گزيند و بر خلاف كسانى كه هر نوع محصول تجدد غربى را نفى مى كردند، معتقد است كـه اسـلام بـا مـظـاهـر نـوسـازى و تـجـدد مـخـالف نـيـست و مى توان در عين پايبندى به اصـول و مـبـانـى دينى ، از دستاوردهاى جديد بهره جست . ايشان در پاسخ به كسانى كه اسلام و روحانيت را مخالف مظاهر نوسازى و تجدد معرفى مى كردند، مى گويند: اگر مـراد از مـظـاهـر تمدن و نوآورى ها، اختراعات و ابتكارات و صنعت هاى پيشرفته اى باشد كـه در پـيـشـرفـت و تـمـدن بـشـر دخـالت دارد، هـيچ گاه اسلام و هيچ مذهب توحيدى با آن مـخـالفـت نـكـرده و نـخـواهـد كـرد؛بـلكـه علم و صنعت مورد تاءكيد اسلام و قرآن مجيد است .(200) و اسلام در اعلى مرتبه تمدن است . چون اسلام اساسا يك مذهب ترقى خواه است .(201)
امام خمينى (ره ) با چنين قرائتى از دين اسلام ، درباره سازگارى آن با نوسازى و مظاهر عـينى آن مى گويند: ما با آثار تمدن موافقيم و مايليم كه مملكت ما مجهز به همه آثار تمدن شود(202) و براى دست يافتن به چنين مقصودى ما در نوسازى كشور از هـمـه امـكـانـات كـه دولت هـاى خـارجـى مـايل باشند در اختيار ما بگذارند، با حفظ آزادى و استقلال كشور بر اساس احترام متقابل ، از آن امكانات استفاده مى كنيم .(203)
امـام خـمـيـنـى (ره ) بـا درك واقـعيات جهانى به اين امر نيز واقف بودند كه به هر دليلى غرب توانسته است در زمينه نوسازى ، مانند پيشرفت در زمينه علوم طبيعى ، تكنولوژى ، صـنـعـت و ديـگـر ابـعاد نوسازى از ساير كشورهاى جهان جلو بيفتد؛از اين رو مى گويند: مـا پـيـشـرفـت دنـيـاى غـرب را مـى پـذيـريـم (204) و تـمـدن غـرب را قبول داريم (205) و ما با صنعت [ آن ها ] يا علم مربوط به صنعتشان مخالف نيستيم ، لكن مفاسد آن را نمى پذيريم (206)
بـراى بـيـان ديـدگاه امام (ره ) درباره وجه نوسازى تمدن جديد غرب و آثار آن ، به دو نمونه بارز آن ، يعنى علوم جديد و تكنولوژى غرب از ديدگاه ايشان اشاره مى نماييم :
1. علوم جديد غرب :
چنان كه در تبيين اصول نـوانـديـشـى تمدن جديد غرب آورديم ، بر خلاف دوران قرون وسطى ، در عصر مدرنيته كه از رنسانس آغاز شد و در عصر روشنگرى به اوج رسيد، توجه خاص به بشريت جاى توجه به اولوهيت را گرفت و نيازهاى مادى و جسمى انسان اهميت اساسى پيدا كرد و براى رفـع نـيـازهـاى مـادى او بـه قـلمـرو طـبـيـعـت و انـسـان هـاى ديـگـر تـوجـه بـيـش تـرى مـبـذول گـرديـد(207)؛بـنـابراين عطشى سيراب نشدنى در كشف و شناسايى طبيعت و احوال انسانى به مثابه مخزن انرژى و غريزه ، منفك از دين و تفكر دينى كه بى طرفى علمى خوانده مى شد، به وجود آمد.
گفتمان مدرنيته با اعتقاد به اين كه جهان داراى يك نظام منطقى است و بشر با مراجعه به دانـش مـستفاد از تجربه ، قادر به فهم و دريافت آن است ، به علوم و فنونى بها داد كه بـهـره گيرى از طبيعت و آگاهى بر قوانين آن ، شناخت عناصر اجتماعى و تاريخى را ممكن مـى كـرد ؛(208)بـنـابـراين فيزيك ، شيمى ، اقتصاد، تاريخ ، مردم شناسى ، جامعه شناسى ، سياست ، حقوق و نقد ادبى اهميت پيدا كرد و فلسفه ، الهيات ، علم النفس و اخلاق كه مربوط به قلمرو ماوراء الطبيعى بود، از اهميت افتاد.(209)
بـا ايـن تـغـيـيـر نـگرش بود كه از اواخر قرن پانزدهم ميلادى ، علوم حركتى جهشى پيدا كـردنـد و دانـشمندانى چون كپرنيك ، گاليله ، كپلر، هاروه ، و ديگران پايه علوم جديد را بـنـيـان نـهـادنـد. دامـنـه تـحـقيقات علمى وسعت يافت و كنجكاوى در فنون مختلف آغاز شد و اختراعات و اكتشافات بديع پى در پى نمايان گرديد(210)با اين علوم و روش هاى جديد بود كه قوانين طبيعت را كشف كردند و مكانيسم آن را شناختند و در نهايت بر آن تسلط يافتند.
بـا تـوجـه بـه اهميتى كه امام (ره ) براى علم قائل است ، آن را تنها وسيله تاءمين سعادت دنـيـا و آخـرت مـى دانـد(211)و هـمـواره طـبـقـات روحـانـى و دانـشـگـاهـى را بـه تـحـصـيـل جـدى عـلم فرا خوانده ، تاءكيد مى نمايند كه بهترين راه مقابله با بيگانگان ، مـجـهـز شدن به سلاح علم دين و دنياست (212). امام (ره ) همه رشته هاى علوم قديم و جديد را با ارزش ‍ تلقى كرده ، به علم آموزان جوامع اسلامى توصيه مى نمايند كه تـمـام مـجـاهـدات ظـاهـرى تـان را و عـلوم طـبـيـعـى تـان را تـكـمـيـل كـنـيـد و هـم تـبـعـيـت كـنـيـد راجـع بـه امـور مـعـنـوى و جـهـات الهـى تـا سعادتمند شويد.(213)
ايـشـان مـعتقدند كه اسلام نه تنها جلو رشد علمى و فكرى بشر را نمى گيرد، بلكه خـود زمـيـنـه هـاى ايـن حـركـت را آمـاده تـر مـى كند و به اين حركت ، جهت انسانى و الهى مى دهـد.(214) امـام حـتى تكامل علمى و فرهنگى بشر را مديون ظهور اسلام و تمدن و فرهنگ آن مى داند.(215)
امـام (ره ) بـا اعـتـقـاد بـه چـنـيـن مـبـنايى درباره علوم مختلف پيشرفت در علوم جديد را، كه حاصل تجربه انسان غربى بوده است ، نه تنها نفى نمى كنند، بلكه مى گويند: ما با همه علوم و با همه ترقيات موافقيم (216) و نمى گوييم كه علم از خارج يـاد نـگيريد[ زيرا ] آن ها الان خيلى از ما جلو هستند(217) و در پاسخ به كسانى كـه اسـلامـى كـردن دانـشـگـاه هـا را بـه مـعناى مخالفت نظام اسلامى با علوم جديد غربى مـعـرفـى كردند، مى گويند: اسلام در راءس اديانى است كه از علم و تخصص تمجيد كـرده و مـردم را دعوت كرده است كه هر جا علم را يافتيد، حتى اگر [ نزد ] كافرى باشد، آن را بگيريد.(218)
نـتـيـجـه ايـن كـه ايـشـان پـيـشـرفـت غـربـيـان را در عـلوم جـديـد قـبـول نـمـوده ، آن را بـا اصـول دينى سازگار مى داند؛اما آن را تنها راه سعادت و نجات جـامـعه انسانى نمى داند، بلكه برآنند كه اين علوم به تنهايى پاسخگوى همه نيازهاى انسان نيست ؛زيرعالم از مبداء خير مطلق تا منتهى اليه ، يك موجودى است كه حظ طبيعى اش يـك مـوجـود بـسـيـار نـازل اسـت و جـمـيـع عـلوم طـبـيـعـى در قـبـال عـلوم الهـى بـسـيـار نـازل اسـت ؛ چـنـانـچـه تـمـام مـوجـودات طـبـيـعـى در مقابل موجودات الهى ، بسيار نازل هستند. از اين جهت است كه اسلام به علوم طبيعى ، نـظـر اسـتـقـلالى نـدارد؛[ چـون ] تمام علوم طبيعى به هر مرتبه اى كه برسند، باز آن چـيـزى كـه اسلام مى خواهد نيست (219) و تمام علوم ، چه علوم طبيعى باشد و چه علوم غير طبيعى باشد، آن كه از آن اسلام مى خواهد... اين است كه تمام اين ها مهار شود به علوم الهى ، و برگشت به توحيد بكند.(220)
بـنـابـرايـن امـام (ره ) ضـمـن تـاءيـيـد و تـعـريـف و تـمجيد علوم جديد، معتقد است كه آن ها نتوانسته اند به آن خاصيتى كه اسلام از اين علوم مى خواهد دست پيدا كنند و اگر هم دست يـافـته باشند، يك چيز نازلى است .(221)گذشته از اين نكته اساسى در چگونگى اخـذ و كـاربـرد ايـن عـلوم نـيـز چـونان كسانى نيست كه در برابر علوم جديد غرب خود را يكباره ببازد، بلكه معتقد است كه اخذ علوم از ديگران ،، نيازمند توجه به نكات ضرورى زير است :
الف . بـه اعـتـقاد امام چيزى كه به اسم علم به جوامع ما صادر مى كنند، غير از علمى است كـه خـودشان دارند و: ... غرب بسيار چيزهاى مفيدى دارد كه براى خودش نگه داشته و يـك قـدرى از آن هـا را صـادر كرده است با بسيارى از جنايت ها به ممالك شرق . آن چيزى كـه آن هـا بـه اسـم عـلم صادر مى كنند،... آن غير از آنى است كه پيش خودشان است ... اين چيزهايى كه نفع دارد براى همه ، [ در ] اختيار ما نمى گذارد...(222) ؛لذاآنى كـه آن هـا بـه مـا مـى خـواهند تحويل بدهند، تحويل نگيريد(223) ؛زيرااگر چنانچه [ غربى ها ] به ما از علوم خودشان يك چيزى بخواهند بدهند، يك چيزى كه به درد ما بخورد، نمى دهند.)(224)
ب . در اخـذ عـلوم جـديـد غـرب و ديـگر آثار نوسازى ، بايد روش گزينش آگاهانه را در پيش بگيريم ؛ يعنى به بيان امام (ره ) از آن ها خوب هايش را ياد بگيريد و بدهايش را الغاء كنيد.(225)
ج . اقـتـبـاس از ديـگـران نـبـايد باعث ركود و ايستايى ما گردد و نبايد تنها مصرف كننده فراورده هاى غربى باشيم ؛لذا ضمن اقتباس تجربيات علمى ديگران ... به فكر اين بـاشـيـم كـه خـودمـان غربى باشيم ؛لذا ضمن اقتباس تجربيات علمى ديگران ... به فـكـر ايـن باشيم كه خودمان درست بكنيم و به فكر اين باشيم كه خودمان داشته باشيم و ايـن امر مستلزم آن است كه ما بفهميم كه خودمان هم مى توانيم (226) و بـدانـيـم كـه پـيـشـرفـت غـربـى هـا بـه دليـل بـا اسـتـعـدادى آن هـا و عقب ماندگى ما به دليـل كـم اسـتـعـدادى مـا نـيـسـت ؛بـلكه آنان مديرانى لايق داشته اند و اگر ما نيز تربيت صحيحى در دانشگاه ها داشتيم ، در آفتاب شرق استعدادها شكوفاتر مى شد.(227)
د. عـلم مـطلق ، مطلوب نيست ؛چه بسا دانشى كه بر ضد انسانيت و بر ضد كرامت انسان اسـت .(228) دانـشـى مـطـلوب اسـت كـه جـهـت آن خدمت به بشر و با اسم رب همراه بـاشـد و متوجه ربوبيت الهى باشد؛تنها چنين علمى مى تواند در خدمت بشر باشد؛از اين روست كه ايشان درباره جهت علومى كه بايد در دانشگاه ها تدريس شود، مى گويند: ما مـى خـواهـيـم اين علم و صنعت در خدمت ملت باشدلذا بايد اين علوم اخذ شده در خدمت اسـلام و كـشـور بـاشـد، نـه عـلم را بـگـيـريـد و بـر ضـد كـشـور خـودتـان استعمال كنيد.(229)
ه .پـيـشـرفت غربيان در علوم طبيعى ، دليل بر آن نيست كه در ساير رشته هاى علمى نيز بـالاتـر از مـا بـاشند و ما نبايد در اين علوم از آن ها تبعيت كنيم ؛زيرا ما در فرهنگ و اكثر علوم ، احتياجى به آن ها نداريم و خود داراى ادب و فرهنگى غنى هستيم .(230)
و. از ديـدگـاه امـام (ره ) مـا بـايـد علوم جديد غربى را از جايى بگيريم كه نخواهند ما را مـنـحـرف كنند؛زيرا تجربه تاريخى به ما نشان داده است كه برخى از كشورهاى غربى اگـر مـقـدارى از عـلوم و تـخـصـص هـاى خـود را مـى دادند، مى خواستند ما را منحرف نموده ، مصرفى بار بياورند.(231)
2.تكنولوژى و صنعت غربى :
تـكنولوژى و فن آورى همان ابزار تكنيكى است كه براى رسيدن به اهداف عملى به كار مـى رود(232)و شكل نمادين آرزوى انسان عصر مدرنيته در سرورى و مالكيت بر طبيعت است كه توانست آنچه را كه علم قبلا در تفكر انجام داده بود، به نحوى تجسم بخشد؛به ايـن معنى كه پيشرفت در فهم طبيعت و نهايتا صورت بندى رياضى قوانين طبيعت ، راه را بـراى كـاربـرد جـديـد ايـن مـعـرفـت در عـلم فـنـى گـشـود و در مقابل پيشرفت در علم فنى ، بهبود ابزارها و اختراعات اسباب فنى جديد، اساسى براى شـنـاخـت هـر چـه دقـيـق تـر مـعـرفـت تـجـربـى فـراهـم كـرد. در اثـر ايـن ارتـبـاط مـتـقـابـل بـود كـه غـرب پـا بـه دنـيـاى مدرن امروزين نهاد و طبيعت را در تسخير انسان در آورد.(233)
آثـار و سـخـنـرانـى مـخـتـلف امـام (ره ) نـشـانـگـر ايـن اسـت كـه وى نه تنها مخالفتى با تـكـنـولوژى غـرب نـمـى كند، بلكه در كنار تاءكيد بر جايز بودن اخذ علوم با شرايط مـذكـور، اخذ تكنولوژى و ايجاد صنايع مختلف را نيز لازم مى داند و مى فرمايد: ما با صـنـعـت [ غـرب ] يـا عـلم مـربـوط به صنعتشان ابدا مخالف نيستيم ... ما با صنعت مخالف نـيـسـتـيـم . ما با هيچى مخالف نيستيم ... روحانيت با ترقى مخالف نيست . با ترقى محمد رضـايـى مـخـالف اسـت .(234) امام (ره ) اين باور خود را درباره صنعت غربى و اقـتـبـاس آن پس از تشكيل دولت اسلامى نيز مورد تاءكيد قرار داده ، مى گويند ادعاى آن كـه اسلام با نوآورى ها مخالف است ... يك اتهام ابلهانه بيش نيست ؛زيرا اگر مراد از مـظـاهر تمدن و نوآورى ها، اختراعات و ابتكارات و صنعت هاى پيشرفته كه در پيشرفت و تمدن بشر دخالت دارد [ باشد ]، اسلام و هيچ مذهب توحيدى با آن مخالفت نكرده و نخواهد كرد، بلكه علم و صنعت ، مورد تاءكيد اسلام و قرآن مجيد است ...(235) بنابراين حـضـرت امـام (ره ) بـا اذعان به سبقت غرب در پيشرفت هاى صنعتى و تكنولوژيكى معتقد بـودنـد كـه آن هـا بـه هر دليلى الان از ما جلو افتاده اند و احتياج ما پس از اين همه عقب ماندگى مصنوعى به صنعت هاى بزرگ خارجى ، حقيقتى انكارناپذير است (236) لذا از ابـتـداى ارائه طـرح آيـنده نظام اسلامى ، اعلام داشتند كه ما نيازهاى تكنولوژى خود را از هر منبعى كه مفيدتر براى كشورمان باشد، تاءمين خواهيم كرد.(237)
ايـشـان رعايت نكاتى را در اين اقتباس فن آورى و تكنولوژى غربى نيز ضرورى دانسته اند كه ذيلا مورد بررسى قرار مى دهيم :
اوليـن نـكته اى كه درباره اقتباس صنعت و تكنولوژى غرب از نظر وى بايد مورد توجه قرار گيرد، حفظ هويت خودى و عدم خودباختگى در برابر پيشرفت صنعتى و تكنوژيكى غـرب اسـت ؛از ايـن رو مـى گـويـنـد: اگـر مـا در صـنـعـت مـثـل آن هـا نـيـسـتـيم ، نبايد خودمان را ببازيم و بگوييم كه آن ها پيشرفته هستند و ما همه چيزمان بايد خارجى باشد... نبايد اگر صنعتى از آن ها مى گيريم ، انگليسى يا روسى يا آمريكايى بشويم ، بلكه بايد مسلمان بود(238) بنابراين اگر از غرب صـنـعـت مـى آيـد، يـاد بـگـيريد، اما غربى نشويد، ياد گرفتن مسئله يك چيز است و مغز را غربى كردن و از خود غافل شدن ، مسئله ديگرى است .(239)
نـكـته ديگرى كه از نظر امام (ره ) بايد مد نظر قرار گيرد، اين است كه اگر صنعتى را در پـيـش ديـگـران يـافـتـيـم ، نـبـايـد هـمـه چـيـز آن هـا را كـمـال مـطـلق بـپـنـداريـم و در هـمـه چـيـز از آن هـا تـبـعـيـت كـنـيـم و داشـتـه بـاشـنـد، ايـن دليل اين نيست كه پيشرفت در فرهنگ هم دارند(240)
از اين رو به اعتقاد امام (ره ) يكى از اشتباهات ما در مواجهه با پيشرفت در فرهنگ هم دارند
؛ از اين رو به اعتقاد امام (ره ) يكى از اشتباهات ما در مواجهه با پيشرفت غرب در زمينه صنعت و تكنولوژى غرب ، هـمـين بوده است كه گمان كرده ايم كه اگر آن ها مثلا در ساختن هواپيما مهارت يافته اند، در هـمـه چيز مهارت دارند، در حالى كه اين طور نيست . ما نبايد تصور كنيم كه چون آن هـادر ايـن زمينه پيشرفت كرده اند، پس بايد فرهنگ ما هم از آنجا باشد(241) لذا هشدار مى هند كه اين را از گوشمان بيرون كنيم كه همه چيزمان بايد از خارج بيايد. بـر فـرض كـه بـه خـاطـر احـتـيـاج ، چـيـزى را وارد كـنيم ، فرهنگ و ادبمان چرا از خارج بـاشـد.(242) ايـن ديـدگـاه در برابر افرادى است كه گفتمان غربزدگى را در ايران بنيان گذاشتند و معتقد بودند چنان كه در صنعت و علوم جديد بايد از غرب پيروى كـنـيـم ، در سـايـر مـسـايـل فـرهـنـگـى و اجـتـمـاعـى نـيـز بـايـد تـابع آن ها شويم و به قول معروف از فرق سر تا نوك پا غربى بشويم . در حاليكه از نظر امام ، اين از اغـلاط اسـت كـه هـر چـه از آنـجـا [ غـرب ] ديدند، خيال كرده اند اين خوب است ... وقتى كه ديدند آن ها طياره را درست كردند، خيال كردند كه ديگر جهات اخلاقى شان هم صحيح است و حال آن كه مسئله اين طور نيست .(243)
نـكته اساسى ديگرى كه امام در اخذ و اقتباس صنعت و تكنولوژى غرب مورد تاءكيد قرار داده اسـت ، غـايـت و هـدف اسـتـفـاده از ايـن صـنـايـع مـى بـاشـد؛بـنـابـراين امام (ره ) ضمن قـبـول پـيـشـرفـت آن هـا در دسـتيابى به پيشرفت هاى عظيم در صنعت و تكنولوژى ، جهت استفاده آن ها از اين پديده را مورد انتقاد قرار داده ، معتقد است آن ها با اين صنعت دنيا را تـخـريـب مـى كـنند(244) ؛بنابراين اگر چه آن ها توانسته اند مواد طبيعت را كـشف كنند و قواى طبيعت را كشف كنند؛ ولى حكومت هاى غربى امروز از اين فرآورده هاى نـوسـازى تمدن جديد غرب ، در جهات نادرستى استفاده مى كنند و اين قوا را بر ضد انـسـان و بـراى هـدم انـسـانـيـت بـه كـار مـى گـيـرنـد و آن هـا بـه دنـبـال ايـن هـستند كه طياره درست كنند و به انسان كار ندارند... و انسان را رو به تباهى دارنـد مى برند و او را وحشى و آدمكش بار مى آورند؛در حالى كه اسلام انسان را محب آدم بار مى آورد و به انسان عطوفت مى دهد و اسلام در خدمت معنويات و در خدمت انـسـان است و براى انسان سازى است : انسان امين ، رحيم ، عطوف (245) و از اين رو بـه اعـتـقـاد امـام (ره ) مـا بـر خـلاف غـرب مـى خـواهـيـم صـنـعتى داشته باشيم كه تخريبگر نباشد، بلكه مفيد و سازنده باشد.
اگر ما صنعتى را از غرب مى گيريم ، هرگز نمى خواهيم در جهاتى كه آن ها به كار مى بـرنـد، از آن اسـتـفـاده كنيم ؛زيرا جهت استفاده آن ها، در جهت تمدن ، بلكه در جهت توحش و تخريب مى باشد، در حالى كه از نظر امام (ره ) ترقى واقعى همين است كه رشد خود انسان ،هدف فعاليتهاى مادى گردد(246)
نـكته مهم ديگرى را كه همواره امام (ره ) در برخورد با دستاوردهاى تمدن جديد غرب مورد توجه قرار مى دهد، در هم تنيدگى اين پديده ها با رويه استعمارى غرب است ؛بنابراين در اقـتـبـاس و اخـذ دسـتاوردهاى صنعتى و تكنولوژيكى غرب نيز به اين امر توجه نموده انـد؛از ايـن رو سـياست هاى صنعتى رژيم پهلوى را مورد انتقاد قرار داده ، سياست صنعتى كـردن او را در راسـتـاى سـيـاسـت هـاى اسـتـعـمـارى غـرب بـه خصوص آمريكا دانسته ، مى گـويـنـد: آنـچه را كه شاه به نام مدرنيزه كردن انجام داد، جز خرابى و ويرانى به بار نياورده است . به اعتقاد امام (ره ) به كمك چند صد كارخانه ، صنايع مونتاژ وابسته را رواج دادن ، مدرنيزه كردن (247) نيست ، بلكه نتيجه اين كار وابستگى صـنـعـتـى بـه غـرب اسـت . ايـشان برنامه صنعتى آينده نظام مورد نظر خود را چنين بيان داشـتـه انـد: در خـصـوص صنعتى كردن ، ما كاملا با اين موافقيم ؛ولى ما خواستار يك صـنـعـت مـلى و مـستقل هستيم كه در اقتصاد مملكت ادغام شده و همراه با كشاورزى در خدمت مردم قرار گيرد، نه يك صنعت وابسته به خارج بر اساس مونتاژ، نظير صنعتى كه فعلا در ايران مستقر ساخته اند.(248)
بـه اعتقاد امام (ره ) اخذ صنعت از ديگران نبايد به وابستگى منجر شود و بايد از ترفند كـشـورهـاى اسـتـعـمارگر در اتخاذ صنعت از آن ها، آگاه بود؛زيرااسلام وابستگى به ديـگـران را مـنـكـر اسـت و مـى گـويـد: نـبايد صنعت ما وابسته باشد(249) و بـرنـامـه مـا ايـن اسـت كـه صـنـايـع [ وابـسـتـه ] اسـتـعـمـارى را بـه صـنـايـع مستقل و مطابق نيازهاى جامعه تبديل نماييم .(250) ما نبايد تصور كنيم كه غربى هـا حـاضـرنـد بـه مـنـظـور صنعتى شدن واقعى ما قدمى بر دارند؛زيرآن ها همواره مى خواهند ما را متوقف كنند(251) و كوشش مى كنند ما براى آن ها كار بكنيم و اگر نه ، در اين حال عقب افتادگى بمانيم و آن ها همه چيز ما را ببرند.(252)
ممالك شرق بايد از اين جهت ، خود به فكر خودشان باشند و گمان نكنند كه از غرب براى ما چيزى مى آورند كه ما را مترقى كنند؛ ترقى به ما بدهند. غرب تا ما را در سطح پايين نگه ندارد، نمى تواند از ما استفاده كند.... هر امرى كه آن ها براى ما بياورند، يك امـر اسـتعمارى است ... همه چيز را آن ها مى خواهند به طورى درست كنند كه براى خودشان نـافع باشد و ما چشم و گوش بسته تسليم آن ها باشيم .(253) پس در اقتباس صنعت غرب بايد همواره از اهداف استعمارى آن ها در صدور صنايع به شرق آگاه باشيم و در دام اسـتـعـمـارى آن هـا قـرار نگيريم و اجازه ندهيم اخذ تكنولوژى از غربى ها، اهرمى براى نفوذ سياسى و تحميل اغراض استعمارگرانه آن ها قرار گيرد.
نـگـرانـى امـام (ره ) از تـرفندهاى استعمارى غرب به بهانه صدور محصولات صنعتى و تـكـنـولوژيـكى تا جايى است كه مى گويد: من فكر مى كردم كه اگر ما بتوانيم يك ديوارى مثل ديوار چين بين شرق و غرب بكشيم ... ديوار زمينى و هوايى كه مملكت ما از دست آن هـا نـجـات پـيدا كند و حتى ترقياتش را هم عذرش را بخواهيم به نفع ما بيش تر [بود ]؛زيـرا ايـن امر باعث مى شد تا ممالك شرق به فكر خودشان باشند و فراموش كـنند غرب را و خودشان مشغول بشوند به اصلاح حالشان .(254) اين به معناى آن نيست كه ايشان ، اخذ تجارب صنعتى ديگران را نفى كرده باشند؛بلكه با توجه به ايـن كـه غـرب حـاضـر نيست صنعت و تكنولوژى سودمندى را در اختيار جوامع شرقى قرار دهـد، راه چـاره آنـهـا را در ايـن دانـسـتـه انـد كـه به خود آيند و چشم طمع به غرب نداشته بـاشند. اين امر به معناى آن نيست كه امام (ره ) خواسته باشد ما از همه جهان منقطع شويم و امروز دنيا مانند يك عائله و يك شهر است و يك شهر، داراى محله هاى مختلفى است كه بـا هـم ارتـبـاط دارنـد. وقـتـى دنـيـا وضـعـش ايـن طـورى اسـت ، مـا نـبـايـد منعزل باشيم . ما بايد با كشورهايى كه با ما هستند و ما را اذيت نمى كنند، روابط داشته بـاشـيـم ... مـنـتـهـا نـبـايـد تـحـت سـلطـه خـارجـى بـاشـيـم . نبايد آن ها دخالت در امور ما بكنند.(255)

next page

fehrest page

back page