نام كتاب : امام خمينى و گفتمان غرب
مؤ لف : على خالقى افكند
فهرست مطالب
پيش گفتار
شـايـد مـهـم تـريـن ويـژگـى جـنـبـش هـاى رهـايـى بـخـش در
سـال هـاى پـس از جنگ جهانى دوم ، مساءله استقلال و رهايى از سلطه بيگانگان باشد .در
واقـع مـبـارزه بـا اسـتـعـمـار و مـمـانعت از دخالت بيگانگان در امور داخلى جهان سوم ، وجه
مشترك همه اين خيزش ها به حساب مى آيد. اين مساءله كه در روايتى ديگر مبارزه با غرب
اسـتـعمارگر قلمداد مى شد، مى توانست ماهيتى ضد غربى به جنبش هاى مذكور اعطا كند و
آن هـا را در يـك رويـارويى جدى با غرب قرار دهد. با اين همه ، براى بسيارى از رهبران
استقلال طلب جهان سوم ، روشن بود كه استعمار، آئينه تمام نماى حقيقت غرب نيست و وجوه
ديـگـرى از آن وجود دارد كه از مقومات آن به حساب مى آيد. نخستين تمايزى كه بين چهره
اسـتـعـمارگر غرب با وجوه ديگر آن صورت گرفت ، تفكيك ميان دو رويه استعمارگر و
دانـش و تـكـنـولوژى غـرب بـود كـه در آثـار بـرخـى از
تـحـليـل گـران مـعـاصـر ايـرانـى نـيـز آمـده اسـت . در
مـقـابـل ، عـده اى نـيز معتقدند تشبيه غرب به يك سكه دو رو و سخن گفتن از تكنولوژى و
استعمار به عنوان دو رويه تمدن بورژوازى غرب ، مستلزم غفلت از ابعاد و لايه هاى عميق
تر تمدن و فرهنگ غرب و غفلت از مشكلات مربوط به آن ابعاد است .
غـرب تـنـهـا داراى دو رويه نيست تا استعمار يكى از آن دو رويه باشد. استعمار، پى آمد
حـضـور غـرب در كـشـورهـاى غـير غربى و در حقيقت يكى از ظواهر يا مظاهر پسين و فرعى
غـرب اسـت كـه بيشتر در ابعاد سياسى و اقتصادى ، آن هم در مقطع تاريخى خاص ، ظاهر
مـى شـود و غـرب چـهـره ديـگـرى نـيز دارد كه به منزله باطن آن مى باشد. رويه و چهره
زيرين غرب ، انديشه و تفكر آن است ، در حالى كه جامعه ما ميراث دار تفكر و انديشه اى
در نقطه مقابل انديشه غرب است . رساله اى كه در پيش رو داريد كوشيده است تا مواضع
امـام خـمـيـنـى (ره ) رهـبـر آخـريـن انـقـلاب قـرن بـيـسـتـم را در
قبال مساءله غرب مورد كنكاش قرار دهد. هر چند اين رساله تلاش مى كند تا موضوع را در
چـارچـوب ديـدگـاه اول ، تـحـليـل كـنـد بـا ايـن هـمـه مـى كـوشـد آراى امـام خـمـيـنـى را در
قبال تفكر و فرهنگ غرب به نمايش گذارد و تحليلى واقع بينانه تر از آن به خواننده
ارائه نمايد.
انـجـمن معارف اسلامى ايران با تقديم اين اثر به خوانندگان گرانقدر از مؤ لف محترم
آن جناب آقاى على خالقى تقدير كرده و براى ايشان آرزوى موفقيت دارد.
انجمن معارف اسلامى ايران
مقدمه
پـس از ظـهـور تـمـدن جـديد غرب و نفوذ و گسترش آن با دو رويه متفاوت - رويه دانش و
كـارشـنـاسـى شـامـل نـوآورى در زمـيـنـه عـلوم مـخـتلف و نوانديشى در شيوه هاى حكومتى و
مسائل سياسى و اجتماعى از يك سو و رويه استعمارى از سوى ديگر - در جوامع شرقى از
جـمـله ايـران ، مـسـئله چـگـونـگـى بـرخـورد بـا ايـن تـمـدن دو رويـه ، بـه يـكـى از
مـسـائل مـهـم و اسـاسـى اين ملت ها تبديل شد و آن ها را بر دو راهى انتخابى دشوار قرار
داد؛زيـرا از سـويى خود را نيازمند بهره گيرى از دانش و تجربه پيشرفته تمدن جديد
غـرب مـى ديـدنـد و از سـوى ديـگـر از سـلطه استعمارى آن گريزان بودند و حاضر به
پذيرش سلطه استعمارى غرب نبودند.
در مـيـان متفكران و نخبگان سياسى ايران نيز، كه از زمان شكست ايران از روسيه ( 1218
ق . و 1243 ق .) بـه طـور جـدى با ضعف و فرودستى خود و برترى غرب و رشد عظيم
عـلمـى و پـيـدايـش مـدنيت جديد آنان مواجه شده بودند، چالشى دامنه دار بر سر چگونگى
برخورد با تمدن جديد غرب و دستاوردهاى آن ، بروز كرد.
بـرخى از آن ها در اين هنگامه راه جويى ، مرعوب تمدن جديد غرب و پيشرفت هاى مادى آن
گـرديده ، نسبت به هر آنچه خودى بود، دچار ترديدى هويت برانداز شدند و پذيرفتند
كـه راهـى جـز پـيـونـد بـا غـرب ، آن هـم بـدون هـيـچ
دخـل و تـصـرفـى در آمـوزه هـاى آن ، پـيـش روى ايـرانـيان نيست . عده اى ديگر به انگيزه
جـلوگـيـرى از اضـمـحـلال هـويـت فـرهـنـگـى ، دينى و ملى ، و مقابله با سلطه جويى هاى
استعمارى غرب ، به مقابله با هر آنچه غربى بود پرداختند و بستن همه درها را به روى
آن توصيه كردند. در اين ميان ، كسانى نيز بودند كه در مواجهه با دو رويه تمدن جديد
غـرب ، راه رهـايى از سلطه و هيمنه غرب و نجات از فرودستى و عقب افتادگى را، نه در
طـرد و نـفـى مـطلق غرب و نه در شيدايى و خودباختگى در برابر آن پنداشتند؛بلكه در
بازيابى هويت اصيل اسلامى و برخوردى انتخابگر در برابر تمدن جديد غرب دانستند.
بـه اعـتـقـاد مـا، امـام خـمـيـنى (ره ) اين ديدگاه سوم را به بهترين وجه در تاريخ معاصر
سـامـانـدهـى و تحقق بخشيد. در پژوهش حاضر، برآنيم تا ديدگاه امام خمينى (ره ) را به
عـنـوان مـعـمـار نـظـام جمهورى اسلامى ، درباره مسئله چگونگى برخورد با دو رويه تمدن
جديد غرب ، بررسى نماييم .
بـررسـى اين موضوع از ديدگاه امام خمينى (ره ) اين ديدگاه سوم را به بهترين وجه در
تـاريـخ مـعـاصـر سـامـانـدهـى و تحقق بخشيد. در پژوهش حاضر، برآنيم تا ديدگاه امام
خـمينى (ره ) را به عنوان معمار نظام جمهورى اسلامى ، درباره مسئله چگونگى برخورد با
دو رويه تمدن جديد غرب ، بررسى نماييم .
بررسى اين موضوع از ديدگاه امام خمينى (ره ) از چند جهت حايز اهميت مى باشد:
نـخست اين كه ، تمدن جديد غرب همچنان به عنوان يك تمدن غالب با دو رويه پيشرفته
و سـلطـه جـويـانـه ، بـر شـيـوه هـاى زنـدگـى و تـفكر ملت هاى ديگر تاءثير گذار مى
بـاشـد؛بـنـابـرايـن مـواجـهـه بـا آن ، هـنـوز يـكـى از
مسائل ملل جهان شرق ،، از جمله ملت هاى مسلمان مى باشد.
ديـگـر ايـن كـه ، ديـدگـاه هـاى امـام خـمـيـنى (ره ) به عنوان معمار نظام جمهورى اسلامى و
راهـكـارهـاى ايـشـان در زمـيـنـه هـاى مـختلف سياسى و اجتماعى ، همواره يكى از منابع مهم و
راهـگـشـا بـراى انـديـشـمندان و فعالان سياسى ايران تلقى مى گردد، بنابراين ، تبيين
ديـدگـاه هـاى ايـشـان در مواجهه با تمدن جديد غرب و مظاهر و دستاوردهاى مختلف آن ، مى
تواند مفيد و راهگشا باشد.
فـرض اسـاسـى پـژوهش حاضر در رسيدن به اين مقصود، آن است كه امام خمينى (ره ) با
شـنـاخـت دو رويـه تـمـدن جـديـد غـرب از يـك سـو و
اصـول پوياى اسلام از سوى ديگر، گفتمانى را در مواجهه با غرب ساماندهى كرده است
كه بر اساس آن :
الف . اصول نو انديشى غرب به صورت گزينشى پذيرفته مى شود.
ب . عـلم و فـن آورى غـرب بـه عـنـوان ابـزار و مـيـراث بـشـرى ،
قابل اقتباس دانسته مى شود، به شرطى كه در خدمت اهداف انسانى و اسلامى قرار گيرد.
ج . هر گونه سلطه جويى استعمارى ، نفى و طرد مى شود.
بـراى بـررسـى ايـن فـرض اسـاسـى خـود، تـلاش كـرده ايـم ضـمـن تـوصيف نظرات و
ديدگاههاى امام (ره ) به تحليل محتواى آن ها درباره چگونگى برخورد با دو رويه تمدن
جـديد غرب بپردازيم . براى رسيدن به اين مقصود از روش جمع آورى اطلاعات و داده هاى
كتابخانه اى بهره جسته ايم و تمام آثار نوشتارى و گفتارى امام (ره )، از جمله همه بيست
و يـك جلد صحيفه نور را از ابتدا تا انتها، مطالعه و فيش بردارى كرده ايم و سعى كرده
ايـم بـدون تـحـمـل نظرات بيرونى خود، ديدگاههاى ايشان را بدون تحريف ، توصيف و
تحليل نماييم . براى نيل به اين هدف ، سابقه ظهور تمدن جديد غرب و نفوذ و گسترش
آن در جـوامـع شـرقـى ، از جـمـله ايـران و وضـعـيـت كلى ايران هنگام مواجهه با مظاهر جهان
شـمـول آن و گـفـتـمـان هاى شكل گرفته در ميان انديشمندان و نخبگان سياسى ايرانى در
چـگـونگى برخورد با تمدن جديد و مظاهر و دستاوردهاى آن و جايگاه گفتمان سياسى امام
خـمـيـنـى (ره ) را در اين مواجهه بررسى كرده ايم . از آن جا كه بخشى از فرض اساسى
پـژوهش حاضر اين بوده است كه برخورد امام خمينى (ره ) با دو رويه تمدن جديد غرب ،
بر شناخت هر دو رويه آن مبتنى بوده است ، ابتدا رويه نوانديشى و نوسازى تمدن جديد
غـرب و عـنـاصر و مؤ لفه هاى آن را از ديدگاه امام خمينى (ره ) بررسى نموده ، سپس در
فـصـل سـوم بـه تبيين ماهيت ، اهداف ، عملكرد و شيوه هاى نفوذ استعمارى و سلطه جويانه
غرب از ديدگاه ايشان پرداخته ايم .
پـس از تـبـيـيـن ايـن دو رويه ، در فصل چهارم ، راهكار مواجهه با اين دو رويه تمدن جديد
غـرب را از ديـدگـاه ايـشان ، كه همانا بازگشت به اسلام و احياى ارزش هاى ثابت آن مى
باشد، بررسى نموده ايم . براى تبيين اين موضوع ، ابتدا نوع بازگشت مورد نظر امام
(ره ) را تـبـيـيـن كـرده ، آنگاه قرائت ايشان از اسلام را نيز بررسى كرده ايم و راهكارهاى
مـسـتـنـبط ايشان را از مبانى دينى در مواجهه با رويه سلطه جويانه و رويه نوانديشى ،
علمى و تكنولوژيكى غرب بيان كرده ايم .
فصل
اول : ظهور تمدن جديد غرب در ايران و گفتمان هاى مواجهه با آن
الف . ظهور تمدن جديد غرب و مظاهر آن
مـعـمـولا نويسندگان غربى ، تاريخ غرب را به سه دوره تقسيم كرده اند: دوران يونان
باستان ، سده هاى ميانى و دوران جديد.
دوران يـونان باستان : به اعتقاد اكثر نويسندگان ، تمدن باستان در زمينه هاى مختلفى
چـون هـنـر، فـلسـفـه ، حـكـومـت ، سـيـاسـت و... اسـاس فـرهـنـگ غـرب را
شـكـل داده اسـت و از ايـن نـظـر مـى تـوان گـفـت كه غرب بيش از هر تمدنى ، مديون تمدن
يونان باستان است .
يونانيان در شيوه حكومت و سياست ، پيشرفت هاى مهمى داشتند .نظام سياسى آنان از دولت
شـهـرهـايـى مـسـتقل تشكيل شده بود و هر شهر، داراى دستگاه سياسى ، حكومتى و قضايى
خـاصى بود. حكومت در اغلب اين دولت شهرها، به خصوص در آتن ، توسط مردم اداره مى
شـد. انـسـان يـونـانـى از آزادى انديشه و بيان برخوردار بود. انتخابات و قضاوت هيئت
منصفه بر اساس قانون وجود داشت .(1)
در حـوزه فـلسـفـه ، يـونـانـيـان نـخـسـتـيـن كـسـانـى بـودنـد كـه بـه فـكـر تـشـريـح و
تـاءويـل انـسـان و طبيعت با شيوه عقلانى و برهانى افتادند.(2)فلسفه يونان جدا از
ديـن عـامـه و بـر اسـاس روش عـقـلانـى و مـنـطـقـى رشـد كـرد و بـر آن بـود كـه
عـقـل بـشرى فرمانروايى خود را در همه قلمروها مستقر كند و خود را اساس و جهان هستى را
تـابـعـى از خـويـش قرار دهد و آنچه را كه عقل از درك و فهم آن ناتوان باشد، ناديده يا
نـابـود انـگـارد؛لذا از مـنـظـر عـقـل يونانى ، علم عبارت است از مطابقت با واقع . چنان كه
اميل بريه خاطر نشان ساخته است ، عالم در اين منظر به صورتى منظور مى شد كه از هر
جـهـت مـطـابـق بـا حكم عقل بود و يكسره با رموز و اسرار بيگانه مى نمود و در اين عالم ،
بـحـثـى از تـقـديـر انـسـان در حـيات اخروى به ميان نمى آمد.(3)در يك كلام ، فلسفه
يونانى ، جهان مدار و دنيوى بود.
در انـديشه يونانى براى انسان ارجى فراوان نهاده مى شد. در باور آن ها، انسان شعور
درك طـبـيـعـت و خـود را دارا بـود و اگـر دقـيـق مـى انديشيد، مى توانست بهترين روش اداره
زنـدگـى را دريـابـد؛لذا انـسـان بـه اعـتـدال در زنـدگـى ، علاقه مندى به هنر، آمادگى
جـسـمـانـى و آگـاهـى دربـاره خـود و دنـيـاى اطـرافش فرا خوانده مى شد. فلاسفه يونان
باستان نخستين انسان گرايانى بودند كه مترصد بودند تا حد امكان از زندگى در همين
دنـيـا بـهـره مـنـد شـونـد.(4)سـده هـاى مـيـانـى : اگـر آغـاز سـده مـيـانـى را، چـنان كه
ويـل دورانت بيان كرده است ، پذيرش آيين مسيح در روم و شوراى نيقيه (325.م ) بدانيم ،
اين دوره از تاريخ غرب شامل قرون نهايى تمدن اعصار باستان ، بلوغ مذهب كاتوليك و
پـيـدايـش تـمـدن پـرمـايـه و باشكوه در قرن سيزدهم و بالاخره تجزيه آن تمدن به دو
فرهنگ رنسانس و اصلاح دينى مى شود.(5)
سـده هـاى مـيـانـى بـر خـلاف دوره يـونـان بـاسـتـان ، عـصـر ايـمـان بـود. در
اوايـل ايـن دوران ، كليساى مسيحى از لحاظ اهميت و قدرت ، رشد يافت و از بسيارى جهات ،
جـاى امـپـراطـورى روم را در غـرب گرفت . كليسا خود را كارگزار خداوند در زمين معرفى
كـرد و حـكـمـرانـى كـليـسـا را حكمرانى خداوند دانست و بر تمام كردار و تفكر مردم احاطه
يافت .
چـنـان كـه از بـيـانـات آنـسـلم بـرمـى آيـد، در ايـن دوره وحـى يـا الهـام ، پـايـه
عـقـل مـحـسـوب مـى شـد؛لذا شـخـص بـايد معتقدات كليسايى را پيش از آن كه در باب آن ها
اسـتـدلالى بكند، مى پذيرفت (6). از اين روست كه در اين دوره ، حكمت الهى مقامى مهم
يـافت و چون علم حكمت براى رفع نيازهاى مادى و معنوى بشر كافى پنداشته مى شد، هر
نوع دقت و تحقيقى غير از مسائل كلامى ، غير لازم پنداشته شد.(7)
بـر اسـاس آمـوزه هـاى كليسا، خداوند محور هستى است و زمين و آسمان و انسان همه مخلوق و
آفـريـده او. خـداونـد در همه حال بر زندگى و كردار انسان ناظر است و مهم ترين تكليف
انسان ، پيروى از فرامين الهى است و نبايد هدفى جز رستگارى داشته باشد. اگر انسان
رفـتـار شـايـسـتـه اى در زمـيـن داشـتـه بـاشـد، مـى تـوانـد بـه زنـدگى آسمانى اميدوار
باشد؛به عبارت ديگر، تماميت و كمال او در اتحاد با خداست نه چيز ديگر.
از آن جـا كـه در ايـن دوره ، جامعه به صورت ارگانيسمى تصور مى شد كه هر كس در آن
جـايـگـاهـى خـاص داشـت ، فرد انسانى نيز در آن به تنهايى داراى ارزش نبود و تنها در
اتـحـاد بـا ارگـانـيسم اجتماعى ارزش پيدا مى كرد؛بنابراين به جز موارد استثنايى ، در
تفكر قرون وسطايى فردى كه در دوران جديد غرب داراى انديشه متعالى اجتماعى است و
اسـاس جـامـعـه را تـشـكـيـل مـى دهد، به عنوان فردى تارك دنيا مطرح بود و در حاشيه و
بيرون از دنياى مادى و اجتماعى قرار داشت .
بـا انـحـطـاط كـليساى رم و بروز انتقادهاى فزاينده نسبت به كليسا و پاگيرى جنبش دين
پـالايـى و آغـاز رنـسـانـسـى كـه بـه دنـبـال احـياى دستاوردهاى فكرى و فرهنگى يونان
باستان بود، سده هاى ميانى رو به پايان نهاد و تاريخ جديدى در غرب آغاز شد.
ظـهـور تـمـدن جـديـد: با تحولاتى كه در دوره رنسانس در اروپا رخ داد، مرحله جديدى از
تـاريـخ اروپـا آغـاز گـرديـد كـه به تعبير برخى از نويسندگان ، بايد مرحله آغازين
روزگار مدرن در غرب خوانده شود.(8)مشخصه اين مرحله آغازين كه با رفرم (اصلاح
) مذهبى لوتر آغاز شد، پرداختن به گوهر انسانى ، اعتقاد به توانايى او در درك حقيقت ،
مـسـاوات مـيـان افـراد بـشـر و آزادى ذهـنـيـت فـردى بـود. بـه تـعـبـيـر
هـگـل ، بـر اسـاس هـمـيـن بـاورهـاى جـديـد بـود كـه شـرايـط پـيـدايـش
عـقـل گـرايـى و آزادى اراده انـسـان و اطـاعـت آگـاهـانـه از قـانـون و دولت نـيـز فـراهـم
گرديد.(9)
در تـداوم حـركـت آغـازيـن دوره رنـسـانـس ، عصر حاكميت تفكرات دينى و مسيحى كه از آغاز
مسيحيت تا قرن دوازدهم و سيزدهم ميلادى ادامه داشت ، پشت سر گذاشته شد و خرد انسانى
بـر بـاورهـاى سـنـتـى (اسـطوره اى ، دينى ، اخلاقى و فلسفى ) پيروز شد.(10)با
رشـد انـديـشـه هـاى علمى ، و خردباورى ، اروپاييان بر مطالعه علمى ، غلبه انحصارى
يـافـتـنـد و پژوهشگران آن ها، زمينه انقلاب علمى سده هفدهم را فراهم آوردند و بالاخره در
دوران روشـنـگـرى كه تحولات بزرگ علمى و فلسفى در آن رخ داد، انسان اروپايى به
پـيـروزى فـرجـامـيـن خـرد سـتـيـهـنـده و اسـتـدلال بـى پـروا
دل بـسـت . دانـش را از دين و سياست جدا انگاشت و حقيقت پژوهى ، علم و انتقاد را در برابر
خرافه پرستى و سنت گرايى و تعبد اصالت بخشيد. خوشبختانه ، همه بدى ها و تيره
روزى هـا را بـه يـارى كـاربـرد خـرد انـسـانـى ،
قـابـل رفـع دانـسـت و رهـايـى و خـوشـبختى بى كم و كاست انسان را به پشتوانه خرد و
پيشرفت روز افزون و پى گير، دست يافتنى شمرد.
تـحـولات گـسـتـرده ايـن دو سـده ، به انقلاب بزرگ صنعتى و انقلاب فرانسه انجاميد و
زمـيـنـه پيدايش روزگار چيرگى ايدئولوژى و عصر توده ها، ماشين و سازمان فراهم آمد.
پـس از اين ، تمدنى كه در غرب ريشه دوانيده بود، به پشتوانه انقلاب پى گير علم و
تكنولوژى ، تمدن هاى ديگر جهان را به چالش طلبيد.(11)
مجموع اين فرآيندى كه از رنسانس به بعد در قالب مجموعه اى از انديشه ها
و رويـدادهـا آغـاز شده بود و در نهايت با غلبه و گسترش فرهنگ خاصى در قرن نوزدهم
به نتيجه رسيد، عصر مدرن نام گرفت .
چـنـان كـه اكـثـر نويسندگان تاءكيد نموده اند، مشخصه اصلى عصر مدرن ، پيروزى خرد
انـسـانـى بـر باورهاى سنتى (اسطوره اى ، دينى ، اخلاقى ، فلسفى و...)، رشد انديشه
هاى علمى و خردباورى ، افزون شدن اعتبار فلسفه نقادى ، سازمان يابى تازه توليد و
تـجـارت ، شـكـل گـيـرى قـوانـيـن مـبـادله كـالاها و سلطه تدريجى جامعه مدنى بر دولت
بود.(12)
بـا توجه به مشخصه هاى دوره مدرنيته ، مى توان بنيان فكرى مدرنيته را پيدايش مفهوم
تـازه اى از نـفـس يـا خـويشتن انسان دانست كه ريشه در اومانيسم دوره رنسانس داشت ، ولى
عمدتا در سده هفدهم نضج گرفت . بر اساس اين برداشت جديد، انسان به عنوان موجودى
خـودسـامـان ، مـركـز و مـحـور هـستى شد و انديشه ، گفتار و كردار او نيز بيش از هر چيز،
حـاصـل تـعـقـل ، تـاءمـل و مـكـاشـفـه خـود انـگـيـخـتـه او تـلقـى شـد، نـه
حـاصـل نـيـروى خـارج از هـسـتـى او(13)از ديـدگـاه مـدرنـيـتـه راه
حـل تـمـامـى مـسـايـل مـمـكـن ، چـه در حـوزه شـنـاسـايـى و چـه
عـمـل اخـلاقـى و عالم رفتارى ، عقل انسان دانسته مى شود و مدرنيته ، مدلى از جهان و جهان
بينى را ارائه مى دهد كه با آن ، امكان رشد علوم جديد فراهم مى شود: علومى كه هدفشان
شـنـاسـايـى طـبـيـعـت و بـه دنبال آن علوم انسانيى كه هدفشان شناسايى انسان و وضعيت
انـسـانـى بـود، و سـرانـجـام ايـن اميد را به وجود آورد كه انسان مى تواند با شناسايى
عـقـلانـى از طبيعت و جامعه و انسان ، خود را به وضعيتى برساند كه از بند طبيعت رهايى
تـمـام پـيـدا كـنـد و بـا تـسـلط بـر هـمـه چـيـز، بـه يـك مـوجـود مـتـافـيـزيـكـى
تبديل شود كه از بند طبيعت رسته است .(14) در عصر جديدى كه پس از رنسانس
در غرب آغاز شد و به شكل گيرى فلسفه روشنگرى منجر شد، نگرشى نو از عالم و آدم
ارائه شـد. اين نگرش نو، پايه مدرنيته شد و تمدنى را به وجود آورد كه در نوآورى و
پـويـايـى بـى رقـيـب بـود. فـلسـفه روشنگرى پايه فكرى همه علوم ، صنايع ، هنر و
ادبـيات و تمام ساحات زندگى شد. همه علوم جديد در اين چند قرن ، حركت جهشى يافت و
مـوظـف به شناسايى عناصر طبيعت و آگاهى بر قوانين آن ها شد تا انسان بتواند با اين
شـنـاخـت ، چـگـونـگـى تـسـلط بـر آن هـا را تـدارك بـبـيـنـد. در بـخـش هاى ديگر نيز علوم
متكفل مطالعه عناصر و قوانين اجتماعى و تاريخى شد و با اين شناخت بود كه زمينه تسلط
مـردمـان ديـگـر فـراهـم شـد؛زيـرااروپـاى مدرن كه وضع موجود خود را ثمره يك سير
تـاريـخـى مـى شـمـرد و شـيوه هاى زندگى و نهادهاى متفاوت با شيوه زندگى و نهادهاى
مـوجـود اروپـايـى را صـرفا پله هايى به سوى وضع برتر خويش و بقاياى گذشته
خـود مى دانست ، تلقى اش اين بود كه ساير فرهنگ ها در سير تكاملى خود متوقف شده اند
و در ايـن حـالت انجماد، عقب مانده اند. در نتيجه اين عقيده ، اروپا اعتماد به نفسى پيدا كرد
كـه نـاقـل سـرنـوشـت تـاريـخـى اسـت و مجموعا رسالت و تكليفى بر عهده دارد كه مبشر
عـقـل بـاشـد و بـقـيـه دنـيـا را به كيش و طرز زندگى خود رهنمون گردد. مردمانى كه مى
بـايـسـت بـه ايـن آيـيـن نـو بـگـرونـد، اگـر مـقـاومـت مـى كـردنـد، قـربـانـى خـرافـات و
جهل دانسته مى شدند و عقيده بر اين بود كه حجيت گفتار و كردارشان به ويژه توانشان
بـراى تـشـخـيـص بـهـتـريـن راه در زنـدگـى ، پـيـشـاپـيـش نـزد
عـقـل مردود است ؛بنابراين دوران جديد تاريخ اروپا، عصر دعوت و كيش گردانى شد كه
مشخصه بارز آن مستعمره نمودن جهان غير اروپايى بود.(15)
اگـر چـه در طـليـعـه تحولات عصر جديد، انتظار مى رفت كه انسان جديد غربى بتواند
خود را از حصارهاى تنگ نظرانه عصر كليسا رها سازد و از منظرى متفاوت به تعريف خود
و ديـگـران بـپـردازد، امـا چـنـيـن اتـفـاقى رخ نداد؛(16)بلكه انسان غربى با تعريف
جديدى از خود و ديگر خود، دوگانگى تمدن و بربريت و غرب و شرق
را به جاى دوگانگى مسيحيت و اسلام كه در سده هاى ميانى و عصر حاكميت كليسا
رواج داشـت ، جـايـگـزيـن نمود. مردم شناسى ، كه جيمز كيلفورد آن را الگوى نجاتگرى
نـاميده است ، بر اساس چنين زمينه اى شكل گرفت .(17)و بر اساس اين الگو، انسان
سـفـيـد پـوسـت خـود را مـسـئول دانـسـت تـا بـقـيـه جـهـان را بـه طـرز زندگى خود رهنمون
سـازد؛بـنـابـرايـن ، چـنـان كـه ادوارد سـعـيـد بـيـان داشـته است ، اروپاييان پس از عصر
روشنگرى ، نخست شرق را به گونه اى نوشتارى تصاحب كردند و از طريق يك گفتمان
تـفـاوت شـرق شـنـاسـى ، تـوانـسـتـنـد شرق را به عنوان ديگر خود تعريف كنند و آن را
تـصـاحـب نـمايند. به تعبير وى ، شرق شناسى يك رشته علمى فوق العاده منسجمى بود
كه فرهنگ اروپايى پس از عصر روشنگرى توانست با آن شرق را از حيث سياسى ، جامعه
شـنـاخـتـى ، نـظـامـى ، ايـدئولوژيك ، علمى و تخيلى اداره كند و حتى آن را به وجود آورد.
شرق شناسى توانست شرق را همچون ديگر تمدنى خاموش براى اروپا تصوير كند كه
هيچ حركتى از خود ندارد و در مسير حركت خود متوقف شده است و در انجماد به سر مى برد.
در تضاد با اين هستى بر ساخته بود كه غرب توانست هويت خويش را به وجود آورد و آن
را حفظ كند آن ها جهان اسلام را به عنوان مظهر همه چيزهايى قلمداد كردند كه به تازگى
، اروپا پشت سر نهاده بود و اين چنين ، شرق اسلامى را به عنوان ديگر خود اروپا قرار
دادنـد. نـزد آنـان شـرقـى هـا، شـامـل مـسـلمـانـان عـرب ، ترك و ايرانى ، تنها يك فضاى
گـفتمانى را اشغال مى كردند و در واقع به عنوان همان نوع آرمانى روسو از وحشى نجيب
و مـسـافـران خـيالى پاريس در نامه هاى منتسكيو، به كار گرفته مى شدند. به نظر او،
شرق شناسى در خدمت استعمار قرار گرفت و از همكارى آن دو به وجود آمد. در اين همكارى
خواسته يا ناخواسته ، شرق شناسان به شكلى تجسمى شرق را دريافتند و قدرت هاى
اسـتـعـمـارى نيز به شكلى فيزيكى آن را تصاحب كردند و بدين سان از قرن هيجدهم به
بـعـد، دانـش تـجـربـه گرا به فرايند انباشت سرمايه و قدرت كمك كرد؛بنابراين به
اعـتـقـاد وى ، شـرق شـنـاسـى در درجـه نـخست مظهر تجدد و فرزند ناتنى آن - استعمار -
بود.(18)
چـنـان كـه دكـتـر حـائرى بيان كرده است ، طى چنين فرايندى بود كه تمدن جديد غرب در
عـصـر مـدرنـيـتـه با دو رويه متفاوت در شرق اسلامى ، از جمله ايران ، ظهور پيدا كرد؛در
حـالى كه رويه متجدد آن ، شامل دانش و فن آورى و نو آورى در زمينه دانش هاى گوناگون
مـانند: پزشكى ، نجوم ، دريانوردى ، فيزيك ، شيمى ، دانش هاى نظامى و نو انديشى در
زمـيـنـه تـاريـخ ، حـقـوق طـبـيـعـى ، شـيـوه هـاى حـكـومـتـى و ديـگـر
مسائل اجتماعى و سياسى مى شد، رويه ديگر آن وجهى استعمارى به خود گرفت و در دهه
هاى پايانى قرن 18 و دهه هاى قرن 19، سلطه و هژمونى آن بسيارى از سرزمين هاى غير
اروپايى را فرا گرفت .(19)
ب ) وضـعـيـت كشورهاى اسلامى ، از جمله ايران ، در مواجهه با دو رويه تمدن
جديد غرب
درسـت در چـنـيـن مـقـطـع تـاريـخـى كـه اروپـايـيـان و تـمـدن جـديـد آنـان در
حـال اوج گـيـرى بـود و سـيـطره آن بر جهان گسترش مى يافت ، جهان اسلام در آستانه
ظـهـور بـحـران و انحطاط و ركود قرار گرفت .امپراتورى عثمانى كه تاكنون به عنوان
سـرزمـين قدرت و ثبات مسلمين شناخته مى شد و سدى در برابر نفوذ غرب در جهان اسلام
محسوب مى گرديد، در سراشيبى سقوط قرار گرفت .
سـرنـوشـت ايـران نـيـز چـنـدان بـهتر از عثمانى نبود؛جنگ هاى مكرر صفويان با عثمانى ،
گـسـسـت هـاى ارضى توسط قبايل نظامى ، تغيير تدريجى غرب به شرق دور كه منجر
بـه تـضـعـيف اقتصادى شد و به سقوط سياسى و نظامى امپراتورى صفويه ، غلبه نه
چـنـدان دشـوار افـغـانـيـان (1722م .) و جـايـگـزيـنـى سـلسـله قـاجـاريـه انـجـامـيـد. بـه
دنـبـال آن نـيـز شـكـسـت هـاى پياپى فتحعلى شاه از روسيه تزارى ، ولخرجى هاى شاه و
دربـاريـان ، آشـفـتـگـى اقـتـصـادى كـشور، مظالم حكام و فرمانروايان ، بر گستره و عمق
بـحران اجتماعى و سياسى افزود(20)و چنان كه چارلز عيسوى بيان داشته است :
ايران در ابتداى قرن نوزدهم ، جامعه اى بود به لحاظ اقتصادى بسيار فقير، عقب مانده و
كـم جـمـعـيـت ؛بـه لحاظ ارتباطات پراكنده و بى ارتباط و به لحاظ اجتماعى و تجارت ،
سـيـاسـت ، روابـط بـيـن المـللى ، عـلم و فـرهـنگ ، منقطع و منفك و جاى مانده از مابقى جهان
.(21)
بـنـابـراين ، مسلمانان كه به گفته امام خمينى (ره ) مجد آن ها دنيا را گرفته ، تمدن
آن هـا فـوق تـمـدن هـا بـود. مـعـنـويـات آن هـا، بـالاتـريـن مـعـنـويـات
بـود.رجال آن ها برجسته ترين رجال بود. توسعه مملكتشان از همه ممالك بيش تر بود.
سـيـطـره حـكـومـتـشـان بـر دنـيـا غـالب شـده بود(22) ، در اين عصر دچار ركود و
تنزل شدند و در مواجهه با تمدن پرقدرت و با نفوذ غرب ، آسيب پذير گرديدند.
ج . گفتمان هاى شكل گرفته در مواجهه با تمدن جديد غرب :
چـنـان كـه بـيـان شـد، در آستانه قرن نوزدهم در حالى كه اروپا توانسته بود با بهره
گرفتن از دستاوردهاى عصر جديد، عالم و آدم را درنوردد و با دو رويه درهم تنيده تجدد و
اسـتـعـمـار، تـمـدن هـاى مـلل ديـگـر را بـه چـالش فـراخـوانـد،
مـلل غـيـر اروپايى از جمله كشورهاى اسلامى ، در وضعيت نابه سامان داخلى و خارجى به
سـر مـى بـردنـد؛از ايـن رو به تعبير برخى از نويسندگان ، گسترش جدى تمدن جديد
غـرب در ايـن دوران هـمـچـون منشورى شد كه در روند حركت و حيات جوامع غير غربى قرار
گـرفـت . چـنـان كـه وقتى منشورى سر راه نور قرار گيرد هم مسير حركت آن را بر هم مى
زند و هم همبستگى و قوت آن را مى شكند و آن را به رنگ هاى مختلف تجزيه مى كند، غرب
و حضور پر قدرت آن نيز روند حركت و زندگى را در جوامع غير غربى به هم ريخت و آن
ها را دچار تشتت هاى فراوان سياسى ، اقتصادى ، اجتماعى ، و حتى فكرى كرد. ايران نيز
از شمار اين كشورها بود.(23)
جـهان اسلام از جمله ايرانيان به عنوان جزئى از كشورهاى غير اروپايى ، ناچار شدند در
برابر اين نابه سامانى ها و گسترش و نفوذ منشوروار تمدن جديد غرب ، راهى را براى
ادامـه زنـدگـى بـرگزينند و چاره اى را براى رهايى از اين اوضاع بينديشند. پس از آن
بـود كـه در مـيـان نـخـبـگـان سـيـاسـى جهان اسلام از جمله ايران ، چند نوع مواجهه كلى در
بـرابـر تـمـدن جـديـد غـرب و مـظـاهـر گـونـاگـون آن اتـخـاذ گـرديـد. مـواجـهـه
اول و دوم مـبـتـنـى بـر اخـذ و اقـتـبـاس كـامـل غـرب در هـمـه رويـه هـا و جهات يا نفى و طرد
كامل آن است . اولى بر مدنيت غرب خيره مى شود و قوه تفكيك و تميز خود را از دست مى دهد
و ديـگرى يكسره بر غرب چشم فرو مى بندد و با نام طرد استعمار يا كفر و بى دينى ،
هـمـه دسـتـاوردهاى جديد غربى را نفى مى كند؛اما سومين نوع مواجهه ، به تفكيك دو رويه
تـمـدن جديد غربى ، يعنى حوزه دانش و تخصص از يك سو و وجهه استعمارى آن از سوى
ديـگـر، تـكـيـه مـى كـنـد. مـا در صـفـحـات آيـنـده اجـمـالا ايـن راه
حل نخبگان سياسى ايران را در مواجهه با تمدن جديد غرب تحت عنوان گفتمان هاى مختلف
انـديـشـه ورزان ايـرانـى در مـواجهه با غرب خواهيم نمود و جايگاه گفتمان امام (ره ) را در
نسبت به آن ها بيان خواهيم كرد.
قـبـل از طـرح ايـن گفتمان ها، تذكر اين نكته لازم است كه چنان كه مرحوم دكتر عنايت خاطر
نـشـان سـاخـتـه اسـت ، پـيـدايـش يـا بـه سـر آمـدن ايـن گفتمان ها، بيش تر به صورت
تـدريـجـى و بـسـا ناخودآگاه و ناآشكار بوده است و تا مدت ها اين گفتمان هاى مختلف در
كـنـار هـم وجـود داشـتـه ، بـه مـوازات هـم پـيـش رفـتـه انـد و نـهـايتا هنوز از ريشه كهن ،
نهال هاى تازه مى رويد(24)بنابراين تفكيك و مقدم يا مؤ خر داشتن هر كدام از گفتمان
هـاى مـطـرح شـده در رسـاله حـاضـر، بـه مـعـنـاى آن نـيـسـت كـه گـفـتـمـان هـا به ترتيب
شـكـل گـرفـتـه و پـايـان يـافـتـه اسـت ، بـلكـه بـسـا در هـمـان حـيـن كـه گـفـتـمـان
اول مطرح بوده ، گفتمان ديگرى نيز در جريان بوده است ؛ولى از آن جا كه در هر دوره اى
يكى از آن ها گفتمان غالب بوده است ، ما نيز آن گفتمان غالب را مقدم داشته ايم . از نظر
مـا گـفـتمان هاى شكل گرفته در ميان انديشه ورزان و نخبگان سياسى ايران را مى توان
به اين ترتيب طرح و بررسى نمود:
يك . گفتمان غربگرايى و غربزدگى
دو. گفتمان غرب گريزى و غرب ستيزى
سه . گفتمان غرب گزينى (بازگشت به خويشتن )
1. گفتمان غربگرايى و غربزدگى :
ايـرانـيـان اگـر چـه از دوره هاى صفوى كم و بيش با تمدن جديد غرب آشنا شده بودند،
ولى بـيـش تـر در دوره قـاجـار بـود كه به طور جدى در مواجهه با دو رويه تمدن جديد
قـرار گـرفـتـند و نياز خود به دانش و فن آورى پيشرفته غرب را احساس كردند. از آن
پـس اوليـن گفتمان مواجهه با غرب در ميان آن ها نضج گرفت . در اين دوران بود كه پس
از شكست نظامى ايران در جنگ هاى
ايران و روس در نيمه اول قرن نوزدهم و احساس حقارت ملى كه از اين دو شكست پديد آمد و
احـسـاس نـيـازى كه به تكنولوژى و دستاوردهاى فنى غرب حس گرديد، تكان سختى در
ميان ايرانيان پديد آمد. مسئولان و دست اندركاران سياسى و فكرى ، بيش از پيش به اهميت
تـمـدن جـديـد غـربـى و قـدرت اقـتـصـادى و نظامى ناشى از آن متوجه گرديدند و اولين
پـرسـش از عـلل واپـس مـانـدگـى ايـران و پـيـشـرفـت غـرب در ذهـن آن هـا
شـكـل گـرفـت ؛بـنـابـرايـن ، سـؤ الى كـه عـبـاس مـيـرزا از غربيان مى پرسيد، به سؤ
ال ديـگـر انـديـشـه ورزان و نـخـبـگـان سـيـاسـى نـيـز
تـبديل شد. سؤ ال اين بود: ... اين قدرتى كه شما (اروپايى ها) را بر ما مسلط كرده
چيست و موجب ضعف و ترقى شما چه ؟ شما در قشون جنگيدن و فتح كردن و به كار بردن
تـمـام قواى عقليه متبحريد و حال آن كه ما در جهل و شغب غوطه ور و به ندرت آتيه را در
نـظـر مى گيريم . مگر جمعيت و حاصلخيزى و ثروت مشرق زمين از اروپا كم تر است ؟ يا
آفـتـاب كه قبل از رسيدن به شما به ما مى تابد، تاءثيرات مفيدش در سر ما كم تر از
سـر شماست ؟ يا خدايى كه مراحمش بر جميع ذرات عالم يكسان است ، خواسته شما را بر
مـا بـرترى دهد؟ گمان نمى كنم . اجنبى حرف بزن ! بگو من چه بايد بكنم كه ايرانيان
را هشيار نمايم .(25)
آن ها در پاسخ به اين پرسش ها، غالبا برترى تسليحاتى روس ها و كيفيت فنى قواى
نظامى آن ها را به عنوان علل پيروزى روس ها تلقى نمودند و كمبود يا فقدان سلاح هاى
مـدرن و عـدم آشـنـايـى بـا فـنـون جـديـد نـظـامـى گـرى را
عـامـل ضـعـف و شـكـسـت هـاى پى در پى قواى ايران مى پنداشتند. از آن پس ضرورت دست
يـافـتـن بـه پـيـشـرفـت هـاى عـلمـى و فـنـى غـرب بـه مـنـظـور حـفـظ
اسـتـقـلال كـشـور و مـقـاومـت در بـرابـر بـيـگـانـگـان ، بـه گـفـتـمـان غـالب
مـبدل گشت . اين گفتمان ، كه برخى از آن به گفتمان ، غربگرايى يا رويكرد به غرب
(26)و عـده اى بـه گـفتمان پيوندى (27)تعبير كرده اند براى چاره جويى واپس
مـانـدگـى ايران و رهايى آن از هجمه استعمار روس ، عاريه گفتن فنون و ابزار نظامى و
سـازماندهى و پيوند آن را بر پيكره جامعه سنتى ، بدون خدشه دار كردن هويت و توازن
بـنيادين جامعه ، چاره كار دانست . اين گفتمان كه به نظر غالب نويسندگان ايرانى به
طـور جدى با انديشه ها و اقدامات عباس ميرزا آغاز گرديد و با اقدامات امير كبير به اوج
خـود رسـيـد، ابـتـدا بـيـش تـر بـه مـسـئله نـابرابرى نظامى ايران و غرب مى انديشيد و
فـراگيرى و اخذ فنون نظامى آن ها را چاره درد مى انگاشت . به اعتقاد اين افراد اگر چه
اروپا و غرب دشمن ايران بودند، ولى مى توانستند ما را در بازيابى قدرت ديرين به
ويژه حيثيت از دست رفته مان يارى كند.
عـبـاس مـيـرزا و وزيـر او قـائم مـقـام بـه عـنـوان آغـازگـران ايـن گـفـتـمـان
قـبـل از هـر چـيـز بـه فـكـر اصـلاحـات نـظـامـى افـتادند تا با به كارگيرى سلاح هاى
اروپايى و تكنولوژى نظامى آن ها، ارتش را با فنون و آموزش جديد نظامى آشنا سازند
و از آن جا كه براى كارايى چنين ارتشى ، ايجاد بعضى صنايع وابسته و تغييرات ادارى
ضـرورى مـى نـمود، به چنين صنايعى روى آوردند و كارخانه هايى را در تبريز و ديگر
شهرها تاءسيس كردند.
علاوه بر اين اقدامات ، عباس ميرزا به فكر جلب مهاجران غربى افتاد و به آن ها اجازه داد
تـا در تـبـريـز سـاكن شوند و ايرانيان را با تمدن غرب آشنا سازند. وى اولين كاروان
مـعـرفـت ايـرانـيـان را عـازم كـشـورهـاى اروپـايـى سـاخـت و تـعـدادى دانـشـجـو را بـراى
تـحـصيل علوم جديد، به خارج اعزام كرد برخى از آثار خارجى را نيز به دستور وى به
فارسى ترجمه كردند.(28)
اگـر چه اين اقدامات اصلاحى آنان در قلمرو نهادهاى ارتشى محدود نماند و به زودى بر
ديگر حوزه هاى زندگى اجتماعى ، خاصه آموزش و پرورش و صنعت نيز تاءثير گذاشت
، امـا پـيـش فـرض اسـاسـى ايـن اصـلاحـات تـا آخـر سـده نـوزدهـم هـمـواره ايـن
اصـل بـود كـه در هـر كـوششى براى نيل به تجديد حيات ملى ، بازسازى قدرت نظامى
تقدم دارد.(29)
پـس از عـبـاس مـيرزا، اميركبير نيز با همين گرايش ، جريان اصلاحات و اقتباس از غرب و
تـلاش بـراى دسـتـيـابـى به نتايج خيره كننده تمدن جديد غربى در عرصه هاى علمى و
فـنـى ، بـه ويـژه در زمـيـنـه نـظـامـى را دنـبـال كـرد و مـدرسـه دارالفـنـون را در
سـال 1269 ه . ق مـعـادل 1825م . بـراى تـربـيـت كادر افسرى ارتش تاءسيس كرد. اين
مدرسه نخستين گام براى ورود سيستم آموزشى غرب به ايران محسوب مى شود. امير كبير
شـخـصـا بـر جـريـان ورود سـيـستم آموزشى از غرب نظارت داشت و چون اهداف استعمارى
انـگـليـس و روسـيـه براى او كاملا آشكار بود، در اقتباس سيستم آموزشى به فرانسه و
اتـريش روى آورد و مستشاران و استادان فرانسوى و اتريشى را به ايران دعوت كرد. در
ايـن زمـان ، در كـنـار ورود نـظـام آمـوزشـى و تـكـنـولوژى جنگى غرب ، اصلاحات ادارى و
كـشـورى نـيـز صـورت گـرفـت و هـسـتـه اوليـه بـوراكـراسـى در ايـران
شـكـل گـرفـت .(30)نـتـيـجـه ايـن كه در اين گفتمان اوليه ، تفكر خاصى در برابر
اشاعه تمدن غرب شكل نگرفت و آنچه كه آن ها مى خواستند، به دست آوردن قدرت نظامى
بود تا به مدد آن شكست هاى گذشته را جبران كنند. نگاه آنان به غرب ، به تعبير دكتر
نـقوى ، رويكردى براى درمان به مثل ،(31)يعنى استفاده از اسلحه دشمن براى شكست
دادن آن بـود و بـراى وصول به اين هدف ، درصدد بودند روش ها و دستاوردهاى غرب را
در ارتـش بـه كـار بـرنـد و نظام جنگى و ادارى و آموزشى غرب را در اين زمينه ها اقتباس
نمايند؛
بـنـابـرايـن اقـتـبـاس آن هـا نـه از روى دلبستگى و وابستگى به غرب ، بلكه ناشى از
عـلاقـه آنان به ملت خود براى تقويت كشور در برابر تجاوزات استعمارى غرب بود و
چـنـان كـه نـيـورون هـوجـز، جـامـعـه شـناس معروف غربى گفته است : وستر نازسيون
(رويكرد به غرب ) در واقع چيزى جز اقتباس التقاطى شيوه ها و وارد كردن فرآورده هاى
غـربـى بـراى ايـجـاد سـدى در مـقـابـل نـفـوذ و رخـنـه روز افـزون خـود غـرب نـبـوده است
.(32)
چـنـان كـه يـكـى از نـويـسندگان بيان داشته است ، در آن دوره ما دركى واقعى از نيازهاى
جـامـعـه خـود و در نـتـيـجـه ، انـديـشـه روشنى درباره آينده خود نداشتيم و هنوز در گيجى
بـرخـورد بـا غـرب بـه سـر مـى بـرديم . علت اين امر شايد از اين جا ناشى مى شد كه
برخورد اوليه ما با غرب ، همانند ساير جوامع غير اروپايى ، به صورت وارد شدن در
يـك مبارزه و مسابقه ناخواسته بود و اين خصلت اجبارى در آشنايى با غرب ناگزير با
نـوعـى اكـراه تـواءم بـود، زيـرا ما نه به ميل و اراده قلبى ، بلكه حسب ضرورت ، باب
آشنايى با غرب را باز كرده بوديم ؛از اين رو شناخت ما از غرب و تلاش ما براى اقتباس
از تمدن غربى نيز به جنبه هاى خاصى از اين تمدن محدود شد.(33)
بـه مـرور ايـن خـواسـتـه اصلاحگرايان در جهت تاءكيد و تحديد تجددگرايى در عرصه
فنى و ابزارى ، كه تصور مى شد از نفوذ غرب جلوگيرى نمايد، جايگاه خود را در ميان
نسلى كه وارث اين جريان محسوب مى شدند، از دست داد و عده اى از آن ها ضمن تاءكيد بر
نـاكـافـى بـودن اصـلاح ارتـش ، جـدايـى سـطـوح فـنـى و فـرهـنگى تمدن غرب را غير
قابل دفاع دانسته ، به تغييرى تمام عيار اعتقاد پيدا كردند(34)؛بنابراين ، وارثان
گـفـتـمـان رويـكـرد بـه غـرب كـه به انگيزه تقويت بنيه نظامى در رويارويى با غرب
شـكـل گـرفـتـه بود، از نارسايى آن و ناكافى بودن اصلاحات نظامى ، نقدى جامع
بـه ايـجـاد ارتـشـى قـوى و بـازسـازى شـده بـسـى فـراتـر مـى رود و
شـامـل بـازسـازى تـمـامـى سـاخـتار اجتماعى و سياسى مى گردد؛در نتيجه آن ها بدون هر
گـونـه احـساس شرمى به برترى غرب و ضرورت تام و تمام غربى كردن همه جانبه
زندگى اجتماعى مسلمانان اذعان داشتند.(35)
ايـن گـروه از ايـرانـيـان كـه بـه گـفـتـه دكـتـر بـهـنـام ، از افـراد روشـنـفـكـر
تـحـصـيـل كـرده در فـرنـگ ، مـاءمـوران سـيـاسـى و گـروهـى از تـجـار ايـرانـى
تـشكيل مى شد، از طريق مقاله و رساله و كتب گوناگون خود، به صورت آشكار و پنهان
به ترويج افكار جديد خود پرداختند و تلاش كردند تا پايه اى فكرى و ايدئولوژيك
بـراى اصـلاحـات مـورد نظر خود به وجود آورند و بدين وسيله ، آنچه را كه در گذشته
انجام نگرفته بود، جبران نمايند.(36)
بـه اعـتـقاد برخى از نويسندگان ، بعدها همين افراد بودند كه رهبرى انقلاب مشروطه را
به دست گرفتند.(37)
مـى تـوان ايـن افـراد را آغـازگـر گـفـتـمـانـى جـديـد دانـسـت كـه از آن بـه عنوان گفتمان
غـربـزدگـى (38)و گـفـتمان دگرطلب (39)ياد مى شود. اين گفتمان با انديشه
افـرادى چون ملكم خان ، مستشارالدوله ، آقاخان كرمانى و آخوندزاده آغاز شد و با انديشه
و اقـدامـات افرادى چون تقى زاده به اوج رسيد و از آن پس نيز به نوعى در ميان برخى
از مـتـفـكـران و نـخبگان مطرح بوده است . اينان در برابر سيطره تمدن جديد غرب كه در
صدد تسخير عالم و آدم بود، يكسره خود را باختند و دچار اين توهم شدند كه با تقليد از
غـرب بـه مـدنـيـت آن نـايـل آيـنـد. ملكم خان ، كه فريدون آدميت او را پيشرو اصلى و مبتكر
واقعى اخذ تمدن غربى بدون هرگونه تصرف ايرانى مى داند(40)، اعلام كرد:
انوار فرنگ مثل
سـيـل بـه مـمـالك اطـراف هـجـوم دارنـد؛هـر قـدر كـه مـمـر ايـن
سـيـل زيـادتـر بـاز نـمـايـيـم ، از فـيـض تـرقـى يـوروپ بـيـش تـر بـهـره خـواهـيـم
بـرد.(41) بـه اعـتـقـاد وى ، مـا در اخـذ
اصـول تـمـدن جـديـد و مـبـانـى تـرقـى عقلى و فكرى ، حق نداريم درصدد اختراع باشيم
؛بلكه بايد از فرنگى سرچشمه بگيريم و در جميع صنايع از باروت گرفته تا كفش
دوزى محتاج سرمشق بوده و هستيم .(42)
چـنـان كـه از عـبـارات وى اسـتـنـبـاط مـى شـود، بايد علاوه بر تكنولوژى و علوم ، نظامى
ارزشى و طرز تفكر و باورهاى غربيان را نيز اقتباس كنيم ، زيرا اساس ترقى غرب در
صـنـايـع و مـصـنـوعـات تـكـنـولوژيـك را بـايد در آيين تمدن آن ها جست و جو كرد و ما
خـيـال مـى كـنـيـم كـه درجـه تـرقـى آن هـا هـمان قدر است كه در صنايع ايشان مى بينيم ،
حـال آن كـه اصـل تـرقـى ايـشـان در آيـيـن و تـمـدن بـروز كـرده اسـت .
ملل يوروپ هر قدر كه در كارخانجات فلزى ترقى كرده اند، صد مراتب بيش تر در اين
كارخانجات انسانى پيش رفته اند... راه نجات منحصر به همان راهى است كه علوم دنيا از
بـراى مـا صـاف و آشـكـار ساخته اند(43) ؛بنابراين از نظر او بايد هر دو وجه
نـوانـديـشـى و نـوسازى غرب مورد اقتباس و تقليد قرار بگيرد و هيچ تصرفى در آن ها
صورت نگيرد.
از آنـجـا كـه وى نـخـسـتـيـن كـسـى است كه بى پروا، دادن امتيازات گوناگون اقتصادى و
سياسى را به قدرت هاى غربى توصيه كرد و بيان داشت كه بدگمانى احتراز ما از
كمپانى هاى خارجه تا امروز دليل بى علمى و سد آبادى بوده است . بايد از روى اطمينان
عـلم ، ايـن سـدهـا را بـرداشـت . ...كـمپانى ها بدون امتيازات دولتى به ايران نخواهند آمد.
دولت ايران هر قدر كه بتواند بايد به كمپانى هاى خارجه امتياز دهد. دولت ايران بايد
خـيـلى مـتـشـكـر بـاشـد و خـوشـوقـت بـاشـد كـه كـمـپـانـى هـاى خـارجـه بـه
احـتمال منافع بسيار مهم ، سرمايه هاى مادى و علمى خود را بياورند(44) از سوى
بسيارى از نويسندگان ايرانى (45)از اولين كسانى است كه ايده آنان ، روزنه هاى
نـفوذ استعمار را براى كشورهاى غربى فراهم ساخت و دروازه هاى كشور را به روى آن ها
باز كرد.
مـؤ يـد ايـن بـرداشـت ، كـلام خـود ملكم خان مى باشد كه مى گويد: از براى آبادانى
ايـران كـمـپـانى ها را بايد از خارج آورد. عقلاى ايران هنوز بر اين عقيده هستند كه كمپانى
هاى خارجه ايران را خواهند گرفت . در اين عقيده يك دنيا جهالت است .(46) وى تا
آن جـا پـيـش مـى رود كه مى گويد: جلب سرمايه داران و شركت هاى معتبر و مشهور به
حـدى مـطـلوب اسـت كـه بـايـد بـه امـثـال روچـليـد بـيـش از آنـچـه تـقـاضـاى
پول شود، مقدارى هم پرداخت تا در ايران بهره بردارى نمايند.(47) اين اصرار
وى ، اين برداشت را درباره او تقويت مى نمايد كه او اقتباس انديشه و دستاوردهاى تمدن
جـديـد غرب و حتى حضور كمپانى هاى غربى را لازم دانسته و به وجه استعمارى غرب در
وراى اين امور توجهى نداشته است .
مـيـرزا يـوسـف مـسـتـشـار الدوله نيز كه مدتى در ممالك اروپايى به عنوان نماينده دولت
ايـران بـه سـر برده و با تمدن غربى آشنا شده بود، عقايد خود را درباره اصلاحات و
راه نجات ايران در كتابى به نام يك كلمه بيان كرده است . وى همچون ديگر متفكران عصر
خـود، بـحـث خـود را بـا بـررسى علل ترقيات عظيمه غربيان و حالت كساد و بى نظمى
ايـرانـيـان آغـاز ايـرانـيـان آغـاز مـى كـنـد و مانند ملكم خان ، مدنيت فرنگى را عالى ترين
دستاورد اجتماع بشرى مى داند و معتقد است كه ممالك ديگر براى پيشرفت راهى جز تمسك
به آن ندارند.
به نظر او اساس ترقى و بنياد مدنيت غرب در قانون فرنگى نهفته است ، لذا معتقد بود
بنيان و اصول نظم فرنگستان يك كلمه است ... و هر نوع ترقيات و خوبى ها در آن جا
ديده مى شود، نتيجه همان يك كلمه است ... يك كلمه اى كه جميع انتظامات فرنگستان در آن
مندرج است ، كتاب قانون است .(48)
شـيـفتگى او در برابر مدنيت غربى تا جايى بود كه پوزش طلبانه مى گفت : چندى
اوقـات خـود را بـه تـحـقيق اصول قوانين فرانسه صرف كرده ، بعد از تدقيق و تعميق ،
هـمـه آنـهـا را بـه مصداق لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين ، با قرآن مجيد مطابق يافتم
(49) بـنـابـرايـن رويـكـرد او نـيز به غرب مبتنى بر پيروى از آن بود و براى
ترسيم مدينه فاضله عصر خود، رو به سوى فرنگ داشت و سعى فراوان داشت آن را با
تعاليم اسلامى تطابق دهد.
فـتـحـعـلى آخـونـد زاده نـيـز بـه عـنـوان يـكى ديگر از آغازگران اين گفتمان دگر طلب ،
جـغـرافـيـاى انـسانى خود و جامعه خود را در گفتمان غرب جست و جو مى كرد و كلمه نهايى
خـويـش را از انـسـان مـتـمـدن غـربـى مى طلبيد. اين گرايش او از اين نوشتار او آشكار مى
گـردد: مـردم آسيا حريت كامله را يكبارگى گم كرده اند و از لذت مساوات و نعمت حقوق
بشريت كلا محرومند... بر شما لازم است كه بزرگ خود، يعنى غرب را بشناسيد... هميشه
بـه امـر و نـهـى او مـطـيـع بـاشـيـد و رسـوم بـنـدگـى و آداب انـسـانـيـت را يـاد
بگيريد.(50)
آخـونـد زاده ، عـلاوه بـر تـرغيب ايرانيان به پيوند با غرب ، تنها راه رهايى آنان را در
هـدم عـقـايـد ديـنـيـه كـه پـرده مردم شده و ايشان را از ترقيات در امور دنيوى مانع مى
شـود، مـى دانـد و آنـان را به بريدن از اسلام تشويق مى نمايد. او اسلام و عرب را
بـه عـنـوان دگـر خـود آنـان دانـسـتـه ، در جـست و جوى خود خود در درون گفتمان غرب است
.(51)
اگـر چـه ايـن آغـازگران گفتمان دگر طلب در ميزان غربزدگى ، درجات متفاوتى داشته
اند به طورى كه حتى برخى مستشارالدوله را نه غربزده ، بلكه غربگرا دانسته اند، اما
در دلبستگى آنان به غرب وجوه اشتراك قابل ملاحظه اى وجود داشت . در گفتمانى كه با
انديشه اين افراد تولد يافت ، همه با اندكى تفاوت ، رهايى ايران از واپس ماندگى را
نـه در تـعريف هويتى كدر و مفصل بندى گفتمانى چند چهره ، بلكه در جدايى و فراق
كـامـل از خـود و گـذشـتـه خـود و آنـچـه خـودى اسـت و پـيـونـد
كـامـل بـا دگر خود(52) مى ديدند و چنان كه ملكم خان بيان مى كرد، معتقد بودند
كـه نـبايد از پيش خود اختراعى نماييم ؛يا بايد علم و تجربه فرنگستان را سرمشق خود
قرار دهيم ، يا بايد از دايره بربرى گرى خود قدمى بيرون نگذاريم .(53)
با پيروزى انقلاب مشروطيت ، انتظار مى رفت كه ايده شارحان اين گفتمان تحقق پيدا كند،
امـا بـه دلايـل گـوناگون چنين نشد؛بنابراين اگر چه آموزه هاى آن ها در قلمرو انديشه و
قانون مطرح گرديد، ولى در عمل موفقيت چندانى پيدا نكرد.
بـا حـاكـمـيت رضا خان ، گروهى از نخبگان سياسى ، همان ايده غربزدگى را دامن زدند و
شـتـاب جـديـدى بـه آن بـخـشـيـدنـد. ايـن افـراد كـه از زمـان جـنـگ جـهـانـى
اول بـه رهبرى سيد حسن تقى زاده با تشكيل كميته اى در برلن براى حمايت از مهاجرين ،
فـعـاليـت خـود را آغـاز كـرده بـودنـد در روزنـامـه كـاوه ، مـوضـع حـمايت از جبهه متحدين ،
خصوصا آلمان ها را در ايران ترويج نمودند(54)و پس از جنگ نيز توجه خود را به
مسايل داخلى معطوف داشته ، منادى رويكرد به غرب شدند و همچون ملكم خان و همفكران او،
تـنـهـا راه نـجـات ايـران را در پـيـروى بـى چون و چرا از مدنيت غرب دانستند. تقى زاده و
هـمـفـكـرانـش در ايـن مـجـله نـواى دگـر طـلبـى و خـود سـتـيـزى سـردادنـد و
قـبول و ترويج بلا شرط و قيد تمدن اروپا و تسليم مطلق شدن به اروپا و اخذ آداب و
رسـوم و تـربـيـت و عـلوم و صـنـايـع و زنـدگـى و
كـل اوضـاع فـرنـگـسـتـان را بـدون هـيـچ اسـتثنا - جز زبان - و كنار گذاشتن هر نوع خود
پـسـنـدى و ايـرادات بـى مـعـنـى كه از معنى غلط وطن پرستى ناشى مى شود و آن را وطن
پـرستى كاذب مى توان خواند و اهتمام بليغ در حفظ زبان و ادبيات فارسى را تنها راه
نجات دانستند و شعار ايران بايد ظاهرا و باطنا، جسما و روحا فرنگى مآب شود، را مطرح
ساختند.(55)
تـقـى زاده خـود بـعـدهـا ايـن انديشه خود و همفكرانش را اين چنين مى ستايد: اين جانب در
تـحـريـض و تـشـويـق ، اوليـن نـارنـجـك تـسـليـم بـه تـمـدن فـرنـگـى را در
چـهـل سـال قـبـل بـى پـروا انـداخـتـم ... و بـه جـاى تـعبير اخذ تمدن غربى ، پوست كنده
فـرنـگـى مـاب شـدن مـطـلق ظـاهـرى و بـاطـنـى و جـسـمـانـى و روحـانـى را واجـب شـمـردم
.(56)
شـارحـان اين گفتمان سياسى به رهبرى تقى زاده تا آن جا پيش رفتند كه حتى ايرانيان
را عـاجـز و نـاتـوان از اجـراى الگـو تـوسـعـه غـربى قلمداد كردند. آن ها درباره اجراى
الگوى توسعه غربى به روش صحيح معتقد بودند كه چاره اى جز استخدام معلمين و
ماءمورين و مستشاران خارجى دانا به جهت برقرار كردن اين ترتيب حكومت قانونى در مملكت
آق قـويـونلوها و قره قويونلوها و حاجى ميرزا آقاسى نداريم و هر گونه تلاشى براى
به كارگيرى طبقات ايرانى در هيئت اجرايى برنامه توسعه غربى ، محكوم به شكست و
خـرابـى اسـت (57) و بـه نمايندگان مجلس توصيه كردند كه بلاشك بايد
تمام همت پيشروان قوم و مخصوصا وكلاى ملت ، مصروف استخدام مستشاران فرنگى براى
اصـلاح ادارات مـمـلكـتـى بـاشـد و در واقـع وكـلاى مـلت ، تـكـليـف خود را مستقيما در بناى
اصـلاحات ندانسته ، بلكه تكليف ملى خود را فقط در اين بدانند كه به زور و همت ايشان
امـور اداره مـمـلكـت ، از دسـت نـااهـلان بـومـى خـارج شـده آن را بـه دسـت
اهل خبره و متخصصين فن از خارجه ها بسپارند.(58)
تـلاش فـكـرى و عـمـلى شـارحـان ايـن گفتمان ، زمينه هاى تجددگرايى دوره رضا خان را
فـراهـم سـاخـت و طى دوره سلطنت پهلوى اول و دوم ، جز مقاطعى كوتاه ، الگوى نوسازى
ايـران بـرپـايـه هـمان مبانى كه تقى زاده و همفكران او مروج تمام عيار و جدى آن بودند،
سامان يافت .(59)
گـفـتـمـان غـربـزدگـى ، بـا عـيـنـك غـربـى و از زاويـه ديـد غـربـيـان بـه نـقـد
مـسـائل ايـران پـرداخـت و خـود مـا را بـه ديـگـر خـارجـى
مـبـدل سـاخـت و به تقليد كوركورانه از انديشه ها و ايده هاى غربى و اقدام در جهت ايجاد
وابـسـتگى به غرب پرداخت . سخنگويان اين گفتمان ، پيشرفت هاى تكنولوژيك غرب را
بـهـانـه اى بـراى اقـتـباس فرهنگ و نظام ارزشى و افكار و ايده ها و قالب هاى فكرى و
ذوقـى غـربيان قرار دادند و بيش از آنچه بر علم و حكمت و تكنولوژى غرب تاءكيد كنند،
بـر مـد لبـاس و طـرز رفـتار و پندار و باورهاى غربيان تاءكيد نمودند و چنان وانمود
كـردنـد كه چاره واپس ماندگى ما شستشوى كامل شخصيت و تخليه خود از محتواى فرهنگ ،
تـاريـخ و ديـن خـويـش و جـايـگزينى آن با فراورده هاى فكرى و عقيدتى غرب است . امام
خمينى (ره ) در اشاره به اين عقيده آن ها مى فرمايند:
امثال تقى زاده كه در ايران يك وقتى قدرت داشته اند، [ معتقد بودند ] كه ما بايد سر
تا پامان فرنگى باشد و بايد اين طور باشيم تا اين كه آدم بشويم . آدم بودن را به
كلاه و كفش و لباس و بزك و امثال ذلك مى دانستند.(60)
|