محمد فرخى ، فرزند محمد ابراهيم سمسار يزدى ، در
سال 1306 هجرى قمرى در يزد به دنيا آمد و علوم مقدماتى را در يزد فرا گرفت .اما
ذوق و استعداد خدادادى او به قدرى قوى بود، كه از شانزده سالگى ، سرودن اشعار
بكر و بى سابقه اش را با مضامين خوب و موثر آغاز كرد.
محمد فرخى از آغاز نهضت مشروطيت ، به جمع آزاديخواهان پيوست .او فردى مبارز و بى
باك بود و نفوذ كلامى نيرومند داشت .در دوره نخست وزيرى وثوق الدوله با حكومت وى و
قرارداد استعمارى 1919 ميلادى به مخالفت برخاست و مدتى به زندان افتاد.در زندان
اشعار و غزليات تاثرانگيزى مى سرود و آن ها را در روزنامه طوفان منتشر مى كرد.
وى در سال 1327 يا 1328 هجرى قمرى ، مطالبى را در مجمع آزاديخواهان و دمكراتهاى
شهر يزد خواند، كه موجب خشم و غضب ضيغم الدوله قشقائى حاكم يزد واقع شد و حاكم
دستور داد، لبهاى فرخى را با نخ و سوزن دوختند و او را به زندان افكندند!
آزاديخواهان و دمكراتهاى يزد، يا ديدن اين صحنه دردآور، در تلگرافخانه يزد تجمع
نمودند و تلگراف هائى به مجلس شوراى ملى و ساير مقامات كشور مخابره كردند.اين
خودسرى و ظلم آشكار، كه نمونه كامل استبداد در دوره مشروطيت بود، خشم عموم وكلاى
مجلس شوراى ملى را برانگيخت ، به طورى كه آنان سريعا وزير كشور را استيضاح
نمودند، اما وزير كشور با بى شرمى ، اين حادثه را تكذيب كرد و اين در حالى بود كه
فرخى با لب و دهان مجروح ، در شهربانى يزد زندان بود.
فرخى پس از يكى دو ماه از زندان فرار كرد و به تهران رفت و مقالات كوبنده و موثرى
در مورد آزادى در ايران انتشار داد.او تنها مدعى آزادى نبود، بلكه با تمام وجود، براى
آزادى تلاش مى كرد، از تمام علايق دنيوى و همه تجملات زندگى دست شسته بود و چون
طوفانى سهمگين ، بر پايه هاى زور و استبداد يورش مى برد و با عناصر استبداد و
ارتجاع بدون هيچگونه رودربايستى مى جنگيد، و آزارها، شكنجه ها و حملات خطرناك
دشمنان ، او را منصرف نمى كرد.
فرخى روزنامه (((طوفان ))) را با كليشه سرخ ، كه نشانگر انقلابى بودن آن بود
منتشر كرد و به طرفدارى از توده هاى مردم زحمتكش و دهقانان و به هوادارى از كارگران
بيچاره ، مقالات و اشعار مهيج و كوبنده اى در اين روزنامه درج مى نمود و به همين
دليل بود كه فرخى در زمان اغلب كابينه ها در زندان و يا در تبعيد بود.
همواره از زندانى به زندان ديگر و از تبعيدگاهى به تبعيدگاه ديگرى
منتقل مى گرديد.
در سال 1307 هجرى شمسى ، از سوى مردم يزد به عنوان نماينده مجلس شوراى ملى
انتخاب گرديد و در زمان وكالت در مجلس نيز، همواره دچار مخالفت ها و زد و خوردهاى
عناصر ضد آزادى قرار گرفت . در اواخر دوره نمايندگى به روسيه و از آنجا به
برلين (((آلمان ))) رفت و در مجله (((پيكار))) چاپ برلين ، مقالاتى منتشر كرد، كه با در
خواست دولت ايران ، عاقبت از برلين و كشور آلمان اخراج گرديد. او در اواخر جنگ جهانى
دوم به بين النهرين هجرت كرد. انگليسى ها او را تعقيب نمودند، لذا مجبور شد تا از بين
النهرين بگريزد. سپس به بغداد و كربلا و از آنجا به
موصل رفت و از بيراهه و به طور مخفى به ايران مراجعت نمود.
هنوز چند روزى در تهران دستگير و زندانى شد و بالاخره در
سال 1318 شمسى ، عده اى جلاد فرومايه بر پيكر مردانه اش حمله بردند و او را
شكنجه هاى فرومايگان حكومت طاغوت بود، از حلقوم خود چنين نعره بر آورد:
هرگز دل ما ز خصم در بيم نشد
|
در بيم ز صاحبان ديهيم نشد
|
اى جان به فداى آنكه پيش دشمن
|
تسليم نمود جان و تسليم نشد
|
و بدين صورت اين اديب آزاده و آزاديخواه ، در زندان ، جان به جان آفرين تسليم كرد.
قبر فرخى تا كنون مشخص نشده است ، اما آثار ادبى و متعهدانه اش ، مورد توجه
فرهنگيان و ادباى فارسى و استادان دانشگاههاى بزرگ مى باشد و در نظر خاور
شناسان ، فرخى يكى از مفاخر ادبيات قرن معاصر به شمار مى رود.
از اشعار او است :
اى دوست ! براى دوست ، جان بايد داد
|
در راه محبت ، امتحان بايد داد
|
تنها نبود شرط محبت ، گفتن
|
يك مرتبه هم ، عمل نشان بايد داد.
|
از فرخى ، اديب و دانشمند آزادى خواه ، اشعار رباعى و غزلهاى ارزشمند فراوانى به
جاى مانده است ، كه به طور جداگانه هم به چاپ رسيده و چند نمونه آن را هم در زير مى
آوريم :
دردى بتر، از علت نادانى نيست
|
جز علم ، دواى اين پريشانى نيست
|
قسم به عزت و قدر و مقام آزادى
|
كه روح بخش جهان است ، نام آزادى
|
هزار بار بود به ، ز صبح استبداد
|
براى دسته پا بسته ، شام آزادى
|
به پيش اهل جهان ، محترم بود آنكس
|
|
كه داشت از دل و جان ، احترام آزادى . (17) |