اكنون جلد دوم كتاب داستانهاى كودكى بزرگان تاريخ را مطالعه مى كنيم . كودكى
بزرگانى كه تاريخساز بوده و هر كدام به نوعى ، دنيا را تكان داده و سرگذشتهاى
جذاب و سرنوشت سازى از خود بجاى گذاشته اند.
در اين كتاب داستانهاى بزرگانى را مطالعه مى كنيم ، تا ببينيم كودكى آنان چگونه
بوده ؟ آنان چه كرده اند؟ و با چه شيوه هايى از يك دهكده كوچك ، از يك سرزمين گمنام ،
از چنگال فقر و تهيدستى ، از ميان دردهاى يتيمى و بى كسى و از كابوس وحشتناك
آوارگى و پريشانى ، خود را نجات داده و در سايه تلاش و پشتكار و با قدرت دانش و
ابتكار خويش ، در آسمان تاريخ براى هميشه زنده مانده و درخشان گرديده اند.
آرى ، كودكان و نوجوانانى كه يك روز مانند ساير همسن و سالهاى خود، در مزرعه و دهكده
، در بخش و شهر و در مدرسه و كارخانه قدم بر مى داشتند و زندگى عادى داشتند، اما در
روزگار ديگرى بخاطر تحصيل و كوشش و ابتكار و خلاقيت خود بجايى رسيدند، كه
يكى ميكرب را كشف نمود و از اين ناحيه بزرگترين خدمت را به جامعه بشريت انجام داد،
افرادى در فيزيك و شيمى اختراعات و اكتشافات معجزه آسايى پديد آوردند، اشخاصى
در علوم دينى مشعلدار هدايت و راهبر زندگى انسانيت شدند، برخى با شعر و ادب خويش ،
چون خورشيد در آسمان تاريخ درخشيدند، جمعى با قدرت علم و قلم ، كتابهاى عميق و
ماندگار خود غذاى فكرى سالم براى نسلها فراهم كردند، بعضى با حكمت و فلسفه
خويش ، فكر و فرهنگ الهى و معنوى را گسترش بخشيدند، و بالاخره تعدادى هم با مبارزه
و فداكارى خود توانستند ملتهايى را از چنگال بردگى و ستم استعمار نجات داده و به
فضاى دلاراى آزادگى و امنيت برسانند.
بارى ، در اين كتاب هم تعداد بيست و سه داستان و سرگذشت از مردان و زنان مبارز و
مجاهد و مخترع و مكتشف و دانشمندانى را مى خوانيم ، كه در طى قرنها هر كدام شخصيت
بزرگى گرديده و خدمتهاى فوق العاده اى به جهان انسانيت نموده اند. اما بايد توجه
داشته باشيم ، اين كتاب در مقايسه با جلد اول آن دو تفاوت دارد:
اول : جلد اول كتاب داستانهاى كودكى بزرگان تاريخ داراى پنجاه داستان بود، در حالى
كه اين جلد، با تقريبا همان تعداد صفحه ، از بيست و سه داستان
تشكيل گرديده و در نتيجه ، داستانها طولانى تر تنظيم شده است .
دوم : در جلد اول ، داستانها تقريبا بر اساس مراتب تاريخى آورده شده بود، در
صورتى كه در اين جلد، معيار تنظيم داستانها بر پايه حرف
اول عنوان آن و ترتيب حروف الفباء تنظيم يافته است .
ولى در اين مقدمه ، اين نكات مهم را هم بايد مورد توجه داشته باشيم ، كه قهرمانهاى اين
داستانها، كه به موفقيتها و مقامهاى بلند انسانى و اجتماعى دست يافته اند، همگان اين
جهات مشترك را داشته اند:
1 - آنان هيچگاه نيروهاى جوانى خلاق و سازنده خود را، به هرز و هدر نداده اند.
2 - از ولگردى ، هوسرانى ، تن پرورى ، شهوترانى ، بى عارى و خلافكارى و
كجروى پرهيز جدى داشته اند.
3 - آنان استعدادها و شخصيت گرانقيمت انسانى خويش را با هوسهاى زودگذر و با هيچ
چيز ديگرى مبادله نكرده اند.
4 - از لغزيدن ديگران ، درس نلغزيدن و از افتادن ديگران ، درس خويشتن دارى و
خلاصه از بدبختى ديگران ، عبرت و درس خوشبختى آموخته اند.
5 - و بالاخره ، كوشش و تلاش ، دقت و پشتكار، استفاده از فرصت ،
تحمل رنج نادارى و بيمارى ، مبارزه با نگرانى و آوارگى و شكستن موانع راه پيروزى ،
خصلتهايى بوده كه براى آنان كاميابى و سربلندى آفريده است .
همه اين درسها را هم امام على (ع ) در چند جمله بيان نموده است .
آن حضرت فرموده : هر كس خويشتن را در وادى لذتها رها سازد، راه بدبختى و انحراف را
پيموده است . (1)
هر كس تجربه هاى استوار و محكم بدست آورد، شخصيت خود را از غلتيدن در تباهى ها
مصون داشته است . (2)
هر كس دوست مى دارد به مقامهاى بلند قدم گذارد، حتما بايد خواسته هاى خودسرانه
نفسانى خويش را مهار سازد. (3)
هر كس از سرگذشتهاى ديگران عبرت بياموزد،
مثل اين است كه با گذشتگان تاريخ مى زيسته است . (4)
هر كس از نردبان ترقى و پيشرفت بالا رود، مورد تعظيم و ستايش همه ملتها قرار مى
گيرد. (5)
به آسمان سعادت ، كسى عروج كند
|
كه بند بگسلد و بر هوس خروج كند
|
در پايان ، يادآورى اين نكته هم لازم خواهد بود، كه كار تنظيم تعدادى از داستانهاى اين
مجموعه را، فرهنگى خدمتگزار، آقاى حسين تمنايى به عهده داشته ، كه ضمن سپاس ،
بهبودى و سلامت و موفقيت ايشان را از درگاه خداوند
متعال خواستاريم .
تهران ، 25/12/1372
احمد صادقى اردستانى |
فاطمه دختر اسد با عجله خود را به نزديك خانه كعبه رسانيد و در حالى كه دست به
دعا برداشته بود، اينطور به راز و نياز پرداخت :
اى خداى من ! من به تو ايمان دارم ، به همه كتابهاى آسمانى و همه پيامبرانت نيز ايمان
دارم ، من سخن جدم ابراهيم خليل را هم تصديق مى كنم ، او اين خانه كهن را به پاى داشت ،
تو را به حق آن كه اين خانه را ساخت و به حق كودكى كه در شكم من است سوگند مى دهم
وضع زايمان را برايم آسان به گردان . (6)
سيزدهم ماه رجب ، سى سال بعد از حمله ابرهه پادشاه يمن با سپاه
فيل سوار او به خانه كعبه و مطابق با سال 600 ميلادى بود، در حالى كه نه
قبل از آن و نه بعد آن چنين حادثه اى رخ نداده بود. حادثه اينست كه :
وضع زايمان فاطمه در خانه كعبه واقع شده و على (ع ) در خانه خدا به دنيا آمده است .
(7)
وقتى كودك به دنيا آمد، پدر او ابوطالب هم از ولادت اين كودك به قدرى شادمان شد،
كه دست به دعا برداشت : اى خداى من ! اى خداى كعبه و طواف ! تو را به حق اين كودك كه
او را پاكى و درستى بخشيده اى ، سوگند مى دهم ،
قبل از آنكه مرگ من فرا برسد، جوانى زيبا و دلدائى او را مشاهده كنم .
ابوطالب غير از على (ع ) سه پسر ديگر هم به نامهاى :
عقيل ، طالب و جعفر داشت ، اما تولد آخرين فرزند او برايش شادى و خرسندى فوق العاده
اى به وجود آورده بود، بدين خاطر براى تولد او جشنها گرفت ، شترها قربانى كرد و
افراد دسته دسته به خانه اش مى آمدند و به او تبريك و تهنيت مى گفتند.
زندگانى ابوطالب با داشتن چهار پسر و يك دختر به نام ام هانى طراوت و شكوه زيادى
داشت ، اما اين طراوت و شادابى چندان طولى نكشيد و خشكسالى و قحطى كه در مكه به
وجود آمد، زندگى ابوطالب را هم مانند بسيارى از افراد از لحاظ مادى تحت فشار قرار
داد و او كه مرد عائله مندى بود، طعم تلخ تنگدستى و كمبود مخارج زندگى را بيش از
ديگران مى چشيد.
در چنين وضعى حضرت محمد (ص ) كه سى و هشت ساله بود، و خود هم درد يتيمى و سختى
معيشت را به خوبى احساس كرده بود، مشكل زندگى ابوطالب را با عموى ديگر خود عباس
بن عبدالمطلب كه از ثروتمندان مكه بود، در ميان گذاشت و چاره جوئى آن ، مورد
قبول او هم واقع شد.
حضرت محمد (ص ) و عباس به اتفاق نزد ابوطالب رفتند، مذاكره انجام شد، ابوطالب ،
عقيل و طالب را نزد خود نگاهداشت و عباس ، جعفر را انتخاب كرد و على (ع ) را كه از همه
كوچكتر بود و هفت سال داشت ، براى سرپرستى و نگهدارى به حضرت محمد (ص )
سپرد.
على (ع ) خود در اين باره مى گويد: به هنگام كودكى ، پيامبر اسلام مرا در دامان خويش
پرورش مى داد، مرا در آغوش خود مى گرفت ، نوازش مى داد و كنار خود مى خوابانيد، من
بوى خوش او را استشمام مى كردم ، او غذا در دهان من مى گذاشت ، او هرگز از من دروغ و
خلافى مشاهده نكرد. من پيوسته دنبال او حركت مى كردم و از اخلاق و رفتار پسنديده او
استفاده مى بردم . مرا به كارهاى نيك وادار مى ساخت . هر
سال هم كه به غار حرا مى رفت جز من كسى او را نمى ديد و از كارش اطلاعى پيدا نمى
كرد.
البته اين در حالى بود كه آئين اسلام هنوز در هيچ خانه اى وارد نشده بود.(8)
آنگاه كه بعثت پيغمبر (ص ) واقع شد و اسلام ظهور كرد على (ع ) نه ساله شده بود، در
دامن پيامبر پرورش يافته بود و در چنين سن و سالى كه خديجه هسمر پيامبر هم اسلام
آورده بود، على (ع ) هم به دامن پرمهر اسلام وارد شد. (9)
على (ع ) به خود مى گويد: نور وحى را كه به پيامبر (ص )
نازل مى شد من مى ديدم و بوى دلاراى نبوت را احساس مى كردم . (10)
عفيف كندى مى گويد: يك روز براى خريدن عطر و لباس وارد مكه شدم ، در مسجد الحرام
كنار عباس بن عبدالمطلب كه يكى از بازرگانان مكه بود نشسته بودم ، خورشيد به
وسط آسمان نزديك مى شد، ناگاه مشاهده كردم مردى كه حدود
چهل سال داشت وارد مسجد الحرام شد و در حالى كه به آسمان نگاهى انداخت ، كنار خانه
كعبه قرار گرفت ، بعد نوجوانى وارد شد و در عقب سر او سمت راستش ايستاد، سپس زنى
آمد و عقب سر او سمت چپ قرار گرفت و هر سه نفر به عبادت و نماز
مشغول شدند.
اين صحنه براى من تعجب آور و تماشائى بود، از عباس پرسيدم اين مرد كيست ؟ من امروز
چيز تازه اى مى بينم !
عباس گفت : اين مرد برادرزاده من محمد بن عبدالله و آن پسر على بن ابيطالب پسر برادر
من و آن زن هم خديجه همسر محمد (ص ) است .
محمد (ص ) عقيده دارد آئينى را از جانب خداوند آورده است و تاكنون در زير اين آسمان همين
سه نفر طرفدار و پيرو اين آئين هستند. عظمت و ارزش اين آئين هم براى آنان به قدرى
است ، كه آن را از همه خزينه هاى كسرى و قيصر براى خود بالاتر مى دانند.
البته عفيف كندى خود هم بعد مسلمان شد، اما پيوسته افسوس مى خورد كه اگر من هم از
همان روز اسلام آورده بودم ، پس از على بن ابيطالب (ع ) دومين مرد مسلمان محسوب مى شدم
. (11)
به هر حال پيغمبر (ص ) دوشنبه به رسالت مبعوث شد و على (ع ) روز سه شنبه به او
ايمان آورد (12) و پيوسته براى ترويج اسلام در كنار
رسول خدا قرار داشت ، فداكارى ها كرد، و جانفشانى ها نمود.
بارى ، على (ع ) از هفت سالگى تحت سرپرستى و تربيت پيامبر قرار گرفته بود،
اولين مردى است كه در نه سالگى اسلام آورد و به همراه
رسول خدا در مسجد الحرام نماز جماعت خواند.
او از ظهور اسلام در مكه پيوسته همراه و همراز پيغمبر بود، پس از هجرت به مدينه هم
برادر و ياور پاكباخته رسول خدا بود و در همه صحنه ها و جنگهاى تبليغى و دفاعى
پيامبر حضور داشت .
امام على (ع ) در جنگهاى : بدر، احد، خندق ، خيبر و ساير جنگها به غير از جنگ تبوك - كه
جانشين آن حضرت در مدينه گرديد - شركت داشت و عموما فرمانده و پرچمدار سپاه اسلام
محسوب مى گرديد، شجاعتها به خرج داد و پيروزى ها براى اسلام بدست آورد.
آرى ، على (ع ) كه از كودكى يارى اسلام را عهده دار شده بود، در همه مدت بيست و سه
سال نبوت در كنار پيامبر و همدوش او بود، براى حفظ اسلام و گسترش تعاليم زندگى
ساز اين آئين مقدس نهايت خلوص و فداكارى را از خود نشان داد و همه سختى ها و مشكلات
طاقت فرسا را تحمل نمود و هميشه طرفدار حق و درستى بود و هيچگاه از اجراى عدالت و
انسانيت غفلت نداشت .
به همين جهت پيامبر اسلام درباره او فرموده است :
على (ع ) همراه حق است و حق هم همراه على (ع ) است ، هرجا حق وجود دارد، على (ع ) هم آنجا
حضور دارد، هركس هم از على (ع ) اطاعت كند، از حق پيروى كرده است . (13)
موضوع خلافت و جانشينى على (ع ) از پيامبر (ص ) هم ، از همان روزهاى آغازين گسترش
اسلام روشن بود، زيرا در سال سوم بعثت كه آيه قرآن
نازل شد: اى پيامبر! خويشان نزديكتر خود را بيم بده و به اسلام دعوت كن (14)
رسول خدا در چند نوبت قوم و خويشان خود را در مجلسى دعوت نمود و مسئله رسالت خويش
و لزوم اطاعت از خود را اعلام داشت و اضافه كرد: هر كس از شما در اين راه مرا كمك دهد، او
برادر من وصى من و خليفه من در بين شما مى باشد.
على (ع ) مى گويد، من آن روز از همه كوچكتر بودم ، برخاستم و دعوت پيامبر (ص ) را
پذيرفتم ، آن حضرت هم گردن مرا به دست گرفت و فرمود:
ان هذا افخى و وصيى و خليفتنى فيكم ، فاسمعوا له و اطيعوا . (15)
اما كار موضوع خلافتى كه از آن روز مشخص شده بود، پس از رحلت پيامبر اكرم (ص )
به جائى كشيد كه على (ع ) در اثر شرايط نامساعد اجتماعى از حق مسلم خود محروم گرديد
و روز سه شنبه 23 ذى حجه سال 35 هجرت ناچار پست خلافت را عهده دار گرديد.
(16)
پس از خلافت هم جوامع اسلامى از قبل ، داراى آنچنان آشفتگى و پريشانى شده بود، كه
به جاى اينكه على (ع ) بتواند آبهاى رفته را به جوى بازگرداند و احكام اسلام را در
جامعه پياده كند، متاسفانه مدت حدود پنج سال حكومت خويش گرفتار جنگهاى داخلى ،
جمل ، صفين و نهروان گرديد، و با پايان يافتن نسبى آخرين جنگ ، به وسيله يكى از
عناصر حزب خوارج به نام عبدالرحمن بن ملجم مضروب گرديد. (17)
آرى ، امام على (ع ) مظهر عدالت و انسانيت كامل ، همانطور كه پيامبر (ص ) نيز از
قبل اعلام داشته بود، به دست شقاوتمندترين افراد، نوزدهم رمضان در مسجد كوفه به
هنگام اداى نماز صبح با شمشير مضروب شد و پس از سه روز بيمارى و معالجه ،
سرانجام بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم هجرت ، به 63 سالگى شربت شهادت
نوشيد. (18) |
حضرت امام محمد تقى (ع ) در سال 195 هجرى قمرى از دامن پاك مادرى به نام سبيكه
توبيه در شهر مدينه ديده به جهان گشود.
از اوان كودكى و طفوليت ، بين امام جواد (ع ) و كودكان هم سن و سالش تفاوت زيادى به
چشم مى خورد. هوش سرشار و ذكاوت فوق العاده و انديشه بلندش ، او را چنان مى نمود،
كه گويى تجربه و گذران عمرى را بر چهره دارد. خواسته هايش به خواسته هاى
كودكان نمى ماند و با سن كمى كه داشت ، به قدرت و قوت يك مرد دنياديده و مجرب
سخن مى گفت !
آن گاه كه حدود چهار سال از عمرش مى گذشت ، در حضور پدرش حضرت رضا (ع ) سر
بر آسمان برداشت و در فكر و انديشه عميقى فرو رفت ، پدر علت را جويا شد و كودك
خردسال چنين پاسخ داد:
به خاطر مظلوميت مادرم حضرت فاطمه زهرا (ع ) نگرانم و در فكر انتقام و مجازات
تجاوزگران هستم !
و زمانى كه گروهى از كودكان نزد حضرت رضا (ع ) آمدند و از او خواستند كه محمد تقى
فرزند خردسالش با آنان بازى كند، كودك چنين بيان داشت :
ما براى بازى آفريده نشده ايم و فلسفه زندگى ، بازى و سرگرمى نيست ، بلكه ما
رسالت و هدف مهم ترى در پيش داريم !
امام محمد تقى (ع ) حدود هشت سال داشت كه پدر بزرگوارش به دست مامون خليفه عباسى
مسموم شد و به شهادت رسيد و بر اساس دلائل فراوانى ، اين كودك
خردسال جانشين پدر شد و با عنايت خداوندى امامت و رهبرى امت اسلامى را بر عهده گرفت .
حضرت پس از شهادت پدرش ، به مسجد رسول
الله (ص ) رفت و بر بالاى پله اول منبر پيامبر (ص ) قرار گرفت و اولين سخنرانى
دوران امامت خود را ايراد كرد.
مردى از اهل مدينه از مطرفى روايت مى كند: وقتى حضرت امام رضا (ع ) به شهادت رسيد،
من چهار هزار درهم از او طلب كار بودم و جز من و او كسى از اين موضوع اطلاعى نداشت .
فرداى آن روز حضرت جواد (ع ) فردى را به دنبالم فرستاد، هنگامى كه به حضورش
رسيدم فرمود:
پدرم از دنيا رفته و تو از او چهار هزار درهم طلب كار هستى !
گفتم همين طور است .
آن گاه حضرت جواد (ع ) سجاده اى را كه روى آن نشسته بود، بالا زد و
پول هايى را كه زير آن بود، تحويل من داد، وقتى كه شمارش كردم ، دقيقا چهار هزار
درهم بود!!
امام جواد (ع ) نه سال و چند ماه بيشتر نداشت ، كه مامون تصميم گرفت ، دختر خود ام
الفضل را به عقد امام جواد (ع ) در آورد، تا هم در
مقابل مردم تظاهر به دوستى با امام (ع ) كرده باشد و هم با اين ازدواج ، در حقيقت
جاسوسى هميشگى بر امام (ع ) گماشته ، باشد، تا اين كه كليه حركات و نقشه هاى امام
(ع ) را عليه حكومت در نطفه خفه كند.
معمولا رسم است از خانواده پسر به خواستگارى دختر مى روند، اما بر خلاف ازدواج هاى
عادى ، مامون بر اساس مصالح و مسائل سياسى ، امام جواد (ع ) را براى ازدواج با ام
الفضل انتخاب كرد.
بنى عباس و به خصوص قوم و خويش هاى نزديك مامون با اين ازدواج سخت مخالفت مى
كردند و سن كم امام جواد (ع ) را بهانه قرار مى دادند، علاوه بر اين به طور صريح مى
گفتند:
ما بيم داريم كه به وسيله امام جواد (ع ) خلافتى كه در اختيار ما قرار گرفته است ، از
دست ما و خاندان ما بيرون برود و لباس عزت و عظمتى كه بر تن ما پوشانده شده ، از
پيكرمان خارج شود!
ولى مامون بر اين كار اصرار مى ورزيد و سماجت مى كرد و اين ازدواج را براى مهار
كردن حركت هاى انقلابى و در نتيجه حفظ موقعيت و مقام خود مفيد مى دانست و از طرفى مامون
با نزديك شدن با امام جواد (ع ) در نظر داشت ، از نفوذ معنوى امام جلوگيرى نمايد و با
اين ازدواج ، جمعيت فراوان سادات علوى و هاشمى را ساكت كند و گرنه اصولا حكام بنى
عباس ، با روح و فرهنگ امامت و خاندان پيامبر (ص ) هيچ گونه سازش و توافقى نداشتند
و اگر مى بينيم كه از ابتداء اقدام به قتل آن ها نمى نمودند، به خاطر آن بود كه اين
كار را به صلاح و مصلحت خود نمى ديدند، و گرنه خلفاء عباسى به هيچ وجه
تحمل ديدن آن مردان پاك را نداشتند.
از سوى ديگر، ازدواج امام جواد (ع ) با دختر خليفه ، براى پيروان آن حضرت مورد
تامل بود كه :
آيا امام جواد (ع ) به اين ازدواج راضى است ؟
چگونه امام (ع ) مى تواند با دخترى ازدواج كند، كه دست پدرش ، به خون امام رضا (ع )
آلوده است ؟
و اصولا اين ازدواج با مقام عظيم ولايت و امامت چگونه سازش دارد؟
و چه عواقبى را به دنبال خواهد داشت ؟
مامون علماء و دانشمندان بغداد را دعوت كرد و يك جلسه بحث و ماظره علمى
تشكيل داد. در اين جلسه بساطى مفصل گسترد، سپس امام جواد (ع ) را نزد خود فرا خواند،
امام (ع ) بى باكانه بر مسندى كه كنار مامون پهن كرده بودند نشست ، آن گاه يحيى بن
اكثم قاضى القضاة روى خود را به طرف مامون كرد و چنين گفت :
علماء بغداد از اين كه در محضر خليفه با حضرت جواد (ع ) آشنا مى شوند، بسيار
خوشحالند و اين موهبت خليفه را هيچ وقت فراموش نمى كنند، اكنون اگر اجازه دهيد و
حضرت جواد (ع ) عنايت فرمايند، مسئله اى را مطرح نمائيم و پيرامون آن بحث كنيم .
مامون مزورانه مكثى كرد و به امام (ع ) گفت :
فدايت شوم ، مى شنوى كه قاضى القضاة چه تقاضايى دارد؟
امام (ع ) فرمود:
براى شنيدن و پاسخ گفتن آماده ام !
علماء مجلس از تسلط امام (ع ) و روح با عظمتش به شگفتى آمدند. يحيى بن اكثم گمان كرد
كه امام (ع ) در عين عجز و ناتوانى خود را كنترل مى كند. با اين فكر لبخندى
پيروزمندانه بر لب آورد و گفت :
پدر و مادرم فداى تو باد، فردى كه به خاطر انجام مناسك حج ، احرام بسته است و
شرعا محرم شده ، صيدى را به قتل رسانده است ، با چنين وضعى تكليف او چيست ؟ و
چگونه اين خطا را جبران نمايد؟
امام (ع ) پاسخ داد:
بايد ابتدا شخصيت اين فرد محرم را شناخت كه : آيا اين يخستين بار بود كه چنين گناهى
را مرتكب مى شد و يا گناهى مكرر انجام داده بود؟
آيا او از عمل خويش پشيمان شده و يا هم چنان در گناه خود اصرار داشت ؟
آيا كشتن صيد در شب بود يا در روز؟
آيا آن شخص براى عمره محرم شده بود يا حج ؟ بايد دانست كه آن صيد از چه نوعى
بوده ، از چهار پايان غير پرنده بود و يا پرندگان ؟
آيا صيد از حيوانات كوچك بود يا بزرگ ؟ و...
يحيى بن اكثم كه انتظار چنين پيش آمدى را نداشت و پيش بينى نمى كرد، كه
سوال او، دوازده سوال ديگر در پى داشته باشد، يك باره از سخن باز ماند! او كه با
طرح يك سوال فقهى در صدد تحقير امام جواد (ع ) بر آمده بود، ناگهان خود را در
گردابى از سوالات گيج كننده يافت و زبانش سست و عجزش آشكار گشت . ديگران هم از
جواب عاجز ماندند و بدين ترتيب برترى علمى امام جواد (ع ) در سن كودكى بر همه
علماء و دانشمندان حاضر در جلسه نمايان شد.
بعد از اين مناظره بود، كه مامون در مورد ازدواج امام جواد (ع ) با ام
الفضل بيشتر پا فشارى و اصرار كرد و بالاخره اين ازدواج سياسى از سوى امام جواد
(ع ) پذيرفته شد.
امام (ع ) با توجه به شرائط موجود، اين ازدواج را به مصلحت جامعه اسلامى و خير و
صلاح سادات بنى هاشم تشخيص داد و به آن تن داد.
مراسم ازدواج در خورشان خليفه برگزار گرديد، امام ناهمگونى اين ازدواج براى ام
الفضل و به خصوص براى امام (ع ) زندگى آرام و لذت بخشى را به
دنبال نداشت و سرانجام هم به تلخى و ناكامى انجاميد.
در عين حال اين ازدواج نتوانست ، نفوذ معنوى امام (ع ) را كه بر
دل ها و جان ها حاكميت داشت ، از حركت و گسترش باز دارد و امام جواد (ع ) در مدت امامت خود
به وظائف خويش عمل كرد و رسالت الهى و دينى خود را انجام داد.
با اين كه امام (ع ) در چنگال مامون و بعد از او معتصم بسر مى برد، ليكن تا جائى كه
امكان داشت روابط خود را با ياران و اصحاب در سراسر كشورهاى اسلامى حفظ و مستحكم
مى نمود و رسالت خود را با پيام به وسيله اشخاص مطمئن و يا توسط نامه انجام مى داد
و شيعيان را در مسائل و مشكلات راهنمايى و ارشاد مى كرد. عقائد، احكام و اخلاق را براى
مردم بيان مى فرمود و اين معارف درخشان اسلامى را به آنان
انتقال مى داد.
در طول هفده سال امامت ، ده ها اصحاب با ايمان پرورش داد و به طور مستقيم و غير مستقيم
با دانشمندان بزرگ و پيروان راستين اسلام در ممالك مختلف ارتباط داشت .
امام جواد (ع ) گر چه داماد مامون خليفه مقتدر عباسى بود، اما زندگى ساده اى داشت و به
دور از تشريفات ظاهرى و خود باختگى در برابر مظاهر فريبنده دنيا، ساده و بى آلايش
و زاهدانه زندگى مى كرد.امام (ع ) با موقوفات مدينه كه در اختيارش بود، مستمندان را
كمك مى نمود و گويا بخ خاطر همين سخاوتمندى هاى ارزشمندش ، به جواد يعنى با
سخاوت لقب يافت .
روزى از روزها، دزدى را نزد معتصم خليفه عباسى آوردند تا حد سرقت را بر او جارى كنند
و دستش را قطع نمايند. معتصم ، فقيهان و علماء و بزرگان را حاضر كرد و از آنان
خواست ، تا نظر خود را در نحوه اجراء حد و چگونگى قطع كردن دست دزد بگويند.
ابن ابى داوود كه رئيس فقهاء و قاضى القضاة و عالم دربارى بود گفت :
بايد دستش را از مچ قطع كنند و دليل آورد، كه همه علماء اينطور گفته اند! حاضران
گفته او را تاييد كردند.
عالم ديگرى گفت :
بايد دست او را از ساعد قطع كنند، چنان كه در وضو هم بايستى تات ساعد شسته شود.
معتصم رو كرد به امام جواد (ع ) و بى اختيار گفت :
فدايت شوم ، تو در اين مورد چه مى گوئى ؟
امام جواد (ع ) فرمود:
از اين موضوع درگذر و مرا معاف دار!
معتصم گفت :
تو را به خدا قسم مى دهم ، نظر خودت را بگو.
امام جواد (ع ) فرمود:
حال كه مرا قسم دادى ، نظرم را مى گويم ، كه اين ها همه در بيان سنت پيامبر (ص ) خطا
گفتند، بلكه بايد دست دزد را از بند انگشتان قطع كرد و كف دست و ساعد نبايد قطع
گردد.
معتصم گفت :
دليل اين حكم چيست ؟
امام (ع ) فرمود:
براى اينكه پيامبر (ص ) فرموده است ، هفت موضع جايگاه سجده است ، از جمله دو كف دست .
حال اگر دست دزد را از مچ يا از ساعد قطع كنند، جايگاه سجده او قطع شده است ، در
حالى كه در قرآن مى خوانيم :
ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا . (19)
جايگاه سجده ها از خداست و چيزى كه مخصوص خداست تصرف نمى گردد و نبايد قطع
شود.
معتصم كه با استدلال فقهاء و علماء آشنايى داشت از لطافت و استحكام گفتار امام جواد (ع
) در شگفت شد و دستور داد، دست دزد را از بند انگشت ها قطع كردند.
ابن ابى داوود بسيار در غضب شد و رنگش سياه گرديد و در حالى كه به خودش ناسزا
مى داد گفت :
اى كاش مرده بودم و گفتار و استدلال قوى و محكم حضرت جواد كم سن و
سال را، در اين جلسه رسمى حكومتى نمى شنيدم !
بعدها ابن ابى داوود نزد معتصم عليه امام جواد (ع ) سخن چينى بسيار كرد و شكست فتواى
خود را در آن جلسه رسمى ، شكست حكومت و خليفه تلقى نمود و معتصم و درباريان را به
قتل امام (ع ) تحريك كرد!
از سوى ديگر ام الفضل همسر امام (ع ) نازا بود و شايد مصلحت الهى ايجاب مى كرد، كه
از دامن زنى از دودمان مامون خليفه ستمگر و مستبد عباسى ،
نسل امامت ادامه نيابد.
لذا امام جواد (ع ) با بانوئى از خاندان عمارياسر به نام سمانه ازدواج كرد. اين كار
موجب خشم و ناراحتى شديد ام الفضل گرديد، تا جائى كه نزد معتصم آمد و او نيز خليفه
را براى قتل امام (ع ) تحريك كرد.
بالاخره اين تحريكات در معتصم كه خود نيز قلبا با امام (ع ) دشمن بود، تاثير نمود و
فرمان قتل او را صادر كرد و در پى اين تصميم با غذاى آلوده به سم كشنده ، امام (ع ) را
مسموم كردند و آن حضرت روز سه شنبه آخر ماه ذيقعده
سال 220 هجرى قمرى در سن بيست و پنج سالگى به شهادت رسيد.
پيكر مطهر امام جواد (ع ) در قبرستان قريش بغداد در كنار قبر امام هفتم (ع ) يعنى كاظمين
كنونى دفن گرديد. (20) |
روز جمعه بيستم جمادى الثانى ، پنج سال بعد از بعثت پيغمبر (ص ) فاطمه (ع )
دختر بزرگوار آن حضرت ، از دامن خديجه (ع ) اولين زن مسلمان ، در مكه چشم به جهان
گشود.
روزهاى كودكى فاطمه (ع ) با آشوبها و كارشكنى هاى دشمنان اسلام بر ضد پيغمبر
(ص ) مى گذشت ، اما در مقابل وضع خانوادگى اين كودك
نونهال سرشار از مهر و محبت و صفا و صميميت بود و دختر محمد (ص ) و خديجه (ع ) نيز
چون مشعل نورانى ، به فضاى زندگى ، فروغ بيشترى مى بخشيد و اين دختر در سايه
پدر و مادرى فداكار به رشد و پيشرفت خود ادامه مى داد.
فاطمه (ع ) به هفت سالگى رسيده بود، كه نخست ابوطالب عموى پيامبر (ص ) و بعد
از سه روز خديجه مادر فاطمه (ع ) چشم از جهان فرو بستند و اين كودك
خردسال ، با درد يتيمى و به غم از دست دادن مادر مبتلا گرديد.
اذيتها و كارشكنى هاى دشمنان بى باك عليه پيامبر (ص ) ادامه مى يابد و فاطمه (ع )
بخشى از ناراحتى ها و سسختى هاى پدر را با دو چشم خود مشاهده مى كند، اما
رسول خدا پس از سيزده سال ارشاد و هدايت مردم ، ناچار مى شود از مكه به مدينه هجرت
كند.
پيامبر به مدينه هجرت كرد، و طبق دستور او على (ع ) سه روز در مكه باقى ماند تا
امانتهاى مردم را كه نزد رسول خدا سپرده بودند، به آنان بازگرداند، آن گاه على (ع )
مادر خود، فاطمه ، دختر زبير بن عبدالمطلب و فاطمه دختر محمد (ص ) را كه حدود ده
سال داشت ، همراه خود هجرت داد و به سلامت به مدينه رسانيد.
وضع زندگى فاطمه (ع ) در مدينه در كنار پدر، از مكه بهتر گرديده بود، او ديگر
به حدود 12 سالگى رسيده و طبق دستور اسلام مى بايست همسر هم انتخاب كند.
از آن طرف على (ع ) كه از شش سالگى در خانه پيغمبر (ص ) بزرگ شده ، براى
خواستگارى فاطمه (ع ) قاصد فرستاد و با موافقت پيغمبر (ص ) و انتخاب خود فاطمه
(ع ) ميان او و على (ع ) كه حدود بيست و يك سال داشت ، ازدواج برقرار گرديد.
البته على (ع ) از مال و ثروت دنيا، دارايى چندانى نداشت ، اما از لحاظ معنويت و
فضائل انسانى در جامعه آن روز و امروز غير از پيغمبر (ص ) كسى به پايه او نرسيده
است و شوهر فاطمه (ع ) چنين شخصيتى است .
به هر حال زندگى مشترك على و فاطمه (ع ) همراه با سختى ها و تنگدستى ها آغاز
گرديد ولى ايمان و آرمانهاى بلندى كه آنان به آن مى انديشيدند، هرگونه رنج و
سختى را تحت الشعاع قرار مى داد و آنان زندگى خويش را بر اساس ايمان و عقيده ادامه
مى دادند.
فاطمه (ع ) را پيامبر اسلام ، برترين زنان جهان ناميده و
محصول زندگى اين بانوى بزرگ پنج فرزند بنامهاى حسن ، حسين ، زينب ، ام كلثوم و
محسن بوده است .
نخستين مسئوليت مهم زندگى كوتاه فاطمه (ع ) تربيت فرزندان خود بود، كه البته
فرزند پنجم او در اثر هجوم ماموران حكومت به خانه اش ، براى بيعت گرفتن از على (ع
) ساقط شد و جان خود را از دست داد. اما فرزندان ديگر را با
كمال مراقبت تربيت و بزرگ نمود، ولى در سال دهم هجرت كه پيامبر اسلام وفات يافت
، غير از وظائف معمول زندگى ، شرائطى پيش آمد، كه فاطمه هيجده ساله در طى مدت آخر
عمر خود ناچار به يك سلسله اقدامات اجتماعى به عنوان دفاع از اسلام و امامت دست زد و
به دنياى سياست و مقابله با حركتهاى ناصالح وارد گرديد.
فاطمه (ع ) شرائط اجتماعى پيش آمده پس از رحلت پيامبر (ص ) را بر خلاف نظر آن
حضرت و مقررات و مصالح اسلام مى دانست و در نتيجه نارضائى و مخالفت خود را با
وضع موجود، به خاطر دفاع از اسلام و حق امامت على (ع ) بدين صورت عملى نمود:
1 - در حالى كه تعدادى از بانوان با شخصيت قريش او را همراهى مى كردند، در مسجد
مدينه حضور يافت و در مقابل خليفه و انبوه جمعيت يك سخنرانى عميق و محكومگرانه ايراد
نمود.
2 - چندين بار كنار مرقد مقدس پيغمبر اسلام رفت و با اشك و آه و ناله هاى دردناك خشم و
فرياد مظلوميت اسلام را به گوش ديگران رسانيد.
3 - آن گاه كه زنان قريش در بستر بيمارى به ديدنش رفتند، در ميان آنان خطابه اى
ايراد كرد و آنان و جامعه را متوجه انحراف در مسير خلافت اسلامى نمود و آنان را به راه
خير و صلاح دعوت كرد.
سرانجام فاطمه اى كه از روزهاى اول كودكى خود، در كورانهاى سخت زندگى پرورش
يافته بود، پس از يك عمر كوتاه حدود هيجده ساله ، هفتاد و پنج روز پس از وفات
پيغمبر (ص ) سوم جمادى الثانى سال يازدهم هجرت ، در مدينه چشم از جهان فرو بست و
با يك دنيا سرفرازى و عظمت ، در مسجد پيامبر (ص ) يا در قبرستان بقيع در آغوش خاك
خفت . (21) |
پنجم جمادى الاولى سال پنجم هجرت ، مطابق با
سال 627 ميلادى ، زينب (ع ) سومين فرزند على (ع ) و فاطمه (ع ) در مدينه چشم به
جهان گشود.
اسم اين دختر را پيغمبر (ص ) انتخاب كرد، زيرا مى خواست بدين وسيله ياد دختر بزرگ
خود را كه به اين نام مرسوم بود و در هجوم دشمن جان خود را از دست داده بود، زنده
بدارد. معنى اين نام هم معنى بلند و زيبايى است و زينب يعنى زينت پدر.
يعنى ، كسى كه وجود او، فكر و فرهنگ او، اخلاق و شخصيت او، و خلاصه رفتار و
اعمال او سبب زينت و افتخار و سربلندى پدر مى گردد.
پدر زينب امام على (ع ) شخص دوم اسلام است ، و مادر او فاطمه (ع ) هم - همانطور كه
مطالعه كرديم - از نظر ايمان و شخصيت دينى در نظر پيامبر (ص ) بلندمقامترين زن
عالم و بانوى برگزيده بهشتى است .
عايشه همسر پيامبر (ص ) درباره فاطمه (ع ) گفته است :
من هرگز كسى را كه از فاطمه (ع ) راستگوتر و درست رفتارتر باشد نديده ام ، غير از
پدر او محمد (ص ).
ريشه خانوادگى زينب (ع ) در تاريخ بشريت ، داستان فوق العاده اى دارد، او نوه پيامبر
(ص ) و خديجه است ، و در آغوش پدر و مادرى چون على (ع ) و فاطمه (ع ) و در كنار
برادرانى مثل حسن و حسين (ع ) پرورش يافته است .
زينب (ع ) هنوز شش سال تمام نداشت كه خواب عجيبى ديد و آن را براى پيغمبر (ص )
تعريف كرد. در آن خواب اسرارى درباره وضع آينده و حوادث بعد از وفات
رسول خدا نهفته بود و پيامبر (ص ) آن را براى نوه
خردسال خود تفسير كرد.
در همان مدت كوتاه كه زينب با جد خود رسول خدا همزيستى داشت ، با توجه به هوش و
استعداد نيرومندش از راهنمايى ها و اخلاق و رفتار شخصيت
اول اسلام استفاده كرد. پس از وفات پيغمبر (ص ) تا مدت 75 روز هم كه سايه مادرش
فاطمه را به سر داشت ، در آغوش مهربان و تربيت آفرين او، درسهاى فراوانى براى
يك زندگى سعادتمندانه فراگرفت .
روزگار زينب در كنار مادر، همراه با وقايع و حوادث تلخى بوده است .
او گريه ها و فريادهاى مظلومانه و حق طلبانه مادر را مشاهده مى كند، او وضع بسيار
ناگوارى را كه به تصاحب حق امامت على (ع ) انجاميده بود احساس مى كرد و رنج مى برد.
و آنچه بر غمهاى او مى افزود، از دست دادن مادر جوانش با مرگ مظلومانه بود. مرگ مادر
زينب (ع ) براى او خيلى دردناك و فرساينده بود، بطورى كه وى ناراحتى خود را از آن
حادثه بزرگ با اين عبارات بيان كرده است :
اى رسول خدا؛ اى جد بزرگوار من ! واقعا امروز ترا از دست داده ام ، زيرا پس از تو،
ديگر تنها يادگار ترا هم نخواهم ديد!
روزها يكى پس از ديگرى سپرى مى شد، اما احترام و مراقبتهاى على (ع ) از دختر نوجوان
خود زينب (ع ) شكوه و جلال بيشترى مى گرفت .
تاريخ نوشته است :
هرگاه زينب (ع ) مى خواست به زيارت مرقد جد خود
رسول خدا برود، حسن و حسين دو برادر او از دو طرف او حركت مى كردند و خواهر را با
احترام زياد به زيارت مى بردند. قبل از آن هم على (ع ) كسى را مامور مى كرد تا چراغ
حرم را خاموش كند، تا مبادا كسى كه در تاريكى قرار دارد چشمش به صورت زينب (ع )
بيفتد!
در روزگار على (ع ) زينب (ع ) ديگر بزرگ شده بود و با عبدالله جعفر پسرعموى خود،
كه ده سال از او كمتر سن داشت ازدواج كرد.
ثمره اين ازدواج پنج فرزند به نامهاى : على ، محمد، عباس ، عون و ام كلثوم بود.
امام على (ع ) سه شنبه بيست و سوم ذى حجه
سال 35 هجرت عهده دار مقام بلند امامت گرديد و پس از مدتى طبق مصالحى ، مركز حكومت
اسلامى را از مدينه به كوفه انتقال داد، از آن پس زينب (ع ) را در حالى كه همسر و
فرزند هم دارد، در كوفه مشاهده مى كنيم ، كه در سايه امامت پدر براى زنان كوفه درس
و تفسير قرآن تشكيل مى دهد.
در مدت حدود پنج سال خلافت امام على (ع ) زينب در كوفه زندگى مى كند، و با خدمات
آموزشى و فرهنگى و مساعدتهاى مالى و امدادى خويش به مردم و مستمندان كمكهاى شايان و
چشمگيرى مى نمايد و پس از شهادت امام على (ع ) در
سال چهلم هجرت تا پس از شش ماهى كه از مدت خلافت جانشين على (ع ) يعنى امام حسن (ع )
مى گذشت ، زينب در كوفه اقامت داشت ، اما پس از پذيرش مصالحه پيشنهادى معاويه از
سوى امام حسن (ع ) آن حضرت با ساير اعضاء خانواده خود و از جمله زينب (ع ) و
فرزندانش به مدينه بازگشت كردند.
اكنون سال چهل و يك هجرى است و زينب (ع ) تا مدت حيات برادرش امام حسن (ع ) كه تا
سال پنجاه هجرى ادامه داشت و نيز تا سال شصت هجرى كه برادر ديگرش حسين (ع ) منصب
امامت را عهده دار شد و در مدينه مى زيست زينب (ع ) هم در كنار برادر حضور داشت و از همان
سال كه حسين (ع ) قيام اسلامى خود را بر ضد امويان آغاز كرد و مدينه را به سوى عراق
ترك گفت ، زينب (ع ) نيز به عنوان شريك و معاون قيام به همراه حسين (ع ) حركت كرد.
اين مسافرت زينب (ع ) كه از بيست و هشتم ماه رجب
سال شصت هجرى آغاز شده بود، تا وقتى كه پس از فاجعه كربلا وى به مدينه
بازگشت ، حدود شش ماه طول كشيد. اما اين مدت براى زينب (ع ) به اندازه سالها رنج و
فرسودگى به همراه داشت و از طرف ديگر اين بانوى بزرگ ، مبارزه ها و فداكارى هاى
بى نظيرى صورت داد.
به حسب ظاهر چنين بود، كه پس از فاجعه كربلا و شهيد شدن حسين و يارانش ، دشمن زينب
(ع ) و ساير دختران على (ع ) و بازماندگان حسين (ع ) را به اسارت خويش درآورده بود،
اما زينب (ع ) توانست از اين موقعيت حداكثر استفاده را نموده و سخنرانى هاى عميقى در
بازار كوفه و مجامع عمومى شام به دفاع از حق حسين (ع ) و افشاگرى مهمى عليه يزيد
و همكاران او انجام دهد.
آرى ، زينب (ع ) تقريبا نصف عمر خود را در مسافرتهاى انقلابى و مبارزاتى گذرانيد،
با علم و دانش و سخنرانيهاى عالمانه خود، فريب خوردگان و غفلت زدگان را بيدار كرد،
براى حمايت از امامت و دين خداوند فداكارى هاى بى نظيرى انجام داد، هر كجا امام حسين (ع )
رفت او را همراهى نمود، و هر كجا هم نام حسين و عاشورا و دلاورى ها و پايمردى هاى حسين
(ع ) به زبان جارى مى گردد، نام و ياد زينب (ع ) نيز همراه آن برقرار است .
سرانجام اين بانوى قهرمان اسلام ، چهاردهم ماه رجب
سال 62 هجرى ، در حاليكه پنجاه و هفت سال عمر پرمرارت ، اما سراسر مبارزه و عظمت را
پشت سر گذاشته بود، با يك دنيا افتخار و سربلندى از جهان چشم فرو بست .
(22) |
سيد ابوالحسن اصفهانى در سال 1284 هجرى قمرى در دهكده مديسه واقع در جنوب
غربى فلاورجان اصفهان به دنيا آمد و زير نظر مستقيم پدرش نشو و نما كرد.
بيش از چهارده سال نداشت كه نزد پدر رفت و تقاضا كرد تا به او اجازه دهد درس دينى
و حوزه اى بخواند.
پدر مخالفت كرد و گفت :
اگر چنين كارى را انجام دهى ، من عهده دار مخارج زندگى و
تحصيل تو نمى شوم !
سيد ابوالحسن كه عشق به تحصيل ، در جانش جوانه زده بود، مودبانه گفت :
اشكالى ندارد، شما فقط اجازه بدهيد، بقيه اش را خودم بر عهده مى گيرم !
سيد ابوالحسن پس از كسب اجازه از پدر، به قصد ادامه
تحصيل به اصفهان كه در آن زمان يكى از حوزه هاى مهم علمى شيعه بود، عزيمت نمود و
در حجره اى در زاويه مدرسه صدر اصفهان سكونت گزيد و
مشغول تحصيل علوم دينى شد.
ايام زمستان فرا رسيد، در حالى كه سيد ابوالحسن نه فرشى داشت و نه چراغى ! شبى
از شب ها پدرش به اصفهان مسافرت كرد و براى ديدن فرزندش ، به مدرسه صدر
رفت و با آن وضع رقت بار و نابهنجار سيد ابوالحسن مواجه گرديد. پدر با زبان
ملامت آميز گفت :
نگفتم طلبه نشو، طلبگى گرسنگى دارد، محروميت دارد و ...
سخنان پدر بر قلب كوچك و پاك و باصفاى سيد ابوالحسن تاثير كرد و سيد
دگرگون شد، آن گاه به طرف قبله ايستاد و حضرت امام زمان (عج ) را مخاطب قرار داد و
گفت :
اى امام زمان (عج )! عنايتى كن ، تا نگويند كه ما آقا نداريم !
چند دقيقه نگذشته بود، كه درب مدرسه را زدند، فراش درب را باز كرد و معلوم شد، يك
نفر با سيد ابوالحسن كار دارد. سيد ابوالحسن شخصى را ديد، پنج
ريال به او داد و گفت :
يك شمع هم در طاقچه اطاق است ، آن را روشن كن ، تا نگويند شما آقا نداريد!
سيد ابوالحسن در طول دوران تحصيل از نظر مالى ، سخت در مضيقه بود، به طورى كه
بعد از خواندن كتابى ، ناچار مى شد آن را بفروشد و از
پول فروش آن كتاب بعدى را تهيه كند. اما فقر و تنگدستى مانع از ادامه
تحصيل او نشد و او با تحمل مشكلات ، تحصيلات خود را با عشق و علاقه زيادى
دنبال كرد.
با اينكه سيد ابوالحسن خودش با سختى و تهيدستى زندگى مى كرد، ديگران را بر
خود ترجيح مى داد. روزى براى تامين مخارج ضرورى زندگى ، لحاف خود را براى
فروش به لحافدوز سپرده بود، مردى كه فوق العاده مستحق و بينوا بود، به سيد
ابوالحسن مراجعه كرد و وضع زندگى و مشكلات زياد خود را برايش شرح داد.
سيد ابوالحسن فرمود:
نزد لحافدوز برو و پول لحاف را بگير، زيرا تو از من محتاج ترى !
سيد ابوالحسن اصفهانى درسهاى سطوح عاليه و نزد جمعى از بزرگان و استادان در
اصفهان آموخت و در سال 1307 براى ادامه تحصيل ، عازم نجف اشرف گرديد. در نجف از
محضر علماء حوزه علميه نجف بهره برد و طولى نكشيد كه به درجه اجتهاد رسيد و به
نشر فرهنگى اسلامى و پرورش شاگردان همت گماشت .
استعمار انگليس كه در آن زمان ، در صحنه بين المللى به صورت يك
غول وحشتناك درآمده و دنيا را در مقابل خود، به زانو درآورده بود، به بهانه حفظ پايگاه
هاى خود در عراق ، به اين كشور اسلامى لشگر كشيد و آن را به
اشغال نظامى خود درآورد. كار به جايى رسيد، كه رشيد عالى نخست وزير عراق فرار
كرد و ابتداء به ايران و سپس به مصر رفت . امير عبدالله ، دائى ملك
فيصل و نورى سعيد به اردن پناهنده شدند. در
سال 1341 هجرى قمرى انتخابات فرمايشى براى ملك
فيصل انجام شد، كه اعتراض جمع زيادى از علماء و شخصيت هاى علمى و مذهبى را به
دنبال داشت و از سوى آن ها انتخابات تحريم گرديد.
آيت الله سيد ابوالحسن اصفهانى در اين رابطه اعلاميه اى صادر كرد. اما حاكمان مستبد
عراق ، اين شخصيت بزرگ را همراه با جمعى از فقهاء حوزه علميه كربلا و نجف به ايران
تبعيد كردند.
آيت الله اصفهانى طى استقبال باشكوه مردم ، وارد حوزه علميه قم شد و فعاليت هاى
سياسى و مذهبى خود را در ايران دنبال كرد. پس از يازده ماه ، حكومت عراق بر اثر فشار
مردم و روحانيون با نفوذ مجبور شد، در تصميم خود تجديد نظر كند و علماء تبعيدى را در
هيجدهم رمضان سال 1342 به عراق بازگردانيد.
در سال 1346 حاج آقا نورالله نجفى و حدود سيصد نفر از طلاب و فضلاء آگاه و مردم
اصفهان ، به منظور اعتراض به خودكامگى هاى رضاخان پلهوى به قم مهاجرت كردند و
قيام سراسرى تمام كشور را فرا گرفت .
آيت الله اصفهانى كه در عراق بود و از شخصيت هاى ممتاز و معتبر محسوب مى شد، از قيام
مردم و روحانيون عليه رضاخان ، حمايت هاى زيادى نمود.
در سال 1355 پس از وفات شيخ عبدالكريم حائرى در قم و آيت الله ميرزا حسين نائينى
در نجف ، زعامت بلامنازع آيت الله اصفهانى در اغلب مناطق اسلامى مسلم گرديد و او به
عنوان مجتهد اعلم ، رهبيرى شيعيان را بر عهده گرفت .
يكى از صفات برجسته آيت الله اصفهانى صبر و بردبارى حيرت انگيز او بود. آيت
الله شهيد مصطفى خمينى نقل كرده است :
من هيچ كس را صبورتر از آيت الله اصفهانى نمى شناسم زير اين مرجع عاليقدر شيعه ،
در كوران مبارزاتش عليه سياست هاى ظالمانه انگليس ، در يك روز پر همهمه به نماز
ايستاد و هزاران نفر از مومنين در صف هاى بهم فشرده ايستادند و
مثل هميشه به او اقتداء كردند. از جمله فرزندش آيت الله زاده اصفهانى نيز در صف
اول نماز و پشت سر پدر به نماز ايستاد.
نمازگزاران ركعت دوم نماز را مى خواندند و در
حال سجده بودند، كه ناگهان فريادى بلند شد كه :
فرزند آقا را كشتند!!
بلافاصله صف هاى نماز از هم پاشيد و نماز برهم خورد، ولى آيت الله اصفهانى ، هم
چنان نماز خود را ادامه داد و آن را به پايان رسانيد. بعد از سلام آخر نماز سر را
برگردانيد و با منظره هولناكى روبرو شد. او ديد سر فرزند دلبندش گوش تا
گوش بريده شده و بدنش در خون غوطه ور است !!
آيت الله اصفهانى با ديدن شهادت ناگهانى فرزندش فقط سه بار گفت :
لا اله الا الله ...
و با شهامت حيرت انگيزى با اين مصيبت دردناك ، صبورانه برخورد نمود و هرگز قطره
اشكى در سوك فرزند عزيزش ، بر گونه هايش نغلطيد و از اين مهم تر،
قاتل فرزند را كه خائنى به نام على اردهالى بود، عفو نمود.
از اين عالم ربانى تاليفات ارزشمند و شاگردان فراوانى به يادگار مانده است ، كه
هركدام به نوبه خود در ادامه نشر فرهنگ اسلامى تاثير زيادى داشته و دارند.
آيت الله سيد ابوالحسن اصفهانى روز دوشنبه نهم ذى حجه
سال 1365 هجرى قمرى در كاظمين ديده از جهان فرو بست . هنگامى كه جسد پاك او را به
صحن علوى آوردند، آيت الله كاشف الغطاء خطاب به پيكر مطهرش چنين گفت :
اى نزول يافته در جوار پروردگار عالميان چنين سعادتى بر تو گوارا باد! چه
زندگى سعادتمندانه و رحلت پسنديده اى داشتى !
زندگى تو، آن گونه با تدبير و حسن سياست توام بود كه علماء گذشته را در
بوته فراموشى قرار دادى و بقيه را به رنج افكندى . گويى كه تو دو بار به دنيا
آمده بودى ، يك بار براى كسب تجربه و درايت و بار ديگر براى بكار بستن آن !.
(23) |
آلبرت اينشتن بزرگ ترين فيزيك دان ، متفكر و فيلسوف جهان ، روز چهاردهم مارس
سال 1879 ميلادى در شهر اولم واقع در ايالت دورتمبرك آلمان از يك پدر و مادر يهودى
متولد شد.
آلبرت اينشتن كودكى كناره گير، محجوب و فكور بود و از آغاز زندگى
ميل داشت تنها باشد و بينديشد.
هنگامى كه همبازى هاى كوچكش ، در جنگل هاى اطراف
مشغول بازى بودند، آلبرت به تنهايى در باغچه پدرش بسر مى برد و آوازهاى
كوتاهى را كه خود تصنيف كرده بود، زمزمه مى نمود.
وقتى آلبرت به پنج سالگى رسيد، پدرش يك قطب نما را به او نشان داد، آلبرت
وقتى ديد عقربه قطب نما حركت مى كند، تعجب كرد و در فكر فرو رفت ، كه چه نيروى
مرموزى عقربه را به حركت در مى آورد؟ اين شگفتى و تعجب ، بعدها در برابر هر يك از
مظاهر طبيعت ، براى آلبرت ظاهر مى شد!
آلبرت در پانزده سالگى ، در مونيخ به مدرسه رفت . او به آموزش علوم و دروس
رسمى اعتناء زيادى نداشت . هنگامى كه همشاگردى هايش ، تازه اعداد اعشارى را ياد مى
گرفتند، آلبرت در رياضيات و محاسبات ، در سطح بسيار عالى سير و سلوك مى كرد.
در سال 1894 خانواده اينشتن به ايتاليا مهاجرت كردند و او مدت شش ماه ، مدرسه را
ترك نمود و كتاب هاى درسى را كنار گذاشت و به مطالعه ادبيات پرداخت ، اما در نهايت
ديد، براى ورود به دانشگاه ، چاره اى ندارد و بايد درس بخواند.
آلبرت اينشتن پس از چندى به سوئيس رفت و در مدرسه دارالفنون زوريخ ثبت نام كرد.
در سال 1900 كه وى در آستانه بيست و يك سالگى بود، دكترا در رشته فلسفه
دريافت كرد و به تدريس فيزيك و رياضيات در دانشگاه
مشغول شد.
وى در سن بيست و دو سالگى ، بر اثر مشكلات مادى زندگى ، به عنوان عضو اداره ثبت
اختراعات مشغول بكار گرديد، اما لحظه اى از پژوهش هاى علمى باز نمى ايستاد و اوقات
فراغت خود را به تحقيق و مطالعه مى پرداخت .
مطالعه تجارب آلبرت ميكس آمريكائى ، او را سخت به فكر و انديشه
مشغول كرد و در سن بيست و شش سالگى تئورى خود را در مورد نسبيت منتشر كرد.
اين تئورى كه به تئورى نسبيت اينشتن معروف مى باشد و كمتر كسى است ، كه قادر
باشد، آن را به طور كامل درك نمايد، آلبرت اينشتن را مشهور نمود. اما آوازه شهرت
براى او مايه دردسر بود، زيرا آلبرت علاقه اى به شهرت نداشت و گمنامى را بر آن
ترجيح مى داد.
در سال 1913 دانشگاه هاى زوريخ ، پراك و برلن او را براى تدريس دعوت كردند و
به خدمت در آموزش و گسترش علم گماردند.
در سال 1916 با رفاه مادى كه براى او ايجاد كردند، از آلبرت اينشتن خواستند كه
تمام وقت و نيروى خود را صرف پژوهش هاى علمى نمايد. با ادامه كارهاى تحقيقاتى و
علمى ، اينشتن در سال 1921 به عضويت انجمن پادشاهى لندن انتخاب شد و در همين
سال موفق به دريافت جايزه نوبل ، در رشته فيزيك گرديد و در انجمن ها و
محافل علمى و پژوهشى ، به عنوان نابغه زمان شهرت يافت ، به طورى كه دانشگاه هاى
ژنو، منچستر، روستوك و بريستون و ... كرسى هاى تدريس را در اختيارش گذاشتند و با
ارائه دكتراى افتخارى ، به عنوان استاد، او را دعوت به كار نمودند.
هنگام جنگ جهانى دوم آدولف هيتلر صدراعظم ديكتاتور آلمان از آلبرت اينشتن دعوت كرد،
كه به آلمان برود، اما اينشتن نپذيرفت ، هيتلر ناراحت شد و براى كسى كه آلبرت
اينشتن را به قتل برساند و سر او را بياورد، بيست هزار مارك جايزه تعيين كرد.
در سال 1933 به واسطه روحيه ضد يهودى كه در آلمان هيتلرى حكمفرما بود، آلبرت
اينشتن از اروپا مهاجرت كرد و به آمريكا رفت و ظاهرا به تبعيت دولت آمريكا درآمد و در
دانشگاه پريستون به مطالعه ، تحقيق و پژوهش پرداخت .
نظريات آلبرت اينشتن در مورد نسبيت ، در ابتداء سخت و
مشكل مى نمود، ولى هرچه بيشتر زمان گذشت ، دانشمندان به عمق انديشه و فكر فوق
العاده اينشتن بيشتر پى بردند.
آلبرت اينشتن نتايج فرضيه نسبيت خود را در محاسبه قوه جاذبه و نجوم بكار برد، تا
آنجا كه توانست بيشتر از نيوتن ، به تحقيقات در اين رشته كمك نمايد.
كشف انرژى اتمى و مطالعه در مورد حركت ذرات حرارت ، كه آلبرت اينشتن آن را حركت
برونيان ناميده است و هم چنين قانون تشعشع و سنجش نور و اثرات فتو الكتريك ، از
ديگر كارهاى مهم اينشتن بود.
نظريات و تحقيقات اينشتن ، انقلاب عظيمى در طرز تفكر علمى بشر بوجود آورد. او تنها
به علوم طبيعى و رياضيات نمى پرداخت ، بلكه علاوه بر فعاليت هاى پژوهشى در
رشته فيزيك ، يك موسيقى دان زبردست هم بود.
آلبرت اينشتن در كارهاى سياسى به خصوص
مسائل زيونيسم نيز فعاليت داشت . بسيار علاقمند بود، كه معلم شود، تا مبجور نگردد،
در مبارزات زندگى كه يكى را به جان ديگرى مى اندازد، شركت كند.
آلبرت اينشتن از لحاظ حمايت از صلح نيز به نوع بشر خدمت كرد و در جامعه
ملل اول ، عضو كميته مخصوص مطالعه جهت تحريم
كامل جنگ بود.
نام اين انديشمند بزرگ در اعصار آينده ، نه تنها به مناسبت نظريات و اكتشافات او در
اتم و الكترون مورد تقدير قرار مى گيرد، بلكه تلاش و كوشش اين مرد بزرگ ، در راه
برقرارى صلح بين ملل جهان نيز موجب شد، كه نامش هرگز فراموش نگردد.
آلبرت اينشتن در سال هاى آخر عمرش ، مرتب زمزمه مى كرد كه :
آيا اين جهان چيست ؟
آيا به حل معماى وجود موفق مى شوم ؟ و ... و ...
بنا به پيشنهاد دانشمندان ، آلبرت اينشتن قبول كرد كه پس از مرگ ، مغزش در اختيار
علماء و محققين قرار گيرد.
روز هيجدهم آوريل سال 1955 ميلادى ، آلبرت اينشتن در سن هفتاد و شش سالگى به علت
بيمارى و تصلب شرائين در آمريكا بدرود حيات گفت و بر اساس وصيت خودش ، هيچ
تشييع جنازه اى برايش بعمل نيامد.
حادثه مرگ اين دانشمند توانا، ضايعه غيرقابل جبران و از هر جهت تاسف آور بود و شايد
سال هاى سال بگذرد تا بشريت با اينشتن ديگرى روبرو شود. (24) |
استاد شحات محمد انور در سال 1329 هجرى شمسى ، در روستاى كفر وزيز در مصر
به دنيا آمد.
سه ماهه بود، كه پدرش را از دست داد و تحت سرپرستى دائى خود قرار گرفت . دائى
وى كه از علاقمندان و حافظان قرآن بود، از همان دوران طفوليت محمد انور، در تربيت و
تعليم او جديت زيادى نمود.
محمد انور از سه سالگى ، حفظ كردن قرآن را شروع كرد و در سن نه سالگى تمام
قرآن را حفظ كرد، سپس نزد استادان فن تلاوت قرآن رفت و علم تجويد قرآن را به
خوبى آموخت .
از سن دوازده سالگى تلاوت قرآن كريم را در مجالس و
محافل و هم چنين در مناسبت هاى مختلف آغاز كرد و با توجه به صوت زيبا و گرمى كه در
قرائت قرآن داشت به زودى شهرت يافت .
محمد انور تحصيلات خود را تا سال دوم دانشگاه الازهر مصر ادامه داد. هنگامى كه يكى از
مدرسين دانشگاه صوت گرم و حزين او را شنيد، مشتاق تلاوت قرآن محمد انور شود و
شيفته و مجذوب او گرديد و به او گفت :
به جاى ادامه تحصيل در دانشگاه ، بهتر است كه در رشته قرآن كار كرد.
بيست و هفت سال داشت كه وارد صدا و سيماى مصر شد و تلاوت قرآن كريم را در راديو و
تلويزيون آغاز كرد.
در سال 1358 هجرى شمسى ، بنا به تقاضاى استاد عبدالباسط رياست انجمن قاريان
مصر، به عضويت هيات رئيسه اين انجمن منصوب گرديد و تاكنون نيز در اين مسئوليت
فعاليت دارد.
استاد شحات محمد انور از كشورهاى زيادى از جمله ابوظبى ، ايران ، نيجريه ، قطر،
اوگاندا و مالديو ديدن كرده و به تلاوت قرآن مجيد مبادرت نموده است .
او در سال 1369 و سال 1370 شمسى دو بار به كشور اسلامى ايران مسافرت كرد و
با قرائت قرآن مجيد و صوت گرم و زيباى خود، شور و نشاط خاصى به
محافل قرآن ايران بخشيد. در دومين مسافرتش به ايران هنگامى كه از او
سوال شد:
بهترين و موثرترين سبك و روش تلاوت قرآن كريم ، براى جلب شنوندگان كدام شيوه
است ؟ پاسخ داد:
بهترين سبك و روش تلاوت قرآن كريم ، رعايت تقواى الهى است ، زيرا تقواى الهى در
قارى قرآن مى تواند قلب و دل شنوندگان را تسخير نمايد.
امام على (ع ) درباره تاثير سازنده تقوى فرموده است :
تقواى الهى سبب درمان بيماريهاى دلهاى شماست ، تقوى كورى دلها را شفا مى بخشد و
بيماريهاى جسمها را مداوا مى گرداند. تقوى آلودگيهاى درونى را برطرف مى كند و
باطن را به صلاح و سلامت مى رساند. تقوى پرده هاى ظلماتى را از جلو چشمها كنار مى
زند و به انسان بينش و بصيرت مى دهد و نيز تقوى پريشانى و آشفتگى و اضطراب را
از جان و روان انسان مى زدايد و به جاى آن نورانيت و آرامش جايگزين مى نمايد. (25)
استاد شحات در مسافرت به ايران وقتى قاريان جوان را در اطراف خود مشاهده كرد، از
اين صحنه زيبا و اميدوار كننده احساس شادمانى نمود و براى پيشرفت و كاميابى آنان
دعاى خير كرد. (26) |
دوران كودكى محمد اقبال لاهورى ، شاعر، فيلسوف ، متفكر و از بانيان كشور بزرگ
پاكستان ، دوران پرفراز و نشيب و بس آموزنده اى است .
او روز جمعه سوم ذى قعده سال 1294 هجرى قمرى مطابق با 9 نوامبر 1877 ميلادى به
هنگام اذان صبح در شهر سيالكوت در يك خانه كوچك يك طبقه اى ، در اطاق كوچكى كه
فقط نور كم رنگ شمعى آن را روشن مى كرد، چشم به جهان گشود.
اقبال دو ساله بود كه متوجه شدند چشم راستش ضعيف است ، در آن زمان او آن قدر كودك
بود، كه نمى دانست و نمى فهميد چشمش سالم نيست ، بدين جهت پزشكان تصميم گرفتند
از چشم او خون بگيرند.
زمانيكه وى دوران دانشجويى خود را مى گذرانيد عينك مى زد، خود مى گفت :
چشم من در دو سالگى ضايع شد!
اقبال چهار سال و چهار ماه داشت كه پدرش شيخ نور محمد او را به مكتب مولانا غلام حسن
سپرد و او آموزش قرآن را در مكتب و مسجد مى آموخت ، شبها درسهاى خود را در خانه كوچك و
فقيرانه ايكه در اطاقهاى آن برقى وجود نداشت ، در پرتو نور شمع مى خواند و به
خاطر مى سپرد.
يك روز مولانا سيد مير حسين به آموزشگاه رفت ، وقتى
اقبال كوچولو را مشغول درس خواندن ديد، پيشانى گشاده و قيافه معصوم و موهاى
خاكسترى اين كودك او را سخت تحت تاثير قرار داد و از استاد او خواست غير از آموزشهاى
دينى ، آن كودك را با آموزش علوم جديد هم آشنا كند كه با موافقت پدر
اقبال استاد او را به آموختن ادبيات فارسى ، اردو و عربى وادار نمود.
اقبال بسيار باهوش و زيرك بود و آموزش اين دوره را تقريبا به مدت سه
سال به پايان رسانيد در عين حالى كه با درآمد كمى كه از مغازه پدر به دست مى آورد،
زندگى ساده اى را سپرى مى كرد.
پدر اقبال مغازه كلاه و نقاب دوزى و چادردوزى داشت ، اما وقتى خرج روزانه خود را در مى
آورد، در مجالس علماء و دانشمندان شركت مى كرد و همراه آنان به مناجات و عبادت خداوند
مى پرداخت .
اضافه بر اين كتابهاى : فتوحات مكيه و فصوص الحكم ، محى الدين ابن عربى را مى
خواند.
اقبال مى گويد: از سن چهارسالگى گوشهاى من با اسم و تعليمات اين كتابها آشنا
شد و مدتها تدريس هر دو كتاب در خانه ما ادامه داشت ، ولى در ابتداى كودكى همه اين
مسائل از قدرت فهم من بيشتر بود. با اين وجود در اين مجالس درس شركت مى كردم ، اما
وقتى به زبان عربى آشنايى پيدا كردم ، قدرت و فهم من اضافه شد و بر اثر
پيشرفت در علم و تجربه شوق و شناخت من بيشتر گرديد.
او در سال 1884 ميلادى به پنجاب رفت و تحت تعليم استادانى كه اعتقاد و ايمان عميقى
داشتند و عاشق قرآن و حفظ آن بودند، آموزش زبان فارسى ، عربى ، ادبيات اردو، علم و
حكمت را ادامه داد و در تهذيب نفس و فضائل اخلاقى داراى رتبه بلندى شد.
قبلا اشاره كرديم فضاى خانواده اقبال يك فضاى معنوى بود، پدر او هم هرگاه مى
خواست فرزند خود را به عملى وادار سازد، يا از كار ناپسندى منع كند، از آيات قرآن و
رفتار پيغمبر (ص ) براى وى مى خواند وقتى هم
اقبال از زبان پدر آيه اى از قرآن يا حديثى را مى شنيد، بدون كوچكترين ناراحتى آن را
مى پذيرفت و آرامش خاطر مى يافت .
بدين جهت اقبال هشت نه ساله خود هر روز صبح تلاوت قرآن مى كرد، پدر هم وقتى او را
در اين حال مى ديد مى گفت :
وقتى فرصت پيدا كردم به تو يك مطلب مهمى را خواهم گفت .
مطلب مهمى را كه پدر به اقبال كوچك گفت ، اين بود:
پسرم ! وقتى قرآن تلاوت مى كنى ، فكر تو اين باشد كه قرآن بر تو
نازل شده است ، يعنى خدا خودش با تو سخن مى گويد. يك وقت ديگر هم پدرش به او
گفته بود: آن زحمتى كه براى آموزش تو كشيدم بايد پاداش آن را بگيرم . پاداش من
اينست كه به اسلام خدمت كنى .
اقبال مى گويد: من خواسته پدرم را پيوسته در نظر داشتم ، آن را در اشعار خود هم مى
آوردم ، شهرت شاعرى من هم گسترش مى يافت ، من براى نوجوانان سرود اسلامى مى
نگاشتم و آنان با شوق و ذوق اين اشعار را مى خواندند و حفظ مى كردند. وقتى هم پدرم
در بستر بيمارى بود براى ديدنش رفتم و از او پرسيدم :
پدرجان ! آيا به آن پيمانى را كه براى خدمت به اسلام با تو بسته بودم ، وفا كرده
ام ؟
پدر در حالى كه در بستر مرگ قرار داشت ، گواهى داد كه پاداش زحمات او را داده ام .
اقبال در رشته فلسفه دانشگاه لاهور ثبت نام كرد و از درس سر توماس آرنلد بهره مند
گرديد. و دوره فوق ليسانس را در سال 1899 در رشته فلسفه با احراز رتبه
اول در دانشگاه پنجاب به پايان برد و پس از اتمام تحصيلات در آن دانشگاه ، در رشته
هاى تاريخ و فلسفه و علوم ، به استادى برگزيده شد.
او مدت دوازده سال در دانشگاه لاهور در رشته تاريخ و اقتصاد و فلسفه تدريس مى كرد،
در هفته هيجده ساعت تدريس داشت و كتابهاى زير را هم تاليف و ترجمه نمود:
1 - نظريه توحيد مطلق ، نوشته شيخ عبدالكريم جبلى ، ترجمه به زبان انگليسى .
2 - ترجمه و تلخيص كتاب پولتيكان آكانومى از واكر به زبان اردو.
3 - ترجمه و تلخيص كتاب ارلى پلانتيجنس اثر استبس به زبان اردو.
4 - علم الاقتصاد، به زبان اردو.
اقبال در سال 1905 به تشويق پرفسور سر توماس آرنلد به انگلستان مسافرت كرد
و در دانشگاه كمبريج به فراگرفتن فلسفه
مشغول شد و رساله دكتراى خود را به نام سير فلسفه در ايران به زبان انگليسى
تهيه كرد.
در سال 1908 از دانشگاه مونيخ براى نوشتن آن رساله ، درجه دكتراى فلسفه دريافت
كرد و همان سال به كشور خود بازگشت .
محمد اقبال چندين سال رئيس دانشكده مطالعات شرقى و مدير گروه آموزشى فلسفه در
دانشگاه پنجاب بود، در عين حال به كار وكالت دادگسترى مى پرداخت . اما محيط
نابسامان زندگى ، اختلافها و كشمكشها و همچنين علاقه به آزادى او را به شركت در
كارهاى سياسى كشانيد، در سال 1928 به عضويت مجلس قانونگذارى پنجاب انتخاب
شد، و در سال 1932 در كنفرانسى كه در لندن براى بنيان گذارى قانون اساسى شبه
قاره هند و پاكستان ترتيب داده شده بود شركت نمود.
او در نويسندگى و شاعرى استعداد فوق العاده اى داشت و آثار منظومش به زبانهاى
فارسى و اردو، آثار جاويدان و كم نظيرى است . زيرا وى روى اعتماد به نفس و بازگشت
به هويت اسلامى همه مسلمانان جهان تاكيد فراوان داشت .
آثار منظوم علامه محمد اقبال ، به فارسى عبارتند از:
1 - اسرار خودى 2 - رموز بيخودى 3 - پيام شرق 4 - زبور عجم 5 - جاويدنامه 6 -
مسافر 7 - چه بايد كرد؟
آثار او به زبان اردو عبارت است از:
1 - بانگ درا 2 - خضر راه 3 - طلوع اسلام 4 -
بال جبرئيل 5 - ضرب كليم 6 - شكوه 7 - جواب شكوه 8 - سير فلك 9 - ارمغان حجاز به
فارسى و اردو.
كتاب عميق و فلسفى ديگر علامه اقبال احياى فكر دينى در اسلام است ، كه در
سال 1930 در لاهور به چاپ رسيده و در سال 1336 هجرى شمسى توسط دكتر احمد آرام
، به فارسى ترجمه شده است .
اقبال مدتى را هم در آلمان به سر برد و در
سال 1923 كتاب پيام شرق را در جواب كتاى ديوان غربى گوته شاعر آلمانى سروده
است . اگر چه علامه محمد اقبال لاهورى به ايران نيامده بود، اما اشعار و ديوان ارزشمند
او كه در ايران هم به چاپ رسيده ، از فصاحت و بلاغت و مفاهيم بلند اسلامى برخوردار
است .
اقبال در سال 1933 از افغانستان ديدن كرد و مزار حكيم سنائى را زيارت نمود، چهارم
دسامبر 1933 از دانشگاه پنجاب درجه دكتراى افتخارى گرفت . اما در
سال 1934 به گلودرد مبتلا شد، در سال 1938 به تنگى نفس و ضعف قلب دچار
گرديد و سرانجام اين دانشمند بزرگ ، كه به راستى احياگر سترك فكر دينى در
مشرق زمين بود، بيست و يكم آوريل 1938، مطابق با ساعت پنج صبح پنجشنبه بيستم ماه
صفر 1357 هجرى قمرى ، در 61 سالگى با عزت و سربلندى درخشانى ، در پاكستان
چشم از جهان فرو بست . (27) |
استاد عبدالكريم قريب ، نويسنده ، محقق و زمين شناس معروف به
سال 1291 هجرى شمسى در جنوب تهران چشم به جهان گشود.
او مى گويد، دو ساله بودم كه پدرم از كارهاى دولتى بازنشسته شد و ما با وسيله
حمل و نقل آن روز كه عبارت از قاطر يا شتر بود، و روى آنها پالكى مى بستند به وطن
اصلى خود گركان بازگشت كرديم .
اين مسافرت از تهران تا وطن ، چهار روز تا قم سه روز تا گركان جمعا به مدت هفت
روز طول كشيد. پدر من با علوم قديمى و ادبيات فارسى كاملا آشنا، بود شعر مى سرود
و خط زيبايى هم داشت و از سن شش سالگى آموزش و تعليم مرا به عهده گرفت .
بدين ترتيب هر روز صبح نزد پدر به تحصيل مى پرداختم ، پس از فراگرفتن الفبا
و خواندن و نوشتن ، به خواندن كتابهاى عم جزء،
ترسل ، گلستان ، بوستان ، نصاب ، صرف مير، امثله ، صرف و نحو، مقامات حميدى و
كتاب حكيم مومن پرداختم .
دوازده ساله بودم كه به سال 1304 پدرم را از دست دادم و پس از فروش خانه و باغ و
اثاثيه هاى منزل ، من و مادرم در سال 1306 به تهران آمديم و در خيابان سقاباشى
براى سكونت خانه كوچكى اجاره كرديم و من در مدرسه صفوى كه ميان دروازه دولاب و
دروازه دوشان قرار داشت مشغول تحصيل شدم .
درسهاى آن روز دبستان عبارت بود از انشاء فارسى ، عربى ، رياضيات ، دستور زبان
فارسى و خواندن كتاب فرائد الادب كه من چون شاگرد
اول كلاس بودم مبصر كلاس هم شدم . هفده ساله بودم كه دوره ابتدايى پايان يافت . و
در سال 1307 وارد دبيرستان علميه شدم .
من هر سال شاگرد اول كلاس بودم ، به ويژه در درسهاى رياضى ، فيزيك و شيمى
خيلى كار مى كردم و مسلط بودم .
در دوران دبيرستان معمولا درس مى خوانم و اهل بازى نبودم ، البته روزهاى جمعه با
دوستان براى كوه نوردى به قله توچال مى رفتيم ، ولى روزانه سه ساعت صبح و دو
ساعت بعد از ظهر در دبيرستان بوديم . وقتى به خانه هم مى آدم درسهاى روز بعد را
مطالعه و آماده مى كردم و تا ساعت هشت و نه شب به مطالعه
اشتغال داشتم ، شب زود مى خوابيدم ، ساعت پنج صبح بيدار مى شدم و بعد از انجام
ورزش و خواندن نماز، صبحانه مى خوردم و ساعت شش صبح آماده كار و رفتن بيرون از
خانه مى شدم .
در سال 1314 با اخذ ديپلم علمى از دبيرستان علميه تهران فارغ
التحصيل شدم آن روز تعداد ديپلمه ها كم بودند، بدين جهت براى ورود به دانشكده ،
افراد آزاد بودند. من هم پس از پايان تحصيل مدت شش ماه در رشته رياضى ، رشته علوم
طبيعى را انتخاب كردم و تا پايان تحصيلات دوره ليسانس در اين رشته ماندم ،
مخصوصا چون زمين شناسى هم در اين رشته بود و من به آن خيلى علاقه داشتم .
آرى ، زمين شناسى درسى است كه اگر خوب به آن توجه شود، لذتبخش ترين درس
براى يك دانشجوست ، شما هرجا نگاه كنيد كتاب زمين باز است ، زندگى انسان از لباس
تا خوراك همه به خوبى با زمين ارتباط دارد، به خصوص براى من كه در دهات با زمين
و باغ و طبيعت سروكار داشته ام ، اين رشته علمى لذت فراوانى دارد.
بعد از گرفتن مدرك ليسانس همه موظف بودند يك
سال هر جا را دولت تعيين مى كند بروند و كار كنند.
اهواز جايى بود كه داوطلب نداشت ، من خودم اهواز را انتخاب كردم و در دانشسراى مقدماتى
و يك دبيرستان دخترانه تدريس مى كردم . بعد در
سال 1318 به تهران آمدم و تا سال 1320 خدمت نظام و سربازى را انجام دادم و چون
تعهد دبيرى داشتم در دبيرستان ايرانشهر تهران دبير شدم .
در سال 1330 يا 1331 قانونى تصويب كردند، كه هر ليسانسيه
شاغل در دانشگاه هشت سال سابقه كار در دانشگاه و تاليفى داشته باشد، مدرك او
معادل دكترا شناخته مى شود، من هم چون ضمن خدمت در آموزش و پرورش ده
سال در دانشگاه متصدى آزمايشگاه كانى شناسى بودم ، براى عضويت در دانشسراى عالى
پذيرفته شدم و در سال 1333 دانشيار آن جا گرديدم .
در سال 1348 با رتبه ده استادى و سى و هشت
سال سابقه كار به درخواست خودم از دانشسراى عالى بازنشسته شدم و در
سال 50 - 1349 مدرسه عالى علوم اراك را تاسيس كردم و تا
سال 1354 مسئوليت آن جا را به عهده داشتم ، ولى از آن
سال چون مدرسه عالى ضميمه دانشگاهها شد و وزير علوم وقت در مورد اعتصابات
دانشجويان مى خواست افراد مخفى در بين آنها قرار دهم و با حركات انقلابى آنها
برخورد جدى كنم ، اين كار با روحيه ام سازگار نبود و در نتيجه بعد از پنج ماه از
صدور اين دستور آنجا را رها كردم و بطور حق التدريس در دانشگاه شهيد بهشتى ملى
سابق تا سال 1358 كه دانشگاهها تعطيل شد به تدريس
اشتغال داشتم .
از سال 1358 تاكنون مشاور سازمان انرژى اتمى هستم ، يكى دو روز به كميته
غارشناسى متشكل از پنج سازمان انرژى اتمى ، حفاظت و محيط زيست ، ميراث فرهنگى ،
زمين شناسى و سازمان تربيت بدنى مى روم ، دو روز در دانشگاه آزاد آشتيان تدريس مى
كنم و دو روز ديگر در هفته را در منزل مى مانم .
استاد مى گويد: در ايران تاكنون 260 غار شناسايى شده ، ولى هنوز طبقه بندى نشده
اند، كه هر كدام به درد چه كارى مى خورند.
استاد درباره رشته تخصصى زمين شناسى خود مى گويد: به اعتقاد من تمام زندگى
انسان از زمين به دست آمده است و چيزى نيست كه ما از زمين نگرفته باشيم ، زمين در قرآن
كريم هم از جايگاه ويژه اى برخوردار است ، قرآن كريم 114 سوره دارد، و در 104
سوره آن از زمين صحبت مى شود.
اما متاسفانه زمين شناسان كشور ما، نسبت به نيازهايى كه داريم كفايت نمى كند، سه
سال پيش يونسكو آمارى ارائه كرد، كه در دنيا حدود سه ميليون و ششصد هزار زمين
شناس هست ، من دقت كردم پاكستان 14 هزار، تركيه 10 هزار، عراق 6 هزار، و ايران فقط
2 هزار و سيصد زمين شناس دارد و اين در حالى است كه كشور ما، دو برابر پاكستان
وسعت دارد.
دو سال پيش يك سمينار مهندسى در مادريد برگزار شد، تعداد ايرانى شركت كننده 40
نفر بود، در صورتى كه از ژاپن 500 نفر شركت كردند با وجود اينكه وسعت ژاپن
000/300 كيلومتر مربع است ، اما وسعت كشور ما حدود 000/600/1 كيلومتر مربع ، يعنى
بيش از پنج برابر ژاپن است .
استاد دكتر عبدالكريم قريب مى گويد: من تاكنون 25 جلد كتاب تاليف و ترجمه كرده ام
، كه تعدادى از آنها چاپ شده و تعدادى هم زير چاپ است . از
سال 47 - 1340 با مجله سخن علمى همكارى داشتم از
سال 54 - 1351 مجله دانش روز را در دانشسراى عالى اراك منتشر مى كرديم ، و در تاليف
يك دوره هفده جلدى كتابهاى دبيرستانى با استادان ديگر همكارى داشته ام . (28)
اكنون از عمر پربركت استاد قريب هشتاد و يك
سال مى گذرد، در عين حال با مجلات رشد كشاورزى و جغرافياى آموزش و پرورش
همكارى قلمى دارد، و ما ضمن آرزوى دوام عمر و خدمات افزونتر علمى و فرهنگى او،
تاليفات و آثار علمى وى را در ذيل مى آوريم :
1 - زلزله و آتشفشان ، ترجمه .
2 - توليد خاك از نظر كشاورزى ، ترجمه .
3 - يك دوره 17 جلدى كتابهاى طبيعى براى دوره متوسطه ، با همكارى ديگران .
4 - باورشناسى .
5 - بعضى از كانيهاى جزيره هرمز. (نشريه موزه نوم پاريس ، شماره 3).
6 - كانى شناسى ، درباره كانيهاى جزيره هرمز.
7 - اصول علم كانيها.
8 - شناختن كانيها به وسيله معرفهاى شيميايى .
9 - چگونه كانيها را مى توان شناخت ؟
10 - مقالاتى چند درباره زمين .
11 - بلور، ترجمه .
12 - رازهاى درون زمين ، ترجمه .
13 - سنگ شناسى .
14 - مبانى زمين شناسى .
15 - زمين شناسى فلات ايران ، ترجمه .
16 - پديده هاى شگفت انگيز در آسمان و زمين ، ترجمه .
17 - انسان در نبرد با طبيعت ، ترجمه .
18 - اسرار سه اقيانوس ، ترجمه .
19 - زمين در فضا، با همكارى ديگران .
20 - 57 درس درباره تقويت حافظه ، ترجمه و تاليف .
21 - گركان .
22 - مبارزه با عوارض پيرى ، نگارش .
23 - واژگان زمين شناسى
24 - غارشناسى .
25 - شناخت سنگها با نگاهى ويژه به سنگهاى ايران .
26 - پيش از تاريخ ، سرگذشت زمين و انسانهاى پيش از دوره تاريخى .
27 - نوشتن بيش از 300 مقاله علمى در مجلات مختلف . |
|