آرى خدا مى خواهد بدين وسيله كفر آن همه آزارها را اين گونه در كنار برادران يوسف
بگذارد و پاداش مظلوميت و صبر و تقوى يوسف را نيز اين گونه عنايت فرمايد و يوسف
را به اين عظمت و شوكت برساند و برادران را اين گونه در پيش گاهش خوار و زبون
سازد. شايد اين كه يوسف تا به آن روز از طرف خداى تعالى مامور نشد يا نتوانست خود
را به برادران معرفى كند، همين بود كه خداى سبحان مى خواست اين روز را به آنان
نشان دهد و اين صحنه را پيش آورد و برادران حسود و مغرورش را به اين صورت و با اين
خوارى و ذلت در پيشگاه يوسف وادارد و سپس وى را به آنان بشناساند.
اما چنان كه قبل از اين تذكر داديم ، شيوه مردان الهى اين نيست بدى را با بدى مكافات
كنند و به فكر انتقام از كسى باشند كه به آنها صدمه و آزارى رسانده اند. يوسف
صديق گويا بيش از اين نتوانست خوارى برادران را ببيند و سختى و ذلتشان را
تحمل كند، از اين رو درصدد برآمد تا پيش از هر چيز خود را به آنان معرفى كند و
فرزندان يعقوب را از اضطراب و نگرانى برهاند، به همين منظور در پاسخ آنها گفت :
((هيچ مى دانيد شما با يوسف و برادرش چه كرديد در وقتى كه نادان بوديد))(138) و شايد ضميمه كردن جمله دوم كه فرمود: ((در وقتى كه نادان
بوديد))(139) براى آن بود كه خواست بهانه اى براى رفتار ظالمانه آنان
به دستشان بدهد و راه عذرى براى كارهاى گذشته شان به آنها نشان دهد و اين هم
دليل ديگرى بر كمال بزرگوارى يوسف و نشانه ديگرى بر عظمت روحى و مقام والاى او
است .
مرحوم طبرسى رحمه الله از شيخ صدوق رحمه الله از امام صادق (عليه السلام ) روايت
كرده است كه آن حضرت علت معرفى كردن يوسف را به برادران اين گونه ذكر فرمود
كه يعقوب (عليه السلام ) نامه اى با اين مضمون به يوسف نوشت : ((بسم الله الرحمن
الرحيم ، اين نامه اى است به عزيز مصر دادگستر و كسى كه پيمانه را در معامله
كامل دهد از طرف يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم
خليل الرحمان ، همان كسى كه نمرود آتشى فراهم كرد تا او را بسوزاند و خدا آن آتش را
بر وى سرد و سلامت كرد و از آن نجاتش داد.
اى عزيز بدان ما خاندانى هستيم كه پيوسته بلا و آزمايش از جانب خدا به سوى ما
شتابان بوده تا ما را در وسعت و سختى بيازمايد و اكنون بيست
سال است (140) مصيبت هاى پى در پى به من رسيده ، نخست آن كه پسرى داشتم
كه نامش يوسف بود و دل خوشى من از ميان فرزندانم به او بود، وى نور ديده و ميوه دلم
بود تا اين كه برادران ديگرش كه از طرف مادر با او جدا بودند، از من خواستند او را
همراه ايشان براى بازى به صحرا بفرستم و صبح گاهى وى را همراهشان كردم و رفتند
و شام گاه گريه كنان پيش من آمدند و پيرآهنش را به خونى دروغين رنگين كرده و اظهار
داشتند گرگ او را خورده است . فقدان او اندوه مرا زياد كرد و از فراش گريه كردم تا
جايى كه چشمانم سفيد شد.
او برادرى داشت كه من دلم به وى خوش بود و همدمم بود و هرگاه به ياد يوسف مى
افتادم او را به سينه مى گرفتم و همين سبب تسكين مقدارى از اندوهم بود، تا اين كه
برادرانش گفتند تو از ايشان خواسته اى و دستور داده اى وى را همراه خود به مصر آورند
و اگر نياورند آذوقه اى به آنها نخواهى داد، من هم او را فرستادم تا براى ما گندم
بياورند، ولى چون بازگشتند او را با خود نياورده و اظهار كردند پيمانه مخصوص شاه
را سرقت كرده ، با اين كه ما دزدى نمى كنيم و بدين ترتيب او را پيش خود بازداشت
كردى و مرا به فراقش مبتلا ساختى و اندوهم را از دوريش سخت كردى ، به طورى كه
پشتم از اين فاجعه خم شد و مصيبتم بزرگ گرديد، علاوه بر مصيبت هاى پى در پى
ديگرى كه بر من رسيد است ، اكنون بر ما منت بگذار و او را آزاد كن و در آزادى و
فرستادن خاندان ابراهيم شتاب كن )).
فرزندان يعقوب نامه پدر را گرفتند و همراه خود به مصر آوردند و در قصر سلطنتى
به دست يوسف دادند و به دنبال آن خودشان عاجزانه درخواست آزادى بنيامين را كردند.
يوسف نامه پدر را بوسيد و بر ديده نهاد و چون از مضمونش آگاه شد به حدى گريست
كه پيراهنى كه به تن داشت ، از اشك چشمش تر شد، و سپس رو به آنان كرد و گفت :(141) ((آيا هيچ مى دانيد با يوسف و برادرش چه كرديد؟))(142)
به هر صورت اين سخنان عزيز، فرزندان يعقوب را به
حال بهت و حيرت ديگرى دچار كرد.
يوسف را شناختند
پسران يعقوب در آن حالت اضطراب و سرگشتگى به همه چيز فكر مى كردند و تنها
چيزى كه به فكرشان نمى رسيد، اين مطلب بود كه ممكن است اين شخصيت بزرگى كه
روزها آنها را به اين خوارى در برابرش واداشته همان برادر كوچكشان يوسف باشد، با
شنيدن اين جمله ناگهان يكه خورده و مسير فكرشان عوض شد و خيره خيره به سيماى
عزيز مصر نگاه كردند.
با خود مى انديشيدند چه شد ناگهان عزيز مصر نام يوسف را به ميان آورد و رفتار
جاهلانه ما را درباره يوسف پيش كشيد!
مثل اين كه عزيز مصر در اتفاق هاى گذشته و آزارهايى كه ما به يوسف كرديم همه جا
همراه ما بود! و باز فكر كردند شايد بنيامين آنها را به او گفته است .
اما دوباره با خود گفتند بنيامين هم كه در آن موقع حضور نداشته و كسى جز خود آن ها و
يوسف از اين ماجرا اطلاعى ندارد! و تا كنون نيز به كسى اظهار نكرده اند.
كم كم به يادشان افتاد عزيز مصر در سفرهاى قبلى نيز از
حال پدر و برادر ديگرشان جويا مى شد و دقيقا به گزارش هايشان گوش مى داد و
گاهى بر اثر شنيدن مصيبت هاى پدرشان يعقوب حالش دگرگون مى شد، ولى خوددارى
مى كرد و در پى آن به ياد پذيرايى گرمى كه عزيز مصر در سفر
اول از آنها كرد و كالاهايشان را در بنه و بارشان گذاشت ، افتادند و همچنين اصرار
عزيز براى آوردن بنيامين در سفر اول و سپس نگه داشتنش با آن تدبير در سفر دوم و
سخن پدر در هنگام حركت در سفر سوم كه به آنها گفت : برويد و از يوسف و برادرش
بنيامين جست و جو كنيد و از لطف خدا مايوس نشويد و اينها و مطالب ديگر يكى پس از
ديگرى زنجيروار از پيش نظرشان عبور كرد و ناگهان به اين فكر افتادند شايد اين
شخصيت بزرگ يعنى عزيز مصر همان برادرشان يوسف است كه كاروانيان او را به مصر
آورده و جريان حوادث او را به اين مقام رسانده است .
اين فكر لحظه هاى هم چون برق به مغزشان تابيد و آنها را وادار كرد كه سرهاى خود
را بلند كرده و در قيافه عزيز مصر بيشتر دقت كنند، آنان با تاملى كه در سيماى يوسف
كردند، اين فكر را تقويت كرد و خواستند بپرسند: آيا تو همان يوسف برادر ما هستى ؟ اما
مى ترسيدند اگر حدسشان به خطا نرفته و درست باشد و او همان يوسف برادر
خودشان باشد كه بدون هيچ گونه جرم و تقصيرى آن همه آزارش كرده و از دامن پر مهر
پدر جدا نمودند، در چنين وضعى آنها چگونه از رفتار گذشته خود عذر بخواهند و با چه
رويى به صورتش نگاه كنند و در حضورش توقف كنند، ولى بزرگوارى او را به نظر
آورده و طاقت تحمل را هم از كف داده بودند و به خود جرئت داده گفتند: ((آيا تو همان
يوسفى ؟ گفت : آرى من يوسفم و اين هم برادر من است كه تحت لطف و عنايت خداى تعالى
قرار گرفته و خدا بر ما منت نهاده است ))(143) و تا به امروز همه جا به من
مهر ورزيده و در هر پيش آمدى مرا حفظ فرموده است .
يعنى خداى تعالى بود كه با لطف و عنايت خود مرا از چاه نجات داد و مرا در خانه عزيز
مصر جايم داد و هم او بود كه مكر زنان را از من گردانيد و درخواستم را اجابت فرمود و در
زندان جايم داد و از زندان آزادم كرد و هم او بود كه ....
خلاصه تاكنون همه جا لطف عميم خداوند شامل حالم بود و برادرم بنيامين نيز مانند خودم
پيوسته مورد عنايت بى دريغ حق تعالى قرار داشته تا به امروز كه در كنارم نشسته و
از نعمت هاى الهى برخوردار است .
اما بدانيد كه ...
پسران يعقوب سراپا گوش شده اند و دقيقا به سخنان عزيز مصر كه اكنون فهميده اند
همان برادر كوچكشان يوسف است گوش فرا مى دهند. از طرفى شوق بى اندازه اى به
آنان دست داده بود و در پوست خود نمى گنجيدند و نمى دانستنند يوسف چه مى خواهد
بگويد و آنها از كجا بايد سخن خود را آغاز كنند، و از سوى ديگر عرق شرم و خجالت از
رفتار گذشته در پيشانى شان نشسته و نمى دانستند چگونه براى آزارها و اهانت ها و
بى ادبى هاى خود عذر بياورند.
مطلب ديگرى كه براى آنها به صورت معما درآمده و به آن فكر مى كنند اين است كه مى
خواهند بدانند يوسف از كجا به اين مقام رسيده و به چه وسيله به اين منصب مهم در مصر
گماشته شده است و احتمالا افكار ديگرى نيز به مغزشان خطور كرده و از خود مى
پرسند: او كه تربيت شده دامن يعقوب و بزرگ شده خانه پيامبران الهى است ، مسلما از
زد و بندهاى سياسى دور بوده و ساحت مقدسش از تملق ها و چاپلوسى هاى بى جا مبرا و
پاك است . و روحيه بلند و با عظمت او و خاندانش هيچ گاه به او اجازه نمى دهد كه براى
رسيدن به اين منصب ها و مقام هاى موهوم و خيالى همه چيز را فدا كند و پا روى شرف و
انسانيت خود بگذارد، بديهى است كه يك نظر غيبى در كار بوده و خداى تعالى روى
لياقت و شايستگى يوسف يا به پاس حسن خدمت و انجام وظيفه بندگى او خواسته تا
مختصرى از پاداش بى حد او را در اين جهان به وى ارزانى دارد و دوستى و علاقه شديد
او را در دل هاى مردم قرار داده و مقام و منصبى را هم ظاهرا در اختيار او بگذارد، يا خواسته
تا در اين سال هاى قحطى ، آذوقه مردم مصر و شهرهاى اطراف را تحت اختيار و اداره مردى
الهى و شخصى دادگر و دلسوز قرار دهد و ميليون ها جمعيت را از خطر نابودى و هلاكت
برهاند.
اين افكار و اين هيجان ها و اضطراب ها سبب شده بود كه فرزندان يعقوب به دقت سخنان
يوسف را گوش دهند و ببينند چه مى گويد و سر گذشت خود را تا رسيدن به مقام
فرمانروايى مصر چگونه نقل مى كند و چه سبب شده كارش به اينجا بكشد كه تمامى
آذوقه و خوراك ميليون ها مردم در اختيار و قبضه او قرار گيرد و علاقه و محبتش در اعماق
دل ها جاى گيرد و مردم تا سر حد پرستش او را دوست بدارند.
يوسف صديق نيز فرصتى به دست آورد كه تا يكى دو تا از حقايق مسلم اين جهان را
گذشته از اين كه جنبه آموزشى و تربيتى دارد، مردم را به خداى عالم و آفريننده
بزرگ جهان هدايت كرده و موجب تقويت روح ايمان و معنويت آنان مى شود، گوشزد كند و
رمز عظمت و سعادت حقيقى را براى برادران و مردم ديگر بيان فرمايد. او وقتى برادران
را آماده شنيدن ديد، سخن خود را اين گونه ادامه داد: ((آرى بدون شك هر كس تقوا و صبر
پيشه سازد، خداوند پاداش نيكوكاران را تباه نمى كند))(144)
فرزند برومند يعقوب و پيامبر بزرگ الهى ضمن اين كه رمز موفقيت و عظمت خود را
براى برادران بيان مى كند، اين حقيقت را نيز گوشزد مى كند كه پاداش نيكوكاران در
پيشگاه پروردگار جهان ضايع نمى شود و خداى تعالى مردمان با تقوا و شكيبا را بى
اجر نمى گذارد.
برادران يوسف كه مبهوت جلال و عظمت برادر خود گشته و از رفتار گذشته خود به
سختى پشيمان و خجلت زده اند، چاره اى جز اعتراف به گناه و خطايشان ندارند. در ضمن
اين حقيقت را نيز درك كرده اند كه با تمام كوشش و تلاشى كه در خوار كردن يوسف
كردند، چون خداى بزرگ مى خواست تا او را به عظمت و بزرگى برساند، به تمام
نقشه هايشان اثر معكوس داد و سرانجام آن چه را كه حاضر به شنيدن هم نبودند امروز در
برابر روى خود مى بينند.
آنها كه حتى حاضر به شنيدن خواب يوسف كه حكايت از برترى آينده وى بر آنها مى
كرد نبودند و يوسف را خيلى كوچك تر از آن مى دانستند كه بتوان روزى از نظر نيرو و
شخصيت در رديف آنان قرار گيرد، يك روز مشاهده مى كنند خداوند بزرگ ترين مقام هاى
سياسى و اجتماعى را به او عنايت كرده و ميلون ها نفر هم چون پسران يعقوب و برتر و
بالاتر از آنان نيز محكوم امر و نهى او هستند.
آنان كه حاضر نبودند يوسف حتى نزد پدر نيز از آنان محبوب تر باشد و اين مقدار امتياز
را هم بر وى روا نمى داشتند، اكنون مى بينند پروردگار
متعال محبتش را در قلب ميليون ها مردم مصر و بلاد مجاور قرار داده و مردم تا سر حد عشق
يوسف را دوست مى دارند و گذشته از فرمانروايى ظاهرى بر
دل ها نيز حكومت مى كند.
آنان كه در آن روز حاضر نشدند يك پيرآهن را در تن يوسف بگذارند و در برابر
درخواست او كه از آنها مى خواست تا بدنش را برهنه نكنند و اين پوشش مختصر را براى
سرما و گرما در تنش بگذارند، مسخره اش مى كردند و در پاسخش مى گفتند از ماه و
خورشيد و ستارگانى كه در خواب ديده اى درخواست كن تا به كمكت بيايند، امروزه خود
را در كمال خوارى و كوچكى در برابر تخت فرمانروايى يوسف مى بينيد كه براى تهيه
لقمه نانى خشك دست نياز به درگاهش دراز كرده و از وى مى خواهند تا از روى
فضل و كرم قدرى گندم براى سد جوعشان دهد.
اعتراف به گناه
در چنين موقعيتى براى پسران راهى جز اقرار به فضيلت و برترى يوسف و چاره اى جز
اعتراف به خطا باقى نماند.
فرزندان اسرائيل سرشان را بلند كرده و گفتند: ((به خدا سوگند كه خدا تو را بر
ما برترى داده و ما خطا كار بوديم ))(145) يعنى هم در اين فكر - كه
خيال مى كرديم مى توانيم تو را از چشم پدر دور كرده و خوار كنيم - خطا كرديم ، و هم در
رفتارمان خطا كار و گنه كاريم و اكنون اميد عفو و بخشش از تو داريم .
يوسف صديق نيز با همان بزرگوارى و جوانمردى مخصوص به خود براى رفع
نگرانى و اضطرابى كه در چهره برادران مشاهده كرد آنان را مخاطب ساخته و فرمود:
((امروز بر شما سرزنشى نيست ))(146) و از جانب من آسوده خاطر باشيد شما
را عفو كرده و گذشته را ناديده مى گيرم و از طرف خداى تعالى نيز مى توانم اين نويد
را به شما بدهم و از وى بخواهم كه ((خدا نيز از گناه شما درگذرد، زيرا او مهربان
ترين مهربانان است )).
پسران يعقوب نفس راحتى كشيدند و گذشته از احساس غرور عظمتى كه در پناه عزيز
مصر در وجودشان مى كردند، فكرشان از انتقام يوسف هم راحت شد و با وعده اى كه يوسف
داد تا از خداى تعالى نيز برايشان آمرزش بخواهد از اين نظر هم تا حدودى آسوده خاطر
شدند.
اما مشكلشان تنها اين بود كه يوسف از خطاهاى آنها چشم پوشى كند و به
دنبال آن خداى تعالى گناهشان را بيامرزد. اينها بر اثر آن افكار شيطانى كه سبب شد
يوسف را از خانه پدر دور سازند و به واسطه آن خصلت نكوهيده يعنى حسد و رشكى كه
بدو بردند و موجب شد تا برادر عزيز خود را به قعر چاه اندازند و بگويند او را گرگ
خورده ، پدر بزرگوار خود را به مصيبتى دچار كردند كه بر اثر اندوه فراوانش در
فراق يوسف ، چشمانش نابينا و از قوه بينايى محروم گرديد. و در همان مسير مكرر به
پدر خود نسبت گمراهى داده و زبان جسارت و بى ادبى به ساحت قدس آن پيامبر
بزرگوار الهى گشوده بودند اكنون كه يوسف گم شده پيدا شده و دروغشان آشكار
گرديده است ، با چه رويى نزد پدر بازگردند و اين ناراحتى و شكنجه روحى را تا
زنده اند چگونه تحمل كنند كه بى سبب موجب آن همه بلا و اندوه پدر گشتند و كارى
كردند پدر پيرشان از نعمت بينايى محروم شد. تا وقتى كه اين واقعه نيز پيش نيامده
بود، پسران اسرائيل از نابينا شدن پدر رنج مى بردند و براى خاندان يعقوب مصيبت
عظيمى بود كه بزرگ خانواده در حال نابينايى به سر برد و نتواند به خوبى از
آنان سرپرستى و كفالت كند، اما اكنون سرافكندگى و شرمندگى و ناراحتى بيشترى
آنها را فرا گرفته و نمى دانند اين مشكل بزرگ را چگونه
حل كنند و همچنين حوادث بعدى ....
در اين وقت ناگهان يوسف جمله اى گفت و ضمن
حل كردن اين مشكل بزرگ آنها را نيز غرق در تعجب و شگفتى نمود، عزيز مصر در تعقيب
سخنان قبلى خود اين جمله را گفت : ((اين پيراهن مرا ببريد و روى صورت پدرم
بيندازيد كه بينا مى شود و آنگاه شما با خاندانتان همگى پيش من (147)
آييد))
پسران يعقوب كه شايد تا آن موقع از نبوت يوسف بى خبر بودند و از ارتباط صورى
و غير صورى موجودات اين جهان آگهى و اطلاع كافى نداشتند، پيش خود فكر كردند،
چگونه ممكن است پيراهنى كه چند متر پارچه بيشتر نيست ، بتواند ديدگان نابيناى پدر
ما را بينا كند و قوه بينايى او را بازگرداند؟ از طرفى يوسف را نيز شخص اغراق
گويى نمى شناسند و مى دانند كه هر چه مى گويد، مقرون به صحت و حقيقت است و همين
سبب شد ابهت و عظمت بيشترى از وى در دل ايشان به وجود آيد و با اين جمله فهميدند،
همان گونه كه خداى تعالى يوسف را از نظر ظاهر بر آنها برترى داده است ، از نظر
مقام و علم هم امتياز فوق العاده اى به وى بخشيده است و پروردگار مهربان از هر نظر
وى را مشمول عنايت خويش قرار داده است .
شادى و شعف
پسران يعقوب ديگر از خوشحالى در پوست خود نمى گنجند و سر از پا نمى شناسند،
زيرا اولا با شناختن يوسف ديگر در مصر احساس غربت نمى كنند، بلكه خود را نزديك
ترين افراد به عزيز مصر دانسته و غرور و عظمتى در آنها پديد آمده و از اين جهت
خيالشان آسوده شده است . ثانيا نويد بينا شدن پدر و دورنماى آينده لذت بخش زندگى
و آمدن به مصر و در اختيار گرفتن پست هاى حساس و زندگى راحت در شهر، آنها را
سرمست كرده و از نظر گذشته نيز مشمول عفو و بخشش قرار گرفته اند و فكرى جز اين
ندارند هر چه زودتر به كنعان رفته و اين خبر مسرت بخش را به پدر بدهند و به او
بگويند يوسفى را كه به ما دستور دادى به جست و جويش برويم ، در مهم ترين پست
هاى مملكت مصر يافتيم و بنيامين نيز صحيح و سالم در كنارش از بهترين زندگى ها بهره
مند بود. سپس با انداختن پيراهن يوسف بر صورت پدر او را بينا كرده و خانواده يعقوب
را به سوى مصر حركت دهند و شايد در بردن پيراهن و دادن اين مژده بزرگ به پدر بر
يكديگر سبقت جستند.
مرحوم طبرسى در تفسير خود نقل كرده است يوسف به برادران فرمود: ((پيراهن مرا
بايد آن كسى براى پدر ببرد كه با اول برد)) يهودا گفت : ((من بودم كه پيرآهن
آغشته به خون را براى او بردم و بدو گفتم گرگ يوسف را خورد)) يوسف فرمود:
((پس تو پيراهن را برايش ببر و هم چنان كه غمگينش ساختى اكنون خرسندش كن و به
وى مژده اى بده كه يوسف زنده است .))
يهودا پيرآهن را گرفت و با سر و پاى برهنه به راه افتاد. مسافت مصر تا كنعان هشتاد
فرسخ بود و آذوقه اى كه يهودا همراه داشت هفت گرده نان بود. وى پيش از تمام شدن
نان ها خود را به كنعان و نزد پدر رسانيد.(148)
در جاى ديگر نقل شده است يوسف دويست مركب با ساير لوازم سفر به كنعان فرستاد و از
آنان خواست همه خاندان خود را حركت داده و به مصر ببرد.
پايان دوران فراق و جدايى
خاندان يعقوب و زنان و خانواده پسران آن حضرت بى آن كه بدانند در مصر چه گذشته
و به دنبال اين سفر پر بركت چگونه سرنوشت زندگى آنها عوض شده است ، شب و
روز خود را به انتظار ورود سرپرستان خويش سپرى مى كردند و هر چه زمان ورود آنها
نزديك تر مى شد، علاقه شان به ديدار شوهران و پدران خود نيز بيشتر مى شد.
تنها بزرگ اين خاندان يعنى يعقوب روشن ضمير بود كه با حركت كردن كاروان
فلسطين از مصر جمله اى فرمود كه حكايت از پيدا شدن يوسف و پايان دوران فراق و
جدايى مى كرد.
قرآن كريم مى گويد: ((و چون كاروان (از مصر) بيرون آمد و پدرشان يعقوب گفت : من
بوى يوسف را مى يابم اگر مرا سبك عقل نخوانيد))(149) از بيان جمله اخير
معلوم مى شود يعقوب آنچه را از راه وحى الهى و الهام غيبى يا از روى فراست ايمان درك
كرده و فهميده بود، نمى توانست به صراحت اظهار كند، زيرا از تكذيب و تمسخر و
سرزنش اطرافيانش بيم داشت ، لذا فرمود: ((... اگر مرا سبك
عقل نخوانيد))(150) و گفته حضرت نيز صحت داشت ، چون بى درنگ در جوابش
با ناراحتى گفتند: ((به خدا تو در همان گم راهى ديرين خود هستى ))(151)
يعنى ما اكنون در فكر آمدن سرپرستان خانواده خود هستيم تا هر چه زودتر بيايند و ما را
از گرسنگى و قحطى برهانند، ولى تو هنوز از يوسف و فرزندى كه متجاوز از
چهل سال و بلكه بيشتر گم شده و يا نابود گشته است . سخن مى رانى ؛ بعيد نيست از
اين جمله استفاده شود كه سخن مزبور را براى بعضى از همان پسرانش كه احتمالا در اين
سفر به مصر نرفته بودند، اظهار كرده است - چنان كه گروهى از مفسران
احتمال داده اند - و ظاهر مسئله بيان كننده آن است كه مقصودشان از ((گم راهى ديرين ))
همان افراط در محبت يوسف بوده ، چنان كه در آغاز داستان نيز گفتند: ((يوسف و
برادرانش نزد پدر محبوب تر از ما هستند... و به راستى پدر ما در گمراهى آشكارى است
))
بارى اينها به جاى آن كه پدر غم ديده و بلا كشيده خود را تسليت دهند و از ضمير روشن
و دل آگاه او كه با عالم غيب ارتباط داشت و براى رفع مشكلات خود استمداد جويند و از
اين سخن اميدوار كننده يعقوب كه خبر از يك تحول كلى در زندگيشان مى داد و همگى را از
رنج و بلا مى رهانيد، خوشحال شوند، در عوض به تكذيب و تمسخر او پرداخته و جراحت
تازه اى بر زخم هاى يعقوب افزودند. از گفتارشان نيز معلوم است كه اظهار اميدوارى
يعقوب به آينده با شكوه ، آنها را بيشتر ناراحت و مايوس گردانيد.
به هر صورت انتظار خيلى زود پايان يافت و پس از گذشتن چند روز كاروان از راه
رسيد و احتمالا پيشاپيش كاروان يكى از پسران يعقوب را ديدند كه با شتاب از راه رسيد
و با چهره اى خوشحال و قيافه اى خندان سراغ يعقوب را گرفت و پيش از هر چيز خود را
به او رسانده و پيرآهن يوسف را به صورت او انداخت و يعقوب بينا گرديد و سپس مژده
زنده بودن يوسف و مقام و عظمتى را كه اكنون در مصر دارد، به اطلاع پدر رسانيد.
آشنايان حضرت يعقوب تازه فهميدند پدر كنعانى از اين روز پر شكوه مطلع بوده و
حقيقتى را در آن خبر داد، ولى آنها از روى نادانى سخن او را
حمل بر گم راهى ديرين و سبك عقليش كردند.
ناگفته پيداست اين تحول عجيب ، روحيه فرزندان و نزديكان يعقوب را نيز عوض كرد و
همان گونه كه در وقت شناختن يوسف ، برادران در خود احساس شرمندگى كرد و زبان
به عذر خواهى گشودند؛ در اين جا نيز گرچه با بينا شدن پدر
كمال مسرت و خوشحالى را پيدا كرده و از به سر آمدن دوران رنج و سختى در پوست
خود نمى گنجند، اما از يعقوب خجالت كشيده و در برابرش احساس شرمندگى و خطاكارى
مى كنند و در اين فكرند كه با چه زبان از پدر عذرخواهى كرده و از گناهشان استغفار
كنند.
يعقوب خردمند پس از شنيدن اين مسرت بخش و بينا شدن ديدگان خود،
قبل از هر چيز براى تقويت نيروى ايمان آنان اين جمله را فرمود: ((مگر من به شما نگفتم
كه از (لطف و عنايات ) خدا چيزها مى دانم كه شما نمى دانيد.))(152)
يعنى در آن روزى كه شما بنيامين را به مصر برديد و در مراجعت گفتيد او دزدى كرده است
، گفتم : ((من اميدوارم كه خدا بنيامين و آن فرزند ديگرم را به من باز گرداند)). ولى
شما در مورد محبت يوسف از من ايراد گرفتيد و سرانجام من اين حرف را به شما گفتم
((من از خدا چيزها مى دانم كه شما نمى دانيد)) و در فرصت هاى ديگر نيز همه جا شما
را به لطف پنهانى خدا اميداور كرده و شما را به آينده درخشان زندگى
دل گرم مى كردم ، اما شما سخنانم را باور نداشتيد و گاهى مسخره ام مى كرديد! حتى در
همين سفر آخر به شما گفتم : ((به جست و جوى يوسف و برادرش برويد و از رحمت خدا
مايوس نشويد)) اكنون دانستيد آن چه مى گفتم حقيقت داشت و انسان خدا پرست بايد در
سخت ترين دشوارى ها و نوميدكننده ترين اوضاع به لطف خدا اميدوار باشد و مغلوب ياس
و نوميدى نگردد؟
|