فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد اول

علی اکبر ذاکری

2- یزید بن قیس ارحبی، استاندار اصفهان، ری و همدان

یزید بن قیس یکی از یاران حضرت علی(ع) بود و در میان اقوامش از احترام خاصی برخوردار بود. حضرت او را در ابتدا والی مداین نمود (659) و سپس به عنوان والی ری، همدان و اصفهان منصوب گردید.
شیخ طوسی علیه الرحمه در رجالش می فرماید: یزید بن قیس ارحبی، عامل و کارگزار حضرت علی(ع) بر ری، همدان و اصفهان بوده است. (660)
او در جنگهای امیرالمؤمنین(ع) همراه حضرت حضور فعّال داشت. در جنگ نهروان خوارج فریاد برآوردند و یزید بن قیس را ندا دادند او حاکم اصفهان بود و گفتند: ای یزید بن قیس لاحکم الاللّه؛ حکمی جز حکم خدا نیست؛ گرچه تو ای یزید به خاطر حکومت بر اصفهان، از حکم خدا کراهت داری.(661)
از کتب تاریخ مثل کامل، طبری و انساب الاشراف استفاده می شود که یزید بن قیس جزو معترضین به مسأله حکمیت بود. لذا همراه با خوارج بعد از پایان جنگ صفّین از علی(ع) کناره گیری کرد. حضرت علی(ع) در راه بازگشت از صفّین به کوفه به جانب آنها رفته و به خیمه یزید که خیلی مورد توجّه معترضین بود و خوارج بود وارد شد و آنجا چند رکعت نماز خواند و آنها را دعوت به حق نمود. در همین موقع، حضرت امیر(ع) حکومت ری و اصفهان را به یزید واگذار کرد و بدین ترتیب او از بقیّه خوارج جدا شد و به حضرت پیوست. لذا خوارج او را مورد طعن و ملامت قرار داده، می گفتند که به خاطر حکومت اصفهان، از حکم خدا کراهت داری. (662)
مامقانی گوید: یزید بن قیس برادر سعید بن قیس همدانی است و ارحبی، نسبت به بنی ارحب از قبیله همدان می باشد. یزید مبارزه تحسین برانگیزی همراه علی(ع) در جنگ صفّین داشت. وی خطبه ها و سخنرانیهای مشهوری ایراد کرده است که دلالت بر ثبات قدم و قدرت ایمان او دارد. نصر بن مزاحم در کتاب صفّین خود این خطبه ها را ذکر کرده است و تصریح شیخ طوسی و دیگران به این که کارگزاری بوده، گواه عدالت اوست. از جمله شواهد دیگر بر وثاقت و عدالت او این است که وی جزو گواهان وصیتنامه علی(ع) می باشد. حضرت وصیت نامه ای را درباره صدقات پیامبر و فاطمه نوشته که در کتاب وصایای کافی (663) نقل شده است و در آخر وصیّت نامه، افرادی به عنوان گواه ذکر شده اند که از جمله آنها یزید بن قیس است. (664)
هنگامی که علی(ع) آهنگ رفتن به شام کرد، مهاجرین و انصار نزد خود فرا خواند و پس از حمد و ثنای پروردگار فرمود.
اما بعد فانّکم میامین الرّای مراجیح الحلم، مبارکوا الامر و مقاویل بالحقّ و قد عزمنا علی المسیر الی عدوّنا و عدوّکم فاشیروا علینا برائکم. (665)
«رأی شما محترم، خردتان افزون نظرتان مبارک گفتارتان راست، ما آهنگ رفتن داریم که به سوی دشمن رهسپار گردیم. پس بگویید که چه نظری دارید؟!»
در مقابل درخواست حضرت، افراد زیادی از یارانش نظر خود را ابراز نمودند و از حضرت خواستند که در جنگ با آنها شتاب کند از جمله آنها یزید بن قیس بود که بر جمع آنان وارد شد و گفت: «ای امیر مؤمنان! توشه و ساز و برگ فراهم کرده ایم و بیشتر نفرات، نیرومند و توانا هستند و در میان آنها علیل و ناتوان کمتر به چشم می خورد. منادی خود را گسیل دار تا مردم را ندا در دهد که به لشکرگاهشان در نخیله بروند؛ زیرا رزم آور نیازی به تشویق ندارد و هرگاه وقت جنگ فرا رسید، امروز و فردا نمی کند». (666)
یزید بن قیس جزو افرادی بود که حضرت علی(ع) او را همراه با عدی بن حاتم، شبث بن ربعی و زیاد بن حصفه برای مذاکره و گفتگو در باب صلح نزد معاویه فرستاد؛ تا او را دعوت به تسلیم نمایند. او به معاویه چنین اظهار داشت: «ما آمده ایم تا آنچه وظیفه داریم، به انجام رسانیم و تو را اندرز گوییم و اتمام حجّت کنیم و تو را به وحدت و دوستی فرا خوانیم. علی(ع) را تو می شناسی و مسلمانان نیز فضل او را می شناسند. گمان ندارم بر تو مخفی باشد که دینداران و اهل فضیلت، تو را همتای علی(ع) نمی دانند و هرگز مقام مقایسه نیز بر نمی آیند. پس از خدا بترس و با علی مخالفت مکن. کسی را چون او، پرهیزگار و پارسا و صاحب کمال ندیدم». (667)
این سخنان، نشانگر عمق ارادت او نسبت به علی(ع) و اعتقاد به برتری حضرت بر دیگران است.
یزید بن قیس ارحبی در جنگ صفّین، مردم را به جهاد برمی انگیخت و مردم عراق را به جنگ شامیان چنین تشویق می نمود: «المسلم من سلم دینه و رایه»؛ مسلمان کسی است که دین و اندیشه ای سالم داشته باشد. به خدا قسم این قوم نه برای تحکیم بنیادهای دینی و نه برای احیای عدالت و حق با ما می جنگد؛ بلکه به خاطر دستیابی به دنیا با ما می ستیزد، تا سرانجام جبّار و حکمران شوند و اگر بر شما پیروز گردند که خداوند آنها را پیروز و خوشحال نگرداند به اطاعت از حکّامی وا می دارند همچون سعید، ولید و عبداللّه بن عامر سفیه. یکی از آنان که اموال خدا و بیت المال را غصب کرده بود، می گفت: «گناهی بر من در صرف این مال نیست»؛ گویا که ارث پدرش به او رسیده است! چگونه مسؤولیت ندارد و حال آنکه این مال، مال خداست که آن را خداوند از طریق شمشیرها و نیزه ها به ما باز گردانده است. ای بندگان خدا با قوم ستمکار که به کتاب خدا حکم نمی کنند پیکار کنید و در جنگ با آنان سرزنش هیچ ملامتگری را به حساب نیاورید.
اگر اینان بر شما غلبه کنند، دین و دنیای شما را تباه و فاسد می سازند. آنها را خوب شناخته و آزموده اید. سوگند به خدا اینان قصدی جز آشوبگری ندارند و به درگاه خدا برای خود و شما استغفار می نمایم. (668)
این، خطبه آتشین و جالب یزید بن قیس بود که مردم را به جهاد برمی انگیزد و ضمناً آینده را برای آنها ترسیم می نماید که اگر معاویه مسلّط گردد، افراد فاسدی را بر شما حاکم می گرداند و آن گونه شد که یزید بن قیس در این خطبه بیان کرد. منظور از سعید در کلام یزید بن قیس، سعید بن عاص است که بعد از ولید بن عقبه، کارگزار عثمان در کوفه شد و معاویه او را بر مدینه گمارد. او در سال پنجاه و سه سالگی درگذشت. و منظور از ولید، ولید بن عقبه، برادر نامادری عثمان است. او از جانب عثمان والی کوفه بود و به واسطه میگساری، وی را تازیانه زدند و نماز صبح را در حال مستی چهار رکعت خواند و گفت اگر می خواهید تا بیشتر بخوانم و از جمله کسانی بود که معاویه را به جنگ با علی(ع) دعوت می نمود؛ چون آن حضرت، عثمان را مجبور به اجرای حد درباره او نموده بود. و عبداللّه بن عامر، پسر خاله عثمان است عثمان او را والی بصره کرد و در زمان حضرت علی(ع) منعزل گردید و بعداً معاویه او را به عنوان والی بصره برگزید. او در عهد عثمان، خراسان را فتح کرد.
زمانی که بسربن ارطات به منطقه یمن و صنعاء حمله کرد و عدّه زیادی را به قتل رساند، گروهی از مردم آن منطقه از او استقبال کردند. حضرت در کوفه، به یزید بن قیس که مردم آن منطقه جزو قبیله اش، همدان، بودند - فرمود: نمی بینی که قوم تو چه کردند؟! یزید گفت: ای امیر مؤمنان! من نسبت به اطاعت قوم از شما حسن ظن دارم. اگر می خواهی، به جانب آنها برو؛ از تو حمایت می کنند و اگر خواستی، نامه ای برای آنها بنویس و منتظر جواب آنها بمان و ببین که چه جوابی می دهند.
حضرت امیر(ع) نامه ای برای آنها نوشت و آن را توسّط مردی که از قبیله همدان فرستاد. او نامه را به آنها داد؛ امّا آنها جواب مثبتی ندادند. لذا فرستاده حضرت به آنها گفت: من در حالی امیرالمؤمنین را ترک کردم که می خواست لشکر زیادی را به فرماندهی یزید بن قیس به جانب شما بفرستد و تنها انتظار جواب شما، او را از این عمل باز داشت. پس از این که این سخنان را شنیدند، گفتند: ما گوش به فرمان و مطیع دستور هستیم؛ در صورتی که این دو مرد، عبیداللّه بن عبّاس و سعید بن نمران را عزل نماید. مرد همدانی به جانب علی(ع) رفت و به حضرت گزارش داد. (669)
این ماجرا نشان می دهد که یزید بن قیس در میان قبیله و قوم خود از عظمت و احترام و ابهّت خاصی برخوردار بوده است.
همان طور که اشاره شد، یزید بن قیس حاکم و والی اصفهان بود. او بعد از جنگ صفّین به این سمت منصوب گردید. وقتی که یزید بن قیس در محلّ حکمرانی خود بود، حضرت امیر(ع) نامه ای به او می نویسد و از او می خواهد که در ارسال خراج خود تأخیر روا ندارد.
و کتب الی یزید بن قیس الارحبی:
امّا بعد: فانّک أبطات بحمل خراجک، و ما أدری ما الّذی حملک علی ذلک، غیر أنّی اؤصیک بتقوی اللّه، و أحذرک أن تحبط أجرک و تبطل جهادک بخیانة المسلمین، فاتّق اللّه و نزّه نفسک عن الحرام، و لاتجعل لی علیک سبیلاً، فلا أجد بدّاً من الایقاع بک، و اعزز المسلمین و لاتظلم المعاهدین؛ و ابتع فیما آتاک اللّه الدّار الآخرة، و لاتنس نصیبک من الدّنیا؛ و أحسن اللّه الیک، و لاتبغ الفساد فی الارض، انّ اللّه لایحب المفسدین. (670)
تو در پرداخت و فرستادن خراجت تأخیر نداشتی. من علّت آن را نمی دانم، امّا تو را به تقوای الهی دعوت می نمایم و تو را برحذر می دارم از این که اجر و پاداش خود را ضایع نمایی و جهاد خود را با خیانت به مسلمانان باطل سازی. از خدا بترس و نفس خود را از حرام دور نگهدار و راهی برای عتاب من قرار مده که ناچار شوم در آن صورت تو را مؤاخذه کنم. همیشه مسلمانان را عزیز دار و به اهل ذمه و معاهدین، ظلم مکن و در آنچه خدا به تو داد، آخرت را برگزین. در عین حال نصیب خود را از دنیا فراموش منما و همان گونه که خداوند به تو نیکی کرده است، به دیگران نیکی نما و هرگز در زمین فساد مکن که خدا مفسدان را دوست ندارد. (671)
این نامه حضرت، اخطار جدّی به یزید بن قیس است که مبادا در پرداخت خراج خیانت نماید و حضرت او را به تقوای الهی و برگزیدن آخرت بر دنیا دعوت می کند.
بلاذری در انساب این نامه را خلاصه تر نقل کرده است. در آنجا دارد: «فانّ خیانة المسلمین ممّا یحبط الاجر و یبطل الجهاد؛ خیانت به مسلمانان، باعث ضایع کردن پاداش و باطل ساختن جهاد می گردد. (672)
این بود شمّه ای از شرح حال یزید بن قیس ارحبی. البتّه این نامه، دلیل بر خیانت یزید نیست؛ بلکه اخطاری است که حضرت خواسته جلو خیانت احتمالی او را بگیرد چرا که او در فرستادن مالیات و خراج تأخیر داشته است و وسوسه نفسانی ممکن است باعث این تأخیر شده باشد که حضرت او را موعظه و نصیحت نموده و از این کار زشت باز داشته است.

3- یزید بن قیس حجّیه تیمی، کارگزار ری

یکی از کارگزاران امیرالمؤمنین، علی(ع) که به آن حضرت خیانت کرد و به معاویه پیوست، یزید حجّیه تیمی بود. علّت آن هم غارت اموال بیت المال و ترس از کیفر علی(ع) بود.
ابن اثیر می نویسد: یزید بن حجّیه تیمی با علی(ع) در جنگ جمل، صفّین و نهروان حضور داشت سپس حضرت او را به ری فرستاد؛ امّا او از مالیات آن شهر سی هزار درهم کم آورد. علی(ع) او را احضار و کمبود اموال را از او مطالبه کرد و گفت: آنچه دریافتی، کجا پنهان کردی؟ یزید گفت: من چیزی برنداشتم. علی(ع) با تازیانه او را نواخت و به زندان انداخت و سعد، غلام خود را مسؤول حبس او نمود. او از محبس گریخت و به معاویه پیوست. معاویه هم آنچه را که ربوده بود، به او بخشید و بعداً ایالت ری را به او سپرد. (673)
او در جنگ صفّین حضور داشت و جزو شهود صلحنامه از جانب علی(ع) بود (674) و بعد از جنگ نهروان، حضرت او را به ولایت ری و دستبی گمارد. (675)
قبل از او ولایت ری به عهده مخنف بن سلیم و یزید بن قبس ارحبی بود.
صاحب الغارات جریان خیانت یزید را چنین نگاشته است: از جمله افرادی که از علی(ع) جدا شدند و به معاویه پیوستند، یزید بن حجیه تیمی از بنی تیم بن ثلعبه بن بکر وائل بود. حضرت او را بر ری و دستبی گمارد؛ امّا او کسر خراج داشت و مقداری از اموال را برای خود نگهداشت. لذا حضرت علی(ع) او را خواست و زندانی کرد و غلامش، سعد را بر او گمارد که فرار نکند، وی در حالی که سعد به خواب رفته بود، به نزدیک مرکب رفت و فرار کرد و به معاویه ملحق گردید و گفت: من به سعد نیرنگ زده و سوار مرکب شده، و به طرف شام رفتم و کسی را که افضل بود، اختیار کردم.
یزید بن حجیه حرکت کرد تا این که به رقّه رسید بیشتر مردم آنجا عثمانی بودند و کسانی که می خواستند به معاویه ملحق شوند، به رقّه می رفتند و برای رفتن نزد معاویه و سرحدات او را اجازه می گرفتند؛ چون رقّه، رها، قرقیسیا، و حرّان تحت کنترل بود و او ضحاک بن قیس را بر آن مناطق گمارده بود. در مقابل، هیت، عانات، نصبین، دارا، آمد و سنجار تحت نفوذ علی(ع) بود که مالک اشتر بر آنها حکمرانی می کرد یزید که در رقّه بود، علی(ع) را هجو می کرد و زمانی که فرار کرد، زیاد بن خصفه تیمی به علی(ع) پیشنهاد کرد که حضرت او را برای تعقیب یزید بفرستد. یزید که از این خبر آگاه شد، اشعاری را سرود و همراه با شعری که در آن ذمّ بود، به عراق فرستاد. حضرت علی(ع) او را نفرین کرد و از یاران خود خواست که دستهای خود را بلند کرده، آمین بگویند.
نفرین حضرت این بود: «بار الها! یزید بن حجیه همراه با اموال مسلمانان فرار کرده و به مردم فاسق ملحق گردیده است. پس مکر و کید او را کفایت نما و جزا و پاداش ستمگران را به او عنایت فرما.» مردم نیز دستهای خود را بلند کرده، آمین گفتند. مردی از قبیله تیم به نام عفاق بن شرحبیل ابورهم که پیرمرد کهنسالی بود و از جمله افرادی بود که بعداً بر ضدّ حجر بن عدی شهادت داد تا این که معاویه حجر را کشت گفت: بر ضدّ چه کسی نفرین می کنند گفتند: بر ضدّ یزید بن حجیه. او گفت: دستهای شما خشک باد! آیا بر ضد اشراف و بزرگان ما نفرین می کند. مردم حرکت کرده، او را به کتک گرفتند و آنقدر زدند که در آستانه مرگ قرار گرفت. زیاد بن حصفه که جزو شیعیان علی(ع) بود، حرکت کرد و گفت: فرزند عمویم را رها کنید. حضرت علی(ع) که ناظر جریان بود فرمود: مرد را با پسر عموهایش رها کنید. مردم او را رها کردند و زیاد دست عفاق را گرفت و او را از مسجد بیرون برد و در راه خاک از صورتش پاک می کرد. عفاق می گفت: قسم به خدا تا زمانی که توان دارم و راه می روم، شما را دوست ندارم. قسم به خدا شما را دوست ندارم. در مقابل، زیاد می گفت: این به ضرر توست و برای تو ناپسند است و در اینجا زیاد بن حصفه اشعاری درباره کتک خوردن عفاق به دست مردم سرود عفاق با ناراحتی گفت: اگر شاعر بودم، جواب تو را می دادم؛ امّا به شما سه مطلبی را که در آن واقع شدید، خبر می دهم که بعد از آن خوشحال نخواهید گردید.
اوّل این که شما به جانب مردم شام رفتید و با آنها جنگیدید و با نیزه و شمشیرهای خود آنها را مجروح کرده، طعم شکست و درد جراحت را بر آنها وارد ساختند تا اینکه آنها قرآنها را بالا بردند و شما را مسخره نموده، از پیروزی باز داشتند که دیگر قادر نخواهید بود چنان شوکت و عظمتی را باز بیابید.
دوّم این که شما حکمی انتخاب کردید و آنها نیز حکمی برگزیدند با این تفاوت که حکم شما صاحبتان را خلع کرد و حکم آنها در حالی برگشت که ادّعا می کرد صاحبش امیرالمؤمنین است.
سوّم این که قرّاء و سوارانتان با شما مخالفت کردند و شما با آنها جنگیدید و آنها را کشتید. عفاق وقتی که از کنار مردم رد می شد، می گفت: بار الها! من از این مردم بیزاری می جویم و جزو دوستدران فرزند عفاق (عثمان) هستم. مردم هم می گفتند: بار الها! ما جزو دوستان علی(ع) هستیم و از فرزند عفان برائت می جوییم و هم از تو ای عفاق. عفاق به کارش ادامه می داد تا این که این مردم از فردی که در سرودن سجع مهارت داشت و شجاع بود، می خواستند که جواب قاطعی به عفاق بدهد. او پذیرفت و گفت جواب او را خواهم داد. وقتی که عفاق بر آنها گذشت، باز دهان گفته های خود را تکرار کرد؛ امّا این مرد به او مهلت نداد و گفت: اللّهم اقتل عفاقاً فانّه اسرّ نفاقاً و اظهر شفاقاً و بیّن فراقاً و تلون اخلاقاً؛ بار الها! عفاق را بکش زیرا او انفاق خود را پنهان داشته و مخالفت خود را ظاهر کرده و جدایی خود را بیان کرده و دو رنگی اخلاقی خود را آشکار نموده است. عفاق گفت: وای بر شما! چه کنی این را بر من مسلّط کرده است؟ و وی گفت: خداوند مرا به جانب تو فرستاده و بر تو مسلّط کرده است که زبانت را قطع نموده، دندانهایت را بکشم و شیطنت تو را از بین ببرم. بعد از این، عفاق دیگر جرأت حرکت از مقابل آن جمع را نداشت و مسیر خود را تغییر داد. (676)
این جریان نشان می دهد که حضرت علی(ع) بعد از جنگ نهروان یزید بن حجیه را به استانداری ری گمارد و نشانگر این مطلب است که افرادی که به معاویه ملحق می شدند، نه برای احقاق حق و طرفداری از آن، بلکه برای فرار از حقّ و عدالت و برای غارت بیت المال مسلمین و کسب دنیا و ریاست بوده است.

4- ربیع بن خثیم کوفی، کارگزار قزوین

در تاریخ گزیده (677) است که ربیع بن خثیم کوفی، از جانب حضرت والی قزوین بود. (678) ربیع بن خثیم، عموی همام بن عبادة بن خثیم بود که وقتی از امیرالمؤمنین(ع) صفات متّقین را شنید، صیحه کشید و بر زمین افتاد، از دنیا رفت. (679)
مرحوم قاضی نوراللّه شوشتری می نویسد: که تاریخ ابن اعثم کوفی مسطور است آخرین نایبی که از نواب امیرالمؤمنین علی(ع) در وقت عزیمت او به شام، رسید ربیع بن خیثم بود که از ولایت ری با چهار هزار مرد مسلح آماده به خدمت حضرت آمد و چون به ملازمت حضرت امیر(ع) رسید، آن حضرت مردمان را به رفتن به جانب شام و جنگ کردن با معاویه تحریص می نمود. (680)
از آنچه نقل شد، استفاده می شود که ربیع بن خثیم کوفی از جانب والی ری و قزوین بوده است، امّا دو نقل دیگر بر خلاف آنچه ذکر کردیم، وارد شده است:
نصر بن مزاحم نقل می کند که قبل از حرکت علی(ع) به صفّین، گروهی از یاران عبداللّه بن مسعود که در میان آنها ربیع بن خثیم بود و آنها 400 نفر بودند خدمت حضرت امیر(ع) رسیدند و گفتند: ما در این جنگ شک داریم؛ در حالی که به فضل تو اعتقاد داریم و می دانیم که نه ما، نه شما و نه مسلمین، بی نیاز از جهاد نمی باشیم. لذا می خواهیم ما را به منطقه ای بفرستی که آنجا باشیم و با کفّار بجنگیم. حضرت امیر(ع) نیز آنها را به فرماندهی ربیع بن خثیم به مرز «ری» فرستاد و اوّلین پرچم جهادی که علی(ع) در کوفه بست، پرچم ربیع بن خثیم بود. (681)
از این نقل به دست می آید که ورود ربیع به ری، قبل از جنگ صفّین بوده است و این، با آنچه از تاریخ اعثم کوفی نقل شد، مخالف است.
از روضةالصفا نظیر این حکایت نقل شده و به جای ری، قزوین ذکر شده است، یعنی، حضرت امیر(ع) ربیع بن خثیم را همراه با چهارصد نفر به مرز قزوین فرستاد. (682)
از آنچه نقل شد، می شود نتیجه گرفت که ربیع بن خثیم به عنوان کارگزار علی(ع) در محدوده ری و قزوین فعالیّت می کرده است و شاید نقل قزوین صحیح تر باشد؛ زیرا قزوین و ری قبلاً فتح شده بود. امّا احتمالاً دیلمان و گیلان هنوز فتح نشده بود، امّا تا مدّتها در آنجا جنگ و درگیری بود.
به هر حال، خواجه ربیع به منطقه ری و قزوین رفته است و جزو کارگزاران حضرت امیر(ع) محسوب می شود. او همچنین از زهاد هشتگانه معروف است. (683)
از فضل بن شاذان درباره زهاد ثمانیه سؤال کردند، گفت: چهار نفر از ایشان ربیع بن خثیم، هرم بن حیان، اویس قرنی و عامر بن عبد قیس از زهاد و اتقیای اصحاب حضرت امیرالمؤمنین(ع) بودند و دیگری ابومسلم خولانی و اوفاجری مروانی و از یاران معاویه بود که مردم را به جنگ علیه حضرت امیر(ع) ترغیب می نمود. او روزی به حضرت گفت: مهاجر و انصار را که بر عثمان خروج کرده بودند، به ما بسپار که ایشان را بکشیم و چون حضرت از آن ابا نمود، گفت: اکنون ترغیب قوم به جنگ با علی بن ابی طالب بر ما خوش و آسان شد، چه از این ابای او معلوم می شود که قتل عثمان، سبب دام و حیله او بوده است و شخص دیگرمسروق بن اجدع که عشار و گمرگ چی معاویه بود و در رصافه مرد و سومی حسن بصری که او با هر طایفه ای به مقتضای هوا و هوس ایشان، همراهی می نمود و آن وسیله کسب ریاست دنیوی می کرد و با این حال رئیس قدریه بود و چهارمین نفر اسود بن زید بود. (684)
از مرحوم شیخ بهایی نقل شده است که در جواب سؤال شاه عباس برای او نوشت: به عرض می رساند که خواجه ربیع علیه الرحمه از اصحاب امیرالمؤمنین بود و در نزد آن حضرت بسیار مقرّب بود و در کشتن عثمان بن عفان نیز دخالتی داشت و در وقتی که لشکر اسلام به خراسان برای جهاد با کفّار می رفتند، جناب خواجه همراه آنان بود و در آنجا فوت کرد.
و از حضرت رضا(ع) روایت شده است که فرمود: ما را از آمدن به خراسان بغیر زیارت خواجه ربیع فایده ای نرسید. (685)
در روضات گوید: ابو یزید ربیع بن خثیم الاسدی الثوری التیمی الکوفی، عابد، ادیب، لغوی، مفسّر، محدث، و صوفی متعبّد بود که اقوالش را در تفسیر و غیر آن نقل کرده اند و در مجمع البیان گوید: او شیخ متقدّم و امام متبحّر است که در سرزمین طوس، در جوار امام رضا(ع) دفن شده است و بین مردم ایران به خواجه ربیع مشهور است. او یکی از زهّاد هشتگانه معروف است. (686)
ذهبی در تذکرةالحفاظ او را جزو حفاظ ذکر کرده است. (687)
از احیاءالعلوم غزالی نقل شده است که ربیع در منزل خود قبری ساخته بود و زمانی که قساوتی احساس می کرد، در آن می خوابید و مدّتی مکث می کرد و بعد می گفت: ربّ ارجعون لعلیّ اعمل صالحاً فیما ترکت؛ (688) (پروردگارا مرا دوباره به دنیا برگردان، تا شاید بعضی از اعمال صالح ترک شده را انجام دهم.) و این آیه را چندین بار تکرار می کرد و سپس می گفت: ای ربیع! تو را برگردانیدم؛ عمل کن. شیخ بهایی در کشکول نقل می کند که به ربیع بن خثیم گفته شد چرا تو را هیچ گاه در حال غیبت نمی بینم؟! وی گفت: از نفس خود راضی نیستم، تا این که به مذمّت مردم بپردازم و بعد گفت:
لنفسی ابکی لست ابکی لغیرها
لنفسی فی نفسی عن الناس شاغل
به خاطر نفس خود گریه می کنم و برای غیر آن نمی گریم. به خاطر نفسم، در نفسم مشغول و از مردم فارغم.
او می گفت: اگر بوی نامطبوع گناه می وزید، هیچ گاه نمی توانست کسی در کنار دیگری بنشیند! (689) او کاغذی در مقابل خود می گذاشت و آنچه می گفت؛ می نوشت و بعداً گفته های خود را بررسی می کرد. (690)
او مدّت بیست سال صحبت نمی کرد تا این که حضرت امام حسین(ع) شهید شد. بعد از این که خبر شهادت حضرت را شنید، یک کلمه گفت: اوه. بتحقیق انجام دادند و سپس گفت:
اللّهم فاطر السّموات و الارض علم الغیب و الشّهادة انت تحکم بین عبادک فیما کانوا فیه یختلفون.(691)
خداوندا! ای آن آفریننده آسمانها و زمین تویی و آگاه از اسرار نهان و آشکار هستی؛ تو در میان بندگان در آنچه اختلاف داشتند، داوری می کنی.
و بعد تا زمان مرگ سکوت کرد. (692)
نوشته اند که در کنار درب منزل نشسته بود که سنگی آمد و پیشانی او را شکست. او سجده کرد و بعد خون از پیشانی خود پاک می نمود و می گفت: موعظه شدی ای ربیع و برخاست و وارد اطاق شد و خارج نشد تا این که جنازه او را بیرون آوردند. (693)او در سال شصت و سه از دنیا رفت. (694)
درباره ربیع، (695) بحثهای زیادی بین علمای شیعه واقع شده است. بعضی مثل محدث نوری و صاحب ریاض العلماء او را تضعیف کرده اند و در مقابل، صاحب تنقیح المقال و مجالس المؤمنین او را تأیید و مورد ستایش قرار داده اند. محدّث قمی هر دو قول را نقل نموده و خود اظهار نظر قاطعی نکرده است، امّا مرحوم مامقانی ادلّه مرحوم نوری را واهی دانسته و به شدّت به ایشان حمله کرده است. البتّه باید دانست که این روش با روح اسلام سازگار نیست؛ بلکه مردم را از آن نهی کرده اند.
حمداللّه مستوفی صاحب کتاب «تاریخ گزیده»، فصل هفتم از باب ششم کتابش را به حکّام قزوین اختصاص داده است. وی می نویسد در زمان امیرالمؤمنین، علی بن ابی طالب، «ربیع بن خثیم الکوفی»، ابوالعریف الارجهی، مرة بن شراحیل الهمدانی، عبیدة بن عمرو السلمانی و قرظة بن ارطات یکی بعد از دیگری والی بودند. (696)
بنابراین، سه نفر دیگر به کارگزاران حضرت اضافه می شود امّا آنچه مستوفی در اینجا نقل کرده است، برای ما ثابت نیست و با واقعیتها سازگار نمی باشد؛ زیرا مرة بن شراحیل همدانی به دشمنی با علی(ع) شهرت داشته است؛ گرچه شیخ طوسی او را تحت عنوان «مره همدانی» جزو یاران حضرت امیر(ع) معرّفی کرده است. (697)
در باب دشمنی او با علی(ع)، حکایتهای مختلفی نقل کرده اند. صاحب الغارات می نویسد: عدّه ای از فقهای کوفه با علی(ع) دشمنی داشتند و از اطاعت او خارج شدند. از جمله آنها مرّه همدانی بود. (698)
با این که بنابر نقل ابن حجر، مرّه در شبانه روز ششصد رکعت (699) و بنابر آنچه الغدیر نقل کرده، هزار رکعت نماز می خوانده است. (700) در هر حال، این شخص دشمن علی(ع) بوده است.
ابن اثیر در کامل می نویسد: بعد از این که علی(ع) در نخیله برای جنگ صفّین اردو زد، عدّه ای از اهل کوفه از یاری علی(ع) تخلّف کردند که از جمله آنها مرّه همدانی و مسروق (بن اجدع) بودند که هر دو جبیره و مواجب خود را دریافتند و به سوی قزوین شتافتند. امّا مسروق از این که در جنگ صفّین شرکت نکرده و به علی(ع) ملحق نشده بود همیشه توبه و استغفار می کرد. (701)
هنگامی که از مرّه پرسیدند چرا در جنگ، همراه علی(ع) نبودی؟! گفت: او (علی) به کارهای نیکش بر ما سبقت گرفت، امّا امروز ما را گرفتار کارهای خلاف خود نمود. (702)
ابن ابی الحدید نقل می کند که سه نفر بودند که به علی(ع) ایمان نداشتند: مسروق، مرّه و شریح روایت شده که چهارمی آنها، شعبی است. (703) مرّه از فقهای معروف دوران عبدالملک مروان بود. (704) بعد از این که مرّه در سال هفتاد و شش از دنیا رفت، عمرو بن شرحبیل بر جنازه او حاضر نشد و گفت: من به خاطر کنیه قبلی که نسبت به علی(ع) داشت، در کنار جسد او حاضر نمی شوم، عبداللّه بن نمیر نیز همین نظر را داشت و گفت: اگر مردی بمیرد و در نفس او چیزی برخلاف علی(ع) باشد، بر جنازه او حاضر نمی شوم و بر او نماز نمی خوانم. همانگونه که ابوصادق بر جنازه او نماز نخواند. (705)
بنابراین، چنین فردی نمی تواند والی امیرالمؤمنین باشد شاید این نقل، از آنچه گذشت که مره قبل از جنگ صفّین به قزوین رفته است، ناشی شده باشد و ما نامی در کتب رجال و تاریخ درباره آنها دو فرد دیگر نیافتیم.
بنابر نقل ابن اعثم حضرت امیر(ع) بعد از ورود به کوفه و انجام مراسم نماز جمعه، کارگزارانش را به مناطق مختلف: عراق، ماهان، جبال، خراسان، و جزیره اعزام کرد. (706)
وی می نویسد: حضرت عبدالرحمان، مولای بدیل بن ورقاء خزاعی را به سرزمین ماهان به عنوان امیر لشکر و کارگزار آن منطقه فرستاد. (707)
ماهان تثنیه ماه است و منظور از آن دینور و نهاوند است. (708)