سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد اول

علی اکبر ذاکری

1- مخنف بن سلیم ازدی، استاندار اصفهان، ری و همدان

مخنف بن سلیم (639) یکی از یاران خاصّ علی(ع) می باشد که ابتدا حضرت امیر(ع) او را به عنوان والی و استاندار اصفهان، همدان و ری انتخاب نموده و برای جنگ صفّین به کوفه آمد و سپس حضرت او را مسؤول جمع آوری صدقات قرار داد.
ابن داوود در کتاب رجالش می نویسد: مخنف بن سلیم از یاران خاص علی(ع)، مردی عربی و اهل کوفه بوده است. (640) مامقانی گوید: حضرت علی(ع) او را والی اصفهان قرار داد. پسرش و ابورمله که نام او عامر است از او روایت می کند و او را از مردم بصره دانسته اند؛ اما گفته شده که او کوفی است و در اسدالغابه آمده است که همراه علی(ع) در صفّین شرکت داشت و پرچم قبیله ازد به دست او بود و نیز می گوید که مخنف کارگزار حضرت علی(ع) بر بعضی از مناطق عراق در محدوده هیت و انبار بود و سپس حضرت امیر(ع) او را والی ری نمود و رمانی که حضرت علی(ع) برای جنگ صفّین آماده می شد، مخنف از حضرت خواست که همراه با ایشان در جنگ شرکت نماید و او در جنگ صفّین خطبه ای دارد که خیرخواهی وی را نسبت به امام نشان می دهد. روشن است که اجازه گرفتن برای جهاد و ترک امارت و ریاست و به دست گرفتن پرچم ازد دلالت بر وثاقت او دارد. علاوه بر این که ولایت او بر ری، دلالت به مرتبه ای بالاتر از عدالت می کند و لااقل عدالت مخنف را نشان می دهد. (641)
محمد بن مخنف گوید: بعد از این که حضرت علی(ع) بصره را فتح کرد و در ماه رجب به کوفه آمد، همراه پدرم به حضورشان رسیدیم و دیدیم که سرگرم ملامت و نکوهش جمعی از یاران خود بود و چنین می فرمود:
ما ابطأ بکم عنّی و انتم اشراف قومکم و اللّه ان کان من ضعف النّیة و تقصیر البصیرة انّکم لبور و ان کان من شک فیی فضلی و مظاهره علیّ انّکم لعدوّ.
«چه چیز شما بزرگان و اشراف قوم را از یاری رسانیدن به من بازداشت؟ به خدا قسم اگر این کار را از روی ضعف ایمان و کوته اندیشی مرتکب شده اید، بی گمان تباه خواهید شد و اگر نسبت به فضیلت و نصرت بخشیدن به من در تردید هستید، دشمن من خواهید بود.»
آنان گفتند: پناه بر خدا! ما با تو در صلح و دشمنت در ستیز هستیم. سپس به اعتذار و پوزش پرداختند؛ یکی برای خود عذری می آورد و دیگری بیماری به بهانه می کرد و سومی غیبت خود را به عنوان عذر ذکر می کرد. به آن جمع نگریست و در آن میان، نگاهم به عبداللّه بن معتم عبسی و حنظله بن ربیع که از یاران پیامبر بودند -، ابوبردة بن عوف ازدی و شرحبیل همدانی افتاد. در این هنگام علی(ع) به پدرم نگاهی کرد و فرمود: لکن مخنف بن سلیم و قومش از فرمان من رخ برنتافتند و آنان مشمول این مثل قرآن قرار نمی گیرند که فرمود:
و انّ منکم لمن لیبطّئنّ فان اصابتکم مصیبة قال قد انعم اللّه علیّ اذکم اکن معهم و شهیداً و لئن اصابکم فضل من اللّه لیقولنّ کان لم تکن بینهم و بینه مودّة. یا لیتنی کنت معهم فأفوز فوزاً عظیماً. (642)
همانا گروهی از شما با خبرهای مجعول هول انگیز شما را ترسان ساخته، از جهاد باز می دارند. پس اگر حادثه ناگواری روی آورد، آن مناطق گوید خدا مرا مورد لطف قرار داد که به آنها در جبهه حضور نداشتم اگر فضل خدا شامل حال شما گردد، گویی میان شما و آنها دوستی نیست گوید ای کاش ما هم با آنان بودیم و بهره عظیم می بردیم. (643)
این برخورد عظیم امیرالمؤمنین(ع) نشان می دهد که از مخنف راضی بوده و او در جنگ جمل از حضرت حمایت کرده و در آن نبرد حضور داشته است.
بعد از این حضرت علی(ع) در کوفه مستقر گردید، استانداران و کارگزاران خود را تقسیم نمود و آنها را به منطقه مسؤولیتشان اعزام کرد و مخنف بن سلیم را به استانداری اصفهان، ری و همدان منصوب فرمود.(644)

نامه حضرت به مخنف

حضرت امیر(ع) قبل از نبرد صفّین، طی نامه ای از مخنف بن سلیم خواست به کوفه بازگردد و در جنگ بر ضدّ معاویه حضور داشته باشد و شبیه این نامه را برای دیگر استانداران نیز نگاشت:
سلام علیک، فانّی أحمد الیک الّذی لا اله الّا هو.
أمّا بعد: فانّ جهاد من صدف عن الحق رغبة عنه وهب فی نعاس العمی و الضّلال اختیاراً له فریضة علی العارفین، انّ اللّه یرضی عمّن ارضاه و یخسط علی من عصاه و انّا قد هممنا بالمسیر الی هؤلاء القوم الّذین عملوا فی عباد اللّه بغیر ما أنزل اللّه و استأثروا بالفی ء و عطّلوا الحدود و أماتوا الحق و اظهروا فی الارض الفساد؛ و اتّخذوا الفاسقین و لیجة من دون اللّه المؤمنین فاذا ولی اللّه اعظم أحد اثهم أبغضوا و اقصوه و حرموه و اذا ظالم ساعدهم علی ظلمهم أحبّوه و أدنوه و برّوه، فقد أصرّوا علی الظلم و أجمعوا علی الخلاف، و قدیماً ما صدّوا عن الحق و تعاونوا علی الاثم و کانوا ظالمین، فاذا اتیت بکتابی هذا فاستخلفوا علی عملک أوثق أصحابک فی نفسک، و أقبل الینا لعلّک تلقی هذا العدوّ المحلّ فتأمر بالمعروف و تنهی عن النکر، و تجامع الحق و تباین الباطل، فانّه لاغنا بنا و لا بک عن أجر الجهاد و حسبنااللّه و نعم الوکیل، و لاحول و لاقوة الّا باللّه العلی العظیم.
و کتبه عبیداللّه بن ابی رافع فی سنة سبع و ثلاثین. (645)
درود بر تو. من با تو سپاس خداوند یگانه ای را می گویم که معبود به حقی جز او نیست. امّا بعد: جنگ با آنان که از حق رو گردانند و در کوردلی و گمراهی به سر می برند، بر عارفان فریضه است. هر که خداوند را خرسند کند، خدا نیز از او خرسند خواهد بود و هر آن کس که او را عصیان کند، خشم او را برمی انگیزد. ما به جنگ آنانی همّت می سپاریم که در میان بندگان خدا به کتاب خدا عمل نمی کنند و غنایم (بیت المال) را به خود اختصاص می دهند و حدود خدا را ترک می کنند و حق را می میرانند؛ تباهی را در زمین آشکارا انجام می دهند و تباهکاران را به جای مؤمنان دوست می گیرند. هرگاه دوستی از دوستان خدا را مشاهده می کنند که برای خدا کارهای خلاف آنها را بزرگ می شمارد، او را دشمن می دارند و مطرود و ناکامش می سازند؛ اما هر گاه با ستمکاری مواجه می شوند که اعمال ستمکارانه آنها را تأیید می کند، او را دوست داشته و جزو نزدیکان خود قرار داده به او نیکی می کنند. پس به تحقیق آنها بر ظلم اصرار ورزیده و بر کارهای خلاف متّحد شده اند و از قدیم آنچه انجام می دادند، جلوگیری از حق و همکاری بر گناه بوده و آنان جزو ستمکاران بودند. پس هرگاه نامه من به تو رسید، یکی از دوستان مورد اعتماد خود را به جای خود بگمار و به سوی ما بیا. باشد که با این دشمن بی پروا روبرو شویم، تا امر به معروف و نهی از منکر کنی و با افراد طرفدار حق بوده و از باطل گرایان دوری نمایی. ما و تو هیچ کدام از پاداش جهاد بی نیاز نیستیم و خدا ما را از هر کس دیگری بی نیاز می کند. او بهترین وکیل و سرپرست است. این نامه را عبیداللّه ابن ابی رافع در سال سی و هفت نوشت.
خصوصیات بنی امیه و معاویه را ذکر کرده است و علت جنگ با آنها را امر به معروف و نهی از منکر دانسته است که بر اساس آن باید معاویه را از کارهای خلافش باز داشت. در آخر به مخنف توصیه می کند که فردی مورد اعتماد را به جانشینی خود برگزیند.
مخنف، حارث بن ابی حارث بن رافع را بر اصفهان و سعید بن وهب (646) را بر همدان گمارد. این دو از اقوام او بودند. وی سپس نزد علی(ع) به کوفه رفت و در جنگ صفّین شرکت کرد.
حضرت علی(ع) مخنف را در جنگ صفّین بر قبایل ازد، بجیله خثعم، انصار و خزاعه فرماندهی داد. (647)
در جنگ صفّین هنگامی که مخنف بن سلیم به عنوان نماینده ازدیان عراق به ازدیان شام رسید، پس از حمد و ثنای الهی و درود بر پیامبر گرامی اسلام گفت: «از بد حادثه بزرگ و فتنه سترگ، ما با خویشانمان رویاروی قرار گرفته ایم. سوگند به خدا ما در این جنگ فقط دستها و بالهای خود را با شمشیر قطع می کنیم. اگر به چنین نبردی با سرورمان برنخیزیم خالص، معین و پاکدل نیستیم ولی اگر ما چنین کنیم، شکوهمندی خود را تباه و آتش و جلال خود را فسرده ایم». (648)
مخنف در حالی که خود را مقیّد به پیروی از علی(ع) می دانست، سعی و تلاش او این بود که خونریزی کمتر باشد و به قومش آسیبی نرسد و از خونریزی جلوگیری نماید. مخنف که از احترام در میان قومش برخوردار بود، از آنها دفاع و حمایت می کرد و قومش نیز تابع علی(ع) بودند.
در فتنه ابن حضرمی زمانی که شبث بن ربعی به امیرالمؤمنین پیشنهاد کرد که برای خواباندن فتنه، گروهی از بنی تمیم را بفرستد و گفت که به وسیله آنها مردم بصره را به طاعت و لزوم بیعت دعوت نما و مردم ازد را که مبغوض و از رحمت خدا دور هستند، بر آنها مسلّط منما؛ زیرا که یک نفر از قومت، بهتر از ده نفر از دیگران است مخنف بن سلیم بشدّت ناراحت شد و در دفاع از قومش گفت که گروهی مبغوض و دور از رحمت خدا هستند که معصیت نموده، بر خلاف امر خداوند عمل کنند و دستورات امیرالمؤمنین(ع) را زیر پا نهند و آنها قوم تو می باشند و محبوب و نزدیک به رحمت خدا گروهی است که خدا را اطاعت کرده، امیرالمؤمنین را حمایت و یاری نماید و آنها قوم من می باشند و یک نفر آنها برای امیرالمؤمنین(ع)، از ده نفر از قوم تو بهتر است. (649)
اینجا مخنف محبوبیت قوم خود را از اطاعت خدا و حمایت علی(ع) اثبات می کند و این دو را ملاک قرب و بعد می داند.
علاوه بر این که مخنف مدتی کارگزار هیت و انبار و زمانی استاندار اصفهان، ری و همدان بوده و در جنگ صفّین پرچم ازدیان به دست او بوده است، حضرت امیرالمؤمنین(ع) او را به عنوان عامل صداقت و زکوات انتخاب نمود و طیّ دستورالعملی به وی توصیه کرد که چگونه با مردم در هنگام جمع آوری صدقات رفتار نماید و احتمالاً نامه 26 نهج البلاغه که با این عنوان آغاز می شود: «به بعضی از کارگزارنش که او را برای جمع آوری صدقه فرستاد» مربوط به مخنف باشد. قاضی نعمان مصری (متوفی 363 ه.ق) در کتاب دعائم الاسلام، قسمتی از این نامه را نقل می کند که ما در عین آن را ذکر خواهیم کرد. آنچه در دعائم آمده، مرحوم مجلسی در بحارالانوار (650) و مرحوم نوری در مستدرک الوسائل نقل کرده است (651) البتّه باید توجه داشت که اکثر بلکه تمام روایات دعائم الاسلام مرسل است و آنچه در بحار آمده به تمامه نه بیشتر از آن در دعائم است بنابراین، اگر مؤلّف منهاج البراعه (652) از روایات دعائم تعبیر به سند کرده، صحیح نیست و شاید علّت، آن بوده که دعائم در دسترس ایشان نبوده است.
و عن علی(ع) انه اوصی مخنف بن سلیم الازدی و قد بعثه علی الصدقة بوصیة طویلة امره فیها بتقوی اللّه ربّه فی سرائر اموره ان یلزم التواضع و یجتنب التکبّر فانّ اللّه یرفع المتواضعین و یضع المتکبّرین. ثم قال له یا مخنف ین سلیم انّ لک فی هذه الصدقة نصیباً و حقّاً مفروضاً و لک فیها شرکاء فقراء و مساکین و غارمین و مجاهدین و ابناء و سبیل و مملوکین و متألّفون و انّا موفّوک حقّک فوفّهم حقوقهم و الّا فانّک من اکثر النّاس یوم القیامة خصماء و بؤساً لامری ان یکون خصمه مثل هولاء. (653)
امیرالمؤمنین(ع) در وصیتی طولانی، مخنف بن سلیم ازدی را که برای گرفتن صدقه فرستاد، چنین توصیه کرد: او را به تقوای خداوند، پروردگارش، در امور پنهانی و اعمال مخفیانه اش امر کرد و این که با مردم با گشاده رویی و نرمی برخورد کند و او فرمان داد که تواضع را پیشه کند و از تکبّر اجتناب ورزد: زیرا خداوند متواضعان را بالا می برد و متکبّرین را ذلیل و خوار می گرداند.
سپس حضرت به مخنف فرمود: در این صدقه، برای تو حق و نصیبی معیّن است؛ امّا تو شریکانی داری که عبارتند از: فقراء، مساکین، ورشکستگان، مجاهدین، در راه ماندگان، بندگان و الفت پذیران و ما حق تو را می دهیم، پس تو نیز حق آنها را بده (و از صدقات کم میاور) و اگر چنین نکنی، تو بیشترین دشمن را در روز قیامت خواهی داشت و بدا به حال مردی که دشمنش مثل اینها باشد!»
باید توجّه داشت که «فی سبیل اللّه» در آیه شریفه قرآن، اختباص به مجاهدین ندارد؛ بلکه طبق نظر و اعتقاد شیعه، شامل تمام کارهای خیر و نیک می شود، امّا اهل سنت، سبیل اللّه را مخصوص به جهاد می دانند.
جناب آقای حسن زاده آملی بعد از این که توصیه علی(ع) به مخنف را نقل می کند، می فرماید با این که فحص زیادی نمودیم، تمام این نامه را در جوامع روایی پیدا نکردیم و شاید در آینده، خداوند گشایشی... مقدّر نماید. این سخن، نشان می دهد که مقداری از روایات ما در طول زمان از بین رفته و از دسترس ما خارج شده است. البتّه دشمنان شیعه همیشه در صدد بوده اند که فرهنگ شیعه را از بین برده، نابود نمایند. فاللّه خیر حافظ و معین.
مخنف مسؤول جمع آورری مالیات در سرزمین فرات تا منطقه بکربن وائل بود و مالک بن کعب ارحبی در حمله نعمان بن بشیر از مخنف یاری خواست و او با اینکه مسؤول جمع آوری صدقه و زکات بود، پسرش، عبیداللّه بن مخنف را همراه با پنجاه نفر به کمک مالک فرستاد و نعمان بن بشیر مجبور به عقب نشینی و فرار از معرکه گردید. (654)
صاحب دعائم الاسلام قسمتی از عهد حضرت علی(ع) را به مخنف، هنگام فرستادن او برای جمع آوری صدقات بکربن وائل نقل کرده است که شاید قسمتی از همان نامه ای باشد که قبلاً ذکر کردیم و چون حاوی نکات جالبی است، آن را نقل می کنیم.
و عن علی(ع) انّه استعمل مخنف بن سلیم علی صدقات بکربن وائل و کتب له عهداً کان فیه: فمن کان أهل طاعتنا من أهل الجزیرة و فیما بین الکوفة و أرض الشّام، فأدّعی انّه أدّی صدقة الی عمّال الشّام و هو فی حوزتنا ممنوع قد حمته خیلنا و رجالنا فلا تجز له ذلک و ان کان الحقّ علی ما زعم، فانّه لیس له أن ینزل بلادنا و یودّی صدقة ماله الی عدوّنا. (655)
از علی(ع) نقل شده است که ایشان مخنف بن سلیم را بر صدقات بکر بن وائل گمارد و عهدی برای او نوشت و از آن جمله در آن عهد آمده بود: «پس هر کس از پیروان ما، از مردمان جزیره و آنچه بین کوفه و شام می باشد، ادّعا کند زکات خود را به کارگزاران شام داده است و حال آنکه او در حوزه و طبقه ماست، از این کار منع می شود؛ زیرا نیروهای سواره و پیاده ما از او حمایت کرده اند (و امنیّت او را برقرار نموده اند). پس برای او دادن زکات (به کاگزاران شام) جایز نمی باشد؛ گر چه حق آن گونه باشد که او گمان کرده است (واقعاً زکات مالش را به کارگزاران معاویه داده است)؛ زیرا برای او نیست که در سرزمین ما باشد و زکات مالش را به دشمن ما بدهد.»
از این نامه بخوبی استفاده می شود که پرداخت زکات و مالیات اسلامی در مقابل خدماتی است که دولت انجام می دهد و امنیتی است که برقرار می کند و حضرت تأکید می فرماید اگر فردی زکاتش را به کارگزاران معاویه داده باشد، حق ماندن در سرزمین ما را ندارد؛ زیرا که ما امنیّت را برقرار می کنیم و زکات را دشمن ما می گیرد. از آنجا که معاویه در منطقه جزیره طرفدارانی داشت، گاهی مأمورین خود را برای جمع آوری مالیات (زکات) به آنجا می فرستاد.
از آن جمله معاویه، زهیر بن مکحول عامری را به شهر سماوه (656)
فرستاد که مالیات آن و مناطق اطرافش را دریافت کند. علی(ع) که مطّلع شد، سه نفر را به نامهای جعفر بن عبداللّه اشجعی، عروه بن عشبه (یا عمرو بن مالک عشبه) و جلاس بن عمیر که از دو طایفه کلب بودندفرستاد. آنها رفتند که از قبایل کلب و بکر بن وائل که در طاعت علی زیست می کردند؛ زکات دریافت نمایند. آنها ناچار شدند با زهیر جنگ کنند و در جنگ شکست خوردند؛ جعفر کشته شد و ابن عشبه هم گریخت و نزد علی رفت. او را به عنوان مسؤول گروه انتخاب کرده بود. علی(ع) تا او را دید گفت: فرار کردی و به او تازیانه زد. او ساکت شد و بعداً فرار کرده، به معاویه پیوست علّت رفتار علی(ع) این بود که در همان درگیری، زهیر به ابن عشبه اسب داده بود و لذا حضرت نسبت به او بدگمان شده، او را متّهم کرد و با تازیانه زد (که چگونه دشمنی که باید او را بکشد، به او اسب می دهد و او را روانه می کند.) امّا جلاس که در حال گریز بود، به یک چوپان برخورد و جبّه خود را که قیمتی بود به چوپان داده پلاس او را گرفت. چون سواران دشمن به او رسیدند، پرسیدند که چنین شخصی کجا رفت و او با دست خود به یک ناحیه اشاره کرد و از شرّ آنها نجات یافته، به کوفه رسید. (657)
علی(ع) بعد از فرار ابن عشبه، خانه او را منهدم کرد، ویران نمود. (658)
این بود شرح حال مخنف، کارگزار علی(ع) که همیشه خود را مقیّد به اطاعت از حضرت امیر(ع) می دانست و او جدّ ابومخنف معروف است.

2- یزید بن قیس ارحبی، استاندار اصفهان، ری و همدان

یزید بن قیس یکی از یاران حضرت علی(ع) بود و در میان اقوامش از احترام خاصی برخوردار بود. حضرت او را در ابتدا والی مداین نمود (659) و سپس به عنوان والی ری، همدان و اصفهان منصوب گردید.
شیخ طوسی علیه الرحمه در رجالش می فرماید: یزید بن قیس ارحبی، عامل و کارگزار حضرت علی(ع) بر ری، همدان و اصفهان بوده است. (660)
او در جنگهای امیرالمؤمنین(ع) همراه حضرت حضور فعّال داشت. در جنگ نهروان خوارج فریاد برآوردند و یزید بن قیس را ندا دادند او حاکم اصفهان بود و گفتند: ای یزید بن قیس لاحکم الاللّه؛ حکمی جز حکم خدا نیست؛ گرچه تو ای یزید به خاطر حکومت بر اصفهان، از حکم خدا کراهت داری.(661)
از کتب تاریخ مثل کامل، طبری و انساب الاشراف استفاده می شود که یزید بن قیس جزو معترضین به مسأله حکمیت بود. لذا همراه با خوارج بعد از پایان جنگ صفّین از علی(ع) کناره گیری کرد. حضرت علی(ع) در راه بازگشت از صفّین به کوفه به جانب آنها رفته و به خیمه یزید که خیلی مورد توجّه معترضین بود و خوارج بود وارد شد و آنجا چند رکعت نماز خواند و آنها را دعوت به حق نمود. در همین موقع، حضرت امیر(ع) حکومت ری و اصفهان را به یزید واگذار کرد و بدین ترتیب او از بقیّه خوارج جدا شد و به حضرت پیوست. لذا خوارج او را مورد طعن و ملامت قرار داده، می گفتند که به خاطر حکومت اصفهان، از حکم خدا کراهت داری. (662)
مامقانی گوید: یزید بن قیس برادر سعید بن قیس همدانی است و ارحبی، نسبت به بنی ارحب از قبیله همدان می باشد. یزید مبارزه تحسین برانگیزی همراه علی(ع) در جنگ صفّین داشت. وی خطبه ها و سخنرانیهای مشهوری ایراد کرده است که دلالت بر ثبات قدم و قدرت ایمان او دارد. نصر بن مزاحم در کتاب صفّین خود این خطبه ها را ذکر کرده است و تصریح شیخ طوسی و دیگران به این که کارگزاری بوده، گواه عدالت اوست. از جمله شواهد دیگر بر وثاقت و عدالت او این است که وی جزو گواهان وصیتنامه علی(ع) می باشد. حضرت وصیت نامه ای را درباره صدقات پیامبر و فاطمه نوشته که در کتاب وصایای کافی (663) نقل شده است و در آخر وصیّت نامه، افرادی به عنوان گواه ذکر شده اند که از جمله آنها یزید بن قیس است. (664)
هنگامی که علی(ع) آهنگ رفتن به شام کرد، مهاجرین و انصار نزد خود فرا خواند و پس از حمد و ثنای پروردگار فرمود.
اما بعد فانّکم میامین الرّای مراجیح الحلم، مبارکوا الامر و مقاویل بالحقّ و قد عزمنا علی المسیر الی عدوّنا و عدوّکم فاشیروا علینا برائکم. (665)
«رأی شما محترم، خردتان افزون نظرتان مبارک گفتارتان راست، ما آهنگ رفتن داریم که به سوی دشمن رهسپار گردیم. پس بگویید که چه نظری دارید؟!»
در مقابل درخواست حضرت، افراد زیادی از یارانش نظر خود را ابراز نمودند و از حضرت خواستند که در جنگ با آنها شتاب کند از جمله آنها یزید بن قیس بود که بر جمع آنان وارد شد و گفت: «ای امیر مؤمنان! توشه و ساز و برگ فراهم کرده ایم و بیشتر نفرات، نیرومند و توانا هستند و در میان آنها علیل و ناتوان کمتر به چشم می خورد. منادی خود را گسیل دار تا مردم را ندا در دهد که به لشکرگاهشان در نخیله بروند؛ زیرا رزم آور نیازی به تشویق ندارد و هرگاه وقت جنگ فرا رسید، امروز و فردا نمی کند». (666)
یزید بن قیس جزو افرادی بود که حضرت علی(ع) او را همراه با عدی بن حاتم، شبث بن ربعی و زیاد بن حصفه برای مذاکره و گفتگو در باب صلح نزد معاویه فرستاد؛ تا او را دعوت به تسلیم نمایند. او به معاویه چنین اظهار داشت: «ما آمده ایم تا آنچه وظیفه داریم، به انجام رسانیم و تو را اندرز گوییم و اتمام حجّت کنیم و تو را به وحدت و دوستی فرا خوانیم. علی(ع) را تو می شناسی و مسلمانان نیز فضل او را می شناسند. گمان ندارم بر تو مخفی باشد که دینداران و اهل فضیلت، تو را همتای علی(ع) نمی دانند و هرگز مقام مقایسه نیز بر نمی آیند. پس از خدا بترس و با علی مخالفت مکن. کسی را چون او، پرهیزگار و پارسا و صاحب کمال ندیدم». (667)
این سخنان، نشانگر عمق ارادت او نسبت به علی(ع) و اعتقاد به برتری حضرت بر دیگران است.
یزید بن قیس ارحبی در جنگ صفّین، مردم را به جهاد برمی انگیخت و مردم عراق را به جنگ شامیان چنین تشویق می نمود: «المسلم من سلم دینه و رایه»؛ مسلمان کسی است که دین و اندیشه ای سالم داشته باشد. به خدا قسم این قوم نه برای تحکیم بنیادهای دینی و نه برای احیای عدالت و حق با ما می جنگد؛ بلکه به خاطر دستیابی به دنیا با ما می ستیزد، تا سرانجام جبّار و حکمران شوند و اگر بر شما پیروز گردند که خداوند آنها را پیروز و خوشحال نگرداند به اطاعت از حکّامی وا می دارند همچون سعید، ولید و عبداللّه بن عامر سفیه. یکی از آنان که اموال خدا و بیت المال را غصب کرده بود، می گفت: «گناهی بر من در صرف این مال نیست»؛ گویا که ارث پدرش به او رسیده است! چگونه مسؤولیت ندارد و حال آنکه این مال، مال خداست که آن را خداوند از طریق شمشیرها و نیزه ها به ما باز گردانده است. ای بندگان خدا با قوم ستمکار که به کتاب خدا حکم نمی کنند پیکار کنید و در جنگ با آنان سرزنش هیچ ملامتگری را به حساب نیاورید.
اگر اینان بر شما غلبه کنند، دین و دنیای شما را تباه و فاسد می سازند. آنها را خوب شناخته و آزموده اید. سوگند به خدا اینان قصدی جز آشوبگری ندارند و به درگاه خدا برای خود و شما استغفار می نمایم. (668)
این، خطبه آتشین و جالب یزید بن قیس بود که مردم را به جهاد برمی انگیزد و ضمناً آینده را برای آنها ترسیم می نماید که اگر معاویه مسلّط گردد، افراد فاسدی را بر شما حاکم می گرداند و آن گونه شد که یزید بن قیس در این خطبه بیان کرد. منظور از سعید در کلام یزید بن قیس، سعید بن عاص است که بعد از ولید بن عقبه، کارگزار عثمان در کوفه شد و معاویه او را بر مدینه گمارد. او در سال پنجاه و سه سالگی درگذشت. و منظور از ولید، ولید بن عقبه، برادر نامادری عثمان است. او از جانب عثمان والی کوفه بود و به واسطه میگساری، وی را تازیانه زدند و نماز صبح را در حال مستی چهار رکعت خواند و گفت اگر می خواهید تا بیشتر بخوانم و از جمله کسانی بود که معاویه را به جنگ با علی(ع) دعوت می نمود؛ چون آن حضرت، عثمان را مجبور به اجرای حد درباره او نموده بود. و عبداللّه بن عامر، پسر خاله عثمان است عثمان او را والی بصره کرد و در زمان حضرت علی(ع) منعزل گردید و بعداً معاویه او را به عنوان والی بصره برگزید. او در عهد عثمان، خراسان را فتح کرد.
زمانی که بسربن ارطات به منطقه یمن و صنعاء حمله کرد و عدّه زیادی را به قتل رساند، گروهی از مردم آن منطقه از او استقبال کردند. حضرت در کوفه، به یزید بن قیس که مردم آن منطقه جزو قبیله اش، همدان، بودند - فرمود: نمی بینی که قوم تو چه کردند؟! یزید گفت: ای امیر مؤمنان! من نسبت به اطاعت قوم از شما حسن ظن دارم. اگر می خواهی، به جانب آنها برو؛ از تو حمایت می کنند و اگر خواستی، نامه ای برای آنها بنویس و منتظر جواب آنها بمان و ببین که چه جوابی می دهند.
حضرت امیر(ع) نامه ای برای آنها نوشت و آن را توسّط مردی که از قبیله همدان فرستاد. او نامه را به آنها داد؛ امّا آنها جواب مثبتی ندادند. لذا فرستاده حضرت به آنها گفت: من در حالی امیرالمؤمنین را ترک کردم که می خواست لشکر زیادی را به فرماندهی یزید بن قیس به جانب شما بفرستد و تنها انتظار جواب شما، او را از این عمل باز داشت. پس از این که این سخنان را شنیدند، گفتند: ما گوش به فرمان و مطیع دستور هستیم؛ در صورتی که این دو مرد، عبیداللّه بن عبّاس و سعید بن نمران را عزل نماید. مرد همدانی به جانب علی(ع) رفت و به حضرت گزارش داد. (669)
این ماجرا نشان می دهد که یزید بن قیس در میان قبیله و قوم خود از عظمت و احترام و ابهّت خاصی برخوردار بوده است.
همان طور که اشاره شد، یزید بن قیس حاکم و والی اصفهان بود. او بعد از جنگ صفّین به این سمت منصوب گردید. وقتی که یزید بن قیس در محلّ حکمرانی خود بود، حضرت امیر(ع) نامه ای به او می نویسد و از او می خواهد که در ارسال خراج خود تأخیر روا ندارد.
و کتب الی یزید بن قیس الارحبی:
امّا بعد: فانّک أبطات بحمل خراجک، و ما أدری ما الّذی حملک علی ذلک، غیر أنّی اؤصیک بتقوی اللّه، و أحذرک أن تحبط أجرک و تبطل جهادک بخیانة المسلمین، فاتّق اللّه و نزّه نفسک عن الحرام، و لاتجعل لی علیک سبیلاً، فلا أجد بدّاً من الایقاع بک، و اعزز المسلمین و لاتظلم المعاهدین؛ و ابتع فیما آتاک اللّه الدّار الآخرة، و لاتنس نصیبک من الدّنیا؛ و أحسن اللّه الیک، و لاتبغ الفساد فی الارض، انّ اللّه لایحب المفسدین. (670)
تو در پرداخت و فرستادن خراجت تأخیر نداشتی. من علّت آن را نمی دانم، امّا تو را به تقوای الهی دعوت می نمایم و تو را برحذر می دارم از این که اجر و پاداش خود را ضایع نمایی و جهاد خود را با خیانت به مسلمانان باطل سازی. از خدا بترس و نفس خود را از حرام دور نگهدار و راهی برای عتاب من قرار مده که ناچار شوم در آن صورت تو را مؤاخذه کنم. همیشه مسلمانان را عزیز دار و به اهل ذمه و معاهدین، ظلم مکن و در آنچه خدا به تو داد، آخرت را برگزین. در عین حال نصیب خود را از دنیا فراموش منما و همان گونه که خداوند به تو نیکی کرده است، به دیگران نیکی نما و هرگز در زمین فساد مکن که خدا مفسدان را دوست ندارد. (671)
این نامه حضرت، اخطار جدّی به یزید بن قیس است که مبادا در پرداخت خراج خیانت نماید و حضرت او را به تقوای الهی و برگزیدن آخرت بر دنیا دعوت می کند.
بلاذری در انساب این نامه را خلاصه تر نقل کرده است. در آنجا دارد: «فانّ خیانة المسلمین ممّا یحبط الاجر و یبطل الجهاد؛ خیانت به مسلمانان، باعث ضایع کردن پاداش و باطل ساختن جهاد می گردد. (672)
این بود شمّه ای از شرح حال یزید بن قیس ارحبی. البتّه این نامه، دلیل بر خیانت یزید نیست؛ بلکه اخطاری است که حضرت خواسته جلو خیانت احتمالی او را بگیرد چرا که او در فرستادن مالیات و خراج تأخیر داشته است و وسوسه نفسانی ممکن است باعث این تأخیر شده باشد که حضرت او را موعظه و نصیحت نموده و از این کار زشت باز داشته است.