فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد اول

علی اکبر ذاکری

2- مصقله بن هبیره شیبانی، فرماندار اردشیر خرّه

مصقله از جانب علی(ع) به کارگزاری اردشیر خرّه از شهرهای فارس بود، برگزیده شد و طبق نقل بلاذری، او از جانب عبداللّه بن عبّاس به این سمت منصوب شده بود؛ (582) چون منطقه فارس، کرمان، و اهواز تحت کنترل استانداری بصره بود که استاندار آن عبداللّه بن عبّاس بود.
اردشیر خرّه تقریباً فیروز آباد فارس است و خره همان فرشاهی است؛ یعنی، فره اردشیر یاقوت حموی می نویسد: اردشیر خره (بضم خاء) اسمی است مرکب از اردشیر خرّه؛ اردشیر پادشاهی از پادشاهان فارس است و این شهر، از شهرهای بزرگ فارس بوده است و از جمله شهرهای آن شیراز، میمد، جور، کام فیروز و کازرون است. بشّاری گفته است که اردشیر خرّه شهری قدیمی است که نمرود بن کنعان آن را ساخته و بعداً سیراف بن فارس آن را عمران نموده است.(583) ابن بلخی در فارسنامه گوید: «ولایت پارس را پنج کورتست و هر کورتی به پادشاهی که نهاد آن کورت به آغاز او کرده است، باز خوانده اند. بر این جملت کوره اصطخر، کوره دارا بجرد، کوره اردشیر خوره، کوره شاپور خوره و کوره قباد خوره» و درباره هرکدام توضیح می دهد. درباره اردشیر خوره گوید: «این کوره منسوب به اردشیر بن بابک و مبدأ به عمارت فیروز آباد است.» سپس شهرهای آن را ذکر نموده، می گوید: «جزایری که به آن منتهی می شود جزیره لار، جزیره افزونی، و جزیره قیس است». (584) اردشیر بنیانگذار سلسله ساسانی در شهر فیروز آباد قصری ساخته است که آثار ویرانه آن هنوز پایدار است.(585) به هر حال اردشیر خرّه، از شهرهای منطقه فارس بوده که مصقله، فرماندار آن بوده است و از آنجا که معمولاً حاکمان و والیان تصوّر می کردند بیت المال، مال شخصی آنهاست و اختیار تام دارند و به هر طریق که بخواهند، می توانند آن را به مصرف برسانند؛ گویا مصقله نیز که به تعبیر شیخ طوسی، یکی از یاران حضرت امیر(ع) بود و به جانب معاویه فرار کرد (586) با چنین ذهنیّتی اموال اردشیر خرّه را به اقوام و خویشان خود می بخشیده است. لذا حضرت امیر (ع) طیّ نامه ای او را از این کار نهی می کند و به او چنین می نویسد:
بلغنی عنک أمر ان کنت فعلة فقد أسخطت الهک، و عصیت امامک: أنّک تقسم فی ء المسلمین الذّی حازته رماحهم و خیولهم، و اریقت علیه دماؤهم، فیمن اعتامک من اعراب قومک، فوا الّذی فلق الحبّة، و برأ النّسمة، لئن کان ذلک حقّاً لتجدنّ لک علیّ هواناً، و لتخفّنّ عندی میزاناً، فلا تستهن بحقّ ربّک و لاتصلح دنیاک بمحق دینک، فتکون من الاخسرین أعمالاً.
ألا و انّ حقّ من قبلک و قبلنا من المسلمین فی قسمه هذا الفی ء سواء: یردون عندی علیه، و یصدرون عنه. (587)
به من از تو خبری رسیده که اگر آن را به جا آورده باشی، خدای خود را به خشم آورده و امام و پیشوایت را غضبناک ساخته ای تو اموال مسلمانها را که نیزه ها و اسبهایشان آن را گردآورده و خونهایشان بر سر آن ریخته شده است، در بین عربها خویشاوند خود که ترا گزیده اند، قسمت می کنی. پس سوگند به خدایی که دانه را شکافته و انسان را آفریده است، اگر این کار راست باشد، از جانب من نسبت به خود، زبونی و خواری یابی و مقدار و مرتبه ات نزد من سبک گردد. پس حق پروردگارت را خوار نگردانده، دنیایت را به کاستن دینت و نابودی آن آباد مکن که در جرگه آنان که از جهت کردارها زیانکارترند، خواهی بود. آگاه باش حقّ مسلمانی که نزد تو و ما هستند، در تقسیم بیت المال یکسان است. پیش من بر سر آن مال می آیند برمی گردند؛ (یعنی به خاطر مال، عدّه زیادی مراجعه می کنند و تو براحتی آن را به اقوام خود می بخشی).
این نامه نشانگر آن است که مصقله اموال بیت المال را به خواست خود مصرف می کرده است و حضرت او را از این کار نهی می کند؛ چرا که بیت المال، از آن همه مسلمانان است و عدّه خاصّی نباید بهره بیشتری از آن ببرند.
آنچه نقل شد نامه 43 نهج البلاغه بود و بلاذری در انساب الاشراف (588) این نامه را با تفاوتهایی ذکر کرده است. در تاریخ یعقوبی نیز این نامه را با جواب آن آورده است و از آنجا که اضافاتی دارد، آن را نقل می کنیم:
و کتب الی مصقله بن هبیرة و بلغه انّه یفرّق و یهب اموال اردشیر خرّه و کان علیها.
امّا بعد: فقد بلغنی عنک امر اکبرت أن أصدّقه انّک تقسم فی ء المسلمین فی قومک و من اعتراک من السّألة و الاحزاب، و أهل الکذب من الشّعرا، کما تقسم الجوز.
فوالّذی فلق الحبّة و برأ النّسمة، لأفتّشنّ عن ذلک تفتیشاً شافیاً، فان وجدته حقّاً لتجدنّ بنفسک علیّ هواناً، فلا تکوننّ من الخاسرین أعمالاً، الّدین ضلّ سعیهم فی الحیاة الدّنیا، و هم یحسبون صنعا.(589)
و به مصقله بن هبیره کارگزار اردشیر خره زمانی که مطلع شد اموال آنجا را تقسیم کرده و به دیگران می بخشد چنین نوشت:
خبری از من به تو رسیده است که باور کردن آن بر من گران آمد که تو خراج مسلمانان را در میان بستگانت و کسانی که بر تو در آیند از درخواست کنندگان و دسته ها و شاعران دروغگو، پخش می کنی؛ چنان که گردو را. پس به خدایی سوگند که دانه را شکافت و جان را آفرید، دقیقاً این گزارش را بررسی خواهم کرد و اگر آن را درست یافتم، البتّه خویش را نزد من زبون خواهی یافت. پس از زیانکاران مباش؛ آنان که کوششان در زندگانی دنیا تباه گشته است و خود پندارند کاری نیک می کنند.
مصلقه در جواب حضرت امیر(ع) طیّ نامه ای نوشت: نامه امیرالمؤمنین به من رسید پس جویا شو و هرگاه درست باشد، مرا پس از مجازات با شتاب از کار برکنار ساز و اگر من از روزی که به کار گماشته شده ام تا هنگامی که نامه امیر مؤمنان به من رسیده است، از حوزه مأموریت خود دیناری یا درهمی یا چیزی جز آن، ربوده باشم؛ پس هر برده ای که دارم آزاد و گناهان ربیعه و مضر بر من است و باید بدانی که از کار برکنار شدن من، گواراتر است تا متّهم شدن.
چون علی(ع) نامه او را خواند، فرمود: ابوالفضل را جز راستگو نپندارم. (590) در این نامه، حضرت علی(ع) به طور قاطع، مصقله را متّهم نمی کند، بلکه می نویسد چنین گزارشاتی به من رسیده است و باید در مقابل آن پاسخگو باشی و زمانی که پاسخ صریح مصقله را دریافت می کند، سخن او را تصدیق می نماید و این، نشانگر توجّه حضرت به گفتار مردم و کنترل مسؤولین و کارمندان زیر دست خود می باشد که همیشه مراقب آنها بوده، گزارشات درباره آنها را پی گیری می نموده است که مبادا به مردم ظلم کرده و یا حقوق آنها را زیر پا گذاشته، از بیت المال مسلمین برداشت غیرقانونی بنمایند.

مصقله و اسرای بنی ناجیه

خریّت بن راشد ناجی از افراد خوارج بود که بعد از جنگ صفین و مسأله حکمیّت، قیام کرده، به مداین و از آنجا به منطقه اهواز و فارس رفته، عدّه ای را کشت و عشایر بنی ناجیه را تحریک نموده، با خود هماهنگ کرد. وی به آنها می گفت شما لازم نیست که زکات خود را بپردازید. لذا عدّه ای از آنها که مسلمان شده بودند، مرتد گردیده، کارگزار علی(ع) را در عمّان به نام حلوف بن عوف ازدی به قتل رساندند. (591)
در ابتدا که خریت خروج کرد، حضرت امیر(ع) از وضعیّت او مطّلع نبود. لذا طیّ بخشنامه ای به کارگزاران خود چنین نوشت.
بسم اللّه الرّحمن الرحیم من عبداللّه علی امیرالمؤمنین الی من قرأ کتابی هذا من العمّال اما بعد فانّ رجالاً لنا عندهم بیعة خرجوا هرّاباً فنظنّهم خرجوا نحو بلاد البصرة فاسأل عنهم اهل بلادک، و اجعل علیهم العیون فی کلّ ناحیة من ارضک ثمّ اکتب الیّ بما ینتهی الیک عنهم والسلام. (592)
از بنده خدا، علی، امیرالمؤمنین به تمام کارگزارانی که این نامه را می خوانند. امّا بعد: گروهی از مردان که باید از ما پیروی می کردند، فرار کرده اند که ما گمان می کنیم به طرف بصره حرکت کرده اند. از مردم شهر خود سؤال کرده، جاسوسانی در هر ناحیه از منطقه ات بگمار و در صورتی که خبری به تو رسید، آن را به من گزارش نما والسّلام.
مالک بن کعب بعد از این بخشنامه، طیّ نامه ای به حضرت نوشت که آنها از منطقه عین التمر عبور کرده اند. لذا حضرت امیر(ع) معقل بن قیس را همراه دوهزار نفر در تعقیب او و یارانش فرستاد و معقل توانست خریت را بکشد و از مسلمانان برای علی(ع) بیعت بگیرد. وی همچنین زکات عقب مانده آنها را دریافت نمود. امّا نصارای بنی ناجیه را اسیر نموده، وضعیّت را به علی(ع) گزارش داد که خریّت کشته شده و عدّه ای از نصاری اسیر گشته اند. معقل بن قیس، این افسر رشید اسلام، همراه اسرا حرکت می کرد تا این که به مصقلة بن هبیره شیبانی، کارگزار علی(ع) در اردشیر خرّه، برخورد. عدد اسرا پانصد تن بود. زنان و بچّه ها با دیدن مصقله، شروع به گریه کردند و فریاد مردان بلند شد؛ ای ابوالفضل و ای پناه دهنده ضعفا و آزاد کننده عصیانگران! بر ما منّت نهاده و ما را خریده، آزاد نما. مصقله که تحت تأثیر احساسات واقع شده بود، گفت: به خدا قسم می خورم که بر آنها صدقه می دهم؛ زیرا خداوند صدقه دهندگان را پاداش می دهد. وقتی که سخن مصقله به معقل بن قیس رسید، گفت: به خدا سوگند اگر بدانم که این گفته را به جهت اظهار همدردی و ضرر به من گفته است، گردن او را خواهم زد؛ اگر چه باعث نابودی بنی تمیم و بکربن وائل گردد.
مصقله، ذهل بن حارث ذهلی را نزد معقل فرستاد و از او خواست که اسرا را بفروشد. معقل گفت: آنها را به هزار هزار درهم می فروشم، امّانپذیرفت و مکرّر پیام می فرستاد تا این که آنها را به پانصد هزار درهم خرید. معقل اسرا را به او تحویل داد و گفت: در فرستادن مال برای امیرالمؤمنین عجله نما! مصقله گفت: الآن مقداری از آن را می فرستم و همینطور تا این که چیزی از آن باقی نماند. معقل به نزد امیرالمؤمنین رفت و حضرت را از آنچه گذشته بود، مطّلع ساخت. پس حضرت به او فرمود: آفرین راه ثواب را رفته و موفّق شده ای. حضرت امیرالمؤمنین منتظر بود که مصقله مال را بفرستد، امّا کوتاهی کرد. حضرت مطّلع شد که مصقله اسراء را آزاد کرده و از آنها مالی جهت آزادیشان در خواست نکرده است. از این رو فرمود: من مصقله را نمی بینم جز این که مسؤولیتی را به عهده گرفته است که بزودی در آن گرفتار خواهد شد. سپس حضرت طیّ نامه ای به او نوشت:
امّا بعد فانّ اعظم الخیانة الامّة و اعظم الغشّ علی اهل المصر غشّ الامام و عندک من حقّ المسلمین خمس مأة الف درهم فابعث بها الیّ حین یأتیک رسولی و الّا فأقبل الیّ حین تنظر فی کتابی فانّی قد تقدّمت الی رسولی الّا یدعک ساعة واحدة تقیم بعد قدومه علیک الّا ان تبعث بالمال والسّلام. (593)
امّا بعد از بزرگترین خیانتها، خیانت به ملّت است و بزرگترین غش به مردم شهر، غش و خیانت به امام و رهبر است. پانصد هزار درهم از حقّ مسلمین پیش توست؛ وقتی که فرستاده من آمد، به وسیله او آنها را بفرست و گرنه وقتی که نامه مرا مطالعه کردی، به جانب من حرکت کن. همانا به فرستاده خود گفته ام که حتّی یک ساعت تو را تنها نگذارد؛ مگر این که مال را بفرستی والسّلام.
حضرت نامه را همراه ابوحرّه حنفی فرستاد. ابوحرّه به مصقله گفت: مال را بفرست و الّا همراه من به جانب امیرالمؤمنین حرکت کن! مصقله وقتی که نامه را خواند، حرکت کرد، تا این که به بصره آمدند در آنجا کارگزاران، مال مسلمین را از شهرهای بصره برای ابن عبّاس می فرستاد و ابن عبّاس نیز آنها را برای حضرت امیر(ع) می فرستاد و مصقله بعد از بصره، به کوفه آمد. حضرت علی(ع) تا چند روزی به او چیزی نگفت و بعد از آن مال را از او خواست؛ امّا مصقله تنها دویست هزار درهم داد و از پرداخت بقیّه عاجز شد. این طبق نقل الغارات است.
طبری در این باره می نویسد: مصقله اسرا را به دو هزار درهم خرید و هزار درهم آن را داد؛ امّا علی(ع) قبول نکرد و لذا او به معاویه پیوست.(594)
مسعودی می نویسد: به سه هزار درهم اسرا را خرید و دو هزار درهم به علی(ع) داد و بعداً فرار کرد. (595)
چهار هزار درهم نیز گفته شده است.
ذهل بن حارث گوید: مصقله مرا به مهمانی در کاروان خود دعوت کرد و شب با هم غذا خوردیم. مصقله بعد از صرف غذا، گفت: به خدا قسم امیرالمؤمنین از من این مال را خواسته و به خدا سوگند که قادر بر پرداخت آن نیستم! من به او گفتم: اگر بخواهی، جمعه بر تو نمی گذرد تا این که پول را جمع خواهی کرد. او پاسخ داد که نمی خواهم از قومم بگیرم و آنها پرداخت مرا به عهده بگیرند و حتّی از یک نفر آنها، چنین درخواستی نخواهم کرد. سپس گفت: به خدا قسم اگر فرزند هند (معاویه) یا فرزند عفان (عثمان) چنین طلبی داشتند، به خاطر من از من می گذشتند! نمی بینی که چگونه عثمان صد هزار درهم از خراج آذربایجان را در هر سال به اشعث می بخشید. من به او گفتم که این (علی(ع)) چنین نظری ندارد و چیزی بر تو نخواهد گذاشت. او مدّتی ساکت شد و از گفتگوی ما یک شب بیشتر نگذشت که به معاویه ملحق گردید.
وقتی خبر فرار او به علی(ع) رسید، فرمود:
ماله ترحه اللّه فعل فعل السیّد وفرّ فرار العبد و خان خیانة الفاجر اما انّه لو اقام فعجز مازدنا علی حسبه فان وجدنا له شیئاً اخذناه و ان لم نجد له مالاً ترکناه. (596)
او را چه شده است؟ خداوند او را هلاک گرداند! کار او مانند کار آقایان بود و مثل بندگان فرار کرد چون خیانت فاجران و بدکاران، خیانت کرد. اگر او می ماند و از پرداخت عاجز بود، ما تنها او را زندانی می کردیم؛ پس اگر چیزی برای او می یافتیم، می گرفتیم، و اگر مالی برای او نمی یافتیم، او را رها می کردیم.
سیّد رضی علیه الّرحمه این قسمت از سخنان حضرت را در نهج البلاغه نقل کرده است که حضرت فرمود:
قبّح اللّه مصلقة فعل فعل السّادة وفرّ فرار البعید فما انطق مادحه حتّی اسکته و لاصدّق واصفه حتّی بکّته ولو اقام لاخذنا میسوره و انتظرنا بماله وفوره.
خدا مصقله را زشت سازد! رفتاری کرد مانند رفتار بزرگان و گریخت مانند گریختن بندگان. پس هنوز مدح کننده اش را گویا نکرده، خاموش گردانید و توصیف کننده اش تصدیق کار او را ننموده، مجبور به توبیخ و سرزنشش گردید و اگر می ماند و نمی رفت آنچه را که مقدور او بود، می گرفتیم و منتظر زیاد شدن مال او می گردیدیم. (597)
تفاوت بین آنچه در نهج البلاغه آمده است و آنچه قبلاً از الغارات و شرح ابن ابی الحدید نقل شد، در این است که در نهج البلاغه می نویسد: در صورت نداشتن مال صبر کرده، در آینده که مال او زیاد شد، می گرفتیم و حال آنکه مفهوم آنچه نقل کردیم این است که اگر مالی نمی داشت، آزاد می شد و باکی بر او نبود.
حضرت علی(ع) بعد از اطّلاع از فرار مصقله، به جانب منزل او رفته، خانه اش را ویران نمود که دیگر امید بازگشت به کوفه را به علّت خیانت خود نداشته باشد.
وقتی که مصقله فرار کرد، به حضرت امیر(ع) گفتند: آن افرادی که آزاد شدند، به عنوان بنده بگیر؛ زیرا بهای آن پرداخت نشده است. حضرت فرمود: این در مقام قضاوت، حق نیست؛ زیرا آنها آزاد شده اند و کسی که آنها را خریده، آزادشان کرده است و این مال، دینی بر عهده و ذمّه کسی که آنها را خریده، گردیده است. آنها گفتند: پس مال ما چه می شود ای امیرالمؤمنین؟ حضرت فرمود: آن بر ذمّه بدهکاری از بدهکاران و مقروضین است از او بخواهید.

نعیم بن هبیره، برادر مصقله

برادر مصقله به نام نعیم بن هبیره شیبانی جزو شیعیان و طرفداران حضرت امیر(ع) بود. مصقله طیّ نامه ای که به وسیله مردی از نصارای «تغلب» به نام «حلوان» برای او فرستاد، نوشت: امّا بعد من با معاویه درباره تو صحبت کردم. او به تو وعده کرامت داده و تو را به امارت مفتخر کرده است. همین که فرستاده من به تو رسید، به جانب من بیا والسّلام.
مالک بن کعب ارحبی که کارگزار عین التمر بود، این فرستاده را گرفت و او را نزد علی(ع) فرستاد. حضرت نامه او را گرفته، خواند و بعد دست او را قطع کرد که بر اثر قطع دست، از دنیا رفت. نعیم طیّ نامه ای، اشعاری برای مصقله نوشت که در آن اشاره به نامه ای که او فرستاده بود، نشده بود.
وقتی که نامه نعیم به مصقله رسید، فهمید که مرد نصرانی هلاک شده است. تغلبیون نیز بعد از مدّتی متوجّه شدند که مردی از آنها به هلاکت رسیده، لذا پیش مصقله آمدند و گفتند: تو سبب هلاک «حلوان» شده ای؛ یا او را بیاور و یا این که دیه او را بپرداز. مصقله گفت: من قادر بر آوردن او نیستم امّا دیه او را می پردازم. (598)
آری مصقله می خواهد که برادر خود را نیز به گمراهی بکشاند؛ امّا از آنجا که برادرش مردی مؤمن و از شیعیان علی(ع) بود، درصدد بازگرداندن وی برآمد و چون از حضرت امیر(ع) خجالت می کشید، لذا بزرگان بکربن وائل این مطلب را به علی(ع) گفتند و از او اجازه گرفتند که نامه ای به مصقله نوشته، او را به بازگشت تشویق نمایند. آنها نامه ای به مصقله نوشتند و همراه فردی به شام فرستادند. مصقله پس از دریافت نامه، آن را برای معاویه خواند. معاویه گفت: تو نزد من مظنون نیستی و وقتی که چیزی برای تو آمد، آن را از من پنهان دار مصقله جواب نامه را به آورنده نامه داد و گفت: من خود از نزد علی فرار کرده ام، امّا من غیبت علی(ع) را ننموده و سخن بدی نسبت به وی نزده ام و در نامه خود نوشته بود که من اینجا هستم؛ اگر معاویه پیروز شد، باز می گردم و اگر علی(ع) پیروز شد، به سرزمین روم می روم؛ امّا تا زمانی مرگم از علی(ع) به نیکی یاد خواهم کرد. (599)