سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد اول

علی اکبر ذاکری

1- منذر بن جارود عبدی، فرماندار اصطخر فارس

اصطخر: از شهرهای فارس بوده که حصن و حصار داشته است و گفته شده اوّلین کسی که آن را بنا کرد، اصطخر بن طهمورث، پادشاه ایران بود. طهمورث در لغت فارس، به منزله آدم است. (565)
حضرت امیر(ع) منذر بن جارود را به عنوان فرماندار اصطخر انتخاب کرد. او به ظاهر مردی شریف بود و پسرش، حکم بن منذر نیز شرافت را از پدر به ارث برد. منذر جزو صحابه نیست و پیامبر را ندیده است؛ امّا فردی فخرفروش بوده که به خود می بالیده است. راجز شاعر درباره پسر او، حکم بن منذر چنین گفته است: «ای حکم بن منذر جارود! تو جواد و بخشنده، فرزندن بخشندده قابل ستایش هستی که همیشه مجد در میان خاندان شما ادامه دارد». (566)
پدر منذر، جارود، نامش بشر بن خنیس بن معلّی بود. خاندان آنها بیت شرف در عبدالقیس بود. جارود با گروهی در سال نهم یا دهم هجرت نزد رسول خدا رفت. ابن عبدالبر نوشته است که او ابتدا نصرانی بود و بعد مسلمان شد و دارای اسلام نیکویی بود. او با وفد و گروه منذر بن ساوی، همراه با جماعتی از عبدالقیس به نزد پیامبر آمدند و در جارود بصره سکونت گزیدند.(567)
گفته شده است جارود، بشر بن معلّی کسی بود که قومش از او اطاعت و پیروی می کردند. بعد از رحلت رسول خدا(ص) عدّه ای از عربها از اسلام برگشتند؛ امّا قومش را جمع کرد و برای آنها سخنرانی نمود و گفت: «ای مردم! محمّد از دنیا رفته، امّا خداوند زنده است و نمی میرد. دین خود را نگهدارید و به آن تمسّک بجویید و هر کسی در این فتنه، دینار یا درهم یا گاو و گوسفند از دست داده، مثل آن، بر عهده من می باشد» هیچ کس از عبدالقیس با او مخالفت نکرد. حضرت علی(ع) در نامه اش به منذر می فرماید: «صلاح و نیکی پدرت، مرا فریب داد.» لذا در اینجا ذکر شرح حال پدر منذر لازم بود.
جارود در سرزمین فارس یا نهاوند، همراه با نعمان بن مقرّن به شهادت رسید و گفته شده که عثمان بن عاص، جارود را همراه با گروهی به ساحل فارس، منطقه ای که به عقبه «جارود» معروف شده، فرستاد. قبل از ورود جارود به آنجا، منطقه معروف به گردنه و «عقبه خاک» بود، امّا پس از این که جارود در سال بیست و یک در آنجا به شهادت رسید، به «گردنه جارود» معروف گردید. (568)
در الغارات می نویسد: که حضرت علی(ع) منذر را به ولایت فارس گمارد؛ امّا او در اموال خراج خیانت کرد و مالی که چهارصد هزار درهم بود برای خود برداشت. (569)

نامه حضرت امیر(ع) به منذر بن جارود

حضرت امیرالمؤمنین(ع) بعد از خیانت منذر، طیّ نامه ای به او چنین نوشت:
امّا بعد، فانّ صلاح ابیک غرّنی منک وظننت انّک تتّبع هدیه، و تسلک سبیله، فاذا أنت فیما رقّی الیّ عنک لاتدع لهواک انقیاداً، و لاتبقی لاخرتک عتاداً. تعمر دنیاک بخراب آخرتک، و تصل عشیرتک بقطیعة دینک و لئن کان ما بلغنی عنک حقّا، لجمل أهلک و شسع نعلک خیر منک، و من کان بصفتک فلیس بأهل أن یسدّ به ثغر، أو ینفذ به أمر، أو یعلی له قدر، أو یشرک فی أمانة، او یؤمن علی جبایة، فأقبل الیّ حین یصل الیک کتابی هذا، ان شاء اللّه.
قال الرضی: و المنذر هذا هو الذی قال فیه امیرالمؤمنین (ع) انّه لنّظار فی عطفیه مختال فی بردیه تفّال فی شراکیه.
این، نامه 71 نهج البلاغه است که آن حضرت به منذر بن جارود عبدی که او را بعضی از شهرها حکمرانی داد، نوشته است و او را بر بعضی از شهرها حکمرانی داد، نوشته است و او در بعضی از کارهائی که بر آن گماشته شده بود، خیانت کرد.
امّا بعد: نیکی پدرت، مرا فریب داد و گمان کردم از روش او پیروی می کنی و به راه او می روی. پس ناگاه به من خبر رسید که خیانت کرده ای و برای هوای نفس خود، فرمانبری را رها نمی کنی و برای آخرتت توشه ای نمی گذاری؛ دنیای خویش را با ویرانی آخرتت آباد می سازی و با بریدنت از دینت، به خوشانت می پیوندی. اگر آنچه (خیانت) که از من به تو خبر رسیده، راست باشد شتر اهل بو و دوال کفشت (جایی که انگشت بزرگ پا، در کفشهای عربی قرار می گیرد) از تو بهتر است و کسی که مانند تو باشد، شایسته نیست به وسیله او رخنه ای (یا مرزی) بسته شود، یا امری انجام گیرد یا مقام او را بالا برند یا در امانت شریکش کنند یا برای جمع آوری خراج بگمارندش. پس هنگامی که این نامه ام به تو می رسد، نزد من بیا ان شاء اللّه.
سیّد رضی رحمة اللّه علیه می نویسد: منذر کسی است که امیرالمؤمنین(ع) در باره او فرمود: او به دو جانب خود بسیار می نگرد و در دو برد (جامه یمنی پربها) خویش می خرامد و بسیار گرد و خاک را با آب دهان از روی کفشهایش پاک می کند (مرد متکبّر و گردنکشی است که به خود و لباسش می نازد و به آرایش می پردازد). (570)
ابن میثم در شرح این نامه می نویسد: تفاوت منذر با پدرش، در چهار جهت بوده است:
1- در تمام چیزها پیرو هوای نفس خود بوده است.
2- از آنچه ذخیره آخرت است که عبارت از عمل صالح می باشد اعراض نموده است.
3- دنیای خود را با خراب کردن آخرت خود به واسطه خوردن حرام، آباد کرده است.
4- با خویشان خود، پیوندی برقرار کرده که باعث نابودی دین او شده است. (571)
بلاذری این نامه را نقل کرده که قسمتی از آن شبیه به نامه نهج البلاغه و قسمبی مشابه نقل تاریخ یعقوبی است. وی می نویسد، حضرت نامه را وقتی به منذر نوشت که کارگزار اصطخر بود و سی هزار درهم اختلاس کرده بود حضرت می فرماید:
و لاتسمع النّاصح و ان اخلص النصح لک بلغنی انّک تدع عملک کثیراً و تخرج لاهیاً متنزّها متصیّد و انّک قد بسطت یدک فی مال اللّه لمن أتاک من اعراب قومک کأنّه تراثک عن ابیک و امّک و انّی اقسم باللّه لئن کان ذلک حقّاً لجمل اهلک و شسع نعلک خیر منک و انّ اللعب و اللّه و لایرضا هما اللّه و خیانته المسلمین و تضییع اعمالهم ممّا یسخط ربّک و من کان کذلک فلیس باهل لان یسدّ به الثغر و یجبی به الفی و یؤنمن علی مال المسلمین فاقبل حین یصل کتابی هذا الیک. (572)
و سخن ناصح را گرچه در نصیحت خود خلاص باشد، نمی شنوی. به من خبر رسیده که کارت را زیاد رها می کنی و برای لهو و تفریح و شکار خارج می شوی و دست خود را در مال خدا برای کسانی که از قومت می آیند، بازگذاشتی؛ گویا این اموال را از پدر و مادرت به ارث برده ای و من به خدا سوگند می خورم که اگر این خبر راست باشد، شتر اهل تو و دوال کفشت از تو بهتر است؛ زیرا خداوند به لهو و لعب راضی نیست و خیانت به مسلمانان و از بین بردن نتایج اعمال آنها باعث سخط و غضب خداوند می گردد و کسی که چنین باشد، شایستگی ندارد که به وسیله او رخنه ای بسته شود، خراجی جمع آوری گردد و ایمن بر مال مسلمانان گردد. پس هنگامی که نامه من به تو رسید، به سوی من بیا.
تاریخ یعقوبی این نامه را این گونه نقل کرده است: و به منذر بن جارود عبدی نوشت وی کارگزار اصطخر بود.
أمّا بعد فانّ صلاح أبیک غرّنی منک، فاذا أنت لاتدع انقیاد لهواک أرزی ذلک بک.
بلغنی أنّک تدع عملک کثیراً و تخرج لاهیاً متنزّها تطلب الصید و تلعب بالکلاب، اقسم لئن کان (هذا) حقّاً لنثیبّنک (علی) فعلک و جاهل أهلک خیر منک فأقبل الیّ حین تنظر فی کتابی والسّلام. (573)
امّا بعد: نیکی پدرت، مرا فریب داد. پس تو اطاعت از هوای نفست را رها نمی کنی، این موجب تحقیرت نزد من می باشد.
به من خبر رسیده است که تو اکثر اوقات، کارت را رها می کنی و دنبال لهو و تفریح می روی؛ به صید می پردازی و با سگها بازی می کنی. سوگند می خورم که اگر اینها راست باشد، مسلّماً تو را به خاطر عملت مجازات می کنیم، و مردم نادان از خویشان تو، بهتر از تو می باشند. پس زمانی که نامه مرا مطالعه کردی، به سوی من بیا والسلام.
منذر پس از دریافت نامه حضرت امیر(ع)، به کوفه آمد و حضرت او را عزل کرد و سی هزار درهم از او غرامت خواست و بعداً به شفاعت صعصعه بن صوحان پس از این که قسم خورد که مالی نبرده است، مورد عفو حضرت قرار گرفت. قصه آن بدین صورت است که حضرت علی(ع) به عیادت صعصعه رفت و به او فرمود: نمی دانستم که تو خفیف المؤونه هستی. صعصعه گفت: به خدا قسم ای امیرالمؤمنین تو می دانی! حضرت فرمود: عیادت امامت را برای خود، در میان قومت امتیاز قرار مده. صعصعه گفت: نه ای امیرالمؤمنین! این منّتی از جانب خدا بر ماست که اهل بیت عصمت و طهارت و پسر عموی رسول پروردگار جهانیان به عیادت من آمده است و سپس گفت: ای امیرالمؤمنین! این دختر جارود است که روز اشک از چشمش جاری است، به خاطر این که برادرش، منذر را حبس کرده اید. پس او را آزاد کن و من ضامن پرداختهای او می باشم. حضرت فرمود: چطور ضمانت می کنی و حال آن که او مدّعی است چیزی نگرفته است؟ پس سوگند بخورد تا او را رها کنم. صعصعه گفت: بزودی قسم می خورد. حضرت فرمود: من هم گمان این را دارم. بعداً منذر قسم خورد و حضرت او را آزاد کرد. (574)
به هر حال حضرت علی(ع) از آنجا که در نظارت بر کار کارگزاران خود اهتمام داشت، آنها را مورد مؤاخذه قرار می داد و در عین حال این طور نبود که در مقابل گفته آنها بی توجّه باشد و با شرایط قضایی، آنها را مورد عفو قرار می داد؛ همان گونه که در اینجا بعد از قسم منذر بن جارود، او را مورد عفو و بخشش قرار داد.
ابن ابی الحدید، منذر بن جارود را جزو افرادی معرّفی کرده که رأی و نظر آنها موافق با رأی خوارج بوده است. (575) امّا در تاریخ یعقوبی آمده است: وقتی که در زمان مصعب بن زبیر، خوارج بصره را محاصره کرده بودند، احنف بن قیس و منذر بن جارود، که از بزرگان بصره بودند، از مهلب بن ابی صفره تقاضا کردند که خوارج را از اطراف بصره دور کند. مهلب هم بنا به تقاضای این دو نفر، با آنها جنگید و آنها را از بصره بیرون کرد. رئیس آنها (خوارج) فردی به نام نافع بن ازرق بود و از این رو آنها را «ازارقه» گفته اند و این، در سال هفتادم هجری بوده است. (576)
البتّه بعید نیست که منذر در زمان خلافت حضرت امیر، جزو هواخواهان خوارج بوده و بعداً مخالف آنها یا گروه خاصّی از آنها گردیده است.

منذر بن جارود و نامه امام حسین(ع)

امام حسین(ع) قبل از قیام خود همانگونه که نامه هایی برای اشراف و بزرگان کوفه نوشت، نامه هایی نیز برای گروهی از اشراف و بزرگان بصره نوشت و آنها توسّط غلام خود، سلیمان که مکنّی به ابور زین بود، به بصره فرستاد. حضرت در این نامه ها آنها را به یاری خود و لزوم اطاعت از خود دعوت کرده بود.
از جمله افرادی که حضرت به آنها نامه نوشت، یزید بن مسعود نهشلی و منذر بن جارود عبدی بودند. وقتی که نامه امام حسین(ع) به دست منذر رسید، او نامه را همراه با فرستاده امام(ع)، به نزد عبیداللّه بن زیاد برد؛ چون منذر به خیال خام خود تصوّر می کرد که این نامه، ممکن است دسیسه ای از جانب عبیداللّه باشد که می خواهد آنها را امتحان کند و از طرف دیگر «بحریه»، دختر منذر بن جارود، همسر عبیداللّه بن زیاد بود. عبیداللّه علیه اللعنه فرستاده امام حسین(ع) را دستگیر کرد و او را به دار زد و سپس به بالای منبر رفته، برای مردم سخنرانی کرد و مردم بصره را از اظهار مخالفت ترساند و آنها را تهدید کرد و روز بعد، برادر خود، عثمان بن زیاد را به عنوان جانشین خود در بصره گمارد و فوراً به سوی کوفه حرکت کرد. (577)
در اخبارالطوال می نویسد: حضرت امام حسین(ع) نامه خود را به مالک بن مسمع، احنف بن قیس، منذر بن جارود، مسعود بن عمرو و قیس بن هیثم نوشت و فرمود:
أمّا بعد: فانّی أدعوکم الی احیاء معالم الحق و اماتة البدع فان تجیبوا تهتدوا سبل الرّشاد، والسّلام.
«من شما را به احیاء و زنده کردن معالم حق و میراندن بدعتها دعوت می کنم اگر پاسخ مثبت دهید به راههای رشد و حق هدایت می شوید».
تنها منذربن جارود بود که به خاطر این که دخترش هند همسر عبیداللّه بود نامه را افشا و عبیداللّه را مطّلع ساخت. (578)
عبیداللّه وقتی که خواست به کوفه برود، فرمان داد تا از نام آوران بصره و بزرگان آن دیار مسلم بن عمر باهلی، منذر بن جارود عبدی و شریک بن اعور حارثی و تنی چند که همپایه ایشان بودند، با وی همراه شوند و به جانب کوفه روانه گردند. بدین تدبیر، خاطر عبیداللّه از بصره آسوده گشت و منذر همراه وی به کوفه رفت. (579)
این جریان نشان می دهد که منذر بن جارود فردی نالایق و بی توجّه بوده است و بی جهت فرستاده امام حسین(ع) را گرفتار ظلم عبیداللّه کرده است؛ بودن اینکه از او تحقیق به عمل آورد و یا این که از یزید بن مسعود نشهلی استفسار نماید و این، نشان دهنده ترس زیاد او از عبیداللّه بن زیاد، یزید بن مفرغ را که شعار خود، خاندان ابوسفیان و زیاد را هجو کرده و به منزل منذر بن جارود پناهنده شده بود، از منزل او بیرون آورد و در شهر بصره با وضعیّت خاصّی گرداند. (580)
بنابراین، منذر نه فرماندار خوبی برای علی(ع) بود و نه یاور خوبی برای فرزند او، امام حسین(ع)؛ بلکه از ترس عبیداللّه، تسلیم امر او بود.
طبق نقل ابن سعد در طبقات، عبیداللّه بن زیاد، منذر را به مرز هند (سند) فرستاد و در سال شصت و یک یا شصت و دو در سن شصت سالگی از دنیا رفت. (581) و این نقل با آنچه از تاریخ یعقوبی ذکر کردیم، منافات دارد.