فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد اول

علی اکبر ذاکری

عکس العمل مردم در مقابل سخنان علی (ع)

بعد از این سخنرانی مفصّل و جالب که بهترین سخن در باب جنگ و جهاد است، قاعدتاً باید مردم کوفه اعلام آمادگی می نمودند و خود را برای جنگ مهیّا می ساختند، اما عکس العمل مردم کوفه خیلی تأسف انگیز و تأثر زاست و انسان را ناراحت و قلب او را اندوهگین و چهره را رهجور می نماید. سید رضی رحمة اللّه علیه می نویسد، بعد از این سخنرانی حضرت در نخیله، دو مرد از یارانش جلو آمدند. یکی از آنها گفت: مرا تسلطی نیست مگر به خودم و برادرم. پس ای امیرالمؤمنین ما را به آنچه می خواهی امر فرما تا انجام دهیم. امام (ع) فرمود: و این تقعان ممّا ارید ؛ کجا آنچه من می خواهم از شما پیش می رود و از شما دو کس چه آید؟! (434) در کتاب شرح الاخبار (ج 2/76) نام این شخص را جندب بن عبداللّه ذکر کرده است.
آری در میان آن جمع، تنها دو نفر برای جنگ اعلام آمادگی نمودند و به علی (ع) پاسخ مثبت دادند و این گونه مردم کوفه، علی (ع) را تنها گذاشته، دستورات و فرامین او را زیر پا گذاشتند.
مردمی که با علی (ع) به نخیله آمده بودند، ایشان را در حالی که ناراحت بود، به کوفه برگرداندند. حضرت سعیدبن قیس همدانی را خواست و او را همراه با هشت هزار نفر فرستاد. سعیدبن قیس برای تعقیب سفیان بن عوف در کنار فرات حرکت کرد، تا این که به عانات رسید و هانی بن خطاب را جلو فرستاد. او به حرکت خود در تعقیب سفیان ادامه داد، تا این که به نزدیکیهای قنّسرین رسید و از آنجا که به آنها دست نیافت، برگشت. آثار حزن و اندوه در چهره علی (ع) تا زمان بازگشت سعیدبن قیس مشاهده می شد.
بنابر نقل دیگر، حضرت در این ایام که اواخر عمر ایشان بود، علیل و ناتوان شده نمی توانست خود حرکت کند و برای مردم به آسانی سخن بگوید. پس در کنار درب مسجد نشست و فرزندانش، حسن و حسین علیهما السّلام و عبداللّه بن جعفر همراه او بودند. حضرت غلام خود، سعد را خواند و نامه ای به داد و دستور فرمود آن را بر مردم بخواند. طبق این نقل، سعد این خطبه را که به صورت نامه بود، برای مردم قراءت کرد. بعد حارث بن اعور همدانی دستور داد که در میان مردم چنین اعلام نمایند:
این من یشتری نفسه لربّه و یبیع دنیاه بآخرته اصبحوا غداً بالرحبه انشاءاللّه و لایحضر الّا صادق النیّة فی السیر معنا و الجهاد لعدوّنا.
کجاست کسی که جان خود را برای پروردگارش می فروشد و دنیا را به آخرت معامله می نماید. فردا صبح در رحبه مسجد کوفه حاضر شوید و حاضر نخواهند شد برای حرکت با ما و جنگ با دشمنان ما، مگر افرادی که دارای نیّت صادق باشند.
فردای آن روز، کمتر از سیصد نفر جمع شده بودند. حضرت فرمود: اگر آنها هزار نفر بودند، من می توانستم اظهار نظر کنم.
گروهی آمدند و عذرخواهی کردند. حضرت فرمود: «وجاء المعذرون» (435) و دروغگویان تخلّف کردند. حضرت چند روزی با حزن و اندوه زیاد، صبر کرد. بعد مردم را جمع کرده، برای آنها سخنرانی کرده و ضمن آن فرمود: «حمیّت شما از انصار در زمان رسول خدا بیشتر می باشد که آنها گروههای مختلف را از بین برده، اسلام را زنده نگه داشتند و شما باید همانند آن عمل نمایید».
در مقابل حضرت، مردی بلند قد حرکت کرد و گفت: نه تو محمّدی و نه ما افرادی که ذکر کردی. حضرت فرمود: خوب گوش بده تا جواب نیکو بشنوی! مادران در سوگتان بگریند که جز به اندوه من نمی افزایید! آیا من به شما گفتم که من محمد و شما انصار هستید. تنها برای شما مثل زدم و تنها امید من این بود که به آنها اقتدا کنید.
سپس مرد دیگری حرکت کرد و گفت: چه چیز موجب شد که امیرالمؤمنین و اصحابش امروز به جنگ نهروان بروند. مردم از هر ناحیه ای گفتگو می کردند و حرف می زدند. مردی با صدای بلند گفت: اثر فقدان اشتر در میان مردم عراق ظاهر شده است. اگر بود اینقدر حرف نمی زدند و هر شخص برای خودش چیزی نمی گفت.
حضرت امیر (ع) فرمود: «مادرانتان در سوگتان گریه کنند! من بر شما حق واجب تر از (مالک) اشتر دارم و آیا برای اشتر جز حق مسلمان بر مسلمان دیگری بوده است».
حجربن عدی کندی و سعید بن قیس همدانی حرکت کردند و گفتند: ای امیرالمؤمنین! این حرفها شما را ناراحت نکند. شما هر جا ما را بفرستید، اطاعت می کنیم. به خدا قسم اگر اموال ما از بین برود و خاندان ما در راه اطاعت از تو کشته شوند، برای ما مهم نیست.
حضرت فرمود: تجهزوا للمسیر الی عدونا ؛ برای حرکت به طرف دشمن آماده شوید. بعد از ورود حضرت به منزل خود، گروهی از بزرگان اصحاب آن حضرت بر ایشان وارد شدند. حضرت فرمود: مردی را معرّفی کنید که ناصح و باصلابت باشد و بتواند مردم عراق را برای جنگ آماده کند. سعیدبن قیس گفت: ای امیرالمؤمنین! من مرد ناصح، زیرک و شجاع و باصلابت، معقل بن قیس تمیمی را معرّفی می نمایم. حضرت پیشنهاد او را پذیرفت پس معقل را خواند و او را برای جنگ فرستاد و او رفت و تا هنگام شهادت حضرت به تعقیب خود ادامه داد. (436)
این بود قضیه یورش سفیان بن عوف و تبعات آن که ذکر، مطالعه و دقّت در آن، انسان را به این نتیجه می رساند که حضرت علی (ع) نه تنها در زمان خلفا بلکه در زمان خلافت خود نیز مظلوم بود، زیرا مردم بی وفا کوفه از حضرت اطاعت نمی کردند.

2- مالک بن کعب ارحبی، فرماندار عین التمر

مالک بن کعب فرماندار عین التمر و امیر لشکری بود که حضرت امیرالمؤمنین (ع) برای یاری رساندن به محمدبن ابی بکر فرستاد و در تاج العروس آمده است: «یزیدبن قیس، عمروبن سلمه و مالک بن کعب که همه از ارحب می باشند، جزو کارگزاران سرور ما، علی (ع) رضوان اللّه علیه بوده اند.» (437)
مالک بن کعب ارحبی از افرادی بود که عثمان آنها را به شام تبعید کرد. از جمله آنها مالک اشتر، اسودبن یزید، علقمه بن قیس نخعی و صعصعه بن صوحان عبدی و... بودند آنها با معاویه جلسات مختلفی داشتند و در یک روز به وی حمله کردند و موی سر و ریش او را گرفتند. معاویه گفت: اینجا سرزمین کوفه نیست. به خدا قسم اگر آنچه انجام دادید مردم شام ببینند، دیگر من نمی توانم جلو آنها را بگیرم و آنها شما را خواهند کشت.
معاویه حرکت کرد و نامه ای به عثمان نوشت و در جواب، خواست که آنها را به کوفه نزد سعیدبن عاص باز گرداند. آنها بعد از باز گشت به کوفه از اعمال و رفتار سعید و عثمان انتقاد کرده، آن دو را مورد مذمّت قرار دادند. (438)
محل مأموریت مالک جایی بود که در مسیر فراریان به جانب معاویه قرار داشت و آنها برای رفتن به سوی معاویه و ارتباط با مردم کوفه و مدینه از آن منطقه استفاده می کردند.
زمانی که فرستاده مصقله بن هبیره که برای برادرش، نعیم بن هبیره، نامه داشت و قاصد از نصارای بنی تغلب بود از محل مزبور می گذشت، مالک بن کعب او را دستگیر کرد و نامه او را گرفته و نزد علی (ع) فرستاد. حضرت دست قاصد را قطع کرد و به مرگ وی انجامید. (439)

فرار نعمان بن بشیر به جانب معاویه

صاحب الغارات نقل کرده که نعمان بن بشیر و ابوهریره که از طرفداران عثمان بودند به درخواست معاویه، بعد از ابومسلم خولانی نزد علی (ع) آمدند و از او خواستند که قاتلان عثمان را برای قصاص تحویل آنها بدهد و با این کار آتش جنگ را خاموش کرده، مردم را به صلح و آرامش دعوت نماید. هدف معاویه این بود که وقتی این دو به نزدش بازگردند، عذر و بهانه ای برای جنگ داشته باشد و در عین حال مردم شام نیز علی (ع) را ملامت خواهند کرد، زیرا معاویه می دانست که علی (ع) کسی را تحویل نخواهد داد. معاویه به این دو نفر سفارش کرده بود که با علی (ع) محاجه کرده، از او سؤال کردند که چرا قاتلان عثمان را تحویل نمی دهد و آنها را پناه داده و دیگران را از دستگیری آنان منع می کند، در صورتی که آنها را تحویل دهد، جنگی اتّفاق نخواهد افتاد و در صورتی که علی (ع) از این عمل امتناع کند، آنها این را برای مردم نقل خواهند کرد، چون آنان جزو صحابه و دارای موقعیّت اجتماعی نزد مردم بودند.
آن دو مردم را از هدف خود آگاه ساختند و بر علی (ع) وارد شدند. ابوهریره گفت: ای ابوالحسن! خداوند برای تو در اسلام شرف و فضل قرار داده است، زیرا پسرعموی تو محمد، رسول خدا (ص)، هستی و پسرعمویت، معاویه، فرستاده و از تو کاری را خواسته است که باعث برطرف شدن این جنگ خواهد گردید و در صورتی که قاتلان عثمان را تحویل دهی و او آنها را بکشد، موجب اصلاح خواهد شد. با این کار، خداوند بین تو و او جمع خواهد کرد و صلح برقرار شده، این امّت از فتنه و افتراق و جدایی ایمن خواهند بود. نعمان نیز همین گونه سخن گفت. حضرت امیر (ع) برای آن دو صحبت کرد و به نعمان گفت: ای نعمان! آیا تو هدایت یافته ترین افراد قومت، انصار می باشی؟ گفت: نه حضرت فرمود: تمام قومت از من پیروی کردند مگر گروهی اندک که عدد آنها به سه یا چهار نفر می رسد. آیا تو از آن گروه اندک هستی؟! نعمان گفت: من آمده ام که همراه و ملازم تو باشم، اما معاویه از من تقاضا کرد که این درخواست را مطرح نمایم و من امید داشتم که بدین طریق، خداوند صلحی را بین تو و او برقرار نماید و اگر رأی شما غیر از این است، من ملازم و همراه شما خواهم بود.
ابوهریره به شام رفت، اما نعمان نزد علی (ع) ماند. ابوهریره معاویه را مطّلع ساخت و از او درخواست کرد که مطلب را برای مردم شام بازگو کند.
نعمان بعد از فرار ابوهریره، یک ماه ماند و سپس از نزد علی (ع) فرار کرد تا این که به عین التمر رسید. مالک بن کعب ارحبی که کارگزار عین التمر بود، او را دستگیر کرد و می خواست او را زندانی کند. مالک از او سؤال کرد: چه شده است که به اینجا آمده ای؟ نعمان گفت: من رسول بودم و نامه صاحب خود را رساندم و حال برمی گشتم. مالک او را حبس کرد و گفت: تو در اینجا هستی تا من نامه ای به علی (ع) بنویسم و از او درباره ات کسب تکلیف نمایم. نعمان با او محاجّه کرد، زیرا برای وی سنگین بود که درباره او، نامه ای به علی (ع) نوشته شود. نعمان قرظةبن کعب که مسؤول جمع آوری خراج منطقه عین التمر بود، فرستاد و از او استمداد طلبید. قرظة سریعاً آمد و به مالک گفت: پسر عموی مرا رها کن! رحمت خدا بر تو باد! مالک گفت: ای قرظة! از خدا بترس و از او شفاعت مخواه. اگر او از عابدان انصار بود، از امیرالمؤمنین به سوی امیر منافقین فرار نمی کرد.
به هر حال قرظة مدام او را قسم می داد، تا این که نعمان را آزاد کرد و به او گفت: امروز و امشب مهلت داری به خدا قسم اگر بعد از آن تو را ببینم، گردنت را خواهم زد.
نعمان با سرعت در بیابانها حرکت می کرد زاد و توشه خود را از دست داد و نمی دانست که به کجا میرود. تا سه روز نمی دانست در کجاست. او که بعدها این موضوع را تعریف می کرد، می گفت: به خدا سوگند من نمی دانستم در کجا هستم، تا این که دیدم زنی در رثای عثمان شعر می خواند. پس دانستم که در نزدیکی قبیله ای از طرفداران معاویه می باشم و متوجّه شدم که آنجا بنی قین است. (440)
آری افراد منافق، تاب تحمل حکومت علی (ع) را نداشته، به امیر منافقان ملحق می شدند، تا از سفره پرزرق و برق بهره مند شوند و دین خود را به متاع دنیا بفروشند.
این حکایت نشان می دهد که مالک بن کعب کردی خبیر، آگاه و با کیاست بود. او افراد خلافکار را دستگیر می کرد و از حوزه مأموریت خود بخوبی حفاظت می نمود و در تمام مسائل سعی بر این بود که خلیفه مسلمین، امیرالمؤمنین را در جریان امور بگذارد. با این که مالک، نعمان را آزاد کرد، بعدها طبق درخواست معاویه، به حوزه مأموریّت مالک یورش آورد.