سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد اول

علی اکبر ذاکری

1- عبداللّه بن خبّاب بن ارت، کارگزار نهروان

نهروان: ناحیه ای بین واسط و بغداد بوده است که جنگ با خوارج در آن اتفاق افتاده است و سبب آن، کشته شدن عبداللّه به دست خوارج بود.
معمولاً وقتی که سخن از جنگ نهروان به میان می آید، تنها اشاره ای به قتل عبداللّه می شود، اما بعضی کتابها به این که عبداللّه بن خبّاب، کارگزار حضرت در نهروان بوده است، اشاره کرده اند.
1- در مناقب شهر آشوب می نویسد: و خوارج عبداللّه بن خبّاب ارت را که کارگزار حضرت بر نهروان، بود، به شهادت رساندند.
(329)
2- در سفینةالبحار می نویسد: عبداللّه بن خبّاب ارت از اصحاب حضرت امیرالمؤمنین(ع) و کارگزار حضرت بر نهروان بوده است که به دست خوارج کشته شد و شکم همسرش را که آبستن بود پاره کردند و همین گونه در مروج الذّهب آمده است.(330)
3- شیخ طوسی می نویسد: حضرت علی(ع) عبداللّه بن خبّاب را به عنوان کارگزار نهروان که خوارج در آن بودند، فرستاد اما آنها او را کشتند.(331)

چگونگی شهادت عبداللّه بن خبّاب

حضرت علی، امیرالمؤمنین(ع)، تصمیم گرفته بود که به جنگ شامیان برود، اما جنگ با خوارج، حضرت را از این امر بازداشت.
خوارج از کوفه حرکت کردند و به نزدیک نهروان رسیدند. آنها مردی را دیدند که زنی را بر الاغی نشانده، پیش می راند به او گفتند: تو کیستی؟ گفت: من مردی مؤمن می باشم. گفتند: نظرت درباره علی بن ابیطالب چیست؟! گفت: من می گویم که او امیرالمؤمنین اولین کسی است که به خدا و رسولش ایمان آورد.(332)
خوارج گفتند: اسمت چیست؟ گفت: من عبداللّه بن خبّاب ارت هستم که که از اصحاب رسول خدا(ص) بوده است. گفتند: بیم نداشته باش! حدیثی از قول پدرت که از رسول خدا(ص) شنیده باشد، برای ما بگو که ما را با آن حدیث بهره مند سازی. گفت: «ستون فتنة بعدی یموت فیها قلب الرّجل کما یموت بدنه یمسی مؤمناً و یصبح کافراً»؛ بزودی فتنه ای خواهد آمد که در اثنای آن دل مرد چنانکه بدنش می میرد، خواهد مرد. شبانگاه مؤمن است و صبح کافر».
گفتند: همین حدیث، مورد نظر ما بود که از تو پرسیدیم. تو درباره ابوبکر و عمر چه می گویی؟! وی آن دو را ستود. گفتند: در مورد آغاز و انجام خلافت عثمان چه می گویی؟! گفت: در آغاز و انجام آن بر حق بود. گفتند: درباره علی(ع) پیش از داستان حکمیّت و پس از آن چه می گویی؟ گفت: می گویم که او خدا را بهتر از شما می شناسد و در کار دینش محتاطتر و بصیرتش بیشتر است. گفتند: تو از هوی و هوس خود پیروی می کنی و اشخاص را به واسطه نامهای ایشان دوست داری نه کردارشان و به خدا سوگند تو را چنان بکشم که هیچ کس را چنان نکشته باشیم. آنگاه او را گرفتند و شانه هایش را بستند و همراه همسرش که آبستن و زایمانش نزدیک بود زیر درخت خرمای پرباری بردند. اتّفاقاً خرمایی از درخت فرو افتاد. یکی از خوارج آن را برداشت و در دهان گذاشت. دیگری به او گفت: به ناروا و بدون پرداخت بها آن را خوردی؟ و آن شخص خرما را از دهان بیرون انداخت. آنگه خوکی اهلی که به شخصی از اهل ذمّه تعلّق داشت دیدند. یکی از خوارج شمشیر بر آن زد و آن را کشت. دیگری گفت: این کار، فساد و تباهی در زمین بود. لذا آن مرد به دیدار صاحب خوک رفت و رضایت وی را به دست آورد. عبداللّه بن خبّاب که این رفتار ایشان را دید، گفت: اگر در آنچه در شما دیدم راستگو باشید، من از شما بیمی ندارم که مسلمانم و بدعتی در اسلام نیاورده ام. وانگهی مرا امان داده اید و گفته اید نترس؛ ولی آنان وی را خواباندند و در کنار نهر سر بریدند و به طرف همسر وی رفتند. آنان بعداً سه زن دیگر را که از جمله آنان امّ سنان صیداوی بود که پیامبر را دیده بود کشتند و شقاوت خود را نشان دادند.
چون این خبر به علی(ع) رسید، حارث بن مرّه عبدی را نزد ایشان روانه فرمود که برود و کار آنان را ببیند و نتیجه را برای امیرالمؤمنین(ع) بنویسد. ولی حارث چون نزدیک شد که بپرسد، او را هم کشتند.
چون این خبر به علی(ع) رسید، مردم به او گفتند: ای امیرالمؤمنین! چرا این اشخاص را بر پشت سر بگذاریم که بر اموال، زن و فرزندانمان مسلط شوند نخست ما را به جنگ ایشان ببر و پس از این که از آنان آسوده شدیم، ما را به جنگ شامیان ببر. علی(ع) نیز همی تصمیم را پسندید و به سوی خوارج حرکت کرد.(333)

رویارویی امیرالمؤمنین(ع) با خوارج

حضرت علی(ع) وقتی که در مقابل خوارج قرار گرفت، درباره قتل عبداللّه بن خبّاب از آنها سؤال کرد. آنها به قتل اقرار و اعتراف کردند. حضرت فرمود: از گردانها و گروههای آنها به طور جداگانه سؤال کنید (شاید افرادی باشند که از این قتل بیزارند). سؤال کردند و همه آنها اقرار کردند. حضرت فرمود: چه کسی ابن خبّاب را کشته است؟ آنها گفتند: تو را می کشیم همانگونه که او را کشتیم یا گفتند: همگی ما او را کشتیم. حضرت فرمود: و اللّه لو اقرّ اهل الدّنیا کلّهم بقتله هکذا و أنا اقدر علی قتلهم به لقتلتهم؛ به خدا قسم اگر تمام اهل دنیا این گونه به قتل عبداللّه اقرار کنند و من توانا باشم بر کشتن آنها به خاطر او، آنها را خواهم کشت.(334)
سپس حضرت علی(ع) در مقابل آنها ایستاد و سخنرانی کرد و پند و اندرز داد؛ (335)
امّا آنها متنبّه نشدند و گفتند با یاران علی(ع) صحبت نکنید و آماده جنگ شوید و به دیدار خدا به سوی بهشت بشتابید.
آنگاه خوارج به سوی پل حرکت کردند. یاران امیرالمؤمنین(ع) گفتند: خوارج از پل عبور کردند. حضرت علی(ع) فرمود: هرگز از پل نمی گذرند.
پس گروهی را برای تحقیق فرستادند. آنان هم آمدند و گفتند: خوارج از رودخانه گذشتند. میان خوارج و سپاه علی(ع) شاخه ای از رودخانه فاصله بود و آن گروه از ترس مقدمه سپاه خوارج نزدیک نشدند و برگشتند و بدون تحقیق گفتند: آنان از رودخانه گذشتند. علی(ع) فرمود: به خدا سوگند آنها از رودخانه عبور نکرده اند. کشتارگاه آنان این سوی پل است و به خدا سوگند از شما ده نفر هم کشته نمی شود و از ایشان ده نفر هم سالم باقی نمی ماند. علی(ع) پیش رفت و دید که خوارج کنار پل هستند و از رودخانه عبور نکرده اند مردم در ابتدا در صحت گفتار علی(ع) شک کرده بودند، ولی همین که دیدند خوارج از رودخانه نگذشته اند، تکبیر گفتند و وضعیّت آنان را به علی(ع) گزارش دادند. حضرت فرمود: به خدا سوگند دروغ نگفتم و به من هم دروغ گفته نشده است. آنگاه دو گروه صف آرایی کردند.