فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد اول

علی اکبر ذاکری

نامه حضرت امیر(ع) به مردم صنعا و جند

من عبد اللّه علی امیرالمؤمنین الی من شاقّ و غدر من أهل الجند و صنعاء.
أمّا بعد فانّی احمد اللّه الّذی لا اله الا هو، الّذی لایعقّب له حکم و لایردّ له قضاء و لایردّ بأسه عن القوم المجرمین.
و قد بلغنی تجرّؤکم و شقاقکم و اعراضکم عن دینکم بعد الطّاعة و اعطاء البیعة، فسألت أهل الدّین الخالص، و الورع الصادق، واللّبّ الرّاجح عن بدء محرککم و ما نویتم به، و ما أحمشکم له فحدّثت عن ذلک بما لم أرلکم فی شی ء منه عذاراً مبیّناً، و لامقالاً جمیلاً، و لاحجّة ظاهرة فاذا أتاکم رسولی فتفرّقوا و انصرفوا الی رحالکم أعف عنکم، و أصفح عن جاهلکم و أحفظ قاصیکم و أعمل فیکم بحکم الکتاب، فان لم تفعلوا فاستعدّوا القدوم جیش جمّ الفرسان عظیم الأرکان؛ یقصد لمن طغی و عصی لتطحنوا کطحن الرّحی فمن أحسن فلنفسه و من أساء فعلیها، و ما ربّک بظلّام للعبید. (312)
از بنده خدا، علی، امیرالمؤمنین به مردم صنعا و جند که مکر و ستیز کرده اند. امّا بعد: نخست خداوندی را ستایش می کنم که معبودی جز او نیست و او کسی است که دستور و فرمان وی مورد تعقیب قرار نمی گیرد و حکم قضایش رد نمی شود و عذابش از قوم گنهکار، باز داشته نمی شود.
خبر گستاخی و ستیز و روی گرداندن شما از دین خودتان، آن هم پس از اظهار اطاعت و بیعت کردن، به من رسید. از مردمی که خالصانه متدّین و براستی پرهیزگار و خردمندند از سبب این حرکت شما و آنچه در نیّت دارید و چیزی که شما را به خشم آورده است، پرسیدم. آنان سخنانی گفتند که در آن مورد برای شما هیچ گونه عذر موجّه، دلیل پسندیده و سخنی استوار ندیدم. بنابراین هرگاه پیش شما رسید، پراکنده شوید و به خانه های خویش باز گردید از شما درگذرم و گناه افراد نادان شما را نادیده بگیرم و کسانی که کناره گیری کنند، حفظ کنم و به فرمان قرآن، میان شما عمل کنم و اگر چنین نکنید، آماده شوید برای آن لشکری گران با انبوه شجاعان سواکار و استوار، آهنگ کسانی کنند که طغیان و سرکشی کرده اند و در آن صورت همچون گندم در آسیاب آن، آرد خواهید شد. هر کس نیکی کند، رای خود نیکی کرده است و هر کس بدی کند، برای خود بدی کرده است و پروردگارت نسبت به بندگان ستمگر نیست».
آنها بعد از اطّلاع از مضنون نامه جوابی ندادند تا اینکه مرد همدانی به آنها گفت من در حالی امیرالمؤمنین را ترک گفتم که قصد داشت یزید بن قیس ارحبی را همراه لشکری انبوه بفرستد و تنها منتظر جواب شما بود. اینجا بود که گفتند در صورتی که امیرالمؤمنین عبیداللّه و سعید را عزل نماید، ما مردمی مطیع و حرف شنو هستیم مرد همدانی نزد علی(ع) باز گشت و حضرت را از آنچه گذشته بود، مطّلع ساخت.
این گروه شورشی بعد از باز گشت فرستاده علی(ع)، طیّ نامه ای معاویه را از اوضاع مطّلع ساختند و در نامه خود نوشتند.
معاویه الّا تسرع السیر نحونا
نبایع علیا او یزید المانیا
(313)
ای معاویه! اگر سریع به جانب ما نیایی، ما با علی یا یزید (بن قیس) یمانی بیعت خواهیم کرد.
در سال چهل هجری وقتی که مردم شام مطّلع گشتند که مردم عراق در مقابل درخواستهای مکرّر علی(ع) برای جنگ با معاویه پاسخ منفی می دهند، گروهی از ولید بن عقبه خواستند که معاویه را ترغیب به هجوم علیه کوفه نماید ولید این نظر را به معاویه گفت، امّا معاویه با حمله به کوفه مخالف بود. آری ولید به خاطر انتقام از علی(ع) و شدّت کینه و بغضش می خواست که معاویه به کوفه هجوم برد، امّا معاویه زرنگتر از آن بود که خود را دام گرفتار کند. کینه ولید نسبت به علی(ع) از آنجا ناشی می شد که علی(ع) پدرش را به نام عقبة ابن ابی معیط در جنگ بدر به درک فرستاده بود و خودش در قرآن به نام «فاسق» معرفی شده بود. (314)
همچنین حضرت در دوران خلافت عثمان او را حد زد و از حکومت کوفه عزل گردید؛ چون در حال مستی، نماز صبح را به جای دو رکعت چهار رکعت خواند و گفت، اگر کم است چند رکعت دیگر نیز بخوانم. (315)
هنگامی که نامه مردم «صنعا» به معاویه رسید، بسربن ارطات را که مردی قسی القلب، جنایتکار، خونریزو بی رحم بود خواست و به او دستور داد که از راه حجاز به طرف مدینه و مکّه حرکت کند تا به یمن برسد و به او گفت به بر هر شهری فرود آمدی که مردم از علی(ع) اطاعت می کنند، آنها را تا آنجا که توان داری ناسزا گفته، عرصه را بر آنان تنگ بگیر تا بدانند راه نجاتی برایشان نیست. بعد آنان را به بیعت دعوت کن و اگر امتناع کردند، آنها را بکش و پیروان و شیعیان علی(ع) را در هر کجا که دیدی، به قتل برسان. امّا در مکّه متعرّض کسی مشو و راه بین مکّه و مدینه را ناامن ساز و به این روش ادامه بده تا به «صنعا» و «جند» برسی. در آنجا ما پیروانی داریم که برایمان نامه نوشته اند.

یورش بسر به مدینه

بسر حرکت کرد تا به «دیر مرّان» (316)
رسید. در آنجا چهارصد تن از سه هزار نفری که با او بودند از بین رفتند و با باقیمانده آنها حرکت کرد. به سر هر آبی که وارد می شدند شتران آنها را می گرفتند و تا آب دیگر می بردند و در آنجا شتران گروه اوّل را رها کرده، از شتران منطقه جدید استفاده می کردند و همین گونه عمل می کردند تا اینکه نزدیک مدینه رسیدند. گروهی از «بنی قضاعه» از آنها استقبال نموده، برای آنها شتر قربانی کردند. آنها وارد شهر مدینه شدند. کارگزار علی(ع)، ابوایّوب انصاری که یکی از یاران پیامبر بود، از شهر فرار کرد و بسر وارد شهر شد و برای مردم سخنرانی کرد و مردم را تهدید نمود. حویطب بن عبدالعزی که گفته اند شوهر مادر بسر بود از او خواست که انصار را مورد آزار قرار ندهد، زیرا آنها جزو قاتلان عثمان نیستند «بسر» مردم را به بیعت با معاویه فرا خواند و مردم هم با او بیعت کردند. وی زمانی که دریافت جابر در میان آنها نیست، گفت: شما در امان نیستید مگر این که جابر را حاضر کنید. جابر به منزل امّ سلمه، همسر پیامبر رفته بود و کسب تکلیف می کرد. امّ سلمه به او گفت که از روی تقیّه بیعت کند. او نیز بناچار بیعت کرد. بسر چند روزی در مدینه ماند و گفت من شما را مورد عفو قرار دادم؛ گرچه سزاوار عفو نبودید؛ زیرا در مقابل شما، پیشوا و خلیفه مسلمین را به قتل رساندند. او ابوهریره را به عنوان کارگزار مدینه انتخاب کرد و دستور داد که مردم بر خلاف نظر او عمل نکنند و سپس مدینه را به قصد مکّه ترک کرد.

ورود بسر به مکّه و طائف

بسر از مدینه خارج شد، در راه مکّه عدّه ای را کشت و اموالی را به غارت برد. خبر یورش او به مردم مکّه رسید. وقتی که قسم بن عبّاس از قصد بسر مطّلع شد از مکّه فرار کرد و مردم، شیبة بن عثمان را به عنوان امیر مکّه انتخاب کردند. گروهی از قریش به استقبال بسر رفتند. بسر آنها را مورد شماتت قرار داد و داخل مکّه شده، برای مردم خطبه خواند. وی سپس طواف کرد و در جستجوی سعید بن عاص برآمد، امّا او را ندید. بسر مردم مکّه را تهدید کرد که اگر مخالفت بکنند، شهر و دیار آنها را ویران نموده، آنها را خواهد کشت. وی شبیة بن عثمان را به عنوان جانشین خود انتخاب کرد و به جانب طائف حرکت کرد. وقتی مغیرة بن شعبه که در طائف بود و از امور سیاسی به ظاهر کناره گیری کرده بود تا فرصت مناسب را برای کسب ریاست به دست آورد دریافت که بسر به سوی طائف می آید، طی نامه ای به وی از حرکت او به جانب حجاز تشکّر کرد و عمالش را مورد ستایش و تحسین قرار داد.
بسر مردی از قریش رابه «تباله» فرستاد، زیرا در آنجا گروهی از پیروان علی(ع) بودند و دستور داد آنها را بکشند. آنان چون با بسر خویشاوندی داشتند، مهلت خواستند که امان نامه ای از بسر بیاورند، امّا قبل از این که امان داده شوند، جنگ آغاز شده بود. «منیع باهلی» نامه ای از بسر گرفته، برای آنها آورد و از خونریزی بیشتر جلوگیری شد. بسر در طائف با مغیره مذاکره کرد و شب در آنجا ماند و روز بعد با مشایعت مغیره طائف را ترک کرد. بسر حرکت کرد تااینکه به بنی کنانه رسید. در میان آنها دو فرزند از عبیداللّه بن عبّاس به نامهای قثم و عبدالرّحمان یا سلیمان و داود بودند که مادر آنها «جویریه» بود. بسر آن دو را خواست. بچّه ها نزد مردی از کنانه بود وی که می دانست بسر مرد منطق نیست، در دفاع از بچّه ها شمشیر خود را به دست گرفت و بر اصحاب بسر حمله کرد. بسر گفت: من با تو کاری ندارم. من بچّه ها را می خواهم. او گفت: من جنگ می کنم و کشته می شوم، تا اینکه نزد خدا و مردم معذور باشم. مرد کشته شد و بسر دستور داد این دو بچّه را بیرون آورده، کشتند. گروهی از زنان بنی کنانه خارج شدند و یکی از آنها با اعتراض گفت: چرا شما بچّه ها را می کشید؟! به خدا قسم در جاهلیت چنین عمل نمی کردند! به خدا قسم آن حکومتی که جز با کشتن مردم ضعیف و پیرمردان و قطع رحمها مستحکم نمی شود، سلطنت زشتی می باشد! بسر گفت: به خدا قسم من شما را با یک شمشیر می کشم آن زن گفت: این برای من بهتر است.
بسر حرکت کرد تا این که به «نجران» رسید. در آنجا عبداللّه بن عبدالمدان که جانشین عبیداللّه بود و فرزندش را به نام مالک کشت. عبداللّه داماد عبیداللّه بن عبّاس بود. وی سپس مردم نجران را جمع کرد و گفت: ای مردم نصارا و برادران بوزینگان! اگر مطّلع بشوم که عملی برخلاف میل من اجام داده اید، بر می گردم و نسل شما را قطع، زراعت شما را نابود و دیار شما را تخریب می کنم. بسر مدّتی طولانی آنها را تهدید کرد و بعداً به «ارحب» رفت و در آنجا ابوکراب را که مردی از بزرگان بادیه از قبیله همدان بود، به قتل رساند؛ زیرا او اظهار تشیّع و پیروی از علی(ع) می نمود.