فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد اول

علی اکبر ذاکری

فصل چهارم: کارگزاران یمن

1- حبیب بن منتجب، فرماندار یکی از شهرهای یمن

گفته اند: بعد از اینکه عثمان کشته شد و مردم با امیرالمؤمنین(ع) بیعت کردند، آن حضرت مردی به نام «حبیب بن منتجب» را فرماندار و والی در اطراف یمن بود بر ریاستش ابقا کرد و طیّ نامه ای به او چنین نوشت:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم: من عبداللّه امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) الی حبیب بن المنتجب. سلام علیک.
امّا بعد: احمد اللّه الّذی لا اله الّا هو و اصّلی علی محمّد عبده و رسوله و بعد فانّی ولیّتک ما کنت علیه لمن کان من قبل فامکث علی عملک فانّی اوصیک بالعدل فی رعیّتک، و الاحسان الی اهل مملکتک و اعلم انّ من ولیّ علی رقاب عشرة من المسلمین و لم یعدل بینهم حشره اللّه یوم القیامة و یداه مغلوتان علی عنقه لایکفّه الّا عدله فی دار الدّنیا. فاذا ورد علیک کتابی فاقرأه علی من قبلک من اهل الیمن و خذلی البیعة علی من حضرک من المسلمین فاذا بایع القوم مثل بیعة الرضوان فامکث فی عملک و انفذ الیّ منهم عشرة یکونون من عقلائهم و فصحائهم و ثقاتهم ممّن یکون اشدّهم عوناً من اهل الفهم و الشّجاعة، عارفین باللّه عالمین بادیانهم و مالهم و ما علیهم و اجودهم رأیاً و علیک و علیهم السّلام.
به نام خداوند بخشنده مهربان از بنده خدا امیرالمؤمنین، علی بن ابیطالب(ع)، به حبیب بن منتجب درود بر تو! امّا بعد بدرستی که من ستایش می کنم خداوندی را که معبودی جز او نیست و صلوات می فرستم بر محمّد، بنده و فرستاده او.
و بعد من تو را ولایت دادم بر آنچه ولایت داشتی از قبل؛ پس در کار خود بمان. من تو را به عدل در میان رعیّت و احسان به اهل مملکتت توصیه می کنم و بدان هر کس بر ده نفر از مسلمانان ریاست بیابد و در میان آنها عدالت را پیشه خود نسازد، خداوند روز قیامت او را در حالی محشور می کند که دو دست او به گردنش بسته باشد. تنها عدالتخواهی او در خانه دنیا، دستهایش را باز می کند. پس هر زمان این نامه من به تو رسید برای مردم آنجا بخوان و برای من از کسانی که در حضور تو هستند از مسلمانان بیعت بگیر. پس هر زمان مردم همچون «بیعت رضوان» بیعت کردند، در کار خود بمان و ده نفر از عاقلان، فصیحان و معتمدان آن را بفرست؛ آنان که بیشتر یاری می کند از صاحبان فهم و شجاعت، خدا را می شناسد و به دین خود و به آنچه به نفع و ضرر آنهاست، آگاه هستند و بهترین رأی و نظر را در مسائل (اجتماعی و سیاسی) دارند بر تو و آنها درود باد.
حضرت امیر(ع) نامه را مهر زد و با یک مرد عرب فرستاد. چون نامه به «حبیب» رسید، آن را بوسید و روی چشم و سرش گذاشت و بعد از قرائت آن در جمع بالای منبر رفت پس از حمد و ثنای الهی چنین گفت: «ای مردم! بدانید که عثمان راه خود را رفت و بعد از او مردم با بنده صالح خدا و پیشوای خیرخواه، برادر رسول خدا و جانشین او بیعت کرده اند و او سزاوارتر به خلافت است و او برادر و پسر عموی رسول خدا(ص) و برطرف کننده اندوه از صورت اوست و همسر دختر و وصی و پدر دو نواده اوست؛ او امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب است. پس درباره بیعت او وارد شدن در اطاعتش چه می گویید؟!»
صدای ضجّه و گریه مردم بلند شد و گفتند: ما شنیدیم و اطاعت کردیم و دوستی و کرامت خدا و رسولش و برادر رسول خدا را پذیرفتیم. وی از مردم برای حضرت بیعت گرفت و بعد از بیعت مردم گفت: من می خواهم ده تن از سران و شجاعان شما را به جانب حضرت روانه کنم. آنها پذیرفتند. در ابتدا صد نفر را انتخاب کرد و از آنها هفتاد تن، سی نفر و از سی تن، ده نفر انتخاب کرد که از جمله آنها عبدالرّحمان بن ملجم مرادی بود. آنها بلادرنگ حرکت کردند و به جانب امیرالمؤمنین آمدند. بعد از اینکه به حضور حضرت رسیدند و پس از سلام، به خاطر خلافت به آن حضرت تهنیت گفتند. حضرت جواب سلام آنها را داد و به آنها خوش آمد گفت. در میان آن جمع ابن ملجم حرکت کرد و در مقابل امیرالمؤمنین ایستاد و گفت: «سلام بر تو ای امام عادل، بدر کامل، شیر بزرگوار، قهرمان دلاور، سواره بخشنده و کسی که خداوند او را بر بقیّه مردم فضیلت داد. صلوات و درود خدا بر تو و بر خاندان بزرگوارت. شهادت می دهم که تو به حق و حقیقت امیرالمؤمنین هستی و تو وصیّ رسول خدا، خلیفه او و وارث علم او می باشی. خداوند لعنت کند کسی را که حق و مقام تو را منکر شود! تو امیر و سرور مردم هستی. عدل تو بین مردم شهرت دارد و به طور مکرر فضل تو و ابرهای مهربانیّت، در حال ریزش است. امیر، ما را فرستاده است و ما به خاطر آمدن خوشحال شدیم پس مبارک باد بر تو خلافت در میان مردم!»
حضرت امیرالمؤمنین به جانب ابن ملجم خیره شد و پس از آن به گروه اعزامی نظر کرده، آنها را مقرّب داشت. گروه پس از اینکه نشستند، نامه ای را به حضرت دادند. حضرت مهر آن را شکست و از آنجا که نامه سرّی بود، کسی از مضمون آن آگاه نشد. بعد حضرت دستور داد به هر نفر از آنها حلّه ای «یمنی» و عبایی «عدنی» بخشیدند فرمان داد مورد احترام قرار بگیرند. هنگامی که حرکت کردند ابن ملجم در مقابل حضرت ایستاد و اشعاری را انشاد کرد: «تو گواه پاک، صاحب خیر و نیکی و فرزند شیران طراز اوّل می باشی. ای وصّی محمّد! خدا تنها تو را گرامی داشته و در کتاب فرستاده خود به تو فضل عنایت کرده و به تو زهرا، دختر محمّد، حوریه دختر بنی مرسل را اعطا کرده است.»
بعد گفت: ای امیرالمؤمنین! به هر جا می خواهی، ما را بفرست تا آنچه باعث شادی توست از ما ببینی. به خدا قسم در میان ما نیست مگر شجاع دلاور و قاطع زیرک دلیر بی باک ما این را از پدران و اجداد خود به ارث بردیم و برای اولاد صالح خود به یادگار خواهیم گذاشت.
حضرت امیرالمؤمنین گفتار او را تحسین نمود و فرمود: اسمت چیست؟ گفت: عبدالرّحمن. فرمود: فرزند چه کسی هستی؟ گفت: فرزند ملجم مرادی. فرمود: آیا تو مرادی هستی؟! گفت: آری ای امیرالمؤمنین! حضرت فرمود: انّا اللّه و انّا الیه راجعون و لاحول و لاقوة الّا باللّه العّلی العظیم حضرت امیر مکرّر به او نگاه می کرد و یک دست خود را به دیگری می زد و کلمه استرجاع را بر زبان جاری می نمود. بعد فرمود: وای بر تو! آیا تو از قبیله «بنی مرادی»؟ گفت: آری.
در اینجا حضرت این اشعار را خواند:
انا انصحک منّی بالواد
مکاشفة" و انت من الأعادی
ارید حیاته و یرید قتلی
عذیرک من خلیلک من مراد
من تو را به دوستی نصیحت می کنم، به این آشکارا و حال آنکه می دانم تو از دشمنان من باشی. من قصد زنده ماندن او را دارم و او قصد قتل مرا؛ عذر خواه تو دوستت از قبیله مراد است.»
اصبغ بن نباته این گونه واقعه را تعریف می کند که چون گروه یمنی بر امیرالمؤمنین وارد شدند، با آن حضرت بیعت کردند. ابن ملجم هم بیعت کرد و بعد از بیعت، حرکت کرد که برود. حضرت او را صدا زد و از او عهد و پیمان گرفت که بیعت خود را نگسلد. و پذیرفت و سپس حرکت کرد. مجدّداً حضرت برای سوّمین بار درخواست بیعت و استحکام آن را نمود. ابن ملجم که از این واقعه متعجّب شده بود، گفت: ندیدم با دیگران این گونه عمل کنی حضرت فرمود: برو که اسم مرا شنیدی، از حضورم ناراحت شدی؛ در حالی که به خدا قسم من ماندن با تو و جهاد برای تو را دوست دارم و قلب من، دوستدار توست و محقّقاً من دوستداران تو را نیز دوست می دارم و با دشمنان تو دشمن می باشم. حضرت تبسّم کرد و فرمود: ای برادر مرادی! اگر از چیزی سؤال کنم، صادقانه جواب می دهی؟ بلی ای امیرالمؤمنین! حضرت فرمود: ایا تو دایه ای یهودی داشته ای که هرگاه گریه می کردی، تو را کتک می زد و به صورتت سیلی می نواخت و می گفت: ساکت شو زیرا تو از کسی که «ناقه صالح» را پی کرد، شقی تر هستی و بزودی در بزرگی، جنایت عظیمی را مرتکب خواهی شد که خداوند به خاطر آن، بر تو غضب کند و سرنوشت تو آتش جهنم باشد؟ گفت: این بوده و لیکن به خدا قسم ای امیرالمؤمنین تو در نزد من از هر کسی محبوبتری. حضرت امیر(ع) فرمود: به خدا سوگند نه دروغ گفتم و نه به من دروغ گفته شده است و به تحقیق، حق گفتم و به راستی سخن راندم و تو قسم به خدا قاتل من خواهی بود و بزودی این را با این رنگین خواهی کرد یعنی صورت و محاسنم را با شکافتن فرق سرم که حضرت به آنها با دست خود اشاره کرد و به تحقیق هنگام (کار خلاف) نزدیک شده و زمان آن فرا رسیده است. ابن ملجم گفت: به خدا قسم ای امیرالمؤمنین تو نزد من از تمام آنچه خورشید بر آن طلوع کرده است، محبوبتری. و لکن اگر این را (که من قاتل تو خواهم بود) از من می شناسی، مرا به مکان دوری بفرست که جایگاه من از شما فاصله داشته باشد. حضرت امیر(ع) فرمود: تو همراه یارانت باش تا به شما اجازه بازگشت بدهم. سپس حضرت دستور داد در میان «بنی تمیم» فرود آیند و بعد از سه روز توقّف، فرمان داد به یمن بازگردند. هنگامی که قصد مراجعت داشتند، ابن ملجم سخت بیمار شد و دوستانش او را ترک گفته، به یمن رفتند و چون خوب شد، نزد امیرالمؤمنین آمد و شبانه روز از حضرت جدا نمی شد. حضرت خواسته های او را بر آورده می ساخت و او را گرامی داشته، به منزل خود دعوت می کرد و در همان حال می فرمود: تو قاتل و کشنده من هستی و این شعر را مکرراً می خواند:
ارید حیاته و یرید قتلی
عذیرک من حلیلک من مراد
ابن ملجم می گفت: ای امیرالمؤمنین! اگر می دانی من قاتل شما هستم، مرا بکش. حضرت می فرمود: برای من جایز و حلال نیست که مردی را قبل از این که نسبت به من کاری انجام دهد، بکشم و یا (طبق نقل دیگر) می فرمود: هرگاه من تو را بکشم چه کسی مرا خواهد کشت؟
شیعیان و پیروان علی(ع) از این واقعه مطّلع شدند. مالک اشتر، حارث بن اعور همدانی و دیگران حرکت کردند و شمشیرهای خود را برهنه نموده، گفتند: ای امیرالمؤمنین! این سگی که بارها او را این گونه مخاطب ساختی، کیست؟! در حالی که تو امام ما، ولیّ ما و پسر عموی پیامبر ما هستی، دستور کشتن او را به ما بده حضرت به آنها فرمود: شمشیرهای خود را غلاف کنید! خداوند شما را مبارک گرداند و عصای وحدّت امّت را نشکنید. آیا مرا این گونه می شناسید که کسی را بکشم که نسبت به من کاری انجام نداده است؟! بعد از اینکه حضرت امیر(ع) به منزل خود بازگشت، شیعیان جمع شده و آنچه را شنیده بودند به یکدیگر خبر دادند و گفتند: حضرت امیرالمؤمنین در آخر شب به مسجد می رود و شما حضرت را به مرد مرادی شنیدید و او جز حق چیزی نمی گوید و شما عدل و شفقّت را دیده اید و می ترسیم که این مرد مرادی او را ترور کند لذا به فکر چاره افتادند و از این رو تصمیم گرفتند که قرعه بزنند و طبق آن، هر شب قبیله ای را برای حفاظت تعیین نمایند. قرعه در شب اوّل و دوّم و سوّم به نام «اهل کناس» افتاد. لذا آنها شمشیرهای خود را شب با خود حمل کردند و به شبستان مسجد جامع رفتند. همین که علی(ع) از مسجد جامع خارج شد و با این حالت آنها را دید، فرمود: چه می کنید؟! آنها ماجرا را به اطّلاع حضرت رساندند. حضرت در حقّ آنها دعا کرد و خندید و فرمود: آمده اید که مرا از اهل آسمان، یا از اهل زمین حفظ کنید؟! گفتند: از اهل زمین. فرمود: چیزی در آسمان نیست، مگر این که همان در زمین است و چیزی در زمین نیست، مگر اینکه همان در آسمان است پس این آیه را تلاوت فرمود: قل لن یصیبنا الّا ما کتب اللّه لنا (295)
«بگو چیزی به ما نخواهد رسید مگر آنچه خداوند برای ما نوشته است». بعد حضرت دستور داد منازل خود برگردند و این داستان تکرار نشود. (296)
این گذشت تا اینکه ابن ملجم همراه گروهش در مکّه تصمیم گرفت امیرالمؤمنین را به شهادت برساند.

بررسی واردین به کوفه

امام صادق(ع) می فرماید: حضرت علی(ع) دستور داد اسامی کسانی را که وارد کوفه می شوند، بنویسند و به آن حضرت بدهند. گروهی از مردم اسامی وارد شدگان را در کاغذی نوشته، به آن حضرت دادند. حضرت امیر(ع) آن اسامی را خواند و همین که به نام ابن ملجم رسید، انگشت خود را روی اسم او گذاشت و بعد فرمود: قاتلک اللّه، قاتلک اللّه! خداوند تو را بکشد! و چون به آن حضرت گفته شد اگر می دانی او تو را خواهد کشت، پس چرا او را نمی کشی؟!فرمود:
«انّ اللّه تعالی لایعذّب العبد حتّی تقع منه المعصیة»؛ یعنی، خداوند بنده ای را عذاب نمی کند تا اینکه او مرتکب گناه شود. (297)
حضرت امیر(ع) بعد از ضربت خوردن، درباره ابن ملجم توصیه می کرد که با او بدرفتاری نکنند و به امام حسن(ع) فرمود: «یا بنّی ضربة" مکان ضربة و لاتألم»؛ ای فرزندم! یک ضربه در مقابل یک ضربه است و مبادا گناهی کنی و از آن تجاوز نمایی. (298)
از آنچه از امام صادق(ع) نقل شد، بخوبی استفاده می شود که حضرت امیر(ع) آنجا که برای مصالحی لازم بود اسمهای افرادی را که به کوفه داخل می شدند، کنترل می کرده است که شاید منتظر ورود ابن ملجم بوده و یا جهت دیگری داشته و یا به خاطر کنترل افراد مخالف و ضدّ انقلاب و جاسوسان معاویه بوده است و حضرت شخصاً تمام اسامی را مطالعه می کردند.
در کتب تاریخی غیر از این مورد، نامی از حبیب بن منتجب نیافتم. احتمالاً منطقه مأموریت حبیب بن منتجب، «حضر موت» یکی از سه ایالت یمن بوده است.