فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علیّ بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد اول

علی اکبر ذاکری

آغاز دوران خلافت امیرالمؤمنین(ع)

بعد از این که عثمان کشته شد، مردم برای بیعت با حضرت امیر(ع)، با شور فراوان، نزد آن حضرت آمدند، امّا حضرت در ابتدا از پذیرش خلافت امتناع می ورزید و می فرمود: «اگر من وزیر باشم، بهتر از آن است که امیر باشم.»
در نهج البلاغه، در موارد متعدّد اشتیاق مردم برای بیعت، نقل شده است که ما سه مورد آن را ذکر می کنیم.
1- حضرت در خطبه شقشقیه می فرماید:
«فما راعنی الّا والنّاس کعرف الضّبع الیّ ینثالون علیّ من کلّ جانب حتّی لقد وطی الحسنان و شقّ عطفای مجتمعین حولی کربیضة الغنم.»(44)
پس از (کشته شدن عثمان) هیچ چیزی مرا به دهشت نینداخت، مگر این که مردم، مانند موی گردن کفتار، در اطرافم حلقه زده، از هر طرف به سوی من هجوم می آورند، به طوری که از ازدحام ایشان و بسیاری جمعیّت، حسن و حسین، زیر دست و پا رفتند و دو طرف جامعه و ردای من پاره شد. در اطراف من مانند گله گوسفند حلقه زدند.
2- «فاقبلتم الیّ اقبال العوذ المطافیل علی اولادها تقولون: البیعة البیعة! قبضت کفّی فبسطتموها و نازعتکم یدی فجاذبتموها».(45)
همچون آهوان و گوسفندان که به فرزندان خود، روی آورند، به سوی من روی آوردید. می گفتید: بیعت، بیعت. من دستم را می بستم و شما آن را می گشودید من آن را از شما برمی گرفتم شما به سوی خود می کشیدید.
3- حضرت امیر(ع) در مقابل خواست مردم برای بیعت می فرمود:
«دعونی و التمسوا غیری؛ فانّا مستقبلون امراً له وجود و ألوان لاتقوم له القلوب، و لاتثبت علیه العقول و انّ الافاق قد أغامت، و المحجّة قد تنکّرت و اعلموا أنّی ان أجبتکم رکبت بکم ما اعلم، و لم أصغ الی قول القائل و عتب العاتب، و ان ترکتمونی فانا کأحدکم؛ و لعلّی أسمعکم و أطوعکم لمن و لیتموه امرکم و أنا لکم وزیراً خیر لکم منّی أمیراً!»(46)
مرا واگذارید و از دیگری این کار را طلب کنید. ما به کاری روی آورده ایم که آن را روی و رنگهاست؛ دل بر آن کار نمی شکیبد و خرد، بر آن ثابت نمی ماند. همانا که کرانه ها را ابر سیاه (خشم و کین و جهل) فرا گرفته است و راه راست، ناشناخته گشته است. بدانید که اگر من گفته شما را بپذیرم، با شما چنان که می دانم، کار خواهم کرد و به گفته هیچ کس و نکوهش هیچ فرد گوش نخواهم داد و اگر مرا واگذارید یکی از شمایم و بسا کسی را که به کار خود، ولایت دهید فرمان او را شنواتر و فرمانبردارتر از دیگران باشم و اگر شما را وزیر باشم، بهتر که شما را امیر باشم.
4- طبری از محمد بن حنیفه نقل می کند که گفت: من در هنگام کشته شدن عثمان، همراه پدرم بودم. حضرت وارد منزل خود شد. اصحاب رسول خدا نزد او آمده، گفتند این مرد، کشته شد و مردم باید امام و رهبر داشته باشند و امروز ما کسی را که سزاوارتر به خلافت و باسابقه تر در اسلام و نزدیکتر به رسول خدا از تو باشد، نمی یابیم.
حضرت فرمود: این کار را نکنید! فانّی اکون وزیراً خیر من ان اکون امیراً؛ اگر من، وزیر و همکار امام مسلمین باشم، بهتر از آن است که امیر و حاکم بر مسلمین باشم؛ امّا آنها گفتند: به خدا قسم ما تو را رها نمی کنیم، تا این که با تو بیعت کنیم.
حضرت که اصرار آنها را دید و در مقابل آن، احساس وظیفه می نمود، فرمود: پس باید بیعت من در مسجد باشد؛ بیعت من نباید مخفیانه و بدون رضایت مسلمان باشد.(47)
و بدین گونه در روز جمعه، بیست و پنجم ذی الحجّه سال سی و پنجم هجری مردم مدینه و اصحاب رسول خدا(ع)، با حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام بیعت کردند. حضرت بعد از بیعت، اوّلین خطبه خود را این گونه ایراد فرمود:
«انّ اللّه سبحانه انزل کتاباً هادیاً بین فیه الخیر و الشّرّ؛ فخذوا نهج الخیر تهتدوا، و اصدفوا عن سمت الشّرّ تقصدوا.
الفرائض الفرائض! أدّوها الی اللّه تؤدّکم الی الجنّة. انّ اللّه حرّم حراماً غیر مجهول، و أحلّ حلالاً غیر مدخول، و فضّل حرمة المسلم علی الحرم کلّها، و شدّ بالاخلاص و التّوحید حقوق المسلمون فی معاقدها، «فا لمسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده» الّا بالحقّ، و لایحلّ أذی المسلم الّا بما یجب.
بادروا أمر العامّة و خاصّة احدکم و هو الموت فانّ امامکم، و انّ السّاعة تحدوکم من خلفکم. تخفّفوا تلحقوا، فانّما ینتظر بأوّلکم آخرکم.
اتّقوا اللّه فی عباده و بلاده، فانّکم مسؤولون حتّی عن البهائم. أطیعوا اللّه و لاتعصوه، و اذا رأیتم الخیر فخذوا به، و اذا رأیتم الخیر الشّرّ فأعرضوا عنه.(48) (و اذکروا اذانتم مستضعفون فی الارض).(49)
خدای تعالی کتابی (قرآن) را فرستاد که راهنماست؛ در آن، نیک و بد را بیان فرمود؛ پس راه نیک را پیش گیرد، تا هدایت شده، راه ببرید و از جانب بدی دوری گیرید، تا در میان راه راست راه بروید.
واجبات را به جا آورید، واجبات را به جا آورید! آنها را برای خدا، به جا آورید، تا شما را به بهشت برساند. خداوند چیزی را که نامعلوم نیست، حرام گردانید و آنچه را عیب و نقصی در آن یافت نمی شود، حلال فرمود و احترام مسلمان را بر همه حرمتها فزونی داد و به سبب اخلاص و توحید، حقوق مسلمانان را در مواضع خود، بهم ربط داده است؛ پس مسلمان کسی است که مسلمان از زبان و دست او سالم و آسوده باشد، مگر این که از روی حق باشد و زیان به مسلمانان، حلال نیست مگر آنچه را که خداوند واجب فرموده است.
بشتابید به واقعه ای که برای همه عمومیّت دارد و مخصوص به هر یک از شماست و آن، مرگ است، زیرا مردم، پیش روی شما هستند (از شما در مرگ، پیشی گرفته اند) و قیامت از پشت سر، شما را می راند. سبک شوید، تا که ملحق گردید زیرا اولین شما (که از دنیا رفتند) آخرین شما را چشم به راه می باشند (تا همگی در قیامت جمع شوید).
از خدا بترسید درباره بندگان و شهرهای او، زیرا از شما می پرسند، حتی از زمینها و چهارپایان. خدا را فرمان برید و او را نافرمانی نکنید و هرگاه نیکی را دیدید، آن را دریابید و هرگاه بدی را دیدید، از آن دوری کنید (و به یاد آورید زمانی که شما در زمین، مستضعف و ناتوان بودید (و خداوند به شما، عزت فرمود).)
حضرت امیر(ع) در ابتدا، قرآن را به عنوان کتاب راهنما معرفی می کند که در بر دارنده دستورات خداوند می باشد و بعد از آن، دستور به اجرای احکام اسلامی و توجّه به واجبات می دهد و این که حلال و حرام الهی، دارای فلسفه و علّت می باشد.
سپس به حرمت و احترام یک فرد مسلمان و وظیفه متقابل افراد جامعه اسلامی اشاره می کند که باید از ظلم و ستم به دیگران خودداری کرد، زیرا حرمت مؤمن لازم است و تجاوز از حدود الهی، خروج از اسلام است و بعد از توجه دادن افراد به وظیفه ای که در مقابل دستورات خدا و جامعه مسلمانان دارند، آنها را متوجه قیامت و مرگ می کند و در آخر، حضرت به وظیفه ای که مردم در مقابل دیگران، شهرها، زمینها و چهارپایان دارند، می فرماید: شما حتی درباره زمینها و چهارپایان، مورد سؤال واقع می شوید که چرا بی جهت حیوانی را کشتید و یا منطقه ای را ویران نمودید و در مقابل وظیفه ای که نسبت به آبادانی شهرها و زمینها داشتید، عمل نکردید و یا در راه خلاف، از آنها بهره بردید؟

برکناری کارگزاران عثمان

یکی از کارهای مهمی که امیرالمؤمنین می باید انجام دهد، تصفیه کارگزاران فاسد عثمان و برکناری آنها از مناصبشان می باشد؛ چرا که آنها مرتکب جنایات زیادی شدند و به مردم ظلم و ستم روا داشتند. علی(ع) در تصمیم خود، قاطع و مصمم است و کسانی که با روحیه او آشنا هستند، می دانند که وی به هیچ وجه افرادی همچون معاویه، عبداللّه بن عامر، یعلی بن امیّه و عبداللّه بن ابی سرح را در سمتهایشان ابقا نخواهد کرد. اما این تصمیم، ممکن است باعث ایجاد ناآرامی های مختلف گردد و اوضاع متلاطم و انقلابی را دچار هیجانات سیاسی دیگر بنماید و عده ای بخواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند.
مغیرةبن شعبه که یکی از مکاران عرب و آگاه به اوضاع سیاسی بود و از روش امیرالمؤمنین(ع) نیز اطلاع داشت، به آن حضرت ابقای کارگزاران عثمان و بخصوص معاویه را پیشنهاد کرد، اما با مخالفت علی(ع) روبرو شد.
عبدالفتّاح عبدالمقصود دیدار مغیره با امیرالمؤمنین(ع) را این گونه به تصویر کشیده است:
«مغیرةبن شعبه نزد علی(ع) رفت و با چرب زبانی به تملّق پرداخته، گفت:
«نصیحتها ارزان می باشد و تو از همه مردم برتری. نظر امروز، امور فردا را به دست می دهد. آنچه هم امروز از دست برود، باعث از دست رفتن چیزهایی در فرداست».
لحظه ای از گفتن دست کشید تا میزان تأثیر گفتارش را ببیند. همین که دید علی(ع) بآرامی گوش می دهد، سخن از سر گرفت: «من به تو نصیحت می کنم که کارگزاران عثمان را در جای خود، ابقا کنی. معاویه را در کار خود بگمار. ابن عامر را هم ابقا کن. دیگر کارگزاران را هم در جای خودشان باقی گذار. آنان با تو بیعت می کنند؛ کشور را آرام می سازند و مردم را ساکت می گردانند».
امام نظر قاطع خود را درباره آن والیان به وی گفت: «به خدا قسم اگر ساعتی از روز باشد، در اجرای نظرم تلاش به خرج می دهم. نه آنان را که گفتی والی می کنم و نه امثال آنان را به ولایت می گمارم.»
مغیره گفت: پس برایشان نامه بنویس و آنان را در مقام خودشان تثبیت کن.
همین که بیعت آنان و اطاعت سپاهیان به تو رسید، یا آنان را عوض کن یا باقی بگذار.
حضرت پاسخ قاطعی به وی داد؛ پاسخی که ناشی از خلق علی(ع) است:
«در دینم نیرنگ وارد مکن و در کارم پستی روا مدار.»
ولی باز هم مغیره ناامید نمی شود، بلکه می پندارد قادر است به هر شکل شده مقداری از خواستهایش را اجرا کند... لذا گفت: پس اگر از این کار امتناع داری هر که را می خواهی عزل و فقط معاویه را باقی گذار، زیرا معاویه گستاخ است و اهل شام از او حرف شنوی دارند. تو هم در تثبیتش بهانه داری، زیرا عمر بن خطاب او را والی آنجا کرده است...
حضرت فرمود: نه، به خدا قسم، معاویه را دو روز هم برنمی گمارم.
لذا مغیره با تمام دهاء و زیرکیش شکست خورده، از آنجا بیرون رفت، یک شب بیش نگذشت که بار دیگر به خدمت امام رسید و از گفته های دیروزش معذرت خواست و اعلام کرد عقیده اش در مورد تثبیت والیان عثمان عقیده ای که مدتها از آن دفاع می کرده نادرست بوده است.
این زیرک ترجیح داد که با وجود نبودن در صفوف یاران و مددکاران امام، خود را در لباس تأیید کنندگان سیاست امیرالمؤمنین نشان دهد. کافی است موضعی اتّخاذ کند که نه خشم امام را علیه خود برانگیزد و نه او را از صف دشمنانش دور گرداند، تا همین که فرصتی به دست آورد، بتواند به صف دشمنان امام بپیوندد و درهای گروه غالب، به روی او بسته نشود!
هوشمندی علی(ع) از او کمتر نبود. مشت بسته مغیره هم پیش او باز است! با وجود این، علی(ع) به او گوش داد تا عذرخواهیش به پایان رسید. سپس او را تا در خانه بدرقه کرد. لبخندی بر لب داشت که هم مسخره آمیز بود و هم دربردارنده تأسفی روشن برای حالت مردانگی مردان.
وقتی مغیره از خانه بیرون آمد، با ابن عباس که در همان لحظه از حج برگشته بود، برخورد کرد؛ همان حجی که از طرف عثمان، مأمور شده بود برود. پس از آن سلام و علیک، اولی به راه خود رفت و دومی بر خلیفه جدید وارد شد.
ابن عباس دریافت که این نابغه، برای کاری به حضور امام رسیده که خود در آن ذی نفع بوده است پرسید: امیرالمؤمنین! این شخص که هم اکنون از حضورت خارج شد، چه گفت؟
علی(ع) تبسم کرد و قضیه را به تفصیل شرح داد.
ابن عباس گفت: ای امیرالمؤمنین! در مورد اول تو را نصیحت کرده است و در مورد دوم خیانت...
مرا نصیحت کرد؟!
آری. تو می دانی که معاویه و یارانش اهل دنیا هستند، لذا اگر آنان را در مقام خودشان تثبیت کنی، به کسی که سرپرست این امر است، توجهی ندارند...
- وای بر تو ابن عباس! آن کس که مرا به رعایت حق، ملزم و به کارگزاران عثمان آشنا می گرداند، هرگز مرا وادار نمی کند کسی از این دسته را بهتر و شایسته تر از دیگران بدانم. اگر عزلشان را پذیرفتند، چه بهتر و اگر نپذیرفتند، با شمشیر خدمتشان می رسم.
مثل این که جوان این نظر را پذیرفت، زیرا برگشته، می گوید: من به تو نصیحت می کنم که معاویه را در مقام خود تثبیت کنی. اگر با تو بیعت کرد، من تعهّد می کنم او را از مقامش ریشه کن سازم.
- نه. به خدا قسم... چیزی جز شمشیر به وی نمی دهم!
- امیرالمؤمنین! تو مرد شجاعی هستی، ولی دانش جنگ نداری.
نشنیده ای از رسول خدا که فرموده جنگ، نیرنگ است؟
- بلی!
- پس به خدا قسم اگر از من اطاعت کنی، آنان را از همانجا که وارد شده اند طوری بیرون می رانم که ندانند از کجا برایشان آمده است، بدون این که نقصان یا گناهی بر تو وارد شود.
علی(ع) چه بگوید پس از این نظر عجیب ابن عباس که تقریباً شکل دیگری از همان نصیحت مغیره بود، جز این پاسخی که از روی کمال دوراندیشی و ایجاز بود، چیزی بر گفته اش اضافه نکرد.
- ابن عباس! من اهل این گونه حرفهای تو و مغیره نیستم... نظر مشورتی خود را می گویی، من هم نظری می دهم، بعد از این که نظرت را نپذیرفتم، باید حرف مرا اطاعت کنی.
- اطاعت می کنم. آسانترین چیزی که از من می خواهی، اطاعت است.(50)
البته باید این نکته را باید یادآوری کرد که تنها ابن عباس و مغیره نبودند که صلاح را در ابقای معاویه می دانستند، بلکه عده ای از مورّخین نیز بر این سیاست علی(ع) خرده گرفته و برکناری معاویه را به صلاح ندانسته اند. از این رو، عده ای به این اشکال پاسخ داده اند. از جمله ابن ابی الحدید(51) به اشکالاتی که بر سیاست علی(ع) گرفته اند، پاسخ داده و اولین اشکالی که مطرح کرده است، همین اشکال است و مورّخین معاصر و کسانی که درباره علی(ع) کتابی نوشته اند، این سیاست حضرت علی(ع) را ستوده و آن را صحیح دانسته اند.(52)
بهترین پاسخ این است که علی(ع) اگر می خواست معاویه را به کارگزاری شام انتخاب کند می باید عهدی برای او بنویسد و او را در این سمت، ابقا کند و در این صورت اگر علی(ع) بعداً تصمیم به برکناری او می گرفت، معاویه به مردم اعلام می کرد که اگر من شایسته نبودم، چرا در ابتدا مرا عزل نکرد و به این سمت منصوب کرد و اگر چنین شایستگی داشتم، پس چرا حالا مرا عزل می کند و بدین وسیله می توانست علی(ع) را متهم به ترس از خود و مداهنه در دین بنماید.
علاوه بر این، معاویه شایستگی حکومت بر مردم را نداشت و فردی فاسد بود که خود حضرت از عملکرد او به عثمان شکایت کرد و حضرت می دانست که معاویه در پی قدرت و حکومت است و آن گونه که بخواهد، عمل می کند و هیچ گاه تسلیم خدا و امام برحق مسلمین نخواهد شد و نامه هایی حضرت به معاویه نوشت، گواه بر این مطلب است.
روش حضرت در برخورد با کارگزاران عثمان، بدین گونه بود که طیّ نامه ای به آنها می نوشت، از آنها می خواست که از مردم بیعت بگیرند. بعد از آن، در صورتی که تصمیم به برکناری یکی از آنها داشت، از او می خواست به مرکز حکومت، مدینه و بعداً کوفه، بیاید که بازگشت او نشانگر تسلیمش در مقابل خلیفه مسلمین و بیعت دوم، نشانگر وفاداری آن منطقه به رهبر جامعه اسلامی بود؛ همانگونه که حضرت نسبت به اشعث بن قیس و جریر بن عبداللّه بجلی و دیگران، بدین گونه عمل می کرد.
از این رو، حضرت در نامه ای به معاویه نوشت:
امّا بعد: فانّ النّاس قتلوا عثمان عن غیر مشهورة منّی و بایعونی عن مشهورة منهم و اجتماع فاذا اتاک کتابی فبایع لی و اوفد الیّ اشراف اهل الشّام قبلک.(53)
مردم بدون مشورت با من، عثمان را کشتند، اما با مشورت یکدیگر و با اجتماع، با من بیعت کردند. پس همین که نامه ام به تو رسید، از مردم برای من بیعت گرفته، بزرگان شام را نزد من بفرست.
حضرت نامه را توسط سبره جهنی برای معاویه فرستاد، اما معاویه بدون پاسخ، فرستاده خلیفه مسلمانان را باز گرداند.
بنابر نقل بلاذری، فرستاده حضرت، مسور بن مخرمه نام داشت.(54)
طبق نقل نهج البلاغه، حضرت به معاویه نوشت:
فبایع من قبلک و أقبل الی فی وفد من اصحابک والسّلام.(55)
بیعت بگیر از کسانی که نزد تو می باشند و نزد من آی همراه با گروهی از یارانت.
معاویه صبر کرد تا این که سه ماه بعد از مرگ عثمان، در ماه صفر، مردی از بنی عبس و مردی از بنی رواحه را که قبیضه خوانده می شد، خواست و یک طومار مهر شده را که روی آن نوشته بود: «از معاویه به علی» به او داد و گفت: طومار را گرفته، در کوچه های مدینه بگردانی.
این دو از شام خارج شدند و در ماه ربیع الاول وارد مدینه گردیدند. پس از ورود، مرد عبسی، طومار را گرفته، طبق دستور معاویه، در کوچه ها گردش می داد مردم از منازل خود خارج شده، به او نگاه می کردند. البته آنها می دانستند که معاویه به علی(ع) معترض است. این مرد گذشت تا این که خود را نزد علی(ع) رساند و طومار را به حضرت داد.
حضرت مهر طومار را شکست، اما در آن نوشته ای نیافت، پس به رسول فرمود: چه خبر؟
گفت: من گروهی را ترک کردم که جز قصاص، به چیز دیگری راضی نمی شوند.
حضرت فرمود: از چه کسی؟
گفت: از خودت و سپس افزود: من شام را در حالی ترک کردم که 60 هزار نفر (پیرمرد) زیر پیراهن عثمان که بر منبر دمشق پوشیده شده، گریه می کنند.(56)
این اولین برخورد علنی معاویه با علی(ع) می باشد که علاوه بر این که حاضر نمی شود در همان ابتدای حکومت علی(ع)، با آن حضرت همکاری کند، بلکه فرستاده او را نیز بدون پاسخ نامه، به مدینه روانه می کند و سپس طوماری با آن وضعیّت نوشته، به رسول خود می گوید که مسأله خونخواهی عثمان را مطرح کند و به گونه ای عمل می کند که مردم اجتماع کنند. و این پیام شوم خود را به آنها نیز برساند.
البته کار معاویه، تنها این نبود، بلکه طی نامه هایی به طلحه، زبیر و دیگران نوشت، آنها را علیه علی(ع) تحریک کرد و به آن دو، به طور جداگانه نوشت که مردم شام با آنها به عنوان خلیفه، یکی پس از دیگری بیعت کرده اند.
حال با این وصف، اگر امام علی(ع) امارت شام را به معاویه می داد، به یقین او بیشترین سوءاستفاده را از آن می کرد و وضعیّتش محکم و منطقش قوی می شد.
با وجود این معاویه می توانست مانند اشعث و جریر اعلام آمادگی کرده از مردم شام برای خلیفه مسلمین بیعت بگیرد، چنین نکرد و در عوض، پیراهن عثمان را در مسجد دمشق قرار داد و مسأله خونخواهی عثمان را مطرح کرد و به احساسات مردم دامن زد و آنها را بر ضد علی(ع) تحریک کرد.
در این میان امیرالمؤمنین(ع)، برای این که جلو خونریزی بین مسلمانان را بگیرد، با معاویه مکاتبات فراوانی داشت. از جمله قبل از جنگ صفّین، جریر بن عبداللّه را نزد او فرستاد، اما معاویه اعتنایی نکرده به علی(ع) اعلام جنگ کرد و مقدمات جنگ صفّین را فراهم ساخت.(57)

اعزام اولین گروه از استانداران

طبق نقل مورخین، علی(ع) در ماه صفر سال سی و ششم هجری، اولین گروه از استانداران خود را به شهرستانها اعزام نمود.
عثمان بن حنیف به بصره، عمارة بن شهاب به کوفه، عبداللّه بن عباس به یمن، قیس بن سعد به مصر و سهل بن حنیف به شام فرستاده شدند. سهل بن حنیف و عماره بن شهاب از نیمه راه بازگشتند(58) و بقیّه به محلّ مأموریت خود رفتند.
بنابر توصیه مالک اشتر، حضرت امیر(ع)، ابوموسی اشعری را در کوفه ابقا کرد. در این زمان، حاکم بصره عبداللّه بن عامر، حاکم یمن یعلی بن امیه و حاکم شام معاویه بود که از طرف عثمان منصوب شده بودند.
بنابر آنچه گفته شد، بخوبی می توان ادّعا کرد که حضرت امیر(ع) در تعویض استانداران مناطق مختلف، عجله به خرج نداده و در ماه سوّم خلافتش بعد از بررسی کامل جوانب امر و اتمام حجّت، این تعویضها را انجام داده است.