فهرست کتاب


ترجمه تاریخ یعقوبی

یعقوبی‏

ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص

49 :
4 ابن سهل و احمد بن ابی خالد و احمد بن یوسف بود ، ریاست پلیس او را عباس بن مسیب بن زهیر داشت ، سپس او را عزل کرد و طاهر بن حسین و سپس عبد الله بن طاهر را بر سر کار آورد . و آنگاه که عبد الله ، اسحاق بن ابراهیم را در بغداد جانشین گذاشت ، اسحاق برادر خود طاهر بن ابراهیم را بجانشینی خود بریاست پلیس وی فرستاد . فرمانده نگهبانان وی شبیب بن حمید بن قحطبه بود ، پس او را عزل کرد و حکومت قومس داد و بجای وی هرثمه بن اعین و سپس عبد الواحد بن سلامه طحلازی خویشاوند هرثمه ، و سپس علی بن هشام و پس از کشتن او عجیف بن عنبسه را بر سر کار آورد . و حاجبی او را احمد بن هشام و علی بن صالح صاحب مصلی داشتند . مامون شانزده پسر بجای گذاشت که عبارت بودند از : محمد ، اسماعیل ، علی ، حسن ، ابراهیم ، موسی ، هارون ، عیسی ، احمد ، عباس ، فضل ، حسین ، یعقوب ، جعفر ، محمد اکبر که پسر معلله است و در حیات مامون درگذشت ، و محمد اصغر و عبید الله که مادرشان ام عیسی دختر موسی هادی بود . ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 594 : دوران معتصم بالله ابو اسحاق محمد بن رشید که مادرش کنیزی بود بنام : مارده ، بحکومت رسید و روز جمعه دوازده شب مانده از رجب سال 812 فرماندهان و سپاهیانی که همراه مامون بودند برای وی بیعت نمودند ، و عباس بن مامون نیز با وی بیعت کرد و خورشید در آن روز در 31 درجه و04 دقیقه اسد بود ، و زحل در 5 درجه و04 دقیقه میزان ، و مشتری در یک درجه و01 دقیقه قوس ، و مریخ در4 درجه و53 دقیقه قوس ، و عطارد در62 درجه و02 دقیقه اسد در حال رجوع ، و زهره در8 درجه و02 دقیقه سنبله در حال رجوع ، و راس در 01 دقیقه حمل . بعضی فرماندهان بخاطر عباس بن مامون از بیعت امتناع ورزیدند و عباس از خیمه اش بسوی ایشان بیرون آمد و با آنان چنان سخن گفت که وی را بدان سخن احمق شمردند و او را دشنام دادند و برای ابو اسحاق بیعت نمودند . معتصم بقصد عراق از مرز بازگشت و چون به رقه رسید ، غسان بن عباد را والی جزیره و قنسرین و عواصم گردانید و رهسپار بغداد شد و روز شنبه غره ماه رمضان وارد آن شد و بر سپاهیان او دیبای زرنگار بود و سه ماه عمال مامون را بر سر کارشان بداشت و سپس آنان را عوض کرد . محمره در ( بلاد ) جبل خروج کردند و کشتند و راهزنی کردند و ره ( گذران ) ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 694 : را ترسانیدند و سر راه بر حاجیان خراسان گرفتند و آنان را هزیمت کردند و جماعتی از ایشان را کشتند ، پس معتصم ، هاشم بن باتیجور را ( بر ایشان ) فرستاد و میان او و آنان جنگی روی داد که در نتیجه هاشم را شکست دادند ، پس معتصم ، اسحاق بن ابراهیم را با سپاهی گسیل داشت و اسحاق برادر خود طاهر را بریاست پلیس جانشین گذاشت و رهسپار شد و بر آنان تاخت و از ایشان کشتاری عظیم کرد و ( همانجا ) اقامت گزید تا آن ناحیه را پس از آنکه از آنان سختیی دید ، رام و آرام ساخت . محمد بن قاسم بن علی بن عمر بن علی بن حسین بن علی در طالقان شورش کرد و جماعتی او را پیروی کردند ، پس عبد الله بن طاهر بعضی عمال خود را بر سر وی فرستاد و چون بر سر او رسید ، محمد بن قاسم از طالقان به نیشابور گریخت و یادآور شد که مردم او را واداشته اند و خود او را در این کار تصمیمی نبوده است پس عبد الله ابن طاهر او را گرفت و نزد معتصم فرستاد و معتصم او را در کاخ خود زندانی کرد ، لیکن در شب ( عید ) فطر سال 912 از وی گریخت و او را جستند و بر او دست نیافتند . زطها در بطایح میان بصره و واسط شورش نمودند و رهزنی کردند ، پس معتصم احمد بن سعید بن سلم بن قتیبه باهلی را بر سر آنان فرستاد و او را شکست دادند ، سپس معتصم در جمادی الاولی سال 912 عجیف را فرمان داد و آنان از وی امان خواستند و تسلیم فرمان معتصم پیش وی آمدند ، عجیف آنان را وارد بغداد کرد و معتصم امانشان داد و در خانقین ساکنشان گردانید . معتصم بر فضل بن مروان وزیر خود خشم گرفت و بر جماعتی از اصحاب خود سخت گرفت و اموال آنها را مصادره کرد و فضل را به بغداد نزد اسحاق بن ابراهیم ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 794 : فرستاد و دستور داد تا مال آنان را مطالبه کند ، پس او را سوار کرده بخانه اش برد و از آن مالی عظیم در آورد و سپس تبعید شد . راشد بن اسحاق درباره وی گفته است : یکفیک من غیر الایام ما صنعت حوادث الدهر بالفضل بن مروان تو را کفایت است از سختیها و بلاهای زمانه ، همانچه پیشامدهای روزگار با فضل بن مروان کرد . معتصم ( در مسئله ) خلق قرآن ، احمد بن حنبل را امتحان کرد ، احمد گفت : من مردی هستم که دانشی تحصیل کرده ام و در علم خود این را ندانسته ام . پس برای ( مناظره با ) وی فقها را حاضر نمود و احمد با عبد الرحمان بن اسحاق و جز او مناظره کرد و از اینکه بگوید : قرآن مخلوق است ، امتناع ورزید و چندین تازیانه بر او زدند ، پس اسحاق بن ابراهیم گفت : ای امیر المومنین مناظره با وی را بمن واگذار . گفت : با وی مناظره کن . پس اسحاق گفت : این دانشی که داری ،
فرشته ای آن را بر تو نازل کرده یا آن را از رجال آموخته ای ؟ گفت : بلکه آن را از رجال آموخته ام . گفت : اندک اندک ، یا به یکبار ؟ گفت : اندک اندک آن را آموخته ام . گفت : چیزی مانده است که هنوز ندانسته باشی ؟ گفت : آری مانده است . گفت : پس همین مسئله از آن چیزهایی است که ندانسته ای و اکنون امیر المومنین آن را به تو می آموزد . گفت : من هم بقول امیر المومنین قائلم . گفت : در ( مسئله ) خلق قرآن ؟ گفت : آری در ( مسئله ) خلق قرآن . پس بر وی گواه گرفت و او را خلعت بخشید و بخانه اش فرستاد . معتصم در نیمه ذی القعده سال 022 رهسپار قاطول شد و گرداگرد جای شهری که بنا کرد خط برکشید ( و حدود آن را معین کرد ) و بمردم زمینها بخشید ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 894 : و در کار ساختمان کوشش کرد تا مردم کاخها و سراها بنا کردند و بازارها بپاشد . سپس از قاطول به سامره کوچ کرد و در همان جایی که دار العامه است توقف کرد و آنجا دیری از نصاری بود ، پس زمین را از اهل آن دیر خرید و گرداگرد آن خط برکشید و آنگاه بجای قصر معروف به جوسق در کنار دجله رفت و آنجا چندین کاخ برای فرماندهان و منشیان بنا کرد و آنها را با سمهای آنان نامید و در طرف شرقی دجله نهرها کند و عمارتها ساخت و دولابها و چرخابها بر سر نهرها نصب کرد و خرما بن و نهالها از دیگر شهرها بانجا حمل نمود ، و آغاز آن کار در سال 122 بود ، و قریه ها ساخت و از هر سرزمینی مردم را بانها منتقل ساخت و بایشان دستور داد تا شهر خود را عمارت کنند و مردمی را برای ساختن کاغذ از مصر آورد اما کاغذی که ساختند بخوبی کاغذ مصر در نیامد . پس از آنکه نیروی بابک بالا گرفت و محمد بن بعیث هم از وی پیروی کرد ، و عصمت کردی فرمانروای مرند هم بفرمان وی بود ، معتصم طاهر بن ابراهیم برادر اسحاق بن ابراهیم عامل شهر را فرستاد و او را دستور جنگ با آنان داد ، پس چون از راه رسید ، ابن بعیث به معتصم نوشت و گزارش داد که بفرمان وی و در فکر چاره کار بابک و یاران او است ، سپس با عصمت کردی فرمانروای مرند مکر کرد و دختر او را تزویج نمود و رهسپار مرند شد ، پس او را بخانه خود دعوت نمود و در حال میگساری بر او و همراهانش حمله برد و چون مست شدند شبانه آنان را بقلعه ای بنام شاهی حمل کرد و سپس آنها را نزد معتصم فرستاد ، پس معتصم او را جایزه داد و عطیه بخشید ، چه او طاهر بن ابراهیم را از کار خود با خبر ساخته و از او خواسته بود که برای فرستادن ایشان آهن و استر نزد وی فرستد و طاهر چنان کرد پس آنان را نزد معتصم فرستاد و خبر ایشان را بوی نوشت و معتصم با اسحاق درشتی کرد و گفت : نزد برادرت چیزی نمی بینم و مردانگی را جز نزد ابن بعیث نمی بینم . ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 994 : افشین حیدر بن کاوس اشروسنی را ( بدفع ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 994 : افشین حیدر بن کاوس اشروسنی را ( بدفع بابک ) فرستاد و او را بر هر ناحیه ای که از آن عبور کند فرمانروا ساخت و مالها و خزینه های اسلحه با وی فرستاد ، پس چون افشین به ( بلاد ) جبل رسید رهزنان و سران آنجا را گرفت و پیش رفت و میان او و بابک جنگهایی روی داد و سپاهش در جایی بنام برزند بود ، پس به جایی بنام سادارسب منتقل شد و یک سال در جنگ با وی بود تا برفها زیاد شد و سپس به برزند بازگشت و جانشین خود را به سادارسب فرستاد و پیش رفت و در هر ناحیه ای ... . قرار داد و ید روذ رود رفت و خندقی کند و بارویی ساخت و کمینها نهاد و روز پنجشنبه نهم رمضان سال 222 بسوی بذ پیش رفت و بابک نزد وی فرستاده خواستار شد تا با او سخن گوید ، پس با این پیشنهاد موافقت کرد و میان آندو نهری فاصله بود . افشین بر وی امان عرضه داشت و او درخواست کرد که آن روز را بوی مهلت دهد ، پس باو گفت منظوری جز آن نداری که شهر خود را استوار سازی ، راستی اگر امان می خواهی از رودخانه عبور کن . پس بابک بازگشت و جنگ بسختی کشید و مسلمین بشهر بذ در آمدند و بابک با شش نفر از یارانش گریخت و اسیران مسلمین که هفت هزار و ششصد نفر بودند از شهر بذ بیرون آورده شدند و بابک در حالی که جامه های پشمین پوشیده بود ، سوار بر استری رهسپار شد و افشین به بطریقان ارمنستان و آذربایجان نوشت تا وی را تعقیب کنند و تعهد کرد که بهر کس او را تسلیم کند یک میلیون درهم بدهد و از بلادشان صرف نظر کند ، پس بابک نزد مردی از بطریقان بنام سهل بن سنباط رفت ، و سهل او را دستگیر کرد و به افشین گزارش داد و او کس فرستاد تا وی را تحویل گرفت و مژده فتح و تدبیری را که بکار برده بود نوشت . پس گزارش فتح خوانده و باطراف و نواحی نوشته شد ، در ... . تا بلاد را ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 005 : اصلاح کرد و رهسپار شد و منکجور فرغانی خالوی فرزندان خود را جانشین گذاشت و در سامره بر معتصم وارد شد ، پس فرماندهان و مردم چندین منزل باستقبال وی شتافتند و در دوم صفر سال 322 در حالی که بابک پیش روی او سوار فیل بود ، وارد سامره شد تا بر معتصم در آمد ، معتصم دستور داد تا دو دست و دو پای بابک را بریدند و سپس او را کشت و در سامره بدار زد و برادرش عبد الله را به بغداد فرستاد تا اسحاق بن ابراهیم او را کشت و در طرف شرقی بغداد بر سر پل بدار آویخت . هنگامی که افشین به آذربایجان آمده بود ، محمد بن سلیمان ازدی سمرقندی را حکومت ارمنستان داده بود ، و از طرفی سهل بن سنباط در ران یاغی شده و بر آن ناحیه دست یافته و داخل آن بلاد شده بود ، پس سهل بر محمد شبیخون زد و او را شکست داد ، و نیز محمد بن عبید الله ورثانی در ورثان یاغی شد و افشین منکجور را بر سر او فرستاد تا با وی بجنگد و علی بن یحیی ارمنی درباره او شفاعت کرد تا معتصم او را امان داد ، پس علی بن یحیی او را آورد ، سپس افشین محمد بن خالد بخارا خذاه را حکومت ارمنستان داد و چون وارد شد با صناریه جنگید و رهسپار تفلیس شد ، پس اسحاق بن اسماعیل با وی نیکی کرد و او را صله داد ، سپس حکومت ارمنستان را به علی بن حسین بن سباع قیسی داد و مردم ارمنستان او را چنان زبون شمردند که از ناتوانی و زبونی یتیم نامیده می شد . پس معتصم خالد بن یزید را والی ارمنستان و ناحیه ای از دیار ربیعه قرار داد و چون خبرش به ارمنستان رسید هر رئیسی که آنجا بود متحصن گشت و سخت از وی بیمناک شدند و راه نافرمانی را در پیش گرفتند ، و چون منصور بن عیسی سبیعی عامل برید ارمنستان ( گزارش ) آن را به معتصم نوشت ، معتصم خالد را باز گردانید و دستور داد تا علی بن حسین بر سر کار باشد ، لیکن چند روزی بیش نکشید که سپاهیان در برذعه بر وی فتنه انگیختند و جیره های خود را مطالبه ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 105 : کردند . پس گفت : من چیزی ندارم و مالها نزد اهل شهر است و از مردم شهر مطالبه کرد ، اما مردم فرمان وی را نبردند و در قلعه های خود متحصن شدند ، سپس بیکدیگر پیام فرستادند و فراهم شدند و او را در برذعه محاصره کردند و آنگاه معتصم ، حمدویه بن علی بن فضل را بحکومت آن بلاد فرستاد و او رهسپار نشوی شد و یزید بن حصن امان یافته نزد وی آمد ... . . پس از بیم آنکه بر او چیره شوند آنان را برنمی انگیخت ( و با ایشان مدارا می کرد ) . در سال 322 رومیان داخل زبطره شدند و هر که را در آن بود ، کشتند و اسیر گرفتند و بیرونشان بردند ، پس چون خبر به معتصم رسید بیدرنگ از جای خویش برخاست تا آنکه روی زمین نشست و مردم را بجهاد فراخواند و عطیه ها داد و همان روز در جایی بنام عیون در طرف غربی دجله اردو زد و اشناس ترکی را بر مقدمه اش پیش فرستاد و روز پنجشنبه ششم جمادی الاولی سال 322 بیرون رفت و داخل کشور روم شد و آهنگ سرزمین عموریه کرد که از بزرگترین شهرهای آنان بود و جمعیت و مردان بیشتری داشت و آنرا سخت محاصره کرد پس پادشاه روم خبر یافت و با سپاهی عظیم پیش آمد و چون نزدیک شد ،
معتصم افشین را با سپاهی عظیم پیش فرستاد تا با شاه رومیان روبرو شد و بر وی تاخت و او را شکست داد و از سپاه وی کشتاری عظیم کرد ، سپس پادشاه روم از طرف خود نمایندگانی را با این پیام نزد معتصم فرستاد که آنان که با زبطره چنان کرده اند ، از فرمان من تعدی کرده اند و من آن را با مال و مردان خود بنا می کنم و هر کس را از مردم آن گرفته اند بازمی دهم و همه اسیرانی را که در بلاد روم هستند رها می کنم و مردمی را که با زبطره چنان کرده اند روی گردنهای بطریقان نزد تو ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 205 : می فرستم . معتصم روز سه شنبه 31 روز مانده از ماه رمضان سال 322 عموریه را فتح کرد و هر که را در آن بود کشت و اسیر گرفت و یاطس خالوی پادشاه روم را دستگیر کرد و بهر شهری از شهرهای آنان عبور کرد آنرا ویران ساخت و آتش زد و سپس بازگشت و چون به اذنه رسید ، عباس بن مامون را بزندان انداخت ، چه از نافرمانی و ناسازی و فراهم آمدن فرماندهانی نزد وی خبر یافته بود ، و بر صد و شانزده هزار دینار او دست یافت و دستور داد که بر سپاهیان بخش گردد و امر شوند که او را لعنت کنند ، پس احصائیه آنان بهشتاد هزار رسید و دو دینار دو دینار بانها پرداخته شد و معتصم کمبود آن را از خود پرداخت و عباس را در بند به افشین سپرد تا وی را تبعید کند ، پس چون به حمد راس رسید درگذشت و بقولی افشین در روزی بسیار گرم خوراک پرنمکی باو خورانید و آب را از وی دریغ داشت ، پس بسوی منبج حمل گردید و آنجا دفن شد . معتصم بر عجیف بن عنبسه که سبب نافرمانی عباس شده بود ، خشم گرفت و او را در ( بند ) آهن سنگینی ، در حالی که در دهانش نمدهایی بود که بر آن دوخته شده بود و غل عظیمی بگردنش نهاده بود ، از اذنه سوار کرد و چون به جایی بنام باعیناثا در یکمنزلی نصیبین رسید ، مرد و همانجا دفن شد و پسرش صالح بن عجیف درخواست کرد که باو نسبت داده نشود و او را صالح معتصمی بخوانند ، و پدرش را لعنت کرد و از وی بیزاری جست . مازیار محمد بن قارن بن بنداد هرمز اسپهبد طبرستان پس از آنکه پدرش مرد و مملکت طبرستان بدست عمویش افتاد نزد مامون آمد ، و مامون او را بر دو شهر از شهرهای طبرستان حکومت داد و بعمویش نوشت تا آندو را بوی تسلیم کند ، مازیار رهسپار شد و چون خبر بعمویش رسید ، او را بخشم آورد و

ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص

30 :
5 نگرانش ساخت و چنانکه گویی باستقبال وی می شتابد ، بیرون آمد و با مازیار غلامی هوشمند از پدرش همراه بود ، پس گفت که : عمویت باین هیئت بیرون نیامده است مگر برای آنکه تو را غافلگیر بکشد پس هر گاه باو نزدیک شدی و از یارانش برکنار ماندی ، من حربه را به تو می دهم و آن را در سینه اش فروبر . مازیار چنان کرد و عموی خود را کشت و مملکت بدست وی افتاد و کار حکومت را بدست گرفت و به مامون نوشت که عمویش با حکومت وی مخالف بود . و چون کارش بالا گرفت نوشت : از گیل گیلان اسپهبد اسپهبدان بشوار خرشاد محمد بن قارن مولای امیر المومنین . سپس خود را برتر از آن دانست که مولای امیر المومنین بگوید ، و چون کارش بالا گرفت نافرمانی را آشکار ساخت و یاغی گشت و بقولی افشین با وی مکاتبه کرد و او را به یاغیگری واداشت ، پس معتصم محمد بن ابراهیم را با سپاهی بجنگ وی فرستاد و به عبد الله بن طاهر نوشت که او را با لشکرها کمک دهد ، پس محمد با وی جنگید و عبد الله بر فرستادن لشکرها بسوی او اصرار ورزید ، تا محمد با وی بجنگ ایستاد و دره ها و پشته ها را ( بر وی ) گرفتند و مازیار شبانه بیرون رفت تا دست خود را در دست خویشاوندی از عبد الله نهاد و او را در سال 622 ( به بغداد ) آورد ، پس تازیانه ها بر او زده شد تا مرد و در پهلوی بابک بدار زده شد . محمد بن عیسی مرا خبر داد و گفت : مازیار را آوردند و در همان وقت افشین هم زندانی شده بود ، پس ابن ابی دواد آن دو را با هم روبرو کرد و به مازیار گفت : این همان افشین است که می گفتی تو را بنافرمانی وادار کرده است . پس افشین باو گفت : بخدا قسم که دروغ از رعایا ناپسند است تا چه رسد به پادشاهان ، بخدا قسم دروغت تو را از کشته شدن رهایی نمی دهد پس دروغ را پایان امر خود قرار مده . مازیار گفت : بخدا قسم بمن چیزی ننوشته ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 405 : و پیامی نداده جز آنکه ابو الحارث وکیل من ، مرا خبر داد که چون بر او وارد شده ، با وی نیکی کرده و گرامیش داشته است . پس افشین بزندان باز گردانیده شد و مازیار را آنقدر زدند که مرد . و نخستین جهت حبس افشین آن بود که منکجور فرعانی خالوی فرزندان افشین و جانشین او در آذربایجان ، در همانجا یاغی شد و اصحاب بابک را نزد خویش فراهم ساخت و رهسپار ورثان گشت و محمد بن عبید الله ورثانی و جماعتی از هواخواهان سلطان را کشت ، پس معتصم به افشین گفت : منکجور را احضار کن . افشین ابو الساج معروف به دیوداد را با سپاهی عظیم نزد وی فرستاد و سپس معتصم خبر یافت که منکجور بدستور افشین یاغی شده و ابو الساج را تنها بمنظور کمک نزد وی فرستاده است ، پس محمد بن حماد را بریاست ( اداره ) برید فرستاد و بغای ترکی را گسیل داشت تا با منکجور جنگید و چون در نبرد با وی پافشاری کرد منکجور از در زاری خواستار امان شد و بغا وی را امان داده به سامره آورد و پیش از آن افشین در سال 622 زندانی شده بود ، سپس در حبس بدرود زندگی گفت و در سامره نزد باب العامه ساعتی از روز برهنه بدار زده شد و آنگاه او را فرود آورده باتش سوزانیدند . کار خلافت معتصم بیشتر بدست احمد بن ابی دواد ایادی قاضی القضات و فضل بن مروان منشی بود ، سپس بر فضل خشم گرفت و او را تبعید کرد و دارایی او را گرفت و محمد بن عبد الملک زیات در وی نفوذ یافت . ریاست پلیس معتصم را اسحاق بن ابراهیم داشت ، و فرمانده نگهبانان او عجیف بن عنبسه و سپس افشین و پس از او اسحاق بن یحیی بن معاذ بود و جماعتی از ترکان از جمله : وصیف و سیما دمشقی و سیما شرابی و محمد بن حماد بن دیفس برای وی حاجبی کردند . معتصم روز پنجشنبه یازده شب مانده از ماه ربیع الاول سال 722 بدرود ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 505 : زندگی گفت و پسرش هارون بر وی نماز گزارد و در قصر خود که معروف به جوسق بود دفن شد و سن او94 سال و حکومتش 8 سال بود ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 605 : ایام هارون واثق بالله الواثق بالله هارون بن ابی اسحاق که مادرش کنیزی بنام قراطیس بود ، در همان روز مرگ معتصم یعنی روز پنجشنبه یازده شب مانده از ربیع الاول سال 722 بحکومت رسید و آن روز مصادف بود با کانون آخر از ماههای عجم ، و آن روز خورشید در 51 درجه و 22 دقیقه جدی بود . اسحاق بن ابراهیم در همان ساعتی که بیعت کرد روی به بغداد نهاد و تمام شب را راه پیمود و پیش از طلوع فجر به بغداد رسید و بر اطراف ( شهر ) و زندانها ( مامورینی ) گماشت و فرماندهان و سران ( پایتخت ) را احضار کرد و از آنان بیعت گرفت . توده سپاهیان و اوباش بر شعیب بن سهل قاضی طرف شرقی بغداد شوریدند و سرای او را غارت نمودند ، پس اسحاق ، جعفر معیشه و ابراهیم دیزج و جماعتی را همراه آندو فرستاد تا شعیب بن سهل را بیرون آوردند و او را بسرای اسحاق رساندند و واثق که در این سال اراده حج داشت و تصمیم او قطعی شده بود ، حجش بتاخیر افتاد و مادرش را اذن داد تا ( بقصد حج ) بیرون رفت و جعفر بن معتصم همراه وی بود ، اما چون به کوفه رسید درگذشت و واثق برادر خود جعفر را اذن حرکت داد و او هم رهسپار شد و با مردم حج گزارد . نخستین کس از فرماندهان معتصم که فرمان حکومت وی را صادر نمود ، ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 705 : اشناس ترکی بود که معتصم او را از دربار خویش تا آخرین نقطه مغرب حکومت داد و او هم عمال خود را فرستاد و فرمان حکومت مغرب را از طرف خود برای محمد بن ابراهیم اغلب نوشت و تدبیر امرش بدست احمد بن خصیب بود . واثق ایتاخ ترکی را بر خراسان و سند و
نواحی دجله حکومت داد و در آن موقع سند بهم خورده و عمران بن موسی بن یحیی بن خالد عامل سند کشته شده بود ، پس ایتاخ عنبسه بن اسحاق ضبی را به سند فرستاد و او هنگامی رسید که چندین پادشاه بر آن بلاد غلبه یافته بودند ، اما چون عنبسه از راه رسید ، شنیدند و فرمان بردند و همگی بجز عثمان نزد وی آمدند ... . پس عنبسه بسوی وی رهسپار شد ... . و نه سال بعنوان حکومت در سند اقامت داشت . ابن بیهس کلابی با گروه بسیاری از طوایف قیس در دمشق شورش کرد و نیز مردی که او را تمیم لخمی می گفتند و معروف به ابو حرب و ملقب به مبرقع بود بهمراهی لخم و جذام و عامله و بلقین در فلسطین یاغی گشت و بشهرستان اردن رفت ، و قومی بربری بهمراهی قومی از قریش از بنی اسید بن ابی العیص در برقه نافرمان شدند و بر عامل خود محمد بن عبدویه بن جبله تاختند ، پس واثق رجاء بن ایوب حضاری را فرستاد و او ابتدا به دمشق رفت و بر ابن بیهس حمله برد و او را دستگیر کرد و آنگاه رهسپار فلسطین شد و با تمیم لخمی جنگید و او را اسیر نمود و به سامره فرستاد تا او را در باب العامه نگه داشته با صدای بلند معرفی کردند . رجاء در سال 822 رهسپار مصر شد و در جیزه فرود آمد و سپس متوجه برقه شد و هر که آنجا بود گریخت و بر جماعتی از آنان ظفر یافت و آنها را فرستاد و سپس بازگشت . عبد الله بن طاهر در سال 032 در سن 74 سالگی در خراسان درگذشت ، وی در نیشابور خراسان منزل داشت و حکومتش چهارده سال بود ، پس واثق طاهر بن ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 805 : عبد الله را حکومت داد ، عبد الله بن طاهر خراسان را چنان منظم و رام و آرام کرده بود که هیچکس چنان توفیقی نیافته بود و همه بلاد ( خراسان ) بفرمان وی در آمده و بی اختلاف حکم او را گردن نهادند . طوایف قیس در راه حجاز دست بتبهکاری زدند و رهزنی کردند تا آنکه مردم از حج بازماندند و مردی از سلیم بنام عزیزه خفافی برگزیدند و بر وی بخلافت سلام دادند ، پس واثق بغای کبیر را در سال 032 فرستاد و بوی دستور داد که با هر که از اعراب بیابد نبرد کند ، بغا پیش از موسم حج براه افتاد و قیس از هر ناحیه ای فراهم آمدند و بیشترشان بنی سلیم بودند و رئیس شان عزیزه بود ، بغا با آنان روبرو شد و با وی بنبرد ایستادند ، پس خلقی عظیم از آنان کشت و آنها را بر درخت آویخت و بسیاری از آنان را اسیر گرفت و در سرای یزید بن معاویه در مدینه زندانی کرد ، اما نقب زدند و بر مردم مدینه تاختند ، پس اهل مدینه بر آنها حمله بردند و بیشترشان را کشتند و بقیه را بغا ، غل کرده فرستاد ، و اسحاق بن ابراهیم در آن سال حج را برگزار کرد . واثق بر ابراهیم بن رباح خشم گرفت و این ابراهیم در ایام حکومت واثق بمنزلتی که نزد وی داشت ( بر دیگران ) مقدم بود و واثق دیوان ضیاع را بدست وی سپرد ، پس به لهو ( و لعب ) سرگرم شد و کار خود را به نجاح بن سلمه منشی خود و یمان بن ... . نصرانی واگذار کرد و آن دو هم برای خاطر مردم از مالهای بسیاری صرف نظر کردند ، و بدگویان وی نزد واثق بسیار شدند و دستور داد که مستغلات و دارایی او را ضبط کنند و کار او را هم به عمر بن فرج رخجی واگذار کرد . اشناس ترکی والی نواحی جزیره و شامات و مصر و مغرب ، و تدبیر کار بدست احمد بن خصیب منشی وی بود ، و به واثق خبر دادند که احمد مالهای بسیاری فراهم ساخته است پس بر وی خشم گرفت و مالهای او و مالهای برادرش ابراهیم را گرفت و هم آندو و هم مادرشان شکنجه شدند . ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 905 : اشناس در همین سال 032 ( ) بدرود زندگی گفت و مقام و بیشتر مناصب او به ایتاخ ترکی رسید و مستغلات و دارایی او برای فرزندانش بحال خود گذاشته شد و صاحبکاری آنها در عهده عبد الله بن صاعد قرار گرفت و تا روزی که مرد بانها رسیدگی می کرد . ارمنستان بهم خورد و قومی از عرب و بطریقان و یاغیان شورش کردند و پادشاهان جبال و باب الابواب بر نواحی مجاور خویش دست یافتند و کار سلطان به سستی کشید ، پس واثق خالد بن یزید بن مزید را حکومت ( ارمنستان ) داد و او را دستور بسیج فرمود و چند ناحیه از نواحی دیار ربیعه را ضمیمه ( حکومت ) وی ساخت . خالد با سپاهی عظیم رهسپار شد و چون ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 905 : اشناس در همین سال 032 ( ) بدرود زندگی گفت و مقام و بیشتر مناصب او به ایتاخ ترکی رسید و مستغلات و دارایی او برای فرزندانش بحال خود گذاشته شد و صاحبکاری آنها در عهده عبد الله بن صاعد قرار گرفت و تا روزی که مرد بانها رسیدگی می کرد . ارمنستان بهم خورد و قومی از عرب و بطریقان و یاغیان شورش کردند و پادشاهان جبال و باب الابواب بر نواحی مجاور خویش دست یافتند و کار سلطان به سستی کشید ، پس واثق خالد بن یزید بن مزید را حکومت ( ارمنستان ) داد و او را دستور بسیج فرمود و چند ناحیه از نواحی دیار ربیعه را ضمیمه ( حکومت ) وی ساخت . خالد با سپاهی عظیم رهسپار شد و چون یاغیان آن بلاد از ( حکومت ) وی خبر یافتند ، بیمناک شدند و بیشترشان نوشتند و یادآور شدند که پیوسته بفرمان بوده اند و هدیه ها فرستادند . خالد گفت : جز هدیه کسی را که خود نزد من آید ، نمی پذیرم . و این سخن بر ترس و وحشت آنان افزود ، آنگاه به اسحاق بن اسماعیل نوشت و او را فرمود تا نزد وی آید لیکن اسحاق فرمان نبرد و خالد بسوی وی پیش رفت و نزدیک بود اسحاق تسلیم شود که خالد رنجور شد و چند روزی بود و مرد و در تابوتی بسوی دبیل حمل شد و آنجا دفن گردید و یارانش پراکنده گشتند و ارمنستان به بدترین وضعی برگشت ، پس واثق ، محمد بن خالد را بجای پدرش حکومت داد و محمد گزارش بازگشتن ( و پراکندگی ) اصحاب پدرش را نوشت و خواستار شد که آنان را نزد وی بازگرداند ، پس احمد بن بسطام را بسوی نصیبین فرستاد تا زد و حبس کرد و خانه ها را آتش زد و در نتیجه اصحاب و موالی پدر محمد نزد وی فراهم آمدند و با صناریه و اسحاق جنگید تا او را بیرون کرد و آنان را شکست داد و بلاد ارمنستان را تا بود بخوبی منظم داشت . واثق مردم را در ( مسئله ) خلق قرآن امتحان کرد و به قضات نوشت تا در سایر شهرها چنان کنند و جز شهادت کسی را که قائل بتوحید باشد نپذیرند و از ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 015 : این راه بسیاری از مردم را بزندان انداخت . پادشاه روم در نامه خود ضمن گزارش بسیاری اسیران مسلمین که در دست وی گرفتارند ، پیشنهاد ( پذیرفتن ) سربها کرد و واثق هم پیشنهاد وی را پذیرفت و خاقان خادم را فرستاد ... . معروف به ابو رمله ، و دیگر جعفر بن احمد حذاء که امیر لشکر بود ، و احمد بن سعید بن سلم باهلی را بر مرز حکومت داد ، پس رهسپار جائی بنام نهر لامس در دو منزلی طرسوس شدند و در آن سر خرید بجز کسانی که نیزه نداشتند هفتاد هزار نیزه دار حاضر بودند ، و ابو رمله و جعفر حذاء بر پل رودخانه ایستاده بودند و هر گاه مردی از اسیران عبور می کرد وی را درباره قرآن امتحان می کردند و هر کس می گفت که قرآن مخلوق است ، سربهای او داده می شد و دو دینار و دو جامه بوی می دادند ، پس شماره کسانی که سر خرید شدند به پانصد مرد و هفتصد زن رسید و این پیشامد در محرم سال 132 بود . احمد بن نصر بن مالک خزاعی برای کاری که داشت نزد ابن ابی دواد رفت و جواب رد شنید و در حالی که وی را نکوهش میکرد بازگشت و سپس درباره وی زبان درازی می کرد و بکفر وی گواهی می داد ، پس جمعی از ایشان با او همراه شدند و شک نداشتند که آن خشمی است برای دین و دلهاشان بسبب قرآن بنافرمانی مایل شد و قومی خروج کردند و طبلی زدند و بناحیه صحرای ابو السری شتافتند و چون دستگیر شدند بر وی اقرار کردند پس واثق به اسحاق نوشت تا وی را بفرستد و اسحاق او را فرستاد و با واثق بدرشتی سخن گفت و جمعی حاضر شدند و بر وی شهادتهایی دادند و او را به قرآن
امتحان کرد و از اینکه بگوید قرآن مخلوق است امتناع ورزید و چون واثق او را دشنام داد ، وی را جواب گفت پس او را گردن زد و در سامره بدار آویخت و سرش را فرستاد تا در طرف شرقی بغداد نصب گردید . محمد بن عمرو شیبانی خارجی در دیار ربیعه خروج کرد و ابو سعید محمد بن ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 115 : یوسف که آنجا بود با سپاه بجنگ وی شتافت و محمد بن عمرو با سیصد یا چهارصد نفر از خوارج بود ، پس بطرف سنجار رفت و سپس بناحیه موصل هزیمت یافت و ابو سعید وی را تعقیب کرده اسیر نمود و او را سوار بر گاوی داخل نصیبین کرد و نزد واثق ... . فرستاد و باو نوشت که کشتنش سزاوار نیست چه مادامی که زنده است هرگز خارجیی خروج نخواهد کرد ، و در ایام واثق پیوسته بزندان بود . واثق مالهای بسیاری در مکه و مدینه و دیگر شهرها بر هاشمیان و سایر قریش و همه مردم بخش کرد و در میان مردم بغداد بر اهل خانواده ها و بر عموم مردم تقسیمات بسیاری یکی پس از دیگری نمود و آتش سوزی در بغداد بسیار شد و بر جمعی از بازرگانان مالهای بسیاری تقسیم کرد و برای جماعتی ( خانه ) ساخت و ده یکی را که از هر که وارد دریای چین شود گرفته می شد ، بخشید . چیره بر واثق احمد بن ابی دواد بود و محمد بن عبد الملک و عمر بن فرج رخجی ، و رئیس پلیس او اسحاق بن ابراهیم ، و فرمانده نگهبانان او اسحاق بن یحیی بن سلیمان بن یحیی بن معاذ . واثق بیمار شد و بیماری او بسختی کشید تا آنکه برای او چاله ای مانند تنور در زمین کنده شد و با هیزم گز گرم گردید و چندین بار در آن نهاده شد ، و در بیماری خود می گفت : آرزو می کنم که از لغزش می گذشتم و بار بری بودم که روی سرم بار می کشیدم . و چون بیعت پسرش باو پیشنهاد شد گفت : خدا مرا نبیند که زنده و مرده آن را بعهده گیرم . واثق از کاخهای معتصم منتقل شده و برای خود در کنار دجله کاخی بنام هارونی ساخته و برای آن دو سکو یکی غربی و دیگری شرقی قرار داده بود ، و مرگ او روز چهارشنبه شش روز مانده از ذی الحجه سال 232 روی داد ، و سن او در آن موقع 43 سال ، و خلافتش پنج سال و نه ماه و سیزده روز بود ، و شش پسر بجای گذاشت : محمد ، علی ، عبد الله ، ابراهیم ، احمد و محمد اصغر .

ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص

21 :
5 دوران جعفر متوکل بیعت جعفر بن معتصم که مادرش کنیزی بنام شجاع بود ، روز چهارشنبه شش روز مانده از ذی الحجه سال 232 بانجام رسید و نخستین کس که با وی بیعت نمود سیمای ترکی معروف به دمشقی بود و وصیف ترکی ، و همان ساعت سوار شد و بکاخ ( سلام ) عمومی آمد و دستور داد حقوق هشت ماه سپاهیان پرداخت شود و فرزندان هفت خلیفه فراهم بر وی سلام کردند : منصور بن مهدی و عباس بن هادی و ابو احمد بن رشید و عبد الله بن امین و موسی بن مامون و برادرانش و احمد بن معتصم و برادرانش و محمد بن واثق . متوکل کارها را چهل روز چنانکه بود گذاشت و سپس بر محمد بن عبد الملک خشم گرفت و اموال او را ضبط کرد و شکنجه شد تا مرد و کارهایی بسیار بر وی شمرده می شد . محمد مردی سخت با قساوت و کم عاطفه بود ، مردم را بتندی از نزد خویش می راند و بانان اهانت می رساند ، و دیده نشد که احسان او بکسی رسد و یا درباره احدی نیکی کند ، و می گفت که : حیا شکستگی است ، و مهربانی زبونی ، و سخاوت احمقی . پس چون وی را نکبت رسید ، کسی دیده نشد جز آنکه او را شماتت می کرد و بنکبت وی خوشحال بود . متوکل به علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا بن جعفر بن محمد ع نوشت تا از مدینه رهسپار ( سامره ) شود ، چه عبد الله بن محمد بن داود هاشمی نوشته و ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 315 : گزارش داده بود که جماعتی می گویند او امام است . پس از مدینه بیرون آمد و یحیی بن هرثمه همراه وی رهسپار شد تا به بغداد رسید و چون به جایی رسید که آن را یاسریه می گفتند ، آنجا فرود آمد و اسحاق بن ابراهیم برای استقبال وی سوار شد و اشتیاق مردم و فراهم آمدنشان را برای دیدن وی مشاهده کرد و تا شب ماند و آنحضرت را شبانه وارد ( بغداد ) کرد و پاسی از آن شب را در بغداد ماند و سپس رهسپار سامره شد . متوکل مردم را از بحث درباره قرآن نهی کرد و زندانیان شهرها و کسانی را که در خلافت واثق دستگیر شده بودند ، آزاد کرد و همه را رها نمود و همگان را خلعت پوشانید و نامه هایی در نهی از جدال و خصومت باطراف نوشت و مردم ( از جدل ) بازایستادند . متوکل بر عمر بن فرج رخجی و بر برادرش محمد خشم گرفت و محمد در آنموقع عامل مصر بود ، پس فرمان فرستادن وی را فرستاد و اموال آندو را گرفت و آن در سال 332 انجام یافت و عمر در بغداد و محمد در سامره زندانی بود و دو سال ( در زندان ) ماندند . احمد بن ابی دواد را بیماری فلج گرفت و متوکل پسرش محمد معروف به ابو الولید را بجای وی قرار داد و در آن وقت ... . ابو العیناء گفت : بدانجهت زندانی شده که زبانش از کار افتاد و سخن نمی گفت . متوکل بر فضل بن مروان خشم گرفت و مزارع و اموالش را مصادره کرد و خودش را تبعید نمود ، سپس از وی خشنود گشت و او را بازگرداند . و نیز در سال 432 بر احمد بن خالد معروف به ابو الوزیر خشمناک شد و اموال وی را گرفت و سپس از او راضی گشت ، و چون متوکل بر منشیان خشم گرفت ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 415 : به اسحاق بن ابراهیم گفت : برای من دو مرد را در نظر گیر ، یکی برای دیوان خراج و دیگری برای دیوان ضیاع . پس گفت : بنظر من آن دو مرد یحیی بن خاقان و موسی بن عبد الملک بن هشام است . و یحیی برای اموالی که بواسطه حکومتش در فارس از وی مطالبه می شد ، نزد اسحاق زندانی بود و موسی نیز در زندان جای داشت پس آن دو را حاضر ساخت و یحیی بن خاقان را سرپرست دیوان خراج و موسی را متصدی دیوان ضیاع ساخت . متوکل در ذی القعده سال 432 امر کرد و باطراف نوشت که مردم بر پسرش محمد بامارت سلام کنند و برای وی بر منبرها دعا شود ، و در همین سال ایتاخ ترکی اذن رفتن بحج خواست و پس از آنکه او را اذن داد در بهترین هیاتی رهسپار شد و متوکل خبر یافت که می خواسته است با وی حیله ای بکار برد و چون بر آن دست نیافته خواستار حج شده است پس به جعفر بن دینار معروف به خیاط که عامل یمن بود ، نوشت تا به مکه رود و ایتاخ را بگیرد که زود باز گردد ، پس چون ( ایتاخ ) به مکه آمد جعفر بوی رسید و او هم به عراق بازگشت و ( متوکل ) سعید بن صالح حاجب را بسوی وی فرستاد تا در کوفه او را دیدار کرد و چون نزدیک بغداد رسید ، اسحاق بدیدار وی پیش آمد و او را بکندن سیاهی و شمشیر و کمربند امر کرد و در قبایی سفید و عمامه ای سفید داخل بغداد شد تا او را بقصر خزیمه که بر سر جسر است آورد و بزندانش انداخت و در بندش نمود و مزارع و اموالش گرفته شد و دو منشی او سلیمان بن وهب و قدامه بن زیاد و پسرش منصور را به بغداد فرستاد تا با وی روبرو شدند و او را بدانچه کرده بود سرزنش و توبیخ کردند و پسرش منصور را امر کرد تا بروی او خدو اندازد ، لیکن ( از این کار ) امتناع ورزید و گفت : امیر المومنین را غلامانی است که می تواند آنان را بانچه دوست دارد امر کند . ایتاخ چند روزی ( در زندان ) ماند و سپس مرد و بدجله انداخته شد . و چون متوکل خبر یافته بود که هرثمه بن نصر عامل ( مصر ) با ایتاخ ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 515 : مکاتبه داشته و با وی همداستان بوده است ، اموال وی را نیز گرفت و آنچه را از نواحی مصر بدست ایتاخ اداره می شد ، به ابو اسحاق واگذار کرد ، و چون عنبسه بن اسحاق عامل ایتاخ برسند خبر یافت ، رهسپار عراق شد و متوکل بجای او هارون ابن ابی خالد را حکومت ( سند ) داد و به عنبسه کاری نگرفت . حسن بن سهل در همین سال 432 ( ) درگذشت و پیش از آن در خانه اش نشسته بود و در هیچکاری از کارهای دولتی تصرفی
نداشت . محمد بن بعیث بر ناحیه ای از آذربایجان بنام مرند مستولی بود ، پس حمدویه ابن علی عامل آذربایجان با وی در افتاد و سپس ... . پس او را بدربار خلیفه فرستاد و چون از راه رسید علیه حمدویه بن علی گزارش داد و بدان جهت حمدویه را زدند و مالهایی که بدست وی رسیده بود ، گرفته شد و ابن بعیث رها گردید و پس از چند روزی که ماند از سامره به مرند گریخت و رهزنان آن ناحیه را نزد خویش فراهم ساخت و نافرمانی و ناسازی را آشکار نمود ، پس حمدویه بن علی را از حبس در آورده بحکومت آذربایجان برگزیدند و ( محمد ) بسوی وی رهسپار شد و با او جنگید و او را کشت و کار ابن بعیث نیرو گرفت و زیرک ترکی بر سر وی فرستاده شد و با او جنگید و سپس عتاب بن عتاب بجنگ وی شتافت و حکومت بدست بغای صغیر بود ، پس چند ماهی در جنگ با وی پایداری کرد و سپس باو امان داد و چون نزد وی آمد او را بدربار خلیفه فرستاد تا در سال 532 بدست اسحاق زندانی شد و اندکی در حبس ماند و مرد و یحیی بن رواد را نیز فرستاد و باو فرماندهی و عنوانی داده شد . در همین سال متوکل اهل ذمه را امر کرد تا فوطه های عسلی بپوشند و استرها و خرها را با رکابهای چوبی و زینهای گوی دار سوار شوند و بر اسبها و یابوها سوار نشوند و بر درها ( ی خانه ها ) ی خود چوبهایی قرار دهند که پیکر شیاطین در آنها باشد . ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 615 : متوکل برای پسر خود محمد و سپس برای دو پسرش ابو عبد الله معتز بالله و ابراهیم موید بالله به ولیعهدی پس از خود بیعت نمود و سران مردم را از هر شهری به سامره فراخواند و آنان را بر بیعت جائزه ها داد و حقوق ده ماه سپاهیان را پرداخت کرد و خطیبان را فرستاد تا خطبه آن را بخوانند . در همین سال ، محمد منتصر حج گزارد و مادر متوکل همراه وی بود و در موسم با مردم حج گزارد و اخلاق و رفتار وی در این سفر ستوده بود ... . متوکل بهر یک از ولیعهدها ناحیه ای از کشور را واگذار کرد ، مصر و مغرب را به منتصر داد و منشی او احمد بن خصیب بود ، و خراسان و عراق عجم را به ابو عبد الله معتز بالله واگذاشت و منشی وی احمد بن اسرائیل بود ، و شامات و ارمنستان و آذربایجان را به ابراهیم موید بالله سپرد و منشی او محمد بن علی معروف بود . در همین وقت متوکل امر کرد که در هیچیک از کارهای دولتی از احدی از اهل ذمه کومک نخواهند و کنشتها و کلیساهای تازه ویران شود و از عمارت ساختن ممنوع شدند و آن ( فرمان ) را باطراف نوشت . اسحاق بن ابراهیم درگذشت و ( متوکل ) آنچه از مشاغل خراج نواحی سواد ( عراق ) و اطراف مصر و نواحی دجله و جز آن در عهده وی بود ، باضافه توابع ... . و فارس را در عهده پسرش محمد قرار داد و هفت روز در هر روزی هفت خلعت بر وی پوشانید و پرچمهای بسیار برای وی بست و نزد او برترین منزلت را داشت . محمد عمال پدرش را بر سر کار بگذاشت و منشیان او بر خراج علی بن عیسی بن ازداد برود ، و برنامه ها میمون بن ابراهیم ، و بر مظالم اسحاق بن یزید خویشاوند هارون بن جیغویه بود . حسین بن اسماعیل را بجای عمویش محمد بن ابراهیم به فارس فرستاد و بوی دستور داد . تا او را آن قدر شکنجه دهد که اموالی را که بدست وی افتاده است ، در آورد ، پس محمد زیر شکنجه مرد . عبد الواحد بن یحیی معروف به حوط خویشاوند طاهر عامل خراج مصر و کومکهای آن بود و محمد بن اسحاق او را بفرماندهی سپاه خویش گذاشت ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 715 : محمد پس از پدرش یکسال زنده بود و سپس درگذشت و ( متوکل ) عبد الله ابن اسحاق را تنها بفرماندهی پلیس بجای وی نهاد و او منشیان محمد بن اسحاق را که منشیان پدرش نیز بودند بدربار متوکل فرستاد و عمال وی را زد و علی بن عیسی منشی اسحاق بن ابراهیم بر نواحی سواد ( عراق ) را از سامره فراخواند و دیوان اعظم خراج را بوی سپرد و چون دو ماه بر سر کار ماند او را برداشت و احمد ابن محمد بن مدبر را بجای وی بر سر کار آورد و اموال حسین و اسماعیل پسران او گرفته شد و احمد بن محمد بن مدبر عمال او بر نواحی سواد را گرفت و بر ( پرداخت ) اموال بسیاری با آنان مصالحه کرد ، و ( متوکل ) احمد بن محمد بن مدبر را بر هفت دیوان سرپرستی داد : دیوان خراج ، و مزارع ، و هزینه های خصوصی ، و هزینه های عمومی ، و زکاتها ، و بردگان و غلامان ، و سپاهیان و مزدوران . پس دارایی فراوانی فراهم ساخت . محمد بن عبد الله بن طاهر در سال 732 از خراسان به بغداد آمد و آنچه در دست اسحاق بن ابراهیم بود در عهده وی قرار گرفت و حکومت نواحی مصر از بطرف منتصر به عنبسه بن اسحاق ضبی داده شد و جز چند ماهی در مصر نماند که رومیان در هشتاد و پنج کشتی بر سردمیاط فرود آمدند و جماعتی از مسلمین را کشتند و هزار و چهار صد خانه را آتش زدند و رئیس آنان را ابن قطونا میگفتند و از زنان مسلمان هزار و هشتصد و بیست زن ، و از زنان مصری هزار زن و از یهودیان صد زن اسیر گرفتند و آنچه اسلحه در دمیاط و سقط بود بدست آنان افتاد و مردم رو بگریز نهادند و در حدود دو هزار نفر در دریا غرق شدند و ( رومیان ) دو روز و دو شب ماندند و سپس بازگشتند . متوکل بر محمد بن فضل منشی دیوان توقیع بجهت وقوف یافتن بر امری ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 815 : که از وی سر زده بود ، خشم گرفت و عبید الله بن یحیی بن خاقان را بجای وی قرار داد و او را برتری داد و مرتبه و مقامش را بالا برد و او را بر سر کار آورد و با اینکه مولای ازد بود ، دستورش داد که مولای امیر المومنین بنویسد و نیز او را فرمود که منشیان دیوانها را دستور دهد تا نامه ها را بنام وی تاریخ گذاری کنند ، لیکن از متوکل خواست تا وی را از این کار معاف دارد جز اینکه عمال خراج و مزارع و برید و کومکها و قضات را در تمام دنیا او بر سر کار می فرستاد و با وجود او دیگران هیچکاره بودند و ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 815 : که از وی سر زده بود ، خشم گرفت و عبید الله بن یحیی بن خاقان را بجای وی قرار داد و او را برتری داد و مرتبه و مقامش را بالا برد و او را بر سر کار آورد و با اینکه مولای ازد بود ، دستورش داد که مولای امیر المومنین بنویسد و نیز او را فرمود که منشیان دیوانها را دستور دهد تا نامه ها را بنام وی تاریخ گذاری کنند ، لیکن از متوکل خواست تا وی را از این کار معاف دارد جز اینکه عمال خراج و مزارع و برید و کومکها و قضات را در تمام دنیا او بر سر کار می فرستاد و با وجود او دیگران هیچکاره بودند و مع ذلک نزد مردم ستوده بود و پدر خود را سرپرست مظالم قرار داد و سپس که او مرد عموی خود عبد الرحمان را بجای وی نهاد . متوکل بر محمد بن احمد بن ابی دواد و بر پدرش ( احمد ) خشم گرفت و یحیی بن اکثم تمیمی را قاضی القضات قرار داد و املاک و اموال ابن ابی دواد گرفته شد و به بغداد احضار گردید و جز اندک زمانی ( زنده ) نبود که مرد ... . بزرگان اولادش و یحیی اندکی بر سر کار ماند و سپس جعفر بن عبد الواحد هاشمی بجای وی آمد . متوکل در سال 832 رهسپار مدینه السلام گردید و در شماسیه در خیمه ها فرود آمد و سپس داخل بغداد شد و از میان شهر گذشت تا برای گردش و تفریح به مدائن رفت . در ارمنستان آشوبی پدید آمد و جماعتی از بطریقان و جز آنان در آن ناحیه بجنبش آمدند و بر نواحی خود مسلط شدند ، پس متوکل ابو سعید محمد بن یوسف را والی ( ارمنستان ) گردانید و بقصد آنجا رهسپار گردید و جامه های خود و یک لنگ موزه خود را خواست و پوشید و بی هیچ بیماری افتاد و مرد ، و آنگاه متوکل پسرش یوسف را ولایت داد و او رهسپار شد تا به ارمنستان آمد و با بطریقان مکاتبه ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 915 : کرد و بعضشان ویرا اجابت کردند و بقراط بن اشوط با امان نزد وی آمد و او را نزد متوکل فرستاد و ... . پس بنوان بن النف با وی جنگید و او را کشت و ارمنستان را تباهی گرفت ، پس متوکل بغای کبیر را فرستاد و چون تا ارزن رسید ، موسی بن زراره یاغی بدلیس با امان نزد وی آمد و بغا او را در بند کرد و نزد متوکل فرستاد و سپس به جایی رفت که آن را باق می گفتند و اشوط بن حمزه را که آنجا بود محاصره کرد و سپس او را امان داد و به سامره فرستاد تا بر باب العامه گردن زده و بدار آویخته شد . و به اسحاق بن اسماعیل یاغی تفلیس نوشت که نزد وی آید و او در پاسخ نوشت که دست از اطاعت خلیفه برنداشته است پس اگر خواستار اموال است تا او را بدادن اموال کمک نماید و اگر بمردانی نیاز دارد تا آنان را نزد وی فرستد ، اما آمدن خودش امکان پذیر نیست . پس بغا بسوی وی پیش رفت و با او جنگید و بر او ظفر یافت و او را گردن زد و سرش را نزد خلیفه فرستاد و آنگاه بر سر صناریه تاخت و با آنان جنگید ، اما صناریه او را شکست دادند و هزیمت کردند و هزیمت یافته از ایشان بازگشت و هر کس را امان داده بود تعقیب کرد و آنان را دستگیر نمود و جماعتی از آنها گریختند و با پادشاه روم و امیران خزر و صقالبه مکاتبه کردند و با خلقی عظیم فراهم آمدند و گزارش آن را به متوکل نوشت تا محمد بن خالد بن یزید بن مزید شیبانی را بحکومت ارمنستان برانگیخت و چون او رسید ، شورشیان آرام شدند و از نو بانها امان داد . در سال 042 مردم حمص شورش نمودند و عامل خود را که ابو البعیث موسی بن ابراهیم بود بیرون کردند و او بسوی حماه رفت ، پس متوکل عتاب بن عتاب و محمد بن عبدویه بن جبله را فرستاد و محمد را حاکم شهر قرار داد و او مردم را آرام ساخت و چندین ماه در دیارشان اقامت گزید ، سپس شورشی بپاکردند و علیه ترجمه تاریخ یعقوبی ج 2 : ص 025 : وی فتنه انگیختند . و دیگر بار آرامشان ساخت و فریبشان داد و جماعتی از سرانشان را دستگیر کرد و آنها را بزنجیر کشید و نزد متوکل فرستاد و سپس آنان را نزد خودش بازآوردند و آنقدر تازیانه بر ایشان زد که مردند و هر یک را بر در خانه اش بدار آویخت و رجال فتنه انگیز را تعقیب کرد و نابودشان ساخت . متوکل احمد بن محمد را سرپرست خراج دمشق و اردن قرار داد ، چه منشیان دیوانها که از وی بیمناک بودند علیه او حیله ای بکار بردند و گفتند که آن ناحیه احتیاج بتعدیل دارد و کار تعدیل هم جز از کسی که متصدی دیوان حراج باشد راست نیاید ، پس در سال 042 برای تعدیل دمشق و اردن رهسپار شد و بر هر زمینی هر چه در خور آن بود بار کرد . هارون بن ابی خالد عامل سند در سال 042 درگذشت و عمر بن عبد العزیز سامی منسوب به سامه بن لوی که آنجا کلان محل بود کتبا گزارش داد که اگر والی آن بلاد شود از عهده اداره کردن و نگهداری آن برخواهد آمد ، متوکل پیشنهاد وی را پذیرفت و او در طول دوران متوکل بر سر کار بود . پادشاه روم فرستادگانی و
هدیه هایی ناچیز تقدیم داشت ، پس متوکل چند برابر آن را برای وی فرستاد و شنیف خادم را که مورد اعتماد خلیفه بود گسیل داشت و ریاست بازخرید ( اسیران ) را بوی داد و او در سال 142 وارد طرسوس شد و عامل مرزها احمد بن یحیی ارمنی بود و بسوی پل لامس رهسپار شد و اسیران را سربها داد و از هر شهری اسیران روم را حمل کرده و بردگان نصرانی را