فهرست کتاب


تاریخ سیاسی اسلام جلد1 (سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم))

رسول جعفریان‏

اعزام امام علی (علیه السلام) به یمن

یکی دیگر از سرایا اعزام امام علی (علیه السلام) به یمن برای دعوت مردم آن سامان به اسلام بود. ابن سعد می گوید که اعزام علی (علیه السلام) به یمن دو بار بوده است.در ادامه یک بار آن را در رمضان سال دهم دانسته، اما از بار دوم آن یادی نکرده است.(2977)
بنا به نقل بیهقی، به نقل از براء بن عازب، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خالد بن ولید را برای دعوت مردم یمن بدان سوی اعزام کرد. براء می گوید: ما شش ماه در آن جا اقامت کردیم، اما کسی اسلام را نپذیرفت. پس از آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) علی بن ابی طالب (علیه السلام) را فرستاد. زمانی که امام به یمن رسید، و نامه رسول خداسلم را برای قبیله هَمدان(2978) خواند، همگی مسلمان شدند. امام ضمن نامه ای، خبر اسلام هَمدانیان را به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشت و آن حضرت دو بار فرمودند: السلام علی هَمدان.(2979)
سریه دیگر که واقدی و ابن سعد و دیگران آن را روایت کرده اند - و این در رمضان سال دهم بوده است - اعزام امام علی (علیه السلام) همراه سپاهی به یمن است. رسول خداعمامه ای بر سر آن حضرت بست و به او فرمان داد تا بدون توجه به چیزی به یمن بشتابد. در نصایح رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به امام (علیه السلام) آمد است که ابتدا با دشمن نجنگ، بگذار تا آن ها جنگ را آغاز کنند. حتی زمانی که یکی از شما نیز کشته شد باز صبوری به خرج داده به آنان بگو: آیا موافقید و مایلید تا لا اِلهَ اءِلَّا الّله بگویید؟ اگر پاسخ مثبت دادند؛ بگو: آیا نماز می گذارید؟ پس اگر پذیرفتند بگو: آیا صدقه ای از اموالتان که برای فقرای شماست می پردازید؟ اگر پذیرفتند چیز دیگری از ایشان مخواه. امام همراه سیصد نفر بدان سوی رفت. آن حضرت در برخورد با قبیله مِذحج آنان را به اسلام فرا خواندند، اما نپذیرفتند. پس از یک حمله بیست تن از آنان کشته شدند. آن گاه حضرت تأملی کرد و بار دیگر آنان را به اسلام فرا خواند. این بار پذیرفتند. امام (علیه السلام) غنایم را جمع آوری کرده و خمس آنان را جدا کردند و بقیه را به جنگجویان دادند. پس از آن ضمن نامه ای شرح واقعه را برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشتند و حضرت از او خواستند تا در سفر حج - حجة الوداع - به او ملحق شود و امام نیز چنین کرد.(2980)
کیفیت دقیق این دو سفر چندان روشن نیست. دو نقل درباره مسأله خمس در هر یک از این دو سریه نقل شده که نقل آن ها مناسب است. گفته شده است که در سفر اول امام غنائم موجود را تخمیس کرد. از جمله کنیزی در سهم خمس؛ یعنی سهم الله قرار گرفت. حضرت به استناد آن که خمس از اهل بیت پیامبر است، آن کنیز را برای خود برداشت. خالد بن ولید نامه گله آمیزی به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشت. و در نقلی آمده که بُرَیدة بن حُصیب - و در نقلی دیگر از براء - می گوید: من سخت نسبت به علی علیه السلام خشمگین بودم. وقتی نامه را خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بردم آن حضرت بر خالد غضب کرده، چهره اش برافروخته شد و فرمود: مَن کُنتُ وَلِیُّهُ فَعَلیّ ولیه؛ آن گاه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود: علی علیه السلام سهمی بیشتر از این دو خمس دارد.(2981) در برخی نقل های مربوط به سفر اول تصریح شده که حضرت برای گرفتن خمس اعزام شدند.(2982) اما همانگونه که گذشت مسأله دعوت اسلامی مطرح بوده و ضمن دعوت امام، قبیله همدان همه مسلمان شدند.
نقل دیگر مربوط به سفر دوم است. گفته شده است که آن حضرت پس از جنگ با دشمن غنایم به دست آمده را تخمیس کردند. آن گاه خمس را به کناری گذاشته، سهم جنگجویان را داد. در این نقل آمده، پیش از آن فرماندهان، گاهی قسمتی از خمس را نیز به آنان می بخشیدند، اما امام در برابر درخواست مسلمانان فرمود: خمس سهم رسول خدا است و جز با نظر آن حضرت چیزی به آن ها نخواهند داد. به علاوه آن حضرت فرمود: که هیچ کس حق سوار شدن بر شترانی را که به عنوان زکات گرفته شده اند ندارد، چون همه مسلمانان در آن سهیم اند. در بازگشت به مکه، امام جلوتر از دیگران به رسول خداملحق شد و خمس را به ابورافع سپرد. مردم با اصرار از وی حوله هایی از خمس گرفتند. وقتی امام متوجه شد او را ملامت کرده و حوله ها از تن برخی از آنان که با آن حوله ها مُحرم شده بودند بیرون آورد و این سب گلایه آنان نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شد.(2983)
ابوسعید حُذری از گله مردم از شدت غلظت امام یاد کرده می گوید: در مدینه، سعد بن مالک نزد آن حضرت از علی (علیه السلام) گله کرد، اما رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به خدا سوگند که علی در راه خدا خشونت دارد.(2984)
می دانیم که خمس در اصل تعلق به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داشته و اهل بیت آن حضرت در برابر عدم حق استفاده از صدقات و زکوات، از خمس استفاده می کنند. اختیار خمس در دست آن حضرت بوده و می توانستند به کسانی که نیازمند بوده و یا مصلحت در بخشش به آنان بوده، چیزی اعطا کنند.
آن چه که درباره دو سفر امام به یمن قابل توجه است این است که مردم یمن به ویژه قبیله هَمدان و مِذحَج از همان زمان به آن حضرت علاقمند شدند و بعدها در کوفه، در شمار نزدیک ترین یاران آن امام بودند.(2985) در بسیاری از نقل ها نیز آمده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) امام را به عنوان قاضی به یمن فرستاد که محتملاً مقصود در یکی از آن دو سفر است. در نقلی آمده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن حضرت را به یمن فرستاد و فرمود: خدایا! قلب او را هدایت کن و زبانش را استوار ساز.(2986) پس از آن توصیه هایی برای نحوه قضاوت میان مردم به او فرمودند.(2987) چند نمونه از قضاوت امام در یمن که مورد تایید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفته نقل شده است.(2988)

مشکلات دولت اسلامی در سال دهم هجری

یکی از مقاطع مهم در دوره رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، فتح مکه است. با وارد شدن مکه در حوزه دارالاسلام، قریش اسلام را پذیرفت، گر چه این پذیرفتن در برخی موارد به هیچ روی از روی صمیمیت و اعتقاد قلبی نبود. از آن پس فرمان هجرت به مدینه لغو شد و مسلمانان، در خارج از مدینه نیز می توانستند زندگی کنند. به دنبال شکست قطعی قریش، بسیاری از قبایل اطراف، اسلام را پذیرفتند و می توان گفت که در هنگام نزدیکی رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کمتر قبیله ذکری در جزیره العرب یافت می شد که اسلام را نپذیرفته باشد.
اکنون جمعیت زیادی با حفظ ساختارهای قبیله ای، عرفیات عربی جاهلی و با انگیزه هایی که عمدتا نااستوار و غیر صمیمی بود به حوزه اسلام وارد شده و مدینه می ب ایست بر آنان فرمانروایی کند. مهم ترین نکته برای آنان این بود که دولت قدرتمند مدینه آنان را به رسمیت شناخته و اسلام آنان را بپذیرد و بدین ترتیب، آنان از خطر تصاحب اراضی و اموالشان مصون بمانند. این تعهد از سوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) داده می شد اما در عوض، قبایل نیز تعهداتی را می پذیرفتند.
آنان علاوه بر پذیرش اسلام و پای بندی بدان، می بایست زکات اموال خویش را به مدینه می فرستادند گر چه در مواردی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور می داد تا ابتدا فقرای خود قبیله از صدقات بهره مند شوند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در سال نهم و دهم، کسانی را برای جمع آوری صدقات به سوی قبایل گسیل کرد.(2989) به علاوه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) افرادی را برای تعلیم قرآن و احکام نزد آنان می فرتساد و عاملانی که بیشتر از میان روسای پیشین خود قبیله بودند برای آنان معین می کرد. بدین ترتیب، مدینه از این طریق، تسلط خود را به عنوان یک دولت بر آنان اعمال می کرد و به عنوان مدافع و حامی آنان در برابر تجاوزات دیگر قبایل، عمل می نمود.
یکی از مشکلات این دولت، حسادت برخی از قبایل متنفذی بود که اساساً تصورشان از اسلام، پیروزی قبیله ای خاص بر قبایل دیگر بود؛ درست به همان صورت که زمانی برخی! قریشیان، مطرح شدن اسلام را بهانه ای از سوی بنی هاشم برای غلبه بر دیگر خاندان های قریشی تلقی می کردند.(2990) در سال آخر، مخالفت هایی از سوی برخی از این قبایل صورت گرفت که مهم ترین آن ها شورش اسود عنسی و مسیلمه بود. اشاره به نامه های آنها، نشانگر مشکلاتی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ارتباط با قدرت متمرکز خود داشت.
مسیلمه در نامه خود خطاب به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشت: اما بعد، من با تو در امر شریک شده ام؛ نصف ارض از آن ماست، اما قریش قومی نیستند که به عدالت رفتار کنند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در پاسخ نامه وی چنین نوشتند: اما بعد: ارض از آن خداست و به هر آن کس که بخواهد واگذار می کند و عاقبت از آن پرهیزگاران است.(2991) از این نامه روشن می شود که آنان، غلبه اسلام را غلبه قریش تلقی می کردند، حال آن که در واقع قریش تا آن زمان در برابر اسلام بود. آنان نماینده دوره جاهلی بودند و در برابر اسلام که نفی کننده نظام جاهلی بود، قرار داشتند.
مشکل اصلی اسود عنسی نیز در امر زکات بود. او ضمن نامه ای به عمال دولت مدینه که برای جمع آوری زکات رفته بودند چنین نوشت: آنچه از ما گرفته اید آن را به ما بازگردانید، ما خود به آن اولی هستیم و شما نیز بدان چه از آن شماست.(2992) مسأله زکات، مشکلات فراوانی را برای قبایلی که روحیه استقلالی داشته و آماده فرمانبری از دیگر قبایل نبودند، به وجود آورد. در واقع، با آشکار شدن بیماری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از بازگشت از حجة الوداع، این مخالفت ها آغاز شد؛(2993) و بعد از رحلت، در شورشهایی که به عنوان ارتداد شناخته شده ظاهر گشت. در این باره پس از این توضیحاتی خواهیم داد.
این ها مشکلاتی بود که از ناحیه قبایل اطراف مدینه و اعراب بادیه نشین وجود داشت. از سوی دیگر، در داخل مدینه و مکه مشکلاتی در ارتباط با وضعیت آتی دولت به چشم می خورد. اکنون روایات اهل سنت - آن مقدار که در جهت عقاید خاص این فرقه است - به گونه ای به حکایت از وضعیت سیاسی سال های آخر حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می پردازد که گویی هیچ کس، اعم از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، خاندان او، صحابه و تمامی کسانی که به نحوی درگیر این تحول بوده اند کمترین سخنی درباره آینده این دولت و امر جانشینی نگفته اند.(2994)
فقط حکایت کرده اند که ابوبکر در وقت مرگ گفت: ای کاش در این باره از رسول خداسلم سؤال کرده بودم؟!(2995) بعید می نماید که کسی جانشینی را، مطرح نکرده باشد.
فرض دیگر، سخن شیعه است که مسأله کاملاً روشن بوده و بنا به نقل ابن اسحاق: عامه مهاجران و تمامی انصار هیچ تردیدی نداشته اند که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، علی علیه السلام، صاحب امر خواهد بود.(2996) آن چه مسلم است این که رقابت های آشکار و پنهانی در جریان بوده و از قضا، چهره های شاخص صحابه، همه در اندیشه این امر بوده اند.
پیش از اشاره به برخی از مسائل این دوره، مناسب است برخورد یکی از قبایل را با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، در سال های دوران مکه بیان کنیم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نزد بنی عامر بن صعصعه آمد و آنان را به اسلام فرا خواند. یکی از آنان به آن حضرت عرض کرد: اگر ما از تو پیروی کردیم و آن گاه خداوند تو را بر مخالفانت پیروز کرد، آیا این امر پس از تو، از ما خواهد بود؟ أیَکونَ لَنا الامر مِن بعدِک؟ آن حضرت پاسخ داد: الأمر الی الله یَضعه حیث یَشاء؛ این امر در دست خداوند است آن را هرجا که بخواهد قرار خواهد داد.(2997) بدین ترتیب باید گفت برخی قبایل مانند بنی عامر از همان دوران بعثت در اندیشه جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده اند. در این صورت چگونه ممکن است در طول دوره ده سال هجرت، هیچ کس در این باره سؤالی نکرده و یا آن حضرت چیزی نفرموده باشد. این امر در صورتی که رسول خداسلم، تنها در نقش یک دعوتگر باقی می ماند، معقول می نمود؛ اما با توضیحاتی که گذشت، روشن شد که آن حضرت دولتی پدید آورد و خود در رأس این دولت به ایجاد تشکیلاتی در جهت اداره امور عمومی مردم پرداخت؛ در این صورت نمی توان چنان امری را پذیرفت.
آن چه که درباره مسائل سال آخر حیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گفته شده است، شامل مباحثی در دو قسمت می شود. یک قسمت مطالبی است درباره آن چه باید صورت می گرفت و مورد نظر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، قسمت دوم مطالبی است درباره آن چه در واقعیت صورت گرفته است. نقطه مشترک این مباحث، اقداماتی است که برای تبدیل حقیقت به واقعیت صورت گرفته است. طبعاً بخشی از مباحث قسمت اول مربوط به مباحث کلامی و احیانا تاریخی امامت است که در این جا نمی آوریم - هر چند در مباحث آتی برخی دیدگاه ها را توضیح خواهیم داد - اما آن مقدار از مباحث که روشنگر وضعیت شکل گیری دولت می شود در این جا خواهد آمد. ترکیب سیاسی جامعه مؤمنین در مدینه سال آخر حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، از این قرار بود: اکثریت از آن انصار بود که ساکنان بومی مدینه به شمار می آمدند؛ گروه اقلیت اما متنفذ، مهاجران بودند که برخی از مکه و تعدادی از نقاط دیگر به مدینه مهاجرت کرده و در آن سکونت گزیده بودند. در سال های نخست هجرت و تا زمان فتح مکه، ضرورت مبارزه بر ضد کفار، آنان را به یکدیگر پیوند داده بود، اما پس از فتح مکه و گسترش اسلام در میان قبایل و طبعاً رفع خطر از سوی کفار، جامعه جدید متوجه مسائل درونی خود گردید، این مسائل تا اندازه ای مربوط به رقابت ساکنان قدیمی شهر با مهاجران از راه رسیده بود.
زمانی که غنایم حنین تقسیم می شد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را به تازه مسلمانان غیر مدنی داد، صدای اعتراض انصار بلند شد و فقط با سخنان دلنشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که خود را متعلق به انصار دانست، آرام گرفتند.(2998) به طور قطع، هم گروه انصار و هم مهاجران، نگران وضعیت خود، پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده اند. این نگرانی تا بدانجا بود که انصار بلافاصله پس از شنیدن خبر رحلت، دست به تشکیل سقیفه زدند. این دستپاچگی بر زمینه ای پیشین مبتنی بوده است. انصار خود نیز مسائلی داشتند که عمده ترین آن ها، رقابت های سنتی اوس و خزرج بود. حتی در میان خود خزرجیان، در بین عموزاده ها، رقابت هایی وجود داشت که مانع از اتحاد و یکپارچگی آنان می شد.
در این سوی، مهاجران و یا به عبارت بهتر ساکنان غیر مدنی مدینه، عبارت از قریش و جمعیت زیادی از سایر قبایل عرب بود. در این میان، قریش به لحاظ سوابق تسلط و بستگی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) موقعیتی برتر داشت جز آن که قریش در طول سال های بعثت و هجرت، دچار تشتت شده بود. حتی پیش از آن که اسلام در میان قریش سبب اختلاف و چندگانگی شود. میان بنی هاشم و بنی امیه رقابت هایی وجود داشت. پیدایی نبوت در میان بنی هاشم، نه تنها بنی امیه بلکه سایر تیره های مهم قریشی مکه را نیز به حسادت واداشت.
این حسادت تا به حدی بود که رسماً به نبوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اعتراض کرده و کسان دیگری را مستحق نبوت می دانستند.(2999) این ها مسایل پیشین بود که قریش، یا به تعبیری اکثریت قریش، و یا حتی به تعبیر بهتر بنی امیه و برخی از همپیمانان آن مثل بنی مخزوم را، در برابر اسلام قرار داد. اینان که نماینده شان - پس از کشته شدن سران آن ها در بدر - ابوسفیان بود، هنگام فتح مکه ایمان آوردند و روشن بود که فقط مصالح وقت بود که آنان را به پذیرش اسلام وادار کرده بود. این دسته را طلقا می نامیدند؛ این نامی بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای آنان برگزیده بود.
این بخشی از نیروی قریش بود که موقعیتی در سال آخر حیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نداشت. اما جز آنان، بسیاری از قریش ایمان آورده بودند، که عثمان بن عفان اموی نیز در شمار آنان بود، آنها از مسلمانان عهد بعثت به شمار می آمدند. در شمار این افراد باید از ابوبکر و عمر، از دو تیره قریشی بنی تمیم و بنی عدی، یاد کرد. در جمع مهاجران، بنی هاشم هنوز مغضوب همه جناح های قریش بودند. دلیل این امر افزون بر سوابق تاریخی پیش از اسلام، آن بود که در طی بدر و احد، شمار فراوانی از افراد خاندان های مزبور به دست علی بن ابی طالب (علیه السلام) و حمزه به قتل رسیده بودند. این ممکن نیست که بپذیریم این امر، واکنشی در افراد وابسته به آن ها - با توجه به پیوندهای مستحکم قبیله ای و خاندانی - ایجاد نکرده باشد. زمانی در عهد خلافت عثمان، وی به امام علی (علیه السلام) می گفت: اگر قریش تو را دوست نمی دارند گناه من چیست؟ تو کسان زیادی از آنان را به قتل رسانده ای که چهره شان چونان طلا می درخشید.(3000) فاطمه - سلام الله علیها - نیز مشکل را در شمشیر علی (علیه السلام) جستجو کرده و دلیل نگرانی قریش را رفتار امام در برخورد با کفار، در جنگهای دوران پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می دید.(3001)
خشم قریش از بنی هاشم در سال آخر حیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در روایتی از عباس بن عبدالمطلب نیز نمایان است. او به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: قریش وقتی به هم می رسند با بشاشت با یکدیگر برخورد می کنند، اما وقتی با ما برخورد می کنند، چهره هایی را می بینیم که آن ها را نمی شناسیم! رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: به خدایی که جان محمد در دست اوست، ایمان در دل شخصی وارد نمی شود مگر آن که شما را به خاطر خدا و رسول دوست بدارد.(3002) شرایط چنان بود که بنی هاشم به دلایل مذکور مشکلاتی داشتند، آن مقدار که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ترس اظهار فرمان الهی را درباره امامت علی (علیه السلام) داشت. قریش مخالف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی بنی امیه و همپیمانانش، به دلیل مخالفت های چند ساله زمینه ای نداشتند، بدین ترتیب جناح میانه رو قریش، با استفاده از مجموع رقابت ها و اختلافات، و با زمینه سازیهای خاص خود، قدرت سیاسی را به دست آورد.
مناسب می نماید تا بر چند رخداد مهم که در ماه های آخر حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اتفاق افتاده مروری داشته باشیم. نخستین رخداد واقعه غدیر است که تاکنون مطالب فراوانی درباره آن گفته شده است. متن واقعه، مورد قبول اکثریت محدثان و مورخان اسلامی است. حتی مورخانی چون طبری که در تاریخ کبیر خود یادی از این رخداد نکرده، بعدها کتابی مستقل تحت عنوان طرق حدیث ولایت نوشته که متأسفانه اکنون در دسترس ما قرار ندارد، گرچه تا قرن هشتم در دست برخی از عالمان بوده است.(3003) باید گفت برخی از اهل حدیث سبب عدم ذکر این حدیث در کتبی شده که صحیح بخاری و مسلم نام گرفته، این در حالی است که در این دو کتاب، ده ها حدیث وجود دارد که فقط یک صحابی آن ها را نقل کرده است با آن که ده ها صحابی حدیث غدیر را نقل کرده اند(3004) یادی از آن در این دو کتاب نشده است. بر اساس آن چه در شأن نزول آیه یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک... در آیه 67 سوره مائده آمده، خداوند دستور داد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) امام علی (علیه السلام) را جانشین خود گرداند.(3005) از لحن آیه بر می آید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از اعلام آن هراس داشته است: والله یعصمک من النَّاسِ. این هراس، در مراحل بعدی در قالب آن چه رخ داد خود را نشان داد. پس از آن که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ولایت علی (علیه السلام) را اعلام کرد، تمامی حاضران با آن حضرت بیعت کردند. جالب است که طبری در کتاب خود، حدیث غدیر را از عمر بن خطاب نیز روایت کرده و ابن کثیر نقل مذکور را از کتاب طبری (به نقل از جزء اول کتاب الولایة او) آورده است.
دومین حادثه ای که در دو ماه پایان زندگی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) رخ داد روایت معروف به واقعه یوم الخمیس یعنی رخداد روز پنجشنبه است. این رخداد را همه مورخان و محدثان روایت کرده اند و از جمله بخاری در چند جای کتاب صحیح خود از جمله در کتاب العلم و باب قول المریض: قوموا عنی... آورده است.(3006) روایت از این قرار است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: کتاب و دواتی برایم بیاورید تا چیزی بنگارم که پس از من گمراه نشوید.
در این میان عمر برخاست و گفت: آن مرد گرفتار تب شده [و هذیان می گوید]؛ کتاب خدا ما را کفایت می کند.(3007) با توجه به نقش حساس خلیفه در رخدادهای آغاز خلافت، چنین مخالفتی نباید مورد بی توجهی قرار گیرد. پس از این مخالفت، رسول خدا له علیه و آله و سلم فرمود: برخیزید و بروید که نباید در حضور پیامبری ندای اختلاف برخیزد.
بنا به نقل بخاری و ابن سعد، ابن عباس در حالی که اشک چونان سیل بر گونه هایش جاری بود، می گفت: تمامی مصیبت و بدبختی همان است که با اختلاف و شلوغ کاری خود مانع از نوشتن کتاب، توسط رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شدند و گفتند: که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هذیان می گوید.(3008)
ابن ابی الحدید به نقل از کتاب تاریخ بغداد اثر احمد بن ابی طاهر طیفور به طور مسند چنین نقل می کند که ابن عباس گفت: زمانی در آغاز خلافت عمر بر وی وارد شدم. او به خوردن خرما مشغول بود و مرا دعوت به خوردن کرد و من خرمایی برداشته خوردم. از من پرسید: عبدالله! از کجا می آیی؟ گفتم: از مسجد. گفت: پسرعمت را چگونه ترک کردی؟ من گمان کردم مقصودش عبدالله بن جعفر است. اما او گفت: که مقصودش عظیم اهل البیت است. من گفتم که مشغول آبیاری نخل های بنی فلان نخل های بنی فلان بود و در همان حال قرآن می خواند. پرسید: آیا در سر او هنوز درباره خلافت اندیشه ای هست؟ گفتم: آری. گفت: آیا بر این باور است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را منصوب کرده؟ گفتم: آری، به علاوه من از پدرم [عباس ] در این باره پرسیدم، او نیز تایید کرد. عمر گفت: آری از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درباره وی مطالبی بود که حجت نتواند بود. آن حضرت در هنگام بیماری، سر آن داشت تا به اسم او تصریح کند، اما من به خاطر اسلام از این کار ممانعت کردم. زیرا هیچ گاه قریش بر او اجتماع نمی کردند و اگر او بر سر کار می آمد عرب از سراسر نقاط به مخالفت با او می پرداخت. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از تصمیم درونی من آگاه شد و از این کار خودداری کرد.(3009)
به طور قطع، عمر از همان واقعه یوم الخمیس حکایت می کند. می دانیم که رسول خداسلم به دلیل آن که نمی خواست در حضور او نزاعی واقع شود از تصریح به نام علی علیه السلام خودداری کرد. در مورد درخواست قریش، باید گفت مخالفت با امام فراوان بوده اما این، دلیل بر انکار نص رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود بلکه با حمایت از امام، ممکن بود که مخالفت ها را از بین برد. از این نقل بر می اید که خلیفه، دستور رسول خدا له علیه و آله و سلم را تصمیمی خلاف مصلحت و طبعاً غیر قابل اطاعت تلقی می کرده است. این امر با بسیاری از مطالبی که درباره خلیفه گفته شده سازگاری دارد. در واقع نشانی است بر درستی این امر که او در موارد متعدد، اوامر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را واجب الاطاعة تلقی نمی کرده است. خلیفه در جای دیگری نیز در برابر این سؤال که چرا با علی (علیه السلام) چنین برخوردی شده، مسأله کم سنی و دوستی علی نسبت به بنی عبدالمطلب را بهانه کرد.(3010) بعدها توضیحات بیشتری در این باره خواهیم داشت.
ابوجعفر نقیب، استاد ابن ابی الحدید، بر این باور است که صحابه [به نظر ما باید گفت در رأس آنان عمر و ابوبکر] خلافت را همچون نماز و روزه از معارف دینی نمی دانسته و پیروی از نص رسول الله را در این موارد در صورت تشخیص عدم مصلحت در اطاعت از آن ها لازم نمی دیدند. او می افزاید که صحابه متفقاً بسیاری از نصوص رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را با توجه به مصلحتی که تشخیص می دادند ترک کردند.(3011)
باید توجه داشت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ماه های آخر، چندین بار نسبت به حفظ اهل بیت در کنار قرآن توصیه کرده بودند [حدیث ثقلین ] که ابن سعد آن را روایت کرده است.(3012) رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از بازگشت از غزوه طائف نیز مردم را جمع کرد و درباره اهل بیت خود سفارشات لازم را نمود.(3013) سومین رخداد، تصمیم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به اعزام سپاه اسامه به سمت موته در بازگشت از حجة الوداع در سال دهم هجرت، است. اعزام این سپاه درست در هنگام آغاز بیماری رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، و آغاز مخالفت های مدعیان نبوت همچون طلحه در میان قوم بنی اسد، مسلیمه در بنی حنیفه و اسود عنسی در یمن و سجاح در بنی تمیم بود.
در این جا ما صرفاً اشارتی به این رخداد خواهیم داشت. فرمانده سپاه، جوانی بود که هفده تا بیست سال سن داشت در حالی که سپاه او مرکب از قدیمی ترین صحابه تا جدیدترین آنان بود. به روایت ابن سعد، تمامی صحابه نخستین و انصار، آماده برای اعزام شدند که در میان آنان ابوبکر، عمر و ابوعبیده جراح بودند [او هیچ نامی از امام علی (علیه السلام) به میان نیاورده و دیگر مورخان نیز] وی می افزاید گروهی به کمی سن اسامه اعتراض کردند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خشمگین شد و فرمود: که او لیاقت امیری لشکر را دارد. تجهیز این سپاه در 26 صفر یعنی چند روز قبل از وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. پیامبر در حالی که در شدت بیماری بود می فرمود: انفذوا جیش اسامه.(3014) با این حال آنان از رفتن سستی کردند تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت کرد. در این که سران صحابه از جمله دو خلیفه نخست در سپاه بوده اند هیچ تردیدی وجود ندارد.(3015) معترض به سن اسامه، کسی جز عمر نمی توانست باشد؛ زیرا حتی پس از آن که ابوبکر خلیفه شد و سپاه اسامه را اعزام کرد، عمر نسبت به سن اسامه و فرماندهی او معترض بود؛(3016) گر چه او این مطلب را از قول انصار نقل می کرد. در کلمات امیرمؤمنان (علیه السلام) آمده است که: هدف از اعزام این سپاه، تثبیت ولایت آن حضرت بوده است.(3017)
رخداد دیگر این ایام، درست در لحظه درگذشت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، انکار رحلت آن بزرگوار از سوی خلیفه دوم بود. وقتی خبر رحلت منتشر شد، او شمشیر از نیام بر کشیده و گفت: اگر کسی ادعای مرگ او را داشته باشد، او را خواهد کشت.(3018) توجیه ابن ابی الحدید که یک سنی معتزلی است، این است که او قصد جلوگیری از آشوب را داشته است.(3019) اما نوعاً اهل سنت بر این باورند که او معتقد بوده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فقط پس از مرگ تمامی اصحابش خواهد مرد.(3020) البته وقتی ابوبکر از راه رسید و آیه اءِنَّکَ میّت و انَّهم میِّتون را برای او خواند قانع شد!(3021)
در این جا نقل دیگری نیز مناسب می نماید که مربوط به نقش زنان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در تحولات سیاسی خلافت است. ابن عباس نقل می کند که رسول خدا[در بستر بیماری ] فرمود که به دنبال علی (علیه السلام) برستند. عایشه گفت چه می شد اگر ابوبکر را می خواستی؟ حفصه گفت: چه میش اگر عمر را طلب می کردی؟ همه جمع شدند.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: مطلبی نیست، بروید، اگر خواستم در پی شما خواهم فرستاد.(3022)
ماجرای دیگر روایت نماز خواندن ابوبکر به جای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد است؛ روایتی که اهل سنت فراوان نقل کرده اند و ما در جای دیگر بررسی کوتاهی درباره آن کرده ایم.(3023) همین اندازه اشاره کنیم که امیرمؤمنان (علیه السلام) بر این باوربود که عایشه به ظاهر از طرف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفته بود که ابوبکر به جای او نماز بخواند، این نکته ای است که امام علی (علیه السلام) بارها به دوستان خود گفته بود.(3024) به علاوه می دانیم که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) با حال ناتوان به مسجد آمد و جلوتر از ابوبکر ایستاد. برای توجیه این امر گفتند: ابوبکر به رسول خداسلم اقتداء کرد و مردم به ابوبکر! شافعی نیز بر این باور بود که فقط یک نماز چنین بوده(3025) و با توضیحات فوق آشکار است که مسأله به کجا می انجامد. دکتر احمد محمد صبحی تصریح می کند که قصه نماز خواندن ابوبکر و استناد به آن برای خلافت وی، ساخته دوره ای متأخر است که کسانی از طرفداران ابوبکر، خواسته اند نصی برای خلافت ابوبکر دست و پا کنند.(3026)
مجموع این رخدادها، آشفتگی اوضاع سیاسی را در ارتباط با مسأله جانشینی نشان می دهد. تردیدی وجود ندارد که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، علی را در غدیر تعیین کرد و نص بر امامت او را از سوی خدای تبارک و تعالی اعلام نمود جز آن که تلاش آن حضرت به ثمر نرسید و فعالیت دیگران مانع از اجرای نص شد.(3027) از مجموع آن چه از مباحث گذشته، از آغاز تا کنون، به دست می آید می توان چند نکته را به اختصار مورد توجه قرار داد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در درجه نخست وظیفه رسالت داشته و پس از آن که کار رسالت را سر و سامان داده، تمامی مسلمانان را در مدینه مجتمع کرد و یک دولت اسلامی پدید آورد. این دولت اسلامی با یک معاهده عمومی که بر پایه مفهوم امت بنا شده و برگرفته از تعالیم فکری و فقهی دینی اسلام بود، به صورت منسجم کارش را آغاز کرد.
هجرت و جهاد پایه های حکومت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در جامعه مستحکم کرده و به تدریج با نزول آیات فقهی که ضوابط رفتارهای فردی و اجتماعی بود، چارچوبه نظام سیاسی و اجتماعی مدینه مشخص گردید. رکن اصلی این دولت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده و آن حضرت در جنگ، صلح، مسائل مالی و حل و فصل دعاوی، مطاع امت اسلامی بود.
پایه اصلی این مطاع بودن، آیات متعددی بود که از مردم خواسته بود تا از آن حضرت متابعت کنند. در این آیات هیچ قیدی - جز آن که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواسته شده بود تا بر وفق آیات الهی حکم کند - مطرح نشده بود. از مردم به دلیل بیعت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ستایش شده و به آنان گوشزد شده بود تا در برابر بیعت و عهد و پیمان خود، خود را مسئول بشناسند و بدانند که در برابر خدا باید پاسخگو باشند.
سؤال مهم این است که دولت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چگونه دولتی بود؟ و آیا این الگو قابل تکرار است یا نه؟ پاسخ این سؤال ها البته ساده نیست. اگر حکومت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ترکیبی از نص و بیعت باشد - گر چه در اصل، نص مشروعیت آور است و بیعت، تضمین مردم برای فرمانبری؛ که اگر چنین تضمینی ندهند مشکل اجرایی و به اصطلاح کارآمدی دارد - می توان آن را همان نظریه امامت شیعی دانست که مهم ترین تکیه گاهش نص الهی است. شیعه امامی چنین باور دارد و بدین ترتیب آن را درباره امامان اثناعشر علیهم السلام الگوی قابل تکرار می داند. اعتقاد به نص در مشروعیت حاکم، به صورت خاص در هیچ یک از نظریه های معمول و شناخته شده در تفکر سیاسی غرب مطرح نشده است، گر چه به صورت عام تحت عنوان تئوکراسی، حکومت خدا بر مردم، از آن بحث شده است.
با این حال باید توجه داشت که خلافت مورد نظر اهل سنت نیز به نام حکومت خدا بر مردم شناخته می شود. به واقع، حکومت تئوکراسی، حکومتی است که طالب اجرای احکام الهی بر مردم بوده و به طور عام خود را برگزیده خدا در حکومت بر مردم می داند.
قید دوم (اجرای احکام الهی)، مرحله دوم در تئوکراسی (پس از اصل حاکمیت قانون خدا بر مردم) به شمار آمده و مرحله سوم آن اعتقاد به نص صریح در مشروعیت حاکم است.
مردم تنها به دلیل آیه اطیعوا الله و اطیعو الرسول از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) متابعت می کردند. خلفا نیز خود را مصداق اولی الامر می دانستند، اما در این میان، تفاوت آشکاری وجود داشت و آن این که مصداق رسول، تنها محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، اما مصداق اولی الامر می توانست هر کسی باشد که زمام خلافت را در دست گرفته است، اما چگونه و از چه طریق؟
شیعه مصداق منحصر اولی الامر را که صاحبان امر از طرف خدا هستند، امامان اثناعشر علیهم السلام می داند و بس. در این صورت از دید نظری، فقط اعتقادی که الگوی حکومت دینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را قابل تکرار می داند، شیعه امامیه است.
تلاش برخی از اندیشمندان سنی برای تقویت این دیدگاه که مشروعیت خلفا و رسول خدا له علیه و آله و سلم یک خاستگاه (یعنی بیعت) داشته، قابل قبول به نظر نمی رسد. بیعت درباره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با توجه به کاربرد آن در دوره آن حضرت، به هیچ روی ابزار مشروعیت بخش نیست، بلکه وسیله ابزار وفاداری مردم به اسلام و اطاعت از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
جدای از اصل مشروعیت الهی دولت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، یک مسأله نیز مربوط به روش حکومتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
متأسفانه این دو جنبه در مواردی با یکدیگر خلط میشود. این که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مردم دار بود و از نظرات و آرای مردم، در امر حکومت داری بهره می برد، به هیچ روی ربطی به جنبه نخست بحث که مسأله نص و مشروعیت حاصله از آن است، ندارد. اصولاً حکومت برای مردم است و ضرورت حفظ آنان در صحنه، شریک ساختن آنان در اداره امور است. همانگونه که کسانی به عنوان مدیران جامعه از میان مردم انتخاب شده و از قدرت آن ها برای سازماندهی نظام زندگی مردم استفاده می شود، باید از تعقل مردم نیز برای چنین کاری بهره برداری شود؛ این یک اصل قرآنی است که و امرهم شوری بینَهم، اما ربطی به مشروعیت ندارد. زیرا به یقین می دانیم که مشروعیت آن حضرت در گرو نصوص قرآنی است. در این قسمت می توان به شکل های مختلف، از قدرت فکری و اجرایی مردم بهره گرفت و در هر دوره، به تناسب محدوده زندگی اقتصادی و اجتماعی مردم، کارشان را به مشورت و رایزنی اداره کرد.

آخرین روزها

بی شبهه آخرین روزهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، همراه با نگرانی نسبت به وضعیت آینده مسلمانان بوده است. در عین حال، بخشی از مسائل حضرت نیز جنبه شخصی داشته و حتی به نوعی جنبه آموزشی برای مسلمانان برای رویارویی با مرگ و تبعات آن در رو در رو شدن با خداوند بود.
از نکاتی که درباره روزهای پایانی عمر حضرت نقل شده، رفتن ایشان، طبعاً بیش از پیش، برای زیارت بقیع بوده است. بسیاری از اصحاب وی که در طی این دوره ده سال شهید شده و یا در گذشته بودند، در بقیع مدفون بودند و حضرت مرتب برای زیارت قبور آن ها به بقیع می رفتند. افزون بر آن، نزدیکی به مرگ، بیش از گذشته، آن حضرت را به سوی بقیع می کشاند. خطاب آن حضرت به قبور اصحاب این بود: السلام علیکم دار قومٍ مؤمنین، انتم لنا فَرَط و انّا بِکُم لاحِقُونَ.(3028)
اندک اندک پیامبر، بیمار شد و آثار بیماری به صورت تب شدید در وی ظاهر گردید. تب پیامبر تا اندازه ای شدید بود که کسانی که دست به آن حضرت می گذاشتند، گرفتن بدن آن حضرت از شدت تب، قابل تحمل نبود.(3029) آن حضرت می فرمود که بیماری مؤمن، سبب بخشش گناهانش می شود. با این حال، نماز جماعت را ترک نمی کرد. زمانی هم که ابوبکر بدون اجازه برای نماز خواندن جلو ایستاد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پرده حجره را کنار زده و وقتی وضع را چنین دید، خود به مسجد آمد، جلو ایستاد و نماز جماعت را خواند.(3030) آخرین دعای حضرت در روزهای آخر این بود: اَلّلهُمَّ اغفرلی و ارحَمنِی و اَلحِقنی بالرّفیق.
در یکی از آخرین روزها، قدری دینار به دست حضرت رسید. مقداری را میان مردم تقسیم کرد. شش دینار بر جای مانده را به یکی از زنانش سپرد. اما خواب به چشمانش نیامد تا آن که از وی پرسید شش دینار کجاست. آن زن آورد و حضرت پنج دینار آن را میان پنج خانوار انصاری تقسیم کرد و از اطرافیان خواست دینار بر جای مانده را هم انفاق کنند. آن گاه فرمود: الان استَرحتُ.(3031) یک بار نیز دیدند که حضرت به سرعت به منزل می رود؛ درباره عجله حضرت پرسیدند. حضرت فرمود: طلایی نزد من بود، نخواستم بخوابم و نزدم بماند. دستور دادم تا آن را تقسیم کردند.(3032)
یکی دیگر از این مسائل، آن بود که کمترین بدهی، به تمام معانی آن، به کسی نداشته باشد. در این باره روایتی نیکو بر جای مانده است:
جابر بن عبدالله می گوید: وقتی سوره نصر نازل شد، رسول خدا به جبرئیل فرمود: در وجودم ندای مرگ می آید. جبرئیل گفت: و لَلآخِرةُ خَیرٌ لَکَ مِنَ الاولی و لَسَوف یُعطِیکَ رَبُّک فَتَرضی.(3033) در این وقت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به بلال دستور داد تا مردم را جمع کند. همه مهاجر و انصار اجتماع کردند. آن حضرت خطبه ای خواند که دلها را لرزاند و اشک مردم را جاری کرد. آن حضرت فرمود: من چگونه پیامبری بودم؟ گفتند: خداوند بهترین پاداش پیامبری را به تو بدهد. تو مانند پدر مهربان و برادر ناصح و مشفق بودی، رسالت الهی خود را ادا کردی و وحی او را ابلاغ نمودی و ما را با حکمت و موعظه نیکو به راه خدا دعوت کردی. خداوند بهترین پاداشی که به پیامبری می دهد، به تو بدهد. آن گاه حضرت روی به مردم کردند و فرمودند: شما را به خدای سوگند می دهم، هر کس از ناحیه من بر او ظلمی شده، برخیزد و تقاص کند. هیچ کس برنخاست. حضرت دوباره فرمود: باز کسی برنخاست. مرتبه سوم حضرت آن ها را سوگند داد. در این وقت پیری عکاشه نام از میان جمعیت برخاست، از مسلمانان گذشت تا برابر آن حضرت رسید و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، اگر نبود که یکی بعد از دیگری سوگند دادی من از جای بر نمی خاستم.
روزی من و تو در جنگی بودیم. وقتی خداوند پیروزمان کرد و پیامبرش را یاری داد، خواستی بازگردی. در این وقت شترت در کنار شتر من قرار گرفت. من از شترم پیاده شدم تا نزد تو آیم و رانت را ببوسم. شما شلاق را بلند کردید که بر پایم اصابت کرد. نمی دانم از روی عمد بود یا خواستی بر شترت بزنی! حضرت فرمود: ای عکاشه! به خدا پناه می برم از این که از روی عمد چنین کرده باشم. آن گاه بلال را صدا زدند و فرمودند: به منزل فاطمه برو و همان شلاق را بیاور. بلال در حالی که دستش را روی سر گذاشته و از مسجد بیرون می رفت، می گفت: این رسول خداست که می خواهد از نفسش تقاص کند. آن گاه در خانه فاطمه را زد و شلاق را خواست. فاطمه سلام الله علیها فرمود: پدرم امروز به شلاق چه کار دارد، امروز که روز حج و... نیست. بلال گفت: از کار پدرت خبر نداری. او می خواهد با دین و دنیا وداع کند. اکنون بر آن است تا از نفس خویش تقاص کشد. فاطمه سلام الله علیها گفت: ای بلال! چه کسی می خواهد تا از پدرم انتقام گیرد؟ بلال! حسن و حسین را بردار و آن ها را نزد آن مرد ببر تا از آن ها انتقام گیرد و اجازه نده که از رسول انتقام گیرد. بلال به مسجد در آمد و شلاق را به عکاشه داد... در این وقت حسن و حسین علیهماالسلام برخاستند و گفتند: ای عکاشه! می دانی که ما سبط رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هستیم و قصاص ما مانند قصاص رسول خداست. حضرت رو به آن ها کرده فرمودند: ای نور چشمانم بنشینید. بعد روی به پیرمرد کردند و فرمودند: بزن. عکاشه گفت: اما وقتی شما زدید، لباس من بالا بود. حضرت لباس خود را بالا گرفتند. در این وقت فریاد همه مسلمانان به آسمان رفت. عکاشه که شاهد بدن سفید پیامبر بود، نتوانست خود را نگاه دارد، خود را به شکم حضرت چسبانید و شروع به بوسه زدن کرد و گفت: پدر و مادرم فدای شما باد، چه کسی می تواند شما را قصاص کند. حضرت فرمودند: نه، یا می زنی یا عفو می کنی. او گفت: به امید بخشش خدا در قیامت عفو کردم. حضرت فرمودند: هر کس می خواهد رفیق مرا در بهشت ببیند، به این پیر بنگرد. مردم برخاستند پیشانی عکاشه را بوسیدند و گفتند: مرحبا بر تو که به بالاترین درجات که همانا رفاقت با پیامبر است رسیدی.(3034)
از وقایع دردناک دیگر این روزها، یکی هم ماجرای نوشته ای بود که آن حضرت بنای نوشتن آن را داشت، اما کسانی اجازه نوشتن آن را ندادند. ما در جای دیگری از این رخداد یاد کرده ایم. در ردیف همین ماجرا، مسأله فرستادن اسامه بود که سخت پیامبر را آزار داد، چرا که هر چه اصرار کردند که مهاجران و انصار همراه اسامه بروند، کسانی نرفتند و از رفتن دیگران هم ممانعت کردند.
نزدیک ترین فرد در این روزها به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فاطمه و علی علیهماالسلام بودند. حضرت شاهد گریه های سخت فاطمه سلام الله علیها بود. دخترش را صدا کرد. ابتدا چیزی در گوشش گفت که آن حضرت بر گریه اش افزود. پس از آن مطلبی گفت که خندید. وقتی در اینباره پرسش کردند، گفت: بار نخست از مرگش در این بیماری سخن گفت و مرتبه دوم از این که من نخستین کسی هستم که از خانواده به او ملحق می شوم.
از دیگر تأکیدهای حضرت در این روزها، سفارش انصار به مهاجران بود. طبیعی بود که مهاجران بر امور مسلط خواهند شد و انصار در شهر خود مظلوم خواهند ماند. حضرت در یکی از این روزها که قدری حالشان بهتر بود، غسل کرده، نماز خواندند و سپس خطبه ای خواندند و ضمن آن برای شهدای احد استغفار کردند. بعد از آن، توصیه انصار را کرده و خطاب به مهاجران فرمودند: شما رو به رشد دارید، اما انصار در وضعی که هستند باقی خواهند ماند. امروز اینان پشتوانه من هستند که به آن تکیه کرده ام. کریمشان را اکرام کنید و از خطاکارشان بگذرید. روایت ابوسعید خدری آن است که حضرت ابتدا سفارش اهل بیتش را کرد و سپس انصار را.(3035) با این حال، بیشترین وصیت حضرت در این روزها نسبت به نماز بود، نیز توصیه در حق کنیزان که در معرض انواع و اقسام ستم ها قرار داشتند. از امیرمؤمنان (علیه السلام) نقل شده است که آن حضرت آخرین لحظاتشان را در حالی که سرشان در دامن من بود سپری کردند و مرتب می فرمودند: الصّلاة الصّلاة.(3036)
در این که وفات رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز دوشنبه بوده، تمامی مصادر اتفاق نظر دارند. نیز گفته شده که آن حضرت را در سه شنبه یا چهارشنبه دفن کردند.(3037) بر اساس استقصای یکی از محققان درباره روز رحلت چند نظر وجود دارد.
نخست آن بیست و هشتم صفر است که در میان شیعیان شایع است، اما هیچ روایتی - ولو روایت ضعیف - برای این تاریخ وجود ندارد. البته شیخ مفید و شیخ طوسی این باور را دارند و پس از آن ها به پیروی از آن ها، این تاریخ پذیرفته شده است.
دوم، دوم ربیع الثانی که برخی از فقهای حجاز و مورخینی چون ابومخنف و زهری(3038) آن را مطرح کرده اند. احادیثی از امام باقر، صادق و رضا علیهم السلام درباره عقیده سوم در دست است.
سوم، دوازدهم ربیع الاول که مشهورترین نظر میان اهل سنت است و ابن اسحاق و واقدی و کلینی آن را روایت کرده اند. محقق مزبور بر این باور است که تاریخ بیست و هشتم صفر قابل قبول نبوده و سخن درست آن است که روز رحلت حضرت، دوم ربیع الاول سال یازدهم هجری است.(3039) اگر تاریخ دوازدهم ربیع الاول را برای ورود حضرت به مدینه در هنگام هجرت بپذیریم، آن حضرت، ده سال، ده روز کم، در مدینه بودند.
به هر روی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رحلت کردند. بعد از آن که کسانی در ثقیفه جمع شدند، به نقل ابن سعد، علی بن ابی طالب، فضل بن عباس و اسامة بن زید آن حضرت را شستشو داده و و علی بن ابی طالب حضرتش را در لباسش غسل داد، در حالی که زیر لب زمزمه می کرد: فداک ابی و امی، طبتَ میّتا و حیّاً.(3040) ابن سعد تصریح کرده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خود از علی (علیه السلام) خواسته بود تا او غسلش دهد.(3041) پس از آن حضرت را روی تختی نهادند و مردم دسته دسته می آمدند و بر آن حضرت نماز می خواندند. گفته شده که هیچ امامی برای خواندن نماز در کار نبوده است. ابتدا بنی هاشم و سپس مهاجران و انصار و سایر مردم آمدند و نماز گزاردند.
درباره محل دفن حضرت اختلاف نظر پیش آمد. قرار شد تا آن حضرت را در خانه خودش دفن کنند، خانه ای که بعدها عایشه مدعی آن شد و با استفاده از اقتداری که در دولت و دوست پدرش به دست آورد، ادعای مالکیت آن را کرد. به نظر می رسد که آن را در خانه خودش، بخشی که در میانه خانه حضرت زهرا سلام الله علیها و حجره ای که عایشه در آن ساکن بوده، دفن کرده اند.