تاریخ سیاسی اسلام جلد1 (سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم))

رسول جعفریان‏

سریه موته

واقدی از این رخداد با عنوان سریه موته یاد کرده، اما عنوانی که در طبقات آمده غزوه است. از آن جا که این اقدام نظامی توسط یک نیروی سه هزار نفری انجام شده، از حالت سریه که عمدتاً یک اقدام نظامی چریکی و محدود بوده، خارج شده است. موته اکنون به صورت شهری آباد در شرق کشور اردن هاشمی بوده و در یازده کیلومتری کرک می باشد. این منطقه در حوزه شامات قرار داشته و عملیات مزبور پس از آن چه درباره ذات اطلاح گفته شد، نخستین اقدام نظامی قاطع در آن نواحی بوده است.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تا پیش از حدیبیه، جز در یکی دو مورد محدود، نمی توانست مدینه را از نیروی نظامی تخلیه کرده و نیروهای خود را به مناطق دوردست اعزام کند. اما پس از حدیبیه، به سمت شمال حرکت کرد تا خیبر و وادی القری که در فاصله 160 کیلومتری بود آمد.
آن حضرت پس از غزوه خیبر بر آن بود تا به نقاط شمالی تر رفته و اسلام را در میان قبایل عربی آن نواحی منتشر شد. شام برای آن حضرت اهمیت فراوانی داشت و نه تنها موته که بعد از آن در جریان تبوک نیز برای نفوذ اسلام در شامات تلاش کرد. البته دلایل محدودی درباره اعزام سپاه موته نقل شده که نمی تواند دلیل اصلی فرستادن چنین سپاهی باشد. در این باره گفته شده که شرحبیل بن عمرو غسانی در منطقه موته راه را بر یکی از رسولان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بست. او حارث بن عمیر ازدی بود که نامه پیامبررا برای حاکم بصری می برد. شرحبیل دستور داد تا وی را بند کرده و گردنش را زدند. این تنها رسول پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که به شهادت رسید. پس از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمان داد تا سپاهی فراهم آمده بدان سوی حرکت کند. به دلیل این اقدام، سه هزار نفر از مسلمانان در جرف مدینه، لشکرگاه زده آماده اعزام شدند.(2763)
ابن اسحاق سخنی درباره علت برپایی غزوه موته نیاورده، و البته در المغازی، کتاب واقدی در همه جا جزئیات بیشتری به دست داده است. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سه تن را به امیری سپاه گماشت. به طوری که اگر هر کدام به شهادت رسیدند دیگری به جای او عهده دار فرماندهی شود. این سه تن عبارت بودند از: جعفر بن ابی طالب علیه السلام، زید بن حارثه و عبدالله بن رواحه. در این که آیا فرمانده اول جعفر بود یا زید اختلاف شده است. کتب اهل سنت زید بن حارثه را مقدم داشته اند، اما شیعه بر این باور بوده است که جعفر فرماندهی نخست سپاه مزبور را بر عهده داشته است.(2764)
ابن ابی الحدید با اشاره به عقیده شیعه می گوید: او در اشعاری که ابن اسحاق آورده شواهدی بر عقیده شیعه یافته است.(2765) یعقوبی نیز ابتدا گفته است که جعفر فرمانده اول بوده، پس از آن به قول دیگر نیز جعفر بر زید بوده آورده اند. استاد ما علامه مرتضی ضمن مقالی کوتاه شواهدی که درباره تقدم جعفر بر زید بوده آورده اند. از جمله آن ها روایت امام صادق (علیه السلام) است.(2766)
در نقلی از کتاب ابن سعد، یکی از شاهدان گفته است که نخست جعفر سلاح برگرفته و جنگید تا به شهادت رسید، پس از آن زید.(2767) از نظر تاریخی شعر حسان بن ثابت که ابن ابی الحدید به آن اشاره کرده، شاهد این نظریه است:
فلا یبعدن الله قتلی تتابعوا - منهم ذوالجناحین جعفر
و زید و عبدالله حیث تتابعوا - جمیعاً و اصحاب المنیة تخطر(2768)
در اشعار کعب بن مالک و شاعر دیگری که خود در موته بوده، از جعفر پیش از زید یاد شده است.(2769) سپاه موته در جمادی الاولی سال هشتم هجری با بدرقه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از ثنیة الوداع مدینه خارج شد و به سوی مقصد روانه گردید. رسول خدا له علیه و آله و سلم ضمن توصیه آنان به تقوای الهی، از ایشان خواست تا در برخورد با مشرکان، ابتدا آن ها را به پذیرش اسلام فرا خواند. اگر پذیرفتند از آنان بخوانند تا به مدینه هجرت کنند تا همانند سایر مهاجرین باشند، در غیر این صورت همچون اعراب مسلمانانند که اسلام را پذیرفتند، اما در سرزمین خود مانده اند. برای این قبیل افراد از فی ء و غنایم سهمی نخواهد بود مگر آن که در جهاد همراه مسلمانان باشند. اگر اسلام را نپذیرفتند، به قبول جزیه دعوتشان کنید و اگر آن را نپذیرفتند، با استعانت از خدا، با آن ها بجنگید. اگر به کسی امان دادید از ناحیه شخص خود، نه خدا و رسول، امان دهید، چرا که در صورت نقص امان که ذمه خود را کوچک می کنید، و این بهتر از آن است که ذمه خدا و رسول را تحقیر کنید. به افرادی که در صومعه ها زندگی می کنند آسیبی نرسانید، متعرض زنان، کودکان و پیران نشده به قطع هیچ گونه درخت و هدم هیچ خانه ای نپردازید.(2770)
دشمن از حرکت سپاه اسلام که در مقیاس نسبتا وسیعی، یعنی سه هزار نفر صورت گرفت، آگاهی یافت. مسلمانان چندی در وادی القری ماندند و پس از آن معان(2771) پیش رفتند. مسلمانان آگاهی یافتند که هرقل یک سپاه صدهزار نفری مرکب از قبایل عربی شام و رومی ها(2772) فراهم آورده با فرماندهی شخصی به نام مالک به سوی آنان اعزام کرده است.
این که خبر مزبور به ویژه آمار سپاه دشمن تا چه اندازه واقعیت دارد روشن نیست، اما به هر روی مسلمانان در جنگ مردد شدند. آنان تصمیم بر مکاتبه با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) داشتند که عبدالله بن رواحه یکی از سه فرمانده سپاه که شاعر و خطیبی بلیغ بود آنان را به نبرد با دشمن تشجیع کرد.(2773) جنگ آغاز شد و سه فرمانده مسلمانان در همان روز نخست جنگ با دشمن به شهادت رسیدند. مسلمانان که پس از شهادت عبدالله بن رواحه، احساس شکست کردند، روی به گریز نهادند.(2774) شبانگاه در حالی که خالد بن ولید - که چندی قبل مسلمان شده بود - فرماندهی را در دست گرفته و مسلمانان به مدینه بازگشتند.
تمام اخبار حکایت از آن دارد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بی اندازه برای جعفر که پس از پانزده سال تلاش و دوری به تازگی به مدینه آمده بود، به شدت ناراحت شدند(2775) و فرمودند: به جای دستانش که در این جنگ از دست داده، چونان فرشته ای در بهشت، با دو بال پرواز خواهد کرد، به همین دلیل جعفر را ذوالجناحین نامیدند.(2776) روشن نیست که چرا در این جنگ تنها هشت نفر - یا ده نفر - به شهادت رسیده و دیگران راه بازگشت در پیش گرفته به سوی مدینه آمدند. البته اگر آمار مربوط به سپاه دشمن صحیح باشد، آنان چاره ای جز بازگشت نداشته اند، گر چه باید گفت: اگر در آن روز جنگ تمام عیاری رخ داده و طی آن شکست نصیب مسلمانان شده، تعداد شهدای مسلمانان باید بسیار زیادتر باشد.
شهادت سه تن از چهره های برجسته اسلام داغی سخت بر قلب مسلمانان نهاد، صحابیان شاعر همچون حسان و کعب بن مالک، اشعار فراوانی در ستایش آنان به ویژه جعفر سرودند.(2777)
بعدها نیز که مسلمانان شام را به تصرف خویش در آوردند، قبور شهدای موته را آباد کرده و تا کنون به صورت یک زیارتگاه مورد علاقه مردم آن سامان بر جای مانده است.
پس از جنگ موته، سپاهی به فرماندهی عمرو بن عاص به سوی ذات السلاسل اعزام شد. درباره این منطقه آگاهی دقیقی در دست نیست،(2778) جز آن که گفته شده در نواحی تبوک و در حدود شامات بوده است. حمله مزبور برای دفع حمله قبیله قضاعه و بلیّ بود؛ علی رغم خبر مربوط به اجتماع آن ها که سبب شد سپاه دیگری به عنوان امداد به سپاه عمرو بن عاص ملحق شود، جز یک درگیری مختصر، حادثه مهمی روی نداد.(2779)
سریه دیگری به فرماندهی ابوقتاده انصاری به سوی منطقه حضره در نجد حرکت کرد. این سپاه پس از زدن ضربتی بر غطفانی ها و به دست آوردن غنایمی چند بازگشت.(2780)
سریه دیگری به فرماندهی ابوقتاده، به منطقه بطن اضم اعزام شد. ابن سعد می گوید: این حادثه پیش از آماده شدن برای فتح مکه بود و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قصدش آن بود تا چنین وانمود کند که قصد آن ناحیه را دارد.(2781) حادثه مهم این رویداد آن بود که عامر بن اضبط اشجعی از کنار مسلمانان رد شد و در شکل تحیت گفتن مسلمانان، بر آنان اسلام داد. سپاه از حمله به وی خودداری کرد، جز آن که یکی از مسلمانان به قصد غنیمت به بهانه نامسلمانی او، بر وی حمله کرد و او را کشت. پس از آن این آیه نازل شد:(2782) یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَتَبَیَّنُواْ وَ لاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَی إِلَیْکُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا فَعِندَ اللّهِ مَغَانِمُ کَثِیرَةٌ کَذَلِکَ کُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُواْ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا؛ ای کسانی که ایمان اورده اید، چون برای جهاد رهسپار شوید، نیک تفحص کنید. و به آن کس که بر شما سلام گوید، مگویید که مؤمن نیستی شما برخورداری از زندگی دنیا را می جویید و حال آن که غنیمت های بسیار نزد خداست، شما پیش از این چنان بودید، ولی خدا بر شما منت نهاد. پس تفحص کنید که خدا بر اعمالتان آگاه است.(2783)
شخصیت عرب جاهلی، شخصیتی غارتگر بود، خداوند بر آنان منت نهاد و به اسلام هدایتشان کرد. در این نگاه جدید رسالت آنان جهاد در راه خدا و اعتقاد به این اصل است که غنایم فراوان نزد خداست. با وجود این آیه، دور از انصاف است که کسی - مانند برخی مستشرقان - جنگ های صدر اسلام را به مانند غارتگری های اعراب جاهلی تصویر کند.

فتح مکه پایان قدرت سیاسی مشرکان در حجاز

پس از گذشت بیست و دو ماه از پیمان حدیبیه، با نقض عهدی که از سوی قریشیان صورت گرفت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مصمم شد تا کار مکه را یکسره کرده به حاکمیت سیاسی شرک پایان دهد. از پیش از اسلام، قبیله خزاعه پیمانی با عبدالمطلب داشت که پیوند آنان را با بنی هاشم مستحکم کرده(2784) و همانطور که گذشت، به همان دلیل، خزاعیان چشمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه و اطراف آن بودند. از سوی دیگر قبیله خزاعه با قبیله بنوبکر بن عبدمنات دشمنی داشت و پیش از آمدن اسلام نزاع هایی میان آنان بر پا بود. مطرح شدن مسأله اسلام، آنان را از توجه به درگیری هایشان باز داشت تا آن که پیمان حدیبیه پیش آمد.
گذشت که از جمله اصول معاهده مزبور، یکی آن بود که قبایل در بستن پیمان با هر یک از دو طرف یعنی قریش و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آزاد هستند. از آن جا که خزاعه سال های متمادی همپیمان بنی هاشم بود، پس از حدیبیه، پیمان سابق خویش را تجدید کرد. بنوبکر نیز پیمانی با قریش بست.
مفهوم روشن معاهده حدیبیه آن بود که اگر همپیمانان دو طرف با یکدیگر درگیر شدند، نباید قریش یا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به همپیمان خود کمک برساند، زیرا مفهوم آن این است که خود آنان با یکدیگر سرِ جنگ دارند. رسم جنگهای بین القبایلی چنین بود که همپیمانان در یک جبهه قرار می گرفتند. طبعاً در صورتی که قریش یا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در نزاع خزاعه و بنوبکر مداخله می کردند، این به معنای نقض معاهده صلح بود.
با آرام شدن اوضاع، طوایفی از بنوبکر بر آن شدند تا بر گروهی از خزاعه حمله برند. برخی قریشیان نیز علاوه بر فرستادن سلاح، به طور مخفیانه در شب و در حالی که نقاب بر چهره زده بودند در صحنه جنگ نیز حضور یافتند.(2785) گفته اند یکی از دلایل بروز فتنه آن بود که اَنَس بن زُنیم از بنوبکر، در شعری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را هجو کرد و نوجوانی از خزاعه به وی اعتراض کرد و انس نیز سرِ وی را شکست.(2786)
جنگ بنوبکر با خزاعه زمانی روی داد که خزاعه به هیچ وجه از آن آگاهی نداشت. پس از حمله دشمن، خزاعه روی به حرم نهاد، اما بنوبکر حرمت حرم را نیز رعایت نکردند و آن ها را دنبال کردند. خزاعه تا شهر مکه گریختند و به خانه بدیل بن ورقاء خزاعی رفتند.(2787) در این جنگ بیست و سه تن از خزاعه کشته شدند.(2788)
تبعات حادثه پیش آمده، برای سفیهان قریش قابل درک نبود، اما ابوسفیان که عقل قریش به حساب می آمد، دریافت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از این حادثه نخواهد گذشت. به یقین رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در پی چنین فرصتی بوده و پس از گذشت حدود دو سال از معاهده، گروش شمار کثیری از مردم به اسلام - که نمونه آن خالد بن ولید و عمرو بن عاص دو تن از چهره های برجسته قریش بودند - و از بین رفتن قدرت یهودیان، به راحتی می توانست مکه را در تصرف خویش در آورد. ابوسفیان مصمم شد تا پیش از رفتن خزاعه به مدینه، عازم آن شهر شده با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تجدید پیمان کرده، پیشاپیش آن حضرت را برای حرکت به سوی مکه منصرف سازد. قریش احتمال آن را می داد تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با خون بهای خزاعه را بگیرد یا آن که از قریش بخواهد تا دست از حمایت بنی نفاثه - طایفه ای از بنوبکر که جنگ با خزاعه به راه انداخت - بردارد، (در آن صورت خزاعه و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) به جنگ بنی نفاثه خواهند رفت)، یا آن که قریش اعلام کند پیمان حدیبیه را بر هم زده است. هر یک از پیشنهادات مخالفانی داشت، ابوسفیان بر آن شد تا از اساس همکاری های قریش را انکار کرده، و نهایت آن که با عذرخواهی پیمان حدیبیه را تجدید کند.(2789)
پیش از آن که ابوسفیان به مدینه برود، عمرو بن سالم خزاعی با یک گروه چهل نفری از سواران خزاعه به مدینه رفتند و از قریش شکایت کردند. عمرو در مسجد، در میان مسلمانان برخاست و با اجازه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اشعاری خواند که مضمون آن استغاثه از همپیمان دیرین خود و اشاره به وقایع شبیخون بنوبکر و قریش به خزاعه بود:
اءنّ قریشاً اخلفوک موعداً - و نقضوا میثاقک المؤکّداً
قریشیان در قرار خویش با تو تخلف کرده و میثاق تو را شکستند. او افزود: آن ها شبانگاه در منطقه وتیر (چاه آب خزاعه) بر ما شبیخون زدند، در حالی که شب زنده دار بودیم و در رکوع و سجود قرآن می خواندیم.(2790)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالی که گوشه لباده شان را جمع می کردند - و عایشه گوید: حضرت را غضبناک تر از آن رو ندیده بودم - فرمودند: خداوند مرا یاری نکند، اگر بنی کعب (از خزاعیان) را یاری ندهم.(2791) بدین ترتیب تصمیم خویش را برای جنگ با قریش گرفتند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) این نقض عهد قریش را خواست خداوند برای آن چه خودش مقرر فرموده، دانست. مقصود آن حضرت چیزی جز فتح مکه نبود.
ابوسفیان در راه، شماری از خزاعیان را دید و دریافت که خبر نقض عهد به رسول خدا له علیه و آله و سلم رسیده است. او به مدینه آمد و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست تا پیمان را تجدید کرده و استوار سازد.
حضرت فرمود: مگر حادثه ای رخ داده؟ ابوسفیان انکار کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ما بر پیمان خویش هستیم. در واقع رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حاضر به تجدید پیمان نشد.
در این میان آن چه جالب بود این که، ابوسفیان به خانه دخترش ام حبیبه که همسر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود رفت. ام حبیبه با اظهار این که، تو مشرک و نجس هستی اجازه نداد تا او بر فرش رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بنشیند. پس از آن ام حبیبه او را به خاطر بت پرستی نکوهش کرد. و ابوسفیان هنوز همان استدلال کهنه را داشت که آیا از دین پدرانم روی گردانم و دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بپذیرم؟(2792)
ابوسفیان نزد فاطمه سلام الله علیها رفت و از وی خواست تا او را پند دهد. حضرت فرمود: این کار تنها در اختیار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است. ابوسفیان گفت: یکی از پسرانت را بگو تا مرا در پناه خود گیرد. فاطمه سلام الله علیها فرمود: آن ها کودکند و نمی توانند چنین کنند. آن گاه نزد علی (علیه السلام) آمد و گفت: مرا میان مردم در حمایت خود گرفته و با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سخن بگو تا بر مدت پیمان بیفزاید. امام فرمود: وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر کاری مصمم شد، هیچ کس نمی تواند درباره آن، سخنی با وی بگوید. چاره تو در آن است که خودت در جمع مردم برخیزی و درخواست حمایت کنی، گر چه می دانم این اقدام نیز سودمند نخواهد بود.
ابوسفیان میان مردم برخاست و گفت: من در خواست حمایت کرده و تصور نمیکنم محمد له علیه و آله و سلم مرا زبون سازد. او سپس به نزد سعد بن عباده آمده و روابط خود و آن ها در پیش از اسلام یاد آور شد و از او خواست تا به عنوان نماینده مردم مدینه و از طرف آن ها بر مدت پیمان بیفزاید. سعد گفت: با حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ کس حمایت تو را عهده دار نخواهد شد.(2793) ابوسفیان بدون نتیجه به مکه بازگشت و قریش بدون آن که توان هر تصمیمی را داشته باشد، منتظر اخبار جدید که چیزی جز هجوم سپاه اسلام بود، ماند.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دستور داد تا مردم آماده حرکت شوند، اما مقصد خویش را آشکار نکرد. در ظاهر چند هدف برای این سفر قابل تصور بود: سفر به شام، طائف، هوازن و مکه! آن حضرت دستور داد تا راههای خروجی به مکه را نیز کنترل کرده، مانع رفتن افراد مشکوک شوند و علاوه، همانگونه که گذشت، سریه ای به سوی بطن اضم فرستاد تا چنین تصور شود که مقصد آن حضرت جایی جز مکه است.
حاطب بن ابی بلتعه که از قضا از بدریان بود، نامه ای برای قریش نوشت و خبر آمدن سپاه اسلام را به آنان گزارش داد. نامه مزبور که قرار بود توسط یک زن به مکه برده شود به دست مسلمانان افتاد. حاطب در برابر سؤال رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) که چرا چنین کرده، گفت که هنوز بر ایمان خویش باقی است و این کار را از روی ارتداد انجام نداده، جز آن که اهل و عیالش در مکه اند و او بدین وسیله خواسته است تا برای آن ها کاری کرده باشد. عمر طبق معمول این موارد، از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست تا اجازه دهد گردنش را بزند! اما آن حضرت نپذیرفت. گفته اند که خداوند این آیات را درباره او نازل کرد:(2794)
ای کسانی که ایمان آورده اید، دشمن من و دشمن خود را به دوستی اختیار مکنید. شما با آنان طرح دوستی می افکنید و حال آن که ایشان به سخن حقی که بر شما آمده است ایمان ندارند و بدان سبب که به خدا، پروردگار خویش ایمان آورده بودید، پیامبر و شما را بیرون راندند. اگر برای جهاد در راه من و طلب رضای من بیرون آمده اید، در نهان با آن ها دوستی مکنید و من به هر چه پنهان می دارید، یا آشکار می سازید آگاه ترم و هر که چنین کند از راه راست منحرف گشته است. اگر بر شما دست یابند، دشمنی می کنند و به آزارتان، دست و زبان می گشایند. و دوست دارند که شما نیز کافر گردید. شاید درباره توجیه حاطب برای اهل و عیالش آیه بعدی آمده باشد که: در روز قیامت نه خویشاوندان برایتان سود کنند نه فرزندانتان؛ جدایی می افکند و اعمالتان را می بیند.(2795)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به اعراب مسلمان بادیه نشین پیام دادند که اگر کسی به خدا و روز قیامت ایمان دارد ماه رمضان در مدینه باشد. آن ها حضرت نمایندگانی به قبایل مختلف فرستاد تا آنان را بسیج کنند. واقدی فهرست این افراد را به دست داده است.(2796) شمار مسلمانان که برای شناخت ترکیب اجتماعی جمعیت مدینه و دیگر امور مفید است، بدین ترتیب بود: مهاجرین هفتصد نفر؛ انصار چهار هزار نفر؛ مُزَینه هزار نفر؛ اسلم چهارصد نفر، جُهینه، هشتصد نفر؛ بنوکعب بن عمرو پانصد نفر و شماری دیگر.
مجموع سپاه مسلمانان شامل ده هزار نفر بود.(2797) زمانی مشرکان در احزاب ده هزار نفر را به جنگ مدینه آوردند و پس از رفتن آنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: از این پس ما به سراغ آنان خواهیم رفت. در فتح مکه، سپاه مسلمانان به همان اندازه بود جز آن که، مکه توان هیچگونه مقاومتی را نداشت.
سپاه اسلام تا منطقه مرّ الظهران در چند ده کیلومتری مکه پیش رفت در حالی که هنوز بر کسی، روشن نبود مقصد اصلی سپاه کجاست،(2798) هوازن، ثقیف یا قریش! کعب بن مالک در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اشعاری خواند و ضمن آن ها با یاد از آن که با شمشیر از تهامه و خیبر تمام شک ها را زدوده و پس از آن شمشیرها را آسوده گذاشته افزود: اکنون آماده ایم تا خیمه ها و سقف های ثقیف را از بن بر کنیم. او با این اشعار خواست تا از زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی بشنود، اما رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تنها لبخند زد و کعب چیزی به دست نیاورد.(2799) عیینه بن حصن فزاری از رؤسای عظفان که تا آن زمان بارها در برابر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) قرار گرفته بود، با شنیدن خبر حرکت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به مدینه آمد، اما وقتی به مدینه رسید، حضرت حرکت کرده بود. در راه به سپاه اسلام رسید و خواست تا مقصد حرکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را بداند، اما آن حضرت چیزی نفرمود.(2800)
سپاهیان اسلام تا منقطه قُدید در 120 کیلومتری مکه هیچگونه پرچمی در دست نداشتند و اساساً سپاه اسلام چهره یک ارتش را نداشت. از آن جا به بعد پرچم ها برافراشته شد و پرچم مهاجرین در دستان علی بن ابی طالب (علیه السلام) قرار گرفت.(2801) ابهام در مقصد سبب شد تا هوازن و ثقیف آماده دفاع از خویش شوند. آنان با یکدیگر در تماس بودند.(2802) در واقع، سه گروه قریش، ثقیف و هوازن تنها گروه های مشرک قابل توجهی بودند که در حجاز وجود داشتند. ضعیف ترین آن ها در آن شرایط قریش بود که جنگ بدر آنان را ساقط کرده و علی رغم پیروزی شان در احد، هرگز کمر راست نکردند. اکنون سران آنان و مشرکانی که سال ها با آن حضرت دشمنی کرده بودند، توان و انگیزه ای برای جنگ نداشتند.
ابوسفیان بن حارث نواده عبدالمطلب در کنار ابولهب، سخت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دشمنی کرده و به هجو اسلام و مسلمانان پرداخته بود. او در دشمنی خود تا آن جا پیش رفته بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خونش را هدر اعلام کرد. اینک که سپاه اسلام به مکه نزدیک می شد، نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفت و علی رغم بی توجهی آن حضرت به او تا جنگ حنین، می شد، نزد رسول خدارفت تا آن که در نهایت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از او راضی شد.(2803)
عباس بن عبدالمطلب گرچه دشمنی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نکرده و در روزهای شعب همراه سایر بنی هاشم با پیامبر بود، تا این زمان در مکه ماند و در مسیر حرکت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در جحفه به او ملحق شد.(2804) این خبر که او پیش از آن، پنهانی اسلام آورده قابل قبول نیست؛ زیرا هیچ مورخی نقلی در این باره که او به دستور رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن جا مانده باشد نیاورده است.
تا زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به مرالظهران رسید، قریش از مقصد سپاه اسلام که فتح مکه بود، آگاهی نداشت.(2805) رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آن جا دستور داد تا در نقاط بسیار زیادی آتش روشن کردند. ابوسفیان، حکیم بن حزام و بُدیل بن ورقاء که برای به دست آوردن خبر آمده بودند از دور با دیدن آتش وحشت کرده گمان کردند که قبیله هوازن قصد یورش به آنان را دارد. زمانی که ابوسفیان نزدیک تر شد، سپاه اسلام را دید و با عباس بن عبدالمطلب برخورد کرد (یا در پی او فرستاد، یا اسیرش کردند و بعداً عباس به فریادش رسید.) در آن هنگام عباس از او خواست تا اسلام را بپذیرد. عمر که در انجا ایستاده بود. طبق معمول، به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: گردن این دشمن خدا را بزنید. عباس به عمر گفت: اگر این شخص از بنی عدی بود چنین نمی گفتی!(2806)
ابوسفیان ابتدا شهادت به توحید داد، اما وقتی قرار شد تا به نبوت شهادت دهد، قدری تأمل کرد و گفت: هنوز در دلم چیزی وجود، تا فردا صبح مهلت دهید. صبح آن شب، صدای اذان برخاست، ابوسفیان پرسید: این چیست؟ گفتند: وقت نماز است. پرسید: در شبانه روز چه قدر باید نماز خواند، گفتند: پنج مرتبه، گفت: به خدا سوگند که زیاد است! پس از آن نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و به نبوت آن حضرت شهادت داد.
ابوسفیان که هنوز سراسر وجودش فرهنگ جاهلی بود، زبان به اعتراض گشود و گفت: چرا با مشتی اوباش به جنگ قوم و قبیله خود آمده ای؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: شما ستمکارتر و فاجر ترید، پیمانتان را شکستید و خزاعه را در حرم خدا کشتید. ابوسفیان گفت: بهتر نیست با هوازن که در خویشی دورترند بجنگی؟ حضرت فرمود: امید آن دارم که همه این امور با فتح مکه برایم حاصل شود.(2807) همانگونه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) انتظار داشت، فتح مکه می توانست حجاز را در تصرف اسلام در آورد حتی اگر مقاومت های مختصری از ناحیه برخی قبایل صورت گیرد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از عباس خواست تا ابوسفیان را در جایی نگاه دارد تا عظمت سپاه اسلام را ببیند، آن گاه تک تک قبایل از جلوی آن ها می گذشتند، عباس آنان را معرفی می کرد و ابوسفیان درباره هر یک چیزی می گفت: در نهایت رسول خدابا گروهی زیادی مهاجر و انصار از جلوی ابوسفیان گذشت و ابوسفیان گفت: تاکنون چنین سپاهی را ندیده و هیچ کس طاقت نبرد با این سپاه را ندارد؛ آن گاه به عباس گفت: سلطنت (ملوکیت) برادرزاده ات چه بزرگ شده است؛ عباس گفت: این سلطنت نیست، نبوت است.(2808)
پیش از این در برخورد مشرکان با اسلام اشاره کردیم که تحلیل سران قریش آن بود که بنی هاشم با ادعای نبوت قصد ایجاد سلطنت دارند. ابوسفیان تا این لحظه و شاید بعد از آن تا پایان عمر، هنوز همین نظر را داشت. به هر روی وی اظهار اسلام کرد و اشعاری در این باره سرود و از جمله گفت: کسی مرا هدایت کرد که من او را بدین سوی و آن سوی طرد کردم.(2809) مقصودش آن بود که من با او چه کردم و او با من چه کرد.
همانگونه که گذشت اسلام ابوسفیان پیش از ورود به مکه، به اصرار عباس صورت گرفت. عباس علاقمند بود تا ابوسفیان و سایر قریش به سرعت ایمان آوردند، چرا که تصور می کرد اگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به جنگ وارد مکه شود، قریش برای همیشه هلاک خواهد شد،(2810) به علاوه که تجارت مکه و از جمله عباس هم از بین خواهد رفت.
از سوی دیگر، سهیل بن عمرو و عکرمة بن ابی جهل مردم را به جنگ بر ضد رسول خداسلم فراخواندند. عده ای از قریش، بنی بکر و بنی هذیل دعوت آنان را اجابت کرده قسم یاد کردند که اجازه ندهند رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به زور وارد مکه شود.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در ذی طوی که اکنون در محدوده مکه قرار دارد توقف کردند، آن گاه سپاه خویش را تقسیم کرده و هر کدام را از ناحیه ای به درون مکه فرستادند. ورود سپاه تنها از ناحیه ای که فرماندهی آن را خالد بن ولید عهده دار بود با مقاومت روبرو شد. حاصل درگیری مسلمانان با مشرکان بیست و چهار کشته از قریش و یک تن از هذیل بود،(2811) بقایای آنان گریختند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: تا اعلام کنند، هر کس در خانه خویش مانده یا به مسجد رفته و یا به خانه ابوسفیان برود در امان باشد. این اقدام برای آن بود که جماعت مشرکان متلاشی شده و مقاومتی صورت نگیرد. ابوسفیان نیز با فریادهای خود مردم را به رفتن به خانه هایشان تحریک کرده و از آنان می خواست تا سلاح خویش را رها کنند. توان گفت که شکسته شدن مقاومت و شخصیت ابوسفیان پیش از فتح مکه، بیش از نیمی از قوای باقی مانده قریش را بر باد داد.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تنها خون چند زن و مرد مشرک را هدر اعلام کرد و از مسلمانان خواست که هر کجا آنان را دیدند - و او چسبیده به پرده کعبه بود - بشکند. این افراد عبارت از چند زن و مرد بودند: (از مردان) عکرمة بن ابی جهل (بخشوده شد)، هبار بن اسود (بخشوده شد)، عبدالله بن سعد بن ابی سرح (بخشوده شد)، که زمانی مسلمان و بعداً مرتد شده بود، مقیس بن صبابه لیثی (در فتح مکه کشته شد)، حویرث بن نقیذ،(2812) عبدالله بن هلال ادرمی؛ و وحشی قاتل حمزه (بخشوده شد)، حویرث بن الطلال خزاعی (به دست امام علی (علیه السلام) کشته شد).(2813)
از زنان: هند دختر عتبة بن ربیعه و همسر ابوسفیان (بخشوده شد)، ساره مولای عمرو بن هاشم، دو کنیز آوازه خوان با نام قریبه و قرینا (یکی کشته شد، دومی گریخت و بعد تأمین گرفت)(2814) که متعلق به ابواخطل نامی بودند.(2815) عبدالله بن اخطل نیز در شمار اینان بود. او در حالی که بر پرده های کعبه آویزان بود، کشته شد. او از مرتدان بود اشعاری در هجو اسلام می سرود و به کنیزانش می داد تا آن اشعار را به غنا بخوانند. در تمام سیره پیامبرسلم می توان شاهد بود که حضرت از نقش تبلیغاتچیان دشمن غفلت نکرده و در هر فرصتی که به دست آورده آنان را از میان برداشته است. بازی با احساسات مردم در تحریک آن ها بر ضد حق، از نظر آن حضرت، امری خطیر و غیرقابل بخشایش بوده است.
در فتح مکه فاطمه سلام الله علیها نیز حضور داشتند. وقتی ام هانی خواهر امام علی علیه السلام دو تن از مشرکان پلید را پناه داد، امام در خانه او قصد کشتن آن دو را کرد، اما ام هانی مانع شد. پس از آن برای گرفتن پناه نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می آمد که فاطمه زهرا سلام الله علیها را دید و از برخورد برادرش گله کرد. ام هانی می گوید: فاطمه سلام الله علیها از برادرم بر من سخت گیرتر بود و به من گفت: آیا تو هم مشرکان را پناه می دهی؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) درخواست ام هانی را پذیرفت و به احترام او فرمود: کسی را که تو پناه دهی من نیز پناه می دهم.(2816)
زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای نخستین بار به مسجد وارد شد، تکبیر می گفت و مسلمانان همراه آن حضرت تکبیر می گفتند. شماری از مشرکان نیز بر فراز کوه ها این صحنه را نظاره می کردند. آن حضرت طواف کرد، پس از آن به سراغ بت ها رفت. در آن زمان سیصد و شصت بت در کعبه بود که بزرگترین آن ها هبل بود. حضرت یک یک با چوبدستی خود بر آن ها زد و با خواندن آیه جَاءَ الحقُّ وَ زَهَقَ الباطِل(2817) آنان را بر زمین انداخت.(2818) آن حضرت پس از ورود به کعبه تصویرهایی که از ابراهیم علیه السلام و ملائکه و مریم بر دیواره های درون کعبه بود محو کردند.(2819)
به گزارش ابن ابی شیبه و حاکم نیشابوری، از امام علی (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: [در آن روز] رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا برداشت تا کنار کعبه برد، آن گاه فرمود: بنشین؛ من نشستم؛ آن حضرت بر شانه من قرار گرفت و فرمود: برخیز؛ زمانی که ضعف مرا در برخاستن دید فرمود: بنشین، من نشستم، آن حضرت از شانه من پایین آمد، خود نشست و فرمود: بر شانه من بالا برو؛ بر شانه آن حضرت قرار گرفتم و آن حضرت برخاست فرمود: بت بزرگ قریش را بینداز. آن بت از مسؤولیت ساخته شده و اطراف آن به میخهایی در زمین بسته شده بود. آن حضرت فرمود: تا آن را تکان داده بر زمین اندازم، و من چنین کردم!(2820) در نقلی آمده است که هر اثری که از شرک در مسجد بود آن را شسته و یا محو کردند.(2821) آن حضرت پس از طواف سر خویش را با آب زمزم شست. مسلمانانی که اطراف آن حضرت بودند، قطرات آبی که از سر آن حضرت می ریخت به قصد تبرک برداشته به خود می مالیدند.(2822)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطبه ای در مکه ایراد کرد و ضمن بیان نصایح اخلاقی چند، به ضمیمه برخی از احکام شرعی، بخش اصلی سخنان خود را به بیان تفاوت حقوق میان مردم پیش از اسلام و پس از آن اختصاص داد. آن حضرت یادآور شد که مردم باید گذشته را فراموش کرده و زندگی نوینی را آغاز کنند: هر ربایی که در جاهلیت معمول بوده [طبلهایی که ثروتمندان رباخوار داشته اند ]و هر خون و مالی که بر عهده داشتید، و همه افتخارات گذشته را زیر پایم گذاشتم، مگر مسأله پرده داری کعبه و سقایت حجاج. در برابر قتل خطایی باید دیه - که عبارت از صد ماده شتر که چهل عددش باردار باشد - پرداخته شود. خداوند کبر و نخوت جاهلی و تکبر به پدران را از بین برده است؛ همه شما فرزندان آدم هستید و آدم از خاک بود و برترین شما، باتقواترین شماست. حرمت مکه برای همیشه محفوظ است و جز یک ساعت برای من، برای هیچ کس حلال نشده و نخواهد شد. آن گاه پس از بیان چند حکم خانوادگی فرمودند: مسلمان برادر مسلمان است، و مسلمانان در برابر دیگران ید واحده هستند، خونشان باید محفوظ بماند. دور و نزدیک آنان برابرند و نیرومند و ناتوان در جنگ به تساوی غنیمت می گیرند.(2823) سپس شمار دیگری از احکام خانوادگی را نیز بیان کردند.
زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطبه را خواند، مسلمانی با نام ابوشاة از آن حضرت خواست تا آن چه را بیان فرموده برای او بنویسد. حضرت فرمودند: تا برای او نوشته شود.(2824) این خبر یکی از دلایل جواز نوشتن حدیث است که در صدر اسلام کسانی از نگاشتن آن منع کردند و اندکی بعد، دیگران، به نمایندگی از آن ها، احادیث مجعولی ارائه کردند که خود پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) اجازه نوشتن حدیث را نداده است!
هنگامی که بلال بر بام کعبه اذان گفت، قریش بر روی کوه ها و اندرون خانه ها صدای او را شنیدند و هر کدام با سخنی اظهار تاسف کردند. جویریه دختر ابوجهل گفت: به جانم سوگند! خدا نام محمد را برافراشت. ما به هر حال نماز می گزاریم، اما به هیچ روی کسانی که عزیزان ما را کشته اند، دوست نداریم.
حارث بن هشام گفت: ای کاش مرده بودم و چنین روزی را ندیده بودم! ابوسفیان نیز نزد آنان بود. او گفت: من چیزی نمی گویم، زیرا اگر سخنی بگویم همین ریگها محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را خبر خواهند کرد.(2825)
تجربه ثابت کرده بود که بسیاری از سخنان پنهانی منافقان و مشرکان در آیات قرآنی منعکس شده و افشا شده بود.
در آن روز، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جز مواردی که پیشتر برشمردیم - و کسانی از همان نیز بخشوده شدند - از همه مشرکان درگذشت. وحشی قاتل حمزه، هند، مثله کننده حمزه و عبدالله بن سعد بن ابی سرح مرتد (و این آخری به اصرار عثمان)(2826) نیز بخشوده شدند.
کسانی چون سهیل بن عمرو که در همه جنگ های قریش بر ضد مسلمانان حضور داشت و در حدیبیه بدترین برخوردها را با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) کرد، مورد عفو قرار گرفت. شعار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر مردم مکه آن بود که الاءِسلام یَجِبُ ما قبله(2827) به محض این که کسی اسلام را پذیرفت، از گذشته اش چشم پوشی می شود.
عنوان طلقا یا آزادشدگان، که اشاره به قریشیانی بود که در اصل اسیر پیامبر بودند، اشاره به منت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر آن ها در آزاد کردنشان داشت. این نام سوء پیشینه ای بود که همیشه در پرونده مشرکان لجوج مکه که در فتح این شهر یا سال بعد از آن مسلمان شدند باقی ماند.(2828) عنوان دیگر تعبیر مؤلّفة قلوبهم بود، کسانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای جلب دوستی شان، کمک مالی به آن ها کرد . این تعبیر نیز معرف شخصیت آنان بود.
هند همسر ابوسفیان از جمله کسانی بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ابتدا فرمان کشتنش را دادند، اما به هر روی، همراه زنان دیگر، نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و اظهار اسلام کرد.
بسیاری از مشرکان نیز به یمن، نجران و نقاط دیگر گریختند که به تدریج بازگشتند و اظهار اسلام کردند. یکی از فراریان می گوید: ما از ترس جان خویش گریختیم تا آن که به ما خبر دادند، تنها گفتن شهادتین باعث امنیت جانی و مالی شما می شود. آن گاه با بازگشتیم و اسلام آوردیم.(2829)
یکی از فراریان عکرمة بن ابی جهل بود که به یمن گریخت و پس از مدتی مسلمان شد. زمانی که عکرمة نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد پرسید: به چه چیزی دعوت می کنی؟ حضرت فرمود: نماز، زکات و... عکرمة گفت: ما دعوتَ الّا الی الحقّ و امر حسنٍ جمیلٍ؛ حضرت فرمودند: خدایا! همه دشمنی هایی که بر ضد من کرده ببخشای.(2830) در این میان حتی هبّار بن اسود نیز که هر بار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نامش را می شنید خشمگین می شد، و حتی در فتح مکه نیز از بخشودگان مستثنی شده بود، بخشوده شد.(2831)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از فتح مکه گروه هایی را به اطراف فرستاد تا بتهای برجای مانده قبایل را از بین ببرند. عمرو بن عاص با گروهی برای شکستن بت سواع که متعلق به هذیل بود، عازم آن دیار شد. پرده دار بت گفت: تو قادر به هدم بت نیستی! اما او بت و بیت خزائنه (محلی که ثروت بخشوده شده به بت در آن بوده) را خراب کرد. پرده دار که شاهد خورد شدن بت بوده و حادثه غیر منتظره ای را ندید گفت: اسلمت لِلّه.(2832) بتهای دیگر که به وسیله گروه های اعزامی خراب شدند، عبارت بودند از ذی الکفین بت طائفه عمرو بن حممه؛ بت منات در منطقه مشلّل. در تمام خانه های مکه نیز بتهایی وجود داشت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) اعلام کرد: هر کس به خدا و رسول ایمان آورده، اگر بتی در خانه دارد، آن را، بشکند یا بسوزاند.(2833)
بدین ترتیب قدرت سیاسی شرک شکسته شد و مکه پس از بیست سال مقاومت در برابر اسلام با سر پنجه تدبیر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) تحت حاکمیت اسلام در آمد بمصداق بارز این تدبیر در فتح بدون خونریزی بود، آن هم در حادثه ای بزرگ چون فتح مکه و میان دو دشمن که دشمنی شان بسیار کهنه و پرجراحت بود و حوادثی چون بدر و احد را پشت سر نهاده بود، و این آیت قرآن که گفته شده،(2834) در این باره نازل گشته این چنین به این ماجرا می پردازد: وَ هُوَ الَّذِی کفَّ ایدِیهم عَنکم و ایدِیکُم عَنهم بِبَطنِ مکَّة مِن بَعدِ أَن اَظفَرَکُم عَلَیهِم وَ کانَ اللهُ بِما تَعمَلُونَ بَصیراً، اوست که چون دربطن مکه پیروزیتان داد، دست آن ها را از شما و دست شما را از آن ها بازداشت و خدا به کارهایی که می کردید، آگاه بود.(2835)
خداوند با وجود دشمنی های مردم مکه، دلیل بازداشتن دست مسلمانان را از آن ها، این می داند که در میان مردم مکه، مسلمانانی بودند که ایمان خویش را کتمان می کردند و در صورت بروز جنگ ممکن بود آنان نیز از بین بروند و مسلمانان نادانسته مرتکب خطا شوند: ایشان همانهایند که کفر ورزیدند و شما را از مسجد الحرام بازداشتند و نگذاشتند که قربانی به قربانگاهش برسد. اگر مردان مسلمان و زنان مسلمانی که آن ها را نمی شناسید در میان آن ها نبودند، و بیم آن نبود که آن ها را زیر پای در نوردید و نادانسته مرتکب خطایی شوید، خدا دست شما را از آنان باز نمی داشت. و خدا هر که را بخواهد مشمول رحمت خود گرداند. اگر از یکدیگر جدا بودند، کافرانشان را به عذابی دردآور عذاب می کردیم.(2836)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در فتح مکه کسی را بر پذیرش اسلام مجبور نکرد و هر کس مسلمان شد به انتخاب خودش، آن را پذیرفت، گرچه بسیاری از مشرکان بدسابقه، برای بخشوده شدن گذشته شان و گرفتن امنیت مسلمان شدند. اما کسان زیادی تا سال نهم و اندکی پس از آن بر شرک خویش باقی بودند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مدتی که در مکه بود در خانه ای سکنی نکرد و در خیمه به سر برد. آن حضرت خیمه اش را در منطقه حجون زده و برای اقامه هر نماز عازم مسجدالحرام می شد.(2837) گویا خانه آن حضرت را عقیل، پس از هجرت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) تصاحب کرده بود و لذا وقتی از حضرت خواستند تا در خانه اش سکناگیرد، فرمود: مگر عقیل برای ما خانه ای گذاشته است؟
شاید یکی از دلایل عدم توقف آن حضرت در مکه و حتی سکونت در خانه ای از خانه های مکه، این بود که نمی خواست انصار توهم کنند که او آنان را ترک کرده است.
یک بار نیز به آنان فرمود: من به سوی خدا و شما هجرت کرده ام. حیات و مماتم، حیات و ممات شما است.(2838) در فتح مکه حدود دو هزار تن از مردم این شهر به لشکر اسلام پیوستند، گو این که همه آن ها مسلمان نبودند؛ اما روشن بود که به زودی مسلمان خواهند شد. اما به هر روی این اسلام ارزش اسلام آوردن پیش از فتح مکه را نداشت.
خداوند این مطلب را به صراحت بیان کرد: وَ مَا لَکُمْ أَلَّا تُنفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلِلَّهِ مِیرَاثُ السَّمَاوَاتِ وَالاَْرْضِ لَا یَسْتَوِی مِنکُم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قَاتَلَ أُوْلَئِکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِینَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَ قَاتَلُوا وَ کُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَی وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ، چرا در راه خدا انفاق نمی کنید و حال آن که از آن خداست میراث آسمان ها و زمین؟ از میان شما آنان که پیش از فتح [مکه ] انفاق کرده و به جنگ رفته، با آنان که بعد از فتح انفاق کرده اند و به جنگ رفته اند، برابر نیستند؛ مرتبه آنان فراتر است و خدا به همه وعده نیک می دهد و به هر کاری که می کنید آگاه است.(2839)
دلیل این برتری نیز روشن است. فتح مکه سبب شد تا نومسلمانان از یک امتیاز دیگر نیز بی بهره شوند و آن هجرت بود. پیش از این به تفصیل درباره این سخن رسول خداسلم که فرمود: لا هجرة بعد الفتح(2840) سخن گفته ایم.
فتح مکه آغاز رشد تصاعدی اسلام در جزیرة العرب بود. تصور تسلط رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مکه، برای اعراب ناممکن بود قریش با قدرت آن چنانی که حمایت قبایل زیادی را به همراه داشت شکست ناپذیر می نمود، به ویژه که عنوان قداست را نیز یدک کشیده خود را صاحب حرم می دید. پس خدا و خدایان باید از او دفاع کنند و البته نکردند. گفته شده است که اعراب در زمان فتح مکه می گفتند: ببینید! اگر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) بر قریش غلبه یافتند، راستگوست. راوی این سخن می گوید: زمانی که خبر فتح مکه به ما رسید همه قبایل اقدام به پذیرش اسلام کردند.(2841) زمانی که رسول خدا له علیه و آله و سلم از ذی الجوشن ضبابی خواست تا اسلام را بپذیرد، گفت: وقتی اسلام را خواهد پذیرفت که او بر کعبه پیروز شود.(2842) زمانی پیش از فتح مکه، طایفه بنی عدی برای پذیرش اسلام نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند. آنان گفتند: اگر با گروهی غیر قریش جنگ کنی، همراهیت می کنیم، اما با قریش جنگ نخواهیم کرد.(2843) مسعودی این واقعیت را با این عبارت روشن می گوید: زمانی که مکه فتح شد، عرب تسلیم اسلام شد.(2844) و در جای دیگر گفته شده است که: لا تذل العرب حتی یذل اهل مکة.(2845) فضاله نیز که در روزفتح مسلمان شد آن روز را روز نابودی شرک دانست و در شعری گفت! اگر در این روز بودی می دیدی که:
لرأیت دین الله اضحی و بیّنا - و الشرک یَغشی وجهه الاظلام (2846)
ابن اسحاق نیز در این باره توضیحاتی آورده است.(2847)
زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه بود، - بین پانزده تا بیست روز - خالد بن ولید را همراه گروهی به سوی قبیله بنی جذیمة فرستاد تا به اسلام دعوتشان کند. این قبیله در ناحیه یلملم سکونت داشتند. زمانی که آنان خالد را با جمعی از مسلمانان - سیصد و پنجاه نفر - دیدند به اتکای اسلام و اذان و مسجد خود آسوده خاطر بودند. خالد در برابر آنان ایستاد و پرسید: چرا سلاح در دست دارید؟ گفتند: برای دفاع از دین اسلام در برابر مخالفان و در نقلی دیگر: برای دفاع در برابر دشمنان خود.(2848)
پس از آن به دستور خالد سلاح را بر زمین گذاشتند، اما خالد آنان را اسیر کرد و برخی را به برخی دیگر بست. در آن لحظه میان مسلمانان اختلاف شد تا آن که در نیمه های شب منادی خالد فریاد زد: هرکس اسیر خویش را بکشد! کسانی از بنوسلیم که همراه خالد بودند اسیرانشان را کشتند، اما مهاجرین و انصار از فرمان او سرپیچی کردند.(2849) پس از آن که به مکه آمدند، عمر و عبدالرحمان بن عوف به خالد گفتند: تو به خاطر عمویت فاکه، که در جاهلیت به دست بنی جذیمه کشته شده، چنین کردی.(2850)
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز با شنیدن خبر، بر خالد خشم گرفت و صورتش را از او برگردانید.
خالد می گفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را برای جنگ فرستاده بود، در حالی که دروغ می گفت، زیرا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خود فرمود: من خالد را برای دعوت فرستادم نه جنگ.(2851) به علاوه افراد سریه همگی مسجد و اذان بنی خذیمه را دیده و شنیده بودند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: خدایا! من از آن چه خالد انجام داده به تو تبری می جویم.(2852)
در آن مجلس عمار به خالد تندی کرد و پس از آن خالد به عمار. حضرت فرمود: ساکت باش خالد! چیزی به عمار مگو، کسی که با او دشمن باشد با خدا دشمنی کرده و هر کسی که بر او غضب کند بر خدا غضب کرده است. پس از آن پولی تسلیم امام علی کردند تا نزد بنی جذیمه رفته، فدیه کشتگان آن ها را بپردازد(2853) و آنان را تسلی دهد.
اصولاً خالد روحیه نظامی گری داشت و فاقد شخصیت فکری و اخلاقی لازم بود. چهره واقعی او را باید در تحولات پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) جستجو کرد. اما پیش از آن یاد از این نکته هم بی ثمر نیست که خالد در جنگ حنین هم، پیرزنی را به قتل رساند که مورد اعتراض پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) واقع شد.(2854)

به سوی حنین

با فتح مکه از سه دشمن جدی (صلی الله علیه و آله و سلم) قریش که اصلی ترین آنها بود، شکست خورد. دو گروه دیگر، یکی طایفه هوازن بود که همزمان با شنیدن خبر حرکت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از مدینه خود را آماده کرده بود و دیگر طایفه ثقیف که در شهر طائف مستقر بود. این دو گروه پس از فتح مکه بنای سرکشی نهادند. بنابراین، قبل از آن که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مکه را ترک کند، می بایست شورش اینان را آرام می کرد.
رهبری هوازن در دست مالک بن عوف نصری بود که سی سال بیشتر نداشت و فردی متکبر بود.(2855) او بر خلاف توصیه پیران قبیله و علی رغم تخلف برخی طوایف هوازن، اقدام به تشکیل سپاهی در منطقه اوطاس کرد.(2856) وی دستور داد تا همه سپاهیان، زنان و کودکان و نیز شتران و گاوان و گوسفندان خود را به همراه بیاورند. دلیل او برای این اقدام آن بود تا همه بدانند که از جان و ناموس و مال خود دفاع می کنند.(2857) در این جنگ، قبیله ثقیف، نصر، جُشم، سعد بن بکر و گروهی از بنی هلال حضور داشتند.(2858) رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از نصب عتاب بن اسید به عنوان حاکم مکه(2859) به همراه دوازده نفر عازم حنین شد.
نخستین چیزی که جلب توجه کرد، کثرت سپاهیان اسلام بود. به نقل واقدی، ابن سعد و بلاذری، ابوبکر با نگاهی به فزونی جمعیت مسلمانان به پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: امروز از ناحیه قلت جمعیت شکست نمی خوریم. بلافاصله این آیه نازل شد: خدا شما را در بسیاری از جای ها کمک کرد و نیز در روز حنین، آن گاه که انبوهی لشگر شما را به شگفت آورده بود.(2860)
قاعدتاً آیه مزبور پس از جنگ نازل شده، اما ناظر به همان سخن ابوبکر و امثال اوست.(2861) شمار فراوانی از این مسلمانان، نو مسلمانانی بودند که طی دو سال پس از حدیبیه ایمان آورده بودند و طبعاً آشنایی با معارف دینی و عمق نگرش توحیدی نداشته و از لحاظ روحی نیز آمادگی کافی برای انجام رسالت دینی خود نداشتند. شاهد آن، واقعه ای است که در مسیر حنین پیش آمد.
یکی از مقدسات مشرکان در جاهلیت، درختی بود که آن را ذات انواط می نامیدند. دلیل نامگذاری آن به انواط این بود که مشرکان به دلیل قداستی که داشت، اسلحه خود را بر آن می آویختند و در اطراف آن اعتکاف می کردند.(2862) در روایت واقدی آمده است که مشرکان کنار این درخت قربانی می کردند و یک روز به اعتکاف می ماندند. در وقت حضور نزد آن، عبایشان را به کنار می نهادند و بدون عبا نزد آن می رفتند.(2863)
زمانی که مسلمانان در راه حنین بودند، درخت بزرگی پدیدار شد. راوی ماجرا می گوید: ما به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردیم: همانطور که برای مشرکان ذات انواط بود، برای ما نیز ذات انواطی قرار ده. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در برابر این درخواست دو بار تکبیر گفتند و فرمودند: سوگند به جانم که در کف اختیار اوست، چیزی گفتید که قوم موسی به او گفتند؛ آن گاه این آیه را تلاوت کردند: و بنی اسرائیل را از دریا گذراندیم. آن گاه بر قومی گذشتند که به پرستش بتهای خود دلبسته بودند؛ گفتند: ای موسی! همانطور که آن ها را خدایانی است برای ما هم خدایی قرار دهد [اجعل لنا الهاً لهم الهة] گفت: شما مردمی بی خرد هستید.(2864) این واقعه، جهالت مردم را نسبت به حقیقت توحید که پایه و اساس دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده، در میان اصحاب نشان می دهد. دما علی رغم تأکیدات گذشته بر تبرک، تأکید داریم که تبرک به آن چه مسأله ذات انواط است، انسان مسلمان به شرک نزدیک شده و از حقیقت توحید باز می ماند.
در غزوه حنین مردم مکه نیز همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند. آنان چندان علاقمند به پیروزی آن حضرت نبودند، بلکه برای دیدن نتیجه این جنگ و بهره مندی از غنایم، سپاه را همراهی می کردند.(2865) این مسأله مشکل مهمی برای سپاه بود. کافی بود تا شماری از اینان از صحنه نبرد بگریزند، در آن صورت تمام سپاه از هم متلاشی می شد.
سپاه هوازن به فرماندهی مالک بن عوف در وادی حنین - در فاصله سی کیلومتری مکه - مستقر شد. انس بن مالک یکی از راویان اخبار حنین می گوید: مردان هوازن جلو، و پشت سر آنان شتران و گوسفندان و زنان نیز سوار بر شتران بودند و از این طریق سیاهی لشکر بزرگی را تدارک دیده بودند. او میگوید: وادی حنین، منطقه پر شعب بود و تنگه های فراوانی داشت. گروه های مختلفی از هوازن در این شعب ها و تنگه ها پنهان شده بودند.
سپاه اسلام نیز مرتب و منظم حرکت می کردند. ناگهان از میان شعب های مزبور، حمله متحدی آغاز شد. طایفه بنی سلیم که لشکر مقدم بود و خالد فرماندهی آنان را بر عهده داشت،(2866) روی به فرار نهاد و دیگران به دنبال آنان گریختند. حمله مشرکان پیش از طلوع آفتاب در آخرین ساعات شب بوده است.
عباس بن عبدالمطلب می گوید: در آن لحظه تنها کسی را که من در کنار رسول خدادیدم ابوسفیان بن حارث بود که افسار قاطر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را در دست داشت.
او میگوید: زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دید همه در حال گریزند به من دستور داد تا آن ها را صدا بزنم. آن گاه فرمود بگو: ای گروه انصار، ای اصحاب سمره.(2867) در این لحظه آنان به سرعت بازگشتند، همانگونه که ماده شتران به سوی بچه خود می آیند.(2868) امید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نه به نو مسلمانان پس از حدیبیه بلکه به اصحاب شجره و انصار بود. در نقل فوق، عباس از دوستی و راستی انصار و مقاومتشان در جنگ ستایش می کند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خود نیز فریاد می زد: ای مردم! به سوی من آیید، من رسول خدا هستم، من محمد بن عبدالله هستم. اما کسی بر جای نماند.(2869) در نقل دیگری آمده است که همگی مسلمانان به جز اندکی شامل چند تن از مهاجر و انصار به هزیمت رفتند. بر جای ماندگان تنی چند از خاندان خود پیامبر همچون علی علیه السلام، عباس،(2870) ابوسفیان بن حارث و یکی دو سه نفر دیگر بودند.
ابن ابی شیبه از حکم بن عتیبه نقل می کند: زمانی که مردم در حنین گریختند جز چهار نفر، کسی با پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نماند، سه نفر از بنی هاشم و یک نفر جز این ها.(2871) در شعر عباس بن عبدالمطلب نیز آمده است که ما تنها نُه نفر بودیم که در کنار رسول خداسلم ماندیم و دیگران گریختند.(2872) حارثه بن نعمان به دستور رسول خدابه شمارش افرادی که گریخته بودند پرداخت! او می گوید به زحمت تخمین زدم که حدود یکصد نفر هستند؛ گفته اند که سی و سه تن از مهاجران و شصت و هفت نفر از مهاجران بوده اند.(2873) در این جا زمینه جعل اخبار وجود داشته است، چه همه دو طایفه کوشیده اند تا خود را از فراریان ندانند.
به هر روی پایداری تنی چند و بازگشت شماری از مهاجران و انصار و مقاومتشان، هوازن را به شکست کشانده، شماری از آنان به اسارت در آمدند. ام حارث که با شویش آمده بود، لجام شتر شوهر را سخت گرفته و به او می گفت: چرا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می گریزی؟ ام حارث می گوید: دیدم عمر از کنار ما در حال گریز است. گفتم: ای عمر! این چه حال است؟ عمر گفت: قضای الهی است!(2874)
پس از غلبه دشمن، برخی مسلمانان به قتل کودکان دست زدند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از این اقدام سخت نگران شدند. برخی مسلمانان گفتند: مگر اینان فرزندان مشرکین نیستند؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: حتی بهترین شما نیز اولاد مشرکان هستید (که اکنون مسلمان شده اید) آن گاه افزودند: هر کودکی بر فطرت تولد می یابد تا به تدریج زبان عربی فرا می گیرد و این پدر و مادر اویند که وی را مسیحی یا یهودی می کنند.(2875)
پیروزی آن ها در حنین پس از گریز مسلمانان، تنها با حمایت الهی صورت گرفت. این نکته ای است که خداوند آن را تأکید کرده و در اخبار تاریخی نیز آمده است. عامل عمده فرار حضور منافقان و کفار مکه بود که همراه سپاه آمده و مردم را تحریک به فرار می کردند. ابوسفیان در حال گریز مردم می گفت: فرار اینان تا کنار دریا ادامه خواهد داشت.
برادر مادری صفوان بن امیه نیز گفت: اکنون سحر باطل شد. اما صفوان او را توبیخ کرد، با این دلیل که اگر بناست کسی ارباب او باشد ترجیح می دهد که او اربابی قریشی باشد نه از هوازن.(2876)
به هر روی سپاه اسلام پیروز شد و زنی مسلمان ضمن شعری گفت:
غلبت خیلُ الله خیلَ اللّات - و الله احقّ بالثبات (2877)
گذشت که زنی نیز به دست خالد بن ولید کشته شد و به دنبال رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از کش تن کودکان، زنان و بردگان نهی فرمود.(2878) یک شاعر هوازنی بعد از آن که مسلمان شد. این اشعار را سرود: در روز حنین سپاه هوازن به گونه ای جنگید که هیچ کس اطراف رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نماند؛ پس از آن جبرئیل به کمک مسلمانان آمد و به دنبال آن عده ای از ما اسیر شد. اگر جبرئیل نیامده بود، شمشیرهای ما از ما دفاع می کردند.(2879) از طایفه ثقیف که همراه هوازی بودند هفتاد نفر کشته شدند،(2880) و دیگران به سوی طائف گریختند.
خداوند درباره نصرت خود به مسلمانان در آن روز، می فرماید: خدا شما را در بسیاری از جاها یاری کرد، و در روز حنین، آن گاه که انبوهی لشکرتان شما را به شگفت آورده بود ولی برای شما سودی نداشت و زمین با همه فراخیش بر شما تنگ شد و بازگشتید و به دشمن پشت کردید. آن گاه خدا آرامش خویش را بر پیامبرش و بر مؤمنان نازل کرد و لشکریانی که آن ها را نمی دیدند فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد، و این است کیفر کافران.(2881) بحیر بن زهیر در شعری گفت: اگر حمایت الهی نبود، مسلمانان شکست خورده بودند.(2882) بهترین اشعار در این غزوه اشعار عباس بن مرداس است که ابن اسحاق به تفصیل آن ها را آورده است.(2883)
از آن جا که مشرکان هوازن زنان و فرزندان و اموالشان را به همراه آورده بودند، پس از گریزشان، همه به تصاحب مسلمانان در آمد. غنایم مزبور و اسیران به جِعرانه فرستاده شد. تا بعداً میان مسلمانان تقسیم شود.