تاریخ سیاسی اسلام جلد1 (سیره رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم))

رسول جعفریان‏

آغاز اسلام

آغاز وحی

نخستین زمینه های حیات وحیانی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا آغاز شد، آن زمان که چهل سال از زندگی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گذشته بود. در باره کیفیت اقامت آن حضرت در غار حرا و پیشینه آن در جاهلیت، مطالب چندی در مآخذ تاریخی آمده که نیاز به بررسی و تأمل دارد. اصطلاحاً اقامت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا را تحنّث می گویند. در لغت، حنث به معنای گناه آمده و گفته اند که تحنث به معنای دوری از گناه و در معنای اثباتی خود، به معنای تعبد و عبودیت در درگاه خداوند است. این مفهوم در جاهلیت، برای حنفاء شناخته شده بوده(991) و از جمله این سخن حکیم بن حزام که او در جاهلیت در مسایلی چند تحنث می کرده، همچون صله رحم و دادن صدقه؛ بدین معناست که به وسیله این امور تقرب به خداوند پیدا می کرده است.(992) به هر روی کاربرد کلمه تحنث در تعبد، نوعی مجاز دانسته شده که بر خلاف معنای حقیقی آن - گناه - در اجتناب از گناه به کار رفته است.(993)
غار حرا بر روی کوهی با همین نام است که در فاصله دو فرسنگی شهر مکه، در ناحیه شمال شرق آن قرار گرفته(994) که به نام کوه نور نیز شناخته می شود. این کوه در شمار برخی از کوه های مقدس یاد شده است. محتمل است که این تقدس پیش از اسلام، حداقل برای حنفا شناخته شده بوده است. در حدیثی از انس آمده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: آن گاه که خداوند بر کوه طور تجلی کرد، از تجلی خدا سه کوه برخاست در کوه مکه حِرا، ثَبیر و ثَور و در مدینه، احد، وَرِقان و رَضوی.(995) گفته شده که از جمله منبع تأمین سنگ خانه خدا کعبه کوه حرا بوده است.(996) در نقل های دیگری نیز از کوه حرا در کنار کوه های مقدسی چون طور سینا و کوه جودی یاد شده است.(997) در متن مکتوبی که عبدالمطلب با قبیله خزاعه نوشته است که: تا وقتی که کوه حراء و ثبیر پابرجا هستند، ما با هم یکی خواهیم بود.(998) ابوطالب در شعری از سه کوه مقدس مکه چنین یاد کرده است:
و ثورٍ وَ مَن أرسی ثبیراً مکانه - و راقٍ لیرقی فِی حراء و نازل (999)
در این باره که آیا تحنث در غار حرا یک سنت مرسوم و جاری میان اعراب و یا قریش بوده، نمی توان اظهار نظر جدی کرد. پیشاپیش باید توجه داشت که غار حرا ظرفیت بیش از چند نفر را نداشته و آن گونه که در نقل ها آمده، سنت تحنث تنها در ماه رمضان بوده است. بدین ترتیب نمی توانسته سنت رایجی بوده باشد.
ابن عباس می گوید: که وقتی ماه رمضان فرا می رسید کسانی از قریش راهی حرا می شدند، یک ماه در آن جا اقامت می کردند و به فقیرانی که نزد آنان می آمدند، کمک می نمودند. این اقامت تا رؤیت هلال ماه شوال ادامه داشت. پس از آن به مسجد آمده، هفت بار طواف کرده و سپس به خانه می رفتند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز چنین می کرد.(1000) این امر مربوط به شمار اندکی از قریش بوده و همانگونه که گذشت به احتمال قوی، اختصاص به حنفا داشته است، به ویژه که گفته شده: عبدالمطلب بینان گذار این سنت بوده است.(1001) همچنین گفته شده است که: دیگر متألهان نیز پس از وی چنین می کرده اند، اما تنها از دو نفر یاد شده: یکی ورقة بن نوفل و دیگر ابوامیة بن مغیره.(1002)
در برابر این نقل ها، ابن حزم می گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به تنهایی به غار حرا می رفت و خداوند علاقه این کار را در دل او انداخته بود، هیچ کس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را به این کار دستور نداده و هیچ کس پیش از وی این کار را نکرده بود که وی به او تأسی جوید؛ این اقدامی بود که تنها خواست خداوند بود. آن حضرت شبها و روزهایی را در آن جا گذراند تا آن که وحی بر او نازل شد.(1003) آن چه قطعی است همین که تنها رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین می کرده و بعید می نماید که پیش از او چنین سنتی به صورت جدی وجود داشته باشد.
در بیشتر نقل ها آمده است که آن حضرت در غار حرا تنها بوده و هر از چندی مقداری طعام از مکه برای او به غار آورده و پس از تمام شدن، بار دیگر برای چند روز چنین می کرده است. اما نقلی نیز حکایت از آن دارد که خانواده او نیز با وی بوده است.(1004)
درباره کیفیت تحنث گزارشی به دست نیامده، جز آن که به حدس قوی نفس خلوت گزینی، تفکر در صنع الهی و عبودیت حق، مهم ترین اعمالی است که در این گونه اعتکاف ها رایج است.(1005) در واقع باید گفت این خلوت گزینی آغاز حیات روحانی و وحیانی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مقدمه ای برای بعثت و نزول وحی بر آن حضرت به شمار می رفته است.
گفته شده که نشستن در غار حرا همراه با سه چیز بوده: یکی خلوت، دیگری تعبد و سوم نگاه به کعبه از فراز غار حراء.(1006)
نخستین آیات قرآنی در غار حرا بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل گردید. درباره کیفیت اولین آشنایی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) با وحی و حامل آن جبرئیل، روایات متعددی در منابع تاریخی و حدیثی آمده است. در این روایات علاوه بر جنبه های تاریخی، نکاتی وجود دارد که مربوط قبه مباحث کلامی نظیر ماهیت وحی و همچنین عصمت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) می شود. با توجه به اختلافی که در مبانی مذاهب اسلامی درباره مسایل فوق الذکر وجود دارد، روایت مزبور مورد تفسیرهای مختلف و حتی انکار قرار گرفته است.
در آغاز باید اشاره کنیم که مجموع روایاتی که درباره نخستین وحی به دست آمده از چند نفرِ مشخص از صحابه است که میان نقل های آنان نقاط اشتراک و افتراق چندی وجود دارد. راوی اصلی ابن اسحاق درباره نخستین وحی عبید بن عمیر بن قتادة لیثی است. واسطه ابن اسحاق با عبید، وهب بن کیسان از موالی آل زبیر است. در این نقل پای عبدالله بن زبیر نیز در میان است، زیرا او از عبید می خواهد تا حکایت بعثت را نقل کند.(1007) روایت دیگر از ابن اسحاق از زهری از عروة بن زبیر از عایشه است.(1008) نقل دیگر واقعه از سلیمان شیبانی از عبدالله بن شداد است.(1009) نقل دیگر از اسماعیل بن ابی حکیم از موالی آل زبیر است.(1010) بلاذری نیز چند روایت از ابن عباس آورده است.(1011) نقلی نیز از ابومیسره دارد.(1012) جابر بن عبدالله انصاری نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آغاز وحی را گزارش کرده است.(1013)
در مجموع این نقل ها یک نکته مسلم است و آن حضور زبیری ها و وابستگان به آن هاست. دو نفر از موالی آل زبیر به علاوه عبدالله بن زبیر، عروة بن زبیر و نیز عایشه (که عبدالله بن زبیر فرزند خواهرش بود) در بیشتر این نقل ها حضور دارند؛ به علاوه عایشه و ابن عباس هیچکدام از لحاظ سنی نمی توانسته اند خود راوی مستقل ماجرا باشند. البته رخدادهای دوره مکه در بسیاری از موارد این مشکل را دارد. اشکال حضور آل زبیر در این واقعه تا حدودی مربوط به ورقة بن نوفل، خدیجه (سلام الله علیها) و حکایتی است که در ارتباط با نبوت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و ورقه نقل می کنند. می دانیم که این طایفه، از تیره بنی اسد و از طایفه قریش اند. به هر روی باید قسمت های مهم این روایات را نقل و سپس مروری بر آن ها داشته باشیم.
عایشه می گوید: اولین وحی بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به صورت رؤیای صادقه بود که در خواب بر وی الهام شده و در بیداری همچون سپیده صبح محقق می شد. آن گاه او علاقه مند به انزوا برای تحنث شده و چندین روز و شب در غار حرا ماند تا این که مَلِک بر او فرود آمده به او گفت: بخوان؛ محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: نمی توانم بخوانم. ملک او را فشار داد و مجدداً از او خواست تا بخواند و باز او همان پاسخ را داد و همان فشار را تحمل کرد. بار سوم مَلِک، آیات نخست سوره علق را بر وی تلاوت کرد. محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) وحشت زده و مضطرب به خانه بازگشت و گفت: تا برای رفع اضطراب او را بپوشانند. خدیجه ماجرا را پرسید و وقتی تردید رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را دید، گفت: خداوند تو را ضایع نخواهد کرد، تو اهل صله رحم و صدقه بوده و مردی مهمان نواز هستی. آن گاه خدیجه نزد ورقه بن نوفل رفت و از او درباره ماجرای فرود ملک پرسید. ورقه گفت: آن ملک همان ناموسی است که بر موسی نازل شد. او آرزو کرد که آن اندازه زنده بماند تا پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) را یاری کند.(1014)
این نقل که مایه اولیه آن از عایشه است، با اختلافات چندی از طرق مختلف و در منابع متفاوت آمده است. روایات و نقل های دیگر نیز کما بیش در بر گیرنده همین موارد است جز آن که در هر نقل، قسمتی از این مواد با شدت بیشتر با کمتری عرضه شده است. عبید بن عمیر می گوید: جبرئیل در حالی فرود آمد که کتابی در دست داشت و از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست تا بخواند. وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: قاری نیست، او را به حدی فشار داد که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) احساس کرد که مرگ او را در آغوش گرفته است. آن حضرت در بازگشت صدای جبرئیل را شنید که او را رسول الله خطاب می کرد، در حالی که در هر گوشه آسمان ظاهر بود. روایت ابن عباس نقل همین قسمت اخیر است؛ یعنی پس از آن که نخستین آیات بر آن حضرت نازل شد و در حال فرود از کوه، جبرئیل را در افق مشاهده کرده است.(1015)
یک مشکل عمده در این نقل ها عدم اطمینان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به نبوت خویش است که آشکارا از لحاظ دینی و کلامی مشکل زاست. وسیله اثبات این نبوت در روایات مربوط به آغاز وحی، ورقة بن نوفل و در برخی روایات نُسطور، عَداس(1016) و کسان دیگرند که سرنوشت بیشتر آن ها نامعلوم است. هنوز نیز روشن نیست که ورقه دقیقاً چه شخصیتی داشته و چه زمانی درگذشته(1017) و آیا بر نصرانیت مردن یا مسلمان شده است. ابن عساکر می گوید: احدی نگفته است او مسلمان شده، در حالی که برخی او را اولین مسلمان دانسته اند.(1018) همانگونه که اشاره شد تأکید بر نقش ورقه برای افزونی سهم بنی اسد در مسایل صدر اسلام است. پذیرفتن این امر که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در شرایطی مبعوث شده که آگاهی کافی درباره وضعیت خویش نداشته دشوار به نظر می رسد. این امری است که در نوع نقل های مزبور که از چند نفر مشخص و نوعاً ناصالح برای نقل وقایع نخستین وحی هستند، دشوار به نظر می رسد. مسأله دیگر فشار دادن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده، آن هم برای خواندن چیزی که آن را نمی دانسته است. البته تحمل وحی امری دشوار بوده و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همواره در زمان اخذ وحی گرفتار تنش شدید جسمی می شده است.(1019)
به هر روی آغاز وحی نمی توانسته برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چندان عادی باشد اما نه به قیمت فراموشی ساده ترین اصول عقلی و دینی در امر وحی و نبوت. در روایاتی که از امام صادق (علیه السلام) نقل شده، بر اطمینان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در برخورد با ملک وحی تأکید شده است.
آن حضرت در برابر این سؤال که رسولان چگونه رسالت خود را می شناسند فرمود: پرده از برابر آنان کنار می رود.(1020) خداوند در قرآن بر این اطمینان تأکید دارد: قل اءنّنی علی بیّنة من رَبِّی،(1021) قل هذه سبیلی ادعوا الی الله علی بصیرة أنا و مَنِ اتَّبعنی(1022)
در بعضی نقل ها آمده است که حضرت فرمود: در حالی که در خواب بود، جبرئیل بر او فرود آمد.در حدیث عایشه نیز آغاز وحی با رؤیای صادقه همراه دانسته شده است. باید توجه داشت که بیشتر روایات نزول سوره علق را در بیداری دانسته اند؛ به علاوه حدیث عایشه نیز چنین است. در اصل، مقصود او این است که قبل از نزول وحی قرآنی، رؤیای صادقه که چونان سپیده صبح، محقق می شده، مطرح بوده است. بنابراین نباید وحی قرآنی را در خواب دانست.(1023)
درباره کیفیت اتصال رسول با خدا، خود قرآن اظهار نظر کرده، آن جا که فرموده است: هیچ بشری را نرسد که خدا جز به وحی یا از آن سوی پرده، با او سخن گوید. یا فرشته ای می فرستد تا به فرمان او هر چه بخواهد به او وحی کند. او بلندپایه و حکیم است(1024) چنین تماسی در بدو امر، دشوار و صعب بوده است. تصور این که بشر، بخواهد قول و سخن خدا را دریافت کند در حالی که هنوز طبعی بشری دارد، جز این نتیجه ای نخواهد داد که با دشواری روبرو است. اولین آیات رسول را چنین به عکس العمل واداشت تا از همسرش بخواهد او را بپوشاند؛ خداوند از او خواست تا برخیزد و خود را آماده یک رسالت سنگین کند: ای جامه بر خود پیچیده؛ شب را زنده بدار، مگر اندکی را، نیمه ای از آن را، یا اندکی از نیمه کم کن، یا اندکی بر نیمه بیفزای و قرآن را شمرده و روشن بخوان، ما به تو سخنی دشوار را القا خواهیم کرد.(1025) این ثقل وحی را محدثان نیز ضمن روایاتی از شاهدان حکایت کرده اند(1026) و گفته اند که این آیات در لحظه ای که رسول خود را در رو اندازی پیچیده بود، نازل شد: یا ایها المدثر، قمِ فانذر، و رَبک فکبّر، و ثیابَکَ فطهّر، و الرُّجز فاهجر، ای جامه در سر کشیده، برخیز و بیم ده و پروردگارت را تکبیر گوی، و جامه ات را پاکیزه دار و از پلیدی دوری گزین.(1027)
از آیات نخست سوره مزمل چنین بر می آید که، پیش از آن مقداری از قرآن نازل شده که رسول نیمی از شب یا اندکی کمتر از نیم را به تلاوت آن بپردازد؛ بنابراین نباید آن آیات بلافاصله پس از نزول آیات نخست سوره علق نازل شده باشد.(1028)
درباره آیات نخست سوره مدثر نیز باید گفت که در همان آغاز خداوند رسالت انذار را بر دوش رسول خود می نهد. اگر این سخن درست باشد که رسالت متأخر از نبوت بوده، این آیات نباید در همان آغاز نازل شده باشد. محتمل است که بپذیریم رسالت همدوش نبوت در همان آغاز مطرح شده، جز آن که سیاست عملی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای عدم ایجاد حساسیت در مشرکین، چنین ایجاب می کرده تا آرام آرام قدم بردارد.(1029) روایت دیگر نزول سوره مدثر را وقتی می داند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) زیر فشار سخت مشرکان بوده و از شدت فشار خود را در قطیفی پیچانده و آیات آغازین سوره مدثر بر او نازل شده که برخیزد و به کارش در انذار مردم ادامه دهد.(1030) در این صورت، این صوره نباید مربوط به مسائل آغاز وحی باشد. به هر روی در این امر تردیدی وجود ندارد که آیات نخست سوره علق، اولین آیات نازل شده بر رسول خداست: اقرء باسم ربک الَّذِی خلق، خلق الاناسن مِن علق، اقرء و ربک الاکرم، الَّذِی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم،
بخوان، به نام پروردگارت که بیافرید. آدمی را از لخته خونی بیافرید. بخوان و پروردگار تو ارجمندترین است. خدایی که به وسیله قلم آموزش داد. به آدمی، آن چه را که نمی دانست بیاموخت.(1031) اهمیت محتوای آیات مزبور در ارتباط با رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) واضح و آشکار است.
مسأله ای که درباره آغاز وحی، محل اختلاف واقع شده، زمان نزول اولین آیات و تاریخ بعثت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم است. در شماری از روایات مربوط به تحنث رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در غار حرا، آمده است که آن حضرت در ماه رمضان به عبادت در آن جا می پرداخته است. اگر در این سخن تردید نکنیم باید بپذیریم که نخستین آیات سوره علق در ماه رمضان بر فراز کوه حرا بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است. ابن اسحاق این رأی را پذیرفته که نزول نخستین آیات در ماه رمضان بوده است.(1032) او به سه آیه قرآن استشهاد کرده، اول: ماه رمضان که در آن برای راهنمایی مردم و بیان راه روشن هدایت و جدا ساختن حق از باطل قرآن نازل شده است.(1033)
دیگر سوره قدر که در آن فرمود: ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم. آیه سوم مورد نظر ابن اسحاق تعیین یوم الفرقان [روز قرآن(1034)] در قرآن است که همان یوم التقی الجمعان یعنی روز بدر (17 رمضان) می باشد. در آن آیت آمده است: و اگر به خدا و آن چه بر بنده خود در روز فرقان، که دو گروه به هم رسیدند، نازل کرده ایم ایمان آورده اید، بدانید که هرگاه چیزی به غنیمت گرفتید، خمس آن از آن خدا و پیامبر و ذوالقربی و یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان است. ابن اسحاق یوم الفرقان را نه روزی که جنگ بدر اتفاق افتاد، بلکه روز قرآن که همان هفدهم رمضان است می داند؛ یعنی روزی که قرآن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شده است. این که هفدهم رمضان از کجا مطرح شده، برگرفته از تطبیق آن بر روز بدر است که در هفدهم رمضان سال دوم هجرت رخ داده است. روایتی از امام باقر (علیه السلام) نیز حکایت از آن دارد که نخستین نزول ملک بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) هفدهم رمضان بوده است.(1035)
درباره آیه سوره بقره که نزول قرآن را در رمضان دانسته، گفته شده که صراحت در نزول اولین آیات قرآنی دارد، لذا دیگر اقوالی که نزول آیات را در وقت دیگر دانسته اند با این آیه مخالفت دارد.(1036) اما برای آیه مزبور توجیهات دیگری نیز شده. از جمله آن که مقصود نزول همه قرآن در ماه رمضان در آسمان دنیاست که پس از آن به تدریج بر رسول نازل شده است. شاهد آن که، در سوره قدر نیز آمده است که قرآن در شب قدر نازل شده و محتمل است که مقصود همه قرآن باشد.(1037) می دانیم که همه قرآن نمی توانسته در همان قرآن وحی بر رسول نازل شده باشد. گویا روایت بیت المعمور که محل نزول قرآن دانسته شده برای رفع همین دشواری بوده است، روایتی که بنا به نظر بسیاری از محققان، به دلیل تشتت در اصل نقل های مربوط به بیت المعمور قابل قبول نیست.
به هر روی ممکن است گفته شود که نخستین آیات در شب قدر در ماه رمضان نازل شده و آیه نازل شده، تطبیق داده شود. مشکل آن است که چگونه این عقیده اهل بیت که بعثت در بیست و هفتم ماه رجب بوده با نزول نخستین آیات در ماه رمضان قابل جمع است. گویا تنها راه آن است که نخستین آشنایی رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) با ملک را پیش از نزول آیات نخست سوره علق بدانیم. این مطلبی که در برخی از نقل ها نیز آمده است.(1038) بر این اساس، پیش از نزول نخستین آیات، زمینه آشنایی با وحی برای رسول فراهم شده است. برخی از اهل سنت نیز گفته اند بعثت در ربیع الاول بوده، به همین ترتیب سخن خود را با نزول نخستین آیات در رمضان جمع کرده اند.(1039) در و اقع با این نظر، تاریخ بعثت، پیش از نزول اولین آیات دانسته می شود. گفته شده پس از نزول نخستین آیات، برای مدتی وحی منقطع شده است. درباره این فترت، اقوال متفاوتی هست: سه سال، دو سال و نیم، یک سال،(1040) چهل روز (عقیده ابن عباس)، پانزده روز (ابن جوزی و فرّاء) و سه روز (مقاتل بن سلیمان).(1041)
درباره تعیین دقیق مدت این فترت، نمی توان اظهار نظر کرد؛ زیرا اختلاف نظر به حدی است که جمع میان آن ها ناممکن است. قاعدتا باید میان نزول سوره علق و سوره مدثر که گفته شده پس از انقطاع وحی بوده، فاصله ای طولانی باشد.(1042) اما این که این فاصله چقدر بوده، تنها می توان گفت که نباید طولانی باشد. درباره فلسفه این فترت گفته شده است که هدف آمادگی روحی رسول خدا پس از نزول نخستین آیات بوده است.(1043) بعدها نیز چندین بار نزول وحی به تأخیر می افتاد و سبب انگیزش مشرکان بر ملامت می شد که از جمله آن ها اشارتی است که در سوره الضحی وجود دارد. این سوره نیز از سوره های قدیمی دوره مکه می باشد. در آن جا در برابر ملامت مشرکان به تأخیر وحی بوده که خدا فرمود: سوگند به آغاز روز و سوگند به شب چون آرام و در خود شود، که پروردگارت تو را ترک نکرده و بر تو خشم نگرفته است.(1044)
معمولا نزول وحی بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه با ظهور حالات خاصی در آن حضرت بود. در آن لحظه چهره حضرت برافروخته شده، لرزش بر بدنش عارض می گردید، عرق بر پیشانیش نشسته و چشمهایش بسته می شد و پس از مدتی به حال اول بازگشته و آیات وحی شده را بر اصحابی که در اطرافش بودند، باز می خواند.
در روایتی از امام صادق (علیه السلام) آمده: این نوع وحی در وقتی بوده که خدا بدون واسطه با رسول خود سخن می گفته است.(1045)
در مواردی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در خواندن آیات شتاب می کرد و لذا خداوند فرمود: و لا تجعل بالقرآن من قبل أن یُقضی الیک وحیُه و قل رَبِّ زدنی علماً، و پیش از آن که وحی به پایان رسد در خواندن قرآن شتاب مکن و بگو: ای پروردگار من، بر علم من بیفزا.(1046) شاید دلیل آن در این آیت آمده باشد که فرمود: و لا تُحرِّک به لسانَک لتعجَل به، اءنّ علینا جَمعَهُ و قرآنَه، فاءذا قَرَأناهُ فاتَّبع قُرآنَه، به تعجیل زبان به خواندن قرآن مجنبان، که گرد آوردن و خواندنش بر عهده ماست، چون خواندیمش، تو آن خواندن را پیروی کن.(1047)

نخستین گام ها در توسعه اسلام

تعیین تاریخ دقیق تحولات آغازین عصر بعثت، دشوار به نظر می رسد. دلیل این مسأله کم توجهی صحابه به ثبت دقیق آن وقایع(1048) به علاوه اشتباهات غیرعمدی و نیز دخالت اغراض قبیله ای و سیاسی در نقل وقایع می باشد. منابع سیره، تحول اسلام را از دو سوی مورد توجه قرار داده اند؛ یکی ترتیب اسلام آوردن صحابه و دوم مرحله ای کردن دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از یک مرحله سرّی و مخفی به دعوتی آشکار و علنی. علاوه بر این دو جهت، مورخان کوشیده اند تا با نوع مقطع بندی تاریخی بر اساس روال تاریخ گذاری مرسوم که بر پایه محور قرار دادن یک واقعه خاص بوده، در مجموعه سال های دوره بعثت، حدود تاریخی وقایع را نشان دهند. رفتن به خانه ارقم، هجرت به حبشه، شعب ابی طالب و... نمونه های دیگر از آن جمله اند. درباره ترتیب اسلام آوردن اشخاص، مشکلاتی وجود دارد. به ویژه وقتی که بر پایه مرحله ای بودن دعوت یا محورهای تاریخی فوق الذکر که خود دچار مشکل تعیین تاریخی اند، مورد بررسی قرار گیرد، ابن اسحاق اولین مسلمان را خدیجه یاد کرده و آن گاه از مردان، نخستین مسلمان را امام علی (علیه السلام) می داند. به دنبال آن از زید بن حارثه، ابوبکر، عثمان، زبیر، ابن عوف، سعد بن ابی وقاص یاد کرده است.
او این هشت نفر را نخستین مسلمانان می داند. سپس فهرست نام دیگر مسلمانان قدیمی را بدون هیچگونه توضیحی می آورد.(1049) درباره نخستین مسلمانان بسیاری از مصادر تاریخی بر این باورند که امام علی (علیه السلام) اولین مسلمان بوده است. روشن است که آن حضرت در خانه پیامبر زندگی می کرده(1050) و اسلام آوردن آن حضرت به آن سرعت امری طبیعی بوده است. اسلام خدیجه نیز همین شرایط را داشته است. علاوه بر این دو، زید بن حارثه نیز که در شمار موالی آن حضرت بوده، باید به سرعت اسلام را پذیرفته باشد.
این سخن که ابوبکر نخستین مسلمان بوده، به هیچ روی نمی توانسته از لحاظ تاریخی زمینه ای داشته باشد و به طور یقین برخاسته از نزاع های مذهبی میان مسلمانان است. واقدی می گوید: علی (علیه السلام) دید که خدیجه با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز می گزارد. در این باره از رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم پرسش کرد و آن حضرت از وی خواست تا به توحید گرویده از لات و عزی که هیچ نفع و ضرری ندارند دوری کند. او اجازه خواست تا با پدر مشورت کند، اما رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم در آن لحظه نمی خواست تا مسأله اسلام فاش شود. فردای آن روز، علی بن ابی طالب علیه السلام نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده اظهار اسلام کرد. این جمع سه نفری یا به تعبیر واقدی چهار نفری، حتی از آن که ابوطالب از اسلام آنان آگاه شود، پرهیز داشتند. به نقل ابن اسحاق رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه علی علیه السلام به کوه های اطراف مکه رفته در آن جا نماز گزارده و شب هنگام به مکه باز می گشتند.
واقدی می گوید: زید بن حارثه نیز همراه آنان بوده است. به نقل واقدی آنان نماز ظهر را در کنار کعبه می خواندند و قریش نسبت به این نماز انکاری نداشت، اما وقتهای دیگر در جایی نماز می گزاردند که قریش متوجه آنان نشود. در آن لحظه زید یا امام علی علیه السلام مراقب اوضاع بودند. پس از چندی ابوطالب که در مقام تحقیق از وضع فرزندش علی (علیه السلام) بود، متوجه ماجرا شد. وقتی حقیقت ماجرا را شنید از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست تا بر سخن خود پایدار بماند و از علی علیه السلام نیز خواست تا به حمایت از عموزاده اش ادامه دهد.(1051) قاعدتاً باید خبر نبوت پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم به تدریج در مکه شایع شده باشد. کسانی از مسافران مکه شاهد نماز گزاردن پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) همراه علی (علیه السلام) و خدیجه در کنار کعبه بوده اند.
این که این وضعیت چه مقدار ادامه یافته روشن نیست، اما به اعتقاد ما باید برای مدتی تنها همین خانواده اسلام را پذیرفته باشند. در این مدت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به تدریج کار دعوت را آغاز کرده اما نه آشکار بلکه به طور پنهانی؛ دلیل این امر باید آن باشد که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم قصد ایجاد حساسیت در مشرکان برای مقابله با اسلام را نداشته است. مدت این دعوت را سه سال دانسته اند.
واقدی روایت کرده که از آغاز نبوت به مدت سه سال دعوت پنهانی بود تا آن که رسول مکلف به علنی کردن آن گردید.(1052) ابن هشام نیز با اشاره به آیه و اما بنعمة ربک فحدّث می گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم درباره نعمتی که خداوند به او داده بود، به طور پنهانی برای کسانی از اهلش که مورد اطمینانش بودند سخن می گفت.(1053)
زهری می گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به طور سری دعوت کرده از بتها دوری می جست (در همین نقل در طبقات از قول زهری آمده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به طور سری و آشکار دعوت می کرد!) تا آن که شماری از جوانان و ضعیفان از مردم دعوت او را اجابت کرده و تعداد مسلمانان فراوان شد. این در حالی بود که بزرگان از کفار قریش انکاری نسبت به اسلام نداشتند و زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از کنار آنان بعور می کرد به او اشاره کرده می گفتند: فرزند عبدالمطلب از آسمان سخن می گوید. وضع چنین بود تا آن که او از خدایانشان عیب جویی کرده و به آنان خبر داد که پدرانشان بر کفر و گمراهی مرده اند و در آتش اند. در این جا بود که بر وی غضب کرده با او دشمنی نموده و به آزارش پرداختند. ابن اسحاق نیز از این دوره سخن گفته و فاصله آن را تا زمانی که دستور به علنی کردن دعوت داده شد، سه سال دانسته است.(1054)
در این جا باید توجه داشت که از آغاز نبوت به بعد، سه مقطع مورد نظر است: یکی مرحله آشکار شدن دعوت که گفته اند پس از سه سال بوده و با آیه انذار [ انذر عشیرتک الاقربین] آغاز شده است. دوم شروع آزار مشرکان است که پس از عیب گیری رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از خدایان آنان آغاز شده و محتمل است که این مرحله نیز منطبق بر همان آغاز علنی شدن دعوت باشد، گر چه به احتمال، پیش از آن نیز ممکن است که نسبت به برخی از مسلمانان سخت گیری می شده، گر چه با شخص رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دشمنی نمی شده است. مقطع سوم رفتن رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم و مسلمانان به خداوند اءِنَّهُ ارقم بن ابی ارقم است که باید پس از آغاز دشمنی مشرکان و سختگیری بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و مسلمانان باشد اما این که این رفتن دقیقاً در چه زمانی بوده نمی توان اظهار نظر قطعی کرد. آن چه مسلم است این که رفتن به خداوند اءِنَّهُ ارقم حادثه مهمی بوده و در ذهنیت راویان اخبار سیره، یک مقطع به شمار می آمده، زیرا به عنوان مثال واقدی و ابن سعد در تاریخ گذاری مسلمان شدن صحابه نخست، از همین مقطع استفاده کرده اند. به هر روی باید گفت که رفتن به خانه ارقم بعد از علنی شدن دعوت و پیش از هجرت مسلمانان به حبشه می باشد؛ یعنی به طور تقریبی در سال چهارم بعثت. البته اگر گفته شد که فلان صحابی پیش از خانه ارقم مسلمان شده ممکن است که در سه ساله نخست بعثت و یا اندکی بعد از علنی شدن دعوت تا رفتن به خانه ارقم باشد.
ابن سعد علی رغم آن که در سیر تاریخی حوادث بعثت، از رفتن به خانه ارقم به عنوان یک مبحث سخن نمی گوید و همینطور ابن اسحاق که اساساً از آن حادثه یاد نکرده - اما در شرح حال صحابه نخست، از اسلام شماری از آنان با عنوان اسلم قبل أن یخل رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) دار ارقم بن ابی ارقم و یدعو فیها یاد کرده است. فهرست این افراد که در طبقات الکبری آمده از این قرار است:
عیاش ابن ابی ربیعه (4/ 129)، عثمان بن عفان (3 / 55)، ابوحذیفه بن عتبة بن ربیعه (3/ 84)، عبدالله، عبیدالله و ابواحمد فرزندان جحش (3 / 89)، عبدالرحمان بن عوف (3 / 124)، عبدالله بن مسعود (3 /151)، خباب بن ارت (3 / 165)، مسعود بن ربیع القاری (3 / 168)، عامر بن فهیره (3 / 230)، عامر بن ربیعه (3 / 386)، واقعد بن عبدالله (3 / 390)، خُنیس بن حذافه (3 / 392)، ابوعبیدة بن جراح (3 / 393)، عثمان بن مظعون (3 / 393)، عبیدة بن حارث (3 / 393)، عبدالله بن مظعون (3 / 400)، معمر بن حارث (3 / 402)، حاطب بن عمرو (3 / 405)، جعفر بن ابی طالب (4 / 34)، سلیط بن عمرو.(1055)
ابوبکر را نیز در شمار مسلمانان پیش از رفتن به خانه ارقم یاد کرده اند. شواهدی وجود دارد که اسلام ابوبکر را پس از دوره سه ساله نخست دعوت مخفی و زمانی می داند که رسول خدابه عیب گیری از خدایان مشرکین پرداخته بود.(1056)
ادعا شده که زبیر نفر چهارم یا پنجم بوده است.(1057) سعد وقاص گفته است که قبل از من تنها یک نفر اسلام آورده بود، آن هم در همان روزی که من اسلام آوردم!(1058) گفته شده خالد بن سعید نفر سوم یا چهارم بوده، زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دعوت سری می کرده و خالد همراه آن حضرت در نواحی مکه نماز می گزارده است.(1059)
از ابوذر غفاری نیز نقل شده که پنجمین مسلمان بوده است. برخی او را چهارمین نفر دانسته اند.(1060) زمانی که ابوذر برای پذیرش اسلام به مکه آمده، جو مکه بسیار رعب انگیز بوده و امام علی (علیه السلام) مجبور شد تا او را به طوری که معلوم نشود همراه اوست، نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) ببرد. وقتی نیز مسلمان شد، کنار مسجدالحرام ندای توحید سر داده و کتک مفصلی خورد. تنها از ترس غارت قبیله بنی غفار بود که مشرکان از کشتن او خودداری کردند. پس از آن ابوذر نزد بنی غفار رفتن و اسلام را در میانشان نشر داد.(1061) او در جاهلیت از بت پرستی دست کشیده و موحد شده است. گفته شده وقتی مسلمان شد زنی به او گفت: تو صابئی شده ای، پس از آن، دسته ای از قریشان او را کتک زدند.(1062)
عمرو بن عبسه نیز می گوید: چهارمین مسلمان بوده زیرا پیش از او تنها بلال و ابوبکر مسلمان شده بودند!(1063) آشکار است که یا او از حقیقت امر مطلع نبوده یا از قول او چنین سخنی را جعل کرده اند. زیرا، اگر درباره ابوبکر سخنی نباشد که هست، پیش از بلال بسیاری مسلمان شده اند. نعیم بن عبدالله نیز گفته است که پس از ده نفر مسلمان شده، اما ایمانش را کتمان می کرده است.(1064) ارقم بن ابی ارقم نیز طبق گفته فرزندش هفتمین مسلمان بوده است.(1065)
ابن سعد از شماری از مسلمانان با این عبارت یاد کرده است که: کان قدیم الاسلام بمکة و هاجر الی ارض الحبشة.(1066) از این عبارت به دست می آید که اینان پیش از سال پنجم که سال هجرت به حبشه است مسلمان شده اند. اینان نیز جمعاً 28 نفر می شوند. بر اینان باید تعدادی زن را نیز افزود و این که به احتمال در سال پنجم بعثت با توجه به آمار مهاجران حبشه - هشتاد و اندی - اندکی بیش از یکصد نفر مسلمان در مکه بوده است.
اکنون به دوران دعوت سری یعنی سه سال نخست هجرت بر می گردیم و دو مقطع تاریخی مربوط به آشکار شدن دعوت و رفتن به خانه ارقم را مورد بررسی قرار می دهیم:
گذشت که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در آغاز به دلیل آن که بی توجه به عقاید مشرکان بوده و آنان را به خود واگذاشته بوده، قریش با او دشمنی نمی کرد. این سیاست که همراه با دعوت غیر رسمی بود، توانست مردمانی را که زمینه های درونی برای گروش به توحید داشتند به سوی اسلام جذب کند. عموم مشرکین از این که کسی از بت پرستی برگشته و به نصرانیت و یا حتی اسلام بگرود، نگران نبودند، نگرانی آنان، این بود که نظام ارزشی و قبایلی آنان مورد تردید قرار گیرد. خواهیم دید که مشرکان حاضر بودند محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) یک سال خدای آنان را بپرستد و آنان نیز یک سال خدای محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را بپرستند. درست از زمانی که از یک سو حرکت پیامبر صلی الله علیه وآله و سلم برای جذب مردم علنی شده و عقاید شرک آلود در معرض انتقاد قرآن و رسول قرار گرفت، مشرکان دشمنی خود را آغاز کردند.
یعقوبی می گوید: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سه سال دعوت خویش را کتمان کرده و به توحید دعوت می کرد و زمانی که به گروهی از قریش بر می خورد، می گفتند: فرزند عبدالمطلب از آسمان سخن می گوید؛ تا آن که از خدایان عیب گیری کرد و پدران آنان را به دلیل کفر، گمراه شمرد؛ آنگاه خداوند به او دستور داد تا رسالت خود را با صدای بلند اعلام کند. او نیز دعوت را آشکار کرده، در بطحا ایستاد و فرمود: من رسول خدا هستم، شما را به عبادت خدا و ترک عبادت بت ها دعوت می کنم، بت هایی که هیچ نفع و ضرری ندارد، خلق نتوانند کرد و روزی نتوانند رساند و زنده کردن و میراندن نتوانند. از آن زمان قریش استهزای خود را آغاز کرد و از ابوطالب خواست تا مانع از کار رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم شود.(1067)
عموم سیره نویسان گفته اند که پس از نزول آیه انذر عشیرتک الاقربین(1068) و نیز آیه فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین انا کفیناک المستهزئین(1069) دعوت علنی رسول خدا آغاز شده است.(1070)
در روایتی از امام صادق (علیه السلام) آمده است که آن حضرت سه سال در مکه کار خویش کتمان کرد، آن گاه خداوند بدو دستور داد تا دعوت خویش را آشکار کند و او چنین کرد.(1071)
پس از آن بود که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) طی چندین نوبت در جلساتی که ترتیب داد، رسالت خود را اعلام کرده و از مردم خواست تا اسلام را بپذیرند. بر اساس آیه مذکور رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم مکلف بود تا ابتدا عشیره نزدیک را انذار کند. طبری به نقل از ابن اسحاق درباره شأن نزول آیه مذکور می نویسد: علی (علیه السلام) گفت: وقتی آیه انذر عشیرتک الاقربین نازل شد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) مرا فراخواند و فرمود: ای علی! خداوند به من دستور داده تا عشیره نزدیک را انذار کنم، من در این باره تأمل می کردم تا جبرئیل آمد و گفت: اگر آن چه را که بدان امر شده ای عمل نکنی، عذاب خواهی شد. اینک برای ما طعامی بساز، آن گاه بنی عبدالمطلب را فراهم آر تا با آنان سخن گویم. علی (علیه السلام) می افزاید: من چنین کردم. آن زمان بنی عبدالمطلب حدود چهل نفر بودند که عموهای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز در میان آنان بودند. پس از آن که فراهم آمدند، و طعام را خوردند، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست سخن بگوید، اما ابولهب مانع شد، فردای آن روز نیز چنین کردم و پس از صرف طعام، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به آنان فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! من جوانی را از قومی ندیده ام که بهتر از آن چه که من برای شما آورده ام، برای قومش آورده باشد. من خیر دنیا و آخرت را برایتان آورده ام. خداوند به من دستور داده تا شما را دعوت کنم. هر کدام از شما که مرا در این دعوت وزارت کنید همو برادر، وصی و خلیفه من در میان شما خواهد بود: یکون اخی و وصیی و خلیفتی فیکم امام می افزاید: در آن گروه، تنها من پاسخ مثبت دادم. آن حضرت نیز مرا به عنوان وصی و خلیفه خود خوانده و فرمود: سخن او را گوش کرده، او را اطاعت کنید. حاضران خندیدند و به ابوطالب گفتند: به تو دستور داد تا از فرزندت تبعیت کنی.(1072) طبری همین روایت را در تفسیر خود نیز نقل کرده، جز آن که به جای جمله بالا، چنین آورده است: فأیکم یوازرنی علی هذَا الامر علی أن یکون اخی و کذا و کذا.(1073) این تحریفی آشکار در یک خبر تاریخی مهم است.
دعوت عشیره نزدیک ناشی از تکلیفی بود که خداوند بر عهده رسول خود نهاده بود. از نظر اجتماعی و شرایط حاکم بر مکه، باید گفت دعوت از عشیره در اولویت کامل قرار داشت چرا که:
اولاً: عشیره، از نزدیک با خُلق و خوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آشنا بوده و بیش از همه اعراب دیگر، صداقت او را باور داشتند. طبیعی بود که در شرایط عادی، رسول خدا می توانست از این وضعیت بهره برداری کند، گر چه موانعی نیز بر سر راه وجود داشت.
ثانیاً: ایمان عشیره به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) افزون بر احساس عاطفی قبیله ای آنان نسبت به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بود. بنی عبدالمطلب به جز یکی دو مورد، جانبدار رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند، اگر آنان ایمان می آوردند در کنار این احساس عاطفی، می توانستند حامیان بسیار استواری برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) باشند.نباید تردید کرد که بسیاری از بنی هاشم گر چه در آن محفل با دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) موافقت نکردند، اما به تدریج مسلمان شدند، حتی اگر به ظاهر اسلام خود را اعلام نکرده و بعدها به زور در جنگ بدر شرکت کردند، همواره این گزارش مطرح بوده که بیشتر آنان در باطن اسلام را پذیرفته بودند. کسانی چون ابولهب نیز که در برابر آن حضرت ایستادند، ترس از نابودی بنی هاشم توسط دیگر اعراب را داشتند.(1074)
ثالثا: عشیره نزدیک انتظار آن را داشتند تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آنان را که خویشان نزدیکش بودند، در یک جلسه خصوصی با رسالت خویش آشنا کند. اگر چنین نمی کرد چه بسا از طرف خویشان متهم بود که به قوم و خاندان خویش بی توجهی کرده است.
رابعا: باید به این امر توجه کرد که اگر عشیره نزدیک او را بپذیرند، دیگر قبایل به این دلیل اطرافیانش او را پذیرفته اند، او را متهم نخواهند کرد که دعوت او نارواست. این مسأله ای بود که اتفاق افتاد. زمانی مشرکان به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفتند: خاندان تو، تو را بیشتر می شناختند که از تو تبعیت نکردند.(1075) خالد بن ابی جبل از پدرش نقل می کند که وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) سوره و السماء و الطارق را می خواند من حفظ کردم؛ ثقیف از من پرسیدند چه چیز از او فرا گرفتی؟ من سوره مزبور را برای آنان خواندم. مردی قریشی که همراه آنان بود گفت: ما صاحب خود را بیشتر می شناسیم، اگر سخن او حق بود، ما از او پیروی می کردیم.(1076) پیرمردی از قبیله کلب نیز درباره دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت: چه نیکوست آن چه که این جوان بدان دعوت می کند، جز آن که خاندانش از او دوری جسته اند؛ اگر او با قوم خویش مصالحه می کرد تمامی عرب از او پیروی می کردند.(1077)
قبیله ثقیف در برابر دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به او گفتند: مردم شهر خودت از تو اکراه دارند و دعوت تو را نپذیرفته اند، اکنون آمده ای ما را دعوت می کنی؟ به خدا ما مخالفت بیشتری با تو داریم.(1078)
همانگونه که گذشت دعوت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) از عشیره چندان نیز بی نتیجه نبود. رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به دنبال دعوت عشیره نزدیک، جلساتی تشکیل داد تا از عموم مردم مکه دعوت کند. سیره نویسان این جلسات را نزدیک کوه صفا دانسته اند. به گزارش واقدی از ابن عباس، آن حضرت در نزدیک کوه صفا، قریش را صدا کرده و با استناد به صداقت خود و گرفتن تایید از مردم در این باره، فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! ای فرزندان عبدمناف! ای بنی زهره! - و سپس همه طوایف قریش را خطاب کرد - خداوند به من دستور داده تا شما را انذار کنم، خیر دنیا و آخرت شما در گفتن لا اِلهَ اءِلَّا الّله است. در این وقت ابولهب برخاسته و گفت: خسران بر تو باد، آیا ما را برای همین سخن گرد آوردی؟ بعد از آن سوره مسد درباره او نازل شد.(1079)
ابن معین روایتی را به طور نسبتا کامل درباره تأثیر نخستین دعوت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل کرده که نقل آن مناسب می نماید. همین روایت را به طور ناقل، حاکم نیشابوری نیز آورده است. مِسور بن مخرمه زهری از پدرش نقل می کند: زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دعوت به اسلام را آشکار کرد، تمامی اهل مکه مسلمان شدند و این قبل از آنی بود که نماز، واجب شود، تا آن که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آیات سجده را خواند. در این لحظه همه به سجده افتادند به طوری که از کثرت جمعیت جای سجده نبود، این وضع ادامه داشت تا آن که رؤسای قریش که سر زدن به سرزمین های خود در طائف رفته بودند، به مکه بازگشتند. آنان مردم را توبیخ کردند که: آیا دین پدرانتان را رها کرده اید؟ پس از آن مردم کافر شدند.(1080) عروة بن زبیر نیز می گوید: زمانی که رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم قوم خود را دعوت به نور و هدایت کرد، مردم از او دوری نجسته و نزدیک بود که از سخن او پیروی کنند، تا آن که کسانی از قریش که صاحب مکنت بودند، از طائف بازگشتند و با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به مخالفت برخاستند، در این جا بود که اکثریت مردم از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دوری کردند.(1081)
این دو روایت تا اندازه ای با یکدیگر قابل تطبیق است. بر اساس این روایت باید گفت: توده مردم مکه نیز نظیر مردم مدینه، به سرعت به اسلام گرویدند یا زمینه گرویدن داشتند، اما رؤسای قریش با استفاده از نفوذ خود، مانع از رشد اسلام شدند، در حال یکه چنین متنفذان مخالفی، در مدینه وجود نداشتند تا مانع از اسلام آوردن مردم شوند.
آشکار شدن اسلام در مکه و گرویدن شماری از جوانان، بردگان و حتی زنان به اسلام، رؤسای قریش را به عکس العمل واداشت. آنان احساس کردند، اگر اندکی در مبارزه با اسلام تأمل کنند، اوضاع یکسره از دست آنان خارج خواهد شد، بدین ترتیب سخت گیری آغاز شد. باید دانست که این سخت گیری بعد از علنی شدن دعوت آغاز شده است. دلیل آن نیز این بود که برخی از مسلمانان با جسارت تمام، اسلام خویش را ابراز و علنی می کردند.
عبدالله بن مسعود پس از مسلمان شدن، در شهر مکه با صدای بلند قرآن می خواند و همین سبب شد تا مورد اذیت قرار گیرد.(1082) گذشت که ابوذر نیز بلافاصله پس از مسلمان شدن، کنار کعبه فریاد توحید سر داده و با آزار و اذیت سخت مشرکان مواجه شد.
زید بن عمرو بن نفیل می گوید: ما یک سال به خاطر مسلمان شدن مخفی بودیم و تنها در خانه در بسته یا شِعبی خالی از سکنه می توانستیم نماز بخوانیم که در آن صورت نیز باید برخی مراقب برخی دیگر باشیم.(1083) واقدی می گوید: که اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نماز ظهر را آزادانه می خواندند اما برای نماز عصر در شعب ها پراکنده شده تک نفر یا دو نفر دو نفر نماز می خواندند. زمانی که طُلَیب بن عمیر و حاطب بن عمرو در شعب اجیاد اصغر نماز می خواندند مورد هجوم ابن اصداء و ابن غیطله قرار گرفتند. آن دو فحاش بودند و با سنگ، آن دو مسلمان را مورد حمله قرار دادند.(1084)
بلاذری از سعد وقاص نقل می کند که به همراهی جمعی از صحابه شعب ابی دب رفته، وضو ساخته نماز می خواندیم در حالی که در حالت خفا بودیم. در این لحظه جمعی از مشرکان ظاهر شده ما را دنبال کردند.
آنان که اخنس بن شریق، و جمعی دیگر از مشرکان بودند ما را ملامت کرده بر ما هجوم آوردند. من استخوان شتری برداشتم و بر یکی از مشرکان زدم، همین سبب شد تا او زخمی شده و مشرکان شکست خوردند!(1085) راوی این حکایت احتمالا آخر ماجرا را تغییر داده، زیرا از جای دیگری آگاهیم که از آن پس، به دلیل این برخورد ناصحیح سعد، مسلمانان حتی شعب های دور را که می خواستند آزادانه در آن ها نماز بگزارند از دست دادند. پیش از آن خود رسول الله نیز همراه برخی از اصحاب در نواحی اطراف مکه نماز می خواندند.(1086)
می دانیم که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در طی دوران بعثت از اصحاب خود خواسته بود تا از هر گونه خشونت خودداری کنند. این حادثه سبب شد تا مسلمانان محدودیت بیشتری یافته، در یک خانه در بسته بر روی کوه صفا که خانه ارقم بن ابی ارقم بوده پنهان شوند. فرزند ارقم گفته است که پدرش هفتمین کسی بوده که اسلام را پذیرفت، خانه او بر روی کوه صفا بوده و این همان خانه ای است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در اول اسلام در آن جا به سر برده، مردم را به اسلام دعوت می کرده و جمعی کثیر در آن مسلمان شدند. این خانه، بعدها به ملکیت منصور عباسی در آمد و مهدی عباسی آن را به همسرش خیزران داد و از آن زمان به عنوان دارالخیزران معروف شده است.(1087)
این محل به صورت مسجدی متبرک در آمد و دلیل آن همین بود که زمانی پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالی که از مشرکان گریزان بود، به همراه اصحابش چندی را در آن به سر برده است.(1088) ابن اسحاق از این رخداد یاد نکرده و بلاذری نیز جز اشاره به نام چند تن که پیش از رفتن رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به خانه ارقم مسلمان شدند (و این نیز قاعدتاً از واقدی است) مطلبی در این باره نیاورده است. اما در سیره های متاخر همچون سیره حلبی و شامی، بدان اشاره شده است. شاید عدم ذکر آن در سیره ابن اسحاق، نشانی بر عدم اهمیت این ماجرا باشد.
گذشت (و حلبی نیز تصریح کرده) که رفتن به خانه ارقم به دنبال مشکلی بوده که در کوه های مکه برای مسلمانان پیش آمده و آن زخمی شدن یکی از مشرکان توسط سعد وقاص بوده است.(1089) کسانی گفته اند که اسلام عمر در این خانه بوده است.(1090) اما شامی این مطلب را صحیح نمی داند؛ زیرا قول مشهور میان مورخان سنی آن است که عمر پس از هجرت گروهی از مسلمانان به حبشه مسلمان شده، در حالی که رفتن به خانه ارقم در سال چهارم بعثت بوده است.(1091) ابن سعد از چند نفر یاد کرده که در زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در دار ارقم بوده، مسلمان شده اند؛ از جمله چهار فرزند ابوالبکیر بن یالیل در همین خانه مسلمان شده و با رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بیعت کرده اند.(1092) همو گفته است که مصعب بن عمیر شنید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه ارقم مردم را دعوت می کند؛ پس بر او وارد شده اسلام را پذیرفت، او اسلام خود را کتمان می کرد و این به جهت هراس او از مادر و قومش بود تا آن که عثمان بن طلحه او را در آمد و شد با رسول خدا دیده خانواده اش را خبر کرد و همین سبب حبس او شد تا آن که به حبشه هجرت کرد.(1093)
طلیب بن عمیر نیز در خانه ارقم اسلام آورده است. ابن سعد با یاد از این مطلب می افزاید: او سپس نزد مادرش اروی فرزند عبدالمطلب آمد و حکایت اسلامش را باز گفت. مادر نیز او را تشویق کرد که سزاوار است که تو از فرزند دایی خود حمایت کنی، اگر من نیز چون مردان می توانستم از او دفاع کنم چنین می کردم. فرزند از مادرش خواست تا اسلام را بپذیرد، همانطور که برادرش حمزة بن عبدالمطلب پذیرفت. مادر نیز اسلام را پذیرفت و بعدها با زبان خویش از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) حمایت می کرد.(1094) از این نقل چنین به دست می آید که حمزه نیز در همان حول و حوش اسلام را پذیرفته است. از عمار یاسر نیز نقل شده که صهیب را بر در خانه ارقم دیدم. پرسیدم: به چه قصد آمدی؟ او نیز همین را از من پرسید و من گفتم: می خواهم سخن محمد را بشنوم. او نیز گفت که به همین قصد آمده است. آن گاه هر دو اسلام را پذیرفتیم، پس از آن، آن روز را در آن جا ماندیم تا شب شد و در حالی که مراقب خود بودیم از آن جا خارج شدیم.(1095) درباره مدت زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در خانه ارقم مانده، آگاهی های دقیقی در دست نداریم. یک خبر آن است که آن حضرت به مدت یک ماه در آن جا به سر برده است.(1096) حلبی آن را در آستانه علنی شدن دعوت دانسته، اما بر پایه آن چه گذشت، رفتن به خانه ارقم پس از علنی شدن دعوت و در گیر شدن مسلمانان و مشرکان بوده است. در آن دوره هر کسی که اسلام را می پذیرفت و او را صبایی می خواندند،(1097) و همین امر کافی بود تا توسط قومش و یا حتی پدر و مادرش(1098) و یا اگر برده بود به وسیله مولایش، مورد آزار و شکنجه قرار گیرد. خواهیم دید که این وضعیت منجر به هجرت مسلمانان به حبشه شد.