فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

دیدار با اهل معروف در بهشت معروف

- حالا می خواهم تو را به منزل دیگری ببرم که به آنجا منازل اهل معروف گویند.
ما رفتیم و رفتیم و به دروازه ای رسیدیم که در سر در آن نوشته بودند منازل اهل معروف.
گفتم: آیا منازل که می گفتی همین جا است؟
هدایت: بله.
گفتم: چرا به اینجا منازل اهل معروف می گویند؟
هدایت: همین قدر عرض کنم در این منازل، مومنینی که در دنیا به اهل معروف مشهور بودند منزل کردند و به غیر اهل معرف اجازه ورود نمی دهند.(215) و اگر اطلاعات بیشتری می خواهی ان شاء الله از اهلش می پرسی.
گفتم: از توضیحات حضرتعالی سپاس گذارم.
- سپس جناب هدایت نزدیک درب ورودی آن منازل شد. درب زد. پس از مدتی درب را به روی ما باز کردند و جوانی خوش سیما و زیبا با لباسهای شیک و تمیز به ما سلام کرد و خیر مقدم گفت، بعد ما را به سوی داخل راهنمایی کرد.
- وقتی از درب بهشت اهل معروف وارد شدیم دیدیم سه اسب از یاقوت قرمز در آنجا هستند.
گفتم: آیا در این بهشت هم اسب وجود دارد؟
جوان گفت: البته که وجود دارد خداوند متعال حیواناتی را در اینجا برای استفاده اهل بهشت خلق نموده(216) و ما برای هر کدام از شما یک اسب تیز رو و نجیب مهیا کردیم تا در بهشت بگردید و آنگاه به ملاقات سرورم برسید.
من و هدایت و جوان هر کدام سوار اسبی شدیم و به طرف اعماق بهشت راه افتادیم و در حالی که از دو طرف راه، درختان بهشتی صف بسته بودند و از زیر درختان چشمه های زلال آب جاری بود و صدای لطیف، آب نهرها از یک طرف و صدای خش خش برگهای درختان از هر کدام صدای تسبیح خاصی که تا بحال نشنیده بودم(217)، و دل را به وجد در می آورد صفایی عجیب و مهرانگیز به فضای بهشت داده بود.
- اسب سواری آن هم در بهشت واقعا لذت دارد.
- اینجا بود که گفتم خدای زیبا، زیبایی را دوست دارد(218) خداوندا چقدر قشنگ خلق نمودی ما که در دنیا به یک باغ کوچکی می رفتیم تا مدتها آن باغ برای ما خاطره می شد. از آن باغ در محافل و مجالسمان یاد می کردیم هر دو مخلوق خدا و هر دو زیبا اما این کجا و آن کجا، ایکاش دلها به نور حق روشن می شد. و پرده ها کنار می رفت. مردم آنچه را که ما می دیدیم می دیدند.
- ما در حالی که به طرف قصر می رفتیم نور قصرها، که از دور تلالو می کرد چشمان ما را به خود خیره ساخت.
جوان با خوشحالی گفت: به قصر رسیدیم و سرورم در انتظار شماست.
ما وقتی به نزدیکی قصر رسیدیم جوانی خوش سیما همچون قرص ماه نزدیک شد و ما از اسبها پیاده شدیم و با آن جوان که نورانیت صورتش ما را به خود جذب می کرد و تبسمی که در لبانش نقش بسته بود معانقه و روبوسی کردیم. او به ما خیر مقدم گفت و ما را به طرف صندلی های بهشتی راهنمایی کرد و از ما پذیرایی مفصلی به عمل آمد و بعد از پذیرایی، خطاب به جوان گفتم:
اگر ممکن است حضرتعالی را بهتر بشناسیم.
جوان گفت: من پسندیده هستم و این بهشت را خداوند بزرگ به من تملیک نموده است.
گفتم: خوشبختم، خدا درجاتتان را زیاد کند.
پسندیده: به منزل ما خوش آمدید. در اینجا راحت باشید.
گفتم: حقیقتش ما برای سفری در برزخ به سر می بریم و خیلی فرصت نداریم که به گردش بپردازیم فقط برای کسب تجربیات شما از محضرتان سوالاتی داشتیم و قبلا از این فرصتی که به ما دادید از شما ممنونم.
پسندیده: من در خدمت شما هستم.

چرا به این بهشت معروف می گویند؟

گفتم: با اجازه از شما و دوست عزیزم جناب هدایت، می خواستم علت نام گذاری منازل شما به منازل معروف را بدانم؟
پسندیده: همان طور که می دانید معروف در معنای لغوی، هر چیز خوب و پسندیده را گویند و از نظر شرع علاوه بر وجدانیات نیکو به کارهایی که خداوند برای انجام آن مردم را امر فرموده نیز اطلاق می شود و ما چون در دنیا از مومنینی بودیم که خداوند یکی از صفات مومنین را امر به معروف قرار داد(219) و این صفت باید در ما محقق می شد. یعنی واقعا این صفت را در خود پیاده می کردیم و الا ما مومنی بدون محتوا می شدیم.
- برای اینکه این صف در ما حقیقت پیدا کند سعی کردیم اوامر خدا را اول خود عمل کنیم و تا خود را به کار خوب مزین نمی کردیم با دیگران کاری نداشتیم و تا از منکری خود را دور نمی کردیم دیگران را منع نمی کردیم چون اگر عامل نمی شدیم مشمول این آیه شریفه می شدیم که می فرماید: چرا کاری که خود نمی کنید به دیگران می گویید که انجام دهند.(220)
از وقتی خود را مکلف دیدیم سعی کردیم در مرحله اول عیوب خود را برطرف کنیم و تا خودمان عیبی داشتیم، عیب دیگران را نمی گفتیم.(221)

مردم را با عمل به دین دعوت کنیم

گفتم: با این فرمایش شما نباید کسی امر به معروف و نهی از منکر می کرد.
پسندیده: این فرمایش شما صحیح نیست چرا که بدون اینکه انسان خود از عیبی بری باشد بخواهد عیب دیگری را بگوید حرف او در آدم عیب دار اثر نخواهد گذاشت لذا دین همه ما مسلمانها را مکلف کرد اول درون خانه را از عیب پاک کنیم بعد فرمود حال که خود پاک شدی به پاک سازی دیگران بپرداز و چنانکه توضیح دادم برای هیچ مسلمانی نگفتند. بگو من چه کنم یا به من چه، بلکه مسلمانان همه مثل اعضای یک بدنند:
چو عضوی بدرد آورد روزگار - دگر عضوها را نماند قرار
گفتم: پس شما که امر به معروف و نهی از منکر نمی کردید؟
پسندیده: چرا، وقتی خود عامل شدیم آنوقت در مراحل اولیه با ملایمت و نرمی دیگران را امر به معروف می کردیم و تا می توانستیم با لباس عمل به دیگران خوبی دین را نشان می دادیم.(222)
گفتم: دیگر چکار کردید که مستوجب ین نعمت شدید؟
پسندیده: مردم از دست و زبان ما در امان بودند(223)، یعنی به این و آن تهمت و افتراء نمی زدیم و تا چیزی را خود به چشم نمی دیدیم و یا تا مطمئن نمی شدیم به کسی آنرا نمی گفتیم. چرا که می دانستیم هر سخنی، از خیر یا شر بر زبان بیاوریم در نامه عمل ما ثبت می گردد چرا که خدا فرمود: ما یلفظ من قول الا لدیه رقیب عتید(224) می ترسیدیم اگر شب اول قبر از ما بپرسند چرا فلان حرف زدی و ما جوابی نداشتیم به همین علت ما زبان را از حرف به مردم می بستیم.
- از همه مهمتر از تهمت زدن می ترسیدیم، در مجالس، اگر کسی لب به غیبت مردم می گشود او را منع می کردیم و اگر ادامه می داد آنجا را ترک می کردیم، تا می توانستیم در حفظ آبروی دیگران تلاش می کردیم، رحمت مومن را از کعبه مهمتر می دانستیم(225) و در برآورده کردن حاجات دیگران دریغ نمی کردیم. نسبت به دیگران سوء ظن زیادی نمی کردیم.(226)
گفتم: چطور می شود به دیگران سوء ظن نکرد؟
پسندیده: ببین، انسان موجودی اجتماعی است و در این اجتماع به وسیله تکلم نیازها و علایق و دانش ها و خیلی چیزهای دیگر، رد و بدل می شود و در نتیجه، هم نوعان ما با حرفهای خود به ما می رسانند. مثلا چه می خواهند، وقتی چنین شد چون فقط ما ظاهر الفاظ را می شنویم و یا می بینیم از نیات مردم که، خبر نداریم لذا به همان ظواهر کلمات حکم می کنیم.
- حالا اگر کسی کلمه ای به زبان آورد که ما از آن کلمه چیزهای بدی می فهمیدیم وقتی چنین شد ما اینجا دو جور می توانیم این حرف را حمل کنیم اول اینکه بگوییم او قصد و مرض دارد و به وسیله همین سوء ظن با او یا دعوا کنیم و یا قطع رابطه کنیم.
دوم اینکه ما تا می توانیم آن حرف بدی که شنیدیم حمل بر خیر کنیم و بگوییم ان شاء الله متوجه نبود و یا شاید منظورش را نتوانست خوب بیان کند و از این قبیل چیزها و ما در دنیا به این شیوه دوم عمل می کردیم و همین شیوه را ما از بزرگان دین مان آموخته بودیم.(227)
گفتم: برای اینکه ما به منزلت شما برسیم به ما چه توصیه ای دارید؟
پسندیده: عزیز من، ما در دنیا دریافته بودیم که ارتباط خوب با خلق خدا البته به خاطر خدا، خیلی از گره ها را باز می کند و همین کار رحمت و نظر خداوند را جلب می کند و لذا با خلق خدا چنان برخورد می کردیم که احدی از ما نرنجد و تا دم مرگ با مردم خوب بودیم، با همسایه ها، با اهل و فامیل، با دوست و آشنا خوب معاشرت می کردیم آنها نیز ما را دوست می داشتند. چون ما هم آنها را دوست می داشتیم.(228)
گفتم: واقعا از فرمایشات شما استفاده کردم اجازه می خواهیم از حضور شما مرخص شویم تا توفیق دیدار از منازل دیگری را نیز داشته باشیم.
پسندیده: خواهش می کنم خداوند شما را هم از اهل نعیم قرار دهد.
ما از آقای پسندیده خداحافظی کردیم و به منزل دیگری از منازل بهشت به راه افتادیم وقتی از بهشت معروف بیرون آمدیم هدایت گفت:
رفیق دیدی همه اهل بهشت چه شهداء و چه اهل معروف و چه در منازل دیگر که خواهیم رفت همه در سایه عمل، به این درجات رسیده اند؟
گفتم: بله، ان شاء الله خدا هم ما را از عاملین قرار دهد.