فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

در بهشت لباس حریر و طلاجات بر مرد حلال است

- دیدم جوانی زیباتر از آن قبلی با لباسهای فاخر به رنگ سبز از جنس حریر و دیبا و انگشتر طلا به دست و با دست بند طلا(182) به استقبال ما آمد و بعد با هم معانقه روبوسی کردیم و ایشان ما را به طرف تختی که زیر سایه درخت قرار داشت راهنمایی کرد.
من می خواستم به او بابت به دست کردن انگشتر طلا و هم لباس حریر بر تن کرده بود. (هر دو یعنی هم انگشتر طلا و هم لباس حریر مردان در دنیا حرام بود.(183)) و تا لب بگشایم جناب هدایت گفت:
برادر! اینجا بهشت است و آن طلایی که در دنیا مردن حرام بود و اگر شخصی، انگشتر طلا به دست می کرد علاوه بر اینکه نمازش باطل بود و اگر با آن حال می مرد در حال عصیان مرده بود و جایش جهنم می بود، اینجا حرام نیست و خداوند منان خود بهشتیان را به این زیور آلات مزین فرموده است.
- آری آن جوانهایی که در دنیا زیبایی انگشتر طلا را دیدند: اما گفتند: خداوند حکیم بدون علت چیزی را حرام نکرد و با به دست نکردن انگشتر طلا، حرام مرتکب نمی شوم و حتی وقتی خانواده عروس پیشنهاد کردند. حلقه طلا به دست کند در جوابش گفتند:
من انگشتر عقیق می خواهم که مستحب است. نه انگشتر طلا که حرام است. و من نمی خواهم زندگی زناشویی را با گناه آغاز کنم، اینجا مستحق این نعمت می گردند و هر چه که در دنیا سختی دیدند در عوض اینجا در آسایشند.
به هدایت گفتم: خدا تو را حفظ کند اگر تذکر نمی دادی من شرمنده می شدم.
- از وقفه ای که پیش آمد و صحبت بین، من و هدایت رد و بدل می شد، جوان بهشتی به تعجب وا داشت و خطاب به من گفت:
عذر می خواهم! از من ناراحتید؟
گفتم: استغفر الله چرا از شما ناراحت باشیم، حقیقت مطلب را با او در میان گذاشتم و جوان با شنیدن ماجرا، شروع به خندیدن کرد و گفت: من هم ابتدای ورودم به اینجا وقتی این لباسها و زیور آلات را آوردند گفتم من نمی پوشم ولی در جواب گفتند، اینجا محدودیتی و حرمتی نیست، حتی شرابی که برایم آوردند ننوشیدم اما به من گفتند:
اصلا در این جا تکلیف نیست هر حرمتی بود مال دنیا بود و بس.(184)
حال بیایید؛ برای شما از شراب پذیرایی کنم تا جگرتان حال بیاید.
در روی تخت که بالشتهای نرم و لطیف قرار داشت با زیر اندازه های نرم که در زیر سایه درختان سر به فلک کشیده که نه آفتابی دیده می شد که گرمایش اذیت کند و نه سرمایی بود که بلرزاند،(185) نشستیم و تکیه دادیم.
- غلامان برای ما نوشیدنی آوردند و در جامهای لبریز از شراب به ما تعارف کردند و هر کدام یک جام گرفتیم و من از بوی خوش شراب، نخورده مست بودم. اما نه مستی دنیا، بلکه تمام وجودم آکنده از سرور شد و خستگی از تنم بیرون رفت.
شراب را خوردیم، و جانی دوباره گرفتیم و آنگاه ظرفهای پر از انواع میوه ها را مقابل ما گذاشتند و هر کدام از دیگری خوش رنگ تر و هر کدام از دیگری، خوش مزه تر و معطر بود و انسان هر چه می خورد سیر نمی شد و اصولا در دنیا اگر چیزی می خوردی دیگر اشتهایت کور می شد و به هیچ چیز میل نداشتی اما اینجا این طور نبود، هر چه می خوردی اشتها داشتی و میوه های آن تمام شدنی هم نبود.(186)
- آنگاه من رو کردم به شهید و گفتم: حال که خوردنیها را خوردیم و با شراب گوارا، جگرمان را جلا دادیم و خستگی از تنمان در رفت. اجازه می خواهم، سوالاتم را از حضرتعالی بپرسم.
شهید: بفرمایید. حالا دیگر من در خدمت شما هستم.
گفتم: اولا از اینکه اجازه فرمودید، در خدمت شما باشیم متشکرم. دوم از اینکه وقت گرانبهای خود را در اختیار ما گذاشتید و از اهل عیال خود برای مدتی؛ دور گشتید عذر می خواهم.
شهید: خواهش می کنم، اینجا چیزی به بطالت نمی گذرد و هرچه اینجا تبادل شود همه لطف و صفا و سلامتی است.(187)
گفتم: با اجازه از محضر استاد راهنما و سرور گرامی، جناب هدایت، اگر ممکن است بفرماید در دنیا چه اعمالی را انجام دادید که با این مقام والا و فیض بزرگ نائل شدید؟
شهید: خدا را سپاس که جان ناقابل ما را پذیرفت، جان را که خود به ما داد با ما معامله کرد و فرمود، این جان را برایم بفروش و در عوض بهشت برایت عطا کنم(188) و به وعده اش عمل کرد.
- ببین! بدون زحمت هیچ انسانی به مقصودش نرسید: به قول شاعر نامی سعدی:
نابرده رنج، گنج مسیر نمی شود - مزد آن گرفت که جان برادر که کار کرد
و اگر قرآن خاطرتان باشد در بیشتر موارد پاداش الهی را به انسان عامل؛ منتصب می کند و حتی وعده ای که مومنان را خوشحال می کرد همه و همه برای عاملان بود مثل آیه شریفه عنکبوت که می فرمود:
آنان که به خدا ایمان آوردند و به اعمال نیکو پرداختند؛ البته آنها را به عمارات عالی که از زیر درختانش نهرهایی جاری است منزل دهیم که در آن زندگانی ابدی کنند. چقدر پاداش عاملین خوب است.(189)
- لذا بهشت را به بها می دهند، به بهانه نمی دهند، نه به بهانه(190)، سالها ورد (دعای زیر لبی) تو نماز باشد اما تا نماز نخوانی که گفتن نماز، نماز نمی شود.
- ما و امثال ما را هم که اینجا مشاهده می کنی در زیر سایه قدمهایی است که در راه حق برداشتیم، سعی کردیم واجبات را عمل کنیم و از محرمات الهی اجتناب و دوری کنیم و اگر هم توانستیم به مستحبات، در حد توانمان عمل کردیم، بله درست است که اعمال ما ناقابل بود اما خداوند کریم به کرم پذیرفت و ما را جزو مکرمین(191) قرار داد.
وش وقت سحر از غصه نجاتم دادند - و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند - باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی - آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد ازین روی من و آینه وصف جمال - که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کام روا گشتم و خوشدل چه عجب - مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند
هاتف آنروز بمن مژده این دولت داد - که بدان جور جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد - اجر صبریست کزان شاخ نباتم دادند(192)
- حالا اگر در این مدت زندگی به گفتن اکتفاء می کردیم آیا می توانستیم نظر و رحمت خدا را جلب کنیم؟
- ما دعوت حجت خدا را برای دفاع از دین شنیدیم(193) و در دو راهی بهشت و جهنم قرار گرفتیم.
گفتم: با عرض معذرت! چرا بین دو راهی قرار گرفتید؟
شهید: خوب پر واضح است که انسان یک تعلقاتی به دنیا دارد از قبیل زن و فرزند و مال و منال و از طرفی دعوت حق و در راه اجابت این دعوت خطراتی از قبیل کشته شدن، معلول شدن، و از خیلی چیزهای مادی گذشتن، وجود دارد و اینجاست که وسوسه های نفس اماره و ابلیس شروع می شود و در این میان، ایمان محکم و راسخ می خواهد که بتوانی از این وسوسه ها نجات پیدا کنی، آری اگر دعوت حق را لبیک بگویی باید از دنیا چشم پوشی کنی و در عوض بهشت نصیب تو خواهد شد و رضوان الهی و اگر دنیا بخواهی مادیات را حفظ کردی اما باید خسران الهی را خریداری کنی و عاقبت آن جهنم است و چه بسیار انسانهایی که در این دو راهی لغزش کردند و برای همیشه رو سیاه شدند.
- امام و پیشوای دینم ما را به جهاد در راه خدا ترغیب فرمود(194) و ما از فضیلت جهاد از حضرتش مسئلت کردیم.(195)
فضیلت جهاد فرموده و ما به عظمت و فضیلت جهاد پی بردیم و فهمیدیم که انتخاب جهاد یعنی رستگاری، یعنی صلاح دنیا و آخرت. صلاح دنیاست چون از دنیا سرافرازانه بیرون آمدیم و در مقابل شیطان و شیطان صفتان ایستادیم و در تاریخ گلگون اسلام نشان از شجاعت و شهامت و ایثار و فرمانبرداری از امام و رهبر را به جا گذاشتیم و اما آخرت، همانگونه که در خدمت شما هستیم. می بینید! اینجا عزت و سربلندی است و ما جاودانه با نعمتهای الهی که نه کم می شود و تمام شدنی نیست، زندگی می کنیم و به همین خاطر، نه یک دل بلکه صد دل عاشق، خدا شدیم و در این راه سر نشناختم و از زندگی زودگذر دنیا چشم پوشیدیم و رضوان من الله اکبر را خریدیم.
گفتم: از نبرد خودتان برایمان بگویید آیا زخمهایی که بر شما وارد می شد درد می کشیدید؟
شهید: اولا خدا می داند اگر ایمان نباشد، برق تیر و گلوله جان را مثل بید می لرزاند اما ما که به صحنه کارزار جنگ وارد شدیم نه تنها نمی ترسیدم بلکه هر لحظه منتظر، لقاء الهی بودیم و بهشت را در یک قدمی خود می دیدیم و لذا هر زخمی که بر بدن ما وارد می شد. مثل آب خنک گوارایی که در یک هوای گرم سوزان برای تشنه لذت می داد بود.(196)
گفتم: برادر شهیدم از هنگام شهادتتان برایمان بفرمایید در چه حالی بودید؟
شهید: من در میدان جنگ تنها بیاد خدا بودم و تمام وجودم لبریز از ذکر خدا بود و با این حال به پیشروی ادامه می دادم تا می توانستم از دشمنان خدا به یاری خدا به جهنم واصل می کردم و بالطبع جراحاتی نیز خودم برداشته بودم تا اینکه تیری به قلبم اصابت کرد.
ر وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع - شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست - بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد - همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو - کی شدی روشن بگیتی راز پنهانم چو شمع
ر میان آب و آتش همچنان سرگرم تست - این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
ر شب هجران مرا پروانه وصلی فرست - ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شبست - با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت - تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفر باقیست با دیدار تو - چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین - تا منور گردد از دیدار تو ایوانم چو شمع(197)
و با پاره شدن قلبم پرده های ظلمت و تاریکی کنار رفت و من دیدم در مقابلم، حورالعین ایستاده و مرا به بهشت و کرامت الهی که خدا وعده فرموده بود بشارت داد.(198)
- در این حال خنده به لبانم شکوفه زد و من وعده های الهی را محقق شده یافتم، کم کم با دنیا وداع می کردم و روح از بدنم خارج می شد و من تنها به فکر امام و رهبرم بودم و تنها نگرانی من در مورد امام و دین اسلام بود که مبادا مردم آنها را تنها بگذارند.
- وقتی به زمین افتادم، زمین خطاب به من گفت:
آفرین به روح پاک تو که از بدن پاک خارج شد، خوشحال باش! که برای تو است نعمتهایی است که نه چشمی دیده و نه گوشی شنیده و به خیال کسی خطور نکرد.(199)
- خداوند فرمود دیگر غصه زن و فرزند و خانواده ات را نخور که من جانشین تو در بین اهل تو خواهم بود و هر کس خانواده شهداء را گرامی بدارد مرا گرامی داشته و هر کس آنها را برنجاند مرا رنجانده.(200)
- آنگاه من به سوی بهشت پر کشیدم.(201)
گفتم: از نحوه ورودتان به بهشت بگویید.
شهید: ماموران در ورودی بهشت خطاب به ما گفتند:
بفرمایید داخل بهشت.(202)
- وقتی وارد بهشت شدیم و بهشت را به چشم دیدیم و نعمتهای الهی را به وفور یافتیم به یاد خانواده افتادم و گفتم ایکاش خانواده ام می دانستند که خداوند ما را بخشید و ما را جزو گرامی شده گان قرار داد.(203)
- آری؛ با باز شدن دروازه بهشت دیدیم آنچه را که به فکرمان خطور نمی کرد، بهشتی که با این عظمت برای ما خلق شده، به هر کجای آن اراده می کردیم، می رفتیم و از درختان میوه هر کدام از آن که می خواستیم می خوردیم و از چشمه های زلال و گوناگون از شیر، و عسل و شراب می نوشیدیم و با حوریان بهشتی که خداوند بر ایمان خلق فرموده بود معاشقه می کردیم.(204)

برای اهل بهشت اسبهای زیبا خلق شده

گفتم: آیا در بهشت مرکب وجود دارد مثل اسب و این چیزها؟
شهید: بله، برای ما اسب هایی از یاقوت قرمز وجود دارد که ما سوارشان می شویم و در بهشت به گردش می پردازیم.(205)
گفتم: از آنجایی که ما فرصت باز دید از تمام نعمتهای الهی در بهشت را نداریم و از طرفی می خواهیم برای رغبت و ازدیاد عشق و علاقه به راه خدا از تجربیات شما استفاده کنیم، اگر ممکن است گوشه ای از نعمتهای دیگر خدا را که به شما ارزانی داشته برایمان بفرمایید.
شهید: اجازه می خواهم، تنها به یک مورد اشاره کنم و از خدا می خواهم، روزی شما قرار دهد و آن اینکه وقتی ما وارد بهشت شدیم امکانات بهشت را برای ما نشان دادند. بخشی از نعمتهایی که شما ندیده اید عرض می کنم.
گفتم: بفرمایید.
شهید: هفتاد قصر از قصرهای فردوسی که ما بین صنعا و شام قرار دارد که نور اطراف آن را احاط کرده و در هر قصری هفتاد دروازه و بر هر دروازه پرده ای بلند که از طلا بافته شده است نصب کرده اند و در هر قصری هفتاد اتاق و در هر اتاقی هفتاد تخت که پایه ای آن از دُر و زبرجد که به آن نی هایی از زمرد نقش بسته و بر روی هر تختی چهل فرش که هر فرشی چهل ذراع می باشد، پهن کرده اند و بر روی هر فرشی یک زن بهشتی که جوان و شوهر دوستند، خلق فرموده و همه اینها که خدمتان عرض کردم برای هر نفر مهیا است.(206)
گفتم: با این حساب فکر نمی کنم دیگر آرزویی به دل داشته باشید؟
شهید خندید و گفت: البته نه تنها تمام آرزوهای ما در اینجا برآورده شد بلکه هر آنچه را که تصورش نمی کردیم و اگر می توانستیم تصورش را بکنیم حتما آرزو می کردیم، خدا برای ما از فضلش برآورده می کرد.(207)
گفتم: خداوند عزتتان را زیاد کند آیا به خانواده هایتان سفارشی کردید؟
شهید: از خانواده خود در دنیا هنگامی یاد کرده و یاد خواهیم کرد که آنها راه ما را ادامه دهند و در غیر این صورت ما از آنها یاد نخواهیم کرد، ما خوشحالیم از آنچه که خدا عطا فرمود و به آنهایی که به ما ملحق نشدند، بشارت می دهیم و در پیش روی شما خطری نیست و از مرگ نهراسید و از دست رفتن متاع دنیا غمگین نشوید.(208)

همنشینی با پیامبر و ائمه اطهار (صلی الله علیه و آله و سلم) در بهشت و دیدار از خانواده در دنیا

گفتم: آیا شما به دیدار یکدیگر می روید و آیا به میهمانی همدیگر می روید؟
شهید: باید به استحضار شما برسانم ما در اینجا به ملاقات و زیارت پیامبر اکرم و ائمه اطهار (علیهم السلام) مشرف می شویم و با آن حضرات در یک مجلس می نشینیم. با آنها صحبت می کنیم و آن بزرگواران از ما پذیرایی می کنند و ما از طعام آنها می خوریم. از شراب آنها می نوشیم و این زیارت، ظهور حضرت حجت (عج) ادامه خواهد داشت و هر وقت حضرت حجت (عج) ظهور کردند، خداوند متعال، ما را مبعوث می کند و در رکاب آن حضرت می جنگیم.(209)
گفتم: خوش بحالتان. اعلی الله منزلتکم و رزقنا الله بما فضل الله لکم.
- سپس پرسیدم: آیا به دیدار خانواده و بستگانتان در دنیا می روید؟
شهید: بله هر کس به میزان درجاتی که در اینجا دارد به دیدارشان می روند.
- و ما هر روز و بعضاً هر سه روز یک بار و گاه هفته ای و حتی هر یک ماه یک بار به دیدن بستگانمان در دنیا می رویم.(210)
بعد از دیدار و صحبت با جناب شهید برای دیدن منازل دیگر از منازل النعم با شهید خداحافظی کرده و منازل رزمندگان را ترک کردیم.
وقتی از دروازه منازل رزمندگان بیرون می آمدیم هدایت گفت:
برادر توی بهشت خیلی برایت خوش گذشت مگه نه؟
گفتم: بله اما حیف که خیلی نماندیم.
هدایت: راستی! آیا منازل جهنم یادت هست؟
گفتم: مگر می شود منازل جهنم از یادم برود من هر وقت به یاد آتش جهنم می افتم تمام وجودم می لرزد.
هدایت: خدا را شکر، انسان باید هم از آتش بترسد و هم به بهشت امیدوار باشد و به این خوف و رجاء می گویند.
گفتم: فراموشی در عین حالی که نعمت است بعضاً ما را از یاد خدا غافل می کند و ما به خدا از غفلت پناه می بریم.