فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

احوال کسانی که به نحوی بر حاکم جور کمک کردند

هدایت گفت: رفیق! به نظر من از آن ظالم که آنجا بر سر و صورتش می زنند علت عذابش را بپرسی.
گفتم: باشد و من به سوی آن ظالم دیگر، حرکت کردم و از فاصله ای نه چندان دور پرسیدم:
- ای ملعون تو چه کردی که با این ظالمین هم منزل شدی؟
گفت: از من مپرس که شرم سارم.
گفتم: مگر چه کردی؟
گفت: من مسلمان بودم، نماز می خواندم، روزه می گرفتم. اما چون به مال دنیا حریص بودم، از زبانم و قلمم به نفع حاکم جور کمک گرفتم.
گفتم: خیال کردی آن ظالمها مسلمان نبودن؟ چرا، آنها هم مسلمان بودند.
- پس تو دست کمی از ظالمین نداری، آیا در دنیا شنیده بودی که هر کس به ظالم کمک کند پس آن ظالم است و اگر چه قلمی را برای ظالم آماده کند و یا مرکبی را جهت استفاده ظالم بدهد.(99)
ظالم: بله من می دانستم که نباید به ظالم کمک کنم اما!
گفتم: اما چی؟
ظالم: اما امان از حرص، ولع مال دنیا، به حق، دوستی دنیا راس همه گناهان است(100)، چقدر تلاش کردم دنیا زده نباشم ولی بالاخره، دنیا گریبانم را گرفت و مرا در باتلاق آتشی که ملاحظه می فرمایید فرو برد.
گفتم: بله، چقدر در دنیا بزرگان ما فرمودند و از قول خداوند هم لابد شنیدی که خداوند تبارک و تعالی خطاب به حضرت عیسی، فرموده بود: با عیسی، عقلت را به کار بی انداز و فکر کن و با دقت ببین در اقصی نقاط روی زمین، حال ظالمین چگونه است(101) آیا تو احوال فرعون و نمرود و سایر ظالمین را شنیده بودی و نگفتی آنها با آن همه قدرت و مکنت در روی زمین فساد کردند و به دست خدا هلاک شدند و دنیا و مال و منال آن نتوانست به دادشان برسد.
- آری خداوند تبارک و تعالی به عیسی (علیه السلام) فرمود: ای عیسی هر وصیتی که به تو می کنم برای تو نصیحت است و حرف من حق است و من حق آشکارم و به حق می گویم. اگر بعد از اینکه تو را از عواقب معصیت خبردار کردم مرا معصیت کنی کسی به تو یاری نتواند کند و دستگیری غیر از من تو را نخواهد بود.(102)
- ولی من فکر می کنم تو محبتی از ظالم به دل داشتی که در نهایت به آنها کمک کردی؟
ظالم: نه من محبتی نسبت به آنها نداشتم، ولی فکر نمی کردم دنیا برای من خطری داشته باشد.
گفتم: هلاکت، از آن کسی است، که دنیا را به حال خود، بی خطر بداند و بگوید من می توانم از عهده دنیا برآیم.(103)
گفتم: شما بیچاره ها خیال می کردید، این حرفها نسیه است و با وسوسه های شیطان خود را در غفلت نگه داشته بودید و حال اینکه بزرگان دین، چقدر به ماها سفارش کردند، حتی تا جایی که می فرمودند: هر کس به بقای حاکم جور دعا کند، مثل، کسی است که دوست داشته باشد که خداوند را معصیت کند.(104)
- از این مهمتر اگر کسی در راه خانه هم چیزی در اختیار ظالم بگذارد و تنها بقای آنها را به خاطر پرداخت حق الزحمه یا کرایه بخواهد از ظالمان محسوب می شود. مگر در دنیا نشنیدی امام کاظم (علیه السلام) به صفوان شتربان گفت: ای ابا صفوان همه کارهای تو خوب است و زیبا جز یک کار.
صفوان گفت: چه کاری؟
حضرت فرمود: کرایه دادن شتران به این ظالم، یعنی هارون الرشید.
صفوان گفت: من شترها را در اختیار آنها به جهت باطل لهو و لعب قرار ندادم من شترها را برای راه مکه جهت حمل حجاج دادم. این راه را نیز خودم نمی روم بلکه نوکرانم را گماشتم.
حضرت فرمود: آیا کرایه ها به عهده آنها نیست؟
صفوان گفت: آری به عهده آنهاست. جانم فدایت. حضرت فرمود: آیا دوست داری که آنها زنده بمانند تا کرایه تو را بعد از برگشتن، بدهند؟
صفوان گفت: آری دوست دارم، زنده بمانند.
حضرت فرمود: هر کس بقای ظالم را بخواهد از ظالمان است و هر کس از آنها باشد در جهنم می رود.
- پیامبر فرمود: هر کس قدمی با ظالم بردارد تا او را یاری دهد به تحقیق از دین اسلام خارج شده(105) (یعنی دیگر مسلمان نیست).
- حال این تو و این عذابی که کم شدنی نیست.
ظالم خطاب به سردمدارشان گفت: خدا عذابتان را زیاد کند، اگر شماها، ما را گمراه نمی کردید ما حالمان چنین نبود.(106)
- اما دیگر دیر شده و نمی توانیم گذشته را جبران کنیم ای کاش، آنهایی که در دنیا بسر می برند می فهمیدند که اینجا چه خبر است و مواظب خود می بودند.
- آنها هم مثل ما خود را بخواب غفلت می زدند و وقتی می فهمند که دیگر دیر شده و قابل برگشت نیست.
- اگر صدای مرا به گوش مردم دنیا می رساندند، با تمام توان فریاد می زدم ای مردم از آتش جهنم بترسد(107)! ای انسانها! خیال نکنید برای همیشه در دنیا ماندگارید تا دنیا را مزه کنید عمرتان تمام و بیچارگی گریبان شما را می گیرد.
گفتم: حال نمی خواهد درس اخلاق بگویی، اگر کسی عقل داشت و فرمایش اولیاء الهی را شنید و به داد خود رسید، که رسید و الا، همین جهنم هر روز می گوید هل من مزید.(108)
ظالم: تا انسان طعم زجر و شکنجه و عذاب را نچشد، وقتی به او بگویند مثلاً صورتم از آتش می سوزد درک نمی کند اما وقتی فقط یک بند انگشتش بسوزد می فهمد سوزش یعنی چه.
گفتم: بله و خیال می کردید خود رو آمدید و همه کاره دنیا هستید و اگر وجدانتان روزی شما را مواخذه می کرد در جوابش می گفتید حالا در فرصتهای بعدی توبه می کنیم، غافل از اینکه مرگ خبر نمی کند.
ظالم: من هم همین جوری خودم را فریب دادم، امروز و فردا کردم و همین طور تا سی سال گذشت تا به خودم بیایم، اجلم رسید و ناگهان دیدم جهان در چشمم سیاه شد و صورت وحشتناک ملک الموت را مشاهده کردم، تا بخواهم از او اجازه بگیرم و گذشته ام را جبران کنم جانم را ستاند که خدا نیاورد آن ساعت را که هنوز هم بدنم می لرزد.
گفتم: خدا و رسولش و ائمه معصومین (علیه السلام) راست فرمودند و ما هم به راستی آنه را پذیرفتیم و با جان و دل، فرامینشان را اجراء کردیم، چون به روز جزا اعتقاد داشتیم و می دانستیم هر کس هر عملی مرتکب شود جزای آن را می بیند.
من با آن همه صحبت و مکالمه با ظالم دیگر خسته شده بودم و از چهره ام کاملاً نمایان بود و جناب هدایت نیز به خستگی من پی برد و خطاب به من گفت: رفیق، می بینم خیلی خسته شدی، حال برویم زیر سایه درختی استراحت کن و یک نوشیدنی خنک میل کن تا سرحال بیایید.
گفتم: کجا! کدام درخت! اصلاً در این مکان درختی پیدا می شود؟
گفت: آن، با من.
- فقط از دستم بگیر و راه بیا.
گفتم: خدا، و را از من نگیرد تو نبودی من چه می کردم.
- هدایت دست مرا گرفت و تا من به خودم بیایم در زیر سایه درختی که سر به فلک کشیده بود، قرار گرفتیم و آنجا تختی مهیا کرده بودند، که روی آنها زیر انداز نرم و بالشهای نرم و لطیف قرار داشت و در مقابل آن تخت میزی گذاشته بودند که در روی میز جام های نوشیدنی که از انواع میوه های بهشتی آماده شده بود و عطر آن، نخورده انسان را مدهوش می کرد، قرار داده بودند و آنگاه غلامهای بهشتی برای پذیرایی از ما حاضر شدند، و لیوانی را به من و هدایت دادند و آن غلامان از جام نوشابه ها، لیوان ما را لبریز کرد و من بلادرنگ نوشابه را سر کشیدم و خستگی از تنم بیرون رفت.
- دراز کشیدم و سرم را روی بالشت گذاشتم و یک چرتی زدم.
بعد از مدتی هدایت مرا بیدار کرد و به من گفت پا شو، هنوز سفر ادامه دارد. حالا بعد از دیدن منازل جهنمیان، با هم پیش بهشتیان خواهیم رفت و آنجا می بینی نعمت الهی یعنی چه و صفا و عشق و خلاصه، بهشتی که در دنیا تعریفش را شنیده بودی به چشم می بینی و با اهل آن از کردارشان در دنیا می پرسی و به حالشان غبطه می خوری.
گفتم: البته قبلاً در دیدار با والد مکرمم گوشه هایی از نعمت های الهی که به بندگان صالح عطا فرموده ملاحظه کردم. و به حق بهشت جایی ماندنی است.
هدایت: می دانم ولی با حوصله ندیدی و وصف آن را از اهلشان نپرسیدی.
گفتم: رزقنا الله و ایاکم.
- بعد از حرفهایی که میان من و هدایت رد و بدل شد، هدایت رو کرد به من و گفت:
برویم سراغ گروه دیگر از جهنمیان و باز هم عبرت بگیریم.

ربا خواران معذب

جناب هدایت مرا دوباره به آن فضای گرم و سوزان منتقل کرد و در ادامه دیدار از منازل جهنمیان به منزلی رسیدیم که آنجا عده ای با شکم های بزرگ که از بزرگی شکم، قادر به حرکت نبودند و میخ کوب در زمین بودند مواجه شدیم.
خیلی عجیب بود چرا که از یک طرف زمین گیر شده بودند و از طرفی صبح ها و شب بر اینها آتش می بارید.(109)
گفتم: اینها مگر چه کردند و چرا اینها را از عذاب ناحیه شکم بیشتر می بینند؟
هدایت: اینها می دانی در دنیا به چه معروف بودند؟
گفتم: نمی دانم ولی می توانم حدس بزنم، به احتمال قوی اینها یا حرام خوار بودند و یا ربا خوارند.
هدایت: اینها ربا خوارند، اینها کسانی بودند که در دنیا پول به مردم می دادند و نزول می گرفتند با اینکه خداوند در قرآن مجید اینها را از ربا منع کرده بود باز هم به این عمل پست مرتکب می شدند.(110)
گفتم: واویلاه، پناه می برم بر خدا! اینها رباخوارند، گناه یک درهم ربا از هفتاد زنا بیشتر است،(111) پس بگو که، چرا هر صبح و شب مثل آل فرعون عذاب می بینند.
هدایت: آری اینها دانسته ربا می خورند و برای اینکه توجیه کنند می گفتند تجارت هم نوعی ربا است(112) چه مانعی دارد ما از راه تجارت پول در قبال پول، ارتزاق کنیم.
و خداوند نیز برای این نافرمانیشان، شکم گنده و مملو از آتش کرد.(113)

احوال زناکاران

سپس هدایت مرا به یک صحرای لم یزرعی برد که در آن بیابان از کیلومترها بوی تعفن و کثافات، انسان را سخت اذیت می داد.
از بوی بد آن محیط سرگیجه گرفتم و چنان شدم که خیال می کردم زمین بر سرم می چرخد و من از شدت سرگیجی به زمین افتادم.
وقتی هدایت حال مرا چنین دید خطاب به من گفت:
برادر چه شده؟
گفتم: از این بوی بد به خدا پناه می برم، اینجا کجاست؟
هدایت: تازه ما به منزل اصلی نرسیدیم و این بوی بد را که می شنوی، بوی قیح و تعفنی است که از فروج زناکاران با دشت و حرارت بسیار، بیرون می ریزد و جهنمیان از این بو بیشتر از آتش جهنم معذب می شوند.(114)
و این در حالی است که این قیح و تعفن را به شراب خواران می خورانند.
ما هر چه نزدیک تر می شدیم بوی بد زیادتر می شد و من به هدایت گفتم: جناب هدایت یک فکری به حال من کن و مرا از این گرفتاری نجاتم بده.
هدایت: ببین من در خدمت تو هستم فقط کمی صبر کن تا برایت عطر مخصوص، که بعد از زدن آن بوی بد را احساس نکنی و اذیت نشوی، بدهم.
گفتم: از مرحمت، تو سپاسگزارم.
بعد از طی مقداری از آن بیابان، جناب هدایت به من عطری داد و گفت: این عطر، عطر محمدی است و با وجود این عطر، هیچ بوی بدی تو را اذیت نکند.
- تا اینکه به منزل زناکاران رسیدیم و دیدیم که در آنجا از فروج زناکاران آبی خارج می شد که به آن قیح می گفتند و آن بوی بد که اهل جهنم از بوی بد آن معذب بودند دایم با سوز و حرارت تمام از فروج زناکاران بیرون می آمد و آنها را عذاب می داد.
- بعد از دیدن حال زناکاران از یکی از آنان پرسیدم:
در چه حال هستی؟
زانی: از حال ما هیچ مپرس.
گفتم: چرا؟
زانی: گفت یک لحظه لذت دنیا، این همه عذاب!
گفتم: مگر نمی دانستی، زنا حرام است؟
زانی: می دانستم، امان از دست هوای نفس.
گفتم: هیچ فکری نمی کردی روزی عواقب و تبعات لذتهای زودگذر دنیا را ببینی؟
زانی: نه فکر نمی کردم این طور بشود.
گفتم: چطور شد به این راه کشیده شدی؟
زانی: راستش من همین که خودم را شناختم ابتدا با چشم چرانی نامحرمان را دنبال می کردم و به مرور زمان من نسبت به نگاه به زنها معتاد بودم و حتی در کوچه و خیابانها که می گذشتم. کارم چشم چرانی بود.
گفتم: مگر در دنیا از بزرگان دین نشنیده بودی(115) که هر کس چشمش را از نگاه حرام پر کند. خدا چشمانش را در روز قیامت پر از آتش می کند، مگر اینکه توبه کند.
گفتم: مگر در قرآن مجید نخوانده بودی که فرموده بود:
ای پیامبر، بگو به مومنین که چشمانشان را به نامحرم ببندند و فروجشان را از گناه، نگه دارند که چشم پوشی از نگاه برای آنها بهتر است و خدا به کاری که می کنند آگاه است.(116)
- آیا خدا نفرموده: به زنا نزدیک نشوید که زنا فحشا است و بد راهی است.(117)
- مگر در دنیا پیامبر اکرم نفرمود: هر مرد نامحرمی با زن نامحرم و یا زن نامحرم با مرد نامحرم دست بدهد او را در روز قیامت دست بسته می آورند و آنگاه به او دستور می دهند برو داخل جهنم.(118)
- مگر نمی دانستی، مصافحه با نامحرم حرام است چه برسد به زنا.(119)
زانی: چرا شنیده بودم، اما خدا لعنت کند زنان بدی را که با بی حجابی و با آرایشی که می کردند ما را به خود جلب می کردند.
گفتم: البته زنهای بی حجاب، جایگاهشان در اینجا از شما کمتر نیست، شما نباید دنباله رو آنها باشید..
- هیچ می دانستی اگر شخصی چشمش به نامحرم بیافتد و نگاه نکند ثواب او چقدر است؟
گفت: نه نمی دانستم.
گفتم: هر کس که چشمش به نامحرم بیافتد و نگاه نکند مثلاً، آسمان نگاه کند، یا نگاهش را به زمین بیاندازد، چشمش را ببندد تا نامحرم را نبیند، خدا برای او یک حوری در بهشت عطا می کند.(120)
زانی: ایکاش به دنبال شهوت نمی رفتیم، و می فهمیدیم که بعد از این زودگذر چند لحظه ای، تا ابد، سوختن هست.
گفتم: چرا از گناهانت توبه نکردی؟
زانی: مگر می شد توبه کنم؟
گفتم: بله خداوند می فرمایند: که تواب و رحیم است و حتی توبه کنندگان را دوست می دارد و از این بالاتر گناهان را به حسنات تبدیل می کند.(121)
البته به شرطی که اصرار بر گناه نکند.
زانی: راستش من می خواستم توبه کنم اما امروز و فردا کردم و در حال گناه بودم، اجلم رسید و من به این عالم منتقل شدم و مرا در آتش جهنم می بینی. بدبختیهای من رو سیاه، از وقتی که مرا به این عالم منتقل کردند، شروع شد.
گفتم: مگر نشنیده بودی حضرت امیر (علیه السلام) می فرمود:
بر حذر باش و بترس، از اینکه خداوند در حال معصیتش ببیند و در اطاعت خودش نبیند پس اگر در حال گناه تور ببیند، از زیان دیدگان خواهی بود.
- اگر قدرت داشتی، توانت را در اطاعت خدا صرف کن و اگر ناتوان شدی، در گناه، ناتوان باش.(122)
- آری اگر آن وقتی که زن نامحرم به تو روی آورد، تو از خدا حیا می کردی و زنا نمی کردی، خدا آتش جهنم را بر تو حرام می کرد و تو را از ترس و هراس بزرگ روز قیامت امان می داد.(123)
- من بعد از دیدن احوال زناکاران به یاد فرمایش پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) افتادم که حضرت با آن عظمت به خدا عرض می کرد: الهی لا تکلنی الی نفسی طرفه عین أبدا.(124)
- خدایا شکر، که ما را در حال معصیت قبض روح نکرده، توفیق توبه به ما ارزانی داشتی.
خدایا در همه حال تو را سپاس.
- بعد من و هدایت برای سفر به منزل دیگری از منازل جهنم راه افتادیم.