فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

دیدار با کسان خود در عالم برزخ

و رفیقم فرمود: دوست عزیز اولین دیدار تو با پدرت خواهد بود و او منتظرت است.
من با خوشحالی گفتم: من آماده ام.
سالها بود که پدرم را ندیده بودم و این دیدار برایم خیلی مهم و خوشحال کننده بود.
رفیقم مرا به جایی برد که آنجا سر سبز و بسیار با صفا و قصرهای مجلل داشت و زیبایی منظره های آن انسان را به وجد می آورد آن چنان زیبا که من در عمرم چنین باغی نه دیده بودم و نه وصف اش را شنیده بودم، در آن باغ پدر بزرگوارم به همراه عده ای از اهل و فامیل به استقبالم آمده بودند.
- ابتدا پدرم را در آغوش گرفتم و اشک شوق از چشمانم سرازیر شد از شدت خوشحالی نمی توانستم حرفی بزنم به زحمت به پدرم گفتم: پدر جان، خیلی دلم برایت تنگ شده بود، در این مدت که ندیدم، سعی کردم کارهایی انجام دهم که برای تو نفعی داشته باشد، وقتی خوب دست و صورتش را بوسیدم و قلبم آرام گرفت از حال و احوال او بعد از مرگ، جویا شدم.
پدرم در پاسخ گفت: پسرم، وقتی اجلم سر رسید جناب عزرائیل برای قبض روح به سراغم آمد و جان مرا از ناحیه پا گرفت تا رسید به حلقومم در این اوضاع می دیدم همه دور و برم ایستاده اند و اشک می ریزند ولی تو نبودی.
عرض کردم: من شهر دیگری بودم و بعداً خبر دادند و نتوانستم برای وداع و عرض ادب خدمت برسم و برای مجلس ترحیم خود را رساندم.
گفت: همان راهی که شما پیموده اید من آمدم تا لب گور همه چیز بر وفق مراد بود و من سختی ندیدم اما تلخی دخول در قبر و فشار قبر و سوال نکیر و منکر از همه سختر بود.(49)
عرض کردم: مگر فشار قبر داشتید.
فرمود: بله وقتی مرا در قبر گذاشتند، و سنگهای لحد را روی قبرم قرار دادند و خاک ریختند، قبر چنان فشارم داد که تمام استخوانهای بدنم خرد شد و به نظرم صدای مرا عالمیان شنیدند.(50)
من از این قضیه خیلی ناراحت شدم و پدرم حال مرا دید و فرمود:
پسرم رحمت خدا شامل حالم شد و چون در دنیا سعی می کردم حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام، بدانم و از محرمات الهی اجتناب می کردم لذا ائمه اطهار (علیهم السلام) به فریادم رسیدند و در هنگام سوال نکیر و منکر که تمام وجودم از وحشت دیدار این دو بزرگوار که به صورت مهیبی وارد شده بودند می لرزید نجاتم دادند.
گفتم: آقا جانم: بعد چه شد.
فرمود: پسرم! آقا امام رضا (علیه السلام) به فریادم رسید و از وقتی که حضرت مرا سفارش داد به حمد الله، خیلی خوبم و از آن زمان تا به حال در خوشی به سر می بردم و چون در دنیا تا جایی که از دستم می آمد از گمراهی جوانان جلوگیری می کردم و آنها را با نماز و روزه و کارهای خیر آشنا می نمودم از این ناحیه افزوده می شود.
- دیگر اینکه تو را که علم آل محمد (علیه السلام) را می خواندی برایم منظور داشتند.(51)
گفتم: اعلی الله مقامک و آنگاه رو کردم به پدر؛ عرض کردم، پدر جان اگر چه میل باطنیم ماندن در محضر شماست اما چون من بطور موقت به اینجا آمده ام لذا فرصت نیست بیش از این بمانم ان شاء الله به زودی به خدمت خواهم رسید، حال اگر اجازه بفرمائید ما رفع زحمت می کنیم.
پدر گفت: برو پسرم خداوند عاقبت بخیرت کند. من منتظرت خواهم ماند.
و از محضر پدرم بعد از پذیرایی(52) مفصلی که از شراب و طعام و میوه جات بهشتی، از ما به عمل آوردند مرخص شدیم.
بعد از خداحافظی به رفیقم گفتم: ان شاء الله کجا باید برویم؟
گفت: مگر سفر ما برای عبرت نیست؟
گفتم: چرا هست.
گفت: دستت را بده به من که به جاهایی ببرم که اگر انسانها ذره ای از طعم عذاب آن را بچشند هرگز خلاف نکنند.
- در این قسمت از سفر من شما را به دیدار زنان مسلمانی که از امت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هستند می برم که به علتهایی که بعداً به آن پی می بری تا قیامت در عذابند.
عرض کردم: فرمودید زنان مسلمان از امت خاتم الانبیاء صلوات الله علیه!
رفیق: بله خوب فهمیدی زنان مسلمانی که در عذابند.

قسمت سوم : دیدار از اهل جهنم در عالم برزخ

احوال بعضی از بانوان مسلمان که در برزخ عذاب می شوند(53)