فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

دیدار از خانواده بعد از مرگ

- آنگاه برایم مرخصی دادند تا به دیدار از خانواده در دنیا بروم و به خانه ام برگشتم.
- با اینکه همه آنها را می دیدم اما آنها مرا نمی دیدند و همسرم را از همه نسبت به من نزدیک تر بود مشغول گریه و زاری بود و به بدبختیش و اینکه چه خواهد شد و چطور امرار معاش خواهد کرد و چطور بچه هایش را بزرگ خواهد کرد، فکر می کرد، طبیعی است که به فکر من نه افتد و نگوید که شوهر بی چاره ام در آن دنیا چه می کشد؟
طبیعی است که به فکر من نیافتد و بگوید که او یک عمر جان کند، و برای ما نان و آب آورد، هیچ نپرسید، آقا این نان و آبی که به ما می آوری چطور به دست می آوردید؟
- حلال بود یا حرام؟
- حال، شوهر بیچاره! باید کتک آن زحمات را که کشیده بخورد. باید جواب پس بدهد که از کجا آوردی و در کجا خرج کردی.(44)
- فرزندانم به یتیمی شان می نالیدند و به مال و منالی که به آنها رسیده بود فکر می کردند تا چهلم نشده ارث پدر را تقسیم کنند.
و خلاصه از اهل و عیال غیر از غصه و ناراحتی خیر و احسانی که قابل توجه باشد ندیده ام و یادم آمد من که خودم دل نسوخته ام از دیگران چه انتظاری باید داشته باشم.
- پناه بر خدا اگر یه ذره عمل را هم نداشتیم چه می شد؟ به احسانهایی توام با ریا و به صلوات و سلامهای زورکی چیزی که بتوان نجات پیدا کرد نمی شود دل بست.
اینجا بود که یاد روایتی افتادم که می فرمود: اگر احسان ناچیزی را خود در حال حیاتتان بدهید بهتر از این احسانهایی است که ورثه بدهند ولو این احسانشان خیلی با ارزش باشد.(45)
- البته نمی گویم این احسانها تاثیر ندارد کسی از دار دنیا رفته به یک لقمه احسان از سوی کسی که با نیت خالص به یک گربه می دهد، محتاج تر می شود. اما خواستم بگویم با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود باید کار را بنیادی می کردیم که نکردیم.
حال هر چه هم من به این مرده های به ظاهر زنده بگویم: آخر مرگی هست! حسابی و کتابی! کیست که گوش بدهد.
- دنیا که بودم بزرگان به ما می گفتند: امروز که زنده اید روز عمل است، حساب نیست و فردا روز حساب است، عمل نیست،(46) ما که یک خورده گوشمان به این حرفها بود و چیزی دستگیرمان شد این حال روز ماست، وای به حال کسانی که پنبه در گوش طپیدند و چیزهایی را هم که می شنیدند به حساب نشنیدن گذاشتند تا چند صباحی از این دار فانی لذت ببرند.
آی خوشا به حال آنها که عاقل بودند و فهمیدند برای چه خداوند خلقت نموده و همیشه زمزمه می کردند:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم - که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام آمدنم بحر چه بود - به کجا می روم آخر ننمائی وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک - چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
فرصت دیگر تمام شده بود و می بایست به عالم برزخ برمی گشتم و با رفیقم به سفرم ادامه می دادم و در یک چشم به هم زدن خود را در خانه ابدی یافتم و دیدم میوه های رنگارنگ و خوش بو مهیاست و رفیقم کنار سفره نشسته و منتظرم هست.
سلام عرض کردم و گفتم: دوست عزیز چقدر دلم گرفته بود از اینکه شما را دوباره زیارت کردم خیلی خوشحالم، از اینکه به خانه ام رفتم و اهل و عیال را با حالت غمگین دیدم خیلی ناراحت شدم.
گفت: این رسم و رسوم همیشه بوده و هست و تو یادت نمی آید وقتی پدرت از دنیا رفت چه کردید.
گفتم: بله یادم می آید و آن وقت ابتدای جوانیم بود و خیلی ناراحت بودم و راستش در فراقش خیلی گریه کردم ولی آنقدر که به یتیمی ام گریه می کردم به بیچارگی پدرم فکر نکردم.
- اما خدا گواه است من بعدها هر زمان که بالای سر قبر پدرم می رفتم از احوال آخرتش می پرسیدم، و از خدا می خواستم اگر تا به آن زمان پدرم را نبخشیده، ببخشاید.
- من با خدایم عهد کرده بودم، تمام کارهای نیکی که از من سر می زد پدرم شریک باشد و اگر خدای نکرده گناه از من سر می زد پدرم شریک باشد و اگر خدای نکرده گناه از من سر می زد او را مواخذه نفرماید.(47)
اشک در چشمم حلقه زده بود و دوستم احساس کرد اینجا بهترین موقع دیدار با والدین است، رو کرد به من و گفت:
ناراحت مباش به دیدن پدرت نیز خواهیم رفت و تو از خودش جویای حالش خواهی شد.
با خوشحالی به او گفتم:
تو از پدرم خبر داری؟
گفت: بله دارم و آنها منتظرت هستند.

چند سوال از رفیق

خوشحالی سرا پای مرا گرفته بود و حقیقتاً مسرور بودم و از رفیقم چند سوال پرسیدم.
به او گفتم: رفیق آیا انسان که از دار دنیا رخت می بندد و مثل من در این خانه ماوی می گزیند به اعمالش چیزی اضافه می شود؟
گفت: بله البته که اضافه می شود، مگر از امام صادق (علیه السلام) نشنیده بودی که می فرمود: خصلتهایی وجود دارد که انسان بعد از مرگ نیز از آنها بهره مند می شود مثل فرزند صالح که به پدرش استغفار کند و کتابی که از اثر او باشد، بخوانند و ابزاری از قبیل کلنگ که چاه بکنند و نهالی که بکارند و قناتی که جاری کنند و هر کار نیکوی که او با نیش باشد که بعد از او به کار گرفته شود.(48)، و از این قبیل کارها مثل عمارت مسجد به خاطر خدا، یا وقف مدرسه، یا بیمارستان و... همانطور که عرض کردم اگر این کارها را انسان را نیت خالص انجام دهد صد البته تا آن بناها باقی است و استفاده می شود ثوابش عاید و واصل خواهد بود.
گفتم: اگر کسی به بنده خدایی چیزی، مثلاً قرآن یاد بدهد و یا هر علم مفیدی، باز هم حساب خیراتش مفتوح خواهد بود؟
گفت: بله، اگر کار خیری باشد به حساب او افزوده می شود و اگر کار شری از خود باقی گذاشته باشد به گناهانش افزوده می شود.
گفتم: راستش این مطالب را در آن دنیا شنیده و یا خوانده بودم ولی مثل الان برایم جا نیافتاده بود و من به عیان می بینم.

دیدار با کسان خود در عالم برزخ

و رفیقم فرمود: دوست عزیز اولین دیدار تو با پدرت خواهد بود و او منتظرت است.
من با خوشحالی گفتم: من آماده ام.
سالها بود که پدرم را ندیده بودم و این دیدار برایم خیلی مهم و خوشحال کننده بود.
رفیقم مرا به جایی برد که آنجا سر سبز و بسیار با صفا و قصرهای مجلل داشت و زیبایی منظره های آن انسان را به وجد می آورد آن چنان زیبا که من در عمرم چنین باغی نه دیده بودم و نه وصف اش را شنیده بودم، در آن باغ پدر بزرگوارم به همراه عده ای از اهل و فامیل به استقبالم آمده بودند.
- ابتدا پدرم را در آغوش گرفتم و اشک شوق از چشمانم سرازیر شد از شدت خوشحالی نمی توانستم حرفی بزنم به زحمت به پدرم گفتم: پدر جان، خیلی دلم برایت تنگ شده بود، در این مدت که ندیدم، سعی کردم کارهایی انجام دهم که برای تو نفعی داشته باشد، وقتی خوب دست و صورتش را بوسیدم و قلبم آرام گرفت از حال و احوال او بعد از مرگ، جویا شدم.
پدرم در پاسخ گفت: پسرم، وقتی اجلم سر رسید جناب عزرائیل برای قبض روح به سراغم آمد و جان مرا از ناحیه پا گرفت تا رسید به حلقومم در این اوضاع می دیدم همه دور و برم ایستاده اند و اشک می ریزند ولی تو نبودی.
عرض کردم: من شهر دیگری بودم و بعداً خبر دادند و نتوانستم برای وداع و عرض ادب خدمت برسم و برای مجلس ترحیم خود را رساندم.
گفت: همان راهی که شما پیموده اید من آمدم تا لب گور همه چیز بر وفق مراد بود و من سختی ندیدم اما تلخی دخول در قبر و فشار قبر و سوال نکیر و منکر از همه سختر بود.(49)
عرض کردم: مگر فشار قبر داشتید.
فرمود: بله وقتی مرا در قبر گذاشتند، و سنگهای لحد را روی قبرم قرار دادند و خاک ریختند، قبر چنان فشارم داد که تمام استخوانهای بدنم خرد شد و به نظرم صدای مرا عالمیان شنیدند.(50)
من از این قضیه خیلی ناراحت شدم و پدرم حال مرا دید و فرمود:
پسرم رحمت خدا شامل حالم شد و چون در دنیا سعی می کردم حلال خدا را حلال و حرام خدا را حرام، بدانم و از محرمات الهی اجتناب می کردم لذا ائمه اطهار (علیهم السلام) به فریادم رسیدند و در هنگام سوال نکیر و منکر که تمام وجودم از وحشت دیدار این دو بزرگوار که به صورت مهیبی وارد شده بودند می لرزید نجاتم دادند.
گفتم: آقا جانم: بعد چه شد.
فرمود: پسرم! آقا امام رضا (علیه السلام) به فریادم رسید و از وقتی که حضرت مرا سفارش داد به حمد الله، خیلی خوبم و از آن زمان تا به حال در خوشی به سر می بردم و چون در دنیا تا جایی که از دستم می آمد از گمراهی جوانان جلوگیری می کردم و آنها را با نماز و روزه و کارهای خیر آشنا می نمودم از این ناحیه افزوده می شود.
- دیگر اینکه تو را که علم آل محمد (علیه السلام) را می خواندی برایم منظور داشتند.(51)
گفتم: اعلی الله مقامک و آنگاه رو کردم به پدر؛ عرض کردم، پدر جان اگر چه میل باطنیم ماندن در محضر شماست اما چون من بطور موقت به اینجا آمده ام لذا فرصت نیست بیش از این بمانم ان شاء الله به زودی به خدمت خواهم رسید، حال اگر اجازه بفرمائید ما رفع زحمت می کنیم.
پدر گفت: برو پسرم خداوند عاقبت بخیرت کند. من منتظرت خواهم ماند.
و از محضر پدرم بعد از پذیرایی(52) مفصلی که از شراب و طعام و میوه جات بهشتی، از ما به عمل آوردند مرخص شدیم.
بعد از خداحافظی به رفیقم گفتم: ان شاء الله کجا باید برویم؟
گفت: مگر سفر ما برای عبرت نیست؟
گفتم: چرا هست.
گفت: دستت را بده به من که به جاهایی ببرم که اگر انسانها ذره ای از طعم عذاب آن را بچشند هرگز خلاف نکنند.
- در این قسمت از سفر من شما را به دیدار زنان مسلمانی که از امت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هستند می برم که به علتهایی که بعداً به آن پی می بری تا قیامت در عذابند.
عرض کردم: فرمودید زنان مسلمان از امت خاتم الانبیاء صلوات الله علیه!
رفیق: بله خوب فهمیدی زنان مسلمانی که در عذابند.