فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

تلقین(37) به میت

در حالی که یک پتو در روی قبرم نگه داشته بودند، شخصی که باید به من تلقین می داد شروع کرد به خواندن این کلمات که اگر دو ملک مامور خداوند آمدند پیش تو و از تو در مورد خدایت پرسیدند در جواب آنها بگو(38) الله و...
- من احساس می کردم گرچه کلمات به عربی خوانده می شد ولی می فهمیدم و با او تکرار می کردم همه آن سوالهای که نکیر و منکر باید از من بپرسند از خدا و پیامبر و امامان و از حساب و کتاب و قیام و قیامت یکی برایم تلقین می کرد و من هم با او تکرار می کردم.
- در خاتمه دعایی کرد و سنگ لحد را یکی، یکی روی قبر من گذاشتند و من تاریکی قبر را بیشتر و بیشتر احساس کردم تا جایی که دیگر تاریکی مطلق و ظلمات، قبرم را فرا گرفت و من از وحشت تاریکی داد می زدم: کمک! مرا رها نکنید کجا! بدون من کجا می روید؟
مگر من به شما چه ظلمی کردم که مرا تنها می گذارید؟
- اما افسوس و صد افسوس، اینها رفقای با وفا نخواهند بود، من تازه پی بردم که باید کار اساسی می کردم و عمل صالح بیشتری انجام می دادم.
- اما شاید من هم کاری را که بستگان و فامیل کردند، می کردم چرا که تا انسان به مصیبتی مبتلا نشود درک مصیبت نمی کند.

روح در قبر به جسم وارد می شود

همین که قبر را پوشاندند و تاریکی قبر را گرفت، روحم را در جسمم یافتم و خودم را در تاریکی وحشتناک که هیچ روزانه ای از نور در آن دیده نمی شد و از سوی دیگر هوای آن به خاطر بسته بودن محیط خفه گشته بود، یافتم و من برای نجات از آن حالت سعی و تلاش فراوان کردم تا از آن ظلمت بیرون آیم تا خواستم از دستانم کمک بگیریم دیدم، بسته است و من برای نجات خودم، هر کاری که می توانستم می کردم.
- بی محابا بلند شدم، به طوری که سرم محکم به سنگ لحد کوبیده شد. اینجا بود که به خود آمده و گفتم آری دیگر فرصتها از دست رفته و این منم که مرده ام، ای کاش می شد به دنیا برمی گشتم و گذشته ها را جبران می کردم.(39)
اما دیگر دیر شده بود و امکان برگشت از اینجا برای کسی نیست.
- در حالی که تاریکی محض، قبر را فرا گرفته بود. دو نفر را به صورت هولناکی دیدم که قبر با حضور آنها به لرزه در آمد، وحشت سر تا پای مرا گرفته بود با صدای گرفته و نحیف و با لکنت زبان کامل گفتم:
ش ش ش ما ک ک ک کی هستید؟
- جوابی نشنیدم و باز تکرار کردم ولی احساس می کردم بی نتیجه است.
آنها امر به سکوت کردند و از من پرسیدند: خدای تو کیست؟
چه بگویم عمری سر به سجده گذاشته، به وحدانیت خداوند متعال اقرار نموده، افتخارم این بود که او معبود من است و من بنده او، (مگر می شود که خدایی که خودش مرا تربیت کرده، خدایی که خودش را به من شناسانده اینجا مرا رها کند، هیهات! هیهات!).(40)
اینجا بود که کم، کم داشت، زبانم باز می شد و خداوند بزرگ مثل همیشه دست مرا گرفت و با یاد خدای کریم این بزرگترین روزانه ای که از سوی نور به قبر تاریک من تلالو می کرد زبانم را به توحید باز نمود و با کمک و استعانت پروردگارم به اولین سوال آن دو ملک پاسخ دادم:
خدای من خدای یگانه است که شریک ندارد.(41)
آنگاه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سپس از ائمه اطهار (علیه السلام) پرسیدند، وقتی از امامانم پرسید، من در جواب گفتم: ما امامان را از جان خود بیشتر دوست می داشتیم و آنها را مفترض الطاعه می دانستیم و در راه آنها از همه چیز گذشتیم و حتی جانمان را در راهشان فدا کردیم.
ملک گفت: حرف زیادی نزن، دیگر بس است، شما مگر نبودید که ائمه (علیهم السلام) را تنها گذاشتید؟
گفتم: نه! نه! هرگز ما ائمه و پیشوایانمان را تنها نگذاشتیم و شاهد دارم.
ملک: کو شاهد تو؟
گفتم: خدا بهترین گواه من است و او می داند که ائمه (علیهم السلام) را تنها نگذاشتیم و من برای اینکه مدعای خود را ثابت کنم همین قدر عرض کنم، با اینکه ما نه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیده بودیم و نه حدی از ائمه (علیهم السلام) را با این حال، ما با پیروی از فرزند پاک آن بزرگوار که او را نائب امام زمانمان می شناختم، ایمانمان را نسبت به ائمه اثبات کردیم و بعد او از ولی فقیه زمان و خلف صالح او اطاعت کردیم و تا زنده بودیم دست از اطاعتشان بر نداشتیم.
ملک گفت: آری راست گفتی.
وقتی که از مصاحبه آن دو ملک سرافراز و با موقعیت بیرون آمدم، این دو ملک به صورت زیبایی در آمدند.
- اسم آنها را پرسیدم گفتند: ما بشیر و مبشر هستیم خوب نگاه کن و بگو در پایین پایت چه می بینی؟
به دیواره پایین پایم نگاه کردم دریایی از آتش و عذاب زبانه می زد، ترس دوباره بر تمام وجودم غلبه کرد.
و آن دو بزرگوار فرمودند: نترس آنجا جایگاه تو نیست. در صورتی که از خدا دور می شدی و توفیق توبه پیدا نمی کردی شاید جایگاه تو بود.
- حال که توبه ات را خداوند پذیرفته دیگر هراسی نداشته باش.
- آنگاه گفتند: حالا به دیواره بالای سرت نگاه کن. و من وقتی به بالای سرم نگاه کردم دیدم نور است و باغ با صفا، با نعمتهای فراوان، آنگاه درب سمت زیر پا را به رویم بستند و آن دریچه بالای سرم را به قبرم باز کردند و اینجا دیگر قبر نبود بهشتی به وسعت زمین و آسمان و اینجا بود که خنده بر لبانم نقش بست.
- آن دو ملک عزیز به من گفتند: بخواب مثل خواب عروس.(42)
بعد از مدتی استراحت در حالی که دیگر قبرم مثل قبل، زیربنایش، نیم در یک و هفتاد سانت نبود و آن ظلمات و تاریکی قبلی را از بین رفته بود و من خود را در نور و در باغی از نعمتهای الهی یافتم در این حال و هوا جوانی را که به نظرم آشنا می آمد دیدم و از او اسمش را پرسیدم:
گفت: من همان هدایت هستم، همان شخصم که تو را به این سفر دعوت کردم حال می خواهم در این عالم عواقب اشخاصی را که به خاطر عملشان در دنیا، اینجا می بینند و طعم خوشیها و عذابها را که تا قیامت می بینند به تو نشان می دهم، قبل از هر چیز به تو فرصت می دهم به خانه ات سری بزن و از اهل و عیال خبری بگیر و نظاره کن و ببین نسبت به تو چه احساسی دارند.(43)
گفتم: فعلاً با اجازه.

دیدار از خانواده بعد از مرگ

- آنگاه برایم مرخصی دادند تا به دیدار از خانواده در دنیا بروم و به خانه ام برگشتم.
- با اینکه همه آنها را می دیدم اما آنها مرا نمی دیدند و همسرم را از همه نسبت به من نزدیک تر بود مشغول گریه و زاری بود و به بدبختیش و اینکه چه خواهد شد و چطور امرار معاش خواهد کرد و چطور بچه هایش را بزرگ خواهد کرد، فکر می کرد، طبیعی است که به فکر من نه افتد و نگوید که شوهر بی چاره ام در آن دنیا چه می کشد؟
طبیعی است که به فکر من نیافتد و بگوید که او یک عمر جان کند، و برای ما نان و آب آورد، هیچ نپرسید، آقا این نان و آبی که به ما می آوری چطور به دست می آوردید؟
- حلال بود یا حرام؟
- حال، شوهر بیچاره! باید کتک آن زحمات را که کشیده بخورد. باید جواب پس بدهد که از کجا آوردی و در کجا خرج کردی.(44)
- فرزندانم به یتیمی شان می نالیدند و به مال و منالی که به آنها رسیده بود فکر می کردند تا چهلم نشده ارث پدر را تقسیم کنند.
و خلاصه از اهل و عیال غیر از غصه و ناراحتی خیر و احسانی که قابل توجه باشد ندیده ام و یادم آمد من که خودم دل نسوخته ام از دیگران چه انتظاری باید داشته باشم.
- پناه بر خدا اگر یه ذره عمل را هم نداشتیم چه می شد؟ به احسانهایی توام با ریا و به صلوات و سلامهای زورکی چیزی که بتوان نجات پیدا کرد نمی شود دل بست.
اینجا بود که یاد روایتی افتادم که می فرمود: اگر احسان ناچیزی را خود در حال حیاتتان بدهید بهتر از این احسانهایی است که ورثه بدهند ولو این احسانشان خیلی با ارزش باشد.(45)
- البته نمی گویم این احسانها تاثیر ندارد کسی از دار دنیا رفته به یک لقمه احسان از سوی کسی که با نیت خالص به یک گربه می دهد، محتاج تر می شود. اما خواستم بگویم با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود باید کار را بنیادی می کردیم که نکردیم.
حال هر چه هم من به این مرده های به ظاهر زنده بگویم: آخر مرگی هست! حسابی و کتابی! کیست که گوش بدهد.
- دنیا که بودم بزرگان به ما می گفتند: امروز که زنده اید روز عمل است، حساب نیست و فردا روز حساب است، عمل نیست،(46) ما که یک خورده گوشمان به این حرفها بود و چیزی دستگیرمان شد این حال روز ماست، وای به حال کسانی که پنبه در گوش طپیدند و چیزهایی را هم که می شنیدند به حساب نشنیدن گذاشتند تا چند صباحی از این دار فانی لذت ببرند.
آی خوشا به حال آنها که عاقل بودند و فهمیدند برای چه خداوند خلقت نموده و همیشه زمزمه می کردند:
روزها فکر من این است و همه شب سخنم - که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
ز کجا آمده ام آمدنم بحر چه بود - به کجا می روم آخر ننمائی وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک - چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
فرصت دیگر تمام شده بود و می بایست به عالم برزخ برمی گشتم و با رفیقم به سفرم ادامه می دادم و در یک چشم به هم زدن خود را در خانه ابدی یافتم و دیدم میوه های رنگارنگ و خوش بو مهیاست و رفیقم کنار سفره نشسته و منتظرم هست.
سلام عرض کردم و گفتم: دوست عزیز چقدر دلم گرفته بود از اینکه شما را دوباره زیارت کردم خیلی خوشحالم، از اینکه به خانه ام رفتم و اهل و عیال را با حالت غمگین دیدم خیلی ناراحت شدم.
گفت: این رسم و رسوم همیشه بوده و هست و تو یادت نمی آید وقتی پدرت از دنیا رفت چه کردید.
گفتم: بله یادم می آید و آن وقت ابتدای جوانیم بود و خیلی ناراحت بودم و راستش در فراقش خیلی گریه کردم ولی آنقدر که به یتیمی ام گریه می کردم به بیچارگی پدرم فکر نکردم.
- اما خدا گواه است من بعدها هر زمان که بالای سر قبر پدرم می رفتم از احوال آخرتش می پرسیدم، و از خدا می خواستم اگر تا به آن زمان پدرم را نبخشیده، ببخشاید.
- من با خدایم عهد کرده بودم، تمام کارهای نیکی که از من سر می زد پدرم شریک باشد و اگر خدای نکرده گناه از من سر می زد پدرم شریک باشد و اگر خدای نکرده گناه از من سر می زد او را مواخذه نفرماید.(47)
اشک در چشمم حلقه زده بود و دوستم احساس کرد اینجا بهترین موقع دیدار با والدین است، رو کرد به من و گفت:
ناراحت مباش به دیدن پدرت نیز خواهیم رفت و تو از خودش جویای حالش خواهی شد.
با خوشحالی به او گفتم:
تو از پدرم خبر داری؟
گفت: بله دارم و آنها منتظرت هستند.