فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

داخل قبر

- نعشم را چند نفر از بستگانم از جمله پسرم برداشتند و داخل قبر گذاشتند و سپس از طرف بالای سر کفن را باز کردند و مرا به سوی قبله به زمین گذاشتند اینجا ذلت و خواری ام را در مقابل عظمت الهی یافتم و فهمیدم ما از خاکیم و بدن ما به خاک تبدیل خواهد شد غرور و تکبر که معمولاً از روی نادانی ما در دنیا سر می زند و خیال می کنیم همه کاره هستیم و انسانهای دیگر را به حساب نمی آوردیم، انگار بقیه آدم نیستند و تنها ما آدمیم و بس! اگر کسی به ما سلام می کرد، غرور و عجب ما را گم می کرد و اگر پست و مقامی به ما می دادند واقعاً می پنداشتیم این ما هستیم که به این کار زیبنده هستیم و بس و خود را از دیگران یک سر و گردن بالاتر می دیدیم ولی همه و همه بازی بود که سودی به حالمان نداشت.(35)
و همه آن مقامها و پستها سرابی بیش نبود، البته اگر آن پست و مقام به خاطر این بود که حقی را به حق دار برسانیم یا از ظلمی جلوگیری کنیم، خوب بود.(36)
- آری همه چیز تمام شد و باید به قائم مقامها تبریک گفت و یادآور شد این تو و این ریاستت اما بزودی تو هم این مقام را باید به دیگران بسپاری و این سنت الهی است اگر غیر از این بود هیچ کسی مقام خود به دیگری واگذار نمی کرد.
- و آنگاه یکی از مامورین گورستان با صدای بلند گفت: آقا را بگویید بیاید و تلقین بگویید.

تلقین(37) به میت

در حالی که یک پتو در روی قبرم نگه داشته بودند، شخصی که باید به من تلقین می داد شروع کرد به خواندن این کلمات که اگر دو ملک مامور خداوند آمدند پیش تو و از تو در مورد خدایت پرسیدند در جواب آنها بگو(38) الله و...
- من احساس می کردم گرچه کلمات به عربی خوانده می شد ولی می فهمیدم و با او تکرار می کردم همه آن سوالهای که نکیر و منکر باید از من بپرسند از خدا و پیامبر و امامان و از حساب و کتاب و قیام و قیامت یکی برایم تلقین می کرد و من هم با او تکرار می کردم.
- در خاتمه دعایی کرد و سنگ لحد را یکی، یکی روی قبر من گذاشتند و من تاریکی قبر را بیشتر و بیشتر احساس کردم تا جایی که دیگر تاریکی مطلق و ظلمات، قبرم را فرا گرفت و من از وحشت تاریکی داد می زدم: کمک! مرا رها نکنید کجا! بدون من کجا می روید؟
مگر من به شما چه ظلمی کردم که مرا تنها می گذارید؟
- اما افسوس و صد افسوس، اینها رفقای با وفا نخواهند بود، من تازه پی بردم که باید کار اساسی می کردم و عمل صالح بیشتری انجام می دادم.
- اما شاید من هم کاری را که بستگان و فامیل کردند، می کردم چرا که تا انسان به مصیبتی مبتلا نشود درک مصیبت نمی کند.

روح در قبر به جسم وارد می شود

همین که قبر را پوشاندند و تاریکی قبر را گرفت، روحم را در جسمم یافتم و خودم را در تاریکی وحشتناک که هیچ روزانه ای از نور در آن دیده نمی شد و از سوی دیگر هوای آن به خاطر بسته بودن محیط خفه گشته بود، یافتم و من برای نجات از آن حالت سعی و تلاش فراوان کردم تا از آن ظلمت بیرون آیم تا خواستم از دستانم کمک بگیریم دیدم، بسته است و من برای نجات خودم، هر کاری که می توانستم می کردم.
- بی محابا بلند شدم، به طوری که سرم محکم به سنگ لحد کوبیده شد. اینجا بود که به خود آمده و گفتم آری دیگر فرصتها از دست رفته و این منم که مرده ام، ای کاش می شد به دنیا برمی گشتم و گذشته ها را جبران می کردم.(39)
اما دیگر دیر شده بود و امکان برگشت از اینجا برای کسی نیست.
- در حالی که تاریکی محض، قبر را فرا گرفته بود. دو نفر را به صورت هولناکی دیدم که قبر با حضور آنها به لرزه در آمد، وحشت سر تا پای مرا گرفته بود با صدای گرفته و نحیف و با لکنت زبان کامل گفتم:
ش ش ش ما ک ک ک کی هستید؟
- جوابی نشنیدم و باز تکرار کردم ولی احساس می کردم بی نتیجه است.
آنها امر به سکوت کردند و از من پرسیدند: خدای تو کیست؟
چه بگویم عمری سر به سجده گذاشته، به وحدانیت خداوند متعال اقرار نموده، افتخارم این بود که او معبود من است و من بنده او، (مگر می شود که خدایی که خودش مرا تربیت کرده، خدایی که خودش را به من شناسانده اینجا مرا رها کند، هیهات! هیهات!).(40)
اینجا بود که کم، کم داشت، زبانم باز می شد و خداوند بزرگ مثل همیشه دست مرا گرفت و با یاد خدای کریم این بزرگترین روزانه ای که از سوی نور به قبر تاریک من تلالو می کرد زبانم را به توحید باز نمود و با کمک و استعانت پروردگارم به اولین سوال آن دو ملک پاسخ دادم:
خدای من خدای یگانه است که شریک ندارد.(41)
آنگاه از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و سپس از ائمه اطهار (علیه السلام) پرسیدند، وقتی از امامانم پرسید، من در جواب گفتم: ما امامان را از جان خود بیشتر دوست می داشتیم و آنها را مفترض الطاعه می دانستیم و در راه آنها از همه چیز گذشتیم و حتی جانمان را در راهشان فدا کردیم.
ملک گفت: حرف زیادی نزن، دیگر بس است، شما مگر نبودید که ائمه (علیهم السلام) را تنها گذاشتید؟
گفتم: نه! نه! هرگز ما ائمه و پیشوایانمان را تنها نگذاشتیم و شاهد دارم.
ملک: کو شاهد تو؟
گفتم: خدا بهترین گواه من است و او می داند که ائمه (علیهم السلام) را تنها نگذاشتیم و من برای اینکه مدعای خود را ثابت کنم همین قدر عرض کنم، با اینکه ما نه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیده بودیم و نه حدی از ائمه (علیهم السلام) را با این حال، ما با پیروی از فرزند پاک آن بزرگوار که او را نائب امام زمانمان می شناختم، ایمانمان را نسبت به ائمه اثبات کردیم و بعد او از ولی فقیه زمان و خلف صالح او اطاعت کردیم و تا زنده بودیم دست از اطاعتشان بر نداشتیم.
ملک گفت: آری راست گفتی.
وقتی که از مصاحبه آن دو ملک سرافراز و با موقعیت بیرون آمدم، این دو ملک به صورت زیبایی در آمدند.
- اسم آنها را پرسیدم گفتند: ما بشیر و مبشر هستیم خوب نگاه کن و بگو در پایین پایت چه می بینی؟
به دیواره پایین پایم نگاه کردم دریایی از آتش و عذاب زبانه می زد، ترس دوباره بر تمام وجودم غلبه کرد.
و آن دو بزرگوار فرمودند: نترس آنجا جایگاه تو نیست. در صورتی که از خدا دور می شدی و توفیق توبه پیدا نمی کردی شاید جایگاه تو بود.
- حال که توبه ات را خداوند پذیرفته دیگر هراسی نداشته باش.
- آنگاه گفتند: حالا به دیواره بالای سرت نگاه کن. و من وقتی به بالای سرم نگاه کردم دیدم نور است و باغ با صفا، با نعمتهای فراوان، آنگاه درب سمت زیر پا را به رویم بستند و آن دریچه بالای سرم را به قبرم باز کردند و اینجا دیگر قبر نبود بهشتی به وسعت زمین و آسمان و اینجا بود که خنده بر لبانم نقش بست.
- آن دو ملک عزیز به من گفتند: بخواب مثل خواب عروس.(42)
بعد از مدتی استراحت در حالی که دیگر قبرم مثل قبل، زیربنایش، نیم در یک و هفتاد سانت نبود و آن ظلمات و تاریکی قبلی را از بین رفته بود و من خود را در نور و در باغی از نعمتهای الهی یافتم در این حال و هوا جوانی را که به نظرم آشنا می آمد دیدم و از او اسمش را پرسیدم:
گفت: من همان هدایت هستم، همان شخصم که تو را به این سفر دعوت کردم حال می خواهم در این عالم عواقب اشخاصی را که به خاطر عملشان در دنیا، اینجا می بینند و طعم خوشیها و عذابها را که تا قیامت می بینند به تو نشان می دهم، قبل از هر چیز به تو فرصت می دهم به خانه ات سری بزن و از اهل و عیال خبری بگیر و نظاره کن و ببین نسبت به تو چه احساسی دارند.(43)
گفتم: فعلاً با اجازه.