فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

همه تحویل وارث، حق یک کفن

(هر چه داری باید تحویل ورثه بدهی و یک کفن حق جسد فانی).
- با دیدن این صحنه (که ساعت و انگشتر و لباس و حتی لباسهای زیر از قبیل زیر پیراهن را از تنم کند)، به یاد فرمایش شاعر افتادم که می فرمود:
به گورستان گذر کردم کم و بیش - بدیدم حال دولتمند و درویش
نه درویشی به خاکی بی کفن ماند - نه دولتمند برد از یک کفن بیش(29)
- این همه زحمت جمع آوری مال، خانه، ماشین و امکانات دیگر و...)
سرانجام همه را باید به ورثه تحویل بدهی.
آری، اموال و ثروت دنیا به فرمایش خداوند تبارک و تعالی رفتنی است و این اعمال است که می ماند.(30)
- راستی این لباس سفید (کفن) را بزرگ و کوچک مال منال و بی چیز و گدا و هر که را در این دنیا تصور کنی حتی سلاطین و پادشاهان و پیامبران بزرگ الهی، انسانهای خوب و بد باید همه به تن کنند و در روزی که به آن محشر گفته می شود حاضر شوند و کسی نمی تواند به لباسهایش افتخار کند و احدی نمی تواند ادعاء کند من پادشاه بودم و من ثروتمند بودم و اینجا هم باید با من مثل دنیا برخورد کنند.
- هرگز! هرگز، لباس سفید و بدون دوخت که زن و مرد و به طور کلی تمام انسانها تن می کنند، نشان از برابر بودن انسانها در مقابل خداوند بزرگ است و آن کسانی می توانند امتیاز داشته باشند که مطیع خداوند بوده باشند و در دنیا جز از خدا نترسیده و جز خدا را نپرسیده باشند.(31)

نماز میت و طواف

بعد از اتمام تغسیل، مرا برای خواندن نماز میت و طواف به حرم حضرت معصومه (علیها السلام) بردند.
در این هنگام عده ای می گفتند: خدا فلانی را رحمت کند، ما از او بدی ندیدیم، او آدم بی آزاری بود، از این حرف خوشحال شدم و به خود بالیدم و گفتم خدایا! ما که آدم خوبی نبودیم و تو محبت ما را به دل این مردم انداختی(32) و این مردم لطف می کنند.
خدایا اگر مردم می گفتند: الحمد لله فلانی مرد و از دست او راحت شدیم چه می کردم.(33)
- بعد از نماز و طواف در حالی که تشیع کنندگان با ذکر لا اله الا الله و محمد و رسول الله و علیا ولی الله مرا همراهی می کردند نعشم را به سوی قبرستان محل بردن. زمینی را کندند و عده ای دور آن ایستاده بودند و شخصی هر از چند دقیقه ای فاتحه ای می فرستاد و مردم با خواندن - حمد و سوره - مرا شاد می کردند.
قبل از رسیدن به قبر، نعش مرا سه بار با فاصله زمانی، زمین گذاشتند(34) و می گفتند این کار به خاطر این است که میت یک دفعه و سریع داخل قبر نشود و قبلا با این کار به منزل جدید عادت کند تا در قبر کمتر وحشت نماید.

داخل قبر

- نعشم را چند نفر از بستگانم از جمله پسرم برداشتند و داخل قبر گذاشتند و سپس از طرف بالای سر کفن را باز کردند و مرا به سوی قبله به زمین گذاشتند اینجا ذلت و خواری ام را در مقابل عظمت الهی یافتم و فهمیدم ما از خاکیم و بدن ما به خاک تبدیل خواهد شد غرور و تکبر که معمولاً از روی نادانی ما در دنیا سر می زند و خیال می کنیم همه کاره هستیم و انسانهای دیگر را به حساب نمی آوردیم، انگار بقیه آدم نیستند و تنها ما آدمیم و بس! اگر کسی به ما سلام می کرد، غرور و عجب ما را گم می کرد و اگر پست و مقامی به ما می دادند واقعاً می پنداشتیم این ما هستیم که به این کار زیبنده هستیم و بس و خود را از دیگران یک سر و گردن بالاتر می دیدیم ولی همه و همه بازی بود که سودی به حالمان نداشت.(35)
و همه آن مقامها و پستها سرابی بیش نبود، البته اگر آن پست و مقام به خاطر این بود که حقی را به حق دار برسانیم یا از ظلمی جلوگیری کنیم، خوب بود.(36)
- آری همه چیز تمام شد و باید به قائم مقامها تبریک گفت و یادآور شد این تو و این ریاستت اما بزودی تو هم این مقام را باید به دیگران بسپاری و این سنت الهی است اگر غیر از این بود هیچ کسی مقام خود به دیگری واگذار نمی کرد.
- و آنگاه یکی از مامورین گورستان با صدای بلند گفت: آقا را بگویید بیاید و تلقین بگویید.