فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

چهل روز بعد

سخت مشغول رسیدگی به اعمال بوده و برای آمدن رفیقم لحظه شماری می کردم، تا اینکه چهل روز گذشت بعد از چهل روز دوستم به سراغم آمد و به من گفت:
بسیار خوب، حال شما همراه من می توانی همراه من به سفر بیایی قبل از هر چیزی اجازه نامه را که گرفتم از من تحویل بگیر تا در این سفر مانع رفتن تو نشوند.
- و دیگر اینکه عهدنامه، به عنوان یکی از اسباب سفر را تجدید کن!
گفتم: من دوباره تعهد می کنم.
گفت: یادآوری کنم که این تعهد را اگر عمل نکنی به نزول بلا باید تن در دهید.
گفتم: به حول و قوه الهی سعی می کنم مو به مو تعهداتم را عمل نمایم.
سرانجام بعد از تعهد، هنگام سفر فرا رسید و من با صد در صد آمادگی سفر را با دوستم آغاز کردم.

آغاز مسافرت

من برای اینکه وارد برزخ بشوم لازم بود از تن خاکی بیرون می آمدم و اما خروج روح از بدن به این سادگی که تصور شود نیست، به قول معروف جان کندن خود یکی از بلاهای الهی است(22) اما اگر انسان اندکی، هر چند کم، خوب باشد، خداوند منان او را آسان،(23) قبض روح می کند، اما حقیر یادم نمی آید خوب بوده باشم و از وقتی که خودم را شناختم در معصیت خدا بر سر بردم و از همه کس ترسیدم به جز خدا، از همه چیز حیا کردم جز از خدا، و از هیچ کس محبت کافی ندیدم مگر خداوند که با این همه بدیهایم، به من خوبی نمود از این جهت خیلی شرمسارم، نه با دست پر و نه با روی سفید اما از رحمت الهی ناامید نبوده و نیستم و امید دارم خدا ما را از آن دسته انسانها که رحمتش را شامل حال آنها می کند قرار دهد.
در این موقع شخصی با صورت زیبا و خوش برخورد خطاب به من فرمود: وظیفه من این است که تو را قبض روح کنم.
عرض کردم: آقای من، مرگ حق است و تو مامور الهی هستی ولی من طاقت سخت جان دادن را ندارم.
گفت: اگر سخت جان تو را بگیریم به نفع تو است چون بدین وسیله از گناههانت بخشیده می شود و از این دنیا سبک بال سفر می کنی و در آن سرای راحت زندگی می کنید.
- تا خواستم یک کلمه بیشتر با او حرف بگویم احساس کردم تمام کوههای، کره زمین را بر دوشم گذاشته اند و از لا به لای آنها جانم از گلویم به سختی بیرون می آمد و من یک لحظه جان دادن را از سالها رنج و مشقت دنیوی بدتر دیدم.
- بعد از خروج روح از تن، خود، را بالای سر جسد بی جانم، یافتم و زن و بچه، دوستان، آشنایان، فامیل همه کنار جسدم با حالت گریه و زاری حلقه زده بودند(24) و من با تعجب به همسرم گفتم:
ولی انگار خانم بنده نمی شنید.
به هر کسی حرفی زدم، آنچه جایی نرسد فریاد است، نشنیدند. با خود گفتم شاید این بی اعتنایی، نوعی اعتراض به من است.
در حال تعجب و تحیر بودم که رفیقم پیدا شد و من با ناراحتی گفتم:
بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست - و زعمر مرا جز شب دیجور نمانده ست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم - دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده ست
می رفت خیال تو ز چشم من و میگفت - هیهات از این گوشه که معمور نمانده ست
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت - از دولت هجر تو کنون دور نمانده ست
نزدیک شد آندم که رقیب تو بگوید - دور از رخت این خسته رنجور نمانده ست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن - چون صبر توان کرد که مقدور نمانده ست
ر هجر تو گر چشم مرا آب روان است - گو خون جگر ریز که معذور نمانده ست(25)
رفیق! این رسم رفاقت است! مرا در آن گرفتاری گذاشتی و رفتی؟
گفت: دوست عزیزم، همراه تو بودم، چون تو سخت مشغول امتحان بودی مرا از یاد برده ای و زن و بچه ات متعرض نیستند بلکه خیال می کنند شما مرده اید.(26)
با گریه گفتم: رفیق، من از تنهایی می ترسم؛ از تاریکی قبر از عذاب قبر، از فشار قبر می ترسم.(27)
گفت: حق داری ترسناک است فاطمه زهرا (علیها السلام) دخت گرامی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از عذاب قبر می ترسید چه رسد بقیه انسانها، اما تا آن جسدت را داخل قبر نکنند نمی توانیم وارد برزخ شویم در حقیقت عالم برزخ یک دروازه بیش ندارد و آن هم راه ورودش از قبر است.
گفتم: پس بگذار من هم همراه این جسدم بروم.
گفت: خوب است به هر کجا جسدت را می برند بروید، که سفر تو از همینجا شروع می شود.
آمبولانس حمل جنازه (که قبلاً دیگران را که می مردند با آن حمل می کردند در حالی که قبلاً احساس بدی نسبت به این نوع ماشینها داشتم) برای بردن نعشم وارد کوچه شد و اهالی جنازه مرا به دوش گرفته و گفتن لا اله الا الله، محمد رسول الله، علیا ولی الله(28) داخل آمبولانس گذاشتند. همسرم و پسرم با یکی از بستگان، کنار نعشم در ماشین نشستند.
- راننده با صدای بلند گفت: حرکت کنم!
- و پسرم با زدن شیشه پشت سر راننده گفت: بگذار در ماشین را ببندم بعد برو.
- دیدم هنوز پیاده هستم و در ماشین بسته نشده، گفتم بهتر است با آنها سوار ماشین شوم، با عجله داخل ماشین شدم و به سوی غسال خانه روانه شدیم.
وارد غسل خانه شدیم ابتدا لباسهایم را کندند.
- برهنه و لخت، مادر زاد شدم تنها برای اینکه آبرویم نرود روی عورتم را پوشاندند.
- جناب غسال آماده برای غسل با تهیه کافور و آب، مقدمات غسل را فراهم نمود و طبق دستور شرع، شروع کرد به غسل دادن.
ابتدا سر و گردن و سپس طرف راست بدن و بعد طرف چپ بدنم را شست و غسل که تمام شد آنگاه غسال گفت: کفن بیاورید!
- پسرم گفت:
پدرم کفنی را از مکه معظمه آورده که باید با آن کفن شود.

همه تحویل وارث، حق یک کفن

(هر چه داری باید تحویل ورثه بدهی و یک کفن حق جسد فانی).
- با دیدن این صحنه (که ساعت و انگشتر و لباس و حتی لباسهای زیر از قبیل زیر پیراهن را از تنم کند)، به یاد فرمایش شاعر افتادم که می فرمود:
به گورستان گذر کردم کم و بیش - بدیدم حال دولتمند و درویش
نه درویشی به خاکی بی کفن ماند - نه دولتمند برد از یک کفن بیش(29)
- این همه زحمت جمع آوری مال، خانه، ماشین و امکانات دیگر و...)
سرانجام همه را باید به ورثه تحویل بدهی.
آری، اموال و ثروت دنیا به فرمایش خداوند تبارک و تعالی رفتنی است و این اعمال است که می ماند.(30)
- راستی این لباس سفید (کفن) را بزرگ و کوچک مال منال و بی چیز و گدا و هر که را در این دنیا تصور کنی حتی سلاطین و پادشاهان و پیامبران بزرگ الهی، انسانهای خوب و بد باید همه به تن کنند و در روزی که به آن محشر گفته می شود حاضر شوند و کسی نمی تواند به لباسهایش افتخار کند و احدی نمی تواند ادعاء کند من پادشاه بودم و من ثروتمند بودم و اینجا هم باید با من مثل دنیا برخورد کنند.
- هرگز! هرگز، لباس سفید و بدون دوخت که زن و مرد و به طور کلی تمام انسانها تن می کنند، نشان از برابر بودن انسانها در مقابل خداوند بزرگ است و آن کسانی می توانند امتیاز داشته باشند که مطیع خداوند بوده باشند و در دنیا جز از خدا نترسیده و جز خدا را نپرسیده باشند.(31)