فهرست کتاب


سفر به عالم برزخ

علی‏رضا اسداللهی فرد

بخش سوم : برزخ از دیدگاه معصومین (علیه السلام)

در مورد برزخ از نظر ائمه معصومین (علیه السلام) اکتفا می کنیم به چند روایت:
اول روایتی است که در خطبه 83 نهج البلاغه آمده و آن عبارت است از اینکه حضرت در یادآوری مرگ و مصیبتهایی که در راه است می فرمایند: آیا کسی که باقی است جز فنا را منتظر است؟ با اینکه هنگام فراق و جدایی و لرزه اضطراب و ناراحتی مصیبت نزدیک شده که حتی فرو بردن آب دهان برای او مشکل شود و از فرزندان و بستگان یاری جوید، آیا می توانند مرگ را از او دفع کنند و یا ناله های آنان و فریادشان برای او سودی دارد، نه او به سرزمین مردگان سپرده می شود و در تنگنای قبر می ماند، حشرات پوستش را از هم می شکافند و سختیهای گور او را می پوساند و از پای در می آورد، تند بادهای سخت اثر او را نابود می کند و گذشت شب و روز نشانه های او را از میان می برد، اجساد پس از طراوت و تازگی تغییر می پذیرند و استخوانها بعد از توانای پوسیده می گردند، ارواح گروگان اعمال مسئولیت خویشند و در آنجا به اسرار نهانی یقین حاصل می کنند نه بر اعمال صالحشان چیزی افزوده می شود(10) و نه از اعمال زشتشان می توانند توبه کنند.(11)
همان گونه که در خطبه شریفه ملاحظه می فرمایید، حضرت اشتغال ارواح را به جزا دیدن به خاطر اعمالی که در دنیا مرتکب شدند یادآوری می فرمایند و اینکه بلافاصله بعد از مرگ مصیبتها، برای بدکاران و رفاه و آسایش و متنعم شدن از نعمتهای الهی برای صالحان در انتظار روح است.
دوم روایت که تصریح دارد بهشت و جهنم خلق شده پیامبر اکرم، به بهشت رفته و از جهنم دیدن کرده و این بهشت و جهنم، همان بهشت و برزخی است و اگر وجود بهشت و جهنم را قبول کنیم که حق نیز همین است باید بپذیریم که بعد از رحلت از این جهان در عالم برزخ در یکی از دو مکان یعنی بهشت و یا جهنم بر اساس اعتقاد و عمل مقیم خواهند شد و آن روایت، روایت هروی از امام رضا (علیه السلام) است که از امام پرسید آیا بهشت و جهنم را خدا خلق فرموده؟
حضرت در پاسخ فرمودند: بله، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وقتی به معراج رفتند به داخل بهشت رفته و از جهنم دیدن کردند.(12)
سوم روایتی که در تفسیر قمّی در ذیل آیه شریفه و من ورائهم برزخ آورده و آن فرمایش این است:
- به خدا قسم من نمی ترسم برای شما مگر از بابت برزخ پس آنگاه که امور به دست ما سپرده شد، ما اولی هستیم بر شما (یعنی اینکه پیروان را از لرز و ترس قیامت نجات دهیم).(13)
در این روایت حضرت صادق (علیه السلام)، وجود برزخ و خطراتی که در آن وجود دارد را تصریح می فرماید.
و همچنین روایاتی که در طول داستان این کتاب بدان استناد کردیم، همه حاکی از وجود حیات و زندگی بعد از مرگ است و روایات نورانی دیگری داریم که ذکر آنها را به علت انگیزه دیگری که از نوشتن این کتاب داریم نمی آوریم، لذا خوانندگان گرامی را به کتب روایی و همچنین کتب استدلالی در رابطه با برزخ و معاد ارجاع می دهیم.(14)

قسمت دوم : سفر به عالم برزخ

از سالها پیش موضوع مرگ و بعد از مرگ و عوالم بعد از مرگ، فکر مرا به خود مشغول ساخته بود و در این رابطه هر وقت برای زیارت اهل قبور می رفتم نسبت به مرگ و بعد از مرگ بیشتر به فکر می افتادم.(15)
- حقیقت مطالب این است که مردن، حق است و این کاروان، لاینقطع به پیش می رود و مرا و امثال مرا با خود خواهد برد همانطور که پیشینیان را با خود برده است تا جایی که وجود مرگ را همه انسانها مثل ضرورت آب و هوا، پذیرفته اند و تنها فرق این دو این است که ما آب و هوا را جهت نیاز حیات مادی می طلبیم ولی مرگ می طلبد ما را تا عظمت وجودی را از هر حیث به اثبات برساند.
روزی برای زیارت اهل قبور به گورستان محله رفته بودم و در آنجا قبرهایی را که کنده و آماده نموده بودند از دور و برای دیدن قبرها، کنار آن قبور رفتم و نشستم و بی اختیار خانه آخرتم را مجسم کردم و با خود گفتم:
اگر من الان می مردم، جایگاه من اینجا بود، آغوش خاک، تنهای تنها اما توی این قبرها چه خبر است؟ ایکاش می دانستم در آنجا برای ساکنانش چه می گذرد؟

دوست همسفر

آن قدر در این رابطه ذهنم مشغول بود که خواب مرا گرفت و به خواب سنگینی رفتم در این اثنا شخصی را دیدم که از پشت سر مرا صدا می زد و با اسم به من گفت فلانی! فلانی! و متوجه او نبودم تا اینکه دستهایش را روی دوشم گذاشت و گفت:
علی آقا! سلام علیکم.
من یکهو از جام پریدم، برگشتم، پشت سرم را نگاه کردم و گفتم بله!
- بفرمایید! امری داشتید؟ می بخشید من شما را به جا نمی آورم!
گفت: من رفیقت هستم، همسفرت در راهی که پیش گرفتی و من در این راه راهنماییت خواهد کرد.
گفتم: عذر می خواهم چه راهی؟
گفت: همان راهی که همه رفتند و یا خواهند رفت.
عرض کردم: راستش بنده حوصله ندارم، اگر ممکن است واضحتر بفرمایید، تا ما هم چیزی متوجه شویم.
گفت: اسم من، هدایت است! بنده سال هاست با تو رفاقت دارم، حالا دیگر مرا نمی شناسی! می خواهی خودم را بیشتر معرفی کنم تا مرا خوب بجا بیاوری؟
گفتم: این همان راه صواب است و من از آشنایی شما خوشحال خواهم شد.
گفت: من همان قرآن هستم که تلاوت می کردی، مگر در سوره بقره نخواندی که فرمود آن کتابی است که متقین را هدایت می کند.(16)
گفتم: مرا ببخشید از اینکه نشناختم.
- از آشنایی شما خوشبختم امیدوارم موید و منصور باشید.
گفت: من برای راهنمایی تو آمدم و می خواهم در رابطه با سوالاتی که فکر تو را به خود مشغول کرده پاسخ بگویم و پیشنهاد می کنم تا با من همراه شوی و به سفری برویم که در آن به سوالات پاسخ داده می شود.
- من که سالها در فکر مسائل متعدد و پاسخ آن بودم بسیار خوشحال شدم و بدون درنگ پیشنهادش را پذیرفتم.
گر ازین منزل ویران به سوی خانه روم - دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم
زین سفر گر به سلامت بوطن باز رسم - نذر کردم که هم از راه بمیخانه روم
تا بگویم که چه کشفم ازین سید و سلوک - بدر صومعه با بربط و پیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند - ناکسم گر بشکایت سوی بیگانه روم
بعد ازین دست من و زلف چو زنجیر نگار - چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محراب باز - سجده شکر کنم و ز پی شکرانه روم(17)
و از رفیقم خواستم زمان سفر را برایم مشخص کند.
او در جوابم گفت: این مسافرت مثل مسافرت های عادی نیست و به سرعت تو بستگی دارد.
گفتم: نمی فهمم، چرا به خودم بستگی دارد؟
گفت: برای اینکه ابزار حرکت، نحوه حرکت و بالاخره اسباب سفر به همراه تو است و من، راهنما(18) خواهم بود و هر چه زودتر دست به کار شوی و وسائل سفرت را آماده کنی شما را به این سفر خواهم برد.
گفتم: عذر می خواهم، چه سائلی باید بردارم؟
گفت: معمولاً برای یک سفر چند روزه یک مسافر چه چیزهایی به همراه دارد؟
گفتم: لباس، پول، و یه خورده خرت و پرت.
گفت: البته سفرها با هم فرق می کنند، مثلا کسی که به کوه سفر می کند باید وسائل مربوط به آن سفر را تهیه کند و یا کسی که به قطب سفر می کند باید وسائل مخصوص به قطب را حمل کند.
گفتم: خوب حالا ما ان شاء الله کجا می خواهیم سفر کنیم.
گفت: تو را به جایی خواهم برد که انسانها از اول بی صبرانه به دنبال این سفر بودند ولی توانستند و رفتند و برگشتند و عده ای به این سفر ناخواسته رفتند و هرگز برنگشتند و اگر خدا بخواهد من و تو به سفری می رویم که راه برگشت وجود دارد و تنها در صورتی که نتوانی به تعهداتت عمل کنی ناخودآگاه و معجل تو را خواهند برد و برگشتی نخواهد بود و تو در این سفر به اسرار زندگی بعد از مرگ، پی خواهی برد و آنجا جواب سوالهای تو، داده خواهد شد.
- تو باید بعد از برگشت از مسافرت همیشه خاطره های سفر را یاد کنی و خود را مثل سفر کرده های ابدی بدانی تا اینکه هر وقت خداوند متعال لقاء تو را خواست لبیک گفته و خداوند بزرگ را با کوله باری پر از اعمال نیکو و صالح ملاقات کنی، که بهترین زاد و توشه تقوا است.(19)
گفتم: اگر فضولی نباشد می توانم اسم سفر را از شما بپرسم.
گفت: بله، درست می فرمایید این سفر نیز اسم دارد و سفر ما به عالم برزخ خواهد بود و از جاهای مهم و به یاد ماندنی آن دیدن خواهیم داشت.
گفتم: راستش من نمی دانم در این سفر چه چیزهایی لازم است اگر لطف کرده یادآوری فرمایید، متشکر می شوم.
گفت: وداع با اهل و عیال و با همه کس و همه و چیز.
- عینک بصیرت.
- انصاف.
- و نهایتاً، تعهد نامه که اهمیتش را به استحضار رساندم.
گفتم: می توانم سوال دیگری از شما داشته باشم؟
گفت: بفرمایید.
گفتم: این چیزهایی که فرمودید، اصلاً و ابداً خرج ندارد. ولی چرا اینها؟
گفت: اینطور هم که تصور می نید، بی خرج هم نیست و به عکس، خیلی هزینه دارد اما چون وسایل مورد نیاز ما در این سفر این چیزهایی که عرض شد بستگی دارد لذا برای درک بیشتر عرایضم، پاسخ را محول به خود سفر می نمایم، ان شاء الله در ین سفر پی به موضوع ببرید.
گفتم: ان شاء الله.
- پس می روم که وسائل را آماده کنم و به زودی خدمت می رسم و خداحافظی نمودم.
- برای اینکه هر چه زودتر آماده شوم، آنچه که گفته بود مو به مو انجام دادم.
همسر و فرزندانم را مهیای صبر، در فراقم نمودم و بدون اینکه اسمی از سفر ببرم به آنها می گفتم:
- همه باید به این سفر برویم و من نیز مسافرم.
همسر که خیلی متوجه حرف های من نبود، می گفت:
چه سفری؟، کجا ان شاء الله؟
این چه سفری است که به تنهایی می روی؟، بدون ما کجا؟
(من که از ماجرای سفرم کاملاً با اطلاع بودم) به اشاره گفتم:
انا لله و انا الیه راجعون.(20)
هر از چند گاهی از این مسافرت یادآور می شدم و با الفاظی از قبیل همه رفتنی اند، ما هم باید برویم، من هم به زودی خواهم رفت و...
اما اگر کاملاً متوجه می شدند که شاید از غصه جلوتر از من برای همیشه رخت می بستند و خدا را شکر که کاملاً متوجه منظورم نمی شدند گرچه بزودی با تمام وجود پی به حرفهایم می بردند.
کار دیگری که داشتم رسیدگی به حساب و کتابهایم بود و من در این مورد قرضهایم را دادم. هر کس را که می دیدم حلالیت می خواستم و به آنها می گفتم اگر غیبت شما را کردم، اگر از من بدی دیدید، اگر از من رنجیده اید و بالاخره هر چه بدی دیدید به بزرگواری گذشت کنید.
و آنها در پاسخ می گفتند: حلال خوشیتان باشد! خواهش می کنیم! این چه حرفیه! شما ما را حلال کنید!
- من که می دانستم و در کتب روایی خوانده بودم هر کس بر گردنش حق الناسی داشته باشد، خدا از او گذشت نخواهد کرد، رضایت او را بجا بیاورد. و به یاد روایتی افتادم که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در روزهای آخر عمرش هنگامی که برای مردم از حساب و کتاب و قیامت صحبت می فرمود و در خاتمه فرمایشاتش از مردم می خواست هر کس از او ظلمی دید یا حقی از او بر گردن دارد همین لحظه از حضرتش بخواهند و علت آنرا احوال سخت قیامت می دانستند. و می فرمودند: من تاب و توان آنجا را ندارم. آنگاه شخصی خواست تا او را قصاص کند و گفت یا رسول الله روزی چوبی در دستت بود و آن چوب به شکم من خورد، (حضرت فرمود آن چوب را آوردند) و حضرت خطاب به آن، فرمود:
من آماده ام تا قصاص شوم.
شخص عرض کرد: هنگامی که چوب به شکم من خورد بدنم برهنه بود.
حضرت پیراهن را بالا زد و در این حال آن شخص لبها را روی شکم حضرت گذاشت و عرض کرد یا رسول الله، من محتاج شفاعت تو هستم و این امر را بهانه قرار دادم والا دستم بشکند اگر بخواهم به رسول الله بی ادبی کنم.
او اگر چه از نظر شرعی حق داشت قصاص کند و حق داشت از آن بگذرد. اما این داستان حقیقی را به ما اثبات می کند و آن اینکه همه ما انسانها اعم از پیامبران بزرگ و سایر مردم در مقابل اعمالمان مسئولیم و باید پاسخگوی آن باشیم. (تا آخر روایت).(21)
- و همچنین می دانستم در آن جهان پولی، مالی، چیزی نیست تا با آن بتوان دیگران را راضی کرد. پس چه بهتر که اینجا از خودشان حلالیت می گرفتم و اگر خرجی هم داشت، می پرداختم. ولی خدا امواتشان را رحمت کند از روی کرامت و بزرگواری از بدیهای من در می گذشتند.
با عده ای که قهر بودم، به دیدن آنها رفتم و با دلجویی از آنها محبتشان را بدست آوردم.
- در این مدت که خودم را با تمام وجود مهیای مسافرت می کردم، مثل کسی بودم که به او گفته باشند یک سفر بسیار دلپذیر و مفرحی خواهی داشت و این را باور داشته باشد، به همین خاطر هیچ غم و غصه ای برای من راه نمی یافت.
- سعی کردم اگر نمازی قضا شده به جا بیاورم؛ اگر روزه قضایی داشتم می گرفتم، بالاخره هر کاری که بتواند مرا در رسیدن به کمال انسانی یاری کند انجام دهم.
- زبانم را از آزار و اذیت مردم باز می داشتم و از حرفهایی که بیانش سودی به حال دنیا و آخرتم نداشت نمی زدم، کم حرف می زدم و زیاد فکر می کردم.
- چهل روز مراقبت و مواظبت واقعاً برای من گنهکار که عمری طولانی معصیت کرده بودم سخت بود اما شاید شیرینی این مراقبتها و عبادات به من نیرو می داد و من خوشحال از مرحمت الهی و آن را توفیق الهی بدانم.