حماسه کربلا (دمع السجوم)

نویسنده : حاج شیخ عباس قمی (رضوان الله علیه) مترجم : حاج میرزا ابوالحسن شعرانی‏

دیگر از شهداء محمد اصغر بن علی علیه السلام است

مادرش ام ولد بود و مردی از بنی ابان بن درام تیری بر او افکند و او را بکشت و سرش را برداشت.

دیگر ابوبکر بن علی بن ابی طالب علیه السلام است

مادرش لیلی بنت مسعود بن خالد است و مردی از همدان او را شهید کرد و از مدائنی روایت شده است که او را در جوانی کشته یافتند و معلوم نشد قاتل او که بوده است و در مناقب گوید: ابوبکر بن علی علیه السلام به مبارزت آمد و می گفت:
شیخی علی ذوالفخار الاطول - من هاشم الخیر الکریم المفضل
هذا حسین ابن النبی المرسل - عنه نحامی بالحسام المصقل
تفدیه نفسی منی اخ مبجل
و جنگ پیوست تا رجز بن بدر جحفی (کذا) و گویند: عقبه غنوی او را شهید کرد.
و در مناقب است که پس از وی عمر بن علی علیه السلام به مبارزت آمد و این رجز می خواند:
خلوا عداة الله خلوا عن عمر - خلوا عن اللیث الحصور المکفهر
یضربکم بسیفه و لا یفر - یا زجر یا زجر تدان من عمر
و زجر قاتل برادر خود را بکشت آن گاه داخل هنگامه جنگ شد.
مؤلف گوید: مشهور بین اهل تاریخ این است که عمر با برادرش به کربلا نیامد.
و مترجم گوید: این رجز را به اندکی اختلاف طبری از شمر بن ذی الجوشن نقل کرده است و مصرع اول این است:
خلوا عداة الله خلو عن شمر
صاحب عمدة الطالب گوید: عمر بن علی علیه السلام با برادرش به کوفه نرفت و آن روایت که وی در کربلا حاضر بود صحیح نیست بلکه در نسع در گذشت، هفتاد و پنج یا هفتاد و هفت ساله.
ابوالفرج گفت: محمد بن علی حمزه گفته است که ابراهیم بن علی بن ابی طالب علیه السلام آن روز به شهادت رسید ومن در هیچ یک از کتب انساب نام ابراهیم را نیافتم.
سید (ره) گفت: مصنف کتاب مصابیح روایت کرده است که حسن بن حسن علیه السلام معروف به مثنی در آن روز پیش عمش جنگ کرد و هفده تن بکشت و هیجده زخم بدو رسید و بیفتاد پس خالوی او اسماء بن خارجه او را برداشت و به کوفه برد و علاج کرد تا بهتر شد آن گاه او را به مدینه روانه کرد.
در بحار است و هم از مقتل خوارزمی روایت شده است که پسری از سراپرده بیرون آمد ترسان و دو گوشواره مروارید در گوش داشت به راست و چپ می نگریست و دو گوشواره او لرزان بودند پس هانی بن بعیث بر او حمله کرد و او را بکشت. شهربانو بدو نگریست و از غایت دهشت چیزی گفتن نمی توانست و زبانش بنده آمده بود.
(طبری) از هشام کلبی از ابوالهذیل سکونی از هانی بن ثبیت حضرمی روایت کرده است ابوالهذیل گفت: هانی را در مجلس حضرمیان نشسته دیدم در زمان خالد بن عبدالله پیری سالخورده بود میگفت من از آن ها بودم که در مقتل حسین علیه السلام حاضر بودند. ده مرد بودیم همه اسب سوار، ناگاه پسری از آل حسین علیه السلام بیرون آمد چوبی از ستون های خیمه در دست داشت ازار و پیراهنی در بر ترسان بود به راست و چپ می نگریست گویی اکنون می بینم که چون سر خویش می گردانید مرواریدهای گوشوارش می لرزید ناگهان مردی تازان بیامد تا نزدیک او شد از روی اسب سوی او بگردید و آن پسر را با شمشیر دو نیمه کرد.
هشام گفت: سکونی گفت: کشنده آن پسر خود هانی بود و نام خود را صریح نگفت و پوشیده داشت و مؤلف به این شعر تمثل کرد:
فلم تر عینی کالصغار مصائبهم - یقلب اکباد الکبار علی الجمر
یعنی: دیده من ندید مانند کودکان که مصیبتشان جگر بزرگان را بروی آتش می گرداند و کباب می کند.
ابوحنیفه دینوری گفت: گویند که چون عباس کثرت کشتگان بدید با برادران خود عبدالله و جعفر و عثمان گفت: (و این برادران مادرشان ام البنین عامریه بود از آل وحید) جانم فدای شما پیش روید و از سالار خویش حمایت کنید تا پیش روی آن جان دهید.
پس همه با هم پیش رفتند و جلوی حسین علیه السلام بایستادند به روی و گلو و سینه او را از دشمن حفظ می کردند پس هانی بن ثویب حضرمی بر عبدالله بن علی حمله کرد و او را بکشت آن گاه بر برادرش جعفر تاخت و او را نیز بکشت و یزید اصبحی تیری بر عثمان افکند و او را بکشت و سر او را جدا کرد و آن را نزد عمر سعد برد و گفت: انعام و پاداش مرا بده. گفت: انعام از امیر خود طلب یعنی عبیدالله که او پادش تو را بدهد.
اما عباس بن علی علیه السلام پیش روی حسین علیه السلام ایستاده بود و نزدیک او جهاد می کرد و حسین علیه السلام به هر سو می گردد با او بود تا کشته شد. رحمة الله.

شهادت مولانا العباس بن امیرالمؤمنین علیه السلام

شیخ مفید در ارشاد و طبرسی در اعلام الوری گویند آن گروه بر حسین علیه السلام بتاختند و بر سپاه او غالب گشتند و تشنگی بر حضرتش مستولی شد بر بند آب(140) بالا رفت و آهنگ فرات فرمود و برادرش عباس پیشاپیش او می رفت (غرض نهری است که از فرات جدا کرده بودند برای مزارع وگرنه از کربلا تا شط مسافت بسیار است) پس سواران ابن سعد راه بر ایشان بگرفتند مردی از بنی درام با آن ها بود گفت: وای بر شما میان او و فرات حایل شوید و مگذارید بر آب دست یابد. حسین علیه السلام گفت: خدایا او را تشنه گردان، درامی خشمگین شد و تیری افکند که بر زیر زنخ آن حضرت نشست و دست زیر حنک بگرفت چنان که هر دو دست از خون پر شد و آن را بریخت و گفت: خدایا سوی تو شکایت می کنم از آن چه با پسر دختر پیغمبرت می کنند، پس به جای خود بازگشت و تشنگی بر او سخت شده بود و مردم گرد عباس بگرفتند و او را از حسین علیه السلام جدا کردند پس تنها جنگ پیوست تا زخم های سنگین وی را رسید و از حرکت فرو ماند و به شهادت فائز گشت. و قاتل او زید بن ورقاء حنفی (و رقاء جنبی ظ) و حکیم بن طفیل سنبسی بود.
و سید قریب همین روایت آورده است و حسن بن علی طبرسی روایت کرده است که مردی بر حسین علیه السلام تیری افکند و آن در پیشانی او بنشست عباس آن را بیرون آورد و آن که ذکر کردیم که در زیر زنخ آن حضرت بنشست مشهورتر است.
طبری از هشام از پدرش محمد بن سائب از قاسم بن اصبغ بن نباته (به ضم نون) روایت کرده است از مردی که حسین علیه السلام را در عسکرش دیده بود و او برای قاسم حکایت کرد که چون سپاه حضرت ابی عبدالله علیه السلام مغلوب شدند او خود بر بند آب برآمد تا به فرات رود، مردی از سپاه ابن سعد از بنی ابان بن دارم بر کسان خود بانگ زد: وای بر شما میان حسین علیه السلام و آب حائل شوید. که شیعه بر وی اجتماع نکنند و خود اسب برانگیخت و مردم در پی او رفتند تا میان او و آب فرات حائل شدند.
حسین علیه السلام گفت: خدایا او را تشنه گردان و آن مرد ابانی تیری افکند که زیر زنخ حسین علیه السلام بنشست آن حضرت تیر برکند و دو دست زیر آن گرفت تا از خون پر شد و گفت: خدایا سوی تو شکایت می کنم از آن چه با پسر دختر پیغمبر تو می کنند.
راوی گفت به خدا قسم دیری نکشید که خداوند تشنگی بر وی مسلط کرد و او هرگز سیراب نمی شد قاسم بن اصبغ گفت: گاهی من خود از آن ها بودم که وی را پرستاری می کردیم و رنج او سبک می گردانیدیم آب سرد برایش می آوردند آمیخته با شکر و طاس های پر شیر و کوزه ها از آب و او می گفت آبم دهید که تشنگی مرا بکشت پس کوزه یا طاسی به او می دادند که یکی از آن ها خانواده ای را سیراب می کرد او می آشامید و چون از لب خود بر می داشت اندکی بر پهلو می افتاد باز می گفت وای بر شما مرا آب دهید که تشنگی مرا بکشت به خدا قسم که نگذشت مگر اندکی و شکمش مانند شکم شتر بر آمد و آماس کرد.
مؤلف گوید: از کلام ابن نما معلوم می شود که نام این مرد زرعه (به ضم زاء) بن ابان بن درام بود. گفت: روایت می کنم به اسناد متصل از قاسم بن اصبغ بن نباته گفت: حدیث کرد برای من کسی که حسین علیه السلام را مشاهده کرده بود راه مسناة گرفته آهنگ فرات فرموده و عباس قدس الله روحه پیش روی او بود و عبیدالله زیاد به عمر بن سعد نوشته بود میان حسین و یاران وی و آب فرات حایل شود که از قطره ای نچشد، پس عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شریعه فرستاد و حسین علیه السلام را از آب باز داشت و عبدالله بن حصین ازدی بانگ زد ای حسین علیه السلام نمی بینی آب را مانند جگر آسمان (یعنی کبود به رنگ میان آسمان) به خدا سوگند که از آن نچشی تا تو و اصحاب تشنه جان دهید.
پس زرعة بن ابان بن دارم گفت: میان او و آب مانع شوید و تیری افکند زیر نزخ امام علیه السلام جای گرفت آن حضرت گفت: خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز وی را نیامرز و برای آن حضرت شربتی آب آوردند خون از نوشیدن آب مانع آمد پس امام علیه السلام خون را می گرفت: و یقول هکذا الی السماء روی آسمان همان کلام می گفت:
(خدایا او را از تشنگی بکش آه و بعضی ترجمه کرده اند که خون را به آسمان می پاشید.) و روایت می کنم از شیخ عبدالصمد از ابی الفرج عبدالرحمن بن جوزی که آن مرد ابانی پس از آن میز گردی و سوزش شکم و سردی پشت تا آخر آن چه از طبری نقل کردیم.
به داستان شهادت حضرت عباس (قده) بن علی علیه السلام باز گردیم
صاحب عمده الطالب پس از ذکر فرزندان عباس (قده) گوید: کنیت وی ابوالفضل بود و او را سقا گفتند چون روز طف برای برادرش حسین علیه السلام به طلب آب رفت و پیش از آن که آب بدو رساند کشته شد و قبر او نزدیک شریعه است همان جای که کشته شد و او بدان روز علمدار حسین علیه السلام بود.
و شیخ ابونصر بخاری از مفضل بن عمر روایت کرده است از امام صادق جعفر بن محمد علیهماالسلام که عم ما عباس با بصیرت و ثابت ایمان بود. با ابی عبدالله علیه السلام جهاد کرد و نیکو کفایت نمود تا کشته شد و خون عباس در قبیله بنی حنیفه است آن گاه که کشته شد سی و چهار سال داشت و مادر او و عثمان و جعفر و عبدالله، ام البنین است بنت حزام بن خالد بن ربیعه.
تا این که گوید: روایت کرده اند عقیل نسابه بود و به انساب و اخبار عرب دانا و امیرالمؤمنین علیه السلام گفت: با وی در میان قبایل عرب زنی جوی برای من زاده دلیران تا تزویج کنم و از او پسری دلاور به وجود آید عقیل گفت: ام البنین کلابیه را تزویج کن که در همه عرب دلاورتر از پدران وی نیست.
پس امیرالمؤمنین علیه السلام او را تزویج کرد و روز طف شمر بن ذی الجوشن کلابی عباس و برادران وی را خواست و گفت: خواهرزادگان من کجایند آنان پاسخ ندادند.
حسین علیه السلام فرمود: او را اجابت کنید اگر چه فاسق است اما از خالوهای شما است آمدند و گفتند چه می خواهی؟ گفت: شما در امانید به من بپیوندید و خویش را به کشتن مدهید او را دشنام دادند و گفتند: چه زشتی تو و چه زشت است آن امان که آورده ای آیا سرور و برادر خویش را رها کنیم و به زنهار تو در آییم و او با هر سه برادرش در آن روز کشته شدند.
و صدوق روایت کرده است در امالی از علی بن الحسین علیه السلام در ضمن حدیثی که فرمود: خدای رحمت کند عباس را برادر خویش را برگزید و کفایت فرا نمود و جان خویش را فدای برادر کرد تا هر دو دست او جدا گشت و خداوند به جای دست ها دو بال وی را عطا فرمود که فرشتگان در بهشت پرواز کند که جعفر بن ابی طالب را و عباس را منزلتی است نزد خدای تعالی روز قیامت که شهداء دریغ آن خورند.
ابوالفرج گفت: عباس بن علی بن ابی طالب علیه السلام کنیت او ابوالفضل بود و مادرش ام البنین بود و پس از برادران ابوینی خویش شهید شد چون عباس فرزند داشت و آن ها نداشتند آن ها را پیش فرستاد تا کشته شدند و ارث آنان بدو رسید آنگاه خود کشته شد پس وارث همه آن ها عبدالله بن عباس گشت و عمر بن علی با او در ارث برادران خصومت کرد و به چیزی صلح کردند.(141)
و جرمی بن ابی العلا گفت: از زبیر شنیدم از عمش حکایت می کرد که فرزندان عباس او را سقا می نامیدند و به ابو قربه مکنی کرده بودند اما من یعنی جرمی بن ابی العلا گویم که از فرزندان عباس ندیدم کسی که وی را بدین لقب و کنیت خواند و نه از گذشتگان اولاد وی شنیدم کسی نقل کند همین زبیر از عمش حکایت کرده است.
مترجم گوید: جرمی بن ابی العلا نامش احمد بن محمد بن اسحاق ابوعبدالله است و ابن ندیم وی را در نحویین نام برده است و زبیر مذکور زبیر بن بکار نسابه و مورخ معروف است قاضی مکه متوفی 256 به سن 84 و عم او مصعب بن عبدالله نام داشت.
ابوالفرج گفت: درباره عباس شاعر گفت:
احق الناس أن یبکی علیه - فتی ابکی الحسین بکربلاء
اخوه و ابن والده علی - ابوالفضل المضرح بالدماء
و من و اساه لا یثنیه شی ء - و حاد له علی عطش بماء
و کمیت درباره او گوید:
و ابوالفضل انّ ذکرهم الحلو - شفاء النفوس من اسقام
قتل الادعیاء اذ قتلوه - اکرم الشاربین صوب الغمام
و عباس، مردی زیبا و نیکوروی بود بر اسب بلند سوار می شد پای او بر زمین می کشید و او را قمر بنی هاشم می گفتند و علمدار حسین علیه السلام بود.
انگاه ابوالفرج به اسناده از جعفر بن محمد علیه السلام روایت کرد که حسین بن علی علیهماالسلام اصحاب خویش را آماده حرب ساخت و رایت را به عباس سپرد.
و از ابی جعفر علیه السلام روایت کرد که زید بن رقاد جهنی(142) و حکیم بن طفیل طایی عباس را شهید کردند.
و مسندا از معاویه بن عمار از امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است ام البنین مادر این چهار برادر به بقیع میرفت و بر پسران خویش شیون می کرد و زبان می گرفت غم انگیزتر و سوزناک ترین شیونی و مردم بر گرد او جمع می شدند و شیون او می شنیدند مروان هم می آمد با مردم دیگر و زاری او می شنیدند و می گریست.
ابن شهر آشوب در مناقب گوید: عباس سقاء ماه بنی هاشم علمدار حسین علیه السلام بود و از برادران مادری خویش بزرگتر بود به طلب آب رفت و بر او حمله کردند و او هم بر آن ها تاخت و می گفت:
لا ارهب الموت اذا الموت زقا - حتی اواری فی المصالیت لقا
نفسی لنفس المصطفی الطهر وقا - انی انا العباس اعغدو بالسقا
و لا اخاف الشر یوم الملتقی
زقا به زای نقطه دار بانگ کرد.
یعنی: از مرگ نمی ترسم هنگامی که بانگ زند، تا وقتی که میان مردان کار آزموده افتاد و به خاک پوشیده شوم جان من وقایه جان پاک مصطفی است من عباس هستم با مشک می آیم و روز نبرد از شر نمی ترسم. پس آن ها را پراکنده ساخت و زید بن ورقاء جهنی از پشت خرمابنی کمین کرد و حکیم بن طفیل سنبسی یاور او گشت و شمشیر به دست راست عباس تیغ به دست چپ گرفت و حمله کرد و رجز می خواند:
و الله اءن قطعمتموا یمینی - انی احامی ابدا عن دینی
و عن امام صادق الیقین - نجل النبی الطاهر الامین
و کارزار کرد تا ضعف بر او مستولی گشت پس حکیم بن طفیل طایی از پشت درخت خرما کمین ساخت و بر دست چپ او زد عباس گفت:
یا نفس لا تخشی من الکفار - و ابشری برحمة الجبار
مع النبی السید المختار - قد قطعوا ببغیهم یساری
فاصلهم یارب حر نار
معنی مصرع اخیر این است که: ای پروردگار آن ها را به گرمی آتش بسوزان.
وصلا آتش است و اصلاء در آتش سوزانیدن.
پس آن ملعون با گرز آهنین بر سر او کوفت و چون حسین او را بر کنار فرات بر زمین افتاده دید بگریست و گفت:
تعدیتم یا شر قوم بفعلکم - و خالفتموا قول النبی محمد
اما کان خیر الرسل وصاکم بنا - اما نحن مننسل النبی المسدد
اما کانت الزهراء امی دونکم - اما کان من خیر البریة احمد
لعنتم و اجزیتم بما قد جنیتم - فسوف تلاقوا حر نار توقد
در بحار از بعض تألیف ات اصحاب نقل کرده است که عباس رضی الله عنه چون تنهایی خویش دید نزد برادر آمد و گفت: ای برادر آیا رخصت هست به جهاد روم.
حسین علیه السلام سخت بگریست و گفت: ای برادر تو علمدار منی و اگر بروی لشگر من پراکنده شود.
عباس گفت: سینه ام تنگ شد و از زندگی بیزار شدم و می خواهم از این منافقین خونخواهی کنم. حسین علیه السلام فرمود: پس برای ای کودکان اندکی آب به دست آور، پس عباس برفت و وعظ بگفت و تحذیر کرد. سودی نبخشید سوی برادر آمد و خبر باز گفت و شنید کودکان فریاد می زنند العطش العطش. پس بر اسب خویش نشست نیزه و مشک برداشت و آهنگ فرات کرد پس چهار هزار نفر گرد او گرفتند و تیر انداختند، عباس آنها را متفرق ساخت.
و چنان که در روایت آمده است هشتاد تن بکشت تا وارد نهر آب شد. چون خواست کفی از اب بنشود یاد از تشنگی حسین علیه السلام و اهل بیت او کرد و آب را بریخت و مشک پر کرد و بر دوش راست گرفت و روی به جانب خیمه کرد.
راه بر او بگرفتند و از هر طرف احاطه کردند عباس با آن ها کارزار کرد تا نوفل ازرق تیغی بر دست راست او زد و آن را ببرید. پس مشک به دوش چپ گرفت و نوفل ضربتی زد که دست چپ آن حضرت نیز از مچ جدا گشت. پس مشک را به دندان گرفت و تیری بیامد و بر مشک رسید و آب را بریخت و تیری دیگر آمده و به سینه آن حضرت رسید و از اسب بگردید و فریادی زد و برادرش حسین علیه السلام را بطلبید چون حسین علیه السلام بیامد، دید بر زمین افتاده است بگریست.
مؤلف گوید: طریحی در کیفیت قتل آن حضرت سلام الله علیه گوید: مردی بر او حمله کرد و به گرزی آهنین بر فرق سر او زد که سر او بشکافت و بر زمین افتاد. فریاد میزد یا اباعبدالله علیک منی السلام.
مترجم گوید: این که از قول حضرت سیدالشهداء روایت کرده است، اگر تو لشکر من پراکنده می شود دلالت دارد که به میدان رفتن حضرت ابی الفضل وقتی بود که اغلب اصحاب کشته نشده بودند و این بر خلاف روایت همه اهل سیر و اخبار است و حق این است که وقتی عباس رفت و کشته شد لشگری باقی نمانده بود و قاتل او را در این روایت نوفل ازرق گفته است با آن که موافق روایات صحیحه حکیم بن طفیل و زید بن رقاد است و این روایت از جهتی مانند دامادی حضرت قاسم است برای این که در کتب تواریخ معتبره که در دست ما است هیچ یک از این دو قصه مذکور نیست جز این که دامادی حضرت قاسم را ملاحسین کاشفی ذکر کرده است و او مردی عالم و متتبع بود و روایت آب آوردن حضرت عباس را مجلسی از یکی از تألیف ات اصحاب که نمی شناسیم نقل فرموده است.
فرق بین دو قصه این است که مورخین معتبر چیزی مخالف و مضاد با دامادی او نقل نکرده اند غایت این که ساکت مانده اند اما مطالب مخالف با این حکایت حضرت عباس علیه السلام بسیار نقل کرده اند چنان که گذشت از شیخ مفید و ابوالفرج و ابومخنف و طبری و ابوحنیفه دینوری گوید: از حسین علیه السلام جدا نمی شد تا آخر با او بود جهاد میکرد تا لشکر اعداء قهرا او را جدا کردند.
چنان که جمع بین روایات معتبره مورخین و این روایت نهایت تکلف دارد مگر این که بگوییم چون کاشفی سنی بوده است باید روایت او مردود باشد و این مرد مجهول شیعی بوده است و او صحیح گفته است و ما پیش از این گفتیم همه علماء در مقتل از اهل سنت روایت کرده اند و این اخبار که در ارشاد و مهلوف و مناقب ابن شهر آشب و غیر آن می بینیم همه منقول از مدائنی و زبیر بن بکار و طبری و ابن اثیر و امثال آن ها است.
و اگر ابی مخنف و هشام بن محمد بن سائب که شیعی بودند چیزی نقل کنند باز غالبا این ها از اهل سنت بلکه از لشگریان ابن سعد که در کربلا بودند نقل کرده اند و اگر باید روایات اهل سنت را ترک کرد باید اکثر اخبار مقاتل را ترک کرد و بلکه باید تواریخ و تفاسیر و غزوات و سیر را دور انداخت حتی تفسیر مجمع البیان و تبیان را که غالبا منقول از اهل سنت است و گر می توان آن ها را نقل کرد دامادی حضرت قاسم را که ملا حسین کاشفی نقل کرده است نیز می توان نقل کرد و حق آن این است که علماء ما در غیر فقه و حکام اخبار اهل سنت را نیز روایت میکردند و بر آن ها اعتماد می نمودند بلکه در فقه نیز بزرگانی به قرائن روایت اهل سنت را ترجیح می دادند.
ابن نما می گوید: که حکیم بن طفیل سنبسی جامه و سلاح عباس را برداشت او تیر بر آن حضرت افکنده بود.
در بحار است، گویند: که چون عباس کشته شد حسین علیه السلام فرمود: الان انکسر ظهری و قلت حیلتی اکنون پشت من شکست و چاره من کم شد.
در معراج المحبة این ابیات در ذکر شهادت عباس علیه السلام نیکو گفته است:
صف دشمن دریدی همچو کرباس - رسید آن گاه بر بالین عباس
به دامان بر گرفت آن گه سرش را - همی بویید خونین پیکرش را
بر آورد از دل تفتیده آهی - که سوزانید از مه تا به ماهی
بگفتش کای سپهدار قبیله - ز مرگت مر مرا کم گشته حیله
شکستی پشتم ای شمشاد قامت - نمی یابد درستی تا قیامت
دریغ از بازوی زور آزمایت - دریغ از پنجه خیبر گشایت
دریغ از اهل بیت بی پناهم - دریغ از یاور و میر سپاهم

مؤلف به مناسبت مواسات حضرت عباس علیه السلام کلامی در وصف حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام و مواسات او با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از ابن ابی الحدید نقل کرده است.
جاحظ در کتاب عثمانیه گفت: ابوبکر از آنها بود که آزار می کشیدند و شکنجه می دیدند و مکه پیش از هجرت و علی بن ابی طالب آسوده بود نه کسی در طلب او بود و نه او را در طلب کسی.
ابوجعفر اسکافی در رد این کلام گفت: که ما به اخبار صحیح و حدیث مسند معلوم کرده ایم که علی علیه السلام آن روز که به پیغمبر ایمان آورد بالغ بود و کامل به دل و زبان با مشرکان قریش مخاصمت می کرد و بر آن ها وجود او گران بود در حصار شعب او بود نه ابوبکر و در آن خلوت و تاریکی ها ملازم و رسول بود آن تلخی ها را از ابی لهب و ابی جهل نوش می کرد و در آتش مکاره می سوخت و در هر رنج با پیغمبر خویش شریک بود بار سنگین بر دوش او بود و کار دشوار بر عهده او.
کیست؟ که شبانه پنهان و پوشیده از شعب بیرون می آمد سوی بزرگان قریش مانند مطعم بن عدی و غیر او هر کس که ابوطالب می فرستاد و می رفت و برای بنی هاشم بارهای آرد و گندم را به پشت خود می آورد با آن بیم که از دشمنان چون ابی جهل و غیر او داشت که اگر بر وی دست می یافتند خون او می ریختند. آیا علی علیه السلام این کار می کرد یا ابوبکر؟ حال خویش را علی علیه السلام در خطبه مشهوره باز نموده است:
فتعاقدوا الا یعاملونا و لا یناکخوا و او قدت الحرب علینا نیرآنهاو اضطرونا الی جبل و غیر مومننا یرجوا الثواب و کافرنا یحامی عن الاصل و لقد کانت القبایل کلها اجتمعت علیهم و قطعوا عنهم المارة و المیره فکانوا یتوقعون الموت جوعا صباحا و مساء لا یرون وجها و لا فرجا قد اضمحل عزمهم و القطع رجاثهم.
یعنی: قریش با یکدیگر پیمان بستند که با معامله نکنند و زن به ما ندهند و نگیرند و جنگ بر ما آتش افروخت و ما را به کوه و سنگلاخی ملجاء کردند مؤمن ما امید ثواب الهی داشت و کافر ما پاس خویشی و نسب قبایل دیگر با آنان بودند. خوار بار و فروشندگان آن را از کسان ما ببریدند بامداد و شام منتظر مرگ بودند، نه امید رهایی و نه رویی به جایی، عزم ایشان پریشان و امیدشان بریده.
ابوجعفر اسکافی گفت: شک نیست که ابا عثمان جاحظ را وهم باطل از راه برده، و گمان خطاء را از اثبات بر حق مانع آمده است و خذلان الهی موجب حیرت او شده و ندانسته و نسنجیده آن سخن گفت: و پنداشت علی علیه السلام آزار ندید و سختی نکشید تا روز بدر و از آن وقت زحمت های وی آغاز شد و حصار شعب را فراموش کرد که ابوبکر آسوده بود هر چه می خواست می خورد و با هر که می خواست می نشست، آزاد و خوش با دل آرام و آسوده و علی علیه السلام سختی ها را هموار می کرد و رنجها می کشید گرسنه و تشنه بود و بامداد و شام منتظر کشته شدن برای این که او چاره اندیش و کارگذار بود شاید اندک قوتی از شیوخ قریش و خردمندانشان پنهان برای بنی هاشم فراهم کند نیمه جانی از بنی هاشم که در حصار بودند و پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را محفوظ دارد و هیچ وقت از هجوم ناگهانی دشمن مانند ابوجعل بنی هاشم و عقبه بن ابی معیط و ولید بن مغیره و عتبة بن ربیعه و غیر ایشان از فراعنه و جباران قریش ایمن نبود و آن حضرت خویش را گرسنه می داشت و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را سیر می کرد و خود تشنه می ماند و آب را به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می نوشانید و اگر بیمار می شد او پرستار بود و چون تنها بود مایه انس او بود و ابوبکر از اینها دور بود از این دردها چیزی نصیب او نمی شد و آسیبی به وی نمی رسید و از اخبار آنان مجملی می شنید و مفصل نمی دانست سه سال چنین بودند و معاملت و مناکحت با آن ها ممنوع و با ایشان نشستن حرام، گرفتار و محصور بودند و از بیرون آمدن از شعب و از هر کار ممنوع، چگونه جاحظ این فضیلت بی نظیر را مهمل گذاشت و فراموش کرد، انتهی.
و شیخ ازری در این باره گفت:
هذه من علاه احدی المعالی - و علی هذه فقس ماسواها
من غدا منجدا له فی حصار الشعب - اذ جد من قریش جفاها
یوم لم یرع للنبی ذمام - و تواصت بقطعه قرباها
فئه احدثت احادیث بغی - عجل الله فی حدوث بلاها
ففدا نفس احمد منه بالنفس - و من هول کل بؤس دقاها
کیف تنفک فی الملمات عنه - عصمة کان فی القدیم اخاها
و در تایید قول ابی جعفر اسکافی که گفت: چون بیمار می شد او پرستار بود. ابن ابی الحدید از سلمان فارسی رضی الله عنه روایت کرده است که بامداد بر رسول خدا در آمدم یک روز پیش از این که رحمت کرد با من گفت: نمی پرسی که دوش چه کشیدم از درد و بیداری من و علی علیه السلام گفتم: یا رسول الله امشب من به جای او با تو بیدار باشم. فرمود: نه او سزاوار تو است از تو به این کار. بابی انت و امی یا امیرالمؤمنین.
صفی الدین حلی گوید:
انت سر النبی واصنو و ابن العم - و الصهر و الاخ المستجاد
لو رأی مثلک النبی لاخاه - و الا فاخطأ الانتقاد
بکم باهل النبی و لم یکف - لکم خامسا سواه یزاد
کنت نفسا له و عرسک وابنا - کلدیه النساء و الاولاد
جل معناک أن یحیط به الشعر - و یحصی صفاته النقاد
و اول قصیده این است:
جمعت فی صفاتک الاضداد - فلهذا عزت لک الانداد
زاهد حاکم حلیم شجاع - فاتک ناسک فقیر جواد
خلق تخجل النسیم من اللطف - و باس یذوب منه الجماد
و مناسب این مقام جد من مرحوم آخوند ملا غلامحسین گوید: برای ذکر آن مرحوم و طلب مغفرت ثبت افتاد. در استقبال قصیده سنایی گوید:
خوش بود زین خاکدان تیره دل بر داشتن - چشم جان روشن ز خاک کوی دلبر داشتن
خاکدانی بیش نبود این سرای ششدری - رو به آسا چند جا در کاخ ششدر داشتن
زین خراب آباد دل بگسل که باید مر تو را - روی دل زین شهر سوی شهر دیگر داشتن
تا این که گوید:
دین داور مهر حیدر مهر حیدر دین وی - دین داور کی توان بی مهر حیدر داشتن
ابلهی بنگر خران چند را در روزگار - دیده پوشی از مسیحا چشم بر خر داشتن ع
برتر از این ابلهی چه بود بر دانای راز - مصطفی بگذاشتن بوجهل ابتر داشتن
غول وانشناختن از خضر و ابلیس از سروش - آدم و ابلیس را همسنگ و همسر داشتن
ابهلی باشد و حباب سست پی را در شنا - هم ترازو با نهنگ کوه پیکر داشتن
آن خران را این خران شایسته مهرند و بس - مر خران را باید از خرمهره زیور داشتن
کو مگس را پر طوطی پشه را فر همای - یا خراطین را چو روح القدوس شهپر داشتن
مهر حیدر را دل سلمان و بوذر هست جای - کیست غیر او گوهری شایان گوهر داشتن
تذییل
مولف؛ فصلی در تعریف شجاعت آورده است نیکو و گوید: شجاعت دلاوری است و آن صفتی است نفسانی که با چشم دیده نمی شود مگر آثار آن، پس اگر کسی خوهد دلاوری مردی را بیازماید بنگرد چون دشمنوی را فرو گرفت و مرگ از همه سوی روی آورد و چاره مسدود شد اگر بی تابی نمود و جزع کرده گریختن خواست و ننگ گریز را بر جنگ و ستیز برگزید از شجاعت بسی دوراست و اگر پای فشرد و بایستاد و شکیبایی نمود قعقعه سلاح را زمزمه مزامیر و بانگ یلان را نغمه طنابیر انگاشت مرگ را به هیچ در نگرفت و اجل را در آغوش کشید دلاور است چنان که شاعر گفت:
یلقی الرماح بنحره فکانما - فی قلبه عود من الریحان
و یری السیوف و صوت وقع حدیدها - عرسا تجلیها علیه غوان
یعنی: به گلو پیش نیزه باز رود که گویی شاخه ریحان است و شمشیر و بانگ آن در نظر وی عروسی است که رامشگران برای او آورند.
چون این را دانستی تو را معلوم گردید که همه یاران ابی عبدالله در شجاعت طاق بودند. اما عباس بن علی علیه السلام یگانه آفاق بود که در ایمان استوارتر و بصیرت وی بیشتر بود و منزلتی داشت نزد خدای تعالی که همه شهداء غبطه خورند.
مسعودی در مروج الذهب گفته است که: اصحاب جمل بر میمنه و میسره لشکر امیرالمؤمنین علیه السلام تاختند و آنان را از جای بر کندند یکی از فرزندان عقیل نزدیک آن حضرت آمد دید سر بر قربوس زین نهاده و در خواب است. گفت: یا عم میمنه و میسره در هم ریخت و شما همچنان در خوابید گفت: ای برادر زاده روز اجل عمت معین است و از آن در نمی گذرد به خدا سوگند که عمت باک ندارد او به اختیار بر مرگ افتد و یا مرگ بر او بی اختیار.
آن گاه سوی محمد جنفیه فرستاد و او علمدار بود که بر این قوم به تاز محمد درنگ کرد و کندی نمود چون پیش روی او تیراندازن بود می خواست تیرهای آن ها به آخر رسد و چون تیر نماند بر آن ها تازد. پس علی علیه السلام نزدیک او شد و گفت: چرا حمله کردی؟ جواب داد چنین بینم که هر کس پیش رود در پیش تیر و نیزه رود اندکی درنگ می کنم تا تیر در ترکش آنان نماند آنگاه بر آن ها تازم. علی علیه السلام فرمود: در میان نیزه ها بتاز که بر تو سپری است از مرگ.
لا تحذرن فما یقیک حذار - اءنْ کان حتفک ساقه المقدار
و اری الضنین علی الحمام بنفسه - لا بد أنْ یفنی و یبقی العار
للضیم فی حسب الابی جراحة - هیهات یبلغ قعرها المسبار
فاقذف بنفسک فی المهالک انما - خوف المنیة ذلة و صغار
و الموت حیث تقصفت سمر القنا - فوق المطهم عزة و فخار(143)
پس محمد بن حنفیه بتاخت و میان تیر و نیزه ها بایستاد علی علیه السلام نزدیک آمد و با دسته شمشیر بر او بزد و گفت: رگی از مادر تو را دریافت و علم از او بگرفت و حمله کرد و مردم هم با آن حضرت حمله کردند دشمنان مانند خاکستر که باد سخت بر آن وزد پراکنده گشتند. این محمد بن حنفیه پسر امیرالمؤمنین است که خردمندتر ودلاورتر مردم بود به قول زهری و جاحظ گفت: که محمد بن حنفیه همه مردم آینده و رونده و شهری و چادر نشین اعتراف دارند که او یگانه آن روزگار و مردان عصر بود کاملترین مردم بود و دلاوری او از نوشته های مورخین و داستان ها که در جنگ جمل و صفین روایت کرده اند آشکار می گردد(144) و همین او را کافی است که علمدار امیرالمؤمنین بود اما با این دلاوری و بزرگی در تاختن کندی نمود تا برای دشمن تیر نماند و لکن پدر و مادرم فدای عباس علمدار حسین علیه السلام و پهلوان لشکر او.
شاه جهان فضل ابوالفضل نامدار - تابنده آفتاب بلند آسمان عشق
ماهی چنان نتافت ز اوج سپهر فضل - شاهی چنین ندید کس اندر جهان عشق
بر باد شد ز غیرت او دودمان عقل - آباد کرد همت او خاندان عشق
یلی که چون آهنگ فرات کرد چهارهزار تن موکلان آب بر وی تاختند و بر او تیرها باریدند مانند کوه در برابر باد استوار بایستاد و میگفت: لا ارهب الموت اذا الموت زقا.
مرگ اگر مرد است گو پیش من آی - تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من ز آن عمری ستانم جاودان - آن ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
و پیش از این بگذشت که اصحاب حسین علیه السلام هرگاه دشمن بر ایشان احاطه می کرد عباس می تاخت و آنان را می رهانید و دانستی که خویش را سپر برادر کرد هر جا برادرش بود: بابی انت و امی یا اباالفضل.
کم من کمی فی ایهاج ترکته - یهوی لفیه ظمجدلا مقتولا
جللت مفرق راسه ذار ونق - عضب المهزة صارما مصولا
چه بسیار پهلوانان را که روز نبرد کشته و به خاک و خون آغشته گذاشتی به دهن بر زمین افکنده، از تارک او نیام ساختی برای تیغ جوهردار تیز گذار بران پرداته و درخشان خود.
این ابیات معروف از قصیده ازریه در رثای او بیاوریم:
الله اکبر ای بدر خر عن - افق الهدایة الستشاط ظلامها
فمن المعزی السبط سبط محمد - بفتی له الاشراف طأطأ هامها
و اخ کریم لم یخنه بمشهد - حیث السراة کبایها اقدامها
تالله لا انسی ابن فاطمه اذ جلا - عنه العجاجة یسبکر قتامها
من بعد أن حطم الوشیج و ثلمت - بیض الصفاح و نکست اعلامها
وافی به نحو المخیم حاملا - من شاهقی علیاء عز مرامها
و هوی علیه ما هنا لک قائلا - الیوم بان عن الیمین حسامها
الیوم سار عن الکتائب کبسها - الیوم غاب عن الصلوة امامها
الیوم آل الی التفرق جمعنا - الیوم حل علی البنود نظامها
الیوم نامت اعین بک لم تنم - و تسهدت اخری فعز منامها
اشقیق روحی هل تراک عملت اذ - غودرت و انثالت علیک لئامها
اءنْ خلت طبقت السماء علی الثری - او دکدکت فوق الربی اعلامها
لکن اهان الخطب عندک اننی - بک لاحق امر مضی علامها
برای سهولت ترجمه هر بیت را با شماره آن آوردیم تا هر کس ترجمه هر بیت را خواهد آسان بیابد:
1 - الله اکبر چه ماه تمامی از افق هدایت فرو افتاد و تاریکی غالب گشت.
2 - کیست که دلداری دهد نواده محمد را در مرگ جوانمردی که همه سروران را پیش او سر فرود آمد.
3 - برادر بزرگواری که در هیچ میدان آوردگاه بی وفایی ننمود آن جایی که قدم بزرگان آن ها را بلغزاند.
4 - به خدا سوگند که فراموش نمی کنم فرزند فاطمه را وقتی که گرد و غبار فرو بنشست گردی که برانگیخته شده بود.
5 - بعد از این که نیزه بشکست و تیغهای درخشان خرد گردید و علمها سرنگون شد.
6 - تا وقتی بلا نازل گردید و آن چه قضا بدان رفته بود قلم آن را جاری کرد (و عباس شهید شد.)
7 - او را روی به خرگاه آورد از بلندی جایی که رسیدن و آهنگ آن دشوار بود.
8 - خود را به روی افکند و گفت: امروز شمشیر از دست من جدا شد.
9 - امروز پهلوان لشکر دور شد از آن و امام نماز به نماز حاضر نگشت.
10 - امروز جمعیت ما به پریشانی گرایید و امروز نظام فوجه گسیخته شد.
11 - امروز خوابیده چشمهایی که از ترس تو نمی خوابید و چشم های دیگری بیدار ماند و خواب برای آن ها دشوار گشت.
12 - ای پیوند جان من هیچ دانستی که وقتی افتادی و فرومایگان و دونان بر تو ریختند.
13 - من پنداشتم آسمان بر زمین افتاد کوه های روی زمین از هم ریخت.
14 - لکن کار دشوار را آسان می گرداند این که من به زودی به تو خواهم پیوست حکم پروردگار دانا این است.