فهرست کتاب


انتظار موعود فصلنامه علمی - تخصصی ویژه امام مهدی (عج) سال چهارم، شماره پانزدهم، بهار 1384

مرکز تخصصی مهدویت

همراه با ابن خلدون در اخبار مهدی (علیه السلام)

اکنون همراه با ابن خلدون به قضاوت و ارزیابی اخبار مهدی (علیه السلام) می پردازیم. رکن اولی که برای رد باور مهدویت بنا نهاده بود، همین اخبار بود. در این باره، برخی ملاحظات مهم را بیان می داریم:
1. عملکرد دوگانه
ظاهرا ابن خلدون برای تحقیق و بررسی اخبار، و همچنین شناخت روایات صحیح و ضعیف، از آگاهی کافی برخوردار نیست، چنان که قواعد رجالی را که فقیهان و محدثان به کار می گیرند، نمی داند، تا بتواند به پژوهش درباره سند روایات بپردازد، از این رو می بینیم وی درباره روایات به شیوه حکمی، قضاوت کرده که پیشتر هیچ یک از پژوهشگران محدث انجام نداده اند، گذشته از این که راه های شناخته شده و ضوابطی را که مورخان رعایت کرده اند - و ابن خلدون هم جزء تاریخ دانان به شمار می آید - در نظر نگرفته است. علاوه بر این، ملزم به فراگیر بودن قاعده ای که برای پیرایش و تنقیح روایات گفته، نیست! روشن ترین دلیل آن است که اندکی پیشتر گذشت. ایشان روایت ما بعث الله نبیا الا فی منعة من قومه را صحیح می داند، در حالی که بنابر قاعده ای که خود بنا نهاده (یعنی جرح مقدم بر تعدیل است) روایت ضعیف می باشد، چنان که خواهیم گفت. چنین پیشامدی تایید و تاکید می کند شیوه ابن خلدون برای ارزیابی و قضاوت درباره احادیث، در سطح مطلوبی، درست و موفق نبوده، حتی عملا ابن خلدون آن را رعایت نمی کند و نمی پذیرد.
2. عدم ذکر تمامی احادیث
پس از بیان اخبار مهدویت، ابن خلدون خواننده را به این اشتباه می اندازد که آنچه آورده، تمام یا بیشتر روایاتی است که محدثان گفته اند! وی می گوید: همه احادیث را در حد توان، گرد آوری کردیم! اما ایشان جز 28 طریق برای 23 حدیث بیشتر نیاورده است. خواهیم گفت: روایاتی که آورده شده در کتابهایی که ابن خلدون بر آنها تکیه می کند و در این احادیث، نام مهدی آمده یا از ایشان و عصر ظهور سخن گفته شده، که بیش از پانصد روایت، با سندهای گوناگون است.
3. وجود روایات درست
ابن خلدون در پایان ذکر اخبار، اعتراف می کند که بنابر خودش در صحت حدیث، برخی از روایات صحیح است:
این روایات چنان که دیدی، خالی از نقد نیست، مگر شمار اندکی.
این سخن، تاییدی بر اقرار ایشان به درستی برخی روایاتی است که آورده، یعنی چهار حدیث از 23 روایت که معادل 17 درصد از تمامی اخبار است. اگر فرض شود روایاتی را که از ذکر آنها خودداری کرده، استثنا ننموده، بلکه چنان که از پژوهشگری مانند وی انتظار می رود، تمامی را بررسی نموده است، یعنی 580 طریق احادیثی را که درباره مهدی (علیه السلام) و قیام ایشان است (و فقط در کتب اهل سنت وجود دارد) بنابراین حساب احتمالی، می باید سندهای صحیحی برای بیش از هفتاد حدیث را در اختیار داشته باشد، حتی با در نظر گرفتن و مراعات قاعده ای که وی برای صحت احادیث بر آن اعتماد دارد (یعنی جرح مقدم بر تعدیل است). همین میزان سندهای صحیح، کافی است که این اخیار را از شمار اخبار آحاد بیرون برده، آنها را به حد تواتر برساند.(522) همچنین می توان به همین اندازه، حدیث برای باور به اندیشه عقیدتی بسنده کرد، مشابه بسیاری دیگر از اندیشه های عقیدتی که بر روایاتی با دلالت و رسایی ضعیف تر و با سندی نه چندان قوی و درست، بنا نهاده شده است. بنابراین بر روایات مهدویت به طریق اولی می توان تکیه کرد.
4. ایراد و اشکالی مبنایی
قاعده ای که ابن خلدون برای پژوهش و ارزیابی حدیث بدان معتقد است و می گوید جرح و مقدم بر تعدیل است، به رد بسیاری از احادیث صحیح مسلم و بخاری خواهد انجامید اما چنان که در آغاز سخن گفتیم، ابن خلدون این کار را خوش ندارند، از این رو کوشیده این چالش را چنین حل کند که بگوید: روایات هر دو صحیح، اجماعی بوده، همین برای جبران ضعف سند احادیث کافی است اما اگر مقصود وی آن است که هر چه مورد اجماع مسلمانان باشد، مصون از اشتباه و پذیرفته شده باشد (بی آنکه بتوان دغدغه ضعف سند یا جهل راویان آن را داشت) این امر به طور گسترده در باور مهدویت، و به طور ویژه در برخی روایات مربوط به مهدی (علیه السلام) وجود دارد، زیرا بسیاری از آگاهان و فقیهان و محدثان، ادعای اجماع بر اندیشه مهدویت را کرده، اخبار آن را متواتر دانسته، حتی برخی ادعا دارند تمامی مسلمانان معتقدند این باور برخوردار از اجماع است. شاید آنچه ابن خلدون در آغاز سخن خویش درباره مهدی فاطمی می گوید، اشاره بدین اجماع باشد. بلکه می توان به صراحت گفت، درستی این باور را بیان می دارد:
مشهور میان تمامی اهل اسلام در طی اعصار گذشته...
بنابراین هیچ تفاوتی میان صحیح بخاری و مسلم - بنابر ادعای ابن خلدون - و میان اخبار مهدی (علیه السلام) از جهت اجماع وجود ندارد، زیرا فرض آن بود که علت پذیرش احادیث، اجماع است که در مورد روایات و باور به مهدویت نیز اجماع وجود داشته، امت بر تواتر اخبار آن هم رأی اند. اما اگر مقصود ابن خلدون این باشد که باور به مهدی (علیه السلام) و احادیثی که در این باره وجود دارد، از اجماع برخوردار نمی باشد، یعنی در صغرای قضیه و در مقام اثبات، منکر اجماع است، گفته وی بر خلاف سخنان عالمانی است که در این باره مطلب نوشته اند. آنها اسامی برخی کسانی را که در مورد اندیشه مهدویت، ادعای اجماع کرده، یا کسانی که مدعی اند احادیث مهدی متواتر است نام برده اند، در این باره نزدیک به سی تن از عالمان متخصص را می توان نام برد که شاید ذکر نام و بیان سخنان ایشان، ما را از موضوع بحث بیرون ببرد.(523)

همخوانی اندیشه همگرایی با باور مهدویت

درست آن است که بگوییم نظریه همگرایی، توجیه معقولی برای پیدایش و زوال دولتها و حکومتها در زمان گذشته بوده، و بر افراد قبیله و کسانی که دارای یک حسب و نسب هستند، استوار است، چنان که از میزان همگرایی می توان سبب دیرپایی یا کوتاهی عمر دولتها را بیان کرد. پژوهش و نظریه ابن خلدون، نظریه ای پیشگام در زمان خود بوده و بررسی فراگیری از بنیان اساس اجتماع بشری است.
حتی می توان گفت حکومتها و دولتهای معاصر نو نیز از چارچوب کلی نظریه ابن خلدون بیرون نیستند، زیرا هر انقلاب یا جنبشی بر ضد نظام حاکم، موفق نخواهد بود، مگر این که برگرفته از روح همگرایی باشد، تا اشخاص مختلف بتوانند برای هدفی واحد گرد هم آمده، برای پیروزی در جریانی محوری بکوشند، حال چه همگرایی ناشی از حسب و قرابت باشد یا برگرفته از گرایش دینی و مذهبی، حتی گردهمایی برای پروژه ای سیاسی، که احزاب و سازمانهای حزبی معاصر بدان دست پیدا می کنند. این گونه اهداف سیاسی مبتنی بر چارچوب همگرایی است که می کوشد اهتمام و اندیشه فرد به مصالح و منافع خود را که با مصالح جامعه هماهنگ نیست از بین برده، به مصلحت اندیشی گروهی و حزبی تبدیل کند.
گرچه نظریه ابن خلدون تا اندازه ای درباره دولتهای معاصر هماهنگ و درست است، اما آن را مصون از برخی ملاحظات و اشکالات نمی کند. پیش از ذکر این اشکالات شایسته است اشاره کنیم کسانی که در مورد تردی ابن خلدون درباره اندیشه مهدویت، باوی به بحث و جدل پرداخته اند، طبق بررسی اجمالی ما، فقط به مناقشه درباره اخبار همت گماشته اند و به نقد باور وی نپرداخته اند که می گوید: اندیشه مهدویت، با نظریه همگرایی هماهنگ نیست. ابن خلدون در مورد پیدایش عمران و تمدنها، بدین نظریه معتقد است.

اشکالاتی بر نظریه همگرایی:

1. جامعه اسلامی و جامعه بَدَوی
ابن خلدون در ارزیابی اندیشه مهدویت - آنگونه که در چارچوب اسلامی مطرح شده - نتوانسته به نقاط مشترک بین نظریه همگرایی و عدم همگرایی آن با باور به قیام مهدی (علیه السلام) اشاره یا تصریح کند ما کاری به ساختار بدوی که منشأ نظریه همگرایی شده نداریم. وی طرحی ارائه ننموده که طبق آن بتواند نتیجه و برایند نظریه همگرایی را شامل انواع ساختار جوامع بشری بداند، بلکه فقط به این پندار بسنده کرده که نظریه اش با اندیشه مهدویت هماهنگ نیست. ایشان نظریه درباره جوامع بدوی را، بدون تردید صحیح و درست دانسته است. این گونه جوامع، از فرهنگ ضعیف برخوردار بوده، در بسیار زمینه ها عقب مانده هستند اما باید دانست در زمانی کنونی، این گونه جوامع متلاشی شده، در مقایسه با جوامع متمدن و پیشرفته، بسیار اندک پیدا می شوند حتی در زمان ابن خلدون - و با همان ساختاری که ایشان تعریف می کند - جوامع متمدنی بودند که از تمدن و فرهنگ اسلامی، تاثیر پذیرفته، وجودشان بیشتر از جوامع بدوی بود.
علاوه بر این که ابن خلدون بین جوامع بدوی و جوامع شهری متمدن، از لحاظ تاثیر از همگرایی یا تاثیرگذاری همگرایی بر آنها فرق نهاده می گوید:
در جوامع شهری متمدن نیازی به همگرایی نیست، زیرا دولت از آن رو که سبب و عامل اصلی پیدایش همگرایی است و دارای قدرت می باشد، می تواند تمامی نیازمندیهای مردم را حمایت و پشتیبانی کند. و همچنین همگرایی در جوامع شهری و متمدن، کمتر از جوامع بدوی است. با وجود تفاوت اساسی میان هر دو جامعه (شهری و بدوی) توجیهی وجود ندارد که سخن را در نیازمندیهای زندگی بدوی، منحصر کرده، از نیازمندیهای زندگی متمدن رویگردان باشیم، زیرا روشن است نظام اجتماعی اسلام بر اثر زمینه تغییر و اصلاحی که در جوامع بدوی به وجود آورد، آمال و اهداف گسترده ای رواج داد، تا مسلمانان به طرف جامعه ای پیش روند که در شیوه های فکری و زندگی، متمدن تر باشد.
شاید بی نیاز باشیم دلایلی برای عدم امکان گسترش این نظریه به غیر جوامع متمدن بر شمریم، اما شایسته است اشاره کنیم که این برداشت و درک بی سبب نیست، چون جابری از سخن ابن خلدون - به هنگام طرح این نظریه - فهمیده: همگرایی ضرورتی است که طبیعت زندگی جوامع بدوی آن را لازم می گرداند. ایشان می گوید:
بنابراین همگرایی ویژه جوامع بدوی است و پدیده ای است که داده های اجتماعی و اقتصادی حاکم در این نوع تمدن ها آن را لازم می نماید.(524)
چنان که در جای دیگر می گوید:
هم گرایی فرایندی ویژه بدویت است، چون راه های (هجوم بر) آنها باز است و برای دفاع از عشیره، نیاز به همبستگی و یاری جوانان شجاع قبیله است.(525)
تمامی آنچه بر شمردیم، به معنای فقدان دلیل برای تعارض و هماهنگ نبودن نظریه سیاسی و اجتماعی با اندیشه ای عقیدتی و تاریخی می باشد که مسلم است، به رغم آنچه ابن خلدون خواسته ترسیم نماید.
2. ساختار دولت ها بر پایه های متفاوت
نظریه ابن خلدون - در ساختار همگرایی نسبی - برای پیدایش دولت در زمان کنونی دلیلی کافی نیست، زیرا اکنون نظام حکومتی، متفاوت از وضعیت گذشته قبایل عربی است، چون در اغلب ساختارهای سیاسی، الان ریاست برای کسی است که مردم وی را بپسندند، گرچه از لحاظ نسبی هیچ خویشاوندی نداشته باشند و حاکم بدان شکل که در نظریه ابن خلدون مطرح شده، دارای قدرت و زور نباشد، زیرا در زمان کنونی ملاک توان و قدرت، متفاوت با جوامع بدوی است. الان توان و قدرت را در آن می بینند که بتوان ائتلاف سیاسی تشکیل داد یا شبکه ارتباطات گسترده ای ایجاد نمود، تا فرد از این رهگذر بتواند مخالفانش را راضی کند. بنابراین انسان می تواند به ریاست برسد - اگر شروط عهده دار شدن ریاست را به چنگ آورد - گرچه دارای عشیره ای نباشد که بدو تعصب داشته، با وی همگرایی کنند. از این رو زمینه پیروزی احتمالی هر قیامی می تواند فراهم شود، بی آنکه نیازی به همگرایی نسبی باشد. البته روشن است وضع کنونی، اساس نظریه ای را که ابن خلدون طرح کرده، باطل نمی کند، چون نظریه، حکایت گر نظام حکومتها در جوامع متأثر از زندگی بدوی است، ضمن ساختارهای سیاسی که در آن زمان حاکم بود، اما این نظریه - به گونه ای که ابن خلدون مطرح کرده دائمی و فراگیر نیست و نمی توان آن را بر وضع کنونی که متفاوت از گذشته است، پیاده نمود.
نظام سیاسی عرب پس از اسلام که به نام خلافت شناخته می شد - البته تا پیش از تسلط معاویه بر حکومت و تبدیل خلافت به سلطنت بنی امیه - هرگز هماهنگ با نظریه ابن خلدون نیست. جابری در این باره می گوید:
ابن خلدون نظریه اش درباره حکومت را بر هم گرایی بنا نهاده، از آن رو که خلافت نوع خاصی از حکومت است و ویژه اسلام می باشد، اثبات درستی و عمومیت نظریه اش، نیازمند دلیل است که به مقتضای همگرایی، خلافت به وجود آمد و توانا و قدرتمند گردید، اما سپس به حکومت تبدیل گشت.(526)
در غیر این صورت می باید تاثیر این نظریه را ضمن ساختار سیاسی بدوی - و نه ساختارهای دیگر - تعیین کند.
3. ناهمگونی منافع عصبیت با مصلحت های دینی
ابن خلدون میزان تاثیر دعوت دینی بر همگرایی نسبی را بیان کرده، معتقد است همگرایی نسبی از همگرایی دینی به صورت مثبت (ایجابی) تاثیر می پذیرد، البته در صورتی که هر دو دارای هدف و مصلحت واحد باشند، اما نگرش روشنی در صورت تعارض مصالح همگرایی نسبی با همگرایی برخاسته از دعوت دینی ارائه ننموده است، و فقط اشاره کرده که همگرایی دینی بر توان و قدرت دولت می افزاید؛ شاهد مثال در این باره نبرد سپاهیان اسلام برای فتح مناطق فارس و روم، آورده است. باید دانست افزایش توان احتمالی، در حال آمیختگی مصالح همگرایی قبیله ای با مصالح و منافع دینی یا دست کم عدم تعارض منافع است. در این حال می توان گفت قدرت همگرایی دینی علاوه بر توان همگرایی قبیله ای می شود، چنان که ابن خلدون فرضیه اش را در مثالهای پیشین آورده است.
اما اگر به وجود اختلاف میان منافع یا رویکردها و گرایش های قبیله ای و دینی پی ببریم، نظریه ابن خلدون در این باره سخن نمی گوید و هیچ اشاره ای در این مورد در کلام ابن خلدون پیدا نمی شود، در حالی که بیان این بحث ضروری بوده و تاثیر بسیاری در دگرگونی سرنوشت سیاسی دولتها و حکومتهایی دارد که بر اساس همگرایی بنا شده اند. شاهد بر اهمیت تعارض دعوت دینی با منافع قبیله ای، وضعی است که برای مهاجران نخستین صدر اسلام پیش آمد، که دست از همبستگی و تعصبات قبیله ای برداشتند و در جنگهایی که با مشرکان در بدر و احد داشتند، با عشیره و پدران خود جهاد کردند. چنین وضعی به ما کمک می کند پی به مسائلی ببریم که ابن خلدون آنها را بیان نکرده، این مسائل می تواند بر توان یک گروه بیفزاید و در راه هدف برتر و والاتر از دیگر اهداف همگرایی، به آنها یاری رساند. این اهداف گاه هماهنگ با همگرایی نسبی و قبیله ای بوده، گاه مغایر با آن است.
4. ارتباط دعوت پیامبران با همگرایی
ابن خلدون در مقام استدلال برای اثبات درستی سخن خویش کوشیده نظریه همگرایی را هماهنگ و مرتبط با دعوت دینی پیامبران جلوه دهد، از این رو معتقد است هر دعوت دینی می باید برای موفقیت بر همگرایی نسبی استوار باشد؛ ایشان برای پندار خویش بدین حدیث استدلال می کند:
ما بعث الله نبیا الا فی منعة من قومه.
چنان که باور دارد پیامبران در دعوتا دینی شان، بر عشیره و همگراییشان تکیه زده اند اما جهد و کوشش ایشان چندان موفق نبوده، زیرا می توان گفت:
نخست: هماهنگی این نظریه با دعوت دینی، نیازمند دلایل قوی تر و روشن تر از دلایل ارائه شده است، بلکه نیازمند تاویل و توجیه بسیاری از رخدادهای روشن تاریخی است. در این باره شواهد تاریخی و قرآنی بر حقیقت مهمی تاکید دارد، و آن این که در درجه نخست، بیشتر پیامبران برای قوم و عشیره خود فرستاده شدند، نه این که برای اقوام دیگری فرستاده شده باشند که از قوم خود برای پیروزی بر قبیله دیگر یاری و کمک بطلبند. آنچه قرآن از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نقل می کند، تاکیدی بر این مطلب است:
و أنذر عشیرتک الأقربین(527)
مهم ترین مسائل بر سر راه پیامبران، غالبا ناشی از نزدیکان و بستگان خودشان بودند. در این باره شاهدیم نخستین کسانی که در پی شکست دادن رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آمدند، قوم و عموزادگانش بودند اما پیامبر بر آنها به وسیله انصار پیروز شد که قبلا هیچ ارتباط و دوستی با پیامبر نداشتند یا در آغاز کار ارتباط سببی وجود نداشت. قرآن از دیگر پیامبران با ما سخن گفته که پیامبران از نزدیکان و خواص خود بدترین انواع اذیت و آزار را دیدند، مانند آنچه برای حضرت هود توسط قومش (عاد) پیش آمد، که قرآن در این باره می گوید:
و این (قوم) عاد بود که آیات پروردگارشان را انکار کردند و فرستادگانش را نافرمانی نمودند و به دنبال فرمان هر ستمگر دشمن حق، پیروی کردند! آنان در این دنیا و روز قیامت، لعنت و نام ننگینی به دنبال دارند. بدانید عاد نسبت به پروردگارشان کفر ورزیدند. دور باد عاد (قوم هود) از رحمت خدا و سعادت و خیر!(528)
نیز نصوصی روایی بسیاری پیدا می شود که بر این حقیقت تاکید دارد. نخستین کسی که دست به اذیت و آزار پیامبر زد، عمویش ابو لهب بود. در سنن بیهقی آمده است:
طارق بن عبدالله بن محاربی می گوید: روزی در محل کسب و کار بودم که دیدم رسول خدا - صلی الله علیه و آله - از بازار ذی مجاز می گذرد؛ در حالی که لباسی سرخ بر تن داشت. شنیدم فرمود: ای مردم! بگویید لا اله الا الله تا رستگار شوید. اما مردی در پی ایشان بود که به طرف رسول خدا سنگ پرتاب می کرد، در نتیجه پاهای رسول الله را خونی شده بود. وی می گفت: ای مردم! از سخن این شخص پیروی نکنید، زیرا دروغگوست! پرسیدم: وی کیست؟ گفتند: از فرزندان عبدالمطلب است. پرسیدم این کیست که با سنگ بدو می زند؟ گفتند: عمویش ابولهب فرزند عبدالمطلب است.(529)
این گونه روایات بسیار است.
دوم: می توان در دلالت روایتی که ابن خلدون بدان اعتماد دارد، تردید کرد، چون فقط در مسند احمد به نقل از مصادر روایی گزارش شده، گرچه این مضمون، در مسند احمد و غیر آن آمده است، اما به هر حال می توان بر استدلال ابن خلدون به این روایت، خرده و اشکال گرفت، زیرا سند و دلالتش مشکل و ضعف دارد. بهتر است نص روایت به همراه سند - چنان که آمده - نقل شود:
عبدالله، از ابی، از امیة بن خالد، از حماد بن سلمه و ابو عمر ضریر المعنی، هر دو از حماد، از محمد بن عمرو، از ابو سلمه، از ابو هریره از پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله روایت می کند: لوط به قومش گفت: ای کاش در برابر شما قدرتی داشتم یا تکیه گاه و پشتیبان محکمی در اختیار من بود. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: تکیه گاه و پشتیبان محکمی که می توانست در اختیارش باشد، مقصود عشیره وی است. از این رو پس از لوط، خدای عزوجل هیچ پیامبری را مبعوث نکرد مگر این که میان قومش، ارجمند و سربلند بود. ابو عمر گفت: خدای عزوجل پس از لوط هیچ نبی را مبعوث نکرد مگر آن که قومش پشتیبان وی بودند.(530)
مقصود از پشتیبانی در این روایت، حمایت و یاری شخص پیامبر در برابر دشمنان است، نه این که دعوت دینی که به تبلیغ آن می پردازد، نیازمند پشتیبانی یا یاری باشد تا بتواند در دعوت پیروز گردد و بدون یاری موفق نگردد. پس موضوع دعوت دینی و تبلیغ رسالت اصلا ارتباطی به وجود یاور و معین ندارد. شاید تامل و درنگ در نص روایت، ما را از دلیل آوردن برای اثبات درستی ادعایمان بی نیاز کند.
ممکن است مقصود ابن خلدون آن باشد که پیامبران بر مسند حکومت و قدرت تکیه زنند تا بر دعوت و جنبش سیاسیشان موفق گردند، اما در صورتی که بهره مند از همگرایی نسبی تحت رهبری خویش باشند، ولی پیامبران چنین بهره مندی را نداشتند، زیرا آنها گرچه دعوت خود را میان قوم و عشیره شان می بردند، اما پا را فراتر از دعوت دینی نمی نهادند و فرصت به حکومت و فرمانروایی بر قوم خویش نمی شدند، مگر وقتی که مردم اطراف پیامبر گرد آمدند، به ایشان یاری رساندند، با توان و نیرویی که داشتند، از فرمانروایی پیامبر پشتیبانی کردند این فرض گرچه نزدیک به گفته های ابن خلدون است، اما اثبات چنین مطلبی نیازمند تاویل بسیاری از آیات قرآنی و همچنین توجیه برخی شواهد تاریخی و نصوص روایی است که منجر به معنایی خلاف ظاهر این نصوص است و گاهی هماهنگ با دیدگاه ابن خلدون نیست.
5. ملاک های یکسان برای صحت احادیث
برای شناخت روایت صحیح از ضعیف یک راه بیشتر نیست: یا می بایست قاعده ای را که ابن خلدون ذکر کرده، دنبال کنیم یا راه های دیگر را برگزینیم و برای شناخت تمامی اخبار، بر این راه ها اعتماد ورزیم. از این رو می توان بر شیوه ای که ابن خلدون در مورد پرداختن به اخبار مهدی (علیه السلام) بدان تکیه کرده، (اما وقتی روایتی برای تایید نظریه اش در مورد پیدایش تمدن ها ذکر نموده، از همان شیوه چشم پوشی کرده است) خدشه وارد نمود. نتیجه بحث این که: سند روایت مخدوش است، بنابر همان طریقه و شیوه ای که ابن خلدون برای ارزیابی روایات صحیح از ناصحیح دارد و متکی بر این اساس می باشد که جرح مقدم بر تعدیل است از این رو می بایست این روایت را نمی پذیرفت، زیرا سندش ضعیف است، چون راویانی دارد که توسط برخی عالمان رجالی تضعیف شده اند، مانند امیه بن خالد که عقیلی در کتاب خویش، وی را ضعیف شمرده،(531) نیز ابن حبان در کتاب خویش می گوید که: امیه مرسل ها را روایت می کرده است.(532) ابن حجر در کتاب تهذیب التهذیب پس از این که از برخی، توثیق امیه را آورده، به نقل از عقیلی می گوید که در شمار ضعیفان است.(533) چنان که حماد بن سلمه در سند روایت است که ابن حبان درباره وی می گوید: در نقل حدیث اشتباه می کند.(534) نیز محمد بن عمرو که عقیلی ایشان را در شمار ضعیفان آورده است.(535) راویانی که شرح حالشان را گفتیم، گرچه به معنای مشهور نزد رجالیون، ضعیف نیستند، اما اگر مبنای ابن خلدون در جرح و تعدیل را بپذیریم، می باید گفت آنها ضعیف اند، بنابراین حدیثی که نویسنده آن را صحیح و درست توصیف کرده، نادرست است. این مطلب ادعایی را که بر ضد ابن خلدون گفته شده که وی در حدیث و رجال، درایت ندارد، تایید می کند، چه برسد به این که قواعد پذیرفته شده این دو علم را بداند، وگرنه چگونه به خود اجازه می دهد بنابر قاعده تقدیم جرح بر تعدیل، روایات مهدی (علیه السلام) را ضعیف بشمرد، در حال یکه برای تایید نظریه اش، به روایتی استناد می کند که بنابر همان قاعده، ضعیف و غیر معتبر است؟!
6. ارتباط همگرایی و مهدویت
تا بدین جا روشن شد نظریه همگرایی - با ساختار پیشین - بسیاری از موارد دست یابی و تسلط جنبش های سیاسی بر حکومت را در بر نمی گیرد. همچنین باید افزود ارتباط بین عدم پذیرش اندیشه مهدویت با نظریه همگرایی روشن نیست، به ویژه که ابن خلدون در سخنانش تصریح می کند همگرایی دینی، گاه بر همگرایی نسبی غالب می گردد و سخن از ضرورت وجود همگرایی نسبی، در پرتو سیطره آگاهی دینی در جوامع، گاه بی مورد است.
بنابر آنچه در احادیث آمده، مهدی موعود (علیه السلام) در قیامش، بر دعوت دینی تکیه خواهد داشت، آن هم در جامعه ای که آگاهی و فرهنگ دینی بیشتری از جوامع بدوی دارد. همچنین زمانی ظهور خواهد کرد که مردم آمادگی دارند دگرگونی های بسیاری را که به وجود خواهد آورد بپذیرند، که همین وضع، برای امکان غلبه و چیرگی وی کافی است، گرچه فرض کنیم همگرایی (قومی و نسبی) فاطمی یا هاشمی وجود نداشته، یا حتی بالاتر فرض کنیم و بگوییم قیام مهدی (علیه السلام) بر ضد هاشمیان یا حکومت فاطمیان باشد. قیام مهدی (علیه السلام) بر دعوت دینی تکیه داشته، توانمندتر از همگرایی نسبی و انتساب های قبیله ای است.
احتمال دارد ابن خلدون به سبب وضعی که در آن به سر می برد، یا بر اساس شنیده ها، درباره باور مهدویت قضاوت کرده باشد؛ انقلابهای بزرگی، گاه در سرزمینهای اسلامی - به ویژه در مغرب عربی - رخ می داد، یعنی در منطقه ای که ابن خلدون به خوبی شاهد، بلکه جزئی از تشکل ها و گرایش های سیاسی آن بود که سردمداران آن ادعا مهدویت داشتند که رسول خدا صلی الله علیه و آله از آنها در روایات وارده خبر داده است. اما ابن خلدون در قضاوت خویش، به گونه جدی، در پی شناخت حقیقت مهدی موعود صلی الله علیه و آله از راه میراث حدیثی اسلامی بر نیامد و این که او توسط خداوند یاری و پشتیبانی خواهد شد، چنان که آغاز دعوت رسول اکرم صلی الله علیه و آله چنین وضعی داشت و او بی آن که بهره مند از همگرایی قومش باشد، قیام کرد.
(شنیده های نادرست ابن خلدون، تجربه ها و ادعاهای دروغین مدعیان با نام و بهانه مهدی، عدم شناخت کافی درست ابن خلدون از آموزه ها و فرمایش های دینی، تفاوت بنیادین بین ساختار حکومتهای قبیله ای و شهری - چه در گذشته و چه اکنون - و دلایلی دیگری که بر شمردیم، ثابت می کند نظریه همگرایی نمی تواند دلیلی بر عدم امکان ایجاد حکومت مهدی فاطمی (علیه السلام) باشد.)