فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی دِفَاعِ کَیْدِ الاعْدَآءِ وَ رَدِّ بَأْسِهِمْ

این دعاءمسمی به جوشن صغیر است سید شارح فرمود مرا به اعداء اعدای دین است جایز نیست دعا نمودن مگر بر ایشان و اگر اهل مذهب خود باشد که از جهت او دعاء هدایت نماید، جماعتی از اهل دین که متلبس به این لباس هستند این دعاء را خوانند بر اهل ملت خود بسا می شود که بر او ضرر هم مترتب شود و این ضرر نزد جمهور علماء از باب اتفاق است دعا را در او مدخلیت نیست.
اما من اعتقادم آن است آن که خدا ضایع نمی کند عمل عمل کننده را و قسم یاد بر خود نموده است که ضایع ننماید از این که این دعاکننده عبادت خدا کرده است به این دعاء و خدا ضرر بر غیر رسانده پس نفع اخروی به غیر رساند و مطلب دعا کننده که اضرار بر غیر باشد بر آورد این مطلب سید است و این کمال بعد دارد.
ظاهر آن است که نفرین ظالم نمی توان نمود بعد از این که صفت ظلم در آن باشد فاسق است و فاسق که مصر شد در فسق خود او را احترامی نیست می توان نفرین بر آن نمود بلی در فقره سلطان ظالم نهی دارد نفرین آن بلکه دعاء هدایت و ارشاد نماید در حق او.
إِلَهِی هَدَیْتَنِی فَلَهَوْتُ وَ وَعَظْتَ فَقَسَوْتُ وَ أَبْلَیْتَ الْجَمِیلَ فَعَصَیْتُ ثُمَّ عَرَفْتُ مَآ أَصَدَرْتَ إِذْ عَرَّفتَنِیهِ فَاسْتَغْفَرْتُ فَأَقَلْتَ فَعُدْتُ فَسَتَرْتَ
اللغة:
اللهو: لعب و غفلت.
ابلاء: اعطاء.
یعنی : ای خدای من راه نماندی مرا پس غفلت نموده ام، و موعظه نمودی مرا پس دل سخت شدم، و عطا نمودی خوبی را پس نافرمانی نموده ام، پس شناختم آن چه برگردانیدی معرفت او را به سوی من چون شناسانیدی به من پس طلب آمرزش کردم به من در گذشتی، پس باز گشتم پس بپوشاندی.
فَلَکَ إِلَهِی الْحَمْدُ تَقَحَّمْتُ أَوْدِیَةَ الْهَلاکِ وَ حَلَلْتُ شِعَابَ تَلَفٍ تَعَرَّضْتُ فِیهَا لِسَطَوَاتِکَ وَ بِحُلُولِهَا عُقُوبَاتِکَ
اللغة:
تقحم: دخول در شی ء بدون فکر و تأمل.
اودیه: جمع وادی.
شعاب: جمع شعبه.
حلول: نزول.
سطوه: غلبه.
یعنی : پس مر تو را است خدای من ثناء، انداختم خود را در وادی های هلاکت و نازل شدم شعبه های تلف، متعرض شدم در آن شعبه ها تلف مر قهر تو را و به نزول آن عقوبات تو را.
وَ وَسِیلَتِی إِلَیْکَ التَّوْحِیدُ وَ ذَرِیعَتِی أَنِّی لَمْ أُشْرِکْ بِکَ شَیْئاً وَ لَمْ أتَّخِذْ مَعَکَ إِلَهاً وَ قَدْ فَرَرْتُ إِلَیْکَ بِنَفْسِی وَ إِلَیْکَ مَفَرُّ الْمُسِی ءِ وَ مَفْزَعُ الْمُضَیِّعِ لحَظِّ نَفْسِهِ الْمُلْتَجِئِ
ذریعه و وسیله: این دو لفظ به یک معنی است و او عبارت است از چیزی که سبب نزدیکی به سوی کسی شود ای ما یتقرب منه.
مفر و مفزع اسم مکان است یعنی : محل گریزگاه و محل پناه.
الملتجی ء: صفت المضیع است.
یعنی : وسیله من به سوی تو یگانه داشتن است، دست آویز من آن است که شریک نگرفتم من به تو چیزی را، و نگرفتم من با تو خدایی را به تحقیق فرار نموده ام من به سوی تو به خودم و به سوی تو است محل گریزگاه بدی کننده و محل پناه ضایع کننده مر نصیب خود را پناه گیرنده.
بدان باء در کلمه بنفسی باء تعدیه است و در او اشاره است بر این که خودم به سوی تو آمدم نه این که کسی مرا به جانب تو قرار داد و این دلالت بر کمال ذلت و خواری دارد.
فَکَمْ مِنْ عَدُوٍّ انْتَضَی عَلَیَّ سَیْفَ عَدَاوَتِهِ وَ شَحَذَ لِی ظُبَةَ مُدْیَتِهِ وَ أَرْهَفَ لِی شَبَا حَدِّهِ
اللغة:
انتضی: برهنه نمودن و کشیدن.
شحذ: تیز نمودن.
ظبه: دم کارد بزرگ.
ارهف: نازک نمودن است.
شبا: کناره.
حد: تیزی.
یعنی : پس بسا از دشمنی که برهنه نموده است بر من دم شمشیر دشمنی خود را، و تیز کرده از برای من دم کارد بزرگ خود را.
وَ دَافَ لِی قَوَاتِلَ سُمُومِهِ وَ سَدَّدَ نَحْوِی صَوَآئِبَ سِهَامِهِ
یعنی :تر نموده است از جهت من زهرهای کشنده خود را، و راست نموده است جانب من رساننده های تیرهای خود را و نخوابیده از من چشم پاسبانی او، قواتل سمومه و صوائب سهامه از قبیل اضافه صفت است به موصوف نه به عکس.
اللغة:
داف ای بل اصل اودوف.
سدد: راست نموده است.
صوائب: جمع صائب یعنی رسنده نموده است از جهت من کشنده های زهرهای خود را.
وَ لَمْ تَنَمعنی عَیْنُ حِرَاسَتِهِ وَ أَضْمَرَ أَنْ یَسُوَمِنْی الْمَکْرُوهَ وَیُجَرِّعَنِی زُعَاقَ مَرَارَتِهِ
اللغة:
اضمار: در قلب گذراندن آن، یسومنی ای یوردنی.
زعاق: آب زهره غلیظ.
یعنی : در دل آورد این که برساند مرا ناخوشی و جرعه دهد مرا آب تلخ زهره خود.
فَنَظَرْتَ یَآ إِلَهِی إِلَی ضَعْفِی عَنِ احْتِمَالِ الْفَوَادِحِ وَ عَجْزِی عَنِ الِانْتصَارِ مِمَّنْ قَصَدَنِی بِمُحَارَبَتِهِ وَ وَحْدَتِی فِی کَثِیرِ عَدَدِ مَنْ نَاوَانِی وَأَرْصَدَ لِیَ الْبَلاءَ فِیمَا لَمْ أُعْمِلْ فِیهِ فِکْرِی
اللغة:
فوادح: جمع فادحه یعنی سنگینی ها.
انتصار: انتقام.
یعنی : پس نظر نمودی تو ای خدای من به سوی ضعف من از برداشتن چیزهای سنگین، و عجز من از انتقام کشیدن من از کسی که قصد نمود مرا به محاربه او، و تنهایی من از بسیاری عدد آن که دشمنی کرده است مرا و کمین کرده است مرا در آن چه به کار در نیاوردم در آن فکر خود را.
فَابْتَدَأْتَنِی بِنَصْرِکَ وَ شَدَدْتَ أَزْرِی بِقُوَّتِکَ ثُمَّ فَلَلْتَ لِی حَدَّهُ وَصَیَّرْتَهُ مِنْ بَعْدِ جَمْعٍ عَدِیدٍ وَحْدَهُ وَ أَعْلَیْتَ کَعْبِی عَلَیْهِ
اللغة:
ازر: پشت.
فلل: شکستن و باز نمودن.
حده: سورة و تندی.
یعنی : پس ابتدا نمودی به یاری من و محکم نمودی پشت مرا به قوت خود پس شکستی از برای من تیزی او را، گردانیدی او را بعد از جمع بسیار تنها، بلند نمودی پاشنه مرا بر آن.
وَ جَعَلْتَ مَا سَدَّدَهُ مَرْدُوداً عَلَیْهِ فَرَدَدْتَهُ لَمْ یَشْفِ غَیظَهُ وَلَمْ یَسْکُنْ غَلِیلُهُ قَدْ عَضَّ عَلَیَّ شَوَاهُ وَ أَدْبَرَ مُوَلِّیاً
اللغة:
غلیل: حرارت تشنگی و مراد کینه است.
غیظ: خشم.
غض: دندان گرفتن.
شواء: اطراف بدن را گویند.
متعارف است که انسان در حالت غضب و تعجب اطراف بدن خود به دندان گیرد خصوصا سبابه خود را.
یعنی : گردانیدی تو آن چه راست کرده بود او را باز گردانیده شده به او، پس بازگردانیدی او را شفاء ندارد او خشم خود را ساکن ننموده کینه خود را، به تحقیق به دندان گرفت اطراف انگشتان خود را و برگشت منحرف.
قَدْ أَخْلَفْتَ سَرَایَاهُ
سرایا: جع سریه عسکر و لشگر جمع آوری نمود.
یعنی : به تحقیق که وعده خلاف کردند لشگرهای او را.
وَ کَمْ مِنْ بَاغٍ بَغَانِی بِمَکَآئِدِهِ وَ نَصَبَ لِی شِرَاکَ مَصَآئِدِهِ وَوَکَّلَ بِی تَفَقُّدَ رِعَایَتِهِ
اللغة:
شرک: دام.
مصائد: جمع صید.
تفقد: جستجو.
توکیل: به دیگری واگذار نمودن.
یعنی : بسا ظلم کننده ای که ظلم نموده است مرا به کیدهای خود، و بر پا نموده است دام صید خود را برای من، و گماشت به من جستجوی رعایت خود را.
وَ أَضْبَأَ إِلَیَّ إِضْبَآءَ السَّبُعِ لِطَرِیدَتِهِ انْتِظَاراً لِانْتِهَازِ الْفُرْصَةِ لِفَرِیسَتِهِ وَ هُوَ یُظْهِرُ لِی بَشَاشَةَ الْمَلَقِ وَ یَنْظُرُنِی عَلَی شِدَّةِ الْحَنَقِ
اللغة:
اضباء در کمین نشستن.
طریده: شکار و صید.
فربسه: هم شکار لکن کشته.
انتهاز: غنیمت دانستن.
بشاشه: شکفتگی و خنده روی بودن.
ملق: چاپلوسی.
خنق: غیظ و کینه.
یعنی : در کمین نشست برای من کمین نمدن شیر از برای شکار خود، منتظر شده از برای غنیمت یافتن برای شکار کشته و حال این که ظاهر کند برای من شکفتگی چاپلوسی و نگاه می کند مرا بر سختی کینه.
فَلَمَّا رَأَیْتَ یَآ إِلَهِی تَبَارَکْتَ وَ تَعَالَیْتَ دَغَلَ سَرِیرَتِهِ وَ قُبْحَ مَا انْطَوَی عَلَیْهِ أَرْکَسْتَهُ لاُِمِّ رَأْسِهِ فِی زُبْیَتِهِ
اللغة:
دغل: فساد.
سریره: مقابل علانیه.
انطوی: پیچیدن.
رکس: سرنگون نمودن.
زبیه: به ضم زاء حفره ای است که از جهت شیر حفر نمایند.
یعنی : پس چون دیدی ای خدای من دائمی تو و بزرگی تو فساد پنهانی او را، و زشتی آن چه پیچیده است در او سرنگون نمودی او را به مغز سر او در حفره خودش.
وَ رَدَدْتَهُ فِی مَهْوَی حُفْرَتِهِ فَانْقَمَعَ بَعْدَ اسْتِطَالَتِهِ ذَلِیلاً فِی رِبَقِ حِبَالَتِهِ الّتِی کَانَ یُقَدِّرُ أَنْ یَرَانِی فِیهَا وَ قَدْ کَادَ أَنْ یَحُلَّ بِی لَوَ لا رَحْمَتُکَ مَا حَلَّ بِسَاحَتِهِ
اللغة:
مهوی: از هوی یعنی محل سقوط.
انقماع: رجوع نمودن.
استطاله: سرکشی نمودن.
ربق: ریسمانی که در او حلقه او است که به او بهایم را بندند.
ساحه: میدان و صحراء.
یعنی : برگردانیدی او را در محل افتادن او در حفره ای او پس برگشت بعد از سرکشی جوار در ریسمان آن چنانی که بود تقدیر کننده که ببیند مرا در آن، به تحقیق نزدیک بود این که نازل شود به من اگر رحمت تو نبود آن چه فرمود آورد به سرای خود.
وَ کَمْ مِنْ حَاسِدٍ قَدْ شَرِقَ بِی بِغُصّتِهِ وَ شَجِیَ مِنِّی بِغَیْظِهِ وَ سَلَقَنِی بِحَدّ لِسَانِهِ وَ وَحَرَنِی بِقَرْفِ عُیُوبِهِ وَ جَعَلَ عِرْضِی غَرَضاً لِمَرَامِیهِ وَ قَلَّدَنِی خِلالاً لَمْ تَزَل فِیهِ وَ وَحَرَنِی بِکَیدِهِ وَ قَصَدَنِی بِمَکِیدَتِهِ فَنَادَیْتُکَ یَآ إِلَهِی
اللغة:
شرق: غصه ای که راه گلو را می گیرد و در فارسی گویند گریه در گلو.
شجی: اندوه و حزن.
سلق: آزار به زبان نمودن.
وحر: طعنه زدن.
قرف: کسب نمودن و تهمت زدن.
خلال: صفت.
یعنی : بسا از حسد برنده ای که به تحقیق در گلو گره نمود برای من غصه خود را، و محزون شد از من به خشم خود و آزار نمود مرا به تیزی زبان خود، و طعنه زد مرا به عیب های خود، و گردانید غرض مرا نشانه تیرهای خود، و در گردن من انداخت صفاتی را که همیشه بود در آن و طعنه زد مرا به دشمنی خود و قصد نمود مرا به دشمنی خود پس نداء نمود من تو را ای خدای من.
مُسْتَغِیثاً بِکَ وَاثِقاً بِسُرْعَةِ إِجَابَتِکَ عَالِماً أَنَّهُ لا یُضْطَهَدُ مَنْ أَوَی إِلَی ظِلِّ کَنَفِکَ وَلَنْ یَفْزَعَ مَنْ لَجَأَ إِلَی مَعقِلِ انْتِصَارِکَ فَحَصَّنْتَنِی مِنْ بَأْسِهِ بِقُدْرَتِکَ
اللغة:
اضطهاد: غالب و قاهر شدن.
کنف: جوار.
یعنی : فریاد خواهنده به تو و اعتماد کننده به تو به سرعت اجابت تو، دانا به این که مغلوب و مقهور شود کسی که جای گرفت به سوی سایه جوار تو و نمی ترسد کسی که پناه برد به سوی محل حفظ انتقام تو، پس حفظ نمودی مرا از بدی او به قدرت تو.
وَ کَمْ مِنْ سَحَآئِبِ مَکْرُوهٍ جَلَّیْتَهَا عَنِّی وَ سَحَآئِبِ نِعَمٍ أَمْطَرْتَهَا عَلَیَّ وَ جَدَاوِلِ رَحْمَةٍ نَشَرْتَهَا وَ عَافِیَةٍ أَلْبَسْتَهَا وَ أَعْیُنِ أَحْدَاثٍ طَمَسْتَهَا
اللغة:
سحائب: جمع سحاب ابر.
احداث: تازه سن ها، جوانان، تخصیص ایشان به ذکر از جهت قوت تاثیر چشمهای ایشان است.
طمس: رفتن روشنایی.
یعنی : بسا از ابرهای بدی که گشادی او را از من و ابرهای نعمت ها که بارانیدی او را بر من و جدول ها که پهن نمودی او را یا عافیتی که پوشاندی او را و چشم های جوانانی که بردی روشنایی او را.
وَ غَوَاشِیَ کُرُبَاتٍ کَشَفْتَهَا
اللغة:
غواشی: جمع غاشیه پرده.
یعنی پرده های بدی که کشف نمودی او را.
وَ کَمْ مِنْ ظَنٍّ حَسَنٍ حَقَّقْتَ وَ عَدَمٍ جَبَرْتَ وَ صَرعَةٍ أَنْعَشْتَ وَ مَسْکَنَةٍ حَوَّلْتَ کُلّ ذَلِکَ إِنْعَاماً وَ تَطَوَ لا مِنْکَ وَ فِی جَمِیعِهِ انْهِمَاکاً مِنِّی عَلَی مَعَاصِیکَ
اللغة:
عدم فقر و بدی حال.
صرعه: افتادن.
نعش: بلند نمودن.
انهمل الامر ای جد و لج یعنی کوشش نمودن.
یعنی : بسا گمان نیکویی که درست نمودی او را، و فقر و فاقه که تدارک نمودی، و افتاده که بلند نمودی، و درویشی که برگردانیدی همه آنها را از روی انعام و تفضل است از تو، و در جمیع اینها کوشش نمودن از من بر نافرمانی های تو.
لَمْ تَمْنَعْکَ إِسآءَتِی عَنْ إِتْمَامِ إِحْسَانِکَ وَ لا حَجَرَنِی ذَلِکَ عَنِ ارْتِکَابِ مَسَاخِطِکَ لا تُسْأَلُ عَمَّا تَفْعَلُ وَ لَقَدْ سُئِلْتَ فَأَعْطَیْتَ وَ لَمْ تُسْأَلْ فَابْتَدَأْتَ وَ اسْتُمِیحَ فَضْلُکَ فَمَآ أَکْدَیْتَ أَبَیْتَ یَا مَولای إِلا إِحْسَاناً وَ امْتِنَاناً وَ تَطَوَ لا وَ إِنْعَاماً وَ أَبَیْتُ إِلا تَقَحُّماً لِحُرُمَاتِکَ وَ تَعَدِّیاً لحُدُودِکَ وَ غَفْلَةً عَنْ وَعِیدِکَ فَلَکَ الْحَمْدُ إِلَهِی مِنْ مُقْتَدِرٍ لا یُغْلَبُ وَ ذِی أَنَاةٍ لا تَعْجَلُ
اللغة:
حجر: منع نمودن.
استماحه: جوانمردی نمودن در تعبیر فارسی تعبیر حقیقی طلب عطاء خوبی نمودن.
کدی: رد نمودن.
تقحم: دخول در امر بدون فکرو تأمل.
یعنی : مانع نشد تو را بدی من اتمام احسان تو، و مانع نشد مرا این از مرتکب شدن چیزهایی که محل غضب او است، پرسیده نمی شوی از چیزهایی که جای می آوری به تحقیق سئوال شدی پس اعطاء نمودی، و سئوال نشدی پس ابتدا نمودی، طلب معروف کرده شد فضل تو پس رد ننمودی، اباء ننمودی ای آقای من مگر نیکویی و نعمت و تفضل و انعام، اباء نموده ام مگر از روی بی فکری داخل شدم محرمات تو را، و تعدی نمودن حدود تو مرا و بی خبری از وعید پس مر تو را است ثناء از توانایی که مغلوب نمی شود، و صاحب مهلتی در زمانی، که تعجیل.
هَذَا مَقَامُ مَنِ اعْتَرَفَ بِسُبُوغِ النِّعَمِ وَ قَابَلَهَا بِالتَّقْصِیرِ وَ شَهِدَ عَلَی نَفْسِهِ بِالتَّضْیِیعِ اللَّهُمَّ فَإِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَیْکَ بِالْمُحَمَّدِیَّةِ الرَّفِیعَةِ وَ الْعَلَوِیّةِ الْبَیْضَآءِ وَ أَتَوَجَّهُ إِلَیْکَ بِهِمَآ أَن تُعِیذَنِی مِنْ شَرِّ کَذَا وَ کَذَا فَإِنَّ ذَلِکَ لا یَضِیقُ عَلِیکَ فِی وُجْدِکَ وَ لا یَتَکَأَّدُکَ فِی قُدْرَتِکَ وَ أَنْتَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ فَهَبْ لِی یَآ إِلَهِی مِنْ رَحْمَتِکَ وَ دَوَامِ تَوْفِیقِکَ مَا اتَّخِذْهُ سُلَّماً أَعْرُجُ بِه إِلَی رِضْوَانِکَ وَ آمَنُ بِه مِنْ عِقَابکَ یَآ أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
مراد به محمدیه ملت هست زیرا که اگر مراد به خود ذات بود تعبیر به محمد و علی علیهم السلام می نمود نه به طریق توصیف و یاء النسبه.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الرَّهْبَةِ

بود از دعاهای آن امام عالی مقام علیه الصلوة والسلام در ترسیدن و از برای یاد معاصی خود نمودن و معذرت به خدای عز و جل نمودن.
اللَّهُمَّ إِنَّکَ خَلَقْتَنِی سَوِیّاً وَ رَبَّیْتَنِی صَغِیراً وَ رَزَقْتَنِی مَکْفِیّاً
ای خدای من به درستی که تو آفریدی مرا مستوی الخلقه و پرورش نمودی تو مرا در حالت کوچکی من.
اللَّهُمَّ إِنِّی وَجَدْتُ فِیمَا أَنْزَلْتَ مِنْ کِتَابِکَ وَ بَشَّرْتَ بِهِ عِبَادَکَ أَنْ قُلْتَ:
یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً
ای پروردگار من به درستی که یافتم در آن چه فرو فرستاده ای تو در کتابت، و مژده دادی تو به آن بندگانت را این که فرمودی:
ای بندگان من آنانی که اسراف نموده اند بر نفس های خود ناامید نشوید از رحمت خدا به درستی که خدا می آمرزد گناهان را همگی.
بدان که این آیه شریفه از قرآن از همه آیات خوب تر است در امیدواری به خدا و ناامید شدن، و این آیه شریفه نهی از ناامیدی دارد و این نهی از همه تحریم است، و ناامیدی از گناهان کبیره است.
مروی است که در در دوم بهشت مکتوب است که:
هر که امید به خدا دارد نیک بخت خواهد بود، و هر که از خدا ترسید ایمن است، هلاک شود مغرور، کیست امید او به غیر خدا است و از او می ترسد.
وَ قَدْ تَقَدَّمَ مِنِّی مَا قَدْ عَلِمْتَ وَ مَآ أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّی
به تحقیق که پیش رفته است از من آن چه دانسته ای تو و آن چه را که تو داناتری به آن از من.
چون انسان فقیر مبتلا شود به بعضی از گناهان ملتفت او نیست چون خوب جستجو نماید و یا دیگری او را ملتفت سازد می فهمد که مرتکب معصیت شده است، و در کلام امام عالی مقام علیه الصلوة والسلام اشاره به این مطلب است.
فَیَا سَوْأَتَا مِمَّآ أَحْصَاهُ عَلَیَّ کِتَابُکَ
کتاب جمع کاتب یا مصدر به معنی مفعول.
پس وای از رسوایی من از آن چه ضبط نموده است برای من مستوفیان تو.
سوئه: در لغت به معنی عورت و چیزهایی که جایز نباشد کشف او از جسد پس از آن نقل شده است به سوی هر فعل و قول.
فَلَوَ لا الْمَوَاقِفُ الَّتِی أُؤَمِّلُ مِنْ عَفْوِکَ الَّذِی شَمِلَ کُلَّ شَی ءٍ لالْقَیْتُ بِیَدِی
پس اگر نبودی موقف های آن چنانی که امید دارم از عفو تو که فرو گرفته است هر چیزی را، هر آینه می انداختم خود را به دست خود.
غرض آن است که اگر امید مرحمت نباشد از خوف عقاب خودم، خودم را می کشم.
مواقف جمع موقف به معنی محل وقوف.
مروی است که در روز قیامت پنجاه موقف است مردم در هر یک از آن در حالی هستند، می شود مراد به موقف در کلام امام علیه الصلوة والسلام مواقف قیامت باشد و می شود اعم از آن باشد، و قول لا لقیت بیدی معنای او ظاهر آن است که عرض نموده ام یعنی خود را هلاک می نمودم به دست خود معانی دیگر بعید است مثل این که کنایه باشد از چیزی که موجب هلاکت شود یا این که مراد تسلیم وقوع در مهلکه است.
وَ لَوْ أَنَّ أَحَداً اسْتَطَاعَ الْهَرَبَ مِنْ رَبِّهِ لَکُنْتُ أَنَا أَحَقَّ بِالْهَرَبِ مِنْکَ
اگر کسی را قدرت بود فرار نمودن از پروردگار خود را هر آینه می بودم من سزاوارتر از فرار از تو.
بدان که هر که بتواند خود را دفع از عقاب و ضرر دیگر ناید و به مقتضی حکم عقل قطعی و طبیعت از او فرار کند، لکن پروردگار ما نه پروردگاری است که بتوان از حکومت او فرار نمود چه خوب فرمایش نماید در سوره مبارکه الرحمن:
ای گروه مردمان و جن اگر شما را توانایی است که از آسمان و زمین فرار کنید فرار نمایید، لکن شما را توانایی و قدرت نیست.
و در مقام دیگر فرمایش نماید:
تعجیل در عقوبت کسی نماید که بترسد که اگر الان عقوبت ننمایم از قدرت من بیرون رو.
در کلام امام علیه الصلوة والسلام من سزاوارترم به گریز و فرار دو احتمال دارد:
یکی آن است که عذاب خدایان دیگر عذاب آتش و خلود نیست، عذاب خدای من عذاب آتش است.
و دیگر آن است که من از همه بندگان گناه کارترم به خدای خود.
وَ أَنْتَ لا تَخْفَی عَلَیْکَ خَافِیَةٌ فِی الارْضِ وَ لا فِی السَّمَآءِ إِلا أَتَیْتَ بِهَا وَکَفَی بِکَ جَازِیاً وَکَفَی بِکَ حَسِیباً
یعنی : تویی آن چنان کسی که پنهان نیست بر تو پوشیده ای نه در زمین و نه در آسمان مگر این که آورده ای او را، و کفایت می نماید که تو حساب کننده ای.
غرض آن است که هرگاه جای آورده شود از بدی و خوبی خدا معلوم است خواهد جزای او را داد از خیر و شر، و آوردن اعمال شاید تصور اعمال باشد و ایشان را مجسم نماید و به ایشان موازنه شود.
حسیب: از اسماء پروردگار عالم است و از جهت او معانی گفته اند:
به معنی جزاءدهنده و عالم و مقتدر و محاسب.
اللَّهُمَّ إِنَّکَ طَالِبِی إِنْ أَنَا هَرَبْتُ وَ مُدْرِکِی إِنْ أَنَا فَرَرْتُ
ای پروردگار من به درستی که تو طلب کننده منی اگر من بگریزم و دریابنده منی اگر من فرار نمایم.
غرض آن است که اگر بگریزم مرا حاضر سازی به واسطه تبعه خود اگر فرار نمایم زیرا که تو با من هستی.
فَهَآ أَنَا ذَا بَیْنَ یَدَیْکَ خَاضِعٌ ذَلِیلٌ رَاغِمٌ
حال که ما را قدرت گریز و فرار نیست این منم پیش تو هستم فروتنی کننده خوار و دماغ و خاک مالنده یعنی در کمال عجز و انکسار و ذلت.
إِنْ تُعَذِّبْنِی فَاِنِّی لِذَلِکَ أَهْلٌ وَ هُوَ یَا رَبِّ مِنْکَ عَدْلٌ وَ أنْ تَعْفُ عَنِّی فَقَدِیماً شَمَلَنِی عَفْوُکَ وَ أَلْبَسْتَنِی عَافِیَتَکَ
اگر عقوبت نمایی مرا پس به درستی که من مر عقوبت تو را سزاوارترم، و این عقوبت نمودن ای پروردگار من از تو عدل است.
غرض آن است که تو خدای ظالم نیستی هر عقوبتی از جانب تو به بنده رسد انصاف است و عدل نه ظلم و جور، و اگر عفو نمایی و از من در گذری این امر تازه نیست، پس در زمان گذشته فرو گرفته است مرا عفو تو و بپوشانیدی مرا عافیت تو اگر بنده تصور خود را نماید حتی در حالت مرض و شدت، و فقر خود را از عفو و عافیت نخواهد خالی دید.
فَأَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ بِالْمَخْزُونِ مِنْ أَسْمَآئِکَ وَ بِمَا وَارَتْهُ الْحُجُبُ مِنْ بَهَآئِکَ
پس سئوال می نمایم تو را ای پروردگار من به آن چه پنهان کرده شده است از نام های تو، و به آن چه پوشیده هست او را پرده های تو از بزرگی و جمال تو.
خدا را حجاب و پرده هایی است بعضی از نور و بعضی از ظلمت، اگر یکیاز آن بر دیگری زیادتی به هم رساند به مقدار سر سوزن و خردله هر آینه می سوزاند بزرگی و جلال او آن چه در دو عالم است.
باء در مخزون از برای سبب اسماء مخزونه همان اسم اعظم است که هفتاد و سه حرف است که پروردگار عالم بر هر پیغمبر و وصی او چیزی از آن تعلیم نموده است و بر پیغمبر ما صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت آن جناب علیهم السلام هفتاد و دو حرف از آن تعلیم نموده است و از برای ذات احدیت خود اختیار نموده است یک حرف را که احدی را بر او مطلع ننموده است.
إِلا رَحِمْتَ هذِهِ النَّفْسَ الْجَزُوعَةَ وَ هذِهِ الرِّمَّةَ الْهَلُوعَةَ الَّتِی لا تَسْتَطِیعُ حَرَّ شَمْسِکَ فَکَیْفَ تَسْتَطِیعُ حَرَّ نَارِکَ؟ وَ الَّتِی لا تَسْتَطِیعُ صَوْتَ رَعْدِکَ فَکَیْفَ تَسْتَطِیعُ صَوْتَ غَضَبِکَ؟
مگر این که رحم نمایی تو به این نفس جزوعه یعنی جزع کننده را و این استخوان های پوسیده آن چنان نفسی که طاقت و توانایی ندارد گرمی آفتاب تو را پس چگونه طاقت و توانایی دارد گرمی آتش تو را، آن چنان نفسی که طاقت شنیدن صدای رعد تو را ندارد، پس چگونه طاقت غضب تو را خواهد داشت.
جزوعه: بسیار جزع و ناشکیبایی نمودن جزوع صیغه مبالغه است و این صفت انسان است که او را تحمل مکروهی نیست با اندک چیزی ناله و فریاد می کند، و بی صبری می نماید.
رمه: ظاهرا به ضم راء باشد و او عبارت است از استخوان کهنه ای که مندرس شده باشد.
هلوعه: بسیار ضعیف و بی صبر و مریض از هلع است و او صفت نفس است مثل جزوعه، و در بعضی از نسخ صحیفه صوت غضب دارد.
یعنی : او از آتش اضافه اضافه مجازیه است از قبیل سبب و مسبب.
فَارْحَمْنِی اللَّهُمَّ فَإِنِّی امْرُؤٌ حَقِیرٌ وَ خَطَرِی یَسِیرٌ وَلَیْسَ عَذَابِی مِمَّا یَزِیدُ فِی مُلْکِکَ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَ لَوْ أَنَّ عَذَابِی مِمَّا یَزِیدُ فِی مُلْکِکَ لَسَأَلْتُکَ الصَّبْرَ عَلَیْهِ
پس رحم نما تو مرا ای پروردگار من به درستی که من مرد حقیرم و رتبه و شأن من اندک است، و اگر این که عذاب من از چیزهایی بود که زیاد می نماید، در سلطنت تو هر آینه سئوال می کرم تو را در صبر او یعنی اگر چه طاقت بر عذاب مرا نبود چون زیادتی پادشاهی تو بر آن بود توفیق صبر از تو طلب می نمودم، و متحمل آن می شدم.
وَ أَحْبَبْتُ أَنْ یَکُونَ ذَلِکَ لَکَ
و دوست می داشتم این که بوده باشد عذاب نمودن مال تو بنده طالب است که خود در مکاره واقع شود و مولای او معزز و مکرم در نظر مردم محترم بوده باشد مثلا پدر و مادر با اولاد خود چنین هستند پس بعدی ندارد مخلوق به خالق که تمام نعم در او هست از او است دوست داشته باشد عذاب نمودن او را.
وَ لَکِنَّ سُلْطَانَکَ اللَّهُمَّ أَعْظَمُ وَ مُلْکُکَ أَدْوَمُ مِنْ أَنْ تَزِیدَ فِیهِ طَاعَةُ الْمُطِیعِینَ أَوْ تَنْقُصَ مِنْهُ مَعْصِیَةُ الْمُذْنِبِینَ
و لکن پادشاهی تو ای خدا بزرگ تر است و سلطنت تو باقی است از آن که زیاد کند کوچکی، کوچکی کنندگان را یا این که کم کند از او گناه کاری، گناه کنندگان را.
فَارْحَمْنِی یَآ أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ وَ تَجَاوَزْ عَنِّی یَا ذَا الْجَلالِ وَ الاکْرَام وَ تُبْ عَلَیَّ إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ
پس رحم نما تو ای مهربان تر همه مهربانان ای صاحب بزرگی و گرامی، باز گشت کن بر من به درستی که تو بسیار بازگشت کننده و مهربانی.

وَکَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی التَّضَرُّعِ وَالِاسْتِکَانَةِ

بود از دعای آن بزرگوار در زاری نمودن به یاری خواستن نمودن نزد خالق عالی.
إِلَهِی أَحْمَدُکَ وَ أَنْتَ لِلْحَمْدِ أَهْلٌ عَلَی حُسْنِ صَنِیعِکَ إِلَیَّ وَ سُبُوغِ نَعْمَآئِکَ عَلَیَّ وَ جَزِیلِ عَطَآئِکَ عِنْدِی وَ عَلَی مَا فَضَّلْتَنِی مِنْ رَحْمَتِکَ وَ أَسْبَغْتَ عَلَیَّ مِنْ نِعْمَتِکَ فَقَدِ اصْطَنَعْتَ عِنْدِی مَا یَعْجِزُ عَنْهُ شُکْرِی
ای خدای من ثناء می نمایم تو را و تو از برای ثناء سزاواری بر نیکویی احسان تو بر من و تمامی نعمت های تو بر من، و بسیاری عطای تو بر من و آن چه زیادتی دادی تو مهربانی تو، و تمام نمودی تو بر من از نعمت خود به تحقیق که احسان نمودی نزد من آن چه عاجز است از او شکر من.
اسباغ: در لغت به معنی اتمام و اکمال و افاضه و وسعت، اسباغ وضوء عبارت است از اکمال نمودن مستحبات.
صنع: بالضم مصدر صنع، به معنی احسان و کار نیک نمودن.
اصطناع: باب افتعال نیکویی نمودن، عجز از شکر واضح است.
موسی بن عمران علی نبینا و آله و علیه الصلوة والسلام عرض نمود:
ای خدای من آدم را چگونه توانایی و قدرت بود جای آورد ثناء آن چیزی که جای آورد بر او از نعمت تو، او را به قدرت خود خلق نمودی و ملائکه خود را امر فرمودی که سجده او نمایند، و او را در بهشت خود منزل دادی.
پس وحی فرستاد خدای تعالی به سوی جناب موسی علیه السلام:
آن که چون آدم می دانست همه اینها از من است این شکر و ثناء او است.
حضرت صادق علیه الصلوة والسلام فرمودند:
می شود یک مرد آزشما به آشامیدن آب مستحق بهشت شود فرمودند ظرف آب بردارد بیاورد نزدیک دهان خود بعد دور نماید و حال این که میل او دارد حمد و ثناء خدای نماید، بعد عود بدهد و بیاشامد، بعد دور نماید و حمد خدای نماید، بعد عود دهد و بیاشامد بعد دور نماید، و حمد خدا نماید، پس مستحق بهشت خواهد شد.
قال الله تعالی: واشکروا لی و لا تکفرون بدان که شکر نعمت حاضره را نگه می دارد و نعمت غایبه را خواهد چنگ آورد.
وَ لَوَ لا إِحْسَانُکَ إِلَیَّ وَ سُبُوغُ نَعْمَآئِکَ عَلَیَّ مَا بَلَغْتُ إِحْرَازَ حَظِّی وَ لا إِصْلاحَ نَفْسِی
اگر نبود احسان تو به سوی من، و تمامی نعمت های تو بر من نمی رسیدم به جمع نمودن نصیب و بهره خودم و نه به اصلاح نفس خودم.
احراز: از حرز به معنی جمع نمودن.
انسان بخواهد جلب نفعی یا دفع ضرری نماید نتواند نمود، مگر به یاری خدای عز و جل: قل کل من عند الله اگر در امری از امور عنایت او نباشد نمی شود او را به جای آورد.
عرض نمودم معاش و معاد او نمی شود حاصل آید مگر به توفیق و عنایات او.
وَ لکِنَّکَ ابْتَدَأْتَنِی بِالاحْسَانِ وَ رَزَقْتَنِی فِی أُمورِی کُلِّهَا الْکِفَایَةَ وَ صَرَفْتَ عِنِّی جَهْدَ الْبَلاءِ وَ مَنَعْتَ مِنِّی مَحْذُورَ الْقَضَآءِ
و لکن تو در اول ابتدا نمودی مرا به خوبی، و روزی دادی مرا در کارهای من، تمام آنها را کار گذاری گردانیدی از من زحمت بلاء را، و باز داشتی از من حذر کرده شده قضاء را.
جهد البلاء حالتی است که انسان که به همان حالت رسید تمنا و آرزوی مرگ نماید از جهت محنت و مشقت یا قلت مال و کثرت عیال و شدت مرض.
قضاء در لغت به معنی حکم است.
محذور: از حذر به معنی ترسیدن و خوف مراد به محذور القضاء.
یعنی : حکم شده به خوف نظیر قول آن حضرت علیه الصلوة والسلام اعوذ بک من سوء القضاء یعنی : پناه می برم به سوی تو از حکم شده به بدی مثل خوف مرض و یا از دشمن و یا از سلطان و امثال این امور.
بدان که هر چه که خدا حکم فرموده است همه حسن است آن که سوء قضاء و محذور القضاء است عبارت است از حکم شده به بدی و خوف نه این که حکم او بد باشد.
إِلَهِی فَکَمْ مِنْ بَلاءٍ جَاهِدٍ قَدْ صَرَفْتَ عَنِّی وَ کَمْ مِنْ نِعْمَةٍ سَابِغَةٍ أَقْرَرْتَ بِهَا عَیْنِی وَکَمْ مِنْ صَنِیعَةٍ کَرِیمَةٍ لَکَ عِنْدِی
ای خدای من چه بسیار از بلاء و مشقت رسانیده بر گردانیدی از من، چه بسیار از نعمت تمامی که روشن نمودی به آن چشم مرا، چه بسیار از نیکویی که مر تو را است نزد من.
ملخص آن است که انسان را قدرت بر شماره نعمت خدای نیست زیرا که احصای نعم موجب تسلسل است و لذا بر نحو اجمال ذکر شود که دفع مضرت نمودی و منفعت رساندی.
أَنْتَ الَّذِی أَجَبْتَ عِنْدَ الِاضْطِرَارِ دَعْوَتِی وَ أَقَلْتَ عِنْدَ الْعِثَارِ زَلَّتِی وَأَخَذْتَ لِی مِنَ الاعْدَآءِ بِظُلامَتِی
تویی آن که اجابت نمودی وقت ضرورت و الجاء دعای مرا، در گذشتی وقت به سر در آمدن لغزش مرا، و گرفتن برای من از دشمنان حق مرا.
عثار: به سر در آینده.
زلة: به زاء به معنی لغزش.
ظلامه: و ظلیمه و مظلمه چیزی است که طلب می شود نزد ظالم او اسم است از جهت چیزی که گرفته شده است از تو بدون حق.
مروی است از حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلوة و السلام که فرمودند:
خوب ترین اعمال نزد خدا در زمین دعاء نمودن است، و افضل عبادت نزد خدای عز و جل عفاف است.
و نیز مروی است از آن بزرگوار عالی مقدار که فرمودند که:
باز می شود درهای آسمان در پنج وقت: وقت نزول باران، وقت جهاد، وقت اذان، وقت قرائت قرآن، وقت زوال، وقت طلوع آفتاب.
و از آن بزرگوار علیه الصلوة والسلام نیز مروی است که فرمود که:
بسا می شود که تأخیر می شود اجابت دعای بنده تا این که اجر سائل بزرگ شود و به او دهند جهت آرزوی آن.
از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مروی است که:
مسلم دعا ننماید به دعایی، مگر این که اجابت شود، یا این که تعجیل می شود در دنیا، یا این که ذخیره او در آخرت می شود، یا کفاره گناهان او می شود.
إِلَهِی مَا وَجَدْتُکَ بَخِیلاً حِینَ سَأَلْتُکَ وَ لا مُنْقَبِضاً حِینَ أَرَدْتُکَ بَلْ وَجَدْتُکَ لِدُعَآئِی سَامِعاً وَ لِمَطَالِبِی مُعْطِیاً وَ وَجَدْتُ نُعْمَاکَ عَلَیَّ سَابِغَةً فِی کُلِّ شَأْنٍ مِنْ شَأْنِی وَ کُلِّ زَمَانٍ مِنْ زَمَانِی
ای خدای من نیافتم من تو را بخیل وقتی که سئوال نمودم تو را و نیافتم تورا بر هم گرفته وقتی که قصد نمودم تو را، بلکه یافتم از جهت دعایم گوش دهنده و از برای مطالب خود دهنده، یافتم من نعمت های تو را بر من تمام در هر حالی از حالات و هر وقتی از اوقات.
نعماء : به ضم نون جمع نعمت.
انقباض: در هم شدن و گرفته شدن.
بدان که این نحو صفات در خدای متعال اثبات نمودن و نفی نمودن از باب مجاز است زیرا که این اوصاف در بشر حقیقت است ربط به خالق ندارد.
فَأَنْتَ عِندِی مَحْمُودٌ وَ صَنِیعُکَ لَدَیَّ مَبْرُورٌ تَحْمَدُکَ نَفْسِی وَ لِسَانِی وَ عَقْلِی حَمْداً یَبْلُغُ الْوَفَآءَ وَ حَقِیقَةَ الشُّکْرِ حَمْداً یَکُونُ مَبْلَغَ رِضَاکَ عَنَّی فَنَجِّنِی مِنْ سَخَطِکَ
پس تو در نزد من ثناء گردیده هستی، و فعل تو در نزد من پذیرتفه است ثناء می نمایم تو را نفس من، و زبان من، و عقل من ثناء نمودنی که برسد وفاء ثناء را و حقیقت شکر را.
ثناء نمودنی که بوده باشد رسیدن خوشنودی تو را از من، پس نجات ده تو مرا از خشم و غضب تو.
معلوم شده است بنده عاجز است از ثناء او، حق ثناء را لکن سئوال او گاهی می نماید از باری عز و جل که توفیق بده این نحو ثنای به جا آورم، یا این که ثواب آن مرتبه را به من عنایت فرما، و همچنین گاهی ادعای او نماید که من چنین ثنایی جای می آورم و در این مقام او است. فتامل.
مبرور: پذیرفته و نیکویی کرده شده ماخوذ است از برر. یقال: بر فلان بیمینه ای وفی و صدق.
یَا کَهْفِی حِینَ تُعْیِینِی الْمَذَاهِبُ
ای پناه من، هنگامی که عاجز کند مرا راه ها.
کهف: در لغت به معنی ملجاء و پناه.
و العناء: بالفتح و المد التعب و النصب ماخوذ است از عنی به کسر اذا اصابه تعب و نصب و منه احسب الله عند عنایی و به معنی اهتمام نیز آمده است و منه و من یعنینی امره ای و من یهمنی امره.
مراد از این کلام شریف آن است که تو پناه منی در وقتی که راه ها مرا عاجز کند و مراد به مذاهب، طرق و راه های زندگانی است از دشمن و دوست و اهل و عیال نزدیک و دور که تعب می کند از آنها و علاجی ندارد.
وَ یَا مُقِیلِی عَثْرَتِی فَلَوَ لا سَتْرُکَ عَوْرَتِی لَکُنْتُ مِنَ الْمَفْضُوحِینَ وَ یَا مُؤَیِّدِی بِالنَّصْرِ فَلَوَ لا نَصْرُکَ إِیَّایَ لَکُنْتُ مِنَ الْمَغْلُوبِینَ
ای درگذرنده از لغزش من، پس اگر نبود پوشانیدن تو امر مخفیه مرا هر آینه می بودم از رسوا شدگان، ای قوت دهنده به من به یاری نمودن اگر یاری تو نبود هر آینه بودم من از افتاده گان.
وَ یَا مَنْ وَضَعَتْ لَهُ الْمُلوکُ نِیرَ الْمَذَلَّةِ عَلَی أَعْنَاقِهَا فَهُمْ مِنْ سَطَوَاتِهِ خَآئِفُونَ
ای آن که گذاشته اند برای او پادشاهان چوب خواری بر گردن های خود پس ایشان از بزرگی ها و قهرهای او ترسندگان هستند.
نیر: به کسر نون اسم چوبی است که در گردن گاو نهند وقت زراعت و وقت شیار نمودن که به اصطلاح فرس را چخ گوین و به اصطلاح جیلان او را گاجمه گویند و این عبارت اظهار بزرگی خدا است نزد انفس ضعیفه وگرنه نزد او پادشاه و رعیت مساوی است.
وَ یَآ أَهْلَ التَّقْوَی وَ یَا مَنْ لَهُ الاسْمَآءُ الْحُسْنَی
ای استحقاق دارنده ای این که ترسیده شود از سلطنت او، و ای کسی که از برای او است اسم های خوب.
أَسْأَلُکَ أَنْ تَعْفُوَ عَنِّی وَ تَغْفِرَ لِی
سئوال می کنم تو را این که در گذری از من و بیامرزی مرا.
فَلَسْتُ بَرِیئاً فَأَعْتَذِرَ وَ لا بِذِی قُوَّةٍ فَأَنْتَصِرَ وَ لا مَفَرَّ لِی فَأَفِرَّ وَ أَسْتَقِیلُکَ عَثَرَاتِی وَأَتَنَصَّلُ إِلَیْکَ مِنْ ذُنوبِیَ الَّتِی قَدْ أَوْبَقَتْنِی وَ أَحَاطَتْ بِی فَأَهْلَکَتْنِی مِنْهَا فَرَرْتُ إِلَیْکَ
پس نیستم من بی گناه پس عذر بگویم و نه صاحب قدرت که داد ستانم و نیست گریزگاهی مرا پس بگریزم، طلب در گذشتن می نمایم تو را از لغز شهای خود، و عذر می جویم از تو از گناهان خودم که هلاک نمود مرا، از آنها می گریزم من به سوی تو.
تنصل: در لغت معذرت خواستن و بیزاری جستن.
رَبِّ تَآئِباً فَتُبْ عَلَیَّ مُتَعَوِّذاً فَأَعِذْنِی مُسْتَجِیراً فَلا تَخْذُلْنِی سَآئِلاً فَلا تَحْرِمْنِی مُعْتَصِماً فَلا تُسْلِمْنِی دَاعِیاً فَلا تَرُدَّنِی خَآئِباً
فرار نمودم من به سوی تو ای خدای من در حالتی که توبه کننده ام، پس قبول توبه من نما، پناه گیرنده ام پس پناه ده مرا، زینهار جوینده ام، پس خوار مکن مرا، طلب کننده ام پس محروم مساز مرا، چنگ زننده ام پس خوار مکن مرا، خواننده ام، پس مگردان مرا ناامید.
اللغة:
استجاره: پناه گرفتن.
تسلیم: امر به دیگری واگذار نمودن.
دَعَوْتُکَ یَا رَبِّ مِسْکِیناً مُسْتَکِیناً مُشْفِقاً خَآئِفاً وَجِلاً فَقِیراً مُضْطَرّاً إِلَیْکَ أَشْکو إِلَیْکَ
خواندم تو را ای پروردگار من دروریش زاری کننده، ترسنده، هراسنده، فقیر و بیچاره به سوی تو شکایت می کنم به سوی تو.
یَآ إِلَهِی ضَعْفَ نَفْسِی عَنِ الْمُسَارَعَةِ فِیمَا وَعَدْتَهُ أَوْلِیَآءَکَ وَالْمُجَانَبَةِ عَمَّا حَذَّرْتَهُ أَعْدَآءَکَ وَ کَثْرَةَ هُمُومِی وَ وَسْوَسَةَ نَفْسِی
ای پروردگار من از سستی نفس خودم از شتاب کردن در آن چه وعده دادی بر آن دوستان خود را، و دوری نمودن از آن چه ترسانیده ای دشمنان خود را و بسیاری اندوه مرا و وسوسه نفس خود را.
إِلَهِی لَمْ تَفْضَحْنِی بِسَرِیرَتِی وَ لَمْ تُهْلِکْنِی بِجَرِیرَتِی
ای پروردگار من رسوا مکن مرا به پنهانی من، و هلاک مکن مرا به گناهان من.
انسان بی چاره مبتلا به گناه، گناه گاهی سبب می شود او را خوار نماید در دنیا و آخرت، و گاهی او را هلاک و نابود نماید، یعنی سبب شود که در آتش بسوزد.
أَدْعُوکَ فَتُجِیبُنِی وَ أنْ کُنْتُ بَطِیئاً حِینَ تَدْعُونِی
می خوانم تو را پس بدون مهلت اجابت می کنی تو مرا اگر چه هستم دیر جواب هنگامی که می خوانی تو مرا.
بلی مقایسه نیست مابین اجابت بنده با اجابت خدا زیرا که خدای عز و جل لا یزال در مقام افاضه فیض و رافت است و بنده در مقام طغیان و تمرد است.
حضرت حجة الله فی الارضین عجل الله تعالی فرجه در دعای افتتاح می فرماید:
تو مرا می خوانی من کناره می کنم از تو، و روی می گردانم و تو مرا دوست داری، من تو را دشمن دارم.
وَ أَسْأَلُکَ کُلَّمَا شِئْتُ مِنْ حَوَآئِجِی وَ حَیْثُ مَا کُنْتُ وَضَعْتُ عِنْدَکَ سِرِّی
سئوال می نمایم من تو را هر چیزی که می خواهم از حاجات خود هر جا که بوده باشم، می گذارم نزد تو راز و سر خودم را.
فَلا أَدْعُو سِوَاکَ وَ لا أَرْجُو غَیْرَکَ
پس نمی خوانم من سواء تو را و امید ندارم من غیر تو را.
لَبَّیْکَ لَبَّیْکَ تَسْمَعُ مَنْ شَکَآ إِلَیْکَ وَ تَلْقَی مَنْ تَوَکَّلَ عَلَیْکَ وَ تُخَلِّصُ مَنِ اعْتَصَمَ بِکَ وَ تُفَرِّجُ عَمَّنْ لاذَ بِکَ
ایستاده ام در خدمت تو، می شنوی کسی را شکایت نموده است به سوی تو ملاقات می کنی کسی را که تفویض کار خود به سوی تو نموده است، خلاص می کنی تو کسی را که چنگ زده است به تو، و می گشایی از کسی که ملتجی ء به تو شده است.
إِلَهِی فَلا تَحْرِمْنِی خَیْرَ الآخِرَةِ وَ الاولَی
ای خدای من منع مکن تو مرا از خوبی آخرت در دنیا.
لِقِلَّةِ شُکْرِی
از جهت کمی ثناء من تو را.
وَاغْفِرْ لِی مَا تَعْلَمُ مِنْ ذُنُوبِی
بیامرز مرا آن چه که می دانی از گناهان من.
إِنْ تُعَذِّبْ فَأَنَا الظَّالِمُ الْمُفَرِّطُ الْمُضَیِّعُ الاثِمُ الْمُقَصِّرُ الْمُضَجِّعُ الْمُغْفِلُ حَظَّ نَفْسِی
اگر عذاب کنی تو مرا پس منم ظالم تفریط کننده ضایع کننده گناه کار تقصیرکننده، خوابنده، غفلت کننده، نصیب خود را.
وَ أنْ تَغْفِرْ فَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
و اگر بیامرزی تو مرا پس تویی مهربان ترین مهربانی دارندگان.
اللهم اغفر لنا.