فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی یَوْمِ الْفِطْرِ إِذَا انْصَرَفَ مِنْ صَلوَاتِهِ قَامَ قَآئِماً ثُمَّ اسْتَقْبَلَ الْقِبْلَةَ وَ فِی یَوْمِ الْجُمُعَةِ فَقَالَ:

بود از دعای آن امام عالی مقام در روز فطر موقعی که منصرف می شد از نماز فطر در حال ایستادن پس روی مبارک به قبله مینمود و همچنین در روز جمعه.
یکی از اعیاد بزرگ مسلمین روز فطر است و آن اولین روز ماه شوال است و نامیده شده به فطر به سبب افطار نمودن مردم در آن روز.
و انصراف از نماز یعنی فارغ شدن از او و سلام دادن.
و قائما می شود که منصوب باشد بر مصدر بودن که صفت مصدر واقع شده باشد و می شود که حال مؤکد باشد.
الجمعه به ضم جیم از اجتماع است و یوم مضاف به معنی روز اجتماع، و جمعه نامیده شده به سبب جمع شدن مردم در آن روز و در حدیث از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است که آن روز جمعه نامیده شده چون خلقت آدم علیه الصلوة والسلام در آن روز جمع شد، و گفته شده که چون خقلت سایر مخلوقات در آن روز تمام شده و خداوند در آن روز از خلقت جمیع اشیاء فارغ شده و نیز نقل شده که کعب لؤی قوم خود را در آن روز جمع می نمود و آنها را به تعظیم حرام امر می کرد و به آنها خبر می داد که زود باشد که پیغمبری از اولاد او مبعوث شده و آنها را به ایمان آوردن به آن پیغمبر امر می کرد.
یَا مَنْ یَرْحَمُ مَنْ لا یَرْحَمُهُ الْعِبَادُ وَ یَا مَنْ یَقْبَلُ مَنْ لا تَقْبَلُهُ الْبِلادُ
اللغة:
رحمة: ترک عقوبت و رساندن خیر و دفع شر.
قبول الشیی ء: راضی شدن به او و رد ننمودن.
البلاد: جمع بلد به معنی شهر و محل سکونت.
الترکیب: تقبله البلاد یا از باب مجاز حذف است به تقدیر اهل البلاد نظیر و اسئل القریه یا از باب حقیقت بناء بر این که زمین دارای شعور و ادراک باشد و بنابر این که او دارای جوهر عقلانی باشد.
شرح : یعنی ای آن کسی که رحم می کند کسی را که رحم نمی کند او را بندگان و ای آن کسی که می پذیرد کسی را که قبول نمی کند او را شهرها.
وَ یَا مَنْ لا یَحْتَقِرُ أَهْلَ الْحَاجَةِ إِلَیْهِ وَیَا مَنْ لا یُخَیِّبُ الْمُلِحِّینَ عَلَیْهِ
اللغة:
احتقار: استخفاف و اهانت نمودن.
الحاح: اصرار نمودن در سئوال و ابرام نمودن در امر، و الحاح نمودن به بندگان مذموم و لکن الحاح به خداوند محمود و مستحسن است و به غیر از خداوند دیگران از اصرار نمودن در سئوال منزجر شده و سائل را مایوس می گرداند و تنها خداوند است که از عطا نمودن و از سئوال بندگان منزجر نبوده و اهل حاجبت را احتقار و اهانت نمی نماید.
شرح : یعنی ای آن کسی که سبک نمی شمارد و اهانت نمی کند صاحب حاجت به سوی او را، و ای کسی که مایوس نمی گرداند اصرار کنندگان در حاجت مر او را.
وَ یَا مَنْ لا یَجْبَهُ بِالرَّدِّ أَهْلَ الدَّالَّةِ عَلَیْهِ وَ یَا مَنْ یَجْتَبِی صَغِیرَ مَا یُتْحَفُ بِهِ وَ یَشْکُرُ یَسِیرَ مَا یُعْمَلُ لَهُ
اللغة:
جبهه: لقیه به مکروه و استقبله به سوء اصل او از جبهه به معنی پیشانی است وقتی که به پیشانی زنند و رد نمایند.
الذاله: با تشدید لام یعنی جرأت پیدا کردن بر شخص از روی اطمینان به محبت او و ادلال بر خداوند متعال.
کنایه از آن است که جاهلان از بی ادبی نسبت به خداوند مرتکب می شوند، یا عبارت از کسانی است که به عمل خود اطمینان داشته و اعتماد بر عبادت و اطاعت خود می نمایند، و بعضی گفته اند: مراد از اهل داله بر خداوند کسانی هستند که رغبت در رحمت و خطاهای بزرگ شده اند، و ظاهرا مراد کسانی هستند که در سئوال کردن از خداوند منسبط و افراط در طلب حوائج از او می کنند شبه جرأتی که بر جناب باری تعالی دارند و در سئوال نمودن از او به کم قناعت ندارند.
الاجتباء: الاختیار و الاصطفاء.
صغیر: کوچک به اعتبار قدر و منزلت.
الاتحاف: تحفه دادن و احسان نمودن و مخصوص نمودن به لطف و کرم.
و در بعضی نسخ یا من لا یجتوی صغیر ما یتحف جواه رضیه یعنی : مکروه نمی دارد، شکر خداوند عبارت است از این که عملی را که برای خداوند به جای می آورد جزا داده شود به او بر عمل او جزای بزرگ و نیکویی و شاهد بر او جمله آتیه است.
شرح : یعنی ای آن کسی که دست رد بر پیشانی کسی که جرأئت در سئوال نمودن نمی دارد و ای آن کسی اختیار نمیکنی کوچک آن چیزی که او را تحفه داده شده و جزا می دهد کمترین چیزی را برای او انجام شده.
وَ یَا مَنْ یَشْکُرُ عَلَی الْقَلِیلِ وَ یُجَازِی بِالْجَلِیلِ وَ یَا مَنْ یَدْنُو إِلَی مَنْ دَنَا مِنْهُ وَ یَا مَنْ یَدْعُو إِلَی نَفْسِهِ مَنْ أَدْبَرَ عَنْهُ
اللغة:
دنا منه و دنا الیه یدنو و دنو: نزدیکی و قرب.
و نزدیک شدن خداوند از عبد تفضل و افضال است نه نزدیکی مکان و نزدیک شدن عبد از خداوند مخصوص بودن او است به صفاتی که صحیح است که ذات خداوند به آن صفات متصف باشد مانند: حکمت و علم و رحمت و غیر ذلک از صفات، و آن نخواهد بود مگر به پاک نمودن کدورات جهل و غضب و صفات رذیله و کم نمودن حاجت های بدنی به اندازه ای که بشر بر او قدرت داشته باشد و این قرب، قرب روحانی است نه قرب جسمانی و بدنی، و این مضمون در روایت وارد شده که:
من تقرب منی شبرا تقربت منه ذراعا.
یدعو: یعنی می خواند و دعوت می کند.
یعنی : کسی که از او روی گردانده او را به طرف خود می خواند و آن عبارت از امر او است گناهکاران را به توبه نمودن و تشویق عاصیان را به برگشتن به سوی او.
و در بعضی نسخ به جای ادبر اعرض آمده و او هم به همین معنی خواهد بود.
شرح : یعنی ای آن کسی که شکر می کند بر کم و جزا می دهد بیشتر و ای آن کسی که نزدیک می شود به کسی که از او نزدیک می شود و ای آن کسی که می خواند به سوی خود کسی را که از او رو گردانیده.
وَ یَا مَنْ لا یُغَیِّرُ النِّعْمَةَ وَ لا یُبَادِرُ بِالنَّقْمَةِ وَیَا مَنْ یُثْمِرُ الْحَسَنَةَ حَتَّی یُنَمِّیَهَا وَ یَتَجَاوَزُ عَنِ السَّیِئَةِ حَتَّی یُعَفِّیَهَا
اللغة:
التغییر: التبدیل و تغییر نعمت عبارت است از سلب آن و تبدیل شدن آن به نقمت.
نقمت: مثل کلمت انتقام گرفتن به عقوبت و چون سنت الهی بر این جاری شده که گناهکاران را مبادرت در انتقام و عجله در عقاب نکند بلکه به آنها مهلت دهد تا از گناه خود به سوی اطاعت و بندگی برگردند و از تاریکی جهل به سوی نور حقیقت روانه شوند.
قول آن حضرت: یثمر الحسنه حتی ینمیها،
یعنی : او را بارور کند و مرتب کند به او منافع زیادی و اصل او از ثمره درخت است و او چیزی که از بار و محصول درخت خورده می شود و اثمره از باب افعال است یعنی صیره ذا ثمره و این معنی در عبارت دعا مراد است.
ینمی: زیاد میکند.
یتجاوز عن السیئه: می بخشد و محو می کند بدی و گناه را.
یعفی از عفا به معنی کهنه شدن و محو شدن و مراد به نوشتن او است در صحیفه اعمال و چشم پوشیدن از او، و اگر به تشدید فا باشد به معنی محو نمودن و آثار او را از بین بردن خواهد بود، و صیغه مضارع در این فقرات برای دلالت کردن بر دوام و استمرار است.
شرح : یعنی ای آن کسی که تبدیل نمی نماید نعمت را و مبادرت و شتاب نمی کند در عقوبت و ای آن کسی که می پروراند حسنه را تا زیاد می کند او را، و می بخشد از بدی تا محو می نماید او را.
انْصَرَفَتِ الآمَالُ دُونَ مَدَی کَرَمِکَ بِالْحَاجَاتِ وَامْتَلأتْ بِفَیْضِ جُودِکَ أَوْعِیَةُ الطَّلِبَاتِ وَ تَفَسَّخَتْ دُونَ بُلُوغِ نَعْتِکَ الصِّفَاتُ
اللغة:
انصراف: انقلاب و رجوع.
الآمال: جمع امل: آرزو.
دون: نقیض فوق و عبارت از ترسیدن به غایت است.
مدی: نهایت و غایت.
امتلاء: پر شدن.
فیض: مصدر عبارت از کثرت و سیلان است.
اوعیه: جمع وعاء ظرف.
طلبات: جمع طلبه بر وزن کلمه حاجت از طلب به معنی فحص از مطلوب.
تفسخ: ضعف و عجز.
الترکیب: با در بالحاجات مصاحبه است و در کلام استعاره است.
یعنی : غایتی برای کرم تو نیست، و در اثبات اوعیه برای طلبات استعاره تخیلیه است.
شرح : یعنی برگشت آرزوها قبل از رسیدن به غایت کرم تو با حاجات و پر شد به سیلان جود تو ظرف های خواسته شده ها، و ضعیف و عاجز شد قبل از رسیدن به نعمت تو صفات.
فَلَکَ الْعُلُوُّ الاعْلَی فَوْقَ کُلِّ عَالٍ وَالْجَلالُ الامْجَدُ فَوْقَ کُلِّ جَلالٍ کُلُّ جَلِیلٍ عِنْدَکَ صَغِیرٌ وَ کُلُّ شَرِیفٍ فِی جَنْبِ شَرَفِکَ حَقِیرٌ
اللغة:
علو: بلندی.
الجلال: عظمت و جلال خدا عبارت از احتجاب حق او است از خلق به نحوی که کسی او را به غیر ذات خود به حقیقت ماهیت و ذات او عارف نباشد.
الامجد: اعز و اشرف از مجد به معنی عزت و شرف.
دون: نقیض فوق نیز آمده از اضداد است و چون ثابت شده است که کمال مطلق در تمامی صفات ثبوتیه و سلبیه نیست مگر بر ذات مقدس او و اما غیر او کمالش نسبت به کسی پائین تر از او است، و چون هر جلیل و شریف به غیر او جل جلاله در ذلت حاجت او اسارت بندگی هست به نسبت به کمال جلال و شرف و علو او ثابت می شود که هر بزرگی نسبت به او کوچک و هر شریفی در مقام شرف او حقیر خواهد بود اگر بعضی اشخاص صدق می کند که او نسبت به اشخاص مادون عرفا بزرگ گفته می شوند.
الترکیب: فا در فلک سببیه است و لک ظرف مقدم برای تخصیص مقدم مبتدا شده نظیر ایاک نعبد یعنی تنها برای تو است علو و بزرگی.
تنبیه: علو به سه معنی آمده است:
اول: به معنی بلندی حسی در مکان مانند بلند بودن بعضی اجسام بر بعض دیگر.
دوم: علو خیالی که گفته می شود بر ملک این که او اعلی الناس است یعنی اعلی مردم است در رتبه کمال خیالی.
سوم: علو عقلی که بعضی کمالات عقلی اعلی از بعض دیگر است.
بدان که علو خداوند به معنی اول محال است زیرا او منزه از تجسم و مکان است و نیز محال است که به معنی ثانی باشد چون خداوند از کمالات خیالی منزه است، چون کمالات خیالیه اضافیه است که قابل تغییر و تبدیل است به حسب اشخاص و اوقات و گاه می شود که نزدیکی کمال باشد و نزد دیگری نقص مناسب دنیوی نسبت به علماء ربانی و زهاد الهی و این کمالات در آنها زیاد و کم حاصل می شود و کمال خداوندی منزه از نقص و تغیر است، فبقی این که علو خداوند، علو عقلی مطلق باشد یعنی این که رتبه مافوق رتبه او تصور نمی شود بلکه تمامی مراتب عقلی در نزد رتبه او منحط است.
بیان ذلک چون بلندترین مراتب کمال عقلی مرتبه علو است و وقتی که ذات مقدس او مبداء هر موجود حسی و عقلی است و علت تامه او است که نقصان در او متصور نیست لاجرم مرتبه او بالاترین مراتب عقلی بوده و فوقیه مطلقه در وجود برای او خواهد بود و اینست معنی قوله علیه السلام:
فلک العلو الاعلی فوق کل عال.
یعنی : پس به سبب آن برای تو است بلندی اعلی بر هر بلندی و برای تو است عظمت بلند فوق هر عظمتی، هر بزرگی نزد بزرگی تو کوچک و هر شریفی در کنار شرف تو ناچیز است.
خَابَ الْوَافِدُونَ عَلَی غَیْرِکَ وَ خَسِرَ الْمُتَعَرِّضُونَ إِلا لَکَ وَ ضَاعَ الْمُلِمُّونَ إِلا بِکَ وَ أَجْدَبَ الْمُنْتَجِعُونَ إِلا مَنِ انْتَجَعَ فَضْلَکَ بَابُکَ مَفْتُوحٌ لِلرَّاغِبِینَ وَ جُودُکَ مُبَاحٌ لِلسَّآئِلِینَ وَ إِغَاثَتُکَ قَرِیبَةٌ مِنَ الْمُسْتَغِیثِینَ لا یَخِیبُ مِنْکَ الآمِلُونَ وَ لا یَیْأَسُ مِنْ عَطَآئِکَ الْمُتَعَرِّضُونَ وَ لا یَشْقَی بِنَقِمَتِکَ الْمُسْتَغْفِرُونَ
اللغة:
خیبت: نرسیدن به مطلوب.
وافدون: جمع وافد، وارد شونده بامید روا شدن حاجت.
خسران: ضلالت و هلاکت.
تعرض: اظهار حاجت نمودن.
الملمون: واردشوندگان.
جدب: خشک سالی و قحطی.
الانتجاع: طلب آب و کلاء نمودن.
مباح: اسم مفعول از اباح به معنی: اذن، و متساوی الطرفین را نیز گویند.
اغاثه: یاری نمودن.
خیبت: ناامیدی.
امل: آرزو.
شقاوت: بدبختی.
الترکیب: الا لک استثناء مفرغ ای خسر المتعرضون لاحد الا لک و من انتجع محلا منصوب به الا و در کلمه باب استعاره است و در ذکر فتح برای او ترشیح است و جمله مستانفه است و بیانیه و جواب سئوال مقدر که کیف لا یخیب الوافدون الی آخره گفته می شود لان بابه مفتوح.
شرح : ناامید شدند وارد شوندگان بر غیر تو، و زیانکار شدند، اظهار حاجت کنندگان مگر بر تو و ضایع شدند وارد شوندگان مگر به تو و قحطی زده شدند طلب کنندگان نیکی مگر آن که نیکی خواست از فضل تو در تو گشاده است برای رغبت کنندگان وجود تو حلال شده است برای خوانندگان، و یاری نمودن تو نزدیک است از طلب یاری کنندگان، ناامید نمی شود از تو آرزومندان و مایوس نمیشود از عطای تو اظهار حاجت کنندگان، و بدبخت نمی شود به عذابت و استغفار کنندگان.
رِزْقُکَ مَبْسُوطٌ لِمَنْ عَصَاکَ وَ حِلْمُکَ مُعْتَرِضٌ لِمَنْ نَاوَاکَ عَادَتُکَ الاحْسَانُ إِلَی الْمُسِیئِینَ وَ سُنَّتُکَ الابْقَآءُ عَلَی الْمُعْتَدِینَ
اللغة:
مبسوط: موسع و توسعه رزق بر کسی که عصیان خداوند را می کند برای اظهار کمال حلم و کرم او است زیرا کسی که بر عاصی وسعت رزق بدهد پس او بر مطیع گشاینده تر است.
حلم: خود دارای از هیجان غضب.
مناواة: معاداة لفظا و معنی، معترض از غرض از باب ضرب و علم متصدی و چون حلم او شامل هر کسی از دوست و دشمن است و حلم از دشمن اعظم و اعجب هست امام علیه الصلوة والسلام تصریح فرمود به این جمله که: حلم تو بر دشمن معترض است تا چه رسد بر دوست.
سنت: طریقه و سنت خداوند طریق حکمت او است.
ابقاء: رحم نمودن و اشقاق.
اعتداء: تجاوز نمودن از حق.
قوله: عادتک الاحسان مستانفه است به معنی تعلیل کأنه گفته می شود لأن عادتک الی آخره.
شرح : یعنی روزی تو موسع است بر آن کسی که معصیت کرده است به تو و حلم تو در بر گیرنده است بر کسی که دشمنی کرده است به تو، عادت تو احسان است بر گنهکاران و طریقه تو رحم نمودن است بر تجاوز کنندگان.
حَتَّی لَقَدْ غَرَّتْهُمْ أَنَاتُکَ عَنِ الرُّجُوعِ وَ صَدَّهُمْ إِمْهَالُکَ عَنِ النُّزُوعِ وَ إِنَّمَا تَأَنَّیْتَ بِهِمْ لِیَفِیئُوَآ إِلَی أَمْرِکَ وَ أَمْهَلْتَهُمْ ثِقَةً بِدَوَامِ مُلْکِکَ فَمَنْ کَانَ مِنْ أَهْلِ السَّعَادَةِ خَتَمْتَ لَهُ بِهَا وَ مِنْ کَانَ مِنْ أَهْلِ الشَّقَاوَةِ خَذَلْتَهُ لَهَا
اللغة:
غرور: طمع کردن.
اناة: مهلت.
رجوع: برگشتن و مراد برگشتن از باطل به حق.
صد: منع نمودن.
امهال: مهلت دادن.
نزع: باز ایستادن.
تانی: مدارا کردن.
یضیئوا: یرجعوا.
خذلان: ترک نصرت و خار نمودن.
الترکیب:
حتی ابتدائیه است و لام در لقد جواب قسم محذوف است و متعدی نمودن غرور با عن به جهت تضمین او است معنی صرف را ای غرتهم اناتک صارفة لهم من الرجوع، و اسناد غر و صد بر اناة و امهال خداوند از باب انساد شیی الی غیر ما هو له است بلکه اسناد بر سبب او است و در حقیقت فاعل نفس اماره آنها است یا شیطان و تقدیر اینست که حتی غرتهم انفسهم او الشیطان عن الرجوع لاجل اناتک و صدهم انفسهم او الشیطان عن النزوع لاجل امهالک من حیث اغترارهم بذلک. و جمله انما تأنیت برای دفع توهم است.
شرح : تا آن که مغرور نموده آنها را مهلت دادن تو از بازگشتن، و باز داشته ایشان را مهلت دادن تو از باز ایستادن از گناه و به درستی که تو مدارا نکردی با ایشان مگر برای این که باز گردند به سوی امر تو و مهلت دادی ایشان را به جهت اعتماد بر همیشگی پادشاهی تو پس هر کس بوده باشد از اهل سعادت ختم می کنیم برای او بر آن سعادت و هر که بوده باشد از اهل شقاوت خار می سازی او را بر آن بدبختی.
تنبیه: بدان که سعادت و شقاوت دو حالت متقابل در انسان هستند و برای آنها اثر و اسبابی است و اثر عبارت استحقاق ثواب و عقاب است و اما سبب، پس سبب نزدیک آن است که اعمال خیر که بهترین آنها ایمان باشد عمل نمودن و اعمال شر که بدترین آنها کفر است انجام دادن و گاهی هم اطلاق سعادت و شقاوت بر همین سبب می شود.
اما سبب بعید آن است که امام باقر علیه الصلوة والسلام در حدیثی به آن اشاره نموده که: خداوند قبل از آن که خلق را بیافریند امر فرمود که:
کن ماء عذبا
یعنی باش آب شیرین تا از تو خلق کنم بهشت و اهل طاعتم را و باش آب شور تلخ تا خلق کنم از تو آتش و اهل معصیت را.
پس امر فرمود با هم ممزوج شدند از این سبب است که از مومن کافر و از کافر مومن متولد می شود آخر.
پس این دو آب سبب قدرت انسان می شود بر اعمال خیر و شر و سبب تکلیف و امتحان انسان می شود و مبداء قبول سعادت و شقاوت می شود و سبب شود که انسان به طرف آن دو مایل شود.
و این امر سبب جبر نمی شود چون جبر وقتی می شود که تنها از آب تلخ خلق می شد چون موجب می شد که قدرت بر عمل خیر نداشته باشد.
پس از این معنی عبارت امام علیه الصلوة والسلام در دعا:
فمن کان من اهل السعادة ختمت له بها.
ظاهر می شود که هر کس از اهل سعادت باشد اگر چه عمل شری هم کرده باشد به مقتضای قوه ای که او را به شر دعوت می کند خداوند او را مخذول نخواهد نمود، بلکه عمل او منتهی به عمل خیر خواهد شد که عاقبت امر او ختم به خیر خواهد بود، و اگر کسی از اهل شقاوت باشد اگر چه به مقتضای عوارضی عمل خیر هم بکند عاقبت خباثت ذاتی او را به شر وادار نموده عاقبت امر او به شر منتهی خواهد شد.
کُلُّهُمْ صَآئِرُونَ إِلَی حُکْمِکَ وَ أُمُورُهُمْ آئِلَةٌ إِلَی أَمْرِکَ لَمْ یَهِنْ عَلَی طُولِ مُدَّتِهِمْ سُلْطَانُکَ وَ لَمْ یُدْحَضْ لِتَرْکِ مُعَاجَلَتِهِمْ بُرْهَانُکَ حُجَّتُکَ قَآئِمَةٌ لا تُدْحَضُ وَ سُلْطَانُکَ ثَابِتٌ لا یَزُولُ
اللغة:
صائر: منتهی.
حکم: قضاوت.
امور: جمع امر و آن گفته می شود بر اقوال و افعال.
آئل: رجوع کننده.
الی امرک: بر قضاوت تو.
یعنی : هر که از اهل سعادت و اهل شقاوت باشد منتهی شونده هستند به حکم تو و بازگردنده هست امور آنها به قضاوت تو حکم می کنی بر آنان حکم فصل به چیزی که صلاح ببینی از ثواب، و عقاب و عفو یا انتقام.
وهن: ضعف و سستی.
علی: معنی مع یعنی مع طول مدتهم.
و مراد از طول مدت عبارت از طول عمر آنها است یا طول مدتی است که در جزاء آنها عجله نشده است، یعنی : طول مهلت دادن تو آنها را و این که در انتقام آنها مبادرت ننمودن این موجب ضعف قدرت تو نیست در انتقام آنها که از دست تو بیرون روند چنان که در مخلوقین این طور است که اگر زود انتقام نگرفته باشند از قدرت آنها خارج می شود.
دحض: بطلان.
برهان: دلیل روشن.
حجت: بینه و قصد اثبات حکم نمودن.
قائمه: ثابته.
زوال: ضد ثبات.
الترکیب: جمله حجتک قائمه تاکید دو جمله گذشته است، و عدم وصل به جمله قبلی به جهت کمال اتصال او است با مستانفه است به معنی علت.
شرح : یعنی همه ایشان منتهی می شوند به سوی حکم تو و کارهای ایشان بازگردنده است به سوی امر تو، سست نمی شود بر طول مدت ایشان قدرت، و پادشاهی تو، و باطل نمی شود بر ترک شتاب در انتقام ایشان دلیل روشن تو حجت تو قائم است و پادشهاهی تو ثابت است که زایل نمی شود.
فَالْوَیْلُ الدَّآئِمُ لِمَنْ جَنَحَ عَنْکَ وَالْخَیْبَةُ الخَاذِلَةُ لِمَنْ خَابَ مِنْکَ وَالشَّقَآءُ الاشْقَی لِمَنِ اغْتَرَّ بِکَ
اللغة:
الویل: عذاب و هلاک و یا چاه ویل.
جنح: میل نمودن.
خیبه: نرسیدن به مطلوب و مایوسی.
خذلان: ترک یاری نمودن.
شقاء: خلاف سعادت و وصف او با شقی از قبیل ظل ظلیل و لیل الیل است، و برای مبالغه در شقاوت است.
اغترار: مغرور شدن و جرأت نمودن.
شرح : یعنی پس عذاب دائمی بر کسی که برگشت و میل نمود از تو، و نومیدی رسواکننده برای کسی که نومید شد از تو، و بدبختی شدید برای کسی که مغرور شد به تو.
مَآ أَکْثَرَ تَصَرُّفَهُ فِی عَذَابِکَ؟ وَ مَآ أَطْوَلَ تَرَدُّدَهُ فِی عِقَابِکَ؟ وَ مَآ أَبْعَدَ غَایَتَهُ مِنَ الْفَرَجِ؟ وَ مَآ أَقْنَطَهُ مِنْ سُهُولَةِ الْمَخْرَجِ؟ عَدْلاً مِنْ قَضَآئِکَ لا تَجُورُ فِیهِ وَ إِنْصَافاً مِنْ حُکْمِکَ لا تَحِیفُ عَلَیْهِ
اللغة:
تصرف: تقلب.
تردد: رجوع نمودن پی در پی.
غایت: مدت.
الفرج: انکشاف غم.
قنوط: بأس.
مخرج: محل خلاصی.
العدل: خلاف جور.
انصاف: معامله نمودن با عدالت.
حیف: ظلم نمودن.
الترکیب: ما در ما اکثره نکره است به معنی شیی ء عظیم که مبتداء است صفت او محذوف است و اکثر تصرفه فی عذابک خبر او است و یا موصوله است به معنی الذی و جمله صله او و یا موصوفه است جمله صفت او مبتداء و خبر محذوف است به معنی شی ء اکثر تصرفه فی عذابک امر عجیب، و عدلا و انصافا دو مصدر است به فعل محذوف ای تعدل عدلا و تنصف انصافا.
شرح : یعنی چه بسیار است گردیدن او در عذاب تو و چه دور است تردد او در عقاب تو و چه دور است مدت نهایت او از گشایش و چه ناامید است از آسانی محل خلاصی، این عدل است از قضای تو که ستم و جور نمی کنی در آن و انصاف است از حکم تو که ظلم نمی کنی بر آن.
فَقَدْ ظَاهَرْتَ الْحُجَجَ وَ أَبْلَیْتَ الاعْذَارَ وَ قَدْ تَقَدَّمْتَ بِالْوَعِیدِ وَ تَلَطَّفْتَ فِی التَّرْغِیبِ وَ ضَرَبْتَ الامْثَالَ وَ أَطَلْتَ الامْهَالَ وَ أَخَّرْتَ وَ أَنْتَ مُسْتَطِیعٌ لِلْمُعَاجَلَةِ وَ تَأَنَّیْتَ وَ أَنْتَ مَلِی ءٌ بِالْمُبَادَرَةِ
اللغة:
مظاهره: معاونت یا غلبه بر دشمن و ممکن است به معنی تکثیر در اظهار باشد.
ابلاء: امتحان.
اعذار: جمع عذر به ضم به معنی حجت.
تقدمت: اعلمت.
تلطف: رفق و مهربانی.
ترغیب: تحریص و تشویق.
اطاله: از طول ضد قصر.
امهال: انظار و مهلت دادن.
تأخیر: ضد تقدم به عقب انداختن.
مستطیع: مقتدر.
معاجله: سرعت در عمل و مهلت ندادن.
تأنی: مکث و تأخیر نمودن.
ملی ء: قادر و توانا.
مبادرت: مسارعت.
فاء در فقد ظاهرت سببیه است زیرا جملات بعدی سبب تنزیه خداوند است از ظلم و جور و فا در بعضی موارد به معنی لام سببیه است.
شرح : چون به تحقیق که ظاهر ساخته ای حجت های خود را و امتحان کرده ای یا کهنه کرده ای عذرها را و به تحقیق که پیش فرستاده ای و اعلان نموده ای وعید را و مهربانی کرده ای در تشویق نمودن و بیان فرمودی مثلها را و طولانی نموده ای زمان مهلت را و عقب انداختی در انتقام در حالی که توانایی بر سرعت در او و تأخیر نمودی در عقوبت در حالی که تو قادری به شتاب نمودن.
لَمْ تَکُنْ أَنَاتُکَ عَجْزاً وَ لا إِمْهَالُکَ وَهْناً وَ لا إِمْسَاکُکَ غَفْلَةً وَ لا انْتِظَارُکَ مُدَارَاةً بَلْ لِتَکُونَ حُجَّتُکَ أَبْلَغَ وَ کَرَمُکَ أَکْمَلَ وَ إِحْسَانُکَ أَوْفَی وَ نِعْمَتُکَ أَتَمَّ
اللغة:
اناة: مکث و مهلت.
عجز: قصور از انجام فعل.
وهن: ضعف.
غفلت: سهو.
مداراة: ملاطفت و ملاینت.
ابلغ: واضح تر و روشن تر.
کرم: احسان و گذشت از جانی.
اکمل: نهایت کمال که فوق او کمال نباشد.
اوفی: وفا کننده تر و کامل تر.
اتم: زیادتی در تمام به حدی که احتیاج به چیز خارج نباشد.
بل: حرف عطف است و معنی او اثبات جمله مدخول است و اگر جمله قبلی نفی باشد مانند ما نحن فیه واقع می شود بین دو حکم ثابت پس اثبات می کند حکم ماقبلش را و ضد او را به ما بعد اثبات می کند.
شرح :
یعنی نبود مهلت دادن تو از روی عجز و نبود دیر نمودن تو از روی سستی و نبود باز داشتن تو از روی سهو و نبود انتظار تو از روی ملاطفت، بلکه از برای این که بوده باشد حجت تو واضح تر و کرم تو تمام تر و احسان تو کامل تر و نعمت تو زیادتر.
کُلُّ ذَلِکَ کَانَ وَ لَمْ تَزَلْ وَ هُوَ کَآئِنٌ وَ لا تَزَالُ حُجَّتُکَ أَجَلُّ مِنْ أَنْ تُوصَفَ بِکُلِّهَا وَ مَجْدُکَ أَرْفَعُ مِنْ أَنْ یُحَدَّ بِکُنْهِهِ وَ نِعْمَتُکَ أَکْثَرُ مِنْ أَنْ تُحْصَی بِأَسْرِهَا وَ إِحْسَانُکَ أَکْثَرُ مِنْ أَنْ تُشْکَرَ عَلَی أَقَلِّهِ
اللغة:
مجد: وسعت در کرم یا عزت و شرف.
یحد: یوصف.
کنه: حقیقت و قدر.
اسر: جمیع.
الترکیب: ذلک اشاره است به جملات گذشته از مظاهرة الحجج و ابلاء الاعذار و غیره که در سابق گذشت، و کلمه کان تامه است به معنی وقع، و قول او علیه السلام: و لا یزال با تاویا نقل شده است بنابر نقل تا واو حالیه است تقدیرش و الحال أنک لا تزال ثابتا ثبوتا ابدیا و بنابر نقل یا واو عاطفه است یعنی : کل ذلک کان حالا و لا یزال کائنا استبالا، با در موارد ثلاثه برای ملابست که متعلق به محذوف حال است از ضمیر در افعال مبنی للمفعول تقدیر حجتک اجل من أن توصف حالکونها متلبسة بکلها و هکذا در سایر جملات.
شرح : یعنی همه اینها بود و تو همیشه بودی و اینها همیشه هست و تو همیشه هستی حجت تو بزرگتر است از این که وصف کرده شود به تمامش و بزرگی تو رفیع تر است از این که تعریف کرده شود به حقیقت او و نعمت تو زیادتر است از آن که شمرده شود به تمامش و احسان تو بیشتر است از آن که شکر کرده شود بر کمتر او.
وَ قَدْ قَصَّرَ بِیَ السُّکُوتُ عَنْ تَحْمِیدِکَ وَ فَهَّهَنِی الامْسَاکُ عَنْ تَمْجِیدِکَ وَ قُصَارَایَ الاقْرَارُ بِالْحُسُورِ لا رَغْبَةً یَآ إِلَهِی بَلْ عَجْزاً
اللغة:
تقصیر: نرسیدن به مقصود.
سکوت: حرف نزدن و خاموشی.
تحمید: حمد خدا نمودن پی در پی.
فهاهه: گنگی و درماندگی.
امساک: باز داشتن و باز ایستادن.
تمجید: تعظیم.
قصاری: غایت و نهایت.
اقرار: اعتراف.
الجسور بالضم: خستگی و درماندگی.
الترکیب: با در قصّر بی برای تعدیه است و اسناد تقصیر بر سکوت و اسناد تفهیه بر امساک مجاز عقلی است که در حقیقت به فاعل حقیقی بر می گردد که خودش باشد.
عجزا مفعول لاجله است یعنی اقرار من نه برای رغبت من است در او و نه برای رغبت از حمد تو بلکه برای عجز من است از قیام به واجبات تو احتمال دارد که مفعول مطلق باشد برای تاکید فعل یعنی عجزت عجزا.
شرح : یعنی و به تحقیق که عاجز ساخت برای خاموشی از سپاسگزاری تو و درمانده کرد مرا باز ایستادن از جهات بزرگ داشتن تو نهایت کار من اقرار به درماندگی است نه از روی رغبت ای خدای من بلکه از روی عجز است.
فَهَآ أَنَا ذَا أَؤُمُّکَ بِالْوِفَادَةِ وَ أَسْأَلُکَ حُسْنَ الرِّفَادَةِ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَ اسْمَعْ نَجْوَایَ وَاسْتَجِبْ دُعَآئِی وَ لا تَخْتِمْ یَوْمِی بِخَیْبَتِی وَ لا تَجْبَهْنِی بِالرَّدِّ فِی مَسْأَلَتِی وَ أَکْرِمْ مِنْ عِنْدِکَ مُنْصَرَفِی وَإِلَیْکَ مُنْقَلَبِی
اللغة:
امه: قصد کرد او را.
الوفادة بالکسر: وارد شدن بر ملوک برای طلب حاجت.
الرفاده: بالکسر، اعانت و اعطاء.
نجوی: تو گوشی حرف زدن، و مسارة و راز و مراد از سمع اجابت دعا است مانند سمع الله لمن حمده.
استجابه: اجابت و گفته شده که اجابت عام است و استجابت خاص برای اعطای سائل است.
خیبة: محرومی و خسارت.
جبهه: رده و منعه و اصل او از جبهه است کأنه در موقع رد دست به صورت او می زنند منصرف و منقلب مصدر به معنی انصراف و انقلاب.
الترکیب: فاء در فها انا فصیحه است، یعنی اذا کان الامر کذلک فها انا اقصدک باء در بالوفادة برای ملابست است یعنی ملتبسا بالوفاده زیرا وارد شدن بر شخص بزرگوار اقتضای کرامت می کند.
شرح : یعنی پس اینک من قصد نمودم تو را به آمدن نزد تو و سئوال می کنم از تو نیکویی عطا را پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و بشنو راز مرا و اجابت فرما دعای مرا و به پایان نرسان روز مرا به ناامیدی من و بر پریشانی من مزن بر او گردانیدن من در سئوال من و گرامی دار از نزد خود باز گردیدن مرا و به سوی تو بازگشت مرا.
إِنَّکَ غَیْرُ ضَآئِقٍ بِمَا تُرِیدُ وَ لا عَاجِزٍ عَمَّا تُسْأَلُ وَ أَنْتَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ
اللغة:
ضاق بالامر: شق علیه و عدم قدرت بر شیی ء و اصل او از ضیق ضد سعه است.
قدیر: مبالغ در قدرت صفت مشبهه از قدرت.
حول: قدرت، و حیله و چاره.
الترکیب: جمله انک تا آخر تعلیل است بر استدعای قبول و اجابت و تاکید است بر غرض کمال قوت یقین به مضمون او، و غیر برای نفی است و لا را بد برای تاکید غیر است، و ما در تردید و تسئل موصول به معنی الذی یا مصوف به معنی شی ء و مفعول ترید و تسئل محذوف است تقدیر تریده، و تساله و جمله انت علی کل شی ء معطوف بر جمله قبل و برای تقریر مضمون او است.
شرح :
یعنی : به درستی که تو تنگ گرفته نیستی به آن چه خواهی او را و عاجز نیستی از آن چه سئوال کرده شوی از او و تو بر همه چیز توانایی و نیست قدرت و نیست توانایی مگر به خداوند بلند مرتبه بزرگوار.
تنبیهان:
اول صدوق رضوان الله تعالی علیه در کتاب توحید از امام باقر علیه الصلوة والسلام روایت کرده که: حول به معنی تحول و انتقال است یعنی لا حول لنا عن المعاصی و قوة لنا علی الطاعة الا بتوفیق الله سبحانه.
و در حدیث است که لا حول و لا قوة الا بالله کنزی از کنوز جنت است.
بعضی از علماء گفته اند که در این کلام شریف تسلیم بر قضا و قدر و اظهار فقر به خدا و طلب یاری از او در جمیع امور و ابراز عجز بشر است به سلب قوت و حرکت در خیرات و طاعت ها و صرف شرها و سیئات از او و اثبات اوست بر ملک علام برای توفیر و تعظیم او و دلالت است در این کلام به توحید خفی چون کسی که چاره و حرکت و قوت را از غیر خدا نفی کرده و بر او تنها اثبات کند لازم است قائل شود که چیزی از ملک و ملکوت خداوند خارج نمی شود و این که برای خداوند شریکی نیست.
تنبیه دوم:
در ختم دعا با الجمله لا حول و لا قوة... اشاره است به روایتی که شیخ کلینی رضوان الله تعالی علیه در کافی به سند صحیح از امام صادق علیه الصلوة والسلام نقل کرده که آن حضرت فرمودند:
اگر کسی دعا کند و بعد از دعا بگوید: ما شاء الله و قوة الا بالله، خداوند می فرماید: بنده من تسلیم امر من شد و خود را آماده حکم نمود حاجت او را روا نمایند.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی یَوْمِ عَرَفَةَ

یکی از اعیاد معروفه نزد اهل اسلام روز عرفه است، و در آن روز آداب و سنن زیاد وارد است از اهل بیت عصمت علیهم السلام از قبیل صوم و زیارت حضرت سید الشهداء علیه السلام.
از حضرت صادق علیه الصلوة والسلام منقول است که هر که در روز عرفه به زیارت آن حضرت برود و حق او را بشناسد و او را امام واجب الاطاعه بداند بنویسد، حق تعالی از برای او ثواب دو هزار حج و دو هزار عمره مقبوله و هزار جهاد که با پیغمبر مرسلی باشد یا امام عادل.
راوی گفت: کجا است ثواب وقوف عرفات؟
حضرت علیه السلام از روی غضب به سوی او نظر کرد و فرمود که:
به درستی که بنده مومن چون در روز عرفه نزد قبر آن حضرت علیه الصلوة والسلام حاضر شود و در نهر فرات غسل کند و متوجه زیارت شود هر گام که بر می دارد ثواب یک حج و عمره برای او می نویسند، و بهترین اعمال در این روز دعاء کردن است حتی اگر روزه گرفتن باعث ضعف در دعا کردن شود ترک روزه کنند و روزه گرفتن مکروه خواهد بود، و بلندی داشتن این روز از سایر ایام از بدیهیات است.
شاید که ارتفاع و بلندی این روز از سایر ایام وجه تسمیه این روز به یوم عرفه باشد و ماخوذ از عرف الدیک از بعضی از فضلاء استماع شد که وجه تسمیه این یوم به عرف سبب آن است بعد از این که آدم و حوا را هبوط در زمین شد مدتی مابین ایشان مفارقت افتاد تا این که روز هشتم ذی الحجه آدم، حوا را دید و در روز نهم شناخت از این جهت روز هشتم مسمی به ترویه و روز نهم مسمی به عرفه شد این وجه تسمیه از جهت عرفه مناسب است اما ترویه غیر مناسب است ماخوذ از روی به معنی سیراب کردن، و از بعضی از اخبار چنان مستفاد می شود که خلاف عالم نازل کرد آدم را بر صفاء حواء را بر مروه به سبب همین این دو کوه مسمی به آن دو اسم شدند به واسطه نزول صفی الله بر صفاء و نزول مرئة که حواء باشدبر مروه پس نظر کرد آدم به سوی حواء، در روز هشتم نشناخت او را به واسطه طول عهد و زیادتی گریه پس در آن روز تفکر کرد که این مخلوق کیست و در نهم شناخت بنابر این وجه ترویه تروی به معنی تفکر نظیر این وجه است از بعضی از اخبار استفاده شود که حضرت خلیل الرحمن علی نبینا و آله و علیه و علی آله الصلوة و السلام در شب هشتم خواب به ذبح ولد خود دید شروع کرد در تفکر که آیا خواب شیطانی بود یا الهام و وحی و در روز نهم شناخت.
یا وجه تسمیه عرفه به عرفه از اعتراف به ذنب است در آن روز چنان چه بعضی از روایات شهادت بر این می دهد و الله العالم.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ بَدِیعَ السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ ذَا الْجَلالِ وَالاکْرَامِ رَبَّ الارْبَابِ وَ إِلَهَ کُلِّ مَأَلُوهٍ وَ خَالِقَ کُلِّ مَخْلُوقٍ وَ وَارِثَ کُلِّ شَی ءٍ لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَی ءٌ وَ لا یَعْزُبُ عَنْهُ عِلْمُ شَی ءٍ وَ هُوَ بِکُلِّ شَی ءٍ مُحِیطٌ وَ هُوَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ رَقِیبٌ
اللغة:
الله اسم ذات واجب الوجود که جامع جمیع صفات و کمالات است سایر الفاظ و اسامی که تعبیر از ذات مقدس به اوشود، هر یک از جهتی دلالت کند یا به اعتبار صفت فعل یا صفت ذات مثل خالق و عالم و قادر به خلاف لفظ الله.
کفعمی رحمت الله علیه می فرماید:
این اسم شریف دلالت کند بر ذات مقدس که موصوف است به جمیع کمالات و باقی اسماء دلالت نمی کند آحاد آنها مگر بر آحاد معانی مثل عالم بر علم و قادر بر قدرت یا دلالت کنند بر فعل منسوب به ذات مقدس مثل رحمن او اسم است از جهت ذات با اعتبار رحمت، انتهی.
شاهد بر مقال است این که تمام اسماء حسنی راجع به او است و او راجع به دیگری نیست مثلا: نمی گویند الله اسم است از اسماء غفور یا قادر اما می گویند غفور اسمی است از اسماء الله و قادر اسمی است از اسماء الله و هکذا به عبارت اخری الله علم است علی الاصح و سایر اسماء دعوی علمیت نشد بلکه یا صفت ذات است یا صفت فعل فرق مابین صفت ذات و فعل آن است که هر صفتی که نفی غیر و ضد کند او صفت ذات است و هر صفتی که نفی غیر نکند او صفت فعل است اول مثل عالم که نفی جهل و عجز کند.
دوم: مثل خالق و رزاق که او نفی غیر نمی کند.
رب: یعنی تربیت دهنده و او صفت مشبهه است.
عالمین: جمع عالم و آن ماسوی الله را گویند.
بدیع: یعنی صنعتی کردن بدون نمونه و مثال.
مألوه: ازالة الاهة ای عبد عبادة مالوه یعنی معبود اله به معنی خدا.
عزب: به معنی دوری و غایب.
رقیب: حفیظه که راه حفظ را مطلع باشد.
الترکیب: بدیع السموات می تواند مرفوع باشد خبر از جهت مبتداء محذوف ای هو بدیع او انت بدیع.
و می تواند منصوب باشد به حرف نداء محذوف و کذلک ذی الجلال و الاکرام و رب الارباب و فسح هم مختلف است و در بعضی از نسخ ذاالجلال و الاکرام، و در بعضی دیگر ذوالجلال، و هو بکل شی ء می تواند عاطفه باشد و میتواند حالیه.
المعنی: یعنی ثناء مختص ذات واجب الوجود است که مربی تمام عوالم است، ای خدای من مال تو است و مختص به تو است حمد، تویی مخترع آسمان و زمین، تویی ذالجلال و الاکرام، تویی رب هر ربی، تویی خدای هر خدایی، یعنی : هر چه دعوی معبودیت کردند همه مخلوق تو هستند مثل شمس و قمر و نجوم و عجل و نحو آنها، و تویی خالق هر مخلوقی وراء تو خالقی نیست، تویی وارث هر شی ء، نیست مثل تو شیی ء، غایب نیست از او علم چیزی او بر هر چیزی احاطه دارد، و او بر هر شی ء حافظ است عالم.
تذنیبان: الاول عالم اسم از جهت چیزی که به او شناخته می شود خدای عز و جل، اختلاف کرده اند در عدد اجناس عالم بعضی بر آ نند که از جهت خلاق عالم هزار عالم است ششصد از آن در دریا و چهارصد از آن در بیابان و بعضی آخر بر آنند که از جهت خداوند عالم هیجده هزار عالم است عالم دنیا از مشرق و مغرب یکی از آنها می باشد، و بعضی ثالث بر آنند که از جهت خداوند هشتاد هزار عالم است چهل هزار عالم در بر و چهل هزار دیگر در بحر.
در بعضی روایات وارد است که خلاق عالم خلق کرده است صد هزار قندیل و آویز کرده است ایشان را در عرش و آسمان ها و زمین ها و ما فیها حتی بهشت و دوزخ، همه در یک قندیل است کسی نداند در قنادیل دیگر چه هست مگر خدای عالم.
روایت کند صدوق رحمت الله علیه به اسناد خود به سوی حضرت رضا علیه الصلوة والسلام که آن حضرت فرمودند: آیا اعتقاد داری که به درستی که خدای خلق نکرد انسانی غیر از شمایلی و قسم به خدا خلق کرد هزار هزار عالم و هزار هزار آدم شما در اواخر آن عوالم و آدم ها هستید.
حضرت صادق علیه الصلوة والسلام فرمودند: آفتاب سیر کند دوازده برج را و دوازده بیابان را و دوازده دریا را و دوازده عالم را.
و فرمود که: خلاق عالم خلق کرده دوازده هزار عالم هر عالمی از آن عوالم اکبر است از هفت آسمان و زمین و من حجتم بر ایشان.
از امیرالمؤمنین علیه السلام و حضرت امام حسن علیه الصلوة والسلام مروی است:
به درستی که خلاق عالم خلق کرد خلقی بر خلاف خلق ملائکه و بر خلاف خلق جن و نسناس حرکت کنند مثل آن که هوام در زمین حرکت کنند می خورند و می آشامند چنان که چهارپایان می آشامند، همه ایشان مرداند، زن در میان ایشان نیست خدا در ایشان شهوت قرار نداد که مایل به زن باشند، حب اولاد ندارند، غرضی ندارند، طول امل ندارند، شب و روز بر ایشان نگذرد و بهایم و هوام نیستند، لباس ایشان ورق شجر است، پس از آن اراده کرد خلاق عالم این که ایشان را دو فرقه کند پس گردانید فرقه ای از ایشان را عقب مطلع شمس از وراء دریا از جهت ایشان شهر هست جابرسا و طول آن دوازده هزار فرسخ، و در دوازده هزار فرسخ، سور آن شهر از آهن از زمین کشیده شده است تا آسمان، این فرقه را در آن منزل داد و ساکن کرد و فرقه ای دیگر را عقب مغرب آفتاب از وراء دریا و از جهت ایشان شهریست جابلقا طول آن بلد و سور آن بلد مثل اول است در هر شهری از آن دو شهر هزار هزار در است از طلا و در ایشان هزار هزار لغت است تکلم کند هر طایفه ای به لغتی خلاف لغت دیگر.
حضرت حسین علیه الصلوة والسلام فرمودند:
من عالمم به تمام آن لغات، نیست بر ایشان و در ایشان امامی غیر از من و برادر من، و کسی عالم به حال ایشان نیست از اهل زمین، و آنها عالم به طلوع و غروب نیستند زیرا که شمس طلوع بر غیر ایشان کند و غروب بر غیر ایشان کند و ایشان طلب روشنایی به نور خدا کنند، و اعتقاد ندارند که خلاق عالم خلق کواکب کرده.
عرض شد خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که: ابلیس کجا است از ایشان؟
فرمودند که: ایشان ابلیس را نمی شناسند و نشنیده اند اسم ابلیس را، احدی از ایشان هرگز معصیت نکرد، مریض نمی شوند و پیر نمی شوند و نمی میرند تا روز قیامت، عبادت خدا کنند، هرگز سست نمی شوند در شب و روز از عبادت، آنها بیزارند از فلان و فلان، عرض شد خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام، ایشان چگونه بیزارند از فلان و فلان، و حال آن که ایشان عالم نیستند که خلاق عالم خلاق کرد آدم را یا نه؟
حضرت فرمودند: آیا ابلیس را شناخته ای تو به غیر از خبر و مامور شدی به لعن او و برائت از او به درستی که خدا موکل کرد بر ایشان ملائکه را هر زمان لعن کنند ایشان را عذاب کنند، و در میان ایشان طایفه ای هستند که هرگز سلاح را نگذاشته و منتظر قائم ما علیه الصلوة والسلام هستند و خدا را می خوانند که ملاقات آن امام کنند، و عمر کند هر یکی از ایشان هزار سال، قرآن خواند به نحوی که ما ایشان را تعلیم کردیم و چیزهایی که اگر بر مردم تلاوت شود کافر شوند، و از جهت ایشان است خروج با امام علیه الصلوة والسلام زمانی که پا شوند سبقت گیرند، در ایشان است اصحاب سلاح و در ایشان است پیر و جوان، و از جهت ایشان است شمشیرهایی از آهن غیر این آهن که اگر بزند یکی از ایشان به سیف خود کوه را خواهد آن کوه را دو قطعه کرد جنگ کنند با ایشان امام علیه السلام با بربر و هندو دیلم و ترک و کرک و روم.
الثانی: کاف در قوله علیه السلام لیس کمثله شی ء معروف بر آنند که زائده است و زیاد کردن آن از جهت تاکید نفی مثل است زیرا زیادتی حرف به منزله اعاده او است در مرتبه دوم.
ملا سعد در مطول ذکر نموده آن که احسن آن است که کاف اصلیه باشد نه زائده و غرض که نفی مثل است از آن حاصل به احسن وجه دو وجه در بیان از ذکر کرده.
اول: آن است که این قبیل نفی شی ء است به نفی لازم او مثل این که می خواهی بیان کنی که زید برادر ندارد می گویی از جهت برادر زید برادر نیست شکی نیست که اگر زید برادر می داشت لازم افتاده که خود زید برادر باشد الان که می گویی برادر زید برادر ندارد نفی لازم می کنی نتیجه می دهد که زید برادر ندارد زیرا که نفی لازم نفی ملزوم خواهد نمود و همچنین در لیس کمثله شی ء زیرا که اگر از جهت خدا مثل بود خدا خود مثل المثل می شود الان نفی لازم که مثل المثل باشد نمودی نفی ملزوم که مثل باشد او هم نفی می شود.
دوم: آن است از این قبیل که مثل تو بخل ندارد هم سن های تو قریب به بلوغ هستند هم سن های تو بالغ شدند.
غرض آن است که ذات تو چنین است.
أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الاحَدُ الْمُتَوَحِّدُ الْفَرْدُ الْمُتَفَرِّدُ وَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْکَرِیمُ الْمُتَکَرِّمُ الْعَظِیمُ الْمُتَعَظِّمُ الْکَبِیرُ الْمُتَکَبِّرُ وَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْعَلِیُّ الْمُتَعَالِ الشَّدِیدُ الْمِحَالِ وَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ وَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ الْقَدِیمُ الْخَبِیرُ
احد و فرد هر دو لفظ به معنی یک و تغایر آنها به حسب اعتبار مثلا فرد تعبیر به تنهایی شود اما احد تعبیر به تنهایی نکند، متوحد و متفرد اسم فاعلند به معنی وضع لغوی که باب تفعل است موضوع هستند از برای مطاوعه فعل، معنی ایشان قبول یگانگی کننده و تنهایی کننده و این معنی غیر مناسب است، و لطفی در قمان ندارد و به خاطر همین مطلب بعضی تعبیر کردند به صاحب تنهایی متفرد ذوالفردانیه و این معنی هم لطف ندارد.
و دور نیست که باب تفعل در مقام از جهت مبالغه باشد یعنی نهایت یگانگی دارنده به عبارت اخری در یگانگی نظیر ندارد.
کریم: یعنی جود دارنده.
متکرم: یعنی زیاده بر زیاد جود دارنده است باب تفعل در این مقام هم از جهت مبالغه می باشد مثل سابق مثل همین معنی است اسماء فاعلی که بعد هم ذکر شود.
عظیم و کبیر: به معنی بزرگی و فرق ما بین ایشان به حسب اعتبار به این معنی کبیر به حسب رتبه در مقام و شرف است و عظیم اعم از این است به حسب اعوان و اموال و منال هم گویند.
متعظم و متکبر: اسم فاعلند یعنی نهایت عظمت و بزرگی دارنده.
العلی المتعال: علی صفت مشبهه است به معنی رفعت دارنده.
متعال: اسم فاعل است.
در مجمع البحرین است: و در اسماء خداوند است العلی و المتعال علی آن اکسی است که بالاتر از او در مرتبه چیزی نیست صیغه فعیل است فاعل از علا یعلو.
متعال کسی است که بزرگ است از هر وصفی بر وزن متفاعل از علو تعالی یتعالی متعال.
محال: به کسر میم به معنی عقوبت و کید کردن است مصدر است از محل ماحل محال و مماحلة.
رحمن و رحیم: صفت مشبهه است مبنی هستند بر مبالغه رحمن ابلغ است زیرا که گفته آن کثرت حروف دلالت بر کثرت معنی کند.
علیم: صیغه مبالغه یغنی محیط است علم او به هر چیز.
حکیم: خلقت کردن اشیاء بر وجه اتقان و صلاح.
سمیع و بصیر: یعنی علم دارد به هر مسموع و مبصری، سئوال شد از بعضی از ائمه علیهم السلام می نامیم و اسم می بریم خدا را سمیع و بصیر به واسطه چه با وجود آن که از جهت او سمع و بصر نیست؟
فرمودند: بر او مخفی نمی شود چیزی که درک به اسماع شود و چیزی که درک به ابصار شود.
خبیر: عالم به ما کان و ما یکون هیچ چیزی از او مخفی نماند و چیزی از علم او فوت نشود.
قدیم: اول بر هر چیز و آخر هر چیز.
الترکیب: لا اله الا انت یا تاکید است از جهت جمله مثبته ای انت الله لا اله الا انت تاکید اثبات به نفی شده است یا خبر دویم انت است یا بدل و یا حال او از جهت خبر بنابر جواز امثال این نحو حال، و قول بر این که جمله معترضه است بعید است به حسب سیاق، احد و توحید صفت الله است یا خبر بعد خبر یا بدل و همچنین سایر الفاظ واقعه مثل این ها مثل عظیم المتعظم الرحمن الرحیم و هکذا.
شرح : یعنی تویی خدا، نیست خدایی مگر تو، یکی است تنها، و نهایت تنهایی تویی خدا، نیست خدایی به غیر از تو، کریم است و نهایت کرم، بزرگست نهایت بزرگی، کبیر است نهایت تکبر.
تویی خدا، نیست خدایی غیر از تو، رفیع است در نهایت رفعت، شدید العقوبة است.
تویی خدا، نیست خدایی مگر تو، رحمن است، رحیم عالم به هر چیز، خالق هر چیز از روی حکمت.
تویی خدا، نیست خدایی مگر تو، عالمی به مسموعات و مبصرات، قدیمی و مطلعی بر امور.
فذلکه: قدیم یکی از اسماء خدا است و این لفظ در مقابل حادث است و بین ایشان از نسب تقابل و تضاد و لذا گوییم: قدیم دو اطلاق می شود یکی آن است که وجود و هستی او حاجت ندارد، دیگر آن است که وجود او مسبوق به غیر نباشد.
یعنی : قدم اول را قدیم ذاتی گویند، دوم را قدیم زمانی گویند، و در مقابل قدم حدوث است و او هم حدوث ذاتی می شود و حدوث زمانی اول آن است که وجود او حاجت به غیر دارد و ثانی آن است که وجود از مسبوق به غیر باشد، ذات واجب الوجود قدیم است و اما به دلیل لزوم تسلسل اگر نباشد و همچنین واجب الوجود قدیم است زمانا و الا منافات دارد واجب الوجود بودن را، زیرا اگر واجب الوجود دیگر باشد موجب آن شود که مابه الاشتراک داشته باشند و این موجب امکان خواهد بود.
وَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْکَرِیمُ الاکْرَمُ الدَّآئِمُ الادْوَمُ وَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الاوَّلُ قَبْلَ کُلِّ أَحَدٍ وَالآخِرُ بَعْدَ کُلِّ عَدَدٍ وَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الدَّانِی فِی عُلُوِّهِ وَالْعَالِی فِی دُنُوِّهِ وَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ ذُو الْبَهَآءِ وَالْمَجْدِ وَالْکِبْرِیَآءِ وَالْحَمْدِ
اللغة:
کریم جامع انواع خیر و شرف و فضایل.
دائم: دوام دارنده.
عدد: به معنی معدود.
عالی: بلندی و رفعت دارنده.
و دانی: نزدیک دارنده.
بهاء: حسن و جمال و عظمت.
مجد: شرف و بزرگ.
کبریا: بزرگی و پادشاهی.
الترکیب: اکرم و ادوم اگر چه به حسب صیغه افعل التفضیل است، لکن مفضل و مفضل علیه در اصل مصدر بایست شرکت داشته باشند الا این که در جنب خالق معدوم صرف نشاید گفت ایشان شریک در اصل فعل اند، پس لابد گوییم افعل تفضیل در مقام منسلخ از تفضیل است و این استعمال هم شایع هست الکریم و الدائم و الاول و الاخر و نحو ایشان، در امثال این کلمات انسب هستند به بدلیت از جهت انت بدل کل من الکل، و قبل و بعد مبنیان به فتح از ظروف زمانیه هستند.
شرح : یعنی تویی خدا، نیست خدایی مگر تو، خدایی که این صفت دارد کریم است و اکرم دائم و ادوم دوام دارد که دوام او را نهایت نیست.
تویی خدا، نیست خدایی مگر تو که این صفت دارد سابق است بر هر شی ء و لا حق است بر هر مخلوق و معدود.
تویی خدا، نیست خدا مگر تو، خدایی که این صفت دارد نزدیک است و قریب است در حالت علو و بلندی خود رفعت دارد حالت نزدیکی خود.
تویی خدا، نیست خدایی مگر تو، خدایی که این صفت دارد صاحب عظمت و شرافت و سلطنت و پادشاهی و ثناء.
تنبیه: فقره قبل از فقره اخیر کنایه از این است که علم او محیط به تمام ما سوای خود هست نه فرض قریب شو که خبر از بعد نداشته باشد یا به عکس.
تعالی عن ذلک علوا کبیرا.
وَ أَنْتَ اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الَّذِی أَنْشَأْتَ الاشْیَآءَ مِنْ غِیرِ سِنْخٍ وَ صَوَّرْتَ مَا صَوَّرْتَ مِنْ غَیْرِ مِثَالٍ وَ ابْتَدَعْتَ الْمُبْتَدَعَاتِ بِلا احْتِذَآءٍ أَنْتَ الَّذِی قَدَّرْتَ کُلَّ شَی ءٍ تَقْدِیراً وَیَسَّرْتَ کُلَّ شَی ءٍ تَیْسِیراً وَ دَبَّرْتَ مَا دُونَکَ تَدْبِیرَا أَنْتَ الَّذِی لَمْ یُعِنْکَ عَلَی خَلْقِکَ شَرِیکٌ وَ لَمْ یُوَازِرْکَ فِی أَمْرِکَ وَزِیرٌ وَ لَمْ یَکُنْ لَکَ مُشَاهِدٌ وَ لا نَظِیرٌ أَنْتَ الَّذِی أَرَدْتَ فَکَانَ حَتْماً مَآ أَرَدْتَ وَ قَضَیْتَ فَکَانَ عَدْلاً مَا قَضَیْتَ وَ حَکَمْتَ فَکَانَ نِصْفاً مَا حَکَمْتَ
اللغة:
الانشاء: الایجاد انشاء شی ء ایجاد شی ء را گویند.
سنخ: بیخ شی ء را گویند اسناخ الاسنان اصولها.
مثال: نمونه.
ابتداع: اختراع شی ء تازه.
احتذاء: باب افتعال از حذو به معنی متابعت و اقتداء مثل حذو النعل بالنعل.
تقدیر: اندازه کردن و خلق کردن و حکم کردن.
تیسیر: مقابل تعسیر به معنی آسان کردن و فراهم آوردن و مهیا کردن اسباب.
اعاه: کمک کردن.
وزر: به معنی بار و عمل.
وزیر: یعنی بربردار وزیر سلطان را وزیر گویند، زیرا که او حامل اثقال و زحمات سلطان است از این قبیل است قوله تعالی: و لا تزر وازرة وزر اخری.
یعنی : هر که بار خود بر می دارد بار کسی دیگر بر نخواهد داشت.
حافظ:
عیب خوبان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت - که گناه دگران بر تو نخواهند سرشت
شاهد: بیننده.
نظیر: دور نیست در این مقام یعنی نظر کننده باشد نه شبیه.
حتم: به معنی وجوب.
نصف: به کسر نون و قیل مثلثه النون یعنی : انصاف کردن مقابل جور و ظلم.
تدبیر: ملاحظه عواقب امور نمودن.
الترکیب: ما در ما صورت و دبرت می تواند موصوفه شود صورت و دبرت صفت او شوند و او مقدر بشی ء، و میتواند موصوله شود لکن عاید صله محذوف باشد.
بلا احتذاء: می تواند ظرف لغو باشد متعلق به ابتدعت و می تواند ظرف مستقر شود متعلق به عامل مقدر که حال از جهت فاعل ابتدعت شود.
شرح : یعنی تویی خدایی که نیست خدایی مگر تو، آن چنان کسی که ایجاد اشیاء کردی بدون اصل و ماده، صورت بندی شی ء را که این صفت داشت صورت داده شده بود بدون نمونه، ایجاد مخترعات کردی بدون متابعت و اقتداء، تویی که اندازه کردی هر شی ء را اندازه کردنی و آسان کردی هر شی ء را آسان کردنی.
تدبیر ما دون تو کردی تدبیر کردنی.
تویی آن کس که اعانت نکرد تو را در امر خلقت تو شریکی، و بر نداشت در شأن و شغل تو حامل و بارپردازی، نبود تو را در امر خلقت تو بیننده و نگاه کننده ای، تویی آن کس که اراده کرده ای می شود وجب آن چیزی که اراده کرده ای حکم کردی پس عدل است آن چیزی که حکم کردی، حکم کردی پس انصاف است آن چیزی که حکم کردی.
ارشاد: بعضی را توهم آن شد که قوله علیه السلام: قضیت و حکمت این دو فقره تاکید هم هستند و این توهم فاسد است زیرا که در قضاء مزبور عدل است قضاء او در حکم فرد انصاف است حکم تو ظاهر آن است قضاء در افعال خود باشد و حکم در افعال عباد شاهد بر مقال در حاق قضاء الزام خوابیده است و در حاق حکم الزام نیست حکم اعمست تأمل.
أَنْتَ الَّذِی لا یَحْوِیکَ مَکَانٌ وَ لَمْ یَقُمْ لِسُلْطَانِکَ سُلْطَانٌ وَ لَمْ یُعْیِکَ بُرْهَانٌ وَ لا بَیَانٌ أَنْتَ الَّذِی أَحْصَیْتَ کُلَّ شَی ءٍ عَدَداً وَ جَعَلْتَ لِکُلِّ شَی ءٍ أَمَداً وَ قَدَّرْتَ کُلَّ شَی ءٍ تَقْدِیراً
اللغة:
حوی: به معنی احاطه کردن و فرا گرفتن مکان، یا عبارت است از سطح محیط حاوی محیط بر سطح محوی یا فراغ موهوم علی اختلاف.
عیا، من باب تعب عیی یعیی به معنی عجز آمد زمان.
تقدیر: اندازه گرفتن.
الترکیب: لام در قوله لسلطان می تواند به معنی عند باشد و می شود به معنی مقابله باشد و می شود تعدیه باشد در این صورت قیام به معنی طاقت است چنان چه از اساس نقل شد.
عددا: تمیز است امدا مفعول.
شرح : یعنی تو آن کسی هستی که محیط نمی شود تو را مکان، و نمی ایستد مقابل پادشاهی تو پادشاهی، عاجز نمی کند تو را دلیل و بیان، تویی آن کسی که شمارنده هستی هر شی ء را از حیث عدد، و گردانیدی از جهت هر شی ء، زمان و مدتی، و اندازه کردی هر شی ء را اندازه ای.
تنبیه: خلاقیت و آلهیت آن است که غالب بر هر شی ء و هر شی ء مغلوب او عالم به هر شی ء از هر جهت از جهات او و مکان او جهت او نباشد اگر جهتی از این جهات در آن نباشد نمی تواند واجب الوجود بودن چنان چه در محلش مبین شد.
أَنْتَ الَّذِی قَصُرَتِ الاوْهَامُ عَنْ ذَاتِیَّتِکَ وَ عَجَزَتِ الافْهَامُ عَنْ کَیْفِیَّتِکَ وَ لَمْ تُدْرِکِ الابْصَارُ مَوْضِعَ أَیْنِیَّتِکَ
اللغة:
الاوهام جمع وهم، وهم قوه ای است متعلقه به جزئیات محسوسه.
افهام: جمع فهم، فهم قوه ای است عاقله که درک کلیات می کند.
کیف عرض است که قابل قسمت و نسبت باشد به عبارت اخری کیف عبارت است از اوصاف خارجه که از ذوات و این در حق خلاق عالم نشاید زیرا که خلاق عالم صفات عالم ذات مجرده بحث است جنس و فصل از جهت او نیست، ذاتی است بحث که می توان از او تعبیر به عالم و قادر و حی و نحو آن کرده و خدا عبارت از اینهاست پس لابد بگوییم که: کیف در خدا عبارت است از صفات لایقه به خدا یعنی ما ینبغی لله تعالی.
أین عبارت است از زمان و گاهی به معنی مکان است و در عبارت مذکوره عبارت از مکان است به قرینه اضافه موضع به سوی او.
شرح : یعنی تویی آن کسی که نرسیده است اوهام به ذات تو و عاجز است افهام عقول به کیفیات تو، و درک نکرده است دیده ها جای تو را.
تنبیهان: اول آن است که آن چیزی که خدا است در هیچ جهاتی از جهات درک نشود.
شعر:
آن چه در وهم تو گنجد که من اینم نه من آنم - و آن چه در ذهن تو زیبد که چنینم نه چنانم
به کنه ذاتش خود کس برد پی - فتد اگر خسی به قعر دریا
آن چه در عالم تصور آید مصنوع است مثل مخلوق.
تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا.
دوم آن است که در عالم هستی لابد از جهت او مکان و صفات است پس لابد در خدا هم مثل سایر موجودات زمان و مکان است این قدر است که زمان و مکان مصنوع و مخلوق نیست چیزی است که عقل درک آن نمی کند و لذا امام عرض به خدا می کند: اوهام و افهام درک نمی کند ذات و کیف تو را و ابصار درک نمی کند مکان لابد زمان و مکان و ذات دارد، ماها عاجزیم از ادراک او.
أَنْتَ الَّذِی لا تُحَّدُّ فَتَکُونَ مَحْدُوداً و لَمْ تُمَثَّلْ فَتَکُونَ مَوْجُوداً وَ لَمْ تَلِدْ فَتَکُونَ مَوْلُوداً
اللغة:
تحدید: در لغت به معنی آشکار کردن و تشریح کردن و انتها کردن.
مثل: نمونه.
تمثیل: نمونه شی ء آوردن.
تولد: زائیدن و زائیده.
الترکیب: فاء در فتکون سببیه است و بعد از او انّ مقدر است.
بیان: اگر ذات باری تحدید شود یعنی نهایت او معلوم شود یا کشف مهیت او شود پس محدود خواهد بود زیرا که چیزی که محدود شود نخواهد واجب الوجود شود زیرا که تحدید اگر توضیح نهایات باشد محدود جسم خواهد شد زیرا ذی النهایات جسم است اگر کشف مهیت شود لابد است که محدود مرکب باشد و الا کشف او نشاید و در محل خود ثابت شده است که خدا جسم نیست، و مرکب هم نباشد زیرا هر دو منافات با واجب الوجودیت دارد و ذات باری تمثیل پیدا نکند و الا خواهد داخل در موجودات خارجیه شد، و ذات باری نشاید پدر بودن از جهت او و پسر بودن اما پسر بودن لابد مسبوقیت دارد در زمان او و او منافات دارد با قدمیت از جمیع جهات که ثابت است از جهت ذات باری.
و اما پدر بودن لازم او جسمیت است زیرا که پسر لابد است بعضی از اجزاء پدر باشد زیرا که نطفه تا مستحیل نشود ولد نشاید پس والد لابد است که جسم باشد و این منافات با خدایی دارد.
شرح : یعنی تویی آن کسی که تحدید نشدی تو تا این که سبب تحدید بوده باشی تو، محدود نبوده ای تو محدود نمونه آوردن باشی از موجودات خارجیه والد نشدی تا این که سبب آن مولود شده باشی.
أَنْتَ الَّذِی لا ضِدَّ مَعَکَ فَیُعَانِدَکَ وَ لا عِدْلَ لَکَ فَیُکَاثِرَکَ وَ لا نِدَّ لَکَ فَیُعَارِضَکَ
اللغة:
ضد دو اطلاق دارد در عرف عام اطلاق بر شی ء که مساوی دیگر باشد در قوه و مانع او شود، در عرف خاص عرض را گویند که در عقب او عرضی دیگر آید در محل او و لذا تعریف ضدین کرده اند که الضدان امران وجودیان یتواردان فی محل واحد.
النّد در لغت مشارک در حقیقت اگر مشارکت در تمام مهیة باشد مسمی به اسم مثل است مثل افراد انسان که هر یک مثل صاحب خود است چه خوب می فرماید خواجه در فصول المهمه در مقام این که از جهت باری ضد و ند نیست:
ضد عرضی است عقب در آید او را عرض دیگر در محل خود داشته باشد با او در محل، ند مشارک او است در حقیقت و ثابت شده است که واجب الوجود یکی است عرض نیست زیر که هر عرضی ممکن و محتاج است و شریک نمی شود غیر او را در حقیقت او زیرا که ما سواء او ممکن است اگر غیر با او مشارکت لازم افتاده است امکان را.
عدل: به کسر عین نظیر و مثل.
شرح : یعنی تو آن کسی هستی که ضد با تو نیست تا این که با تو دشمنی کند تو را نظیر و مثل با تو نیت تا این که غالب شود تو را، نیست ند تو را تا این که معارضه کند تو را.
أَنْتَ الَّذِی ابْتَدَأَ وَاخْتَرَعَ وَاسْتَحْدَثَ وَابْتَدَعَ وَ أَحْسَنَ صُنْعَ مَا صَنَعَ
اللغة:
احسن ای احکم: یعنی از روی احکام و درستی جا آورده است.
افعال اربعه: اگر چه مفادش یک معنی است لکن به حسب حیثیات مختلف مثلا ابتدء عبارت از ابتداء اول ایجاد است، و اختراع ابتدائیت در آن ملحوظ نیست بلکه عمل به جا آوردن که مثل آن عمل کسی نتواند جا آوردن، ابتداع در آن اختراع ملحوظ نیست بلکه عملی به جای آوردن بدون ماده و آلات است.
شرح : یعنی تویی آن کسی که ابتداء کرده است و اختراع کرده، و احداث کرده و محکم و خوب به جای آورده عمل آن چیزی که عمل کرده است.
تنبیه: در افعال اربعه اول ذکر مفعول نشد یا از بابت تنزیل افعال متعدیه به منزله لازم غرض فعل است نه متعلق آن نظیر اکون یا حذف شده است و قرینه حالیه دال است بر آن.
سُبْحَانَکَ مَآ أَجَلَّ شَأْنَکَ! وَ أسْنَی فِی الامَاکِنِ مَکَانَکَ! وَ أَصْدَعَ بِالْحَقِّ فُرْقَانَکَ!
اللغة:
سناء به معنی رفعت و روشنایی.
صدع: به معنی آشکار و اظهار کردن.
فرقان: جدایی مابین حق و باطل.
الترکیب: ما ماء استفهامیه به معنی ای شی ء مبتداء اجل جمله فعلیه خبر او و بعضی ما را تعجبیه و فعل بعد از او را فعل تعجب گرفته اند، و این منافات با استفهام ندارد زیرا که در ماء تعجبیه سه قول است موصوله و استفهامیه و موصوفه.
نعم، اگر فعل تعجب باشد مابین فعل و معمول او فصل واقع شود خلاف است.
شرح : یعنی تنزیه می کنم تو را از نقایص چه چیز است بزرگ آن چیز کرده شأن و فعل تو را، و بلند کرده در امکنه مکان تو را، و اظهار کرده است از روی حق فرقان تو را.
تذئیل: فقره دوم کنایه از عدم مکان از جهت او است و عقول درک آن نکند و لذا او را تعبیر به ارفع المکان نموده است.
سُبْحَانَکَ مِنْ لَطِیفٍ مَآ أَلْطَفَکَ! وَ رَءُوفٍ مَآ أَرْأَفَکَ! وَ حَکِیمٍ مَآ أَعْرَفَکَ! سُبْحَانَکَ مِنْ مَلِیکٍ مَآ أَمْنَعَکَ! وَ جَوَادٍ مَآ أَوْسَعَکَ! وَرَفِیعٍ مَآ أَرْفَعَکَ! ذُو الْبَهَآءِ وَالْمَجْدِ وَالْکِبْرِیَآءِ وَالْحَمْدِ
اللغة:
ملیک: صیغه فعیل از ملک بالضم به معنی سلطنت.
الترکیب: من فی قوله من لطیف قابلیت بیانیه و ابتدائیه و تعلیلیه دارد، ماء تعجبیه به معنی استفهام.
الطف: صیغه تعجب در مقام به واسطه این که اشباه و نظایر بر او دیده شده است.
شرح : یعنی تنزیه می کنم تو را تنزیه کردنی به علت لطف تو تعجب است از الطفیت تو و به علت مهربانی تو تعجب است از زیادتی مهربانی تو، و به علت حکمت تو و تعجب است از زیادتی دانایی تو، تنزیه می کنم تو را تنزیه کردنی به علت سلطنت تو و امنعیت تو که احدی نتواند بر تو غالب شود و به علت جود و بخشش تو تعجب است از زیادتی وسعت دادن تو، و به علت رفعت تو تعجب است از زیادتی رفعت تو، تویی صاحب بزرگی و مجد و پادشاهی و ثناء.
سُبْحَانَکَ بَسَطْتَ بِالْخَیْرَاتِ یَدَکَ وَ عُرِفَتِ الْهِدَایَةُ مِنْ عِنْدِکَ فَمَنِ الْتَمَسَکَ لِدِینٍ أَوْ دُنْیَا وَجَدَکَ
اللغة:
التماس: طلب دانی از عالی.
دین: عبارت است از احکام معتقده و از حیثیتی که به آن احکام عمل شود مذهب گویند، و از حیثیتی که دیگری نوشت آن را ملت گویند که از املاء است.
هدایت: راه یافتن.
دنیا: دار معاش و زندگانی را گویند.
شرح : تنزیه می کنم تو را تنزیه کردنی پهن کردی به خوبیها و نیکی ها و بخشش ها دست تو را، و شناخته شده است راه نمایی از جانب تو پس هر کی طلب کرده است تو را از جهت دین خود یا دنیای خود می یابد تو را.
ارشاد: فقرات ثلاثه شواهد او هویدا است.
اما فقره اول، نعمت حیات و صحت و امان.
ای کریمی که از خزانه غیب - گبر و ترسا وظیفه خور داری
فقره دوم: ففی کل شی ء له آیة: تدل علی أنه واحد.
فقره سوم: قضاء حوائج هر که در نفس خود ملاحظه کند خواهد به عیان دید یکی از قضاء حوائج که در خود ملاحظه می کنم توفیق اتمام این شرح شریف است که در حرم حسینیه علیه الصلوة والسلام از خدای خود طلب کردم و هو الموفق.
سُبْحَانَکَ خَضَعَ لَکَ مَنْ جَرَی فِی عِلْمِکَ وَ خَشَعَ لِعَظَمَتِکَ مَا دُونَ عَرْشِکَ وَ انْقَادَ لِلتَّسْلِیمِ لَکَ کُلُّ خَلْقِکَ
اللغة:
خضوع و خشوع: فروتنی کردن لکن یکی به حسب جوارح و یکی به حسب قلب.
انقیاد: اطاعت کردن.
الترکیب: لام در لعظمتک به معنی عند یا دون.
و کل خلقک فاعل از جهت خشع و انقاد.
شرح : تنزیه می کنم تو را تنزیه کردن خضوع کرده است از برای تو کسانی که واقع شده است در علم تو، و خشوع کرده است نزد عظمت تو چیزهایی که در تحت عرش تو است، اطاعت کرده است از جهت تسلیم امر تو تمام خلق تو.
ارشاد: هر چه در عوالم به وجود آید از نباتات و جمادات و حیوانات و معدنیات همه در مقام خشوع هستند، تمام آنها در خضوع تکوینی، یعنی از عالم عدم به وجود آمدن شریکند بعضی از آنها علاوه بر خضوع تکوینی، تکلیفی هم دارند مثل غالب ذوی العقول و تعبیر از فاعل خضوع به من اشاره به ذوی العقول است از ملائکه و جن و انس.
سُبْحَانَکَ لا تُحَسُّ وَ لا تُجَسُّ وَ لا تُمَسُّ وَ لا تُکَادُ وَ لا تُمَاطُ وَ لا تُنَازَعُ وَ لا تُجَارَی وَ لا تُمَارَی وَ لا تُخَادَعُ وَ لا تُمَاکَرُ
اللغة:
احساس: دیدن.
مس: ملاقات جسد بر جسد.
کید: دشمنی کردن.
اماطه: ازاله و دور کردن.
نزاع: جدال.
مراء : معالجه کردن.
خدعه: فریب و حیله کردن.
مکر: حیله.
شرح :
یعنی : تنزیه می کنم تو را تنزیه کردنی، دیده نمی شوی تو، دست زده نمی شوی تو، از جهت وارسی بر حال تو و دست زده نمیشوی تو، دشمنی کرده نمی شوی تو، مناظره کرده نمی شوی، تو جدال کرده نمی شوی، تو فریب داده نمی شوی، تو حیله کرده نمی شوی.
دلیل بر این قضایای منفیه اما سه قضیه اولیه آن است که خلاق عالم نه جسم است و نه جسمانی، صفات ثلاثه از اوصاف جسم است، و اما سایر اوصاف برهانش واضح است زیرا که سوای او مخلوق است مخلوق را بالنسبه به خالق طاقت این افعال نبود.
اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب ها.
سُبْحَانَک سَبِیلُکَ جَدَدٌ وَ أَمْرُکَ رَشَدٌ وَ أَنْتَ حَیٌّ صَمَدٌ
اللغة:
جدد جمع جده: زمین همواره را گویند و لذا عرب گوید: کسی که راه راست برود ایمن شود از لغزیدن.
رشد: به فتحین حق و ثواب.
لا صمد: آن کسی را گویند که حوائج به او قصد شود بعضی گفته اند: باقی بعد خلق را گویند.
از حضرت ابوعبدالله الشهید علیه الصلوة والسلام روایت شده است:
صمد کسی است که بزرگی به او منتهی شود، کسی است که بوده است و می ماند، کسی است که جوف ندارد، کسی است که نمی خورد و نمی آشامد و نمی خوابد.
در روایت دیگر مروی از آن امام علیه الصلوة والسلام در جواب اهل بصره فرمودند که:
خدا تفسیر آن کرده است و فرموده است: لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد.
از حضرت صادق علیه الصلوة والسلام مروی است که فرمودند:
آمدند جماعتی بر پدرم امام باقر علیه الصلوة والسلام از فلسطین سئوال کردند از مسائلی یکی از آنها تفسیر صمد بود فرمودند حضرت: الصمد پنج حرف است، دلیل است بر وجود و هستی او و این مثل قوله تعالی: شهد الله انه لا اله الا هو لام تنبیه است بر الهیت او و این دو حرف مدغمند ظاهر نمی شوند و شنیده نمی شوند بلکه نوشته شوند ادغام این دو حرف دلیل بر لطف او است، به درستی که خدا واقع نشود در وصف زبانی و به گوش کوبیده نشود همین که بنده تفکر در وجود و اینیت یاری کند متحیر شود خطور نمی کند در قلب او شی ء که تصور کند مثل لام الصمد که واقع نمی شود در چشم و گوش، همین که نظر می کند هستی خود نمی بیند همین که تفکر کند که او خالق است اشیاء را ظاهر می شود آن چه که مخفی نبود مثل نظرش به لام مکتوبه، صاد دلیل صدق او است در کلام خود و امر به صدق کرد عبار را. میم دلیل ملک باقی او است، دال دلیل بر دوام و ابدیت او است.
شرح : تنزیه میکنم تو را تنزیه کردنی راه تو را است و صاف فعل و شغل تو حق و صواب تویی عالم آقا.
سُبْحَانَکَ قَوْلُکَ حُکْمٌ وَ قَضَآؤُکَ حَتْمٌ وَ إِرَادَتُک عَزْمٌ
اللغة:
حکم: به معنی حکمت و منه: آتیناه الحکم صبیا.
قضاء: حکم کردن، و حتم واجب بودن به جای آوردن.
شرح : یعنی تنزیه می کنم تو را تنزیه کردنی فرمایش تو حکمت است حکم تو واجب اراده تو جای آورده.
تذنیب: فقرات ثلاثه اول و اخیر حاجت به برهان ندارد زیرا که اول وجدان بر او شهادت می دهد و اخیر را قول خود: اذا أراد لشی ء أن یقول له کن فیکون پس اراده او مثل اراده عبید نخواهد بود که گاهی عزم است و گاهی بدون عزم.
و اما فقبره دوم حاجت به تقیید دارد یعنی اگر حکم از روی لزوم کند حتم است و الا گاهی قضاء غیر حتمی می شود.
سُبْحَانَکَ لا رَادَّ لِمَشِیَّتِکَ وَ لا مُبَدِّلَ لِکَلِمَاتِکَ
اللغة:
آن چه از اخبار مستفاد می شود اراده خدا مخلوق است مفارقت از مراد نکند زیرا که در خدا تروی و تأمل و تفکر نیست و مشیت مثل اراده در مخلوقیت و لذا احد هما بر دیگری اطلاق می شود الا این که مشیت مقدم است رتبة و دعوی کردن بر قدمیت مشیت خلطه است زیرا که بر فرض قدمیت عین علم خواهد بود و حال آن که غیر علمست پس اراده معنی او ایجاد و احداث فعل است.
کلمات عبارت است از اخبار و حکم و ثواب و عقاب.
شرح : تنزیه می کنم تو را تنزیه کردنی نیست رد کننده ای مر مشیت تو را و نیست تبدیل کننده ای مر کلمات تو را.
سُبْحَانَکَ بَاهِرَ الآیَاتِ فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ بَارِئَ النَّسَمَاتِ
اللغة:
البهر: روشنایی.
فطر: به معنی مبدع و به معنی حفر و شق نیز آمده است یقال فطرت البرء ای حفرتها،
باری ء: از بری ء به معنی خلقت کردن.
نسمات: جمع نسمه به معنی بنده و عبد.
الترکیب: باهر می تواند خبر شود از جهت مبتداء محذوف ای انت باهر الایات.
شرح : یعنی تنزیه می کنم تو را تنزیه کردنی تویی ظاهر کننده علامات بر وحدانیت خود، و تویی مبدع آسمان ها و تویی خلق کننده بندگان، و مردمان.
لَکَ الْحَمْدُ حَمْداً یَدُومُ بِدَوَامِکَ وَ لَکَ الْحَمْدُ حَمْداً خَالِداً بِنِعْمَتِکَ وَ لَکَ الْحَمْدُ حَمْداً یُوَازِی صُنْعَکَ وَ لَک الْحَمْدُ حَمْداً یَزِیدُ عَلَی رِضَاکَ وَ لَکَ الْحَمْدُ حَمْداً مَعَ حَمْدِ کُلِّ حَامِدٍ وَ شُکْراً یَقْصُرُ عنْهُ شُکْرُ کُلِّ شَاکِرٍ
اللغة:
حمد: ثناء جمیل مطلق است می خواهد نعمت در مقابل او باشد یا نه لکن آلت ثناء لابد است از این که زبان باشد به عکس شکر یعنی متعلق لابد نعمت باشد و آلت مطلق فعل و لذا قیل فی تعریفه فعل: ینبی ء عن تعظیم المنعم فی مقابل النعمه.
خلود: همیشگی.
موازات: مقابله .
صنع: احسان.
الترکیب: باء در بدوامک و بنعمتک می تواند که ملابسه بوده باشد .
حمدا مفعول مطلق از جهت فعل محذوف، مع از جهت اجتماعست یا در زمان یا در مکان یا در شرف و رتبه، و شکرا عطف بر حمدا تقدیرا و لک الحمد حمدا، و لک الشکر شکرا.
شرح : یعنی ثناء مختص به ذات تو است، ثناء می کنم تو را ثناء کردنی، که باقی نماند متلبس به بقاء تو، از جهت تو است ثناء، ثناء می کنم تو را ثناء کردنی خلود دارنده باشد متلبس نعمت تو، از جهت تو است ثناء، ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که مقابله کند احسان تو را، از جهت تو است ثناء، ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که زیاده باشد از رضای تو.
از جهت تو است ثناء، ثناء می کنم تو را ثناء کردنی با ثناء هر ثناء شکر می کنم تو را شکر کردنی که عاجز شود شکر هر شکر کننده ای.
تنبیه: فقرات سته که مذکور شد دو فقره اول از خدا تمنای اجر و مزدی از جهت حمد خود می کند دعایی است رجاء استجابت در آن هست، و این نحو ثناء از حامد هم ممکن است.
و اما فقره سوم، بالنسبه بحامد محال کما لا یخفی و اما بالنسبه به خدا که اجر مثل این نحو حمد بدهد ممکن است و لذا داعی در مقام طلب بیرون آمد.
و ما فقره چهارم، واضح است زیرا که خلاق عالم راضی به قلیل می شود پس زیاده بر رضاء ممکن است.
و اما فقره پنجم، باز طلب اجر و مزد است.
و اما فقره ششم، بخل نیست چنان چه در دعاء اول توضیح آن شد مراجعه شود.
حَمْداً لا یَنْبَغِی إِلا لَکَ وَ لا یُتَقَرَّبُ بِهِ إِلا إِلَیْکَ حَمْداً یُسْتَدَامُ بِهِ الاوَّلُ وَ یُسْتَدْعَی بِهِ دَوَامُ الآخِرِ
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که طلب نشود آن ثناء مگر به سوی تو، ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که سعی طلب بقاء و دوام شده باشد به آن ثناء اول و استدعاء و خواهش شده باشد آن ثناء دوام آخر.
تذنیب: اول و آخر که خواهش دوام و بقاء نمود می تواند حمد اولی که جای آورده است و آخری که جای آورده باشد یعنی منقصت و معصیت از او جای آورده شود که موجب خبط ثواب اول و آخر شود و می تواند که اشاره به نعمة اولیه و اخرویه باشد که از جهت او مستدام بماند یا اشاره به نعمت قدیم و حادث است که من متحلی بحلی نعم تو هستم باقی بماند.
حَمْداً یَتَضَاعَفُ عَلَی کُرُورِ الازْمِنَةِ وَ یَتَزَایَدُ أَضْعَافاً مُتَرَادِفَةً
اللغة:
ضعف: دو مقابله گردانیدن.
کرور: از کر به معنی عود و رجوع.
ردیف: عقیب کسی سوار شدن و آمدن.
الترکیب: اضعافا مترادفه دو تمیزند رفع ابهام از فاعل می کنند.
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که مضاعف می شود آن ثناء به رجوع و عود زمان ها و تزاید بشود آن حمد از حیثیت مضاعفیت و متتابعیت.
تنبیه: ثناء قابلیة اوصاف مذکوره دارد یعنی به فعل خدا پس این امور استدعاء و التماس است از خدا که در جهت او جای آورد.
حَمْداً یَعْجِزُ عَنْ إِحْصَآئِهِ الْحَفَظَةُ وَ یَزِیدُ عَلَی مَآ أَحْصَتْهُ فِی کِتَابِکَ الْکَتَبَةُ
اللغة:
احصاء: شمردن.
حفظه: ملائکه هستند که حافظ اعمال عباد هستند به کتابت و کتبه عین حفظه است و می تواند خاص باشد و اول عام.
الترکیب: حفظه و کتبه جمع مکسر است جمع حافظ و کاتب.
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که عاجز شود از شماره او حفظه و زیاد می شود بر مقداری که شماره کرده است او را در کتاب تو ملائکه کتاب.
حَمْداً یُوَازِنُ عَرْشَکَ الْمَجِیدَ وَ یُعَادِلُ کُرْسِیَّکَ الرَّفِیعَ
اللغة:
عرش و کرسی: دو مخلوق خدا است.
عرش: عبارت از فلک نهم، کرسی عبارت از فلک هشتم هست، و بعضی از روایات تفسیر دیگر هم شد چنان که در بعض ابواب سابقه بیان شد.
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که موازنه کند از ثناء عرش عظیم تو را و مقابل باشد کرسی بلند تو را.
حَمْداً یَکْمُلُ لَدَیْکَ ثَوَابُهُ وَ یَسْتَغْرِقُ کُلَّ جَزَآءٍ جَزَآؤُهُ
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که کامل کند آن حمد نزد ثواب او و احاطه کند هر جزایی جزای خود را یعنی : اعمال صالحه که از او صادر شود استحقاق ثواب و جزاء داشته باشد از او.
حَمْداً ظَاهِرُهُ وَفْقٌ لِبَاطِنِهِ وَ بَاطِنُهُ وَفْقٌ لِصِدْقِ النِّیَّةِ فِیهِ حَمْداً لَمْ یَحْمَدْکَ خَلْقٌ مِثْلَهُ وَ لا یَعْرِفُ أَحَدٌ سِوَاکَ فَضْلَهُ
اللغة:
وفق: به فتح واو به معنی موافق بودن از این که حمد ثناء به زبان است از قبیل الفاظ است می شود ظاهر او به آن چه که قصد کرده است تغایر داشته باشد یا باطن او و لذا سئوال توافق آن کند از خلاق عالم، و معنی توافق آن است که از آن لفظ معنی همان را که متفاهم عرف است قاصد باشد از این که این توافق لازم ندارد خلوص و صدق نیت را و لذا سئوال کند از خلاق عالم بر این که باطن او هم با خلوص و صدق باشد.
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که ظاهر آن ثناء موافق باشد با باطن او و باطن او موافق باشد با صدق نیت در آن ثناء، ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که ثناء نکرده است تو را خلقی مثل آن ثناء، و نشناخته باشد احدی سواء تو فضل آن ثناء را.
حَمْداً یُعَانُ مَنِ اجْتَهَدَ فِی تَعْدِیدِهِ وَ یُؤَیَّدُ مَنْ أَغْرَقَ نَزْعاً فِی تَوْفِیَتِهِ
اللغة:
تعدید: ماخوذ از عد به معنی شماره کردن.
تایید: تقویت کردن و کمک کردن.
غرق: استیعاب و احاطه کردن.
نزع: به فتح نون جدا کردن لکن اغرق النزع بسیاری از اوقات کنایه آورده می شود در مبالغه در امر، از این قبیل است قوله تعالی: و النازعات غرقا یعنی قسم به ملائکه که جدا می نماید ارواح را از ابدان به شدت و عنف.
توفیه: از وفا به معنی به جا آوردن چیزی به حسب شأن و قابلیت او.
الترکیب: من موصوله نایب فعل مجعهول و نزعا تمیز مفعول.
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که اعانت شود کسی که جد و جهد کرده است در تعدید آن حمد و تقویت شود که مبالغه نموده است در امر و شغل خود از حیثیت جدا نمودن در وفاء آن حمد.
تذنیب: تعدید احتمالاتی دارد می شود مراد تکثیر و زیاده جای آوردن باشد و می شود ذخیره باشد.
حَمْداً یَجْمَعُ مَا خَلَقْتَ مِنَ الْحَمْدِ وَ یَنْتَظِمُ مَآ أَنْتَ خَالِقُهُ مِنْ بَعْدُ
اللغة:
انتظام: از نظم به معنی جمع، متفرق اعم از آن است.
الترکیب: بعد مبنی است بر ضم مضاف الیه محذوفست.
یعنی : ثناء می نمایم تو را ثناء نمودنی که جامع باشد تمام ثناهایی را که خلقت نموده ای و جامع باشد آن ثناهایی را که تویی خالق او بعد.
تنبیه: ثناء عبد ذات باری را از جهت رخصت باری است عبد را و الا کجا است عبد را که ثناء کند که در جهتی از جهات به کنه او نرسیده است.
و لذا فرموده است حضرت نبوی صلی الله علیه و آله و سلم:
لا احصی ثناء علیک انت کما احصیت ثناء علیک
پس ثناء حقیق بر خدا آن ثنائیست که خود به زبان بی زبانی ثناء خود کرده است و از این که اوصاف اولا یعد است پس ثنایی که از او جل شأنه هم سر زند لابد بعضی از آن ثناء را کرده است و بعضی از آن را خواهد نمود.
این است معنی ما خلقت و ما انت خالقه بعد پس در این عبارت طلب نمود از خدا چیزی را که فوق آن مطلوب متصور نمی شود این عبارت بالاتر از همه عبایر سابقه در مقام طلب است فتامل.
حَمْداً لا حَمْدَ أَقْرَبُ إِلَی قَوْلِکَ مِنْهُ وَ لا أَحْمَدَ مِمَّنْ یَحْمَدُکَ بِهِ
اللغة:
قول می تواند به معنی حکم باشد و می تواند به معنی رضا و اختیار.
الترکیب: احمد افعل التفضیل یا به معنی حامد یا به معنی محمود و اسم شریف محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله و سلم به هر یک از دو معنی قابل است و در عبارت متن معنی اول انسب است.
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که نبوده باشد حامد از کسانی که حمد می کنند تو را به آن حمد.
حَمْداً یُوجِبُ بِکَرَمِکَ الْمَزِیدَ بِوُفُورِهِ و تَصِلُهُ بِمَزِیدٍ بَعْدَ مَزِیدٍ طَوَ لا مِنْکَ حَمْداً یَجِبُ لِکَرَمِ وَجْهِکَ وَ یُقَابِلُ عِزَّ جَلالِکَ
اللغة:
کرم: احسان و جود.
مزید: زیاد شده.
طول: تفضل و احسان.
وفور: کثرت و زیادتی.
الترکیب: باء در بکرمک باء سببیه است متعلق به مزید طول تمیز و احتمال حالیه نیز دارد.
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء نمودنی که سزاوار باشد مر کرم وجه و ذات تو را.
رَبِّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ الْمُنْتَجَبِ الْمُصْطَفَی الْمُکَرَّمِ الْمُقَرَّبِ أَفْضَلَ صَلَوَاتِکَ وَ بَارِکْ عَلَیْهِ أَتَمَّ بَرَکَاتِکَ وَ تَرَحَّمْ عَلَیْهِ أَمْتَعَ رَحَمَاتِکَ رَبِّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ صَلاةً زَاکِیَةً لا تَکُونُ صَلاةٌ أَزْکَی مِنْهَا وَ صَلِّ عَلَیْهِ صَلاةً نَامِیَةً لا تَکُونُ صَلاةٌ أَنْمَی مِنْهَا وَ صَلِّ عَلَیْهِ صَلاةً رَاضِیَةً لا تَکُونُ صَلاةٌ فَوْقَهَا
اللغة:
صلوة: در مقام به معنی رحمت است.
منتجب: خاص خلص.
مصطفی: برگزیده.
بارک: ای زاد و در مقام دور نیست به معنی افاضه و رسنده باشد.
برکات: به معنی برکت نعمت.
امتع یعنی ادوم، یقال متعنی الله بقاک ای ام لی.
زکوة: به معنی نمو.
مرضیه: پسندیده.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل محمد که این صفت دارد خاص خلص است برگزیده است جلیل است، مکرم مقرب است نزد تو افضل رحمات تو را، و برسان بر او کامل ترین نعمات تو را، و ترحم کن بر او ادوم رحمات تو را.
ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل محمد رحمتی که این صفت داشته باشد که زیادتی کند پسندیده باشد، نبوده باشد رحمتی که نمودارنده باشد از آن رحمت.
و رحمت بفرست بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم رحمتی که پسندیده باشد نبوده باشد رحمتی فوق آن.
تکمله: بدان که رحمت خلاق عالم و تفضل بر مخلوق او صنف واحد و سنخ متحد نیست، بلکه انواع و اصناف مختلفه است و حضرت امام علیه السلام او را متصف به اوصاف مختلفه کرده است گاهی او را متصف می نمود به رضا و گاهی به زکوة، و هکذا بدان که این دو رحمت بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فوائد کثیره بدان مترتب است از قبیل قضاء حوائج و رفع رتبه و طیب خلق و طهارت نفس و هکذا کسی را که طالب شود این فواید را بهتر آن است، که در هر روز صدر مرتبه صلوات بر آن جناب و در روز جمعه هزار دفعه که انشاء الله خواهد فایز بر آن فوائد شد و در خصوص عمل مذکور روایت هم وارد شده است.
رَبِّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ صَلاةً تُرْضِیهُ وَ تَزِیدُ عَلَی رِضَاهُ وَ صَلِّ عَلَیْهِ صَلاةً تُرْضِیکَ وَ تَزِیدُ عَلَی رِضَاکَ لَهُ وَ صَلِّ عَلَیْهِ صَلاةً لا تَرْضَی لَهُ إِلا بِهَا وَ لا تَرَی غَیْرَهُ لَهَآ أَهْلاً رَبِّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ صَلاةً تُجَاوِزُ رِضْوَانَکَ وَ یَتَّصِلُ اتِّصَالُهَا بِبَقَآئِکَ وَ لا یَنْفَدُ کَمَا لا تَنْفَدُ کَلِمَاتُکَ
اللغة:
تجاوز: به معنی تعدی.
نفوذ: تمام شدن.
کلمات: صفات و کلمات و رحمات.
الترکیب: ینفد ضمیر راجع به اتصال و می تواند تنفد باشد و ضمیر راجع به صلوات.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل محمد، رحمت فرستادنی آن رحمت که راضی کند محمد صلی الله علیه و آله و سلم را و زیاد باشد آن صلوات بر رضای او.
به عبارت اخری این قدر صلوات بر او بفرست که او خود راضی شود و زیاده طلب نکند، و رحمت بفرست بر او رحمتی که آن رحمت راضی کند تو را و آن رحمت زیاد باشد بر رضای تو یعنی آن چه در خور و بزرگواری تو است بر او عنایت کنید، و بفرستید.
رحمت تو بر او رحمت فرستادنی که راضی نشوی تو از جهت او مگر به آن رحمت و سزاوار و لایق ندانی غیر او را بر آن صلوات اهل.
ای خدای من رحمت بفرست تو بر محمد و آل او رحمتی که تجاوز کند رضای تو را و متصل شود اتصال آن رحمت به بقاء تو یعنی مستمر باشد به دوام تو تمام نشود آن رحمت مثل آن که کلمات تو تمام نمی شود.
تذنیب: گاهی توهم می شود که قول امام علیه الصلوة والسلام تزید علی رضاک عین قول او است تجاوز رضوانک کمان فقیر آن است که مغایرت مابین دو فقره زیرا که مراد به رضوان نه رضاء است بلکه مراد برضوان مرتبه ای است از مراتب قرب، شاید رضوان الله الاکبر اشاره به آن باشد شاهد، بر مقال لفظ تجاوز تعبیر نمودن نه تزید.
رَبِّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ صَلاةً تَنْتَظِمُ صَلَوَاتِ مَلائِکَتِکَ وَ أَنْبِیَآئِکَ وَ رُسُلِکَ وَ أَهْلِ طَاعَتِکَ وَ تَشْتَمِلُ عَلَی صَلَوَاتِ عِبَادِکَ مِنْ جِنِّکَ وَ إِنْسِکَ وَ أَهْلِ إِجَابَتِکَ وَ تَجْتَمِعُ عَلَی صَلاةِ کُلِّ مَنْ ذَرَأْتَ وَ بَرَأْتَ مِنْ أَصْنَافِ خَلْقِکَ
اللغة:
انتظام: اجتماع.
جن: از جن به معنی ستر یعنی پوشیده.
انس: یعنی ظاهر و دیده شده از این جهت است که فرقتین، معروفتین را انس و جن گویند.
اجابت اطاعت اصل اجابه اجابة به معنی قطع کردن، و در عرف جای آوردن سئوال را و قبول کردن او را گویند.
ذرء و برء به معنی خلق کردن.
صلوة انتساب به خدا شود به معنی رحمت است و بخلق به معنی دعاء.
اشتمال: به معنی احاطه.
شرح : یعنی ح رحمت تو بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آل او رحمتی که جمع بکند دعاهای ملائکه تو را و انبیاء تو را و پیغمبران تو را و اهل طاعت تو را و احاطه کند بر دعاهای بندگان تو از جن و انس تو و اهل اجابت و جمع بکند بر دعاهای هر کسانی که خلق کرده ای از اصناف خلق تو.
ختام: جمع کردن رحمت خدا بر دعاء مذکورین آن است که رحمت او منضم به ثواب دعاء ایشان باشد.
رَبِّ صَلِّ عَلَیْهِ وَ آلهِ صَلاةً تُحِیطُ بِکُلِّ صَلاةٍ سَالِفَةٍ وَ مُسْتَأْنَفَةٍ وَ صَلِّ عَلَیْهِ وَ عَلَی آلِهِ صَلاةً مَرْضِیَّةً لَکَ و َلِمَنْ دُونَکَ وَ تُنْشِئُ مَعَ ذَلِکَ صَلَوَاتٍ تُضَاعِفُ مَعَهَا تِلْکَ الصَّلَوَاتِ عِنْدَهَا وَتَزِیدُهَا عَلَی کُرُورِ الایَّامِ زِیَادَةً فِی تَضَاعِیفَ لا یَعُدُّهَا غَیْرُکَ
اللغة:
الاحاطه: به معنی حفظ و شمول.
انشاء: ایجاد کردن.
کرور: رجوع.
الترکیب: و علی آله منطبق به قاعده معروفه است که عود ظاهر بر ضمیر بدون اعاده جار جایز نیست.
عند حال است از جهت صلوة اصل او عند حصولها فحذف المضاف الیه.
شرح : ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او رحمت فرستادنی که با احاطه و جامع باشد هر رحمت های گذشته و ابتداییه را، و رحمت فرست بر او و بر آل او رحمت فرستادنی که این صفت داشته باشد که مرضی جناب تو شود، و هر که غیر تو است بوده باشد و ایجاد کرده شود آن رحمتی که عرض شد رحمت هایی که مضاعف شود با آن رحمت ها آن رحمت هایی که بر او فرستاده ای در سابق وقت حصول آن رحمت منشئه و ایجاد کرده شده و زیاد کند آن رحمت رحمت ها را به گذشتن شبانه روز زیاد کردنی نداند او را و مشمارد او را غیر از جناب احدیت تو.
تنبیه: از این که فاعل رحمت فیاض و جواد بحت و کریم صرف و محل قابلیه و استعداد بر این که متنعم به هر قدری از نعم بر او رسد دارد و لذا امثال این سئوال از حضرت احدیت جل اسمه بعد ندارد.
ختم: بدان ضمیر عندها راجع نمود به صلوة منشئه یعنی در وقت حصول آن صلوات منشئه تضاعف شود آن رحمت های سابقه اگر راجع شود به صلوة سابقه معنی عبارت چنان خواهد بود که:
ایجاد کرده شود رحمت هایی که مضاعف کند رحمت سابق را در وقت حصول آن رحمت و این بی معنی است کما لا یخفی زیرا که وقت حصول خود که مضاعف حاصل شد این رحمت منشئه را مدخلیت در تضاعف آن شد.
رَبِّ صَلِّ عَلَی أَطَآئِبِ أَهْلِ بَیْتِهِ الَّذِینَ اخْتَرْتَهُمْ لاَِمْرِکَ وَ جَعَلْتَهُمْ خَزَنَةَ عِلْمِکَ وَ حَفَظَةَ دِینِکَ وَ خُلَفَآءَکَ فِی أَرْضِکَ وَ حُجَجَکَ عَلَی عِبَادِکَ وَ طَهَّرْتَهُمْ مِنَ الرِّجْسِ وَالدَّنَسِ تَطْهِیراً بِإِرَادَتِکَ وَ جَعَلْتَهُمُ الْوَسِیلَةَ إِلَیْکَ وَالْمَسْلَکَ إِلَی جَنَّتِکَ
اللغة:
الاطایب: جمع اطیب افعل تفضیل از طاب به معنی نیکان.
خزنه: جمع مکسر خازن آن کسانی را گویند که امانات نفیسه را به ایشان می سپارند.
حفظه: جمع مکسر حافظ.
وسیله: شی ء و عملی را گویند که به آن نزد دیگر مقرب شود.
مسلک: طریق و راه.
شرح : ای خدای من رحمت بفرست بر خوبان اهل بیت او که آن چنان کسانی هستند که اختیار کردی ایشان را تو از جهت شغل و کار خود، و گردانیدی ایشان را کلیدداران علم خود و نگهبانان دین خود و نواب تو در زمین تو، و حجت های تو بر بندگان تو که قدرت معذرت نداشته باشند، و پاک کردی ایشان را از قذارت و چرک به اراده خود، و گردانیدی تو ایشان را و سیله برای خود و طریق به سوی بهشت خود.
رَبِّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ صَلاةً تُجْزِلُ لَهُمْ بِهَا مِنْ نِحَلِکَ وَ کَرَامَتِکَ وَ تُکْمِلُ لَهُمُ الاشْیَآءَ مِنْ عَطَایَاکَ وَ نَوَافِلِکَ وَ تُوَفِّرُ عَلَیْهِمُ الْحَظَّ مِنْ عَوَآئِدِکَ وَ فَوَآئِدِکَ
اللغة:
جزل به معنی عظیم بودن و وسعت دادن.
نحل: به کسر و فتح نون هم به معنی عطیه و بخشش.
عواید: منافع و صله هاء تو و فواید و عطایا و زیادتی ها حظ و نصیب و بخت.
الترکیب: تجزل و توفر و تکمل فعل مضارع معلوم فاعل او خدا.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین رحمتی عظیم و بزرگ نمایی تو از جهت ایشان به سبب آن رحمتی از بخشش تو و کرم تو و کامل نمایی تو از جهت ایشان اشیاء را از بخشش های تو و زیادتی های تو، و وفور کنی بر ایشان نصیب را از صله های تو و عطایای تو.
رَبِّ صَلِّ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ صَلاةً لا أَمَدَ فِی أَوَّلِهَا وَ لا غَایَةَ لاَِمَدِهَا وَ لا نِهَایَةَ لاِخِرِهَا
اللغة:
الامد: وقت و مدت.
شرح : ای خدای من رحمت بفرست بر پیغمبر و بر آل او و رحمتی که نبوده باشد زمانی و وقتی از جهت او و نبوده باشد نهایتی از جهت مدت آن، و نبوده باشد نهایتی از جهت آخر آن.
تنبیه: این عبارت به حسب ظاهر دلالت دارد بر ازلیت و سرمدیت و ابدیت صلوات و این مطلب منافات دارد بر سئوال الانی که الان چنین کند پس لابد اول دارد اگر چه می شود آخر نداشته باشد ظاهر.
غرض آن است که رحمت های متکاثره بر آن بفرست و این عبارت کنایه از کثرت است.
رَبِّ صَلِّ عَلَیْهِمْ زِنَةَ عَرْشِکَ وَ مَا دُونَهُ وَ مِلْ ءَ سَمَاوَاتِکَ وَمَا فَوْقَهُنَّ وَ عَدَدَ أَرَضِیکَ وَ مَا تَحْتَهُنَّ وَ مَا بَیْنَهُنَّ صَلاةً تُقَرِّبُهُمْ مِنْکَ زُلْفَی وَ تَکُونُ لَکَ وَ لَهُمْ رِضًی وَ مُتَّصِلَةً بِنَظَآئِرهِنَّ أَبَداً
اللغة:
زنه: وزن و مقدار.
عرش: جسم محیط بر همه اشیاء.
دون: تحت.
ملاء: به کسر میم پری.
زلفی: قرب و نزدیکی.
الترکیب: تقربهم جمله صفت صلوة زلفی واقع است موضع مصدر.
شرح : ای خدای من رحمت بفرست بر ایشان به مقدار عرش تو و آن چیزی که تحت عرش است و به مقدار پری آسمان های تو و آن چیزی که بالای آسمان است، و به مقدار عدد زمین های تو و آن چیزی که در تحت ایشان است و آن چیزی که مابین زمین ها است رحمتی که این صفت دارد که نزدیک کند ایشان را از تو نزدیک کردنی و این صفت دارد بوده باشد از جهت تو و ایشان خورسندی باشد، و متصل باشد آن صلوات به نظایر و اشباه خود همیشه.
ختام: بدان که آسمان ها و زمین بناء بر دلالت آیات و اخبار عدد هر یک هفت اما عدد آسمان هفت بودن بی شبهه است و وفاق بر آن قایم بلی خلاف در آن است که مابین هر یک با دیگری فرجه هست یا مماس با دیگری است ظاهر شرع بر اول و فلاسفه بر ثانی فی الجمله تحقیق در شرح بر تشریح الافلاک نمودم و اما عدد ارض نیشابوری در تفسیر خود گفته است آیه دلالت دارد عدد ارض مثل عدد آسمان است هفت است بعضی انکار این معنی نمودند و گفته اند: مراد به مثلهن یعنی در خلقت نه در عدد.
بعضی گفته اند: مراد اقالیم سبعه است، بعضی گفته اند هفت طبقه است، بعضی فوق بعضی و فرجه مابین آنها نیست یکی از آن طبقات طبقه ارض صرفه هست که مجاور مرکز است و دیگر طبقه طینه که مخالطست به سطح آب از جانب قعر و ثالث طبقه معدنیه هست که از او متولد می شود معادن و هکذا بعضی گفته اند: هفت زمین است مابین هر یک تا دیگر پانصد سال راه است در هر یک مخلوقی مثل آدم و اولاد او خلقت شده است.
تنبیه: فوقهن اشاره است به فلک هشتم و نهم که در لسان شرع گویند کرسی و عرش و ما تحتهن می تواند اشاره به گاه و ماهی بودن که از بعضی از روایت معلوم می شود.
اللَّهُمَّ إِنَّکَ أَیَّدْتَ دِینَکَ فِی کُلِّ أَوَ أنْ بِإِمَامٍ أَقَمْتَهُ عَلَماً لِعِبَادِکَ وَ مِنْ اراً فِی بِلادِکَ بَعْدَ أَنْ وَصَلْتَ حَبْلَهُ بِحَبْلِکَ وَ جَعَلْتَهُ الذَّرِیعَةَ إِلَی رِضْوَانِکَ وَ افْتَرَضْتَ طَاعَتَهُ وَ حَذَّرْتَ مَعْصِیَتَهُ وَ أَمَرْتَ بِامْتِثَالِ أَوَامِرِهِ وَ الِانْتِهَآءِ عِنْدَ نَهْیِهِ وَ أنْ لا یَتَقَدَّمَهُ مُتَقَدِّمٌ وَ لا یَتَأَخَّرَ عَنْهُ مُتَأَخِّرٌ
اللغة:
امام: پیشوای.
از طبرسی رحمت الله علیه نقل شده خلیفه و امام یک معنی دارند مگر این که مابین ایشان فرق است خلیفه کسی است که او را نایب مناب غیری که قبلا بوده است قرار دهند.
امام: پیشوای در اموری که لازم است اطاعت و اقتداء کردن.
علم: به تحریک علامت.
منار: موضع مرتفعی را گویند که در آن آتش یا چراغ علامت گذارند، از جهت علامت و دلالت ائمه علیهم السلام اعلام و منار متصف کنند زیرا که کناس هدایت یابند به هدایت ایشان.
حبل: ریسمان شاید در مقام به معنی عهد و پیمان باشد.
امتثال: جای آوردن امر.
انتهاء: اجتناب از نواهی خدا.
شرح : یعنی ای خدای من به تحقیق تو تقویت کردی دین خود را در هر وقت و زمان به پیشوایی و اقامه کردی تو او را علامت از جهت بندگانت، و چراغ در بلدان خود بعد از این که وصل کردی عهد و پیمان او را به عهد و پیمان خود و گردانیدی او را سبب و وسیله به سوی بهشت خود و واجب کردی طاعت او را، و ترساندی معصیت او را و امر فرمودی به جای آوردن امر او را و اجتناب کردن از نهی او و این که پیشی نگیرد او را هیچ پیشی گیرنده ای، و این که عقب نیفتد از او عقب رونده ای.
ختام: از این که خدا را لازم است به قاعده لطف و عقل و نقل هم بر او شاهد که از جنس بشر خلیفه و امام از قبل خود قرار دهد پس لابد آن امام کسی باید باشد که پیمان او پیمان با خدا باشد اوامر و نواهی او عین اوامر و نواهی خدا باشد، اطاعت و مخالفت او به عینه اطاعت خدا باشد پس لابد باید آن امام کسی باید وصل حبل او به حبل خدا شده باشد، بدون واسطه او عمل کردن یعنی پیشی گرفتن بر او یا مخالفت او کفر آورد و لذا فرمود: لا یتقدمه و لا یتاخره تمام این فقرات از زیارت جامعه کبیره معلوم می شود.
تذنیب: عرض کرد: علما لعبادک و منار فی بلادک تعبیر بر این که امام علیه الصلوة والسلام علامت است و چراغ است از جهت بلاد آن.
اما علامت از جهت عباد بودن سر او واضح است زیرا که به ایشان خدایی خدا معلوم می شود.
و اما منارا فی بلادک و وجه از جهت او می توان گفت: یکی این که اگر امام علیه الصلوة والسلام نباشد نباتات و جمادات و حیوانات عجم و غیر عجم بر قرار نخواهد بود مانند اجزاء موجود متلاشی خواهد شد.
و دیگر این که حفظ نظام به وجود مسعود او خواهد شد که انتقام مظلوم از ظالم و رفع مناکر و معاصی خواهد شد چنان که منع تصرف او از ما شد نزدیک است که رشته معاش و امر معاد در زمان ما منقطع شود اگر نه آن بود که وجود شریف او در خفاء مثل آفتاب در زیر ابر باشد، این فی الجمله تعیش هم از ما منقطع بلکه رشته وجود منقطع می شود.
اللهم ارنی الطلعة الرشیدة.
فَهُوَ عِصْمَةُ اللائِذِینَ وَ کَهْفُ المؤمنین وَ عُرْوَةُ الْمُتَمَسِّکِینَ وَ بَهَآءُ الْعَالَمِینَ
اللغة:
عصمت: به معنی عاصم یعنی منع کننده.
لاذ: ای التجاء.
کهف: ملجاء و پناه.
بهاء: روشنایی.
الترکیب: فاء در فهو به معنی تعقیب نه فصیحه.
شرح : یعنی پس آن امام مانع و حافظ ملتجیها است و پناه مومنین است و حلقه مستمسکین و روشنی مردمان است و عالمیان.
اللَّهُمَّ فَأَوْزِعْ لِوَلِیّکَ شُکْرَ مَآ أَنْعَمْتَ بِهِ عَلَیْهِ وَ أَوْزِعْنَا مِثْلَهُ فِیهِ وَ آتِهِ مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَاناً نَصِیراً وَافْتَحْ لَهُ فَتْحاً یَسِیراً
اللغة:
الایزاع: الهام.
الایناء: الاعطاء.
شرح : یعنی ای خدای من پس الهام کن مر ولیت را در شکر کردن چیز هایی که انعام کردی تو بر او و بر ما یعنی ولایت و ریاست و امامت رعیت بر او دادی، و الهام کن بر ما مثل آن شکر را در او به عبارت اخری از این که خدا او را امام بر ما کرده است دو شکر لازم است یکی: بر امام که خلعت امامت بر او پوشانیده است یکی بر ما که موفق شدیم بر مثل آن امام که امم سابقه بر آن موفق نشده اند، و اعطاء کن بر او از جانب تو سلطنت یاری شده، آسان کن از جهت او آسان کردنی که مشقت نداشته باشد یا این که حکم نما از جهت او حکم نمودن سهل.
وَ أَعِنْهُ بِرُکْنِکَ الاعَزِّ وَ اشْدُدْ أَزْرَهُ وَ قَوِّ عَضُدَهُ وَ رَاعِهِ بِعَیْنِکَ وَاحْمِهِ بِحِفْظِکَ وَانْصُرْهُ بِمَلائِکَتِکَ وَامْدُدْهُ بِجُنْدِکَ الاغْلَبِ وَ أَقِمْ بِهِ کِتَابَکَ وَ حُدُودَکَ وَ شَرَآئِعَکَ وَ سُنَنَ رَسُولِکَ صَلَوَاتُکَ اللَّهُمَّ عَلَیْهِ وَ آلهِ
اللغة:
اعانه: یاری کردن.
رکن: جانب و اعتماد.
عزیز: غالب و مانع.
شد: بستن و محکم نمودن.
ازر: به معنی قوت.
حدود: از حد عبارت از مرتبه ای که نتوان زیاد و کم نمودن.
جند: عسکر.
سنن: طریقه ها.
شرح : یعنی اعانت کن او را به جانب غالب تو، و محکم نما قوت او را و قوت بده بازوی او را و ملاحظه نما او را به دیده خود و حفظ نما او را به حفظ خود، و یاری نما او را به ملائکه خود و مدد نما او را به لشگر غالب خود و استوار نما به او کتاب خود را و حدود خود را و شرایع خود را و طریقه پیغمبر خود را، رحمت های تو ای خدای من بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آل او بوده باشد.
وَ أَحْیِ بِهِ مَآ أَمَاتَهُ الظَّالِمُونَ مِنْ مَعَالِمِ دِینِکَ وَاجْلُ بِهِ صَدَآءَ الْجَوْرِ عَنْ طَرِیقَتِکَ وَ أَبِنْ بِهِ الضَّرَّآءَ مِنْ سَبِیلِکَ وَ أَزِلْ بِهِ النَّاکِبِینَ عَنْ صِرَاطِکَ وَامْحَقْ بِهِ بُغَاةَ قَصْدِکَ عِوَجاً وَ أَلِنْ جَانِبَهُ لاَِوْلِیَآئِکَ وَابْسُطْ یَدَهُ عَلَی أَعْدَآئِکَ
اللغة:
احیاء و اماته: آبادانی کردن و هلاک نمودن.
جلاء: زنگ برداشتن.
صداء: چرک و وسخ که در روی شی ء معلوم شود.
معالم: جمع معلم به معنی نشانه، راه یعنی اثری که به او هدایت به راه شود.
ابانه: جدا کردن.
نکب: نکوبا ای عدل عدولا.
مال: میلا: محق.
اذهاب: بردن.
بغات: جمع باغی به معنی طالب.
انحراف: عوج.
لین: نرمی.
جانب: طرف و گاهی کنایه از نفس شی ء است و ذات او.
الترکیب: عوجا مفعول دویم به غاة مفعول اول او قصدک که خود اضافه به او شده.
شرح : یعنی آباد نما به او چیزهایی را که اهلاک و خراب کرده است او را ظالمین از نشانه های دین تو، کشف نما تو به او چرک جور و طغیان را از راه تو، جدا نما تو به او ضرر و مشقت را از راه خود، ازاله نما تو به او کسانی را که عدول از راه و شرع تو نمودند، و ببر به او کسانی را که طلب کننده هستند راه راست و مستقیم را کج و منحرف، نرم و لین نما او را از جهت اولیاء خود، مسلط نما او را بر اعداء خود.
وَ هَبْ لَنَا رَأْفَتَهُ وَ رَحْمَتَهُ وَ تَعَطُّفَهُ وَ تَحَنُّنَهُ وَاجْعَلْنَا لَهُ سَامِعِینَ مُطِیعِینَ وَ فِی رِضَاهُ سَاعِینَ وَ إِلَی نُصْرَتِهِ وَالْمُدَافَعَةِ عَنْهُ مُکْنِفِینَ وَ إِلَیْک وَ إِلَی رَسُولِکَ صَلَوَاتُکَ اللَّهُمَّ عَلَیْهِ وَ آلهِ بِذَلِکَ مُتَقَرِّبِینَ
اللغة:
رأفه: دوست داشتن.
رحمت: مهربانی کردن.
عطف: شفقت داشتن.
تحنن: شوق داشتن.
کنف: اعانه نمودن.
شرح : یعنی ببخش تو بر ما دوست داشتن او را و مهربانی کردن او را، و شفقت داشتن او را و شوق داشتن او را، و بگردان ما را از جهت او سامع، و مطیع و در رضای او سعی کنندگان و به سوی یاری کردن او و دفع کردن او از اعانت کنندگان، و به سوی تو و به سوی رسول تو رحمت های تو ای خدای من بر او و بر آل او و به سبب سمع و طاعت و رضاء و اعانت طلب کنندگان قرب هستیم.
اللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلَی أَوْلِیَآئِهِمُ الْمُعْتَرِفِینَ بِمَقَامِهِمُ الْمُتَّبِعِینَ مَنْهَجَهُمُ الْمُقْتَفِینَ آثَارَهُمُ الْمُسْتَمْسِکِینَ بِعُرْوَتِهِمُ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَتِهِمُ الْمُؤْتَمِّینَ بِإِمَامَتِهِمُ الْمُسَلِّمِینَ لاَِمْرِهِمُ الْمُجْتَهِدِینَ فِی طَاعَتِهِمُ الْمُنْتَظِرِینَ أَیَّامَهُمُ الْمَآدِّینَ إِلَیْهِمْ أَعْیُنَهُمُ الصَّلَوَاتِ الْمُبَارَکَاتِ الزَّاکِیَاتِ النَّامِیَاتِ الْغَادِیَاتِ الرَّآئِحَاتِ وَ سَلِّمْ عَلَیْهِمْ وَ عَلَی أَرْوَاحِهِمْ وَاجْمَعْ عَلَی التَّقْوَی أَمْرَهُمْ وَ أَصْلِحْ لَهُمْ شُؤُونَهُمْ وَ تُبْ عَلَیْهِمْ إِنَّکَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ وَ خَیْرُ الْغَافِرِینَ وَاجْعَلْنَا مَعَهُمْ فِی دَارِ السَّلامِ بِرَحْمَتِکَ یَآ أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر دوستان ایشان که صفت ایشان آن است که اعتراف دارند به منزله و مقام ایشان، تابعانند طریقه ایشان را نگه دارنده هستند به دین ایشان، متمسک هستند به دوستی ایشان اقتداء کننده هستند به امانات ایشان، تسلیم کنندگان هستند در طاعت ایشان، انتظاردارندگان هستند به امام و دولت ایشان، بلند کنندگانند به جانب ایشان دیده های خودشان را، رحمت های زیادهای خوب ها، و درود و رحمت بفرست بر ایشان و بر روح های ایشان، جمع نما بر تقوی و پرهیزگاری شغل و کار ایشان را، و اصلاح نما تو از جهت ایشان شغل و امور ایشان، قبول نما توبه ایشان، به درستی که تویی قبول توبه کننده و بهترین آمرزندگان، بگردان ما را با ایشان، در بهشت تو ای مهربان تر از هر مهربانی.
اللَّهُمَّ هَذَا یَوْمُ عَرَفَةَ یَوْمٌ شَرَّفْتَهُ وَ کَرَّمْتَهُ وَ عَظَّمْتَهُ نَشَرْتَ فِیهِ رَحْمَتَکَ وَ مِنْ نْتَ فِیهِ بِعَفْوِکَ وَ أَجْزَلْتَ فِیهِ عَطِیَّتَکَ وَ تَفَضَّلْتَ بِهِ عَلَی عِبَادِکَ
وجهی در اول دعاء در تسمیه عرفه به عرفه ذکر شد الان وجهی که باز مناسب باشد ذکر می شود و آن این است که از بعضی از اخبار استفاده می شود که در تسمیه ایام ثلثه یعنی ترویه و عرفه و یوم النحر به این اسماء آن است که حضرت ابراهیم علیه السلام در شب هشتم خواب دید ذبح ولد خود را در روز آن شب در تفکر بود که آیا این خواب رحمانی است یا شیطانی؟
در شب نهم خواب دید، ایضا معلوم شد رحمانی بودن در شب دهم نیز خواب دید، در روز دهم مشغول شد به ذبح ولد تا این که فدیه رسید.
مقدمه: شرافت زمان و مکان از متواترات بلکه هر امتی و فرقه ای شرافت زمان و مکان نزد ایشان از بدیهیات است لکن شرافت مکان از روی اهل، و مکین است کما یدل قوله تعالی: لا اقسم بهذا البلد و انت حل بهذا البلد و همچنین شرافت زمان می شود از روی کثرت وقوع عبادت و خیرات و مبرات در آن بوده باشد الا این که شبهه ای در آن است که اختیار کردن بعضی از امکنه بدون این که مکین در آن بوده باشد مثل اختیار کردن کعبه از جهت مطاف ناس و اختیار رمضان و جمعه و غیرهما و حکمت این اختیار و امتیاز از مشابه ایشان خود عالم و خبیر است.
شرح : یعنی ای خدای من این روز روز عرفه است، روزی است که شرافت دادی تو او را و کرامت دادی تو او را، و عظیم و بزرگ نمودی تو او را و نشر و بسط نمودی تو در آن روز رحمتت را، و منت گذاشتی در آن روز به عفو تو، بسیار نمودی در آن روز بخشش و عطیه تو را، و تفضل نمودی به آن روز بر بندگانت.
اللَّهُمَّ وَ أَنَا عَبْدُکَ الَّذِی أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ قَبْلَ خَلْقِکَ لَهُ وَ بَعْدَ خَلْقِکَ إِیَّاهُ فَجَعَلْتَهُ مِمَّنْ هَدَیْتَهُ لِدِینِکَ وَ وَفَّقْتَهُ لِحَقِّکَ وَ عَصَمْتَهُ بِحَبْلِکَ وَ أَدْخَلْتَهُ فِی حِزْبِکَ وَ أَرْشَدْتَهُ لِمُوَالاةِ أَوْلِیَآئِکَ وَ مُعَادَاةِ أَعْدَآئِکَ
شرح : یعنی ای خدای من بنده توأم آن چنان بنده ای که انعام نمودی بر او پیش از خلقت تو مر او را و بعد از خلقت تو مر او را پس گردانیدی تو او را از کسانی که هدایت نمودی او را به سوی دین خود، و توفیق دادی تو او را حق خود را، حفظ نمودی تو او را به ریسمان خود و داخل نمودی تو او را در طایفه خود، و ارشاد نمودی او را به دوستی دوستان خود و دشمنی دشمنان خود.
تنبیهان: اول آن است: خلق مفعول ثانی او را تارة اخری متعدی به حرف جر نموده است و گاهی بدون آن نکته آن است که قبل از خلقت انعام بر او نیست بلکه مقدمه وجود او است مثل خلقت زمین و آسمان و اشجار و نباتات به خلاف انعام بعد از خلقت و آن انعام بر او است مثل غناء و صحت و الفت و نحو آنها پس اگر متعدی شود مفعول به حرف جر قبل از خلقت خواهد عبارت غلط بود زیرا که معدوم قال انعام نیست.
ثانی: آن است که مقتضی لطف و وجوب آن لابد است که انسان را ارشاد نماید به خیر و شر و اعانت او نماید بر خیرات و حسنات و اطاعات و این منافات ندارد که انسان خود را بعد از این داخل در حزب شیطان و جنود آن کند.
ثُمَّ أَمَرْتَهُ فَلَمْ یَأْتَمِرْ وَ زَجَرْتَهُ فَلَمْ یَنْزَجِرْ وَ نَهَیْتَهُ عَنْ مَعْصِیَتِکَ فَخَالَفَ أَمْرَکَ إِلَی نَهْیِکَ لا مُعَانَدَةً لَکَ وَ لا اسْتِکْبَاراً عَلَیْکَ بَلْ دَعَاهُ هَوَاهُ إِلَی مَا زَیَّلْتَهُ وَ إِلَی مَا حَذَّرْتَهُ وَأَعَانَهُ عَلَی ذَلِکَ عَدُوُّکَ وَعَدُوُّهُ فَأَقْدَمَ عَلَیْهِ عَارِفاً بِوَعِیدِکَ رَاجِیاً لِعَفْوِکَ وَاثِقاً بِتَجَاوُزِکَ وَ کَانَ أَحَقَّ عِبَادِکَ مَعَ مَا مَنَنْتَ عَلَیْهِ أَلا یَفْعَلَ
اللغة:
زجر در عرف اذیت و منع نمودن است.
هواء: میل نفسانی.
ایتمار: قبول امر نمودن.
تزییل: جدایی نمودن و تمیز دادن.
الترکیب: عارفا و راجیا و واثقا حال است از جهت فاعل اقدم عطف ننمود زیرا که در میان آنها مغایرت نیست مثل مومنات قانتات و کان احق عبادک می تواند عطف بود چنان چه احتمال استیناف هم دارد و احتمال حالیت علی وجه ضعیف اگرچه انسب است به معنی.
شرح : پس امر فرمودی او را قبول امر تو ننمود، و باز داشتی او را پس قبول بازداشتن نکرد، و نهی فرمودی او را از معصیت خود پس مخالفت امر تو را به سوی نهی تو نه از باب دشمنی با تو و نه از باب تکبر بر تو بلکه باعث شد او را میل او به سوی چیزی که جدا نمودی او را بر مخالفت دشمن تو و او پس اقدام نمود بر او در حالتی که دانا بود به وعید تو، امید دارنده بود مر عفو تو، اعتماد کننده بود به تجاوز تو، و بود سزاوارترین بنده تو با منت گذاشتن تو بر او و این که جای نیاورد.
ختام مسک: بدان که انسانی که مبغوضات خدای به جا آورد از جهت او حالاتی است یک دفعه فعل آن معصیت و ترک او در نظر آن علی السویه هست بلکه قبح نظر آید در نظر نهی آن چنین شخصی کافر و خدا را نشناخته است، از بابا النار لاالعار این شخص کافر است دور نیست که معامله کفار هم با او در آخرت بشود، یک دفعه مرتکب معصیت شود به امید این که خواهند از او در گذشت این قسم داخل در عصاة هست و خلود از جهت او نیست.
وَ هَآ أَنَا ذَا بَیْنَ یَدَیْکَ صَاغِراً ذَلِیلاً خَاضِعاً خَاشِعاً خَآئِفاً مُعْتَرِفاً بِعَظِیمٍ مِنَ الذُّنُوبِ تَحَمَّلْتُهُ وَجَلِیلٍ مِنَ الْخَطَایَا اجْتَرَمْتُهُ مُسْتَجِیراً بِصَفْحِکَ لائِذاً بِرَحْمَتِکَ مُوقِناً أَنَّهُ لا یُجِیرُنِی مِنْکَ مُجِیرٌ وَ لا یَمْنَعُنِی مِنْکَ مَانِعٌ
شرح : این قسم نزد توام خوار و ذلیل، فروتنی کننده، زاری کننده، ترسنده، اعتراف کننده، به عظیم از گناهان و بزرگی از خطایا که کرده ام او را، پناه برنده ام به در گذشتن تو، پناه برنده ام به رحمت تو، یقین دارنده ام به درستی که شأن چنان است که پناه نمی دهد مرا از تو پناه دهنده ای مانع نمی شود مرا از تو مانعی.
فَعُدْ عَلَیَّ بِمَا تَعُودُ بِهِ عَلَی مَنِ اقْتَرَفَ مِنْ تَغَمُّدِکَ وَجُدْ عَلَیَّ بِمَا تَجُودُ بِهِ عَلَی مَنْ أَلْقَی بِیَدِهِ إِلَیْکَ مِنْ عَفْوِکَ وَامْنُنْ عَلَیَّ بِمَا لا یَتَعَاظَمُکَ أَنْ تَمُنَّ بِهِ عَلَی مَنْ أَمَّلَکَ مِنْ غُفْرَانِکَ
عد: ماخوذ است از عید و عود و عائده به معنی عطاء و بخشش است.
اقتراف: به معنی کسب نمودن.
تغمد: پوشاندن.
شرح : یعنی پس عطا نما تو بر من به چیزی که عطا نمودی به او بر کسی که کسب نموده است از پوشانیدن تو، ببخش بر من به چیزی که بخشیدی تو به او کسی را که انداخت خود را به دست خود به سوی تو از عفو تو، منت بگذار بر من به چیزی که بزرگ نیست بر تو این که منت بگذاری تو بر کسی که آرزو دارد بر تو آمرزیدن تو.
تنبیه: این نحو سئوال نمودن بعد از کمال فروتنی و اعتراف به ذلت است و لذا مصدر نمود به فاء در قول خود فعد پس کسی العیاذ بالله مرتکب معصیت شد لکن در قلب خود این نحو ذلت و فروتنی از جهت او حاصل نشد ثمری نخواهد بر توبه او مترتب شد.
وَاجْعَلْ لِی فِی هَذَا الْیَوْمِ نَصِیباً أَنَالُ بِهِ حَظّاً مِنْ رِضْوَانِکَ وَ لا تَرُدَّنِی صِفْراً مِمَّا یَنْقَلِبُ بِهِ الْمُتَعَبِّدُونَ لکَ مِنْ عِبَادِکَ وَ إِنِّی وَ أنْ لَمْ أُقَدِّمْ مَا قَدَّمُوهُ مِنَ الصَّالِحَاتِ فَقَدْ قَدَّمْتُ تَوْحِیدَکَ وَ نَفْیَ الاضْدَادِ وَالانْدَادِ وَ الاشْبَاهِ عَنْکَ وَ أَتَیْتُکَ مِنَ الابْوَابِ الَّتِی أَمَرْتَ أَنْ تُؤْتَی مِنْهَا وَ تَقَرَّبْتُ إِلَیْکَ بِمَا لا یَقْرُبُ بِهِ أَحَدٌ مِنْکَ إِلا بِالتَّقَرُّبِ بِهِ
اللغة:
اناله: رسیدن.
صفر: خالی.
اشباه و انداد: به یک معنی هستند.
شرح : یعنی بگردان تو از جهت من در امروز نصیب و بهره ای که برسم من نصیبی از خشنودی تو باز نگردان مرا خالی از چیزهایی که منقلب می شود به سوی او بندگی کنندگان تو از بندگان تو، من اگر چه پیش نفرستادم چیزهایی را که پیش فرستادند بندگان تو او را از عمل های خود پس به تحقیق که پیش فرستادم من وحدانیت تو را و منکر شدن ضد و ند و شبه تو را، آمدم من تو را از درهای آن چنانی که امر فرمودی تو این که آمده شده باشی تو از آن درها، و نزدیک می شوم من به سوی تو به سبب چیزهایی که نزدیک نمی شود احدی از تو مگر تقرب به واسطه آن چیزها.
تنبیهان: اول آن است که از این فقرات چنان استفاده شود، مجرد ایمان به خدا و تصدیق اولیاء با توبه کفایت می کند در اسلام و عدم دخول در نار و در عمل اسلام را مدخلیت نیست چنان چه جماعتی را اعتقاد همین است در اسلام.
دوم: آن است که ابواب که در فقره مذکوره است عبارت از ائمه علیهم السلام است چنان چه در جلی از روایات وارد است که مائیم ابواب ایمان، و ماییم ابواب هدایت، ماییم بابی که امتحان می کند خدا عباد را به ما.
ثُمَّ أَتْبَعْتُ ذَلِکَ بِالانَابَةِ إِلَیْکَ وَ التَّذَلُّلِ وَ الِاسْتِکَانَةِ لَکَ وَ حُسْنِ الظَّنِّ بِکَ وَ الثِّقَةِ بِمَا عِنْدَکَ وَ شَفَعْتُهُ بِرَجَآئِکَ الَّذِی قَلَّ مَا یَخِیبُ عَلَیْهِ رَاجِیکَ وَ سَأَلْتُکَ مَسْأَلَةَ الْحَقِیرِ الذَّلِیلِ الْبَآئِسِ الْفَقِیرِ الْخَآئِفِ الْمُسْتَجِیرِ وَ مَعَ ذَلِکَ خِیفَةً وَ تَضَرُّعاً وَ تَعَوُّذَا وَ تَلَوُّذاً لا مُسْتَطِیلاً بِتَکَبُّرِ الْمُتَکَبِّرِینَ وَ لا مُتعَالِیاً بِدَآلَّةِ الْمُطِیعِینَ وَ لا مُسْتَطِیلاً بِشَفَاعَةِ الشَّافِعِینَ
اللغة:
الاستکانه: خواری و زاری نمودن.
بائس: بدی کننده از بأس.
تلوذ: ملتجی شدن.
استطاله: گردن کشی نمودن.
داله: نوازش به عمل خود نمودن، چنان که در حدیث است: المدل لا یصعد عمله.
شرح : یعنی پس از آن عقب آورم این اقرار به توحید را به بازگشتن به سوی تو، و قبول نمودن ذلت و خواری به سوی تو، و حسن ظن به سوی تو و اعتقاد به چیزهایی که در نزد تو است و جف نمودم من او را به امید تو، آن چنان امیدی که کم است ناامید شدن بر آن امید امیددارنده تو.
سئوال می نمایم من تو را سئوال نمودن حقیر ذلیل، درددارنده، محتاج، ترسنده، پناه گیرنده، با همه اینها ترس دارنده، و زاری کننده، و پناه گیرنده و التجاء کننده نه سرکشی کننده به تکبر متکبران، نه بلندی کننده ام به نوازش اطاعت اطاعت کنندگان، نه سرکشی کننده ام به شفاعت شفاعت کنندگان.
وَ أَنَا بَعْدُ أَقَلُّ الاقَلِّینَ وَ أَذَلُّ الاذَلِّینَ وَ مِثْلُ الذَّرَّةِ أَوْ دُونَهَا
اللغة:
ذره: مثل مورچه است از کوچکی به چشم نمی آید.
یعنی : من بعد از همه اینها کمترین کمتران و خوارترین خواران مانند ذره بلکه کمتر از آن.
فَیَا مَنْ لَمْ یُعَاجِلِ الْمُسِیئِینَ وَ لا یَنْدَهُ الْمُتْرَفِینَ وَ یَا مَنْ یَمُنُّ بِإِقَالَةِ الْعَاثِرِینَ وَ یَتَفَضَّلُ بِإِنْظَارِ الْخَاطِئِینَ أَنَا الْمُسِی ءُ الْمُعْتَرِفُ الْخَاطِئُ الْعَاثِرُ أَنَا الَّذِی أَقْدَمَ عَلَیْکَ مُجْتَرِئاً أَنَا الَّذِی عَصَاکَ مُتَعَمِّداً أَنَا الَّذِی اسْتَخْفَی مِنْ عِبَادِکَ وَ بَارَزَکَ أَنَا الَّذِی هَابَ عِبَادَکَ وَ أَمِنَکَ أَنَا الَّذِی لَمْ یَرْهَبْ سَطْوَتَکَ وَ لَمْ یَخَفْ بَأْسَکَ أنَا الْجَانِی عَلَی نَفْسِهِ أنَا الْمُرْتَهَنُ بِبَلِیَّتِهِ أنَا الْقَلِیلُ الْحَیَآءِ أَنَا الطَّوِیلُ الْعَنَآءِ
اللغة:
نده: به معنی زجر و منع.
اقاله: در گذشتن.
عثر: لغزش.
هاب: من الهیب به معنی خوف و ترس.
عناء: به معنی رنج و مشقت.
شرح : پس ای کسی که تعجیل نمی کند با بدکاران، و منع نکند اسراف کنندگان را، ای کسی که منت می گذارد به در گذشتن لغزش کنندگان، و تفضل می نماید به مهلت دادن معصیت کاران، منم بدکار اعتراف کننده و معصیت کننده لغزنده، منم آن کسی که اقدام نموده است بر تو در حالت جرئت کننده، منم آن کسی که عصیان نمود تو را در حالت عمد و قصد، منم آن کسی که پنهان نموده است از بندگان تو و آشکار کرده است بر تو، منم آن کسی که ترسیده است از بندگان تو و ایمن دانست خود را از تو، منم آن کسی که نترسید از بزرگی و سلطنت تو و نترسید از غضب تو، گنه کار بر نفس خود منم گرو گذاشته به بلاء خود، منم قلیل الحیاء ، منم دراز رنج.
بِحَقِّ مَنِ انْتَجَبْتَ مِنْ خَلْقِکَ وَبِمَنِ اصْطَفَیْتَهُ لِنَفْسِکَ بِحَقِّ مَنِ اخْتَرْتَ مِنْ بَرِیَّتِکَ وَ مِنْ اجْتَبَیْتَ لِشَأْنِکَ بِحَقِّ مَنْ وَصَلْتَ طَاعَتَهُ بِطَاعَتِکَ وَ مِنْ جَعَلْتَ مَعْصِیَتَهُ کَمَعْصِیَتِکَ بِحَقِّ مَنْ قَرَنْتَ مُوَالاتَهُ بِمُوَالاتِکَ وَ مِنْ نُطْتَ مُعَادَاتَهُ بِمُعَادَاتِکَ
اللغة:
شأن: امر.
نطت من النوط: به معنی تعلیق و ربط.
شرح : قسم می دهم تو را به حق کسی که برگزیده ای از خلق خود، و به حق کسی که اختیار نمودی او را از بریه خود کسی که برگزیده ای از جهت کار خود، به حق کسی که وصل نمودی طاعت او را به طاعت خود و آن کسی که گردانیدی معصیت او را مثل معصیت خود، به حق کسی که قرین ساخته ای تو دوستی او را به دوستی خود وکسی که بسته ای دشمنی او را به دشمنی خود.
تَغَمَّدْنِی فِی یَوْمِی هَذَا بِمَا تَتَغَمَّدُ بِهِ مَنْ جَأَرَ إِلَیْکَ مُتَنَصِّلاً وَعَاذَ بِاسْتِغْفَارِکَ تَآئِباً وَتَوَلَّنِی بِمَا تَتَوَلَّی بِهِ أَهْلَ طَاعَتِکَ وَالزُّلْفَی لَدَیْکَ وَالْمَکَانَةِ مِنْکَ
اللغة:
جار ای تضرع.
تنصل: بیرون آمدن. یقال تنصلت المرئه ای خرجت من الخضاب.
مکانه: منزلت.
الاعراب: عاید: صله ما محذوف و زلفی و مکانة معطوفان هستند به طاعت.
شرح : بپوشان مرا در امروز به چیزی که پوشاندی به آن چیز کسی را که زاری نمود آن کس به سوی تو در حالتی که بیرون آینده است از ذنوب خود و پناه گرفته است به طلب غفران تو در حالتی که بازگشت کننده است، مباشرت نما تو مرا به آن چیزی که مباشرت کننده است به آن اهل طاعت تو و اهل قرب تو و اهل منزلت نزد تو.
وَ تَوَحَّدْنِی بِمَا تَتَوَحَّدُ بِهِ مَنْ وَ فَی بِعَهْدِکَ وَ أَتْعَبَ نَفْسَهُ فِی ذَاتِکَ وَ أَجْهَدَهَا فِی مَرْضَاتِکَ وَ لا تُؤَاخِذْنِی بِتَفْرِیطِی فِی جَنْبِکَ وَ تَعَدِّی طَوْرِی فِی حُدُودِکَ وَ مُجَاوَزَةِ أَحْکَامِکَ وَ لا تَسْتَدْرِجْنِی بِإِمْلائِکَ لِی اسْتِدْرَاجَ مَنْ مَنَعَنِی خَیْرَ مَا عِنْدَهُ وَ لَمْ یَشْرَکْکَ فِی حُلُولِ نِعْمَتِهِ بِی
اللغة:
طور: از حد تجاوز نمودن.
املاء: مهلت دادن.
استدراج: خدعه نمودن و فریب دادن.
حلول: نزول.
شرح : یعنی یگانه بنما تو مرا به چیزی که یگانه شده است به آن چیز کسی که وفا نموده است آن کس به عهد تو، و در تعب انداخت نفس خود را در ذات تو، و مشقت انداخته است نفس خود را در ذات تو در خشنودی های تو مواخذه ننما تو مرا به تقصیر من در راه و تجاوز نمودن از اندازه خودم در حدود، و جوانب تو، و تجاوز نمودن من احکام تو را خدعه نکن تو مرا به سبب مهلت دادن تو مرا مثل خدعه نمودن کسی که منع نمود مرا از خیر آن چه نزد او است و شریک نگرفته تو را در نزول نعمت او به من.
بیان مقال: خدعه نمودن خدا آن است که بنده همان که از نظر خدا افتاده و بناء عنایت او را ندارد اگر معصیت نماید در ازاء آن معصیت به او نعمت داده شود هر قدر معصیت کند، نعمت او افزوده شود امر به جایی رسد که توبه را فراموش کند و خواهد بی توبه مرد و مستحق عقوبت خدایی باشد.
و اما اگر بنده در نظر خدا باشد اگر معصیت کند او را مبتلا به بلیه نماید که استغفار نماید تا این که مستحق عفو و ثواب شود و این مطلب گمانم آن است که در مجمع البحرین در ماده درج مذکور است.
تنبیه: مراده علیه الصلوة والسلام از استدراج من منعنی منصوبست به نزع خافض و مراد از خدعه کنندگی که مقام نصح فریب دهد بایست هدایت خیر کند شر دلالة کند می شود شیطان باشد می شود اعم لکن به قرینه و لم یشرکک بایست شیطان باشد زیرا که شیطان است که خود را مستقل می داند در نزول نعمت.
وَ نَبِّهْنِی مِنْ رَقْدَةِ الْغَافِلِینَ وَ سِنَةِ الْمُسْرِفِینَ وَ نَعْسَةِ الْمَخْذُولِینَ
اللغة:
رقده: خوابیدن.
سنه و نعاس: عبارت است از مقدمات خواب که در فارسی چرت گویند.
یعنی : آگاه نما تو مرا از خواب بی خبران و آهستگی مسرفان و آهستگی خوارشدگان.
توضیح: بدان که غافل و مسرف و مخذول عبارت است از انسانی که در مقام طغیان و عصیان باشد از این که در مقام مخالفت با خدای خودش است، و سزاوار آن نبود که مخالفت نماید پس عمل او مثل عمل غافل است او را تعبیر به غافل نمود. چنان چه تعبیر به جاهل نیز نموده است.
در قوله تعالی: و الذین یعملون السوء بجهالة از این که از عنایت خدا دور است و خدای در مقام لطف به او نیست تعبیر به مخذول می شود.
وَ خُذْ بِقَلْبِی إِلَی مَا اسْتَعْمَلْتَ بِهِ الْقَانِتِینَ وَاسْتَعْبَدْتَ بِهِ الْمُتَعَبِّدِینَ وَاسْتَنْقَذْتَ بِهِ الْمُتَهَاوِنِینَ
شرح : بگیر دل مرا به سوی آن چه که کار فرمودی به آن اطاعت کنندگان را و به بندگی گرفتی تو به آن عبادت کنندگان را، و رهانیدی به آن خوارشدگان را.
توضیح: در مقامات عدیده بیان نمودم که انس انسان مکاره است و غداره و اماره به سوء. پس به مقتضی آن مایل به شوات و لذات و منحرف از اطاعت و مقبل به معصیت است پس طلب اعانه نماید از خدا که الطاف خود را زیاده شامل نماید و او را خذلان نماید به ترک الطاف، و طلب نمودن از خدا به این که بگیر قلب مرا تا آخر نه مقصود این است که اجبارم نما در طاعت تا این که منافات تکلیف داشته باشد بلکه مقصود ازدیاد لطف است به قرینه این که می فرماید: که نجات دادی به او خوارشدگان را.
وَ أَعِذْنِی مِمَّا یُبَاعِدُنِی عَنْکَ وَ یَحُولُ بَیْنِی وَ بَیْنَ حَظِّی مِنْکَ وَ یَصُدُّنِی عَمَّآ أُحَاوِلُ لَدَیْکَ وَ سَهِّلْ لِی مَسْلَکَ الْخَیْرَاتِ إِلَیْکَ وَ الْمسَابَقَةَ إِلَیْهَا مِنْ حَیْثُ أَمَرْتَ وَ الْمُشَآحَّةَ فِیهَا عَلَی مَآ أَرَدْتَ
اللغة:
حظ: نصیب.
صدی: به معنی متعرض شدن و مانع شدن.
مسلک: راه دخول.
شح: به معنی بخل و به معنی خوف از فوت شی ء هم آمده است.
شرح : پناه ده مرا از آن چه دور گرداند مرا از تو، و حائل شود میان من و میان بهره من از تو، و باز دارد مرا از آن چه قصد کنم نزد تو، و آسان نما از جهت من راه دخول خوبی ها را به سوی تو و پیش گرفتن به سوی آنها از آن جایی که امر فرمودی، و خوف فوت از آنها بر آن نحو که خواسته ای.
وَ لا تَمْحَقْنِی فِی مَنْ تَمْحَقُ مِنَ الْمُسْتَخِفِّینَ بِمَآ أَوْعَدْتَ وَ لا تُهْلِکْنِی مَعَ مَنْ تُهْلِکُ مِنَ الْمُتَعَرِّضِینَ لِمَقْتِکَ وَ لا تُتَبِّرْنِی فِی مَنْ تُتَبِّرُ مِنَ الْمُنْحَرِفِینَ عَنْ سُبُلِکَ
اللغة:
محق: نیست و نابود.
وعید: ترساندن.
تنبیرا: ای اهلکه از باب تفعیل.
شرح : یعنی نیست مکن مرا در آنانی که نیست می نمایی تو از سبکی کنندگان به آن چه که ترساندی به آن چیز، و هلاک مگردان مرا با هر که هلاک می نمایی از مرتکبین مر دشمنی تو را، هلاک مساز مرا در آن که هلاک می گردانی از منصرفین از راههای تو.
وَ نَجِّنِی مِنْ غَمَرَاتِ الْفِتْنَةِ وَ خَلِّصْنِی مِنْ لَهَوَاتِ الْبَلْوَی وَأَجِرْنِی مِنْ أَخْذِ الامْلاءِ وَحُلْ بَیْنِی وَبَیْنَ عَدُوٍّ یُضِلُّنِی وَ هَوًی یُوبِقُنِی وَ منقَصَةٍ تَرْهَقُنِی وَ لا تُعْرِضْ عَنِّی إِعْرَاضَ مَنْ لا تَرْضَی عَنْهُ بَعْدَ غَضَبِکَ
اللغة:
غمره: شدت و سختی.
لهوات: جمع لها یا به معنی زبان کوچک است که نزدیک حلق آویز است یا سقف دهان است که در فارسی کام گویند.
بلوی: اختیار و آزمایش نمودن.
املاء: مهلت دادن.
هوی: خواهش نمودن.
ارهاق: الحاق.
اعراض: رو برگردانیدن.
شرح : یعنی رهایی ده تو مرا از شدت ها و آشوب، و خلاصی ده تو مرا از کام های اختبار، امان ده تو مرا از گرفتن مهلت دادن، فاصله شو تو میان من و میان دشمن من که گمراه می نماید مرا، و خواهش که هلاک می نماید مرا و عیب و نقصی که لاحق می شود مرا، رو مگردان از من روگرداندن کسی که راضی نشوی از او بعد از غضب تو.
ایضاح: قوله علیه السلام و خلصنی مقصود امام علیه الصلوة والسلام آن است که اگر مرا در مقام اختبار و امتحان در آوردی و مبتلا به بلیه نمودی خلاصی ده مرا از آن زیرا که می شود طول امتحان و ابتلاء باعث شود که نفس در مقام انکار بیرون آید و قوه غضبیه او غالب شود در مقام دشمنی و عداوت با خدای بیرون آید.
پناه می برم به خدا از ابتلاء و امتحان او و دور نیست که از لهوات معنی مجازی او مراد باشد نه حقیقی یعنی خلاصی ده تو مرا از چشیدن اختبار و امتحان.
والله العالم.
تنبیه: قوله علیه الصلوة والسلام: لا تعرض عنی اشاره است به مطلبی و آن این است که عبد گاهی مرتکب معصیت می شود بعد از ارتکاب آن معصیت، خدا دیگر از آن راضی نشود چنان چه در روایت که وارد است که جابر روایت کرده از حضرت صادق علیه الصلوة والسلام دلالت بر آن دارد.
وَ لا تُؤْیِسْنِی مِنَ الامَلِ فِیکَ فَیَغْلِبَ عَلَیَّ الْقُنُوطُ مِنْ رَحْمَتِکَ وَ لا تَمْتَحِنِّی بِمَا لا طَاقَةَ لِی بِهِ فَتَبْهَظَنِی مِمَّا تُحَمِّلُنِیهِ مِنْ فَضْلِ مَحَبَّتِکَ
اللغة:
قنوط: ناامیدی.
منع: عطاء.
بهظ: سنگین و گران.
شرح : یعنی ناامید مکن مرا از آرزو کردن در تو پس غالب شود بر من ناامیدی از رحمت تو، و مده مرا آن چه طاقت نیست مرا به آن پس سنگین می نمایی تو مرا از آن چه بار می نمایی تو بر من او را از زیادتی محبت تو.
بیان: انسان بی نوا از این که برزخ است مابین ملک و جن در آن قوت تمنی و آرزو هم هست نظیر جن و لذا در محلی که آرزو دارد اگر آرزوی او برآورده نشود، گاه از آن ناامید شود و گاه با او عدو، و اگر از خدای خود طمعی داشته باشد از نعمت و بر او داده نشود ناامید از رحمت او شود و رجاء رحمت او ندارد و حصول این صفت در انسان از گناهان کبیره است.
و در صریح قرآن نهی شده است از این، و اگر العیاذ بالله این صفت در انسان پیدا شد در مقام زوال او بیرون آید و توبه آن نمی شود مگر این که صفت رجاء در خود پیدا کند، و این حرام مثل سایر محرمات نیست که به جوارح تعلق گرفته باشد زیرا که قنوط و رجاء امر قلبی هستند پس توبه او به زوال خواهد بود و زوال اوبعد از این که خدای را حکیم و غنی بالذات و جواد دانست تأمل کند که عدم اعطاء او آرزوی او را نیست مگر از باب لطف می شود که آرزوی او داده شو و او سبب هلاکت او گردد چنان چه در حدیث قدسی به موسی علیه الصلوة والسلام بن عمران علی نبینا و آله و علیه الصلوة و السلام می فرماید:
که بعضی از بندگان من فقر صلاح ایشان است، اگر غنی کنم ایشان را، خواهند هلاک نمود تا آخر حدیث.
ظریفه: مالی دادند به بهلول که به فقراء قسمت نماید او مال را بین اغنیاء قسمت کرد، او را اعتراض نمودند در جواب گفت: شما از خدا بهتر نمی دانید که او مال را تسلیم ایشان نموده است.
وَ لا تُرْسِلْنِی مِنْ یَدِکَ إِرْسَالَ مَنْ لا خَیْرَ فِیهِ وَ لا حَاجَةَ بِکَ إِلَیْهِ وَ لا إِنَابَةَ لَهُ
اللغة:
ارسال: سر دادن و باز نمودن است یقال: ارسلت الدابه.
ید: مراد از آن معنی مجازی او است مثل عنایت و لطف و کرم.
الاعراب: ارسال اضافه به سوی مفعول است ای ارسالک من.
شرح : یعنی سر نده تو مرا از دست تو سرگردان دادن تو کسی را که نیست خیر در آن و نه حاجتی باشد تو را به سوی او و نه بازگشتنی برای او.
تنبیه: خدای غنی و مطلق و او را حاجتی به سوی کسی نیست از این که عبد مورد عنایت واقع شود او را مصدر از جهت اموری کند مثل انبیاء و اولیاء، و اوصیاء و علماء و سلاطین عدول از این جهت توان گفت به طریق مجاز که او را خدای حاجت دارد و میتوان گفت: امثال این نحو کلمات از جهت او مفهوم نیست تا مفهوم خلاف مقصود شود.
وَ لا تَرْمِ بِی رَمْیَ مَنْ سَقَطَ مِنْ عَیْنِ رِعَایَتِکَ وَ مِنْ اشْتَمَلَ عَلِیهِ الْخِزْیُ مِنْ عِنْدِکَ بَلْ خُذْ بِیَدِی مِنْ سَقْطَةِ الْمُتَرَدِّینَ وَ وَهْلَةِ الْمُتَعَسِّفِینَ وَ زَلَّةِ الْمَغْرُورِینَ وَ وَرْطَةِ الْهَالِکِینَ
اللغة:
تردی: به معنی سقوط و افتادن.
وهله: غلط نمودن.
تعسف: گرفتن راه کج یعنی بی راه.
شرح : یعنی مینداز مرا انداختن کسی که افتاده است از چشم مراعات تو و کسی که فراگرفته باشد بر او رسوایی در نزد تو بلکه بگیر دست مرا از افتادن افتادگان و از غلط نمودن راه گم شدگان.
وَ عَافِنِی مِمَّا ابْتَلَیْتَ بِهِ طَبَقَاتِ عَبِیدِکَ وَ إِمَآئِکَ وَ بَلِّغْنِی مَبَالِغَ مَنْ عُنِیتَ بِهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ وَ رَضِیتَ عَنْهُ فَأَعَشْتَهُ حَمِیداً وَ تَوَفَّیْتَهُ سَعِیدَا وَ طَوِّقْنِی طَوْقَ الاقْلاعِ عَمَّا یُحْبِطُ الْحَسنَاتِ وَ یَذْهَبُ بِالْبَرَکَاتِ
اللغة:
اعنته من الاعانه: زندگی دادن.
طوق: چیزی است که در گردن اندازند.
اقلاع: باز ایستادن.
شرح : یعنی عافیت ده مرا از چیزهایی که مبتلا نمودی اصناف بندگان و کنیزان خود را، و برسان مرا به رسیدن گاه کسی که عنایت فرمودی به او و انعام نمودی بر او و پس زندگی دادی تو او را در حالت خشنودی و میراندی او را در حالت نیکبختی، و در گردن انداز تو مرا طوق اجتناب نمودن از چیزهایی که برطرف می نماید خوبی ها را و می برد برکات را.
وَ أَشْعِرْ قَلْبِیَ الِازْدِجَارَ عَنْ قَبَآئِحِ السَّیِّئَاتِ وَ فَوَاضِحِ الْحَوْبَاتِ وَ لا تَشْغَلْنِی بِمَا لا أُدْرِکُهُ إِلا بِکَ عَمَّا لا یُرْضِیکَ عَنِّی غَیْرُهُ وَ أَنْزِعْ مِنْ قَلْبِی حُبَّ دُنْیَا دَنِیَّةٍ تَنْهَی عَمَّا عِنْدَکَ وَ تَصُدُّ عَنِ ابْتِغَآءِ الْوَسِیلَةِ إِلَیْکَ وَ تُذْهِلُ عَنِ التَّقَرُّبِ مِنْکَ
اللغة:
اشعار از شعار: آن پیراهن را گویند یا از شعر به معنی اطلاع.
ازدجار: از باب افتعال از زجر قلب تاء به دال شد و او به معنی ممنوع شدن و باز ایستادن است.
حوبه: معصیت.
شرح : یعنی بپوشان قلب مرا به باز ایستادن از زشتی ها و بدی ها و رسوایی ها و معصیت ها، و مشغول مساز مرا به آن چه در نمی یابم او را مگر به تو از آن چه راضی نکند تو را از من غیر او، و بکن از دل من دوستی دنیای پست را که نهی می کند از آن چه که نزد تو است، و باز می دارد از طلب نمودن وسیله به سوی تو و غافل می سازد از نزدیک شدن از تو.
توضیح: قوله علیه السلام لا تشغلنی بما الی قوله عما کلمه عن از برای مجاوزت است ظاهر آن است که مقصود آن است که مرا مشغول مساز به دنیا که بر آن مشغول شوم و تجاوز نمایم از امری که رضاء تو در آن است، به عبارت اخری مقبل به دنیا و مدبر از امر آخرت و در قول خود که فرمود بما لا ادرکه الی آخره اشاره است بر این که به امور دنیوی هم نتوان رسید مگر به اعانت و سبب او.
وَ زَیِّنْ لِیَ التَّفَرُّدَ بِمُنَاجَاتِکَ بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ وَ هَبْ لِی عِصْمَةً تُدْنِینِی مِنْ خَشْیَتِکَ وَ تَقْطَعُنِی عَنْ رُکُوبِ مَحَارِمِکَ وَ تَفُکُّنِی مِنْ أَسْرِ الْعَظَآئِمِ وَ هَبْ لِیَ التَّطْهِیرَ مِنْ دَنَسِ الْعِصْیَانِ وَ أَذْهِبْ عَنِّی دَرَنَ الخَطَایَا وَ سَرْبِلْنِی بِسِرْبَالِ عَافِیَتِکَ وَ رَدِّنِی رِدَآءَ مُعَافَاتِکَ وَ جَلِّلْنِی سَوَابِغَ نَعْمَآئِکَ وَ ظَاهِرْ لَدَیَّ فَضْلَکَ وَ طَوْلَکَ
اللغة:
تدنینی من الدنو ای القرب.
اسر: در بند و اسیر نمودن.
دنس: و دون: چرک.
سربال: پیراهن.
رداء: چیزی است که بالای دو کتف اندازند و جل هم معروف است.
الاعراب: العظایم صفت ذنوب که محذوف است.
شرح : یعنی زینت ده تو مرا از برای من به مناجاتت در شب و روز، و ببخش از برای من نگه داریی که نزدیک نماید مرا از ترس تو، و جدا نماید مرا از مرتکب شدن حرام های تو، و رها کند مرا از بند گناهان بزرگ، و ببخش مرا تو از جهت من پاکیزه شدن از چرک گناهان، و بپوشان مرا پیراهن عافیت خود و ردا، بپوشان مرا به رداء رستگاری تو، فرو پوشان مرا نعمت های تمام خود را.
بعضی گفته اند: ظاهر ماخوذ از ظهر است یعنی پشت یا به معنی تابع و گمان حقیر آن است که هر دو خلاف سیاق کلام است.
وَ أَیِّدْنِی بِتَوْفِیقِکَ وَ تَسْدِیدِکَ وَ أَعِنِّی عَلَی صَالِحِ النِّیَّةِ وَ مَرْضِیِّ الْقَوْلِ وَ مُسْتَحْسَنِ الْعَمَلِ وَ لا تَکِلْنِی إِلَی حَوْلِی وَ قُوَّتِی دُونَ حَوْلِکَ وَ قُوَّتِکَ
شرح : قوت ده مرا به توفیق خو و تسدید خود، و یاری ده مرا بر نیت صالح و گفتار پسندیده و کردار نیکو، و وانگذار تو مرا به قدرت و قوت خودم نه به قدرت و قوت تو.
بدان که انسان اگر بخواهد فایز شود به مراتب عالیه در دنیا و آخرت نمی شود مگر این که گفتار و رفتار و کردار خود را پسندیده نماید و نیت را پسندیده کند زیرا که نیت بد، بد است اگر چه معصیت نیست، لکن انسان به واسطه او به مرتبه پست خواهد رفت و او را نزد خدای قرب و منزلت نیست.
وَ لا تُخْزِنِی یَوْمَ تَبْعَثُنِی لِلِقَآئِکَ وَ لا تَفْضَحْنِی بَیْنَ یَدَیْ أَوْلِیَآئِکَ وَ لا تُنْسِنِی ذِکْرَکَ وَ لا تُذْهِبْ عَنِّی شُکْرَکَ بَلْ أَلْزِمْنِیهِ فِی أَحْوَالِ السَّهْوِ عِنْدَ غَفَلاتِ الْجَاهِلِینَ لاِلائِکَ
رسوا و خوار مکن مرا روزی که برانگیزانی مرا برای ملاقات خود، خوار مکن مرا پیش روی دوستان تو، فراموش مکن مرا یاد و خاطر خود نبر از من شکر خود را بلکه لازم بدار تو مرا شکر تو را در حالات سهو نزد بی خبری های نادانان بر نعمت های تو.
بدان که روز قیامت انسان بی چاره را ابتلائات هست یکی از آن جمله این است که با این که خود در کمال شدت و تعب است خجالت می کشد از خدای خود و دوستان خود.
و اما قوله علیه الصلوة والسلام و لا تنسنی اشاره است به مطلبی که در قرآن نیز نظیر او است و گرنه خدا را سهو و نسیان نیست و مجمل آن مطلب آن است که در روز قیامت جمعی که عمل مردم تمام شده است از خدا مطالبه نمایند داخل شدن بهشت را و عرض نماید که:
این گروه مردمان را امر فرمودی به بهشت چرا از جهت ما حکم نفرمودی.
جواب فرماید خدای دو سرای و خلاق، فراموش نموده ام و آن جماعت کسانی هستند که خدا را و فراموش نمودند در دنیا.
و قوله و الزمنیه: باب افعال و ضمیر او راجع است به شکر و حاصل او آن است که حال من، حال جهال که شکر نعمت تو ننماید نشود بلکه مرا ملازم و مواضب دار به شکر او.
وَ أَوْزِعْنِی أَنْ أُثْنِیَ بِمَآ أَوْلَیْتَنِیهِ وَ أَعْتَرِفَ بِمَآ أَسْدَیْتَهُ إِلَیَّ
الهام فرما تو مرا به این که ثناء تو نمایم به آن چه که عطا نمودی مرا در او، و اعتراف کنم به آن چه فرستادی تو او را به سوی من.
اسداء: به معنی هدیه و مهمل هر دو آمده است در این جا به معنی هدیه است.
وَ اجْعَلْ رَغْبَتِی إِلَیْکَ فَوْقَ رَغْبَةِ الرَّاغِبِینَ وَحَمْدِی إِیَّاکَ فَوْقَ حَمْدِ الْحَامِدِینَ وَ لا تَخْذُلْنِی عِنْدَ فَاقَتِی إِلَیْکَ وَ لا تُهْلِکْنِی بِمَآ أَسْدَیْتُهُ إِلَیْکَ
بگردان خواهش مرا به سوی تو برتر از خواهش خواهش کنندگان، و ثناء مرا به سوی خود بالاتر از ثناء ثناء کنندگان، خوار منما مرا روز حاجت من به سوی تو، عقاب نکن تو مرا به آن چه فرستادم به سوی تو.
وَ لا تَجْبَهْنِی بِمَا جَبَهْتَ بِهِ الْمُعَانِدِینَ لَکَ
بر پیشانی مزن مرا آن چه بر پیشانی زدی به او دشمنان خود را.
جبهه: به معنی پیشانی است کسی اگر مسلط شود بر دشمن خود روی به روی نماید یا بر پیشانی او می زند.
فَإِنِّی لَکَ مُسَلِّمٌ أَعْلَمُ أَنَّ الْحُجَّةَ لَکَ وَ أَنَّکَ أَوْلَی بِالْفَضْلِ وَ أَعْوَدُ بِالاحْسَانِ وَ أَهْلُ التَّقْوَی وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ
به درستی که من تو را منقاد و مطیع هستم می دانم این که غلبه مر تو را است، به درستی که تو سزاوارتری به فضل و نفع رساننده تری به نیکویی و اهل پرهیزگاری و اهل آمرزش.
اعود: یا از عاد است یا از نفع اهل التقوی و اهل المغفره.
یعنی تو سزاواری که ترسیده شود از عقوبات تو، و تو سزاوارتری تو این که بیامرزی، مر بندگانت را.
صدوق علیه الرحمه در توحید از حضرت صادق آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم نقل می نماید که آن بزرگوار فرمود که:
فرموده است خدای عز و جل که من سزاوارم از این که ترسیده شوم و بنده من از جهت من شریک قرار ندهد، من سزاوارم اگر بنده من از برای من شریک قرار نداد چیزی را این که او را داخل بهشت نمایم.
فرمود آن امام علیه الصلوة والسلام: به درستی که خدای عز و جل قسم یاد نمود به عزت و جلال خود این که عذاب ننماید اهل توحیدش را به آتش.
مروی است زمانی که نازل شد قوله تعالی: هو اهل التقوی و اهل المغفرة پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خدای بگردان مرا از اهل تقوی و اهل مغفرت، اول از اول و ثانی از ثانی از مجهول است اول از ثانی و ثانی از اول از معلوم است.(30)
وَ أَنَّکَ بِأَنْ تَعْفُوَ أَوْلَی مِنْکَ بِأَنْ تُعَاقِبَ وَ أَنَّکَ بِأَنْ تَسْتُرَ أَقْرَبُ مِنْکَ إِلَی أَنْ تَشْهَرَ
به درستی که تو اگر عفو نمایی سزاوارتری به این که عقاب کنی و به درستی که تو اگر بپوشانی نزدیک تر است از تو به این که آشکار نمایی بدان که خدای عز و جل اهل آن است که بر هر چیزی تحمل نماید این است علامت کبریا و بزرگی او.
فَأَحْیِنِی حَیَاةً طَیِّبَةً تَنْتَظِمُ بِمَآ أُرِیدُ وَ تَبْلُغُ مَآ أُحِبُّ مِنْ حَیْثُ لا آتِی مَا تَکْرَهُ وَ لا أَرْتَکِبُ مَا نَهَیْتَ عَنْهُ
پس زنده بدار تو مرا زندگی پاکیزه که پیوسته به آن چه می خواهم من و برسد آن چه دوست دارم من به حیثیتی که جای نیاورم بدی های تو را و مرتکب نشوم آن چه را که نهی فرمودی از او.
وَ أَمِتْنِی مِیتَةَ مَنْ یَسْعَی نُورُهُ بَیْنَ یَدَیْهِ وَ عَنْ یَمِینِهِ
و بمیران مرا میراندن کسی که بشتابد نور او پیش روی او و از جانب راست او.
مومن در روز قیامت روی او مثل ماه شب چهارده روشن است و مردم از نور روی او استضائه نمایند.
وَ ذَلِّلْنِی بَیْنَ یَدَیْکَ وَ أَعِزَّنِی عِنْدَ خَلْقِکَ وَضَعْنِی إِذَا خَلَوْتُ بِکَ وَ ارْفَعْنِی بَیْنَ عِبَادِکَ وَ أَغْنِنِی عَمَّنْ هُوَ غَنِیٌّ عَنِّی وَ زِدْنِی إِلَیْکَ فَاقَةً وَ فَقْراً
خوار کن مرا پیش خود و عزیز نما مرا نزد مخلوق خود، و پست و حقیر کن مرا چون خلوت نمایم با تو و بلند کن مرا مابین بندگانت، و بی نیاز کن مرا از آن که بی نیاز است از من و زیاد کن تو مرا به سوی خود به احتیاج و درویشی یعنی قدر و حاجتم به سوی تو زیادتر باشد از فقر و حاجتم به سوی غیر تو.
وَ أَعِذْنِی مِنْ شَمَاتَةِ الاعْدَآءِ
پناه ده مرا از خوشحال نمودن دشمنان.
روایت شده است که به ایوب عرض کردند که: چه بر تو اشد بود در زمان بلا؟
فرمودند: شماتت اعداء به درستی که اهل آتش صبر می نمایند از عذاب آتش شاید اعدای ایشان بر ایشان شماتت نمایند.
وَ مِنْ حُلُولِ الْبَلاءِ وَ مِنْ الذُّلِّ وَ الْعَنَآءِ
و از نزول بلاء و از خواری و تعب.
تَغَمَّدْنِی فِی مَا اطَّلَعْتَ عَلَیْهِ مِنِّی بِمَا یَتَغَمَّدُ بِهِ الْقَادِرُ عَلَی الْبَطْشِ لَوَ لا حِلْمُهُ وَ الآخِذُ عَلَی الْجَرِیرَةِ لَوَ لا أَنَاتُهُ
اللغة:
تغمد: پوشانیدن.
بطش: گرفتن از روی قوت.
جریره: جنایت نمودن.
اناة: مهلت دادن.
و الاخذ عطف بر قادر.
یعنی : بپوشان مرا در آن چه مطلع شدی تو بر آن از من به آن چه بپوشاند با وقار در بر گرفتن اگر نه حلم او بوده باشد و گیرندگی بر گناه اگر مهلت او نبود.
وَ إِذَآ أَرَدْتَ بِقَوْمٍ فِتْنَةً أَوْ سُوءاً فَنَجِّنِی مِنْهَا لِوَاذاً بِکَ وَ إِذْ لَمْ تُقِمْنِی مَقَامَ فَضِیحةٍ فِی دُنْیَاکَ فَلا تُقِمْنِی مِثْلَهُ فِی آخِرَتِکَ
اللغة:
فتنه: از برای او معانی بسیار است گناه و مرض و عقوبت و اختبار و سوزانیدن و جنون.
لواذا: از لوذ به معنی التجاء و پناه گرفتن.
مقام: به فتح میم و ضم میم مصدر به معنی اقامه یا اسم مکان.
یعنی : هرگاه اراده نمایی به قومی آشوبی یا بدی را پس نجات ده مرا از او جهت پناه گرفتن به تو چون به پا نداشتی مرا در مقام رسوایی در دنیای خود پس بر پا مدار مرا مانند آن در آخرت خود.
وَاشْفَعْ لِی أَوَآئِلَ مِنَنِکَ بِأَوَاخِرهَا وَ قَدِیمَ فَوَآئِدِکَ بِحَوَادِثِهَا وَ لا تَمْدُدْ لِی مَدّاً یَقْسُو مَعَهُ قَلْبِی وَ لا تَقْرَعْنِی قَارِعَةً یَذْهَبُ لَهَا بَهَآئِی وَ لا تَسُمْنِی خَسِیسَةً یَصْغُرُ لَهَا قَدْریَ وَ لا نَقِیصَةً یُجْهَلُ مِنْ أَجْلِهَا مَکَانِی وَ لا تَرُعْنِی رَوْعَةً أُبْلِسُ بِهَا وَ لا خِیفَةً أُوجِسُ دُونَهَا
یعنی : جفت ساز از جهت من اول های نعمت های خود را به آخرهای آن و منافع گذشته از به تازه های آن، مدد نکن از جهت من مددی که سخت شود با او قلب من، مبتلا نکن مرا به بلیه ای که برود برای او نیکویی من، علامت نگذار مرا پستی که کوچک نماید برای آن مرتبه من و نه عیبی که معلوم شود به جهت آن جای من، و مترسان مرا ترسانیدی که ناامید شوم به سبب آن و نه ترسی که در دل من ترس در آید نزد آن.
اللغة:
قارعه: کوبیدن و بلیه و عذاب.
خسیس: پست و دون.
روع: ترسیدن.
بلس: ناامید شدن و نادم شدن.
وحس: احساس نمودن.
مد: کشیدن و مدد اعانت نمودن.
اجْعَلْ هَیْبَتِی فِی وَعِیدِکَ وَ حَذَرِی مِنْ إِعْذَارِکَ وَ إِنْذَارِکَ وَ رَهْبَتِی عِنْدَ تِلاوَةِ آیَاتِکَ
بگردان هیبت و بزرگی مرا در ترسیدن و خوف مرا از عذر خواستن تو و ترسانیدن و خوف مرا نزد خواندن آیات تو.
اللغة:
اعذار و انذار: ترساندن و وعید، و عذر و نذر حجه و تخویف.
حذر: ترسیدن.
یعنی : توفیق ده مرا که از تخویف و وعید تو ترسان باشم.
الهیبه: الاجلال و المخافه.
وَاعْمُرْ لَیْلِی بِإِیقَاظِی فِیهِ لِعِبَادَتِکَ وَ تَفَرُّدِی بِالتَّهَجُّدِ لَکَ وَ تَجَرُّدِی بِسُکُونِی إِلَیْکَ
آباد کن شب مرا به بیدار کردن من در آن برای بندگی نمودن تو و تنها نمودن من به اطمینان به سوی تو.
وَ إِنْزَالِ حَوَآئِجِی بِکَ وَ مِنْ ازَلَتِی إِیَّاکَ فِی فَکَاکِ رَقَبَتِی مِنْ نَارِکَ وَ إِجَارَتِی مِمَّا فِیهِ أَهْلُهَا مِنْ عَذَابِکَ
و فرود آمدن حاجت های من به سوی تو و داد بی داد من و دعوی، و معرکه من تو را است در آزاد کردن من از آتش تو و پناه دادن من از آن چه در آن است اهل آن از عذاب تو.
قوله: و انزال و منازله عطف است بر سکون و غرض امام علیه الصلوة والسلام آن است که من خود را مجرد ساختم و برهنه نمودم از هر چیزی وراء ذات مقدس تو غیر از تو مرا کسی نیست و لذا با جنگ و دعوی دارم که مرا بیامرزی جنگ کارزار عبد با خالق نظیر لج و ناز نمودن طفل است با پدر و مادر و گرنه بنده را چه حد است که منازله با مولای خود نماید.
وَ لا تَذَرْنِی فِی طُغْیَانِی عَامِهاً
و وانگذاری مرا در طغیان خودم و از حد خود بیرون رفتن من سرگردان.
عمه: ای تحیر.
وَ لا فِی غَمْرَتِی سَاهِیاً حَتَّی حِینٍ
و نه در فرو رفتن من بی خبر تا روزگاری.
غرض از این دو فقره آن است که در معصیت و مخالفت که داخل شدم نه از روی آن بود که منکر خدایی تو بودم بلکه شیطان فریبم داد و خدعه نمود بر من در معصیت تو حال من مثل متحیر و نادان است در معصیت نمودن مرا به سرگردانی و بی خبری وانگذار که در معصیت تو بمانم یا معصیت نمایم بلکه توفیق بده مرا که اطاعت نمایم.
وَ لا تَجْعَلْنِی عِظَةً لِمَنِ اتَّعَظَ وَ لا نَکَالاً لِمَنِ اعْتَبَرَ وَ لا فِتْنَةً لِمَنْ نَظَرَ
نگردان مرا سبب نصیحت از برای کسی که قبول نصیحت می کند و نه من محل عقوبت باشم از جهت عبرت گیرنده و نه امتحان باشم از جهت کسی که نظر کند چون انسان خردمند و عاقل به ابناء جنس خود که مبتلاء به بلیه شد و ملتفت به او شود و در حال او تفکر نماید خواهد پند و عبرت گرفت و سبب امتحان او خواهد شد و غرض آن است که مرا سبب وعظ غیر قرار نده و مرا مبتلاء به بلیه نفرما.
وَ لا تَمْکُرْ بِی فِی مَنْ تَمْکُرُ بِهِ
مکر نکن به من در آن که مکر می کنی به آن.
مکر در خلق به معنی خدعه است و فریب و در خدای مجازات به عقوبت و بلیه است و مراد از این کلام آن است که عقاب مکن با آن چه جماعتی که عقاب می فرمایی.
وَ لا تَسْتَبْدِلْ بِی غَیْرِی
بدل نکن مرا به غیر من یعنی از صورتی به صورتی از جهت عذاب و عقوبت تغییر ندهی مرا.
شاید مراد حضرت حجة الله عجل الله سبحانه فرجه در دعای شب های ماه مبارک رمضان مشهور است به دعای شریف افتتاح نیز همین باشد و احتمال دارد که مراد آن باشد که سلطنت مرا به کسی ندهی.
وَ لا تُغَیِّرْ لِی اسْماً
تغییر نده به من اسم مرا یعنی از دیوان سعداء محو نمایی و در دیوان اشقیاء بنویسی.
وَ لا تُبَدِّلْ لِی جِسْماً
تبدیل نکنی از جهت من جسم مرا چنان چه آیه شریفه در وصف اهل آتش دارد که:
کلما نضجت جلودهم بدلنا هم جلودا غیرها.
وَ لا تَتَّخِذْنِی هُزُواً لِخَلْقِکَ وَ لا سُخْرِیّاً لَکَ
یعنی : مرا مورد استهزاء خلق خود قرار ندهی به عبارت اخری معامله کسی که مسخره او نمایی در دنیا و آخرت.
اما در دنیا استدراج نمودن چنان چه معنی او را در سابق بیان نموده ام و همچنین در این دعاء.
و اما در آخرت بنمایی عمل مرا در آخرت به احسن وجوه و اعمال در وقت حاجت چون که نزدیک شوم امر فرمایی به باد که او را متفرق سازد در هواء چنان چه قول او است:
و قدمنا الی ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا.
این به واسطه ریایی که در عمل داخل کنند.
وَ لا تَبَعاً إِلا لِمَرْضَاتِکَ وَ لا مُمْتَهَناً إِلا بِالِانْتِقَامِ لَکَ
یعنی : نه خدمت کننده مگر از جهت خوشنودی های تو و خدمت گرفته نشوم مگر به انتقام کشیدن از جهت تو.
مهن: در لغت به معنی ضعف و حقارت و ذلت است و در اینجا به معنی استعمال است.
وَ أَوْجِدْنِی بَرْدَ عَفْوِکَ و حَلاوَةَ رَحْمَتِکَ وَ رَوْحِکَ وَ رَیْحَانِکَ
ایجاد کن مرا به خنکی عفو تو و شیرینی رحمت تو و روح و ریحان تو.
بدان که روح نجات از آتش است و ریحان دخول در بهشت.
وَ جَنَّةِ نَعِیمِکَ
بهشت عنبر سرشت تو.
وَ أَذِقْنِی طَعْمَ الْفَرَاغِ لِمَا تُحِبُّ بِسَعَةٍ مِنْ سَعَتِکَ وَالِاجْتِهَادِ فِیمَا یُزْلِفُ لَدَیْکَ وَ عِنْدَکَ
بچشان مرا فرح فارغ بودن برای آن چه دوست داری به توانگری از توانگری تو و جد جهد نمودن در چیزهایی که نزدیک می گرداند نزد تو و پیش تو.
زلف: به معنی قرب.
غرض از این فقرات آن است که مرا توفیق بده که از زمره اولیاء و مقربین تو باشم.
وَ أَتْحِفْنِی بِتُحْفَةٍ مِنْ تُحُفَاتِکَ وَ اجْعَلْ تِجَارَتِی رَابِحَةً وَ کَرَّتِی غَیْرَ خَاسِرَةٍ وَ أَخِفْنِی مَقَامَکَ وَ شَوِّقْنِی لِقَآءَکَ وَ تُبْ عَلَیَّ تَوْبَةً نَصُوحاً لا تُبْقِ مَعَهَا ذُنُوباً صَغِیرَةً وَ لا کَبِیرَةً وَ لا تَذَرْ مَعَهَا عَلانِیَةً وَ لا سَرِیرَةً
تحفه بفرست مرا به تحفه ای از تحفات خود، بگردان تجارت مرا نفع کننده و باز گشت مرا بی زیان. و بترسان مرا از مقام خود و آرزومندگی مرا لقای خود را، و بپذیر بر من توبه مرا توبه ای خالص که باقی نگذاری به آن گناهان کوچک و بزرگ را، و نگذاری به آن آشکار و پنهانی مرا.
قوله علیه الصلوة والسلام: و کرتی غیر خاسره اشاره است به حبط چنان چه جمعی را اعتقاد آن است و گویند سیئات حسنات را میبرد و امام علیه الصلوة والسلام غرض او آن است که تحصیل ثواب نمودم از اطاعت رب الارباب زیانی از جهت او حاصل نشود.
وَ انْزَعِ الْغِلَّ مِنْ صَدْرِی لِلْمؤمنین وَ أَعْطِفْ بِقَلْبِی عَلَی الْخَاشِعِینَ وَ کُنْ لِی کَمَا تَکُونُ لِلصَّالِحِینَ وَ حَلِّنِی حِلْیَةَ الْمُتَّقِینَ وَاجْعَلْ لِی لِسَانَ صِدْقٍ فِی الْغَابِرِینَ
و بکن کینه را از قلب من مر مومنان را و مهربان کن دل مرا بر فروتنان، و باش برای من همچنان که هستی برای خوبان، و بیارای مرا به زیور پرهیزکاران و بگردان برای من زبان راستی در آیندگان.
وَ ذِکْراً نَامِیاً فِی الآخِرِینَ
و ذکر بلندی در آخرین.
وَ وَافِ بِی عَرْصَةَ الاوَّلِینَ وَ تَمِّمْ سُبُوغَ نِعْمَتِکَ عَلَیَّ وَ ظَاهِرْ کَرَامَاتِهَا لَدَیَّ
ببر مرا به عرصه اولین و تمام کن تمامی نعمت های خود را بر من، و آشکار نما بزرگی نعمت های خود را نزد من.
وَ امْلأ مِنْ فَوَآئِدِکَ یَدَیَّ وَ سُقْ کَرَآئِمَ مَوَاهِبِکَ إِلَیَّ
پر کن از فائده های تو دو دست مرا و بران بزرگی های بخشش هایت را به سوی من.
وَ جَاوِرْ بِیَ الاطْیَبِینَ مِنْ أَوْلِیَآئِکَ فِی الْجِنَانِ الَّتِی زَیَّنْتَهَا لاَِصْفِیَآئِکَ وَ جَلِّلْنِی شَرَآئِفَ نِحَلِکَ فِی الْمَقَامَاتِ الْمُعَدَّةِ لاَِحِبَّآئِکَ
همسایه گردان به من پاکیزه ترین از دوستان خود، بهشت هایی که آراسته ای آنها را از برای برگزیدگان و بپوشان مرا بزرگی های عطایای خود در جاهایی که آماده ساختی برای دوستان خود.
وَاجْعَلْ لِی عِنْدَکَ مَقِیلاً آوِی إِلَیْهِ مُطْمَئِنّاً
بگردان برای من نزد خود خوابگاهی که جای گیرم به آن آرام گرفته.
مقیل: خواب قیلوله.
وَ مَثَابَةً أَتَبَوُّءُهَا وَ أَقَرُّ عَیْناً
یعنی : محل ثوابی که بوده باشد برگشت من از این عالم به سوی او و روشن کنم چشم را.
در بعضی از نسخ متابه به تاء خوانده شده و در نسخه معتبر به ثاء مثلثه خوانده شده است.
وَ لا تُقَایِسْنِی بِعَظِیمَاتِ الْجَرَآئِرِ وَ لا تُهْلِکْنِی یَوْمَ تُبْلَی السَّرَآئِرُ
مرا به اندازه گناهان بزرگ عقاب مفرما و هلاک نکن مرا روزی که آزموده می شود پنهان ها یعنی روزی که اختبار شود بواطن امور و خفیات اسرار.
وَ أَزِلْ عَنِّی کُلَّ شَکٍّ وَ شُبْهَةٍ وَ اجْعَلْ لِی فِی الْحَقِّ طَرِیقاً مِنْ کُلِّ رَحْمَةٍ وَ أَجْزِلْ لِی قِسَمَ الْمَوَاهِبِ مِنْ نَوَالِکَ وَ وَفِّرْ عَلَیَّ حُظُوظَ الاحْسَانِ مِنْ إِفْضَالِکَ
زایل کن تو از من هر شک و شبهه را، و بگردان برای من در حق راهی را از هر رحمت، بسیار نما تو از جهت من قسمت بخشش ها از عطاهای تو، و زیاد گردان بر من بهره های احسان از فضل های خود.
وَاجْعَلْ قَلْبِی وَاثِقاً بِمَا عِنْدَکَ
بگردان مرا اعتماد دارنده به آن چه نزد تو است.
وَ هَمِّی مُسْتَفْرَغاً لِمَا هُوَ لَکَ
حزن و اندیشه مرا کارکننده و جهدکننده باشد برای آن چه مر تو را است.
بعضی مستفرعا اسم مفعول قرائت نموده اند یعنی کار فرموده و اعتقاد حقیر آن است که اسم فاعل باشد ماخوذ از استفراغ.
وَاسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْتَعْمِلُ بِهِ خَالِصَتَکَ
کار فرمای مرا به آن چه کار می فرمایی خوبان خود را.
وَ أَشْرِبْ قَلْبِی عِنْدَ ذُهُولِ الْعُقولِ طَاعَتَکَ
بیاشامان دل مرا نزد بی خبری و عقلها بندگی خود را.
وَاجْمَعْ لِیَ الْغِنَی وَالْعَفَافَ وَالدَّعَةَ وَالْمُعَافَاةَ وَالصِّحَّةَ وَالسَّعَةَ وَالطُّمَأْنِینَةَ وَالْعَافِیَةَ
جمع نما بر من توانگری و پاک دامنی و راحت و بی نیازی از مردمان و صحت و فراخی و آرام و عافیت الدعد و السعة و الرحمة.
وَ لا تُحْبِطْ حَسَنَاتِی بِمَا یَشُوبُهَا مِنْ مَعْصِیَتِکَ وَ لا خَلَوَاتِی بِمَا یَعْرِضُ لِی مِنْ نَزَغَاتِ فِتْنَتِکَ
باطل مساز نیکویی های مرا به آن چه که مخلوط شده است به او از معصیت تو و نه خلوت های مرا به آن چه عارض شود مرا از مفاسد آزمایش تو.
وَ صُنْ وَجْهِی عَنِ الطَّلَبِ إِلَی أَحَدٍ مِنَ الْعَالَمِینَ وَ ذُبَّنِی عَنِ الْتِمَاسِ مَا عِنْدَ الْفَاسِقِینَ وَ لا تَجْعَلْنِی لِلظَّالِمِینَ ظَهِیراً وَ لا لَهُمْ عَلَی مَحْوِ کِتَابِکَ یَداً وَ نَصِیراً وَ حُطْنِی مِنْ حَیْثُ لا أَعْلَمُ حِیَاطَةً تَقِینِی بِهَا
نگه دار آبروی مرا از طلب کردن از مردمان و منع کن مرا از طلب از آن چه نزد فاسقان است، نگردان مرا برای ستمکاران هم پشت و معین و نه مر ستمکاران بر محو نمودن کتاب تو دستی و یاری دهنده حفظ مرا از آن جایی که نمی دانم نگه بانی که حفظ نماید مرا به نگه داری آن.
وَ افْتَحْ لِی أَبْوَابَ تَوْبَتِکَ وَ رَحْمَتِکَ وَ رَأْفَتِکَ وَ رِزْقِکَ الْوَاسِعِ إِنِّی إِلَیْکَ مِنَ الرَّاغِبِینَ وَ أَتْمِمْ لِی إِنْعَامَکَ إِنَّکَ خَیْرُ الْمُنْعِمِینَ
بگشای بر من درهای توبه خود را و روزی فراخ خود را، به درستی که به سوی تو من از رغبت کنندگانم، و تمام کن برای من انعام خود را به درستی که تو بهترین نعمت دهندگانی.
وَاجْعَلْ بَاقِیَ عُمْرِی فِی الْحَجِّ وَ الْعُمْرَةِ ابْتِغَآءَ وَجْهِکَ یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ السَّلامُ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ أَبَدَ الآبِدِینَ
و بگردان باقی عمر مرا در حج و عمره برای طلب ذات تو ای پروردگار عالمیان، و رحمت بفرست خدایا بر محمد و آل او که پاکان و پاکیزگانند و درود بر او و بر ایشان همیشه همیشگی ها.
حج از واجبات اکیده خدای عز و جل است حتی تعبیر نموده است خدای عز و جل تارک آن را به کافر و در او فوائد عظیمه قرار داده شده است که تکمیل دین مستقیم به او خواهد شد و او رفتن به جانب خدای عز و جل است.
والسلام علی من اتبع الهدی.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ یَوْمَ الاضْحَی وَیَوْمَ الْجُمُعَةِ

و بود از دعای آن بزرگوار در روز قربان و روز جمعه.
خداوند جلت عظمته در بعضی از روزها شرافتی قرار داد که در آن روز رحمت او زیاده نازل شود از سایر روزها از آن جمله این روز مبارک است.
اللَّهُمَّ هَذَا یَوْمٌ مُبَارَکٌ مَیْمُونٌ وَالْمُسْلِمُونَ فِیهِ مُجْتَمِعُونَ فِی أَقْطَارِ أَرْضِکَ یَشْهَدُ السَّآئِلُ مِنْهُمْ وَالطَّالِبُ وَالرَّاغِبُ وَالرَّاهِبُ
خداوندا این روزی است مبارک با برکت و مسلمانان در آن روز جمعند در اطراف زمین تو، حاضر می شود خواهنده از ایشان و طلب کننده و رغبت کننده و ترسنده.
وَ أَنْتَ النَّاظِرُ فِی حَوَآئِجِهِمْ فَأَسْأَلُکَ بِجُودِکَ وَ کَرَمِکَ وَ هَوَ أنْ مَا سَأَلْتُکَ عَلَیْکَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ
تویی نظر کننده در حاجت های ایشان پس سئوال می کنم تو را به بخشش تو و کرم تو آسانی آن چه سئوال کردم از تو بر این که رحمت بفرستی بر محمد و آل او.
وَ أَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا بِأَنَّ لَکَ الْمُلْکَ وَ لَکَ الْحَمْدَ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْحَلِیمُ الْکَرِیمُ الْحَنَّانُ الْمَنَّانُ ذُوالْجَلالِ وَالاکْرَامِ بَدِیعُ السّمَاوَاتِ وَالارْضِ
سئوال می کنم خداوندا پروردگار ما به درستی که تو را است پادشاهی و مر تو را است ثناء، نیست پروردگار جز تو که حلیم و مهربان و نعمت دهنده ای با جلال و بزرگی، پدید آورنده آسمان ها و زمین ها.
و باء در بأن لک الملک سببیه است.
مَهْمَا قَسَمْتَ بَیْنَ عِبَادِکَ المؤمنین مِنْ خَیْرٍ أَوْ عَافِیَةٍ أَوْ بَرَکَةٍ أَوْ هُدًی أَوْ عَمَلٍ بِطَاعَتِکَ أَوْ خَیْرٍ تَمُنُّ بِهِ عَلَیْهِمْ تَهْدِیهِمْ بِهِ إِلَیْکَ أَوْ تَرْفَعُ لَهُمْ عِنْدَکَ دَرَجَةً أَوْ تُعْطِیهِمْ بِهِ خَیْراً مِنْ خَیْرِ الدُّنْیَا وَ الاخِرَةِ
قوله مهما قسمت اول اسئلک هست.
یعنی : هر آن چه قسمت نمودی ما بین بندگان مومن خود از نیکویی یا عافیتی یا برکتی یا هدایتی یا عمل نمودن به طاعت تو یا نیکویی که انعام نمودی به آن به ایشان که راه نمایی ایشان را به آن به سوی تو، یا بلند نمایی از برای ایشان نزد خود مرتبه ای یا عطاء کنی ایشان را به آن نیکویی از نیکویی دنیا و آخرت.
أَنْ تُوَفِّرَ حَظِّی وَ نَصِیبِی مِنْهُ وَ أَسْأَلُکَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا بِأَنَّ لَکَ الْمُلْکَ وَ لَکَ الْحَمْدَ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَ رَسُولِکَ وَ حَبِیبِکَ وَ صَفْوَتِکَ وَ خِیَرَتِکَ مِنْ خَلْقِکَ وَ عَلَی آلِ مُحَمَّدٍ الابْرَارِ الطَّاهِرِینَ الاخْیَارِ صَلاةً لا یَقْوَی عَلَی إِحْصَآئِهَآ إِلا أَنْتَ
سئوال می کنم تو را ای خدای من به این که مر تو را هست پادشاهی و ثناء نیست(31) خدایی جز تو این که رحمت فرستی بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آل او بنده تو و پیغمبر تو و دوست تو و برگزیده تو و اختیار نموده تو از مخلوقات تو، و بر آل محمد که نیکوکاران و پاکان و خوبان اند رحمتی که توانایی ندارد بر شمردن آن مگر تو.
وَ أنْ تُشْرِکَنَا فِی صَالِحِ مَنْ دَعَاکَ فِی هَذَا الْیَوْمِ مِنْ عِبَادِکَ المؤمنین یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ وَ أنْ تَغْفِرَ لَنَا وَ لَهُمْ إِنَّک عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ
و این که شریک سازی ما را در شایسته هر که خوانده هست تو را در امروز از بندگان مومنان تو ای پروردگار عالمیان، و این که بیامرزی برای ما و برای ایشان به درستی که تو بر هر چیز توانایی.
بدان که دعاء مستجاب آن دعایی است که مومن برادران دینی خود را نیز در آن شریک نماید و از جهت ایشان بخواهد آن چه را که از جهت خود می خواهد با این که حاجات ایشان وراء حاجت خود طلب نماید و لذا وارد است از ائمه علیهم السلام که:
هر که خواهد دعاء در حق خود نماید اول هفت نفر و یا چهل نفر از برادران دینی خود را دعاء نماید بعد از آن دعاء در حق خود نماید از جهت این است که ائمه علیهم السلام در غالب ادعیه خود شریک می نمایند مردم را.
اللَّهُمَّ إِلَیْکَ تَعَمَّدْتُ بِحَاجَتِی وَ بِکَ أَنْزَلْتُ الْیَوْمَ فَقْرِی وَ فَاقَتِی وَ مَسْکَنَتِی وَ إِنِّی بِمَغْفِرَتِکَ وَ رَحْمَتِکَ أَوْثَقُ مِنِّی بِعَمَلِی وَ لَمَغْفِرَتُکَ وَ رَحْمَتُکَ أَوْسَعُ مِنْ ذُنُوبِی فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ
بار خدایا به سوی تو قصد کردم به حاجت خود و به تو فرود آورده ام در این روز پریشانی و احتیاج و بیچارگی خود را، به درستی که من به آمرزش تو و رحمت تو اعتماد دارنده ترم از کردار خود.
هر آینه آمرزش و رحمت تو فراخ تر است از گناهان من پس رحمت بفرست بر محمد و آل او.
بدان که مابین فقر و مسکنت مغایرت اعتباری است و مفهوم آنها در نزد عرف متغایر است و مابین مسکین و فقیر فرق معلوم است زیرا که مسکین اسوء حالا است از فقیر و فاقه ظاهرا اسوء از هر دو باشد.
وَ تَوَلَّ قَضَآءَ کُلِّ حَاجَةٍ هِیَ لِی بِقُدْرَتِکَ عَلَیْهَا وَ تَیْسِیرِ ذَلِکَ عَلَیْکَ وَ بِفَقْرِی إِلَیْکَ وَ غِنَاکَ عَنِّی فَإِنِّی لَمْ أُصِبْ خَیْراً قطُّ إِلا مِنْکَ وَ لَمْ یَصْرِفْ عَنِّی سُوءاً قَطُّ أَحَدٌ غَیْرُکَ وَ لا أَرْجُو لاَِمْرِ آخِرَتِی وَ دُنْیَایَ سِوَاکَ
مباشر شو تو جای آوردن حاجتم را که او مرا است به توانایی تو بر آن و آسان بودن آن بر تو و به احتیاج من به سوی تو و بی نیاز بودن تو از من به درستی که من نرسیدم به خوبی هرگز مگر از تو، و نمی گرداند بدی از من هرگز کسی غیر از تو، امید ندارم برای آخرت خود و دنیای خود غیر از تو را.
بدان که انسان بعد از این که علم دارد که او مخلوق است و او را خالقی است قادر عالم محیط به غیر او کسی را هست نیست هر که هست محتاج است و او را قدرت نیست به چیزی که بعد چنین شد چگونه شود که التجاء به غیر نماید و غیر را معین کار و شغل خود قرار دهد. اشکال به غیر شرک است و شرک او را شعبی است یکی از شعب او اعتماد به غیر نمودن است.
غرض حقیر آن است که کسی که خواهد تضرع به خدای خود نماید طریق تضرع و سئوال نحوی است که حضرت سجاد علیه الصلوة والسلام تضرع می نماید.
اللَّهُمَّ مَنْ تَهَیَّأَ وَ تَعَبَّأَ وَأَعَدَّ وَ اسْتَعَدَّ لِوِفَادَةٍ إِلَی مَخْلوقٍ رَجَآءَ رِفْدِهِ وَ نَوَافِلِهِ وَ طَلَبَ نَیْلِهِ وَ جَآئِزَتِهِ
اللغة:
وفاده به کسر واو رفتن به جایی.
تهیأ و تعباء: مهیا شدن.
وفد: به کسر راء به معنی صله.
یعنی : بار خدایا هر که آماده است و مهیا شده است و تهیه کرده است و خود را مهیا نموده است از برای رفتن به سوی مخلوقی به امید جایزه او و عطای او و طلب بخشش او و صله او.
فَإِلَیْکَ یَا مَوْلایَ کَانَتِ الْیَوْمَ تَهْیِئَتِی وَ تَعْبِئَتِی وَ إِعْدَادِی وَ اسْتِعْدَادِی رَجَآءَ عَفْوِکَ وَ رِفْدِکَ وَ طَلَبَ نَیْلِکَ وَ جَآئِزَتِکَ
پس به سوی تو ای مولای من بوده است امروز تهیه من، و مهیا شدن من و آماده شدن من و آماده ساختن من به امید عفو تو و صله تو و طلب بخشش تو و عطای تو.
اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لا تُخَیِّبِ الْیَوْمَ ذَلِکَ مِنْ رَجَآئِی یَا مَنْ لا یُحْفِیهِ سَآئِلٌ وَ لا یَنْقُصُهُ نَآئِلٌ
بار خدایا پس صلوات فرست و رحمت کن بر محمد و آل او و ناامید مگردان امروز تو آن را از امید من، ای آن که منع نکند او را سئوال کننده ای و کم نکند او را عطاکننده ای.
حاصل مطلب آن است که منع نکند او را اعطاء کردن به سائلی از عطا نمودن سائل دیگر یا این که نهایت نمی رسد او را آن چیزی که نزد او است.
به درستی که آن چه سئوال نموده است بالنسبه به سوی او و آن چیزی که سئوال ننموده است نسبت به متناهیت به سوی غیرمتناهی.
پس حفی یا به معنی منع است یا معنی استقصاء و نهایت لکن بعضی گفته اند: حفی به معنی منع در کتب لغت است.
فَإِنِّی لَمْ آتِکَ ثِقَةً مِنِّی بِعَمَلٍ صَالِحٍ قَدَّمْتُهُ وَ لا شَفَاعَةِ مَخْلُوقٍ رَجَوْتُهُ إِلا شَفَاعَةَ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمْ سَلامُکَ
به درستی که من نیامدم تو را به جهت اعتماد به کردار خوبی که پیش فرستاه باشم او را و نه شفاعت آفریده شده ای را که امید داشته باشم او را مگر شفاعت محمد و اهل بیت او علیهم السلام و بر او و بر ایشان باد درود تو.
أَتَیْتُکَ مُقِرّاً بِالْجُرْمِ وَ الاسَآءَةِ إِلَی نَفْسِی أَتَیْتُکَ أَرْجُو عَظِیمَ عَفْوِکَ الَّذِی عَفَوْتَ بِهِ عَنِ الْخَاطِئِینَ ثُمَّ لَمْ یَمْنَعْکَ طُولُ عُکُوفِهِمْ عَلَی عَظِیمِ الْجُرْمِ أَنْ عُدْتَ عَلَیْهِمْ بِالرَّحْمَةِ وَالْمَغْفِرَةِ
آمدم تو را اقرار کننده به گناه و بدکرداری به نفس خود، آمدم تو را امیدوارم عفو بزرگ تو را که عفو نمودی به آن از گناهکاران پس باز نداشت تو را درازی ایستادن ایشان بر گناه بزرگ از این که مهربان شوی بر ایشان به رحمت و آمرزش تو.
فَیَا مَنْ رَحْمَتُهُ وَاسِعَةٌ وَ عَفْوُهُ عَظِیمٌ یَا عَظِیمُ یَا عَظِیمُ یَا کَرِیمُ یَا کَرِیمُ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عُدْ عَلَیَّ بِرَحْمَتِکَ وَ تَعَطَّفْ عَلَیَّ بِفَضْلِکَ وَ تَوَسَّعْ عَلَیَّ بِمَغْفِرَتِکَ
پس ای آن که رحمت او فراخ و عفو او بزرگ است ای بزرگ، ای گرامی، ای بزرگوار، رحمت بفرست بر محمد و آل او و مهربان شود بر من به رحمت تو و شفقت نما بر من به فضل خود و گشایش ده بر من به آمرزش خود.
اللَّهُمَّ إِنَّ هَذَا الْمَقَامَ لِخُلَفَآئِکَ وَ أَصْفِیَآئِکَ وَ مَوَاضِعَ أُمَنَآئِکَ فِی الدَّرَجَةِ الرَّفِیعَةِ الَّتِی اخْتَصَصْتَهُمْ بِهَا قَدِ ابْتَزُّوهَا
بار خدایا به درستی که این مقام، مقام برای جانشینان تو هست، و بر گزیدگان تو است و جاهای امینان تو است در پایه بلندی چنان بلندی که مخصوص ساختی ایشان را به آن به تحقیق ربوده اند آن را.
از این فقره چنان معلوم می شود که نماز جمعه و عید منصب ایشان است و بدون اذن ایشان نشاید و باطل خواهد شد بدون اذن ایشان، و جماعتی از فقهاء اهل بیت علیهم السلام حرام می دانند این نماز را در زمان غیبت.
وَ أَنْتَ الْمُقَدِّرُ لِذَلِکَ لا یُغَالَبُ أَمْرُکَ وَ لا یُجَاوَزُ الْمَحْتومُ مِنْ تَدْبِیرِکَ کَیْفَ شِئْتَ وَأَنَّی شِئْتَ وَ لِمَآ أَنْتَ أَعْلَمُ بِهِ غَیْرُ مُتَّهَمٍ عَلَی خَلْقِکَ وَ لا لاِِرَادَتِکَ
تویی تقدیرکننده مر او را، مغلوب نمی شود امر تو در نمی گذرد آن چه واجب شده است از تدبیر تو هر گونه که خواسته ای و هر جا که خواسته ای برای آن چه داناتری بر او، و گمان بد برده نشود بر تو بر آفریده گان تو و نه بر اراده تو.
غرض آن است که صلاح در مصلحت تو چنان شده است که این منصب از ایشان گرفته شده و تو مصلحت بنده خود بهتر می دانی از ایشان شاید این منصب گرفته نمی شود مردم دعوی خدایی ایشان می کردند، یا ایشان فایز نمی شدند به آن درجاتی که از جهت ایشان قرار داده شده هست.
حَتَّی عَادَ صَفْوَتُکَ وَ خُلَفَآؤُکَ مَغْلُوبِینَ مَقْهُورِینَ مُبْتَزِّینَ یَرَوْنَ حُکْمَکَ مُبَدَّلاً وَ کِتَابَکَ مَنْبُوذاً وَ فَرَآئِضَکَ مُحَرَّفَةً عَنْ جِهَاتِ أَشْرَاعِکَ وَ سُنَنَ نَبِیِّکَ مَتْرُوکَةً
تا این که گرویده اند خوبان و جانشینان تو غلبه گردیده شده، قهر کرده شده، ربوده شده، می بینند حکم تو را تبدیل کرده شده و کتاب تو را انداخته شده، و واجبات تو تغییر داده شده از راه هایی که شریعت های پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تو افتاده شده.
بدان که چند روزی در اواخر بعثت پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم امر اسلام محکم و شریعت نبویه واضح و هویدا شد وقتی که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از دار دنیا رحلت نمود، شرک و کفر و علم ضلالت روز به روز در ترقی و شریعت مصطفویه در تنزل بود، امر به جایی رسید دو امر بزرگ که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم در مرض موت وصیت به حفظ ایشان نموده بود کردند با ایشان آن چه کردند، کدام امر از آن بالاتر است، که پسر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را بکشند و سر شریف او را در مجلس قمار و شراب حاضر نمودند و سفل شراب در پهلوی سر شریفش ریختند و جمعی از ایشان را در مجلس شرف حاضر نمودند با سر و پای برهنه و به آن امر قناعت ننمودند امر نمودند تغنی از برای ایشان نمایند و امر ابتلاء ایشان را اگر کسی بخواهد تشریح نماید نه قلم را یارای تقریر و نه کاغذها را وفاء دفاتر هم هر قدر از ابتلاء ایشان هم تصویر شود زیاده بر آن است.
اللَّهُمَّ الْعَنْ أَعْدَآءَهُمْ مِنَ الاوَّلِینَ وَالاخِرِینَ وَ مِنْ رَضِیَ بِفِعَالِهِمْ وَ أَشْیَاعَهُمْ وَ أَتْبَاعَهُمْ
بار خدایا دور نما از رحمت خود دشمنان ایشان را از اولین و آخرین و کسی که خشنود شده است به کردار ایشان و تابعان ایشان و مریدان ایشان.
از حضرت امام حسن عسکری علیه الصلوة والسلام مروی است که فرمودند که:
عرض شد خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلوة و السلام که: کیست بهترین مردمان بعد از ائمه هدی و مصابیح الدجی؟
فرمودند: علماء، اگر خوب باشند.
عرض شد: پس کیست بدترین مردمان بعد از ابلیس و فرعون و کسانی که اسم برده شوند به اسم شما و ملقبند به القاب شما و جای شما را گرفتند، پادشاه شدند در مملکت شما؟
فرمودند: علماء اگر فاسد شوند و ایشان اگر آشکار نمایند باطل ها را و پنهان نمایند حق ها را، و در حق ایشان خدای عز و جل فرمود: اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون.
و در حق دو نفر روایتی است طویل در شرح صنمی قریش ذکر نموده ام آخر آن روایت آن است که هر که ایشان را شب لعن کند تا صبح گناهی بر او ننویسند و هرکه در صبح ایشان را لعن نماید تا غروب آفتاب گناهی بر او نوشته نشود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ إِنَّکَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ کَصَلَوَاتِکَ وَ بَرَکَاتِکَ وَ تَحِیَّاتِکَ عَلَی أَصْفِیَآئِکَ إِبْرَاهِیمَ وَ آلِ إِبْرَاهِیمَ وَ عَجِّلِ الْفَرجَ وَالرَّوْحَ وَ النُّصْرَةَ وَ التَّمْکِینَ وَ التَّأْیِیدَ لَهُمْ
بار خدایا رحمت فرست بر محمد و آل محمد، به درستی که بسیار ستوده و بزرگواری تو مثل رحمت های تو و برکات تو و درودهای تو بر برگزیدگان تو، ابراهیم و آل ابراهیم علیهم السلام، زود ده فرج و رحمت و راحت و یاری نمودن و دست دادن و تقویت کردن بر ایشان.
اشکالی است معروف و آن آن است که مشبه به باید اقوی باشد از مشبه با این که پیغمبر ما صلی الله علیه و آله و سلم اشرف از تمام ممکنات است پس صلوات او سزاوار است که اقوی باشد از صلوات بر غیر.
در خلاص از این اشکال وجوهی گفته اند:
اول: اشدیت مشبه به گاهی با غلبه شود زیرا که گاهی تشبیه شود بدون اقوائیت بلکه به مجرد غلبه مثل:
کتب لکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم با این که صوم ما اشرف از صوم سایر ملل است.
دوم: آن است که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از اولاد ابراهیم علیه السلام است پس خود پیغمبر هم داخل است در مشبه به شک صلوات شامله بر ابراهیم و آل او علیهم السلام از بابت شمول افضلیت آن صلوات است از صلوات مختصه به خود حضرت و جمعی از فضلاء بر این وجه اعتماد نموده اند و به این وجه دفع شبهه نمودند در قول خدای تعالی: و فدیناه بذبح عظیم که مراد به ذبح عظیم حضرت حسین علیهم السلام است.
سوم: صلوات بر ابراهیم علیه السلام اقوی است به جهت اقدمیت و این کفایت می کند در تشبیه.
چهارم: آن که لازم نیست این که مشبه به اقوی باشد از جمیع جهات که کفایت می کند وضوح و ظهور فی الجمله مثل قوله تعالی: مثل نوره کمشکوة.
پنجم: کاف به معنی سببیه است.
اللَّهُمَّ وَاجْعَلْنِی مِنْ أَهْلِ التَّوْحِیدِ وَ الِایْمَانِ بِکَ وَ التَّصْدِیقِ بِرَسُولِکَ وَ الائِمَّةِ الَّذِینَ حَتَمْتَ طَاعَتَهُمْ مِمَّنْ یَجْرِی ذَلِکَ بِهِ وَ عَلَی یَدَیْهِ آمِینَ رَبَّ الْعَالَمِینَ
بگردان مرا از اهل توحید و ایمان به تو و تصدیق نمودن به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم تو و پیشوایانی که واجب کرده ای طاعت ایشان را از آن که جاری می شود به او و بر دست او، اجابت نما دعای مرا ای پروردگار عالمیان.
قوله علیه السلام من یجری جار و مجرور هست و متعلق است به قول او حتمت.
حاصل کلام این است که واجب کرده ای طاعت ایشان را از این که جاری شود اقامه جمعه و عید به اذن او و به خود او و این فقره نیز دلالت دارد بر این که گفته انعقاد نماز جمعه و عید با ایشان است و بدون اذن ایشان حرام و باطل است.
اللَّهُمَّ لَیْسَ یَرُدُّ غَضَبَکَ إِلا حِلْمُکَ وَ لا یَرُدُّ سَخَطَکَ إِلا عَفْوُک وَ لا یُجِیرُ مِنْ عِقَابِکَ إِلا رَحْمَتُکَ وَ لا یُنجِینِی مِنْکَ إِلا التَّضَرُّعُ إِلَیْکَ وَ بَیْنَ یَدَیْکَ
خداوندا باز نمی گرداند خشم تو را مگر حلم تو و صبر تو، باز نمی گرداند عقاب تو را مگر عفو تو، پناه نمی دهد از عقاب تو مگر رحمت تو، و نمی رهاند مرا از تو مگر زاری کردن به سوی تو و نزد تو.
قوله: الیک و بین یدیک بنده که زاری کن به دو نحو می شود: یک دفعه زاری نماید نزد اولیای او که از جهت او شفاعت نمایند و برای او دعا کنند. و یک دفعه زاری کند نزد خدای خود و اول را تعبیر به الیک نمود و دویم را تعبیر به بین یدیک.
فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ هَبْ لَنَا یَآ إِلَهِی مِنْ لَدُنْکَ فَرَجاً بِالْقُدْرَةِ الَّتِی بِهَا تُحْیِی أَمْوَاتَ الْعِبَادِ وَ بِهَا تَنْشُرُ مَیْتَ الْبِلادِ وَ لا تُهْلِکْنِی یَآ إِلَهِی غَمّاً حَتَّی تَسْتَجِیبَ لِی وَ تُعَرِّفَنِی الاجَابَةَ فِی دُعَآئِی وَ أَذِقْنِی طَعْمَ الْعَافِیَةِ إِلَی مُنْتَهَی أَجَلِی وَ لا تُشْمِتْ بِی عَدُوِّی وَ لا تُمَکِّنْهُ مِنْ عُنُقِی وَ لا تُسَلِّطْهُ عَلَیَّ
پس رحمت فرست بر محمد و آل او و ببخش ما را ای پروردگار من از نزد خود گشادگی به توانایی که بر آن زنده بکنی مرده های بندگان را، و به او بر می انگیزانی مرده های شهرها را و هلاک مگردان مرا ای خدای من از اندوه، و حزن تا این که اجابت کنی، و بشناسانی مرا اجابت کردن در دعایم را و بچشان مرا لذت عافیت تا وقت مردن و شاد مساز بر من دشمن را، و او را دست مده به گردن من و مسلط نکن او را بر من.
از این که سلطنت از ایشان ربوده شده است و ایشان را منع نمودند از منصب ایشان پس مردمان مثل مردگان هستند از جهت عدم انتفاع ایشان به موالی خودشان، و بلاد معموره مخروبه است زیرا که خرابی بلاد از نبودن آب و علف و اطعمه و تصرف ننمودن امام در بلاد مثل خرابی است و لذا امام علیه الصلوة والسلام عرض می نماید به خدا که گشادگی و فرجی عنایت نماید به آن توانایی که مرده زنده شود و شهرهای خراب را آباد گرداند.
إِلَهِی إِنْ رَفَعْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَضَعُنِی ؟ وَ أنْ وَضَعْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْفَعُنِی ؟ وَ أنْ أَکْرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یُهِینُنِی ؟ وَ أنْ أَهَنْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یُکْرِمُنِی ؟ وَ أنْ عَذَّبْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْحَمُنِی ؟
ای خدای من اگر بلند کنی مرا پس کیست آن کسی که پست نماید مرا؟ و اگر پست کنی مرا پس کیست آن کسی که بلند سازد مرا؟ و اگر گرامی داری تو مرا پس کیست آن کسی که خوار کند مرا و اگر خوار کنی تو مرا پس کیست آن کسی که گرامی دارد مرا، و اگر عذاب نمایی تو مرا پس کیست آن که رحم کند مرا؟
وَ أنْ أَهْلَکْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَعْرِضُ لَکَ فِی عَبْدِکَ أَوْ یَسْأَلُکَ عَنْ أَمْرِهِ؟ وَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّهُ لَیْسَ فِی حُکْمِکَ ظُلْمٌ وَ لا فِی نَقِمَتِکَ عَجَلَةٌ وَ إِنَّمَا یَعْجَلُ مَنْ یَخَافُ الْفَوْتَ وَإِنَّمَا یَحْتَاجُ إِلَی الظُّلْمِ الضَّعِیفُ وَ قَدْ تَعَالَیْتَ یَآ إِلَهِی عَنْ ذَلِکَ عُلُوّاً کَبِیرَا
اگر هلاک کنی مرا پس کیست که تعرض نماید تو را و منع نماید تو را درباره بنده خود، یا سئوال نماید تو را از امر به تحقیق که دانسته ام من که نیست در حکم تو ستمی و جوری، و نه در عقوبت تو شتابی و سرعتی.
به درستی که شتاب و تعجیل نماید کسی که بترسد فوت را در تأخیر انداختن، و حاجت به ظلم نمودن ناتوان دارد به تحقیق که برتری ای خدای من از این برتری، بزرگی یعنی بزرگ و جلیل هستی از این که این نحو امور به تو نسبت داده شود چگونه چنین نباشد و حال این که او مکون و خالق اشیاء است و ایشان را از عالم عدم به وجود آورده و اگر نازی نماید ارواح در ابدان باقی نمانند و کائنات و موجودات عدم صرف خواهند بود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ لا تَجْعَلْنِی لِلْبَلاءِ غَرَضاً وَ لا لِنَقْمَتِکَ نَصَباً وَ مَهِّلْنِی وَ نَفِّسْنِی وَ أَقِلْنِی عَثْرَتِی وَ لا تَبْتَلِیَنِّی بِبَلاءٍ عَلَی أَثَرِ بَلاءٍ فَقَدْ تَرَی ضَعْفِی وَ قِلَّةَ حِیلَتِی وَ تَضَرُّعِی إِلَیْکَ
اللغة:
غرض: نشانه.
نصب: به تحریک بر پا شده معنی او نزدیک به غرض است.
اثر: عقب و تاخر.
نفس: فرح و راحت وسعت.
ای خدای من درود فرست بر محمد و آل او و مگردان مرا از جهت بلا نشانه، و نه مر عقوبت خود را بر پا شده، مهلت ده مرا و ببر اندوه و حزن مرا در گذر مرا از لغزش من، مبتلا نکن به بلایی عقب بلایی دیگر، پس به تحقیق می بینی سستی مرا و کمی چاره مرا و زاری کردن مرا به سوی خود.
أَعُوذُ بِکَ اللَّهُمَّ الْیَوْمَ مِنْ غَضَبِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَ أَعِذْنِی
پناه می رم به تو خداوندا از غضب تو امروز پس رحمت فرست بر محمد و آل او و پناه ده مرا.
وَ أَسْتَجِیرُ بِکَ الْیَوْمَ مِنْ سَخَطِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَأَجِرْنِی
پناه می جویم به تو امروز از خشم تو پس رحمت فرست بر محمد و آل او و پناه ده مرا.
وَ أَسْأَلُکَ أَمْناً مِنْ عَذَابِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَ آمِنِّی
سئوال می نمایم تو را ایمنی از عذاب تو پس رحمت فرست بر محمد و آل او و ایمن گردان مرا.
وَ أَسْتَهْدِیکَ فَصَلّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَاهْدِنِی
طلب راه نمایی می کنم تو را پس رحمت فرست بر محمد و آل او و راه بنما مرا.
وَ أَسْتَنْصِرُکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَانْصُرْنِی
طلب یاری می نمایم تو را پس رحمت فرست بر محمد و آل او و یاری کن مرا.
وَ أَسْتَرْحِمُکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَارْحَمْنِی
طلب رحمت می کنم تو را پس رحمت فرست بر محمد و آل او و رحم کن مرا.
وَ أَسْتَکْفِیکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَاکْفِنِی
طلب کارگذاری می کنم تو را پس رحمت فرست بر محمد و آل او و کار گذار شو از بهر من.
وَ أَسْتَرْزِقُکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَارْزُقْنِی
طلب روزی می کنم تو را پس رحمت فرست بر محمد و آل او و روزی ده مرا.
وَ أَسْتَعِینُکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَ أَعِنِّی
طلب مدد می کنم تو را پس رحمت فرست بر محمد و آل او و مدد ده تو مرا.
وَ أَستَغْفِرُکَ لِمَا سَلَفَ مِنْ ذُنُوبِی فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَاغْفِرْ لِی
طلب آمرزش می نمایم تو را از آن چه گذشته است از گناهانم پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و بیامرز تو مرا.
وَ أَسْتَعْصِمُکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَاعْصِمْنِی
طلب نگاه داشتن می کنم تو را پس رحمت فرست بر محمد و آل او و نگاه دار تو مرا.
فَإِنِّی لَنْ أَعُودَ لِشَی ءٍ کَرِهْتَهُ مِنِّی إِنْ شِئْتَ ذَلِکَ یَا رَبِّ یَا رَبِّ یَا حَنَّانُ یَا مَنَّانُ یَا ذَا الْجَلالِ وَالاکْرَامِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ
پس به درستی که من هرگز بازگشت نمی نمایم به چیزی که بد داری او را اگر خواهی تو او را، ای پروردگار من ای مهربان و ای نعمت دهنده، ای صاحب جلال و بزرگی، پس رحمت فرست بر محمد و آل او.
وَاسْتَجِبْ لِی جَمِیعَ مَا سَأَلْتُکَ وَ طَلَبْتُ إِلَیْکَ
اجابت کن مرا آن چه در خواست کردم از تو و طلب نموده ام به سوی تو، و رغبت نموده ام در آن به سوی تو.
وَ رَغِبْتُ فِیهِ إِلَیْکَ وَ أَرِدْهُ وَ قَدِّرْهُ وَ اقْضِهِ وَ امْضِهِ وَ خِرْ لِی فِیمَا تَقْضِی مِنْهُ وَ بَارِکْ لِی فِی ذَلِکَ وَ تَفَضَّلْ عَلَیَّ بِهِ وَ أَسْعِدْنِی بِمَا تُعْطِینِی مِنْهُ
بخوان آن را و تقدیر کن آن را، و بر آور آن را و قبول کن از او خیر، بده مرا در آن چیزی که حکم می کنی از آن برکت ده مرا در آن، و تفضل کن تو بر آن و نیکبختی ده مرا بر آن چه که عطا می نمایی مرا در آن.
وَ زِدْنِی مِنْ فَضْلِکَ وَ سَعَةِ مَا عِنْدَکَ فَإِنَّکَ وَاسِعٌ کَرِیمٌ وَ صِلْ ذَلِکَ بِخَیْرِ الاخِرَةِ وَ نَعِیمِهَا یَآ أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
زیاد کن مرا در فضل تو و وسعت تو آن چه نزد تو است پس به درستی که تو واسعی و بزرگواری، وصل کن آن را به خیر آخرت و نعمت آن ای مهربان ترین مهربانان.
ثم تصلی رکعتین ثُمَّ تَدْعُو بِمَا بَدَا لَکَ
بعد از آن دو رکعت نماز کن و دعاء کن به آن چه خواهی و ظاهر آن است که نیت این دو رکعت نماز نیت حاجت است و این دو رکعت نماز، نماز حاجت است و در بعضی از نسخه های صحیفه سجادیه دو رکعت نماز ندارد بلکه اختصار شده است بقوله و تدعو و عیب نیست که به هر دو عمل شو و به هر یک تنها نیز عیب ندارد.
وَ تُصَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ أَلْفَ مَرَّةٍ هکَذَا کَانَ یَفْعَلُ عَلَیْهِ السَّلامُ
و صلوات بفرست بر محمد و آل او علیهم السلام هزار دفعه، همچنین می کرد آن حضرت علیه السلام.
در خبر است که رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است که:
در شب معراج مرا به آسمان بردند، نوشته ای دیدم که او را هزار هزار دست بود و به هر دستی هزار هزار انگشت بدان انگشتان حساب و شماره می کرد. به جبرئیل گفتم: این فرشته کیست و در چه شمار است؟
گفت: او فرشته است که موکل بر قطره های باران و حساب آن نگاه می دارد و می داند چند قطره از آسمان به زمین آید.
از او پرسیدم: ای فرشته آیا می دانی از آن روزی که خلاق عالم جهان را خلقت نمود تا الان چند قطره باران به زمین باریده؟
گفت: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم قسم به آن کسی که تو را به خلق فرستاد می دانم از اول خلقت تا الان که چند قطره باران از آسمان به زمین آمد و چند قطره بر بر و بحر و خرابی و آبادانی و بر بوستان و شورستان و گورستان و کوهستان و غیر آن.
رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: من تعجب نموده ام در حفظ و ذکاوت آن پس مرا گفت که: حسابی است که من عاجزم از شماره آن.
گفتم: آن چیست؟
گفت: این که جمع امت تو در مجمعی حاضر شوند و در آن جا نام تو مذکور شود آنها به اتفاق صلوات بر تو دهند من حصر و حد آن ندانم.
من تفسیر الکاشی.
بدان که صلوات بر محمد و آل او علیهم السلام و الصلوة از جهت او خصایص و فوائدی است دنیوی و اخروی.
در امالی به سند خود روایت کند از حضرت باقر علیه الصلوة والسلام که آن حضرت فرمودند بناجیه: ای ناجیه، وقتی که نماز عصر روز جمعه را به جای آوردی پس بگو: اللهم صل علی محمد و آل محمد الاوصیاء المرضیین بافضل صلواتک و بارک علیهم بافضل برکات و السلام علیهم و علی ارواحهم و اجسادهم و رحمة الله و برکاته
هر که این را بعد از عصر بگوید خدای عز و جل می نویسد از برای او صد هزار حسنه و محو نماید از او صد هزار سیئه و بر آورده شود از برای او صد هزار حاجت و بلند نماید از جهت او صد هزار درجه.
ابو حمزه ثمالی از صادق آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم روایت می نماید و می گوید: عرض نمودم خدمت آن امام عالی مقام: چگونه صلوات بر محمد و آل او فرستاده شود؟
فرمود: بگویید: صلوات الله و صلوات ملائکته و انبیاءه و رسله و جمیع خلقه علی محمد و آل محمد و السلام علیه و علیهم و رحمة الله و برکاته
عرض نمود: چه ثواب دارد کسی که به این صلوات صلوات بر پیغمبر و آل او بفرستد؟
فرمود: از گناه خود بیرون آید مانند روزی که از مادر متولد شده است.
صدوق از پدر خود روایت نماید و پدر او از سعد بن عبدالله او از احمد ابن محمد، او از پدر خود روایت نماید و پدر او از ابی مغیره او گفت: شنیدم از حضرت صادق آل محمد علیه الصلوة والسلام که آن بزرگوار فرمودند: هر که بعد از نماز صبح و بعد از نماز مغرب بگوید پیش از این که از جای خود حرکت کند و پیش از آن که سخن بگوید: اءنَّ الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما اللهم صل علی محمد و ذریته خدای عز و جل صد حاجت او را بر آورده کند هفتاد در دنیا و سی از حاجات آخرت.
گفت: عرض نمودم: چه معنی دارد صلوات الله و ملائکته؟
فرمودند: از خدای رحمت است و از ملائکه تزکیه و از مومنین دعاء ایشان است از جهت او.
در امالی به سند خود روایت نماید از ابان بن تغلب و او از حضرت امام محمد باقر علیه الصلوة والسلام، و آن چجناب از پدر بزرگوار خود سید الساجدین علی بن الحسین علیهما الصلوة و السلام، و آن حضرت از پدر بزرگوار خود سید الشهداء ابی عبدالله الحسین علیه الصلوة والسلام روحی له الفداء و علیه السلام و الثناء، و آن حضرت از پدر والامقام خود امیرالمؤمنین علی صلوات الله و سلامه علیه و او از رسول صلی الله علیه و آله و سلم که فرمودند که:
هر که بر من صلوات بفرستد و بر آل من صلوات نفرستد نخواهد بوی بهشت به مشام او رسید و حال آن که بوی بهشت در پانصد سال راه استشمام می شود.
شیخ طوسی رضی الله عنه در مجالس خود روایت نماید از عباس از بشر بن بکار از عمرو بن شمر از جابر از حضرت امام محمد باقر علیه الصلوة والسلام که فرمودند آن حضرت که: ملکی از ملائکه سئوال نمود از خدای عز و جل که به من التفات کن که صدای بندگان را بشنوم.
پس خدای عز و جل عطاء نمود به او سمع را پس آن ملک ایستاده است تا روز قیامت کسی نیست از بندگان خدا که بگوید صلی الله علی محمد و آله و سلم مگر آن که آن ملک می گوید: و علیک السلام پس آن ملک عرض نماید: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم فلان کس به شما سلام نمود، پس پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرماید: صلی الله علیه و آله و علیه السلام.
علی بن ابراهیم روایت کند از محمد بن یحیی از احمد بن محمد از قاسم بن یحیی از جد خود حسن بن راشد از صادق آل محمد علیه الصلوة والسلام که فرمودند که:
هر که عطسه نماید بعد دست بر دماغ خود گذارد و بگوید: الحمدلله رب العالمین کثیرا کما هو اهله و صلی الله علی محمد النبی و آله و سلم بیرون آید از سوراخ چپ از دماغ او حیوان پرنده ای کوچک تر از ملخ و بزرگ تر از مگس تا این که پرواز نماید زیر عرش خدای عز و جل استغفار کند از برای او تا روز قیامت.
مروی است به سند معتبر از عمر بن یزید گفت: فرمود به من امام به حق ناطق جعفر بن محمد الصادق علیهما الصلوة و السلام: ای عمر به درستی که چون شب جمعه شود نازل شود از آسمان ملائکه به عدد ذرات و در دست های ایشان است قلم هایی از طلا و کاغذهایی از نقره، نمی نویسند تا شب شنبه مگر صلوات بر محمد و آل محمد را پس زیاد صلوات بفرست.
پس فرمود: یا عمر به درستی که از سنت است این که صلوات بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اهل بیت او بفرستید در هر روز جمعه هزار دفعه و در غیر جمعه صد دفعه.
ابوبصیر از حضرت امام جعفر صادق علیه الصلوة والسلام روایت نماید که آن بزرگوار فرمودند:
همین که پیغمبر را متذکر شدید زیاد بر او صلوات بفرستید زیرا که هر که آن بزرگوار را یک صلوات بفرستد، خدای تعالی بر او هزار صلوات بفرستد در هزار صف از ملائکه، باقی نمی ماند چیزی از آن چیزهایی که خداوند خلق نموده است مگر این که صلوات بر بنده فرستند به واسطه صلوات خدا و صلوات ملائکه هر که اعراض نماید از این او جاهل است مغرور، و خدا و پیغمبر و اهل بیت علیهم السلام از او بیزار هستند.
محمد بن مسلم رضی الله عنه از یکی از دو امام علیهم السلام روایت کند که فرمودند:
در میزان چیزی سنگین تر از صلوات بر محمد و آل او صلوات الله علیهم اجمعین نیست، به درستی که احمال مرد در میزان گذارند و میزان او خفیف و سبک خواهد بود، پس صلوات بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و آل او را بر آن گذارند سنگین خواهد شد.
ابی مریم انصاری از امام محمد باقر علیه الصلوة والسلام روایت نماید گفت:
عرض نمودم چگونه بوده است صلوات بر پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم؟
فرمودند: بعد از این که امیرالمؤمنین سلام الله علیه غسل داد پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را و کفن نمود و بپوشاند او را بعدا ده نفر داخل شدند بر او و حلقه زدند در دور جسد شریف، پس امیرالمؤمنین علیه السلام در وسط ایشان ایستاد و فرمود:
انَّ الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما
پس گفتند: قوم مثل آن که امیرالمؤمنین علیه السلام گفت تا این که تمام اهل مدینه و اهل عوالی بر آن حضرت نماز خواندند.
و نیز از آن بزرگوار منقول است که فرمودند: بعد از این که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رحلت نمود، نماز خواندند بر او ملائکه و مهاجر و انصار فوج فوج.
فرمود امیرالمومنین علیه السلام: پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند در حال صحت و سلامت خود: این آیه نازل شد در صلوات بر من بعد از فوت من.
صفوان بن جمال از صادق آل محمد صلوات الله علیهم روایت نماید که آن بزرگوار فرمودند: هر دعایی که کرده شود به سوی خدای عز و جل محجوب است از آسمان مگر این که صلوات بر محمد و آل او بفرستد.