فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الِاعْتِذَارِ مِنْ تَبِعَاتِ العِبَادِ وَ مِنَ التَّقْصِیرِ فِی حُقُوقِهِمْ وَ فِی فَکَاکِ رَقَبَتِهِ مِنَ النَّارِ

بود از دعای آن امام عالی مقام در معذرت نمودن از آن چه تابع او شده استاز حقوق برادران دینی و تقصیر در حقوق ایشان، و در رها نمودن او را از آتش.
بدان که ابناء ناس از مؤمنین هر یک از آنها بر دیگری حقوق کثیره دارد مثل تفقد از حال او و رد غیبت کردن او و عیادت او تشییع جنازه او و قبول کردن عذر او و دعای او در وقت عطسه او و هکذا.
و در روایت مزارم از امام صادق علیه الصلوة والسلام سی چیز روایت کند که آن امام به مرازم فرماید که:
حق مومن بر مومن سی چیز است پس همین که وفا نمود آن حق در ذمه او است از او مطالبه می کنند در قیامت در این ازمنه متاخره.
منصب ارشاد و وعظ در دست بعضی جهله افتاده است به نحوی که عوام الناس را اصلا خوفی نیست بلکه قاطعند به دخول بهشت با افعال قبیحه و معاصی شنیعه و یا کرور کرور مظالم مردم به واسطه این که دوست اهل بیت است و یا زیارت سیدالشهداء نموده است و یا گریه بر آن مظلوم نموده است و حال این که دخول در صبح شده است و اهتمام در امور مسلمانان ندارد و حال این که مرویست که اگر کسی صبح کند و اهتمام در حق برادر دینی خود ندارد مسلمان نیست و یا غیبت کند یا آن که امام او قسم به خدا یاد نماید که او دروغ اعتقاد نموده که من از اولاد حلالم.
یا این که حریص در اطعام فقرا نیست و حالی که کسی که حریص نیست او را در جهنم اندازند.
یا این که خردلی حب دنیا داشته باشد از مال و جاه و ریاست و حال این که بوی بهشت به مشام او نخواهد رسید.
و بالجمله انسان که امید نجات داشته باشد بایست واجد مراتب اولیه و تارک مراتب اخیریه باشد زیرا که اول از قبیل مقتضیات و ثانی فعل آنها از قبیل موانع است بلی اگر اول از قبیل علت تامه بود حق با عوام الناس بود لکن تصریح صاحب شرع بر خلاف آن است.
روایت صحیح در آخر مستطرفات سرایر دو سه ورق آخر حضرت صادق علیه الصلوة والسلام می فرماید که: وَ لایت ما بدون اطاعت منفعت ندارد در این زمان مردم گویند علی دارم چه غم دارم.
اللَّهُمَّ إِنِّی أَعْتَذِرُ إِلَیْکَ مِنْ مَظْلُومٍ ظُلِمَ بِحَضْرَتِی فَلَمْ أَنْصُرْهُ
بار خدایا من عذر می جویم به سوی تو از ستم رسیده ای که در حضور من ستم شد پس یاری نکردم من او را، در بعضی از روایات وارد است که چنین شخصی مسلمان نیست.
روایت نمود صدوق در فقیه که مردی از احبار در قبر نشانده شد به او گفتند: ما بایست تو را صد تازیانه بزنیم از عذاب خدای عز و جل.
گفت: مرا طاقت آن نیست. آنها کم کردند، مثلا گفتند: نود تازیانه تا این که آورده شد به یک تازیانه.
گفت: طاقت ندارم.
گفت: لابد است زدن یک تازیانه.
گفت: به واسطه چه؟
گفتند: زیرا که روزی مرور می نمودی بر ضعیفی پس بر او یاری ننمودی یا این که روزی نماز خواندی بی وضوء.
وَ مِنْ مَعْرُوفٍ أُسْدِیَ إِلَیَّ فَلَمْ أَشْکُرْهُ
یا از خوبی که کرده شد و احسان شد به من پس من شکر او ننمودم.
از این که در تبعات عباد است پس ترک شکر بالنسبه معروف خواهد بود، پس اگر کسی از برای تو احسانی نمود از هدایا بر تو لازم است به همان نحو که شکر خدا می نمایی در مقابل نعمت او بایست شکر صاحب هدیه نمایی در مقابل هدیه.
مسئلة: آیا شکر او نزد غیر نماید یا نزد صاحبش؟
ظاهر آن است که نزد غیر باشد تا تحقیق ثناء او شود زیرا که اظهار اوصاف خود شخص به خود او را ثناء نگویند اما شکر خدای خود عبارت از سر و علن او هر دو مساوی است.
مسئلة: اگر صاحب هدیه راضی به اظهار نباشد جایز است؟
گوییم از این که اوصاف مدیحه هست ضرر ندارد اگر چه او راضی نیست مثل این که اخبار به نماز شب زید نمایی و او راضی نباشد بلی اگر اذیت باشد ترک کند در این صورت اولی آن است که نزد خود اظهار کند مگر این که اذیت او باشد.
مسئلة: کیفیت شکر چه نحو است؟
گوییم نظیر شکر خدای مثلا اگر خدا تو را اولاد روزی نمود گویی مرد مقام شکر او تو مهربان و قادر و بزرگ و لطیف، و رؤوف هستی و نحو اوصاف، اگر کسی لباس مثلا به تو داد گویی اوصاف موجوده او را نه دروغ مثل حق بزرگی یا اخوت جای آورد الحمدلله مهربان من هست مرا فراموش نکرد و در بعضی روایات وارد است که هر که شکر مردم ننمود شکر خدا ننموده.
وَ مِنْ مُسِی ءٍ اعْتَذَرَ إِلَیَّ فَلَمْ أَعْذِرْهُ
از بد کننده که عذرخواه است به سوی من پس قبول عذر او ننمودم.
یکی از صفات خبیثه انسان همین قبول نکردن عذر است بلکه ساعت به ساعت عداوت باطنیه در تزاید است بلکه در صدد تلافی است ملتفت از فواید قبول عذر نیست که در دنیا و آخرت چه قدر منافع بر آن مترتب است.
وَ مِنْ ذِی فَاقَةٍ سَأَلَنِی فَلَمْ أُؤْثِرْهُ
اللغة:
فاقه: حاجت.
ایثار: اعطاء.
رد سئوال خلاف ایمان است خصوصا اگرسائل محتاج باشد زیرا که در این صورت یا واجب عینی شود رد ننمودن یا واجب کفایی.
وَ مِنْ حَقِّ ذِی حَقٍّ لَزِمَنِی لِمُوَ مِنْ فَلَمْ أُوَفِّرْهُ
وفرت: ای وفیت.
یعنی : از حق صاحب حقی که لازم شد مرا پس وفا ننودم او را.
شبهه ای نیست که اداء حق ننمودن با امکان نوعی است از غضب خواه حق مالی باشد یا غیر مثل رد ننمودن جواب سلام.
وَ مِنْ عَیْبِ مومن ظَهَرَ لِی فَلَمْ أَسْتُرْهُ
یکی از آثار عیب نپوشاندن برادر دینی که جای پوشاندن است که عیب او نزد مردم ظاهر و شایع گردد.
وَ مِنْ کُلِّ إِثْمٍ عَرَضَ لِی فَلَمْ أَهْجُرْهُ أَعْتَذِرُ إِلَیْکَ یَآ إِلَهِی مِنْهُنَّ وَ مِنْ نَظَآئِرِهِنَّ اعْتِذَارَ نَدَامَةٍ یَکُونُ وَاعِظاً لِمَا بَیْنَ یَدَیَّ مِنْ أَشْبَاهِهِنَّ
بدان که عذری که انسان می جوید دو نحو است:
یک قسم صوری است به این معنی که عملی نموده است نادم از آن نیست غرض سکوت دیگری است.
یک قسم آن است که حقیقت پشیمان شده است که هر وقت اگر بخواهد مثل آن واقع شود خود را نگه میدارد.
امام علیه الصلوة والسلام طلب قسم دویم می کند که واعظ او باشد از برای امور آینده او.
فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَاجْعَلْ نَدَامَتِی عَلَی مَا وَقَعْتُ فِیهِ مِنَ الزَّلاتِ وَ عَزْمِی عَلَی تَرْکِ مَا یَعْرِضُ لِی مِنَ السَّیِّئَاتِ تَوْبَةً تُوجِبُ لِی مَحَبَّتَکَ یَا مُحِبَّ التَّوَّابِینَ
اللغة:
زلات: جمع زله به معنی لغزش.
عزم: قصد.
دور نیست اعتذار نمودن از فکاک رقبه خود از آتش که در عنوان است از این فقره معلوم شده باشد اولی در نزد قاصر ترک فقره اخیره است در عنوان.
اللهم ارزقنا توبة نصوحا و اغفرلنا.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی طَلَبِ الْعَفْوِ وَالرَّحْمَةِ

بود از دعای آن بزرگوار در طلب نمودن عفو و رحمت.
خوب بود که عنوان دعا ذکر شود که بود دعای آن امام والامقام در کیفیت طلب نمودن عفو و رحمت چنان که فقرات دعاء بر آن شهادت دهد.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَاکْسِرْ شَهْوَتِی عَنْ کُلِّ مُحَرَّمٍ وَازْوِ حِرْصِی عَنْ کُلِّ مَأْثَمٍ وَامْنَعْنِی عَنْ أَذی کُلِّ مؤمن وَ مُوَمِنَةٍ وَ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَةٍ
اللغة:
کسر: شکستن.
شهوت: میل.
محرم و ماثم: می شود مصدر میمی باشند. یعنی حرام و گناه نمودن و می شود اسم مصدر مکان بوده باشند لکن به معنی اسم چیزی که به او حرام و گناه تعلق می گیرد و از وازویت به معنی منع و صرف.
یعنی : ای خدای من صلوات بفرست بر محمد و آل او، و بشکن شهوتم را از هر حرامی، و بگردان از هر معصیتی، میل شدیدم را، و مرا باز دار از آزار کردن هر مؤمن و مؤمنه و مسلم و مسلمه ای.
اللَّهُمَّ وَأَیُّمَا عَبْدٍ نَالَ مِنِّی مَا حَظَرْتَ عَلَیْهِ وَانْتَهَکَ مِنِّی مَا حَجَرْتَ عَلَیْهِ فَمضَی بِظُلامَتِی مَیِّتاً أَوْ حَصَلَتْ لِی قِبَلَهُ حَیّاً فَاغْفِرْ لَهُ مَآ أَلَمَّ بِهِ مِنِّی وَاعْفُ لَهُ عَمَّآ أَدْبَرَ بِهِ عَنِّی وَ لا تَقِفْهُ عَلَی مَا ارْتکَبَ فِیَّ
اللغة:
نیل: رسیدن.
حظر: منع.
هتک: دریدن.
حجز: مانع شدن.
ظلامه: مظلمه.
و لا تقفه: از وقف به معنی اطلاع.
المام: نزول.
ادبار: ضد اقبال.
کشف: هویدا نمودن.
قوله: فاغفر: یعنی بیامرز از برای او آن چه نازل شد بر او از جانب من و عفو کن از او آن چه را که ادبار نموده است از جانب من یا این که برده است او را از من و مطلع نساز یا نگه دار او را.
وَ لا تَکْشِفْهُ عَمَّا اکْتَسَبَ بِی وَاجْعَلْ مَا سَمَحْتُ بِهِ مِنَ الْعَفْوِ عَنْهُمْ وَ تَبَرَّعْتُ بِهِ مِنَ الصَّدَقَةِ عَلَیْهِمْ أَزْکَی صَدَقَاتِ الْمُتَصَدِّقِینَ وَأَعَلَی صِلاتِ الْمُتَقَرِّبِینَ وَ عَوِّضْنِی مِنْ عَفْوِی عَنْهُمْ عَفْوَکَ وَ مِنْ دُعَآئِی لَهُمْ رَحْمَتَکَ حَتَّی یَسْعَدَ کُلُّ وَاحِدٍ مِنَّا بِفَضْلِکَ وَ یَنْجُوَ کُلٌّ مِنَّا بِمَنِّکَ
اللغة:
سماحه: جوانمردی.
ازکی: از زکی، پاکیزه.
صلات از صله: یعنی عطاء و بخشش.
سعد: خوشبختی.
از این کلام شریف چنان فهمیده می شود که صدقه و صله منحصر به اعطای مال نیست بلکه حقی بر داشتن یا ثابت نمودن است.
چنان چه در بعضی از روایات وارد است که سنگی یا کلوخی یا خاری را از راه مسلمانان دفع نمودن صدقه است. بلی، این جوانمردی که در فقره عبارت دارد یک مطلبی است که حقیقت انسان از مظلمه در گذرد از این که برادر دینی او است خواه خدا چیزی به او بدهد یا نه، نه این که عفو می کنم به شرط عفو خدایی این نحو عفو جوانمردی نیست، بلکه آن چه ذکر شد او خواهد سبب نیکبختی و نجات هر یک شد.
یعنی : بار الها، هر بنده ای که درباره من مرتکب کاری شده که بر او حرام کرده ای، یا آبروی مرا که به حفظ آن فرمانش دادی ریخته باشد، پس زیر بار ستم بر من مرده، یا در حال حیات بر عهده اش مانده، پس او را در ستمی که بر من روا داشته مورد مغفرت قرار ده، و در حقّی که از من ربوده او را عفو کن، و درباره آنچه با من کرده وی را سرزنش منما، و به خاطر اینکه مرا آزرده رسوایش مکن، و این گذشت سمیحانه مرا از آنان، و صدقه رایگان مرا بر آنان از پاکیزه ترین صدقات صدقه دهندگان و بالاترین صله های کسانی که به پیشگاهت تقرب میجویند قرار ده، و جزای مرا در برابر عفو من از ایشان، عفوت، و در برابر دعایم در حق آنان رحمتت قرار ده، تا هر کدام از ما به سبب فضل تو سعادتمند شده، و هر یک از ما به احسان تو رستگار گردیم.
اللَّهُمَّ وَ أَیُّمَا عَبْدٍ مِنْ عَبِیدِکَ أَدْرَکَهُ مِنِّی دَرَکٌ أَوْ مَسَّهُ مِنْ نَاحِیَتِی أَذًی أَوْ لَحِقَهُ بِی أَوْ بِسَبَبِی ظُلْمٌ فَفُتُّهُ بِحَقِّهِ أَوْ سَبَقْتُهُ بِمَظْلَمَتِهِ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَ أَرْضِهِ عَنِّی مِنْ وجْدِکَ وَ أَوْفِهِ حَقَّهُ مِنْ عِنْدِکَ ثُمَّ قِنِی مَا یُوجِبُ لَهُ حُکْمُکَ وَ خَلِّصْنِی مِمَّا یَحْکُمُ بِهِ عَدْلُکَ فَإِنَّ قُوَّتِی لا تَسْتَقِلُّ بِنَقِمَتِکَ وَ أنْ طَاقَتِی لا تَنْهَضُ بِسُخْطِکَ فَإِنَّکَ إِنْ تُکَافِنِی بِالْحَقِّ تُهْلِکْنِی وَ إِلّا تَغَمَّدْنِی بِرَحْمَتِکَ تُوبِقْنِی
اللغة:
درک: عقوبت.
ایباق: اهلاک.
ناحیه: جانب.
یعنی : بار خدایا، هر بنده ای از بندگا: تو که دریافت او را عقوبتی یا رسید به او از جانب من آزاری، یا تابع شد او را از خودم یا سبب خودم ستمی پس فوت نموده باشم حق او را، یا سبقت نموده باشم مظلمه او را، پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و راضی نما او را از من پس نگهدار مرا از آن چه حکم می کند به او عدل تو به درستی که قوت من برابری نمیکند به عقوبت تو، و طاقت من نمی ایستد به غضب تو، به درستی که تو اگر جزا دهی مرا به حق هلاک می سازی مرا و اگر نپوشانی مرا به رحمت خود هلاک می نمایی مرا.
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَوْهِبُکَ یَآ إِلَهِی مَا لا یَنْقُصُکَ بَذْلُهُ وَ أَسْتَحْمِلُکَ مَا لا یَبْهَظُکَ حَمْلُهُ أَسْتَوْهِبُکَ یَآ إِلَهِی نَفْسِیَ الَّتِی لَمْ تَخْلُقْهَا لِتَمْتَنِعَ بِهَا مِنْ سُوءٍ أَوْ لِتَطَرَّقَ بِهَآ إِلَی نَفْعٍ وَ لکِنْ أَنْشَأْتَهَا إِثْبَاتاً لِقُدْرَتِکَ عَلَی مِثْلِهَا وَاحْتِجَاجاً بِهَا عَلَی شَکْلِهَا وَ أَسْتَحْمِلُکَ مِنْ ذُنُوبِی مَا قَدْ بَهَظَنِی حَمْلُهُ وَ أَسْتَعِینُ بِکَ عَلَی مَا قَدْ فَدَحَنِی ثِقْلُهُ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَ هَبْ لِنَفْسِی عَلَی ظُلْمِهَا نَفْسِی وَ وَکِّلْ رَحْمَتَکَ بِاحْتِمَالِ إِصْرِی فَکَمْ قَدْ لَحِقَتْ رَحْمَتُکَ بِالْمُسِیئِینَ وَ کَمْ قَدْ شَمِلَ عَفْوُکَ الظَّالِمِینَ
اللغة:
بهض: ثقل و سنگینی و همچنین به هظ بظاء مشاله و کذلک فدح او هم به معنی سنگینی.
اصر: ذنب و معصیت.
شکل: شبه.
یعنی : ای خدای من به درستی که من طلب بخشش می کنم از تو ای خدای من چیزی را که ناقص نمیکند تو را بخشیدن او، و طلب برداشتن می مکنم تو را از آن چه که سنگین نمی نماید تو را بر داشتن او، و طلب بخشش می کنم تو را ای خدای من آن نفسی را که خلق ننمودی او را تا این که امتناع نمایی به او از بدی یعنی دفع بدی از تو نماید، یا این که راه یابی به واسطه او به سوی نفعی لکن آفریدی او را از باب ثبوت قدرتت و از باب حجت گرفتن بر او بر شبیه و نظیر او طلب برداشتن می نمایم تو را از گناهانم آن گناهانی را که به تحقیق سنگین نموده است مرا بر داشتن او و کمک می طلبم من به تو چیزی که سنگین نموده است مرا سنگینی او پس رحمت فرست بر محمد و آل او و ببخش بر من بر ظلم خودم بر خودم و کیل نما رحمتت را بر برداشتن گناهم.
فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَاجْعَلْنِی أُسْوَةَ مَنْ أَنْهَضْتَهُ بِتَجَاوزِکَ عَنْ مَصَارِعِ الْخَاطِئِینَ وَخَلَّصْتَهُ بِتَوفِیقِکَ مِنْ وَرَطَاتِ الْمُجْرِمِینَ فَأَصْبَحَ طَلِیقَ عَفْوِکَ منْ إِسَارِ سُخْطِکَ وَعَتِیقَ صُنْعِکَ مِنْ وَثَاقِ عَدْلِکَ
اللغة:
اسوة: پیشوا.
مصارع: جمع مصرع به معنی افتادن.
نهض: پا شدن.
ورطه: امر شدید.
طلیق: آزاد.
اسار: از اسر به معنی قید.
وثاق: چیزی که به او می بندند.
یعنی : بگردان مرا پیشوای آنان که به تحقیق برخیزاندی او را به در گذشتن تو از افتادنیها از خطاکاران یعنی : مرا قبل از همه رها کن که من مقدم بر ایشان باشم.
إِنَّکَ إِنْ تَفْعَلْ ذَلِکَ یَآ إِلَهِی تَفْعَلْهُ بِمَنْ لا یَجْحَدُ اسْتِحْقَاقَ عُقُوبَتِکَ وَ لا یُبَرِّئُ نَفْسَهُ مِنْ اسْتِیجَابِ نَقِمَتِکَ
به درستی که تو اگر او را عفو و رها کنی ای خدای من کرده ای آن عفو و رها را به کسی که منکر نیست استحقاق عقوبت تو را، بی زاری نمی کند خود را از سزاواری عقوبت تو حاصل آن است که او خود چون مقرب استحقاق است اولی از گذشتن از آن است.
تَفْعَلُ ذَلِکَ یَآ إِلَهِی بِمَنْ خَوْفُهُ مِنْکَ أَکْثَرُ مِنْ طَمَعِهِ فِیکَ وَبِمَنْ یَأْسُهُ مِنَ النَّجَاةِ أَوْکَدُ مِنْ رَجَآئِهِ لِلْخَلاصِ لا أَنْ یَکُونَ یَأْسُهُ قُنُوطاً أَوْ أَنْ یَکُونَ طَمَعُهُ اغْتِرَاراً بَلْ لِقِلَّةِ حَسَنَاتِهِ بَیْنَ سَیِّئَاتِهِ وَ ضَعْفِ حُجَجِهِ فِی جَمِیعِ تَبِعَاتِهِ
از این فقرات چنان معلوم می شود که انسان مایوس از خدا نشود، و همچنین طمع غروری نداشته باشد بلکه طمع امید و رجاء.
یعنی : خداوندا این رفتار را با کسی میکنی که خوفش از تو از طمعش به تو بیشتر است، و نومیدیش از نجات از امید رهایی پابرجاتر است، نه اینکه نومیدیش از باب یأس از رحمت تو، یا طمعش از جهت مغرور بودن به کرم تو باشد، بلکه به علّت قلّت حسناتش در میان گناهانش، و سست بودن دلائلش در مورد وظائفی که بر عهده او بوده و از انجامش سرباز زده میباشد.
فَأَمَّآ أَنْتَ یَآ إِلَهِی فَأَهْلٌ أَنْ لا یَغْتَرَّ بِکَ الصِّدِّیقُونَ وَ لا یَیْأَسَ مِنْکَ الْمُجْرِمُونَ لاَِنَّکَ الرَّبُّ الْعَظِیمُ الَّذِی لا یَمْنَعُ أَحَداً فَضْلَهُ وَ لا یَسْتَقْصِی مِنْ أَحَدٍ حَقَّهُ
یعنی : طلب نهایت حق خود از کسی ننماید بلکه انسب آن بود که بفرماید چنانچه در سابق اشاره نمود اصلا حق خود طلب ننماید برای اشارات و لطایف نکاتی تعبیر به این فرمود.
تَعَالَی ذِکْرُکَ عَنِ الْمَذْکُورِینَ
یعنی : بر همه کس برتری داری.
وَ تَقَدَّسَتْ أَسْمَآؤُکَ عَنِ الْمَنْسُوبِینَ
یعنی : منزهی از این که اسم تو به دیگری گفته شود.
وَ فَشَتْ نِعْمَتُکَ فِی جَمِیعِ الْمَخْلوقِینَ فَلَکَ الْحَمْدُ عَلَی ذَلِکَ یَا رَبَّ الْعَالَمِینَ

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا نُعِیَ مَیِّتٌ أَوْ ذَکَرَ الْمَوْتَ

نعی: خبر مرگ دادن.
بود از دعای او علیه السلام وقتی که خبر مرگی به او داده می شد یا آن که خود آن امام به خاطر می آورد مردن را.
متذکر شدن مرگ از صفات جلیله است زیرا که این صفت سبب شود ادبار به دنیا و اقبال به آخرت را، و باعث شود قرب به معبود را و بعد از مخلوق را.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مروی است که آن بزرگوار فرمود:
افضل زهد در دنیا متذکر شدن مردن است و افضل بندگی تذکر مرگ است، و افضل تفکر و خیال نمودن یاد آوردن مرگست پس کسی که سنگین نماید او را تذکر مردن می یابد قبر خود را بستانی از بستان های بهشت.
اللهم ذکرنا الموت.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ
خدایا رحمت فرست بر محمد و آل او.
وَاکْفِنَا طُولَ الامَلِ
و کفایت کن ما را از درازی آرزو.
آفت بزرگ در انسان درازی آرزوست که نهایت دوری است از جهت او به معبود.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در بعضی از خطب نهج البلاغه می فرماید:
از همه چیز زیادتر بر شما می ترسم از طول امید و آرزو.
و در بعضی از روایات وارد است که انسان سوار اسب شود و بسم الله نگوید شیطان ردیف او سوار شود و به او گوید: بخوان، او گوید: صوت ندارم، گوید: خیال و آرزو نما، این صفت رذیله معلوم است قلب را سیاه می کند و میل انسان را به بندگی کم کند و دوستی دنیا را زیاد کند پس کفایت مومنین از طول امید عبارت از دفع او است نظیر قوله تعالی: کفی الله المؤمنین القتال.
وَ قَصِّرْهُ عَنَّا بِصِدْقِ الْعَمَلِ
و کوتاه کن او را از ما به راستی کردار.
بدان که انسان از این که در او قوی سپرده شده است از خیرات و شرات و او را مقابل ملک قرار داده است محال است که بی خیال و آرزو باشد و الا انسان نیست پس لابد در او امید و آرزو است لکن طول او آفت است در انسان مثل آن که خیال کند که خانه بنا نمایم و در او مدت مدیدی زندگی کنم یا ثوب و کتاب و فرشی بخرد که بعد از بیست سال محتاج الیه است نه این که طعامی طبخ کند که بعد از چند دقیقه دفع جوع به او کند اگر چه این مقدار هم خوب نیست لکن آفت او مثل آفت اول نیست پس انسان نفس خود را چنان کامل نماید که در زمانی که هست امید و رجاء و مظنه آن نداشته باشد که در زمان بعد خواهم داخل شد، مراد به صدق عمل آن است که رفتار و کردار و گفتار او نباشد مگر به رضای خدا در هیچ یک از مذکورات امید نداشته باشد که توانم جای آورد و در عبارت خود غیر از خدا نظری او را نباشد به عبارت اخری می تواند صدق عمل آن بود که فعل او با قول او موافق باشد نه این که قول او قول زهاد و عمل او عمل ابناء دنیا باشد فقرات اخیره بر این دلالت دارد.
حَتَّی لا نُؤَمِّلَ اسْتِتْمَامَ سَاعَةٍ بَعْدَ سَاعَةٍ
تا این که امید نداشته باشم تمام نمودن آنی را بعد از آنی دیگر و دقیقه ای بعد از دقیقه ای دیگر چنان که از جناب ختمی مآب صلی الله علیه و آله و سلم رسیده که دو پلک چشم بلند می نمایم امید حیات و زندگی ندارم که او را به زیر آورم.
وَ لا اسْتِیفَآءَ یَوْمٍ بَعْدَ یَوْمٍ
و آرزو نکنیم دریافتن روزی را پس از روزی.
حضرت نوح علیه السلام دو هزار و چند صد سال زندگی نمود خانه بنا ننمود، چون صبح می شد، می گفت امید ندارم که داخل در شب شوم و چون داخل در شب می شد، می فرمود: امید ندارم که صبح نمایم.
وَ لا اتِّصَالَ نَفَسٍ بِنَفَسٍ وَ لا لُحُوقَ قَدَمٍ بِقَدَمٍ
و نه پیوسته نمودن نفسی را به نفسی و نه گذاشتن قدمی را جای قدمی دیگر مردن را به نصب عینین خود نماید او را حاضر داند نه غایب خود را اسیر مرگ داند نه غیر را چنان که بالعیان از ابناء دنیا مشاهده شود.
وَ سَلِّمْنَا مِنْ غُرُورِهِ
سالم دار ما را از فریب او.
از حیل و مکر و خدعه او آن است که مردن را فراموش انسان سازد و گوید: دنیا را خدا قرار داده است برای التذاذ و تکیف و راحتی و خوشی از شهوات و الا او را خلق نمی نمود آیا می شود که انواع فواکه و اطعمه و مشربه و زنان خوش روی و خوش موی خلقت نموده باشد و میل او نباشد که بندگان او نفع ببرند.
وَ آمِنَّا مِنْ شُرُورِهِ
و ایمن ساز ما را از شرهای او.
از جمله شرور او این است که دنیا را نزد انسان زینت دهد که سبب هلاکت او شود و او را وا می دارد به معصیت که بعد خواهی توبه نمود و خدا از تو خواهد گذشت.
وَانْصِبِ الْمَوْتَ بَیْنَ أَیْدِینَا نَصْباً
بر پا کن مردن را پیش روی ما برپا کردنی که لایزال در نزد ما حاضر باشد.
وَ لا تَجْعَلْ ذِکْرَنَا لَهُ غِبّاً
نگردان یاد کردن ما او را نوبت به نوبت.
غب: به معنی یک در میان.
حضرت صادق علیه الصلوة والسلام فرمود: خاطر آوردن مرگ می میراند شهوات نفس را و قطع می نماید محل روئیدن غفلت را، و قوت می دهد قلب را به وعده های خدا، و طبع را رقیق می نماید و می شکند نشانه های قوای نفسانی را و خاموش می کند آتش حرص را، و دنیا را در نظر او حقیر و ذلیل نماید این است معنی آن چه پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است که:
فکر کردن ساعتی بهتر است از عبادت یک سال زیرا که خاطر آوردن مرگ باز نماید طناب و ریسمان های
دنیا را، و محکم نماید طناب و ریسمان های آخرت را کسی که عبرت نگیرد از مردن، چاره و حیله او اندک و عجز او زیاد است و ماندن او در قبر زیاد است، و در قیامت متحیر و سرگردان است.
پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:
خاطر بیاورید خراب کننده لذات را.
عرض کردند: یا رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم او چه چیز است؟
فرمود: مردن را خاطر داشتن متذکر نشود او را بنده ای حقیقتا در حالت وسعت مگر آن که دنیا بر او تنگ شود، و در حالت شدت مگر آن که دنیا بر او وسیع شود، مردن اول منزلیست از منازل آخرت و آخر منزلی است از منازل دنیا، پس خوشا حال کسی که محترم باشد در وقت نزول به اول منزل از منازل آخرت، خوشا به حال کسی که او را خوب مشایعت شود در آخر منزل دنیا مردن نزدیک ترین چیزها است به پسر آدم و او را دورترین اشیاء شمارد پس چه قدر انسان بر نفس خود جرئت نماید، چه قدر او از مخلوق خدا ضعیفست در مردن نجات و راحت است از برای کسانی که اطاعت کننده هستند و هلاکت از برای اهل معصیت از همین جهت است که اشتیاق دارد کسی که اشتیاق مردن دارد و کاره است کسی که بد دارد مردن را.
پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده است:
کسی که دوست دارد لقای خدا را، خدا نیز او را دوست دارد، و کسی که بد دارد لقای خدا را، خدا نیز بد دارد ملاقات او را، خلاق عالم تعریض و رد بر یهود می نماید که آنها را اعتقاد آن بود که ما اولیای خدا هستیم که اگر شما در دعوی خود راست می گویید پس آرزوی مردن نمایید، و حال آن که آنها هرگز این آرزو ننمایند به واسطه انکارها که نمودند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام می فرمود:
باک ندارم که مرگ بر من واقع شود یا من بر مرگ واقع شوم.
وقتی که ابن ملجم حرامزاده تیغ بر فرق مبارک همایون آن جناب زد، فرمود: فزت و رب الکعبة.
گاهی توهم شود بر این که منافات به نظر آید میان اخباری که دلالت دارد بر این که دوست داشتن مرگ صفت حسنه است و او از اخلاق اولیاء است.
علی بن ابراهیم قمی می فرماید: که مکتوب است در تورات آن که اولیای خدا آرزوی مردن می نمایند و میان آن اخباری که دلالت دارد بر حسن و خوبی زندگانی و فرار جمعی از انبیا از مردن.
در روایات صحیحه وارد است از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که آن بزرگوار فرمود:
آرزو و تمنی نکند احدی از شما مردن را نخواند مردن را پیش از آن که او بیاید زیرا که انسان که می میرد عمل او قطع می شود مومن عمر او زیاد ننماید از برای او مگر خیر و خوبی را.
در بعضی از روایات وارد است که: انسان همین که جنازه مشاهده نماید بگوید: ثناء مال خدایی است که مرا از مردگان قرار نداد.
در امالی صدوق مذکور است از جعفر بن محمد علیه السلام در وفات موسی بن عمران علیه السلام فرمود: بعد از این که اجل او به سر آمده بود و زمان خود را استیفاء کرده بود ملک الموت نزد او آمد و عرض نمود: ملک الموت هستم.
فرمود: چه حاجت است تو را؟
عرض نمود: آمده ام قبض روح شما نمایم.
موسی علیه السلام فرمود: از کجا و از کدام مکان قبض روح من می نمایی؟
عرض کرد: از دهان تو.
موسی فرمود: چه گونه خواهد شد این و حال آن که با او با خدای عز و جل سخن گفته ام؟
عرض نمود: پس از دست تو.
فرمود: چگونه چنین شود و حال آن که با دست خود تورات را حمل نمودم؟
عرض نمود: از پای تو.
فرمود: چگونه چنین شود و حال آن که با پای خود به کوه طور از برای مناجات رفته ام؟
عرض نمود: از دو چشم تو.
فرمود: چگونه چنین شود و حال آن که آن لا یزال امیدش به خدا کشیده است؟
عرض نمود: از دو گوش تو.
فرمود: چگونه چنین شود و حال آن که با آن دو گوش کلام خدای عز و جل شنیده ام؟
امام علیه السلام فرمود: پس خدای عز و جل وحی فرستاد به سوی ملک الموت که قبض روح او ننما تا این که او اراده مردن نماید ملک الموت مراجعت نمود پس موسی علیه السلام در میان قوم خود مکث نمود به مقداری که خدا خواست پس یوشع بن نون را طلب نمود و او را وصی خود نمود و امر نمود به او که کتمان امر او نماید و بعد از خود دیگری قایم به امر ننماید موسی از قوم خود خارج و غایب شد پس در حالت غیبت خود مرور نمود به مردی که حفر قبر می نمود پس موسی به او فرمود: آیا میل داری که اعانت نمایم در حفر قبر؟
عرض کرد: بلی.
پس موسی اعانت او نمود و قبر را درست نمود و لحد او را تسویه نمود.
پس موسی در قبر خوابید که ملاحظه نماید که چگونه است پس خدای عز و جل پرده از پیش روی او برداشت پس مکان خود را در بهشت دید.
عرض نمود: ای خدای من، روح مرا به جانب خود ببر پس ملک الموت قبض روح او نمود در آن مکان و او را در آن مکان دفن نمودند و قبر او را مسطع نمود و آن کسی که حفر قبر مینمود ملکی بود به صورت انسان.
این قضیه در وادی تیه واقع شد پس منادی از آسمان ندا نمود که: مرد موسی کلیم الله. کیست که نمیرد؟
در علل الشرایع مرویست از حضرت باقر علیه الصلوة والسلام که فرمود:
خدای عز و جل ظاهر ساخت بر آدم اسم های پیغمبران و عمرهای آنها را پس مرور نمود آدم بر اسم داود پیغمبر و عمر او چهل سال آدم عرض نمود: ای خدای من چه قدر عمر داود اندک است و عمر من زیاد اگر من از عمر خود سی سال به او دهم آیا از برای او ثبت می نمایی؟
فرمود: خدای عز و جل بلی ای آدم.
آدم عرض نمود: من زیاد نمودم از برای داود از عمر خود سی سال او را از عمر من کم نما و از برای داود ثبت نما.
حضرت باقر علیه الصلوة والسلام می فرماید:
پس خدا ثابت نمود از برای داود سی سال و در نزد او ثابت بود این است قوله تعالی: یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب پس محو نمود خدا آن چه که ثابت بود برای آدم و نقل نمود برای داود آن که از برای او نبود، پس عمر آدم که تمام شد ملک الموت بر او وارد شد برای قبض روح او آدم فرمود به او که: یا ملک الموت از عمر من سی سال باقی است.
ملک الموت عرض کرد: آیا از عمر خود سی سال به پسر خود داود ندادی وقتی که بر تو عرض داشت نمودن اسمهای انبیا و عمرهای آنها را؟
آدم فرمود: خاطرم نیست.
ملک الموت عرض نمود: ای آدم منکر نشو آیا تو از خدای خود سئوال ننمودی که سی سال از عمر تو محو نماید و از برای داود ثبت کند؟
آدم فرمود: تا این که عالم شوم به این مطلب، دعاء تردد نیز دلالت بر مطلب دارد این دعاء شریف در مکارم الاخلاق طبرسی.
روایت از صادق آل محمد علیه الصلوة والسلام که به بعضی از مالی خود تعلیم نموده بود از برای طول عمر که در عقب هر نماز بخوانند و از برای حفظ وسعت نیز خوب است این است:
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم آن رسولک الصدادق المصدق الامین قال انک قلت ما تردّدت فی شی ء انا فاعله کترددی فی قبض روح عبدی المومن یکره الموت و اکره مسائته فصل علی محمد و آل محمد و عجل لولیک الفرج، و العافیة و التمکین فلا تسؤنی فی نفسی و لا فی احد من احبتی.
ملاقات خدا مقید به وقتی نیست یعنی قضیه مطلقه است پس می شود حمل نمود او را در حال موت و وقت احتضار چنان چه روایت شد از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم که فرمود: هر که دوست دارد لقای خدا را چنان چه خدا نیز دوست دارد لقای او را، و هر که بد دارد لقای خدا را خدا نیز بد دارد لقای او را پس عرض شد خدمت آن بزرگوار که: ما مردن را بد داریم و خوش نداریم.
فرمود: نه چنین است مومن همین که حاضر شود او را موت، بشارت داده شود به رضوان و کرامت خدا، پس چیزی نزد او خوب تر از مردن نیست پس دوست دارد لقای خدا را و خدا نیز دوست دارد لقای او را، کافر که موت او حاضر شود بشارت داده شود به عذاب خدا پس چیزی نزد او بدتر از مردن نیست بد آید او را لقای خداوند نیز بد دارد لقای او را بقیه عمر مومن قیمت ندارد تمام شد کلام شهید.
لکن گوییم: این وجه منافات را دفع نمی کند زیرا که ظاهر بسیاری از روایات بلکه صریح آنها آن است که صفت مومن آن است که مردن را دوست داشته باشد و او را آرزو نماید چنان چه در تورات در وصف اولیا مذکور است.
از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام مروی است که آن حضرت فرمودند که:
پسر ابوطالب انس او به مردن زیادتر است از انس طفل به پستان مادر.
آن چه در نظر این قاصر آید مابین اخبار منافات نیست و منافات نیست میان دوست داشتن موت و لقای خدا و مابین بد داشتن او، دوست او دارد زیرا که به واسطه او وصل محبوب حاصل شود، و بد دارد او را زیرا که در او وجع و الم و درد است نظیر این که انسان در او مرضی باشد و طبیب معالجه به دواء تلخی و بدی نماید و مریض بداند که در آن شفاء و دواء است پس آن مریض آن دوا را دوست دارد و بد دارد از دو جهت این بدی و دوستی گاهی مساوی است، گاهی بدی غالب است مثل این که دواء هنوز حاضر نشده و گاهی دوستی غالب است مثل این که شروع نمود به دواء میل نمودن از این کلام واضح می شود فرار پیغمبران از مردن تأمل نما به مطلب نه به گوینده.
وَاجْعَلْ لَنَا مِنْ صَالِحِ الاعْمَالِ عَمَلاً نَسْتَبْطِئُ مَعَهُ الْمَصِیرَ إِلَیْکَ
بگردان تو از جهت ما از عمل های خوب عملی را که دیر شمارم من با آن عمل بازگشت به سوی تو.
چون انسان بعد از خلقت او را خلاق عالم در بازار دنیا فرستاد که تجارت و کسب نماید که نفع او عاید خو شود و بعد مراجعت نماید به سوی او پس عبد که داخل بازار شد و کسب نمود و به تعجیل بناء او باشد که خود را به مولی خود برساند خواهد کمال قرب و منزلت خدمت مولی رساند، پس معنی کلام این است که توفیق ده مرا به عمل نیکویی که به سبب او بازگشت به سوی تو را دوست داشته و بد نداشته باشم بازگشت به سوی تو را.
بطی ء: مقابل سریع.
وَ نَحْرِصُ لَهُ عَلَی وَشْکِ اللَّحَاقِ بِکَ
و حریص شوم من از برای عمل بر سرعت نمودن رسیدن بر تو.
وشک: به معنی تعجیل است.
حَتَّی یَکُونَ الْمَوْتُ مَأْنَسَنَا الَّذِی نَأْنَسُ بِهِ
تا این که بوده باشد مردن محل انس ما و آرام ما.
وَ مَأْلَفَنَا الَّذِی نَشْتَاقُ إِلَیْهِ
و محل الفت ما که مشتاق باشیم به سوی او.
وَ حَآمَّتَنَا الَّتِی نُحِبُّ الدُّنُوَّ مِنْهَا
و خویش آن چنانی که دوست داشته باشیم نزدیکی به سوی او را.
حمیم: اقارب و خویش را گویند.
بدان که انسان همین که در عالم وجود آمد و لباس بر او پوشیده شد مابین او و خالق جدایی و بینونت حاصل آمد لکن این عالم زندگانی و حیوة را خدای عز و جل متجر و محل کسب او قرار داد که در این عالم کسب و تجارتی نماید به واسطه آن قرب و زلفی به معبود خود رساند پس همان که موت در نظر او به مراتب مذکوره رسد خواهد فایز شد به قرب و زلفی خدایی این بود که حضرت ختمی مآب صلی الله علیه و آله و سلم که بر او عرض نمودند بقاء دنیا را و موت را فرمودند: الرفیق الاعلی
این بود که بعضی از عرفاء را در معرض قتل که در آوردند تعجیل داشت که زود به راحتم افکنید و حجاب مابین من و محبوب من بردارید پس همان که انسان موت در نظر او محبوب شد در نظر او دنیا عدم صرف است شوق لقای خدایی در کالبد بدن او شرار کند و رای خدا در نظر او چیزی نیست به هر چه نظر کند جز خدا نمی بیند.
فَإِذَآ أَوْرَدْتَهُ عَلَیْنَا وَ أَنْزَلْتَهُ بِنَا فَأَسْعِدْنَا بِهِ زَآئِراً وَ آنِسْنَا بِهِ قَادِماً
پس زمانی که وارد سازی تو او را بر ما، و فرو فرستادی او را به ما پس اعانت کن ما را به او در حال زیادت او، و انس و الفت ده ما را به او در وقت آمدن او را.
زائرا و قادما حالند از برای ضمیریه.
آمدن موت بر انسان گاهی تعبیر به ورود شود و گاهی به نزول، ورود رسیدن تشنه است به آب، و نزیل مهمان، و هر دو حاجت دارند یکی به آب و یکی به نان و مکان به خاطر همین مطلب امام علیه الصلوة والسلام عرض کند به خدا که: اعانت نما بر من و الفت ده در حالت آمدن او و زیارت او زیرا که او وارد و نازل شود تشنه و گرسنه است و غرض او آن است که رشته حیات بگسلد و حیاتی که سریان در بدن دارد مثل سریان آب گل در گل از او زایل نماید او اصعب امور و اشق اشیاء است بر انسان و آن وقتی است که ابلیس خسیس و تبعه آن بر انسان راه و استیلا یابد و دین شریف او که اعز اشیاء است در نزد او از او بگیرد.
الهی همه کس از اول نالد و عبدالله از آخر.
وَ لا تُشْقِنَا بِضِیَافَتِهِ وَ لا تُخْزِنَا بِزِیَارَتِهِ
شقی و بدبخت ننما ما را به مهمانی او و رسواء نکن ما را به زیارت او.
موت مثل حیوة مخلوقی است از مخلوقات خدا پس در آن وقت اگر کسی پاک و پاکیزه و خالی باشد از ادناس و ارجاس و معاصی و حقوق ناس پس خواهد در وقت نزول او خوش بخت شد و میزبان خود را احترام نمود و گرنه بدبخت و رسوا است در آن وقت.
بدان که موت خراب کننده لذات است و تاریک کننده شهوات و دورکننده خواهش ها است، مهمانی است که دوست نیست، مقابلی است که مغلوب نیست، قاتلی است که طلب خون از او نمی توان نمود، می بندد بر انسان ریسمان خود را، تیر و سهم او خطا نشود، سطوة و تسلط او بر انسان قوی است یک دفعه بر انسان روی آور شود بدون اعلام و اخبار تاریکی خود وارد سازد، آتش خود را بر افروزد، پس بر انسان لازم و واجب است به حکم عقل که نحوی رفتار نماید که آن وقت وقت راحت او شود نه وقت شدت و غمره و زحمت او باشد.
وَاجْعَلْهُ بَاباً مِنْ أَبْوَابِ مَغْفِرَتِکَ وَ مِفْتَاحاً مِنْ مَفَاتِیحِ رَحْمَتِکَ
بگردان مردن را دری از درهای آمرزیدن تو و کلیدی از کلیدهای بخشش تو.
خدای عز و جل از برای آمرزیدن که از جمله افعال او است اسباب و مقدمات قرار داده است زیرا که به او امتناع نموده است که فعلی از افعال را جاری نماید بدون سبب و جهت پس تواند نفس مردن سبب مغفرت و رحمت شود مثل مردن در راه خدا و مثل مردن به طعن طاعون و در حال اسهال و نفاس و مهدوم و نحو آنها پس در بودن مردن و کلید بودن آن می شود به نحو حقیقت باشد نه مجاز برای این مطلب است که هابیل به قابیل فرمود: اگر تو دست به جانب من دراز کنی من نخواهم دست به سوی تو بلند نمود زیرا که اگر تو مرا بکشی گناه مرا بر تو نویسند.
أَمِتْنَا مُهْتَدِینَ غَیْرَ ضَآلِّینَ طَآئِعِینَ غَیْرَ مُسْتَکْرِهِینَ
بمیران تو ما را راه یافتگان نه گمراهان، فرمان برداران نه کراهت دارندگان.
غرض آن است که وقت مردن ما وقتی باشد که دین ما دین اسلام باشد نه دین کفر علاوه بر این که دین ما دین اسلام باشد این اسلام از روی زبان نباشد و قلب خالی چنان چه صفت منافقین است بلکه اسلام حقیقی بوده باشد زیرا که آن چه نفع دهد انسان را اسلام حقیقی و غیر او را نفع نیست بلکه حال منافق که اسلام او از روی کراهت باشد اشد است از حال کفار زیرا که علاوه بر کفر استهزاء بر اهل اسلام نیز دارد این است که از قرآن نیز استفاده شود.
تَآئِبِینَ غَیْرَ عَاصِینَ وَ لا مُصِرِّینَ
توبه کنندگان نه گنه کاران و نه اصرار دارندگان.
پاک و طاهر باشیم از لوث و چرک مخالفت تو هیچ عصیان بر ما نباشد نه اندک و نه بسیار زیرا که هر مرتبه از مراتب مخالفت او زیان و خسران و ناامیدی از رحمت بر او مترتب است در این جهت تفاوت نکند گناه بزرگ و کوچک زیرا که در مخالفت خدای آسمان ها شریکند و معصیت بزرگی نمود جرئت هتک ستر معبود خود نمود.
یَا ضَامِنَ جَزَآءِ الْمُحْسِنِینَ وَمُسْتَصْلِحَ عَمَلِ الْمُفْسِدِینَ
ای عهده گیرنده عوض نیکوکاران، و ای اصلاح آورنده کار بدکاران.
احسان می شود ایمان باشد یعنی اقرار به توحید و به نبوت و جزا و عوض او بهشت است، و می شود مراد از او مطلق کار خوب باشد که مطلوب و محبوب خدا باشد چنان چه آیه هل جزاء الاحسان الا الاحسان بر او شاهد است، کار بدکار به صلاح آوردن به دو نحو می شود یا از او می گذرد و عفو می نماید یا این که ستر قبایح و عیوب او کند و جمیل و مدایح او را اظهار نماید چنان چه بر اهل ملاء اعلی و ملاء اسفل معلوم شود که او از خوبان و ابرار است نه از بدکاران و زیان کاران این است رأفت و مهربانی آن ذات مقدس به سوی مخلوق و عبید خود.
اللهم صل علی محمد و آله و بارک لنا الموت و اجعلنا ذاکرین له.