فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ لِأَهْلِ الثُّغُورِ

بود از دعای آن امام والامقام از برای اهل سرحدات.
ثغور به ثاء مثلثه جمع ثغر در لغت فرجه و سوراخ است از برای بلد و در فارسی تعبیر کنند به سرحد مخوف.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ حَصِّنْ ثُغُورَ الْمُسْلِمِینَ بِعِزَّتِکَ وَ أَیِّدْ حُمَاتَهَا بِقُوَّتِکَ وَ أَسْبِغْ عَطَایَاهُمْ مِنْ جِدَتِکَ
اللغة:
حصن: حفظ.
حماة: جمع حامی یاری کننده.
اسباغ: اکمال و وسعت.
یعنی : حفظ نما تو سرحدهای مسلمانان را به عزتت و اعانت نما یاران سرحدات را به قوتت، و وسیع نما عطایای آنها را از غنای خود.
قوله عطایاهم در مقام اظافه به مفعول است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ کَثِّرْ عِدَّتَهُمْ وَ اشْحَذْ أَسْلِحَتَهُمْ وَ احْرُسْ حَوْزَتَهُمُ وَ امْنَعْ حَوْمَتَهُمْ وَ أَلِّفْ جَمْعَهُمْ وَ دبِّرْ أَمْرَهُمْ وَ وَاتِرْ بَیْنَ مِیَرِهِمْ
اللغة:
شحذ: تیز نمودن.
یقال: شحذت المسکین ای حددتها.
حوزه: فعله ناحیه و اطراف.
حومه: چیزی است که در او چیزی می کشند به معنی نیز.
واتر: از مواتره یعنی پی در پی.
میر: به کسر میم و فتح، یا جمع میره است، اسم طعامی که انسان جلب کند و آورد، نه جلب طعام.
عده: به کسر عین دو احتمال دارد یا از عدد است یا چیزی است که مهیا است از برای وقت حاجت از مال و سلاح.
یعنی : زیاد نما تو عدد آنها را و حفظ نما ناحیه آنها را و منع نما غرق ایشان را و پی در پی نما قوت و آذوقه آنها را.
وَ تَوَحَّدْ بِکِفَایَةِ مُؤَنِهِمْ
خود تنها کفایت کن کار آنها را.
وَ اعْضُدْهُمْ بِالنَّصْرِ وَ أَعِنْهُمْ بِالصَّبْرِ وَ الْطُفْ لَهُمْ فِی الْمَکْرِ
این جماعاتی که در سرحداتند بسیاری از اوقات لازمست مر آنها حیل و لطایفی که به واسطه او دفع دشمن نمایند و بعضی اوقات مغلوب شوند پس در وقت شکستن صبر کنند و دست از آن مکان بر ندارند که خدا آنها را خواهد نصرت داد بر دشمن به لطف و تقدیر خود.
یعنی : و تقویت کن آنان را به پیروزی، و یاری ده با صبر، و بیاموز به آنان چاره جوئی دقیق علیه نقشه های دشمنان.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَ عَرِّفْهُمْ مَا یَجْهَلُونَ وَ عَلِّمْهُمْ مَا لا یَعْلَمُونَ وَ بَصِّرْهُمْ مَا لا یُبْصِرُونَ
این سه عبارت مشتمل بر یک معنی اند:
یعنی خدایا رحمت فرست بر محمد و آل او و بشناسان آنها را آن چه نمیدانند و بیاموزشان آن چه را علم ندارند و بینا نما آنها را در آن چه بینا نیستند.
فرق ما بین علم و معرفت به وجوهی ذکر نموده اند معرفت متعلق است به تصورات و علم به تصدیقات، و ایضا معرفت گفته شود به آن چه که تحصیل آن به فکر شود و علم اعم است و ایضا معرفت به وجود شی ء تعلق گیرد و علم به وجود شی ء یا همه خصوصیات و ایضا معرفت شناختن آثار است و علم شناختن ذوات.
و ایضا معرفت آن چیزی است که مسبوق به جهل باشد و علم اعم است و لذا در حق باری عالم گفته شود و عارف گفته نشود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَ أَنْسِهِمْ عِنْدَ لِقَآئِهِمُ الْعَدُوَّ ذِکْرَ دُنْیَاهُمُ الْخَدَّاعَةِ الْغَرُورِ وَ امْحُ عَنْ قُلُوبِهِمْ خَطَرَاتِ الْمَالِ الْفَتُونِ
اللغة:
خداعه: صیغه مبالغه زیاد فریب دهنده.
غرور: هم صیغه مبالغه یعنی بسیار گول زننده و هر دو صفت دنیا است.
فتون: به فتح فاء بسیار گول زننده.
یعنی : فراموشی ده آنها را وقت ملاقات دشمن ایشان یاد دنیا و مال را زیرا که اگر در یاد دنیا و مال باشند یا فرار کنند و یا خود را ذلیل دشمن سازند.
نمی داند انسان مبتلاء که حب دنیا چه دردی است بی درمان چنان چه صحابه پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از جهاد فرار کردند سبب آن نبود مگر حب دنیا، و صحابه حضرت سید الشهداء ارواحنا و ارواح العالمین له الفداء از آن جناب دست برداشتند در منزل زباله تا کربلا حتی آن که تا شب عاشورا و نبود این مگر حب دنیا.
وَ اجْعَلِ الْجَنَّةَ نَصْبَ أَعْیُنِهِمْ وَ لَوِّحْ مِنْهَا لاَِبْصَارِهِمْ مَآ أَعْدَدْتَ فِیهَا مِنْ مَسَاکِنِ الْخُلْدِ وَ مَنَازِلِ الْکَرَامَةِ وَ الْحُورِ الْحِسَانِ وَ الانْهَارِ الْمُطَّرِدَةِ بِأَنْوَاعِ الاشْرِبَةِ وَ الاشْجَارِ الْمُتَدَلِّیَةِ بِصُنُوفِ الثَّمَرِ حَتَّی لا یَهُمَّ أَحَدٌ مِنْهُمْ بِالادْبَارِ وَ لا یُحَدِّثَ نَفْسَهُ عَنْ قِرْنِهِ بِفرَارٍ
اللغة:
تلویج: اظهار نمودن به طور تجلی.
مطرده: یعنی جاریه.
حور: جمع حوراء مونث احور.
متدلی: از دلو به معنی نزدیکی و قرب و تواضع.
قرن: به کسر قاف نظیر و همبازی انسان در شجاعت.
یعنی : بگردان بهشت را برابر چشم های ایشان، و ظاهر نما از بهشت مر دیدگان آنها را آن چه که مهیا ساخته ای در آن از مسکن های جاودانی و منزلهای بزرگی و حوریان نیک ور و نهرهای روان به انواع شربت ها و درختان شاخ و برگ آویزان به انواع میوه ها تا آن که قصد نکند هیچ یک از آنها برگشتن از حرب را و ظاهر نکند به نفس فرار از طرف مقابل را.
اللَّهُمَّ افْلُلْ بِذَلِکَ عَدُوَّهُمْ وَ أَقْلِمْ عَنْهُمْ أَظْفَارَهُمْ وَ فَرِّقْ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ أَسْلِحَتِهِمْ وَ اخْلَعْ وَ ثَآئِقَ أَفْئِدَتِهِمْ وَ بَاعِدْ بَیْنَهُمْ وَ بَیْنَ أَزْوِدَتِهِمْ وَ حَیِّرْهُمْ فِی سُبُلِهِمْ وَ ضَلِّلْهُمْ عَنْ وَجْهِهِمْ وَ اقْطَعْ عَنْهُمُ الْمَدَدَ وَ انْقُصْ مِنْهُمُ الْعَدَدَ وَ امْلا أَفْئِدَتَهُمُ الرُّعْبَ وَ اقْبِضْ أَیْدِیَهُمْ عَنِ الْبَسْطِ وَ اخْزِمْ أَلْسِنَتَهُمْ عَنِ النُّطْقِ وَ شَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ وَ نَکِّلْ بِهِمْ مَنْ وَرَآءَهُمْ وَ اقْطَعْ بِخِزْیِهِمْ أَطْمَاعَ مَنْ بَعْدَهُمْ
یعنی : ای خدا بشکن به این دعاها دشمن آنها را و ببر از آن دشمنان ناخن های آنها را، و جدایی بینداز میان آنها و سلاح آنها، و بکن بندهای دل های آنها را و جدایی افکن ما بین آنها و آذوقه آنها، و متحیر و سرگردان نما آنها را در راه هاشان، و گمراه نما آنها را از روی خود، و ببر از آنها مدد را، و ناقص نما از آنها عدد را، و پر کن دل های آنها را از ترس، و کوتاه کن دستان آنها را، و قطع کن زبان آنها را و پراکنده کن آنها را که در عقب ایشانند، و سرشکسته کن هر که پشت سر ایشان است، و قطع نما به رسوایی آنها طمع های آنها را که بعد از ایشان هستند.
اللَّهُمَّ عَقِّمْ أَرْحَامَ نِسَآئِهِمْ وَ یَبِّسْ أَصْلابَ رِجَالِهِمْ وَاقْطَعْ نَسْلَ دَوَآبِّهِمْ وَ أَنْعَامِهِمْ لا تَأْذَنْ لِسَمَآئِهِمْ فِی قَطْرٍ وَ لا لاَِرْضِهِمْ فِی نَبَاتٍ اللَّهُمَّ وَقَوِّ بِذَلِکَ مَحَالَّ أَهْلِ الاسْلامِ وَ حَصِّنْ بِهِ دِیَارَهُمْ وَ ثَمِّرْ بِهِ أَمْوَالَهُمْ وَ فَرِّغْهُمْ عَنْ مُحَارَبَتِهِمْ لِعِبَادَتِکَ وَعَنْ مُنَابَذَتِهِمْ لِلْخَلْوَةِ بِکَ حَتَّی لا یُعْبَدَ فِی بِقَاعِ الارْضِ غَیْرُکَ وَ لا تُعَفَّرَ لاَِحَدٍ مِنْهُمْ جَبْهَةٌ دُونَکَ
اللغة:
قطر: به فتح فاء باران.
محال: به کسر و تخویف قوت و شدت.
بعضی گفته اند: به معنی مکر و حیله از قوله: و الله شدید المحال و در این صورت مخفف است و در صورت دیگر که جمع محل باشد مشدد است.
منابذه: از مکاشفه.
الاعراب: مشار الیه ذلک فی قوله بذلک و مرجع به فی قوله به دیارهم هر یک از عقم ارحام نساء و یبس اصلاب رجال و نیامدن باران و علف.
اللَّهُمَّ اغْزُ بِکُلِّ نَاحِیَةٍ مِنَ الْمُسْلِمِینَ عَلَی مَنْ بِإِزَآئِهِمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ
غزو: به غین و زاء به معنی غلبه است در مقام نه جنگ.
الاعراب: من المسلمین تعلق به عامل مقدر دارد صفت ناحیه.
یعنی : ای خدای من غالب نما تو به هر ناحیه ثابته از برای مسلمین بر کسانی که در مقابل آنهایند از کافران.
وَ أَمْدِدْهُمْ بِمَلائِکَةٍ مِنْ عِنْدِکَ مُرْدِفِینَ حَتَّی یَکْشِفُوهُمْ إِلَی مُنْقَطَعِ التُّرَابِ قَتْلاً فِی أَرْضِکَ وَ أَسْراً أَوْ یُقِرُّوا بِأَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ وَحْدَکَ لا شَرِیکَ لَکَ
اللغة:
ردیف: عقب یکدیگر.
کشف: رسوایی نه به معنی فرار نمودن زیرا که کشف به معنی انهزام لازم است.
الاعراب: قتلا و اسرا مفعول له از برای یکشفوا او یقروا عطف است به یکشفوا.
شرح : یعنی مدد نما تو ایشان را به ملائکه از جانب خود پی در پی آینده تا این که رسوا نمایند ملائکه ایشان را تا منتهای خاک کشته شده در زمین تو و اسیر شده یا این که اقرار نمایند به وحدانیت تو.
اللَّهُمَّ وَ اعْمُمْ بِذَلِکَ أَعْدَآءَکَ فِی أَقْطَارِ الْبِلادِ مِنَ الْهِنْدِ وَ الرُّومِ وَ التُّرْکِ وَ الْخَزَرِ وَ الْحَبَشِ وَ النُّوبَةِ وَ الزَّنْجِ وَ السَّقَالِبَةِ وَ الدِّیَالِمَةِ وَ سَآئِرِ أُمَمِ الشِّرْکِ الَّذِینَ تَخْفَی أسْمَآؤُهُمْ وَ صِفَاتُهُمْ وَ قَدْ أَحْصَیْتَهُمْ بِمَعْرِفَتِکَ وَ أَشْرَفْتَ عَلَیْهِمْ بِقُدْرَتِکَ
اللغة:
واعمم: از عموم به معنی شمول و احاطه و در بعضی نسخ عمم از تعمیم است.
اقطار: جمع قطر یعنی اطراف و جوانب.
خزر: محرک یعنی کوچک چشم فرقه ای از ناسند گویند قومی هستند از خزر اطراف قبه فعلا قرایی هست اهل آن جا را خزر گویند، بعضی اهل آن جا که در نجف اشرف بود چنین مدعی بود.
نوبه و خبشه: دو فرقه اند و رنگ آنها به نهایت سیاه است.
زنج: معرب زنگ و آن زنگبار است.
سقالبه: بعضی به صاد گویند فرقه ای هستند از مردمان که سرخ رویانند محل آنها بین خزر و قسطنطنیه است.
دیالمه: از دیلم و آن شهری بود مابین قزوین و لاهیجان متصل به خاک رشت و الان مخروبه است و دهی دارد معروف به دیلمان و ظاهرا دیلمان باشد.
اشراف: یعنی اطلاع.
شرح : یعنی فرو گیر و احاطه نما به این ملائکه یا به آن دعا دشمنانت را در اطراف شهرهای تو از هند و روم و باقی تبعه کفر آن کسانی که پنهانست نام های آنها و صفات آنها، و به تحقیق که شمرده ای تو آنها را به شناسایی خود و مطلعی بر آنها به قدرت خود.
اللَّهُمَّ اشْغَلِ الْمُشْرِکِینَ بِالْمُشْرِکِینَ عَنْ تَنَاولِ أَطْرَافِ الْمُسلِمِینَ وَ خُذْهُمْ بِالنَّقْصِ عَنْ تَنَقُّصِهِمْ وَ ثَبِّطْهُمْ بِالْفُرْقَةِ عَنِ الِاحْتِشَادِ عَلَیْهِمْ
اللغة:
ثبط: منع نمودن و باز داشتن.
فرقه: جدایی و پراکنده بودن.
احتشار: اجتماع.
الاعراب: باء در قوله بالمشرکین و بالنقص و بالفرقه سببیه است.
یعنی : خداوندا! مشغول نما کافران را به کافران از گرفتن اطراف مسلمانان و بگیر آنها را به نقص از کم بودن آنها و باز دار آنها را به پراکندگی بدل از اجتماع ایشان بر مسلمین.
قوله: و خذهم یعنی : مشغول ساز آنها را از کمی خود از این که قصد مسلمین کنند.
کلمه عن از برای بدل است یعنی بگیر نقص کفار را بدل از نقص اهل اسلام و ضمیر تنقصهم راجع است به سوی مسلمین.
اللَّهُمَّ أَخْلِ قُلُوبَهُمْ مِنَ الامَنَةِ
ای خدای من تهی کن دل های آنها را از ایمنی.
وَ أَبْدَانَهُمْ مِنَ القُوَّةِ وَ أَذْهِلْ قُلُوبَهُمْ عَنِ الِاحْتِیَالِ
غافل ساز دل های آنها را از حیله نمودن.
وَ أَوْهِنْ أَرْکَانَهُمْ عَنْ مُنَازَلَةِ الرِّجَالِ
منازله: محاربه و مقاومت.
یعنی : سست نما اعضای آنها را از مقاومت با مردان.
وَ جَبِّنْهُمْ عَنْ مُقَارَعَةِ الابْطَالِ
اللغة:
جبن: ترسیدن.
یعنی : بترسان آنها را از در افتادن با دلیران.
وَابْعَثْ عَلَیْهِمْ جُنْداً مِنْ مَلائِکَتِکَ بِبَأْسٍ مِنْ بَأْسِکَ
یعنی : برانگیزان فرشتگان خود را لشگر بر آنها با عذابی از عذاب خود.
کَفِعْلِکَ یَوْمَ بَدْرٍ
بدر اسم آبی است در چند منزلی مدینه.
عرب را در آن جا جماعتی بود هر سال یک دفعه در آن جا خرید و فروش می نمودند، یکی از غزوات معروفه اهل اسلام در آن جا بود که عدد قریش هزار نفر بود و عدد اصحاب نبی صلی الله علیه و آله و سلم سیصد و سیزده نفر بودند مسلمانان از کثرت کفار کمال خوف را داشتند بالاخره خدا نصرت داد به دو چیز: یکی امداد به ملائکه و دیگری در دل آنها ترس انداخت.
علی بن ابراهیم روایت نموده که: آن شب حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم عمار بن یاسر و عبدالله بن مسعود را فرستاد به سوی لشکر کفار که خبری از احوال ایشان بیاورند، چون ایشان داخل لشکر کفار شدند همه را خایف و هراسان دیدند هر گاه می خواستند اسب ایشان صدا کند از نهایت ترس بر دهان اسب چیزی می پیچیدند یکی از آنها گفت: گرسنگی برای ما نان شب نگذاشت ناچار یا بمیریم یا بمیرانیم.
فرمود: آنها گرسنه نبودند از شدت خوف این کلمات را می گفتند.
در کتب حدیث و سیر از سهل بن عمرو روایت کردند که در روز بدر مردان سفید دیدم در میان آسمان و زمین که هر یک علامتی داشتند و کافران را می کشتند و اسیر می نمودند نظیر این رعب و نزول ملائکه در روز خندق هم واقع شد چنان که در محلش مذکور است.
تَقْطَعُ بِهِ دَابِرَهُمْ وَ تَحْصُدُ بِهِ شَوْکَتَهُمْ وَ تُفَرِّقُ بِهِ عَدَدَهُمْ
چنان کاری کن با آنها که ببری به آن کار دنباله آنها را و بدروی به آن شکوه آنها و پراکنده نمایی به آن عدد آنها را.
اللَّهُمَّ وَامْزُجْ مِیَاهَهُمْ بِالْوَبَآءِ وَ أَطْعِمَتَهُمْ بِالادْوَآءِ وَ ارْمِ بِلادَهُمْ بِالْخُسُوفِ وَ أَلِحَّ عَلَیْهَا بِالْقُذُوفِ وَافْرَعْهَا بِالْمُحُولِ وَ اجْعَلْ مِیَرَهُمْ فِی أَحَصِّ أَرْضِکَ وَ أَبْعَدِهَا عَنْهُمْ وَامْنَعْ حُصُونَهَا مِنْهُمْ أَصِبْهُمْ بِالْجُوعِ الْمُقِیمِ وَ السُّقْمِ الالِیمِ
اللغة:
مزج: خلط.
وباء صاحب قاموس گوید: نقلا از بعضی که وباء مرض عامی است که حادث شود به سبب عفونت آب، و طاعون مرضی است که حادث شود به سبب عفونت هوا و بعضی گویند وباء هر مرض عامی است.
ادواء: جمع داء به معنی مرض.
خسوف: فرو رفتن در زمین.
الحاح: ضیق گرفتن اگر از لاح باشد پس مخفف است مثل اقم و اگر مشدد باشد به معنی مبالغه نمودن است.
قذف: طرح.
افرغها: یعنی خالی کن.
محول: جمع محل، قحط و غلا است.
احص: بی آب و علف.
یعنی : خدایا مخلوط کن آب آنها را به وباء و طعام های آنها را به دردها و بینداز شهرهای آنها را به فرو رفتن، و تنگ بگیر بر آنها به انداختن آنها، و خالی کن بلادشان را از نعمت به سبب گرانی و قحط، و بگردان آذوقه آنها را در زمین که کمتر آب و علف داشته باشد یا هیچ نداشته باشد، و دور نما آذوقه آنها از آنها و منع فرما تو قلعه و بقعه های زمین را از آنها و برسان آنها را به گرسنگی پایدار و مرض دردناک.
اللَّهُمَّ وَ أَیُّمَا غَازٍ غَزَاهُمْ مِنْ أَهْلِ مِلَّتِکَ أَوْ مُجَاهِدٍ جَاهَدَهُمْ مِنْ أَتَبَاعِ سُنَّتِکَ لِیَکُونَ دِینُکَ الاعْلَی وَ حِزْبُکَ الاقْوَی وَ حَظُّکَ الاوْفَی
الاعراب: الاعلی و الاقوی و الاوفی ممکن است خبر باشند و کان ناقصه و یا صفت ماقبلشان باشند و کان تامه و بدان که در عبارت غاز و مجاهد توانند مباین بود زیرا که غازی عبارت از مسلم است و مجاهد تواند عبارت بود از کفاری که مولف القلوب هستند.
فَلَقِّهِ الْیُسْرَ وَ هَیِّئْ لَهُ الامْرَ وَ تَوَلَّهُ بِالنُّجْحِ وَ تَخَیَّرْ لَهُ الاصْحَابَ وَاسْتَقْوِ لَهُ الظَّهْرَ
این عبارت و مابعد آن جواب ایما هستند و ظاهر آن است که باب استفعال منسلخ از معنی طلب باشد.
وَ أَسْبِغْ عَلَیْهِ فِی النَّفَقَةِ وَ مَتِّعْهُ بِالنَّشَاطِ وَاطْفِ عَنْهُ حَرَارَةَ الشَّوْقِ
اطف: از اطفاء به معنی خاموش نمودن.
یعنی : فرو نشان از او گرمی شوق را.
وَ أَجِرْهُ مِنْ غَمِّ الْوَحْشَةِ
و پناه ده او را از اندوه تنهایی.
وَ أَنْسِهِ ذِکْرَ الاهْلِ وَالْوَلَدِ
و فراموشی ده او را از یاد آوردن اهل خانه و فرزند.
وَ آثُرْ لَهُ حُسْنَ النِّیَّةِ
ایثار: اختیار نمودن.
وَ تَوَلَّهُ بِالْعَافِیَةِ
و مباشر باش او را به عافیت.
وَ أَصْحِبْهُ السَّلامَةَ وَ أَعْفِهِ مِنَ الْجُبْنِ وَ أَلْهِمْهُ الْجُرْأَةَ وَارْزُقْهُ الشِّدَّةَ وَ أَیِّدْهُ بِالنُّصْرَةِ وَ عَلِّمْهُ السِّیَرَ وَ السُّنَنَ وَ سَدِّدْهُ فِی الْحُکْمِ وَاعْزِلْ عَنْهُ الرِّیَآءَ وَ خَلِّصْهُ مِنَ السُّمْعَةِ وَاجْعَلْ فِکْرَهُ وَ ذِکْرَهُ وَ ظَعْنَهُ وَ إِقَامَتَهُ فِیکَ وَ لَکَ
اللغة:
جبن: ترسیدن.
الهام: در دل انداختن.
سیر: جمع سیره به معنی طریقه.
ظعن: سیر نمودن.
و سلامت را رفیق راهش نما، و حفظ بنما او را از جبن و ترس، و بیفکن جرأت را در دلش، و نصیبش فرما پیروزی را، و تایید نما او را به یاری خود، و تعلیم نما به او سنّت های حق را، و او را به درستی در حکم وادار، و ریاکاری را از او دور ساز، و وی را از شهرت طلبی برهان، و فکر و ذکر و رفتن و ماندنش را در راه خود و برای خودت قرار ده.
فَإِذَا صَافَّ عَدُوَّکَ وَ عَدُوَّهُ فَقَلِّلْهُمْ فِی عَیْنِهِ وصَغِّرْ شَأْنَهُمْ فِی قَلْبِهِ وَأَدِلْ لَهُ مِنْهُمْ وَ لا تُدِلْهُمْ مِنْهُ
اللغة:
صفّ: برابری.
ادل: ازاد اله.
یعنی : غالب شدن و نصرت و منه الدوله.
یعنی : پس چون که برابر شد دشمن تو و دشمن خود را پس کم کن دشمنان را در نظر او و کوچک ساز نمایش آنها را در نظر او و دل او غلبه ده او را به آنها و آنها را غلبه نده بر او.
فَإِنْ خَتَمْتَ لَهُ بِالسَّعَادَةِ وَ قَضَیْتَ لَهُ بِالشَّهَادَةِ فَبَعْدَ أَنْ یَجْتَاحَ عَدُوَّکَ بِالْقَتْلِ وَ بَعْدَ أَنْ یَجْهَدَ بِهِمُ الاسْرُ وَ بَعْدَ أَنْ تَأْمَنَ أطْرَافُ الْمُسْلِمِینَ وَ بَعْدَ أنْ یُوَلِّیَ عَدُوُّکَ مُدْبِرِینَ
اللغة:
اجتیاح: به تقدیم جیم بر حاء از بیخ بر کندن.
ولّی: برگردانیدن.
یعنی : پس اگر حتم نمودی از برای او به سعادت و حکم کردی مر او را به شهید شدن پس این حکم باشد بعد از این که از بیخ برکند دشمن تو را به کشتن آنها و بعد از این که به مشقت اندازد آنها را با سیری و بعد از این که ایمن شود از اطراف مسلمین بعد از این که برگردند دشمنان تو باز پس روندگان.
اللَّهُمَّ وَ أَیُّمَا مُسْلِمٍ خَلَفَ غَازِیاً أَوْ مُرَابِطاً فِی دَارِه أَوْ تَعَهَّدَ خَالِفِیهِ فِی غَیْبَتِهِ أَوْ أَعَانَهُ بِطَآئِفَةٍ مِنْ مَالِهِ أَوْ أَمَدَّهُ بِعَتَادٍ أَوْ شَحَذَهُ عَلَی جِهَادٍ
اللغة:
غازی: جنگ کننده.
مرابط: کسی که در سرحد می نشیند که وارسی حال نماید.
تعهد: حب حق.
خالفیه: یعنی آنهایی که در عقب بازماندند.
عتاد: اسباب راه لازم.
شحذ: تیز نمودن.
غرض امام علیه السلام دعا نمودن است بر آن کسانی که اعانت مجاهدین کنند.
یعنی : خداوندا هر مسلمانی که جانشین شود جنگ کننده را یا مرتبط را در خانه ماند یا وارسی نمود باز ماندگان او را در غیبت او یا اعانت نمود او را به مالی یا کارسازی سفر او نمود و یا تیز نمود حربه او را برای جهاد کردن.
أَوْ أَتْبَعَهُ فِی وَجْهِهِ دَعْوَةً أَوْ رَعَی لَهُ مِنْ وَرَآئِهِ حُرْمَةً
یا دعایی در راه او نماید و در عقب دعا بفرستد او را نظیر این که بگوید سلام مرا به فلانی برسان یا این که مراعات کند از عقب او حرمتی را مثل آن که رد غیبتی از او کند یا رفع ظلمی.
فَأَجْرِ لَهُ مِثْلَ أَجْرِهِ وَزْناً بِوَزْنٍ وَ مِثْلاً بِمِثْلٍ
پس مزد بده تو او را مثل مزد آن غازی در مقابل او بدون کم و زیاد.
وَ عَوِّضْهُ مِنْ فِعْلِهِ عِوَضاً حَاضِراً یَتَعَجَّلُ بِهِ نَفْعَ مَا قَدَّمَ وَ سُرُورَ مَآ أَتَی بِهِ إِلَی أَنْ یَنْتَهِیَ بِهِ الْوَقْتُ إِلَی مَا أَجْرَیْتَ لَهُ مِنْ فَضْلِکَ وَ أَعْدَدْتَ لَهُ مِنْ کَرَامَتِکَ
عوض بده اورا از کار او عوض نقدی که زود به او برسد نفع آن چه که پیش فرستاده و به او برسد شادمانی آن چه او را به جا آورده تا آن که منتهی شود وقت به آن چه جاری ساخته ای از برای او از فضل خود و مهیا نموده برای او از بزرگواری خود.
غرض این است که جمع شود از برای او دنیا و آخرت و بدان که آن چه را که امام علیه السلام از برای مجاهد و مرابط فرموده همان را به عینه از برای معین اهل علم فرمود چه جهاد با کفار جهاد ظاهری است و تحصیل علم جهاد اکبر است زرا که در مقابل جهاد با کفار آدمی ضعیف نحیف است و در مقابل عالم معارک و مجاهدات با نفس است و با حزب شیطان که هر دو دشمنانند قوی مبین و لذا در خبر است که هیچ چیز در نزد شیطان اکثر سرورا نیست از موت فقیه لکن چه فایده که اهل زمان مغلوب و منکوب این دو دشمن شدند و آنها را ابدا به علم اهل آن اعتماد و اعتدادی نیست چه جای آن که به مجاهد ظاهری توسل و محبتی داشته باشند.
اللَّهُمَّ وَأَیُّمَا مُسْلِمٍ أَهَمَّهُ أَمْرُ الاسْلامِ وَ أَحْزَنَهُ تَحَزُّبُ أَهْلِ الشِّرْکِ عَلَیْهِمْ فَنَوَی غَزْواً أَوْ هَمَّ بِجِهَادٍ فَقَعَدَ بِهِ ضَعْفٌ أَوْ أَبْطَأَتْ بِهِ فَاقَةٌ أوْ أَخَّرَهُ عَنْهُ حَادِثٌ أوْ عَرَضَ لَهُ دُونَ إِرَادَتِهِ مَانِعٌ
غرض از این فقره، دعا کردن است بر کسانی که قصد جهاد دارند و مایل به آن هستند و برای آنها مانع روی دهد.
یعنی : بار خدایا هر مسلمانی که اندوهناک نمود او را کار اسلام و محزون نمود او را دسته بندی اهل شرک بر مسلمین پس قصد نمود جنگی یا همتی، گماشت به جهادی پس نشست از جنگ از روی ضعف یا کند نمود او را فقرا و یا عارض شد او را غیر از اینها مانع.
فَاکْتُبِ اسْمَهُ فِی الْعَابِدِینَ وَ أَوْجِبْ لَهُ ثَوَابَ الْمُجَاهِدِینَ وَاجْعَلْهُ فِی نِظَامِ الشُّهَدَآءِ وَ الصَّالِحِینَ
قوله: فاکتب جواب انما.
یعنی : پس ثبت نما نامش را در زمره عبادت کنندگان، و ارزانی نمای به او ثواب مجاهدان را، و محسوب فرما او را در زمره شهیدان و صالحان.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَرَسُولِکَ وَ آلِ مُحَمَّدٍ صَلاةً عَالِیَةً عَلَی الصَّلَوَاتِ مُشْرِفَةً فَوْقَ التَّحِیَّاتِ صَلاةً لا یَنْتَهِی مَدَدُهَا وَ لا یَنْقَطِعُ عَدَدُهَا کَأَتَمِّ مَا مَضَی مِنْ صَلَوَاتِکَ عَلَی أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَآئِکَ إِنَّکَ الْمَنَّانُ الْحَمِیدُ الْمُبْدِئُ الْمُعِیدُ الْفَعَّالُ لِمَا تُرِیدُ
خداوندا درود فرست بر محمّد بنده و فرستاده ات و بر آل محمّد، درودی برتر از همه درودها، که اوج بگیرد بر فراز همه سلامها، درودی که به آخر نرسد، و قطع نشود شماره اش، از کاملترین درودها که گذشته است بر احدی از دوستانت. چرا که که تو عطا بخش، ستوده، آغاز کننده، بازگرداننده ای، که هر چه خواهی آن کنی.
اللهم ارزقنا فوز السعادة و فیض الشهادة بمحمد سید السادة و آله الائمة القادة.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ مُتَفَزِّعَاً إِلَی اللَّهِ عَزَّ وَجَلَ

بود از دعای آن بزرگوار آسمان وقار در حالتی که زاری کننده بود به درگاه حضرت رب الارباب قاطعا من غیره تعالی العلائق و الاسباب.
اللَّهُمَّ إِنِّی أَخْلَصْتُ بِانْقِطَاعِی إِلَیْکَ وَ أَقْبَلْتُ بِکُلِّی عَلَیْکَ وَ صَرَفْتُ وَجْهِی عَمَّنْ یَحْتَاجُ إِلَی رِفْدِکَ وَ قَلَبْتُ مَسْأَلَتِی عَمَّنْ لَمْ یَسْتَغْنِ عَنْ فَضْلِکَ
رفد: عطیه.
یعنی : بار خدایا به درستی که من خالص نموده ام خود را به بریدن امید از خلایق به سوی تو و رو نموده ام به همت خود بر تو و گردانیدم روی خود را از کسی که حاجت ددارد به سوی عطای تو و قلب نموده ام سئوالم را از کسی که بی نیاز نیست از فضل تو.
وَ رَأَیْتُ أَنَّ طَلَبَ الْمُحْتَاجِ إِلَی الْمُحْتَاجِ سَفَهٌ مِنْ رَأْیِهِ وَ ضَلَّةٌ مِنْ عَقْلِهِ
یعنی : دیدم که طلب نمودن گدا از گدا کمی است از تدبیر او و گمراهی است از عقل او.
فَکَمْ قَدْ رَأَیْتُ یَآ إِلَهِی مِنْ أُنَاسٍ طَلَبُوا العِزَّ بِغَیْرِکَ فَذَلُّوا وَ رَامُوا الثَّرْوَةَ مِنْ سِوَاکَ فَافْتَقَرُوا وَ حَاوَلُوا الِارْتِفَاعَ فَاتَّضَعُوا فَصَحَّ بِمُعَایَنَةِ أَمْثَالِهِمْ حَازِمٌ وَفَّقَهُ اعْتِبَارُهُ وَ أَرْشَدَهُ إِلَی طَرِیقِ صَوَابِهِ اخْتِیَارُهُ
اللغة:
ثروة: توانگری.
حزم: قطع.
یعنی : پس بسا به درستی که دیدم ای خدای من مردمانی را که عزت سجتند به سبب غیر تو پس خوار شدند و قصد توانگری کردند از غیر تو پس فقیر شدند، و اراده رفعت به غیر تو نمودند پس واقع شدند در پستی پس درست است به دیدن امثال اینها قاطعی که دور کننده باشد که توفیق داده باشد او را عقل او و راه نموده باشد او را به سوی صواب اختیار او.
بدان که انسان با فی الجمله عقل می داند که وراء خدا کسی نیست، که بتواند کفایت نماید و مع ذلک به رجاء ضعیف و رأی و وهم سخیف و صرف نظر به دیگر دارد.
فَأَنْتَ یَا مَوَ لایَ دُونَ کُلِّ مَسْئُولٍ مَوْضِعُ مَسْأَلَتِی وَدُونَ کُلِّ مَطْلُوبٍ إِلَیْهِ وَلیُّ حَاجَتِی أَنْتَ الْمَخْصُوصُ قَبْلَ کُلِّ مَدْعُوٍّ بِدَعْوَتِی لا یَشْرَکُکَ أَحَدٌ فِی رَجَآئِی وَ لا یَتَّفِقُ أَحَدٌ مَعَکَ فِی دُعَآئِی وَ لا یَنْظِمُهُ وَ إِیَّاکَ نِدَآئِی
یعنی: پس ای خدای من تویی غیر از هر مسئولی محل سئوال من، و نزد هر طلب کرده شده به آن جای آورنده من، تویی مخصوص پیش از هر خوانده شده به خواندن من یعنی من ورای تو نظر به غیر ندارم اگر غیر را هم بخوانم بر سبیل عروض و تبعیت است شریکی نیست اصلا تو را در امید من، و همراه تو نیست کسی در خواندن من، خواندن من مخصوص به تو است و جمع نمی کند غیر تو را و تو را ندای من یعنی ندای من به دو کس نیست بلکه به تو تنها است.
لَکَ یَآ إِلَهِی وَحْدَانِیَّةُ الْعَدَدِ وَ مَلَکَةُ الْقُدْرَةِ الصَّمَدِ وفَضِیلَةُ الْحَوْلِ وَالْقُوَّةِ وَ دَرَجَةُ الْعُلُوِّ وَ الرِّفْعَةِ
اگر کسی به سوق عبارت سابقه و لاحقه نظر کند خواهد فهمید که غرض از وحدانیت العدد چه چیز است گوییم معنی وحدانیت یگانگی اصناف مخلوق در میان ایشان یکتا و رفیع و برتر زیاد است بالنسبه به غیر خود.
مقصود این است که یگانگی عدد مختص تو است وحدک لا شریک، یا گوییم عدد یعنی اعداد مال تو است وحدانیت اعداد و کثرت آنها غیر تو مملوک تو است و قابل مسئولیت نیستند به جز تو.
پس وحدانیت العدد و احتمال دارد یا عدد به معنی شماره و لام برای اختصاص، یا عدد به معنی اعداد یعنی اعداد و کثرات ملک تو است لام نظیر لام له ما فی السموات است پس وحدة عددیه به قیاس مقدس او عیب ندارد بر او اطلاق شود چیزی که ضرر دارد او را یک بدانیم بالنسبه به سوی سایر موجودات دو است یا سه یا چهار اطلاق وحدة عددیه به این معنی بر او نشود اما اثبات وحدة عددیه از برای ذات مقدس او نه به قیاس به اعداد غیر مضر است.
یعنی : مختص تو است ای خدای من یگانگی در شماره و صفت ملکه قدرة صمدیت، و فضلیت کمال قدرت و حول و پایه بلندی و برتری.
وَ مَنْ سِوَاکَ مَرْحُومٌ فِی عُمْرِهِ مَغْلُوبٌ عَلَی أَمْرِهِ مَقْهُورٌ عَلَی شَأْنِهِ مُخْتَلِفُ الْحَالاتِ مُتَنَقِّلٌ فِی الصِّفَاتِ فَتَعَالَیْتَ عَنِ الاشْبَاهِ وَالاضْدَادِ وَتَکَبَّرْتَ عَنِ الامْثَالِ وَالانْدَادِ فَسُبْحَانَکَ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ
یعنی : او را علم و تدبیری نیست که بدون یاری تو نظم امور و شئون خود دهد بلکه در امر خود مغلوب اوهام و مبهوت خیالات است.
یعنی : آن که غیر از تو است سزاوار است که رحم کرده شود در زندگانی خود غلبه گردیده شده است بر امر خود مقهور است بر کار خود مختلف است حالات او.
یعنی : احیان حال او بر نسق واحد نیست گاه در مرض است و گاه در صحت و گاه در رنج است و گاه در راحت، گاه منتقل است در صفات و گاهی متصف به حیات یا به ممات پس تو برتری ای خدای من از اشباه و ضدها و بزرگتری از مثل ها و همتاها، پس پاکی تو، خدایی مستحق ستایش و پرستش مگر تو.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا قُتِّرَ عَلَیْهِ الرِّزْقُ

بود از دعاهای آن امام والامقام علیه الصلوة والسلام زمانی که رزق بر او تنگ می شد.
بدان که انسان را حوائج بسیار است، و خدای عز و جل غنی و بی نیاز است از هر شی ء، و انسان را به همان حاجت است.
بلی مراتب احتیاج مختلف است بلکه توان گفت به یک چیزی که شدت حاجت است سایر اشیاء در نظر او محو است مثلا اگر صداع شدید عارض شود بر انسان گرسنه و تشنه آن جوع و عطش در نظر او محو است و همیشه طالب خلاصی از صداع است این است که حق تعالی به موسی می فرماید که:
هوا در پیش نظر سید الشهداء علیه السلام مثل دود بود از شدت تشنگی و وصف گرسنگی آن حضرت را نمی کند با این که آن جناب گرسنه هم بود خلاصه عمده ابتلای انسان به شکم و فرج او هست اگر ملاحظه کند و به آن چه مامور است عمل نماید ملائکه خدمه او خواهند شد و به مراتب به ملائکه خدا تفوق خواهد به هم رسانید، چه انسان کامل بهشتی ملائکه خدمت او کنند نه عکس.
الحاصل: یکی از اعظم امور که انسان را به او حاجت است رزقست و این رزق را هم خود باید تحصیل کند زیرا که عادة الله جاری بر این شده، بلی خدا او را اعانت نماید در تحصیل و گاه هم باشد که رزق متعارف از آسمان نازل ننماید، چنان که موسی بن عمران علیه السلام در جمله از عمر خود این قدر گیاه زمین خورده بودند که سبزی علم از شکم مبارکش پیدا بود عرض حال به جناب ذی الجلال نمود، ندا رسید من عالمم به گرسنگی تو.
عرض نمود: طعام ده تا سیر شوم.
جواب رسید: تا اراده نمایم بلکه بعض انبیاء الله سلام الله علیهم مامور بودند که خیال قلبی هم ننماید چنان که بعضی این نحو خیال را در امور نمودند، خطاب از روی عتاب رسید که اگر بعد از این، این مطلب در قلب شما خطور نموده، خواهم لباس نبوت را از اندام تو خلع نمود و تو را در آتش خواهم انداخت.
حمد خدا را که ماها مامور به سئوالیم و بر خلجان ما هم عتاب و عقاب نیست بلکه خدای عز و جل بدون زحمت و سبب رزق می دهد.
بلی انسان اگر از ماسوای او قطع نظر نماید خواهد بی تکلف بر آن رسید چنان که فقیر در نجف اشرف کرارا و مرارا از اسباب غیبیه برای خود ملاحظه رزق نمودم.
ای کریمی که از خزانه غیب - گبر و ترسا وظیفه خور داری
مناسب مقام تمثیل به دو حکایت است:
اول - این که نقل نمود یکی از فضلا که به قول او اعتمادی بود که از اولاد سلطان العلماء شخصی در نجف اشرف مشغول به تحصیل علم بود و او مبتلا گردید به فقر و فاقه تا آن که از نجف اشرف عزم اصفهان نمود چون به مشهد کاظمین علیهما السلام رسید چند روزی توقف نمود، روزی از برای تطهیر ثیاب روانه شط شد در نزدیک شط خرمن گندمی در آن مکان بود، ساعتی درنگ نمود دید ملخی می آید و گندم بر می دارد و مکرر ملاحظه نمود تا آن که با خود گفت: ملخ را بنابر ذخیره نیست و هر چه به دست او آید می خورد چون مرتبه دیگر آمد و گندم برداشت سید نیز در عقب او رفت ملاحظه نمود که در مکانی فرود آمد گفت: چون پیش رفتم دیدم وزغ کوری در سوراخی است و آن ملخ گندم داخل در دهن او می کند.(19)
دوم - به خط مرحوم آخوند ملا محمدتقی مجلسی رضوان الله علیه در شرح صحیفه فارسی او دیدم که مرحوم شیخ روزی از بزرگی و جلالت شأن آباء خود صحبت می فرمود و می گفت: که جدم شیخ شمس الدین عالم عابد زاهد با ورع بود روزی در کمال فقر و فاقه اطفال او گرسنه و مطالبه نان از او مینمودند فرمود به عیال خود که: این اطفال را قدری ساکت کن تا من مشغول به نماز شوم.
مادر، اطفال را تسلیت می داد به اطفال می گفت: من خمیر نموده ام صبر کنید تا خمیر برسد و از برای شما نان بپزم، اطفال برای تجربه بالای آن خانه رفتند فریاد نمودند که ای مادر بیا که خمیر بالا آمده است و زن را اعتقاد بر کذب آن بود چون برفت چنان دید که دیده بودند.
پس شیخ این شعر را خواندند:
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود - آدم آورد در این دیر خراب آبادم
اللَّهُمَّ إِنَّکَ ابتَلَیْتَنَا فِی أَرْزَاقِنَا بِسُوءِ الظَّنِّ وَفِی آجَالِنَا بِطُولِ الامَلِ حتَّی الْتَمَسْنَآ أَرْزَاقَکَ مِنْ عِنْدِ الْمَرْزُوقِینَ وَ طَمِعْنَا بِآمَالِنَا فِی أَعْمَارِ الْمُعَمَّرِینَ
یعنی : ای خدای من به درستی که تو امتحان و اختیار نموده ای ما را روزی های ما به گمان بد، و در اجل های ما به طول آرزو تا این که طلب می نماییم ما روزی های خود را در نزد کسانی که روزی داده شده است و طمع می بریم ما آرزوی خود را در عمرهای عمر داده شده گان.
توضیح مقال: ذکر شد که انسان محتاج صرف است و خود بایست در امور معاش خود بکوشد و در او قوای مختلفه قرار داده شده است پس امر انسان بی چاره به جایی میرسد که خالق خود را رازق خود نداند بلکه رازق اغنیا را داند و طمع دارد در آرزوها به مثابه ای که اگر تمام عمر معمرین اهل عالم را اضافه به عمر او کنند وفاء در اوقات آرزوها نکند این است مراد آن امام که طمع داریم ما آرزوهای خود را در عمرهای عمر داده گان اگر انسان بخواهد انسان شود بایست در هر امری از امور که داخل شود و حاجت دارد خدای خود را معین و ناصر داند و غیر را عدم صرف خصوص در امر رزق شاهد ذکر شد فتدبر.
فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلهِ وَ هَبْ لَنَا یَقِیناً صَادِقاً تَکْفِینَا بِهِ مِنْ مَئُونَةِ الطَّلَبِ وَأَلْهِمْنَا ثِقَةً خَالِصَةً تُعْفِینَا بِهَا مِنْ شِدَّةِ النَّصَبِ
اللغة:
عفا ای منع و بر الهام به معنی حمایت.
نصب: تعب.
یعنی : پس صلوات بفرست بر محمد و آل او و ببخش ما را یقینی صادق که کفایت نمایی ما را به آن از زحمت طلب رزق و الهام کن ما را وثوق خالص که حمایت کنی ما را به سبب آن وثوق از شدت تعب.
وَاجْعَلْ مَا صَرَّحْتَ بِهِ مِنْ عِدَتِکَ فِی وَحْیِکَ وَأَتْبَعْتَهُ مِنْ قَسَمِکَ فِی کِتَابِکَ قَاطِعاً لِاهْتِمَامِنَا بِالرِّزْقِ الَّذِی تَکَفَّلْتَ بِهِ وَحَسْماً لِلِاشْتِغَالِ بِمَا ضَمِنْتَ الْکِفَایَةَ لَهُ
اللغة:
حسم: قطع.
کفیل: ضامن.
عدة: وعد.
اعراب: قاطعا مفعول ثانی جعل.
یعنی : بگردان تو چیزی را که بیان نمودی به او آن وعده تو در وحی تو و تابع نمودی وعده خود را به قسم خود در کتاب خود قاطع زحمت و مشقت ما به رزق آن چنانی که ضامن شدی او را.
فَقُلْتَ وَ قَوْلُکَ الْحَقُّ الاصْدَقُ وَ أَقْسَمْتَ وَ قَسَمُکَ الابَرُّ الاوْفَی: وَ فِی السَّمآءِ رِزْقُکُمْ وَ مَا تُوعَدُونَ ثُمَّ قُلْتَ: فَوَ رَبِّ السَّمآءِ وَالارْضِ إِنَّهُ لَحَقُّ مِثْلَ مَآ أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ
اللغة:
ابر: به معنی اوفی و امضاء.
یعنی : پس گفتی و فرموده ای تو حق است و قسم یاد نمودی و قسم تو راست است و پایدار است که در آسمان رزق شما است و آن چه شما وعده داده شدید پس فرمودید قسم به خدای آسمان و زمین که این مطلب حق است مثل آن چه شما تکلم می کنید.
تنبیهات: اول در آیه شریفه خدا فرموده رزق شما از آسمان است، و هر چیزی که وعده داده شده اید از ثواب و عقاب اما رزق اسباب او باران است و او از آسمان است آیه حاجت به حذف دارد یعنی سبب رزقکم اما بهشت او فوق آسمان ها است و سقف او عرش خدا است یعنی فلک هشتم که عبارت از کرسی است.
و اما جهنم در بعضی از اخبار وارد است که او در تحت طبقات زمین است و آبهای گرم که از زمین می جوشد از حمیم او است لکن در بعضی از اخبار وارد است که او در آسمان است.
و سید در شرح می فرماید منافات ندارد و می شود تعدد نیران شود مثل تعدد بهشت.
دوم - بدان که قسم یاد نمودن خدا در این آیه دلالت دارد بر غضب او چنان که گفته شده است که بعد از این که این آیه نازل شد گفتند ملائکه که:
پسران آدم هلاک شدند غضب آوردند خدا را تا این که قسم یاد نمود.
از اصمعی نقل شد که از جانب بصره بیرون آمدم اعرابی به جانب من آمد، گفت: کیستی؟
گفتم: از پیران.
اصمعی می گوید: گفت: از کجا می آیی؟
گفتم: از مکانی که تلاوت کتاب الله می نمایند.
گفت: از برای من تلاوت نما، پس من سوره و الذاریات تلاوت نمودم تا این آیه که و فی السماء...
گفت: کفایت نمود تو را پس برخاست و ناقه خود را نحر نمود و تقسیم به مردم نمود و توجه به سیف و کمان خود نموده و شکست و رفت و در زمانی که من با رشید حج می نمودم شروع نمودم در طواف دیدم کسی را آواز می نماید به صوت ضعیف توجه به او نمودم دیدم همان اعرابی است بدن کاهیده و روی او زرد پس سلام بر من نمود و از من طلب کرد که سوره ای را برای او تلاوت نمایم چون رسیدم به آیه و فی السماء صیحه زد و گفت یافتم چیزی را که خدا وعده نمود حق آیا غیر این فقرات چیزی هست پس قرائت نمودم فو رب السماء...
پس صیحه زد و گفت: سبحان الله که بود که خدای جلیل را به غضب در آورد تا قسم یاد نمود و تصدیق قول او نمود سه دفعه این مطلب را ذکر کرد و روح از بدن او مفارقت نمود.
سوم: مثل ما انکم تنطقون آن چه در فهم قاصر حقیر می رسد آن است که انسان در غالب اوقات تکلم به محسوسات و بدیهیات می نماید مشبهه به این امور بدیهیات و حسیه است.(20)
بعضی وجوه دیگر نقل نموده اند یکی آن که تشبیه به اعتبار عدم العلم است یعنی همچنان که شما مواضع خروج نطق و کیفیت حصول او را نمی دانید که لک الرزق چنان که پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود اباء دارد خدا مگر این که رزق مومن را قرار دهد در مکانی که گمان ندارد.
دوم: به اعتبار احتیاج و عدم احتیاج.
سوم: به اعتبار زیاده و نقصان چنان که نطق زیاد می شود و کم می شود به سبب تکلم و عدم او چنین است رزق به سبب انفاق و امساک.
وصیت: بدان که رزق توسعه و اسباب آن و تقتیر رزق و اسباب حرمان بسیار است چیزهایی که سبب رزق شود عمده آن سبب تقوی و پرهیزگاری است چنان که خود حضرت رب الارباب فرمود:
و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب،
و نماز شب یکی از اسباب او است، و قناعت نمودن، و بین الطلوعین بیدار بودن، و مشغول به یاد خدا بودن در آن وقت، و نعمت خدا را احترام نمودن و شکر آن نمودن و استغفار زیاد نمودن، و صدقه دادن، و صله رحم نمودن، و توقیر بزرگتران نمودن، و نماز زیاد گذاردن، و خلاف این امور موجب ضیق معاش است علاوه بر ایشان در حالت جنابت چیز خوردن، و در بیت الخلاء چیزی خوردن، و غسل اناء ننمودن، و خانه را جاروب ننمودن و تفصیل این امور در کتب اخبار مذکور است، و عاق والدین بودن سبب بزرگ آن است.
خاتمه: از برای دفع ضیق معیشت و تنگی از برکات ائمه اطهار و نبی مختار علیه و علیهم الصلوة و السلام دواهای زیاد ذکر شده است که در مظان خود مسطور است لکن ذکر می نماییم نمازی که در مکارم الاخلاق طبرسی مذکور است که از برای هر امری خصوص سعه رزق و آن دو رکعت است در هر رکعتی بعد از حمد سوره قدر را بخواند و بعد از فراغت پانزده دفعه استغفر الله بگوید بدون ربی و اتوب و الیه و در هر یک از رکوع و سربرداشتن و سجود و سر برداشتن ده دفعه مثل نماز جمعفر طیار علیه السلام و از ختوم بهتر ختم از برای این حاجت ختم و من یتق الله است که خودم به کرات تجربه نموده ام.