فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا وقعَ عَنْهُ مَا یَحْذَرُ أَوْ یُعَجِّلَ لَهُ مَطْلَبُهُ

بود از دعای آن امام علیه السلام زمانی که دفع نمود خدا از او چیزی را که می ترسید یا آن که تعجیل نمود از برای طلب خود.
نظر و تامل کردن در مضمون این دعا دلالت دارد بر شحات تکلم آن جناب بر اعلمیت و اکملیت او.
اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلَی حُسْنِ قَضَآئِکَ وَبِمَا صَرَفْتَ عَنِّی مِنْ بَلائِکَ فَلا تَجْعَلْ حَظِّی مِنْ رَحْمَتِکَ مَا عَجَّلْتَ لِی مِنْ عَافِیَتِکَ
اللغة:
حظ: نصیب.
حسن قضا: عبارت است از حکم نمودن بر وفق مصلحت.
یعنی : ای خدای من مر تو را است ستایش بر حکم نیکوی تو به آن چه که دفع نمودی تو از من از بلای تو پس نگردان تو نصیب مرا از مهربانی خودت آن چه را که تعجیل نمودی تو از عافیت خود.
فَأَکُونَ قَدْ شَقِیتُ بِمَآ أَحْبَبْتُ وَ سَعِدَ غَیْرِی بِمَا کَرِهْتُ
اللغة:
شقوه: بدبخت شدن مقابل سعد که به معنی خوشبختی است.
الاعراب: فاء می شود به معنی حتی بوده باشد و می شود فصیحه باشد.
یعنی : اگر حظم عافیت دنیوی باشد فقط پس می باشم من بدبخت به سبب آن چیزی که دوست اشتم و خوش بخت شود غیر من به سبب آن چه که بد داشتم.
حاصل مفاد آن است که پس بر من در آخرت حظی نیست و بر او در دنیا حظی نیست پس او سعید خواهد شد و من شقی.
از حضرت صادق علیه السلام مروی است که به درستی که از برای خدا بندگانی است در زمین از بندگان خالص او در آسمان تحفه ای نازل نشود بر زمین مگر این که خدا آن تحفه را از ایشان بر می گرداند و به غیر می دهد بلیه ای نازل نمی شود مگر این که آن بلیه را به ایشان می رساند.
و نیز مروی است که در بهشت منزلی است که نتوان رسید به آن منزل مگر این که او مبتلا به مرض شود در دنیا.
و نیز مروی است که خدای عز و جل کسی را که دوست ندارد او را بی نیاز کند از مرض.
و نیز مروی است که مومن به منزله کفه میزان است هر قدر ایمان او زیادتر شود بلای او زیادتر شود.
و نیز مروی است که اگر مومن بداند که او را چه اجر است در مصایب هر آینه آرزو کند که بدن او را به مقراض قطعه قطعه نمایند.
وَ إِنْ یَکُنْ مَا ظَلِلْتُ فِیهِ أَوْ بِتُّ فِیهِ مِنْ هَذِهِ الْعَافِیَةِ بَیْنَ یَدَیْ بَلاءٍ لا یَنْقَطِعُ وَ وِزْرٍ لا یَرْتَفِعُ فَقَدِّمْ لِی مَآ أَخَّرْتَ وَ أَخِّرْ عَنِّی مَا قَدَّمْتَ
اللغة:
ظل: بودن در روز.
و بث: بودن در شب.
وزر: عقوبت و وبال.
الاعراب: من العافیه بیان ما در ما ظلمت و بت.
یعنی : اگر می باشد آن چه را که روز نمودم در او یا داخل شب شدم در او از عافیت که پیش روی بلای همیشگی و عقوبت برداشته نشده پس مقدم نما تو از برای من آن چه را که مؤخر نمودی و مؤخر نما از برای من آن چه را که مقدم نمودی.
مقصود آن است که بلا را در دنیا بده و عافیت را در آخرت.
فَغَیْرُ کَثِیرٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْفَنَآءُ وَ غَیْرُ قَلِیلٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْبَقَآءُ وَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ
یعنی : عافیتی که عقب او بلا و بلایی که عاقبت او عافیت باشد پس اول زیاد نیست و آخر کم نیست.
یعنی : پس نه بسیار است چیزی که عاقبت او فناء است و نه اندک است چیزی که عافیت او بقاء است و رحمت خدا بر محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ عِنْدَ الِاسْتِسْقَآءِ بَعْدَ الْجَدْبِ

بود از دعای او علیه السلام وقت طلب باران نمودن بعد از گرانی.
و این گرانی و قلت مطر عمده سبب او ظلم است و حکم به ناحق چنان که از کلام امام علیه السلام در خبر ابی وَ لاد در مکه مستفاد می شود خدای تعالی برکات زمین را به واسطه وجود ایشان بردارد و کفران نعمت خدا هم سببی است عمده و کذا کثرت فحشاء و منکر مثل زنا و امثال آن.
اللَّهُمَّ اسْقِنَا الْغَیْثَ وَانْشُرْ عَلَیْنَا رَحْمَتَکَ بِغَیْثِکَ الْمُغْدِقِ مِنَ السَّحَابِ الْمُنْسَاقِ لِنَبَاتِ أَرْضِکَ الْمُونِقِ فِی جَمِیعِ الافَاقِ
اللغة:
المغدق: به ضم میم و کسر دال از غدق به معنی کثیر و غریز.
امنساق: از سوق به معنی زنده.
مونق: از انیق به معنی خوش آورنده.
الاعراب: المونق و المنساق صفت سحاب هستند.
شرح : یعنی ای خدای من آب ده ما را از آب باران و گسترده کن تو بر ما رحمت را به سبب باران زیاد از ابر آن چنانی که زنده شده است از برای او روئیدن گیاه زمین تو که خوشحال کننده است در تمام اطراف و جوانب.
وَامْنُنْ عَلَی عِبَادِکَ بِإِینَاعِ الثَّمَرَةِ وَ أَحْیِ بِلادَکَ بِبُلُوغِ الزَّهْرَةِ
اللغة:
ایناع: از ینع به معنی رسیدن.
زهره به فتح راء به معنی شکوفه.
یعنی : منت گذار تو بر بندگانت به رسیدن میوه و زنده نما تو بلدانت را به رسیدن شکوفه.
مراد به رسیدن شکوفه این است که شکوفه به آخر رسد زیرا که اگر باران نباشد خشکی روی دهد و شکوفه می ریزد.
وَ أَشْهِدْ مَلائِکَتَکَ الْکِرَامَ السَّفَرَةَ بِسَقْیٍ مِنْکَ نَافِعٍ دَآئِمٍ غُزْرُهُ وَاسِعٍ دِرَرُهُ وَابِلٍ سَرِیعٍ عَاجِلٍ
اللغة:
سفره: جمع مکسر یعنی ملائکه نویسندگان.
غزر: به ضم غین و سکون راء کثرت و زیادتی.
درر به کسر دال جمع درّ یقال در ای صب.
وابل: باران دانه درشت.
یعنی : گواه بگیر تو ملائکه ات را که بزرگانند و نویسندگانند به آب دادن از جانب خودت که نفع دهنده باشد همیشه باشد زیادتی او فراخ و وسیع باشد ریزش او بزرگ باشد دانه او تند و شتاب کننده باشد.
ایقاظ: نکته گواه گرفتن ملائکه از جهت عظمت و بزرگی نعمت سقی است زیرا که امر حقیر حاجت به گواه گرفتن ندارد و گواه گرفتن خدا ملائکه را از برای ایجاد امر بزرگی است پس مقصود امام علیه السلام آن است که انعام سقی بفرما به قدری که بتواند محل شهادت ملائکه واقع شود.
تُحْیِی بِهِ مَا قَدْ مَاتَ وَ تَرُدُّ بِهِ مَا قَدْ فَاتَ وَ تُخْرِجُ بِهِ مَا هُوَ آتٍ وَ تُوَسِّعُ بِهِ فِی الاقْوَاتِ
آن چنان بارانی باشد که زنده نمایی به او چیزی که مرده است، و بر گردانی به او چیزی را که فوت شده و بیرون آوری به او آن چه را که آینده است و وسعت دهی تو به او در قوت های مردم.
فرق ما بین فوت و موت بعد از اشتراک آنها در مطلق تلف آن است که فوت آن است که زمان قابل بود بر اتیان به آن لکن موجود نشد و موت آن است که شی ء موجود بود بعد تلف شد مثلا در نبات ارض اول نمود نمود بعد خشکید یا این که در اول بار نروئید اول موت و ثانی فوت است و لذا گویند و عرض نمایند به خدا که اول را زنده کن و ثانی را برگردان فتامل.
سَحَاباً مُتَرَاکِماً، هَنِیئاً مَرِیئاً طَبَقاً مُجَلْجَلاً غَیْرَ مُلِثٍّ وَدْقُهُ وَ لا خُلَّبٍ بَرْقُهُ
اللغة:
تراکم: بالای هم.
هنیی ء: گوارا و تعب در آن نباشد.
مری ء: یعنی عاقبت او خوب باشد.
طبق: عموم و شمول.
جلجل: صوت رعد.
ملث: یعنی مقیم و دائم.
ودق: مطر.
خلب: برق بی باران.
الاعراب: سحاب مفعول فیه است از برای سقی و طبق صفت او است.
یعنی : آب بده تو ما را از ابر پی در پی گوارای بی درد شامل شونده نیکو صدا دارنده همیشه نبوده باران و نبوده باشد بی باران برق او.
نکته: بعضی گفته اند: که در وقتی کسی را که تحیت فرستی بعد از آب خوردن، به قول خود هنیی ء مری ء به واسطه آن است که اصل آشامیدن آب در وجود مضر است و بی نفع و لذا دعا کنید از برای او که آب آشامید که به او ضرر نرسد.
اللَّهُمَّ اسْقِنَا غَیْثاً مُغِیثاً مَرِیعاً مُمْرِعاً عَرِیضاً وَاسِعاً غَزِیراً تَرُدُّ بِهِ النَّهِیضَ وَ تَجْبُرُ بِهِ الْمَهِیضَ
اللغة:
مغیث: صیغه اسم فاعل از غیث به معنی علف و نبات است.
مریع: به فتح میم به معنی ارزان و وفور.
ممرع: اسم فاعل از امرع به معنی ارزانی.
عزیز: کثیر.
نهیض: علفی که از زمین روید و بر پا شود از نهوض به معنی قام.
مهیض: از هاض به معنی مکسور و شکسته شده.
شرح : یعنی ای خدای من سیراب نما تو ما را بارانی که روینده گیاه باشد ارزان و ارزان کننده باشد بسیار واسع باشد و کثیر که برگردانی به سبب آن باران گیاه روینده ایستاده را و ببندی به او شکسته را.
اللَّهُمَّ اسْقِنَا سَقْیاً تُسِیلُ مِنْهُ الظِّرَابَ وَ تَمْلا مِنْهُ الْجِبَابَ وَ تُفَجِّرُ بِهِ الانْهَارَ وَ تُنْبِتُ بِهِ الاشْجَارَ وَ تُرْخِصُ بِهِ الاسْعَارَ فِی جَمِیعِ الامْصَارِ وَ تُنْعِشُ بِهِ الْبَهَآئِمَ وَالْخَلْقَ وَ تُکْمِلُ لَنَا بِهِ طَیِّبَاتِ الرِّزْقِ وَ تُنْبِتُ لَنَا بِهِ الزَّرْعَ وَ تُدِرُّ بِهِ الضَّرْعَ وَ تَزِیدُنَا بِهِ قُوَّةً إِلَی قُوَّتِنَا
اللغة:
ظراب: جمع ظرب به معنی کوه.
حباب: جمع حب به معنی چاه.
نعش: به معنی بلندی و ارتفاع.
در: شیر کثیر از پستان.
یعنی : ای خدای من آب ده ما را آبی که روان سازی از آن کوه ها و پر کنی از آن چاه ها را و بگشایی به سبب آن نهرها را و برویانی به سبب آن درخت ها را و ارزان کنی به سبب آن نرخ ها را در همه شهرها و بلند فرمایی به آن چهارپایان و خلق را و کامل گردانی برای ما به سبب آن پاکیزه روزی را و برویانی برای ما به سبب آن زراعت و کشت را و پر از شیر نمایی به سبب آن پستان را و بیفزایی ما را به سبب قوتی به سوی قوتمان.
اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ظِلَّهُ عَلَیْنَا سَمُوماً وَ لا تَجْعَل بَرْدَهُ عَلَیْنَا حُسُوماً وَ لا تَجْعَلْ صَوْبَهُ عَلَیْنَا رُجُوماً وَ لا تَجْعَلْ مَآءَهُ عَلَیْنَآ أُجَاجاً اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنَا مِنْ بَرَکَاتِ السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ
اللغة:
ظل: سایه.
حسوم: نحوس.
صوب: نزول باران آن چه به او سنگسار کنند.
اجاج: آب تلخ و شور.
یعنی : ای خدای من نگردان تو سایه او را بر ما ستم و زهر و نگردان تو سردی او را بر ما نحس و برنده. و نگردان بر ما نزول او را سنگسار نمودن و نگردان تو آب او را بر ما آب تلخ بی مزه ناگورا.
ای خدای من رحمت فرست بر محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و آل او علیهم السلام و روزی بده تو ما را از زیادتی های آسمان و زمین، به درستی که تو بر هر شی ء قادری.
بدان که استسقاء نمودن از مستحبات است و این استسقاء را اقسامی است ادنی مرتبه او دعا است و طلب سقی نمودی نه قبل او صلوات و نه بعد او صلواة است.
اوسط او دعاء نمودن است بعد از صلوات افضل او استسقاء نمودن به آن دو رکعتی که در کتب فقهیه مذکور است با آن شرایط مقدره منصوصه که هر یک در مقام خود به تفصیل ذکر گردیده.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی مَکَارِمِ الاخْلاقِ وَ مَرْضِیِّ الافْعَالِ

بود بعضی از دعاهای آن امام عالی مقام در تحصیل اخلاق کریمه و افعال پسندیده اگر انسان متحلی به آن حلی شود به صفت ربوبیت خواهد رسید که حقیقتا نمونه خدا خواهد شد مثل الاعلی از برای ذات باری تعالی می شود.
لکن وصول به این مرتبه عظمی حاجت دارد به جهاد نفسانی که حقیقت آن کشتن قوای شهوانیه است و اطاعت معبود به حق در امتثال اوامر و نواهی.
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولان گه تو است
به عبارت اخری بی رنج تحصیل گنج نشاید.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ بَلِّغْ بِإِیمَانِی أَکْمَلَ الایمَانِ وَاجْعَلْ یَقِینِی أَفْضَلَ الْیَقِینِ وَانْتَهِ بِنِیَّتِی إِلَی أَحْسَنِ النِّیَّاتِ، وَ بِعَمَلِی إِلَی أَحْسَنِ الاعْمَالِ
اللغة:
ایمان در لغت تصدیق و گرویدن و در اصطلاح شرع عبارت است از تصدیق به وحدانیت خدا و نبوت و امامت.
و یقین مقابل ظن و شک و وهم است و مراد به یقین در احادیث یا موت است یا توکل به خدا و رضا و تسلیم به آن از این که هر یک از ایمان و یقین و نیت از برای هر یک مراتبی هست و استدعا از خلاق عالم در هر یک وصول بر آن مرتبه فوق است و غرض وصول داعی است بر آن مرتبه فوق نه این که حصر بر خود باشد تا شایبه بخل در آن رود اگر چه در بعضی از ادعیه سابقه دفع توهم در نظایر آن ذکر نشد.
یعنی : ای خدای من رحمت فرست تو بر محمد و آل او و برسان ایمان مرا به ایمان کامل و بگردان تو یقین مرا فاضل تر و خوب و منتهی گردان تو نیت مرا به سوی بهترین نیت ها و بگردان عمل مرا به سوی خوب ترین اعمال.
تکمله: محقق طوسی رضوان الله تعالی علیه از بعضی از رسائل او نقل شده که از برای یقین سه مرتبه است مثل:
مرتبه معرفت آتش:
اول - مراتب علم الیقین و آن مرتبه ای است که حاصل می شود به برهان و حجت چنان چه آتش به توسط دخان معلوم می شود و این مرتبه ای است که از برای اهل استدلال به براهین قاطعه است.
ثانی - مرتبه عین الیقین و آن مرتبه ای است که به کشف و شهود حاصل شود مثل معاینه نار و این مرتبه حاصل شود از برای مؤمنین خلص که مطمئن است قلوب ایشان به ایمان.
و ثالث - مرتبه حق الیقین و آن حاصل شود به حال و اتصال معنوی که درک تعبیر نشود مثقل معرفت کیفیت نار که نتوان تعبیر بدان نمود، و این مرتبه حاصل شود از برای اهل شهود و فناء فی الله و به تمام این مراتب در قرآن مجید اشاره شده:
قال تعالی: لو تعلمون علم الیقین لترون الجحیم ثم لترونها علم الیقین.
و قال الله تعالی: انّ هذا لهو حق الیقین.
ختام: بدان که این فقرات ثلثه مذکوره در دعا هر یک لازم ذاتی آن دیگر است که از آن دیگر محال است منفک شود اگر چه ما بین مقام ایشان مغایرت است.
شاهد بر مقال آن است که مثلا نیت احسن که یکی از فقرات او است که در اعمال صوریه خود که باید خود را در معرض اطاعت آورد حاصل آن شود که تو را یافتم قابل تعظیم به این عمل و آن را از جهت تو آوردم نه این که خوف از عقاب تو داعی شد یا این که شوق ثواب تو اگر چه این قصد اخلال به عمل نکند خلافا للمشهود که امثال این قصد را باطل دانند و مبطل عمل.
تحقیق حال در کتب فقهیه مسطور است لکن مثل این قصد در عبادات غیر کملین است مومن کامل امثال این اضافات را اسقاط کند بلکه نظر آن آن است که وراء تو را استحقاق این نحو تعظیم نیست.
عاشق دردم مرا با وصل با حرمان چه کار
و این نحو نیت منفک از یقین افضل و عمل احسن نخواهد بود چنان که هر که داخل در مؤمنین کملین است از دو فقره دیگر منفک نیست.
تذئیل: از این که انسان به مقتضی مهیت و امنیت خود قابلیت و استعداد تحصیل این مراتب دارد به عبارت اخری هر نفس تواند خود را به مرتبه انبیاء و اولیاء رسانید غایت از آن است که بعد از این که خدا خبر دهد که ای بنده اطاعت کن مرا تا این که تو را مثل خود گردانم پس انسان قابل و حضرت واهب العطایا هم فیاض است و لذا سئوال نماید که توفیق بده مرا تا خود را به این مرتبه عالیه رسانم پس چرا متابعت خدا ننماید و بر او اعتماد نکند تا خود را قابل نماید.
اللَّهُمَّ وَفِّرْ بِلُطْفِکَ نِیَّتِی وَ صَحِّحْ بِمَا عِنْدَکَ یَقِینِی وَاسْتَصْلِحْ بِقُدْرَتِکَ مَا فَسَدَ مِنِّی
اللغة:
الوفور: به معنی زیادتی صیغه فعول مصدر است مثل رکوع و سجود و نشور و در مقام از توفیر هست نه مثل عر و او عاطفه باشد.
لطف: به معنی مهربانی و در مقام مقرب به طاعت و مبعد از معصیت.
تصحیح: به معنی درست نمودن.
مقدمه: از این که انسان خود را در مقام بندگی حق ببیند چون که این نحو را در خود فاقد می یابد و لذا سئوال از خدای خود کند که ای خدای من نیت ناقص مرا تو زیاد کن و عمل فاسدم را اصلاح کن و یقینم را افضل نما.
یعنی : ای خدای من زیاد نما تو به سبب مهربانیت نیت مرا و درست نما تو به سبب عنایات و الطافت که داری یقین مرا، قبول صلاح کن به قدرتت آن اعمال را که فاسد شده است از من.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاکْفِنِی مَا یَشْغَلُنِی الِاهْتِمَامُ بِهِ وَاسْتَعْمِلْنِی بِمَا تَسْأَلُنِی غَداً عَنْهُ وَاسْتَفْرِغْ أَیَّامِی فِیمَا خَلَقْتَنِی لَهُ
اللغة:
کفایت: عنایت و مباشرت.
اهتمام: جد و جهد در شی ء.
استعمال: طلب عمل نمودن، یعنی به کار بردن.
استفراغ: خالی ساختن.
فاصبح فؤاد ام موسی فارغا، ای خالیا.
یعنی : ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و کفایت ده مرا اموری را که مشغول سازد مرا سعی در آن امور و به کار دار مرا به چیزهایی که سئوال می نمایی مرا فردا یعنی در قیامت از آن و خالی نما اوقات مرا از برای جا آوردن آن چه مرا خلق نمودی برای آن یعنی در شب و روز غیر از عبادت تو چیز دیگری به جای نیاورم.
وَ أَغْنِنِی وَ أَوْسِعْ عَلَیَّ فِی رِزْقِکَ وَ لا تَفْتِنِّی بِالبَطَرِ وَ أَعِزَّنِی وَ لا تَبْتَلِیَنِّی بِالْکِبْرِ وَ عَبِّدْنِی لَکَ
اللغة:
افتنان: گمراه شدن.
عزیز: غالب.
ابتلاء: آزمایش.
یعنی : بی نیاز نما مرا و وسعت بده مرا در روزی خودت و گمراه نکن مرا به سبب نظر در مال و منال یا این که مفتون منما مرا که منتظر رزق شوم و میازما مرا به این که من تکبر بر اقران خود کنم و مرا بنده مر خودت قرار ده.
تذنیب: افتادن در نظر دو احتمال دارد: یکی آن که نظر در مال و منال مردم داشته باشد و آن را سبب گمراهی من قرار نده و لذا متقین و زهاد غض بصر می نمودند از اینیت ظلمه و ملابس و مراکب ایشان زیرا که ایشان اخذ این امور ننمودند از برای نظر مردمان پس امورات دنیویه ایشان سبب افتنان خواهد بود.
دیگر آن که نظر به معنی انتظار باشد یعنی مرا مفتون مساز به انتظار رزق و هر دو معنی مناسبند.
وَ لا تُفْسِدْ عِبَادَتِی بِالْعُجْبِ وَ أَجْرِ لِلنَّاسِ عَلَی یَدِیَ الْخَیْرَ وَ لا تَمْحَقْهُ بِالْمَنِّ وَ هَبْ لِی مَعَالِیَ الاخْلاقِ وَاعْصِمْنِی مِنَ الْفَخْرِ
اللغة:
العجب: به سکون الجیم و ضم العین عبارت از بزرگ دانستن عمل است و بر خود بالیدن و گویا خیال کند که فرق این عبادت متصور نشود و در مقام بندگی من لایق ذات باریست و آن چه در خور معبود بود به جای آوردم نه این که عجب مطلق خوش آمدن از عمل باشد بلکه انسان اگر عملی کند از عبادات و در آن عمل مسرور شود و مع ذلک خود و عمل خود را نزد خالق کم داند ضرر ندارد و از این جا روشن شد فرق ما بین ربا و عجب زیرا که ربا عمل از برای غیر خدا است و عجب از برای خدا است لکن در خیال خود گوید عملم خوش عملی بود و در خورد معبود.
محق: نقصان و زوال.
فخر: اظهار بزرگی نمودن از حیث شرف و بزرگی و علم و آداب و نسب و حسب و فرق میان کبر و فخر آن است که کبر را انسان ملاحظه کند در نفس خود که من اکملم از جهت رتبه و شرافت، و فخر اظهار این مراتب است بدون این که چیزی ملاحظه شود.
یعنی : فاسد مکن عبادت و بندگیم را به سبب عجب و جاری نما تو از برای مردم بر دستم خیر را و ناقص منما تو او را به سبب منت گذاشتن من و عطا نما تو بر من محاسن اخلاق را و حفظ کن مرا از فخر نمودن.
دفع شبهه: نسبت افساد به خدا دادن و حال آن که مفسد عجب است از این جهت است که امثال این نسبت مجاز است کقوله: لا تسلط علینا من لا یرحم
پس معنی عبارت آن است که منع نفرما لطف خود را از من آن لطفی که سالم باشد به او عبادت من از فساد یا آن که حفظ نما تو مرا از شر شیطان دال به سوی عجب تا آن که فاسد نشود عبادت من از عجب با این که عجب مسبب از امتحان خدا است و خذلان او و لذا نسبت به خدا داده شد.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لا تَرْفَعْنِی فِی النَّاسِ دَرَجَةً إِلا حَطَطْتَنِی عِنْدَ نَفْسِی مِثْلَهَا وَ لا تُحْدِثْ لِی عِزّاً ظَاهِراً إِلا أَحْدَثْتَ لِی ذِلَّةً بَاطِنَةً عِنْدَ نَفْسِی بِقَدَرِهَا
اللغة:
حط: از بالا به پائین آمدن و آوردن.
قدر: به فتحین یعنی مقدار و مساوی.
الاعراب: الا حططتنی استثناء مفرغ مستثنی منه محذوف ای حال من الحالات و ضمیر قدرها راجع به عز هست اگر چه لفظ مذکر است لکن تعبیر به مؤنث شود ای درجه ابداء مؤنث در مذکر بابی است واسع در معنی اشاره به آن نموده.
یعنی : ای خدای من رحمت فرست بر محمد و آل او و بلند نکن مرا در میان مردم مرتبه ای در حالی از حالات مگر این که پائین آوری مرا نزد خودم مثل آن درجه و ایجاد نکن از برای من عزت ظاهری در حالی از حالات مگر این که ایجاد کنی از برای من خواری باطنی نزد نفس من به قدر عزت یعنی خود را کسی ندانم و خود را عدم صرف دانم تا این که سبب فخر و کبر و عجب حاصل نشود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ مَتِّعْنِی بِهُدًی صَالِحٍ لا أَسْتَبْدِلُ بِهِ وَ طَرِیقَةِ حَقٍّ لا أَزِیغُ عَنْهَا وَنِیَّةِ رُشْدٍ لا أَشُکُّ فِیهَا وَعَمِّرْنِی مَا کَانَ عُمْرِی بِذْلَةً فِی طَاعَتِکَ فَإِذَا کَانَ عُمْرِی مَرْتَعاً لِلشَّیْطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیْکَ قَبْلَ أَنْ یَسْبِقَ مَقْتُکَ إِلَیَّ أَوْ یَسْتَحْکِمَ غَضَبُکَ عَلَیَّ
اللغة:
تمتع: انتفاع.
زیغ: انحراف و میل نمودن.
رشد: صواب و حق.
بذله: به کسر فاؤ فتح لام عبارت از جوانمردی و عطا از روی طیب نفس.
مرتع: چراگاه.
مقت: دشمنی.
الاعراب: ماء مصدریه زمانیه ای مدت کون عمری، فاء در فاقبضنی رابط داخله بر جواب شرط.
یعنی : ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و نفع بده تو مرا به راه مستقیم که بدل نکنم به آن راه یعنی معاوضه به آن راه نکنم به باطل و راه حقی که منحرف نشوم از آن و نیت صواب و حقی که شک نکنم در آن، و زندگانی بده مرا مادامی که بوده باشد زندگانی من چراگاه شیطان پس بگیر مرا به سوی خودت پیش از آن که سبقت بگیرد دشمنی تو به سوی من یا این که محکم شود غضب تو بر من.
ایقاظ: فرق ما بین سبقت مقت و استحکام غضب به حسب ظاهر روشن نیست و از شارحین چیزی به نظر نرسیده و گمانم که این دو فقره اشاره به دو صنف از عقوبت است اول عقوبت دنیوی و ثانی عقوبت اخروی و لذا از آن تعبیر به غضب و از این تعبیر به سبق شده.
تنبیه: اسباب نقصان عمر و زیادتی آن وجوهی هست که از اخبار استفاده شود مثل صله رحم و قطع آن، صدقه و ترک آن، و صلوة در مسجد سهله و اسفار زیاده و همچنین دعا بر زیادتی عمر کردن و نقصان شاهد این فقره از دعای امام علیه السلام که طلب امانت می کند از خدا اگر دعا سبب نبود طلب نمی نمودند.
اللَّهُمَّ لا تَدَعْ خَصْلَةً تُعَابُ مِنِّی إِلا أَصْلَحْتَهَا و لا عَآئِبَةً أُؤَنَّبُ بِهَآ إِلا حَسَّنْتَهَا وَ لا أُکْرُومَةً فِیَّ نَاقِصَةً إِلا أتْمَمْتَهَا
اللغة:
خصلت: صفت و حالت.
عایبه: صفت صاحب عیب.
تانیب: سرزنش نمودن و یقال له التعبیر و التوبیخ.
اکرومه: به ضم همزه و راء از کرم مثل اعجوبه از عجب.
شرح : یعنی ای خدای من وامگذار صفتی را که عیب کرده شود از من مگر آن که اصلاح نمایی تو او را و وانگذار عیبی را که سرزنش کرده شوم من به آن عیب مگر آن که خوب نمایی او را و وانگذار صفت کرمی را در من که ناقص باشد مگر این که اکمال نمایی تو او را.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَبْدِلْنِی مِنْ بِغْضَةِ أَهْلِ الشَّنَانِ الْمَحَبَّةَ وَ مِنْ حَسَدِ أَهْلِ الْبَغْیِ الْمَوَدَّةَ وَ مِنْ ظِنَّةِ أَهْلِ الصَّلاحِ الثِّقَةَ وَ مِنْ عَدَاوَةِ الادْنَیْنَ الْوَ لایَةَ وَ مِنْ عُقُوقِ ذَوِی الارْحَامِ الْمَبَرَّةَ وَ مِنْ خِذْلانِ الاقْرَبِینَ النُّصْرَةَ وَ مِنْ حُبِّ الْمُدَارِینَ تَصْحِیحَ الْمِقَةِ وَ مِنْ رَدِّ الْمُلابِسِینَ کَرَمَ الْعِشْرةِ وَ مِنْ مَرَارَةِ خَوْفِ الظَّالِمِینَ حَلاوَةَ الامَنَةِ
اللغة:
بغضه: به کسر باء به معنی شدت بغض و عداوت.
شنآن به سکون نون و فتح آن: به معنی عداوت.
بغی: ظلم.
ظنه: به کسر ظاء به معنی تهمت.
ثقه: وثوق و اعتماد.
ادنین: از دنو به معنی اقارب و عشایر.
وَ لایه: به فتح واو دوستی و به کسر آن حکومت.
عاق و عقوق: به معنی قطع.
خذلان: یاوری ننمودن.
مبرة: نیکویی.
مدارا: به میل دیگری راه رفتن و هر کار که او کند تسلیم نماید و این عمل در شریعت محبوب است.
مقه: اصل او ومق کوعد وعده به معنی دوست داشتن و وثوق داشتن.
ملابس: مخالط را گویند که در ظاهر طریقی معامله کند و در باطن طریق دیگر.
مرارت: تلخی و زهره.
امنه: من الامن مصدر است.
مقدمه: از این که انسان متحمل بار تکلیف شده است لابد است که اصلاح امر معاش خود کند و معاد خود که افساد هر یک مانع است از اطاعت در اوامر و نواهی خدا و این مطلب حاجت به برهان ندارد بعد از شهادت وجدان از این جهت است که ناس مامورند به الفت همدیگر و رفت و آمد با هم و در جمعه و جماعات با هم جمع شوند و قضاء حوائج یکدیگر نمایند و مدارا با یکدیگر.
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است - با دوستان مروت با دشمنان مدارا
از این جهت است مامور به حلم و کظم غیظ است چه خوب ارشاد و دلالت کند حضرت سبحان به خلیل خود حضرت محمد مصطفی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که:
اگر بدخو و بدقلب باشی مردم از اطراف تو پراکنده شوند و در سوره حم در مقام ارشاد حقیقت به عبد خود می نماید که اگر می خواهی دشمن جانی تو خویش و قوم جانی تو شود او در مقام بدگویی و ذم تو بیرون آید تو در مقام مدح و ثناء او در ای که او دوست جانی تو شود و از این جهت مردم مامورند که افعال و اقوال همدیگر را حمل بر صحت نمایند.
و لذا امام علیه السلام از باب این که امر معاش مختل نشود دعا می کند این فقرات را و این فقرات هم از اخلاق حسنه و افعال مرضیه منافات با عنوان ندارد.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت فرست بر محمد و آل او و تبدیل نما تو عداوت از اهل عدوت را به دوستی ایشان و حسد اهل ظلم و کینه را به مهربانی ایشان و از تهمت اهل صلاح و سداد به وثوق آنها و از عداوت اقارب به دوستی آنها و از قطع رحم ذوی الارحام به نیکویی ایشان و از خاری و ذلت و یاری نکردن اقارب به یاری ایشان و از دوست داشتن مدارا کنندگان به ثبوت و وثوق ایشان و از رد مخالطین معاشرت به نیکویی یعنی از برگرداندن مخالطین که باطن ایشان با من درست نیست به معاشرت به نیکویی و از تلخی خوف ظلام به شیرینی امن.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاجْعَلْ لِی یَداً عَلَی مَنْ ظَلَمَنِی وَلِسَاناً عَلَی مَنْ خَاصَمَنِی وَ ظَفَراً بِمَنْ عَانَدَنِی وَ هَبْ لِی مَکْراً عَلَی مَنْ کَایَدَنِی وَقُدْرَةً عَلَی مَنِ اضْطَهَدَنِی وَ تَکْذِیباً لِمَنْ قَصَبَنِی وَ سَلامَةً مِمَّنْ تَوَعَّدَنِی وَ وَفِّقْنِی لِطَاعَةِ مَنْ سَدَّدَنِی ومُتَابَعَةِ مَنْ أَرْشَدَنِی
اللغة:
ید به معنی قدرت و قوت و سلطنت.
لسان: به معنی حجت چنان چه در اساس اللغه است.
ظفر: بالتحریک به معنی غلبه کردن.
مکر: به معنی خدعه است.
کید: دشمنی نمودن.
صهد: به معنی غلبه و قهر.
توعد: ترسانیدن.
تسدید: ارشاد به کار خوب از قول در عمل.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل محمد و بگردان از برای من قوت و قدرت بر کسی که بر من ظلم کرده است و حجت و دلیل از برای من بر کسی که جدال و نزاع کرده است مرا، غلبه بر کسی که عداوت کرده است مرا، و عطاء بکن از برای من خدعه را بر ضرر کسی که دشمنی کرده است مرا، قدرت بر ضرر کسی که مقهور کرده است مرا، و تکذیب از برای کسی که عیب کرده است مرا، و سالم بودن از کسی که ترسانید مرا، و توفیق تو مرا از برای اطاعت کردن کسی که ارشاد به خوبی کند مرا، و متابعت کسی که ارشاد کند مرا.
ختام: این اموری که از خدای تبارک و تعالی سئوال شد منافات با مرضی از افعال که در عنوان دارد ندارد زیرا که این امور که سئوال شد از صفات حسنه است در انسان زیرا که نفس انسانی بایست متصف به صفات عالیه باشد یکی از صفات عالیه انسان آن است که بتواند غلبه بر خصم کند چنان که اولیاء و انبیاء این مطلب را از خدا می خواسته اند آیه: فاعتدوا علیهم بمثل ما اعتدی علیکم و لو انّ لی بکم قوة او آوی شاهد بر مقالست اگر این صفت بد بوده است پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سئوال نمی کرد این مطلب را.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَدِّدْنِی لاَِنْ أُعَارِضَ مَنْ غَشَّنِی بِالنُّصْحِ وَ أَجْزِیَ مَنْ هَجَرَنِی بِالْبِرِّ وَ أُثِیبَ مَنْ حَرَمَنِی بِالْبَذْلِ وَ أُکَافِئَ مَنْ قَطَعَنِی بِالصِّلَةِ وَ أُخَالِفَ مَنِ اغْتَابَنِی إِلَی حُسْنِ الذِّکْرِ وَ أَنْ أَشْکُرَ الْحَسَنَةَ وَ أُغْضِیَ عَنِ السَّیِّئَةِ
اللغة:
الغش: تدلیس و خدعه نمودن.
نصح: نصیحت و راه نمودن.
هجران: مفارقت نمودن، ثواب عمل را عوض دادن.
بذل: بخشش.
مکافات: مجازات.
غضی: عفو.
شرح : ای خدای من صلوات بفرست بر محمد و آلش و ارشاد نما تو مرا برای آن که مقابلی کنم کسیرا که خدعه کرده است مرا به نصیحت یعنی از خدعه کردن به او یاری در عوض کنم و جزا دهم کسی را که مفارقت کرد مرا به نیکویی و جزا دهم کسی را که محروم کرد مرا به بخشش، و مجازات کنم کسی را که ترک من کرد به صله و مخالفت کنم کسی را که غیبت کرد مرا به خوبی و این که شکر کنم من خوبی را و چشم بپوشانم از بدی.
ختام: ای برادر اگر خواهی رستگار در دنیا و آخرت شوی و سر آمد امثال و اقران خود باشی عمل نمای که تو را موفق گردانند بر اتصاف به این صفات بینی و بین ربی که هیچ حکیمی را قدرت بر ایجاد این نحو کلام نیست زیرا که تمنا نصیحت است در مقابل غش و خوبی گفتن است در مقابل غیبت.
در روایت است که هر که را غیبت کنند نصف گناه او آمرزیده می شود، و در روایت دیگر منقولست از حضرت صادق علیه الصلوة والسلام که آن جناب فرموده است که:
قسم به خدای عظیم که دروغ می گوید کسی که دعوی کند که من از اولاد حلالم یعنی حلال زاده هستم و حال آن که غیبت کند و حرمت آن از بدیهیات شرعست.
و در روایت دیگر است که: هر که شکر نعمت مردم نکند شکر نعمت خدا هم نمی کند.
و در روایت است که هر که هجران از برادر دینی خود کند فوق سه روز آن هجران حلال نیست و چشم پوشیدن از بدی های مردم علاوه بر نقل اهل بیت فوائد دنیویه و اخرویه زیاد بر آن مترتب است و تفصیل را مجال نیست خلاصه کلام مدارا در این فقرات طلب توفیق خوبی نمودن است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ حَلِّنِی بِحِلْیَةِ الصَّالِحِینَ وَ أَلْبِسْنِی زِینَةَ الْمُتَّقِینَ
اللغة:
زیور آلات که بدان شی ء را زینت کنند.
صلاح و متقی اگر چه به حسب مفهوم متغایرند لکن به حسب مصداق متساویند نظیر ناطق و انسان و کذا حلی و زینت و این مرتبه تقوی و صلاح فوق مرتبه عدالت است بلکه عدالت بعضی از شئونات او است یکی از صفات متقی آن است که اگر اجل موجود نبود روح او در بدن باقی نمی ماند از بابت خوف خدا و شوق لقای آن، اگر حقیقت حال متقی را بخواهی نظر نمای به روایت همام که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از برای او بیان می نماید و این روایت در کافی و نهج البلاغه مذکور است از باب تیمن و تذکره از برای افراد انسانی که هر صبح و شام بدان نظر کنند ذکر می نماییم.
روایت شده است این که بود صاحب و یاری از برای امیرالمؤمنین علیه السلام که گفته می شد همام و بود مرد عابدی. عرض نمود خدمت آن امام علیه الصلوة والسلام که:
وصف نما از برای من متقین را مثل این که من ایشان را ببینم.
آن امام تاملی در جواب کرد، بعد فرمودند: ای همام بپرهیز از خدا و خوبی نما تو پس به درستی که خدا با کسانی است که پرهیزگاری نمودند و آن کسانی که آنها خوبی نمودند، پس همام و به همین قدر قناعت از کلام امام ننمود تا این که سوگند داد حضرت را پس امام، حمد خدای و ثنای او را به جای آورد و صلوات بر نبی فرستاد پس فرمود:
اما بعد: پس به درستی که خدای سبحان خلق فرمود خلق را در وقتی که بی نیاز بود از ایشان و ایمن بود از مخالفت ایشان یعنی از مخالفت ایشان ضرر نمی رسید بر او به علت آن که آن ذات مقدس ضرر نمی رساند او را معصیت عصیان کننده و منفعت نمی رساند او را اطاعت کسی که اطاعت کند او را.
و بعد از خلقت تقسیم کرد میان آنها روزی و معاش آنها.
و نهادشان از دنیا جاهای ایشان یعنی اعطاء مکان به ایشان نمود پس متقون در دنیا ایشان هستند اهل فضائل و کمالات تکلم کردن ایشان حق است و صواب و خیر و ارشاد.
لباس آنها میانه روی است.
راه رفتن ایشان فروتنی است.
می پوشانند دیدههای خود را از اموری که خدا حرام کرد بر ایشان.
نگه می دارند گوش های خود را بر عملی که منفعت از برای ایشان دارد.
نازل می کند نفس های ایشان از ایشان در بلاء مثل کسی که نفس او، او را در رفاهیت و سعه نازل کند یعنی اطمینان و تحمل ایشان در بلاء و محن و مصائب و مکروه مثل کسی که نفس در زمان رفاهیت و رغد العیش مطمئن است اگر نمی بود آن اجلی که خدا قرار داده از برای ایشان ثابت و برقرار نمی ماند روح های ایشان در جسدهای ایشان در یک دقیقه و چشم به هم زدنی به علت شوق به سوی ثواب خدا و خوف از عقاب او.
خدا بزرگست در نظر ایشان و ما سوای او کوچک و حقیر.
پس ایشان در بهشت متنعم هستند مثل کسی که بهشت را دیده است و یا جهنم مثل کسی که جهنم را دیده است پس ایشان معذب یعنی بهشت و جهنم در نظر ایشان چنان معلوم است که کأنه خود را جهنمی از حیث رؤیت جهنم می دانند و بهشتی از حیث رؤیت بهشت و اهل آن دانند.
قلب های ایشان محزون، و شرهای ایشان مامون، اجساد ایشان نحیف و لاغر، حاجات ایشان کم، نفس های ایشان عفیف.
صبر کردند چند روزی عقب آمد ایشان را راحت طولانی، و تجارت با منفعتی خدا مهیا نمود از برای ایشان، دنیا طالب ایشان شد، و ایشان طالب نشدند.
اسیر کرد دنیا ایشان را ایشان نفس های خود را عوض دادند یعنی : زخارف دنیا و لذات و شهوات او را ترک نمودند و اعراض و ذلت و خواری عوض دادند.
اما در شب قامت های ایشان راست و تلاوت کنند اجزای قرآن را، به طریق آشکار می نمایند حروف او را و در مواضع وقف نمایند.
محزون می نمایند به قرآن نفس های خود را و می خرند به قرآن دوای دردهای خود را.
پس اگر در وقت خواندن قرآن مرور نمودند به آیه ای که در آن شوق بود اعتماد می نمودند بر آن آیه از روی طمع شرف و منتظر می نمودند نفوس خود را به آن آیه از روی شوق و اعتقاد داشتند که آن آیه نزد چشم های آنها هست و هرگاه مرور نمودند به آیه ای که در آن تخویف بود گوش قلبی به آن می دادند و اعتقاد داشتند که فریاد و نعره جهنم در بیخ گوش های ایشان است، پس ایشان خم کننده اند کمرهای خود را و فرش کننده اند پیشانی های خود را، و کف های خود را و زانوها و اطراف اقدام خود را، طلب می کنند از خدا آزاد کردن رقابشان را.
و اما در روز عقلاء و علماء و خوبان و اتقیایند به تحقیق که ضعیف و نحیف نموده است ایشان را خوف مثل نحیف بودن تیر، نظر کند آنها را نظر کنندگان پس گمان می کند آنها را مریض و نیست ایشان را مرضی و می گوید ناظر به ایشان که مجنون شدند به تحقیق که مجنون کرد ایشان را امر بزرگی.
هرگاه تعریف کرده شود یکی از ایشان می ترسد از چیزهایی که گفته شده در حق او پس می گوید: من اعلم هستم به خودم از غیر خودم و خدای من اعلم است به من از خودم.
ای خدای من مواخذه مفرما مرا به سبب آن چیزی که می گویند ایشان و بگردان مرا افضل از چیزهایی که اعتقاد دارند و بیامرز از برای من آن چه را که نمی دانند.
پس از علامت یکی از ایشان این است که می بینی از برای او قوت است در دیدن و خرمست در لینه یعنی لین و نرمی او در محل خودش است و ایمان است مر او را به طریق یقین.
و حرص دارنده است در تحصیل علم و دانا است در حلم، و میانه روی دارنده است در توانگری.
و خشوع دارنده در عبادت است.
و تحمل دارنده در فقر است.
و صبر دارنده در شدت است.
و طلب کننده است در حلال و نشاط.
و فرح دارنده است در هدایت.
و مشقت دارنده است در طمع به دیگری.
عمل می نماید اعمال خوب را و حال آن که او بر ترس و خوف است.
داخل شب شود همیشه همتش شکر کردن است.
و داخل صبح شود و همیشه او به ذکر خدا است.
بیتوته نماید، یعنی داخل شب شود از روی خوف و داخل صبح شود از روی شادی.
ترسیدن او از برای چیزهایی است که ترسیده است از غفلت او شادی کردن او از برای چیزهایی است که رسیده است از فضل و رحمت به او.
اگر طلب صعب و مشقت کند بر او نفس او در چیزهایی که بد دارد عطاء نمی کند نفس را خواهش های او را در چیزهایی که دوست دارد.
سرور و فرح او در چیزهایی است که زایل نشود.
و زهد او در چیزهایی است که باقی نمی ماند.
ممزوج می کند حلم را بر علم قول را به عمل.
ملاحظه می نمایی او را آرزوی او نزدیک، لغزش او کم، قلب او خاشع، نفس او قانع، اکل او کم، امر او آسان، دین او محفوظ، خواهش او مرده، غیظ او نگه داشته، خیر از او امید داشته شده، شر از او ایمن گردیده شده، اگر از غافلین است نوشته شده در ذاکرین، و اگر در ذاکرین است نوشته نمی شود در غافلین امت.
عفو می نماید از کسی که ظلم کرده است او را.
عطا می دهد کسی را که محروم کرده است او را.
وصل می کند کسی را که قطع او کرده.
حرف های بد از او بعید است، حرفهای او نرمست، بدی او غایب است خوبی او حاضر است، خوبی او اقبال دارد، و بدی او ادبار.
سکینه و وقار دارد و شداید صابر است، در مکروهات شکور است، در سعه بر کسی که بغض کند ظلم نمی کند، گناه نمی نماید در حق کسی که دوست دارد.
یعنی : به واسطه اصدقاء و اقارب معصیت نمی کند.
اعتراف به حق مردم می نماید قبل از این که بر ضرر او شاهد اقامه نمایند.
ضایع نمی نماید چیزهایی را که به او سپرده شده است فراموش نمی کند چیزی را که متذکر شده است مردم را، به القاب بد آواز نمی نماید، اذیت همسایه نمی کند، شماتت مصیبت نمی کند، داخل نمی شود در باطل از حق بیرون نمی رود.
اگر ساکت شود مغموم از سکوت خود نمی شود، اگر خنده کند صدا را به خنده بلند نکند.
اگر ظلم کرده شود صبر کند تا این که بوده باشد خدا منتقم از برای او، نفس او از او در مشقت است و مردم از او در راحت، نفس خود را در تعب می افکند از برای آخرت خود راحت می اندازد مردم را از نفس خود.
دوری او از کسی که دوری کرده است از او زهد است نه اجتناب.
نزدیکی او به کسی که نزدیک شده باشد به او رحمت است و لین، نیست دوری او از مردم از روی کبر و عظمت، و نیست نزدیکی او به مردم از روی مکر و خدیعه.
راوی نقل کند پس همام صیحه زد صیحه زدنی و بیرون رفت روح او در آن صیحه پس فرمود امیرالمؤمنین علیه السلام: قسم به خدا که به تحقیق می ترسیدم بر او این صیحه را.
پس از آن فرمود: این نحو جای آورد موعظه حسنه به اهل خود.
عرض کرد خدمت آن امام علیه السلام کسی که: چه مانع شود تو را یا امیرالمؤمنین علیه السلام از مثل این موعظه؟
پس فرمود: وای بر تو به درستی که از برای هر اجلی وقتی است که تجاوز نکند از آن و سببی که تجاوز نکند از آن پس آهسته باش بعد از این مثل این کلام نگویی، این حرف شیطان هست در زبان تو جاری ساخت.
شرح : ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و مزین فرما تو مرا به رتبه صلحاء و بپوشان مرا لباس اتقیاء.
تذنیب: بدان که تقوی را فوائدی در دنیا و آخرت است و حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه می فرماید: که تقوی کلید راه به خدا است و ذخیره آخرت است و آزادی از ملکه سیئه و قبح است، یعنی آزاد کند انسان را از هلکات آخرت، به تقوی قضاء حوائج می شود و نجات می یابد فرار کننده از آتش.
دوازده فائده از برای او هست که از قرآن فهمیده می شود:
یکی این که: متقی روزی حلال نصیب او شود به دلیل: و من یتق الله یجعل... الآیة.
دویم: این که اکرم عندالله است به دلیل قوله تعالی: آن اکرمکم عندالله اتقیکم.
سیم: بهشت از برای او معد است: و الجنة اعدت للمتقین.
چهارم: محفوظ بودن از اعداء: لقوله: و اءن تصبروا و تتقوا لا یضرکم کیدهم.
پنجم: اصلاح عمل: یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و قولوا قوَ لا سدیدا یصلح لکم اعمالکم.
ششم: قبول العمل منه لا من غیره: انما یتقبل الله من المتقین.
هفتم: نجات از آتش: ثم ننجی الذین اتقوا.
هشتم: آسانی حساب: و ما علی الذین یتقون من حسابهم من شی ء.
نهم: نجات از شداید و مهالک.
دهم: غفران ذنوب.
یازدهم: بشارت عند الموت: الذین آمنوا و کانوا یتقون لهم البشری فی الحیوة الدنیا.
دوازدهم: المحبة لهم: اءِنَّ الله یحب المتقین.
فِی بَسْطِ الْعَدْلِ وَ کَظْمِ الْغَیْظِ وَ إِطْفَآءِ النَّآئِرَةِ وَ ضَمِّ أَهْلِ الْفُرْقَةِ وَ إِصْلاحِ ذَاتِ الْبَیْنِ وَ إِفْشَآءِ الْعَارِفَةِ وَ سَتْرِ الْعَآئِبَةِ وَ لِینِ الْعَرِیکَةِ وَ خَفْضِ الْجَنَاحِ وَ حُسْنِ السِّیرَةِ وَ سُکُونِ الرِّیحِ وَ طِیبِ الْمُخَالَقَةِ وَ السَّبْقِ إِلَی الْفَضِیلَةِ وَ إِیثَارِ التَّفَضُّلِ وَ تَرْکِ التَّعْیِیرِ وَالافْضَالِ عَلَی غَیْرِ الْمُسْتَحِقِّ وَالْقَوْلِ بِالْحَقِّ وَ إِنْ عَزَّ وَ اسْتِقْلالِ الْخَیْرِ وَ إِنْ کَثُرَ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی وَاسْتِکْثَارِ الشَّرِّ وَ إِنْ قَلَّ مِنْ قَوْلِی وَ فِعْلِی وَ أَکْمِلْ ذَلِکَ لِی بِدَوَامِ الطَّاعَةِ وَ لُزُومِ الْجَمَاعَةِ وَ رَفْضِ أَهْلِ الْبِدَعِ وَ مُسْتَعْمِلِی الرَّأْیِ الْمُخْتَرَعِ
اللغة:
بسط: پراکنده نمودن.
کظم: نگهداشتن.
اطفاء: خاموش نمودن.
نائره: فتنه و عداوت.
ذلت: مونث ذو به معنی صاحب یعنی حالت.
بین: به معنی جدایی ذات البین ای حالة مقتضیة لبینهم.
افشاء: آشکار نمودن و اظهار کردن.
عریکه: خلق و طبیعت.
خفض: نهادن و پستی.
سیره: طریقه مخالفت از خلق.
ایثار: احسان به دیگری نمودن بدون عوض و به معنی اختیار.
تفضل: باب تفعل از فضل و در مقام به معنی رزق و قوت است.
تعییر: لوم و سرزنش.
افضال مال و عطیه و بخشش به دیگری دادن.
الرای: اعتقاد داشتن و از روی قیاس تکلم نمودن.
مخترع: امر تازه.
الاعراب: و الافضال عطف است بر التعبیر ای ترک الافضال.
شرح : در نشر عدل و امساک غیظ و خاموش نمودن فتنه و جمع نمودن اهل جدایی و عداوت و اصلاح نمدن حالتی که باعث جدایی است و اظهار خوبی ها و پوشیدن بدی ها و سلامت خلق و فروتنی نمودن و طریقه خوب داشتن و با وقار و سکینه بودن و خوش خلق بودن و سبقت نمودن به سوی تحصیل فضیلت و اعطاء مال به دیگری نمودن و ترک ملامت نمودن و ترک افضال نمودن بر غیر مستحق و قول حق گفتن اگر چه مضر باشد و سکوت از باطل اگر نفع دهد آن باطل، و کم دانستن خیر اگر چه زیاد باشد در گفتار و کردارم و زیاد دانستن بدی اگر چه کم باشد از قول و فعلم، و کامل نمای تو مر او را یعنی اخلاق معروضه را به دوام طاعت و ملازم شدن با جماعت مسلمانان دست بر داشتن از اهل بدعت و از به کاربرنده اعتقاد جدید.
تنبیهات: الاول تعییر از صفات رذیله است عقل و نقل هر دو منطبقند بر قبح او بلکه اثر وضعی آن چنان است که هر که مسلمانی را سرزنش کند به همان چیز سرزنش خواهد شد.
چنان که فرمود جناب امام جعفر صادق علیه السلام که: هر که تعییر کرد مؤمنی را نمی میرد تا این که سوار آن شود البته.
و نیز از آن حضرت مروی است که: هر که تعییر کند مؤمنی را تعییر کند خدا او را در دنیا.
گفتند علماء که: تعییر مومن سزاوار نیست اگر چه در معصیت باشد، اخص خصوص در ملاء ناس و رؤوس الاشهاد لکن گاهی توهم می رود که این مطلب منافات با نهی از منکر دارد زیرا که نهی از منکر نیست مگر تعییر، جواب آن واضح است که نهی از منکر از روی ارشاد و نصیحت، و تخویف است نه مذمت و تعییر.
الثانی: بسط عدل و استعمال عدل با کسانی که بایست که بسط با ایشان شود پنج فرقه هستند یکی به خدای واحد احد و بسط عدل بالنسبه به او معرفت توحید او است و قیام به احکام توحید بعد معرفت توحید.
دویم: نفس خودش است به این که هوی و هوس و خواهش نفسانیه خود را تابع عقل خود کند نه عکس.
سیم: سابقین از خود که امروز داخل در اموات هستند به این که وصایا و عهود ایشان را جای آورد و در حق ایشان دعا کند.
چهارم: با اهل زمان در معاملات با آنها به طریق عدل و انصاف رفتار نماید.
پنجم: اگر حاکم بر مردم شد حکم جوری ننماید یا خود مظلوم شد عفو نماید.
الثالث: خیر را کم داند در پیش نفس خود و شر را زیاد.
نکته آن است که زیاد دانستن خیر امر را منتهی به عجب کند پس هر قدر که خیر جای آورد او را بالنسبه به خدای عز و جل هیچ داند و شر اگر چه معصیت صغیره باشد او را زیاد داند زیرا که معصیت شخص بزرگی را نموده است یا آن که شاید که این معصیتی را که نمود، سبب قطع علقه مابین او و خدای او شود و لذا حضرت امام محمد باقر علیه السلام به ابی بصیر می فرماید که:
ای ابابصیر! پیرامون معصیت مرو، شاید که معصیتی کنی که خداوند عالم بفرماید که دیگر نخواهم تو را آمرزید.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاجْعَلْ أَوْسَعَ رِزْقِکَ عَلَیَّ إِذَا کَبِرْتُ وَأَقْوَی قُوَّتِکَ فِیَّ إِذَا نَصِبْتُ تَبْتَلِیَنِّی بِالْکَسَلِ عَنْ عِبَادَتِکَ وَ لا الْعَمَی عَنْ سَبِیلِکَ وَ لا بِالتَّعَرُّضِ لِخِلافِ مَحَبَّتِکَ وَ لا مُجَامَعَةِ مَنْ تَفَرَّقَ عَنْکَ وَ لا مُفَارَقَةِ مَنِ اجْتَمَعَ إِلَیْکَ
اللغة:
قوه: مقابل ضعف و لذا تعبیر از او به زور شده در کنز اللغه.
نصب: تعب و مشقت.
تعرض: تصدی از برای امری.
کسل: ناتوانی و سستی و بی رمقی.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و بگردان وسیع تو روزی خود را بر من زمانی که پیر و ناتوان شوم و قوی تر قوت خود را بر من زمانی که به مشقت افتادم و امتحان نکنی مرا به کسالت از بندگی و راه تو و امتحان نکنی مرا به تصدی خلاف محبت تو یعنی : خلاف رضای تو را به جای آورم و امتحان نکنی مرا بر این که مجالست کنم کسی را که از تو جدا شده است یا جدا شوم از کسی که با تو مجالست کرده است و این عبارت اخری آن مطلب است که از اهل طاعت مفارقت کردن و با اهل معصیت مخالطه نمودن؛ زیرا که در مجالست تاثیر است چنان معلوم هست بالعیان حتی در السنه المجالسة مؤثرة مشهور است حتی روایت شده است از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که آن امام یوم الجمل بعد از این که مسلط بر عائشه گردید حضرت امام حسین علیه السلام را نزد او فرستادند فرمودند به او بگو برود جانب مدینه و الا خواهم او را طلاق داد لکن ای پس همین که تبلیغ رسالت نمودی زود مراجعت کن و نمای عرض کرد: لمه یا اب فرمودند: برای آن که غالب نفوس ایشان شقی و بدبخت هستند می ترسم که بر تو تاثیر کند.
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی أَصُولُ بِکَ عِنْدَ الضَّرُورَةِ وَأَسْأَلُکَ عِنْدَ الْحَاجَةِ وَ أَتَضَرَّعُ إِلَیْکَ عِنْدَ الْمَسْکَنَةِ وَ لا تَفْتِنِّی بِالِاسْتِعَانَةِ بِغَیْرِکَ إِذَا اضْطُرِرْتُ وَ لا بِالْخُضُوعِ لِسُؤَالِ غَیْرِکَ إِذَا افْتَقَرْتُ وَ لا بِالتَّضَرُّعِ إِلَی مَنْ دُونَکَ إِذَا رَهِبْتُ فَأَسْتَحِقَّ بِذَلِکَ خِذْلانَکَ وَ مِنْ عَکَ وَإِعْرَاضَکَ یَآ أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
اللغة:
اصول: من الصول یعنی : حمله نمودن، یقال: صولته کصولة الاسد.
مسکنه و فقر: هر دو به معنی پریشانی است ظاهر آن است که فقیر اسوء حال باشد زیرا که در مسکین جهت سکون و اطمینانی است به سبب سئوال به خلاف فقیر.
رهبه: ترسیدن.
الاعراب: باء فی قوله اصول بک از برای استعانه است فی قوله لسئوال به معنی عند.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و بگردان مرا که حمله نمایم به اعانت تو به سوی تو در وقت ضرورت و سئوال نمایم تو را در وقت حاجت و تضرع و زاری نمایم به سوی تو در وقت پریشانی و امتحان مفرمای مرا به استعانت به غیر تو در زمانی که مضطر شدم و فروتنی و عجز نمایم وقت سئوال از غیر تو در زمانی که فقیر شوم و زاری کنم به سوی دون تو است در زمانی که بترسم تا این که استحقاق بیابم به سبب این امور رسوایی تو را و منع تو را و روی برگردانیدن تو را ای رحم کننده تر از رحم کنندگان.
اللَّهُمَّ اجْعَلْ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِی رُوعِی مِنَ التَّمَنِّی وَالتَّظَنِّی وَالْحَسَدِ ذِکْراً لِعَظَمَتِکَ وَ تَفَکُّراً فِی قُدْرَتِکَ وَ تَدْبِیراً عَلَی عَدُوِّکَ وَمَآ أَجْرَی عَلَی لِسَانِی مِنْ لَفْظَةِ فُحْشٍ أَوْ هَجْرٍ أَوْ شَتْمِ عِرْضٍ أَوْ شَهَادَةِ بَاطِلٍ أَوِ اغْتِیَابِ مومن غَآئِبٍ أَوْ سَبِّ حَاضِرٍ وَمَآ أَشْبَهَ ذَلِکَ نُطْقاً بِالْحَمدِ لَکَ وَإِغْرَاقاً فِی الثَّنَآءِ عَلَیْکَ وَ ذَهَاباً فِی تَمْجِیدِکَ وَ شُکْراً لِنِعْمَتِکَ وَاعْتِرَافاً بِإِحْسَانِکَ وَ إِحْصَآءً لِمِنَنِکَ
اللغة:
القاء: به معنی انداختن.
ورع: به ضم راء به معنی قلب.
تمنی: آرزو بردن.
تظنی: گمان بدن بردن.
تدبیر: از دبر به معنی عاقبت امر را وارسی نمودن.
فحش: به ضم فاء حرف بد زدن و یقال ردی من القول.
هجر: یا به ضم است یا به فتح اما به ضم قبیح از کلام و کلام زیادی که سزاوار نباشد و به فتح به معنی هذین.
شتم: حرفی که موجب نقص دیگری شود و گفته شده که او و سب به معنی دشمنانند.
عرض: ناموس و امور خفیه از انسان.
اغراق: از غرق به معنی احاطه و فرو گرفتن.
احصاء: به معنی حفظ نمودن.
منن: به کسر میم جمع منة کنعم و نعمة.
الاعراب: ذکر مفعول لاجعل لعظمتک متعلق به اجعل لام او تقویه و ما اجری معطوف علی قوله ما القی پس خواهد مفعول اول اجعل شد و مفعول ثانی او نطقا.
شرح : یعنی ای خدای من بگردان آن چه را که شیطان در قلب من می اندازد از آرزو کردن و گمان بد بردن و حسد ورزیدن متذکر شدن عظمت تو را و تامل و تفکر کردن در قدرت تو و تدبیر نمودن بر ضرر عدو تو، و بگردان آن چه را که جاری سازد شیطان در زبان از تکلم کردن به فحش یا هجر یا دشنام دادن بر عرض و ناموس یا غیبت کردن مومن غایبی یا دشنام دادن حاضی و آن چه شبیه آن است مثل بهتان و نمیمه و ماعیبه و استهزاء و تهمت و غیر آنها تکلم نمودن به ثناء تو و ابتلاء در ثناء بر تو و فرو رفتن در بزرگی تو و شکر نمودن مر نعمت تو و اعتراف نمودن و حفظ نمودن و متذکر شدن منتهای تو
ختام: بعد از این که شیطان در قلب و در لسان تصرف نمود جعل چگونه تصویر شود احتمال دارد محو این امور به توبه کند و بدل ایشان ثواب قرار دهد یا این که تبدیل ملکات ردیه را کند به ملکات حسنه ظاهر این معنی اخیر باشد.
تنبیه: تفکر و قدرت که در کلام امام واقع شد به قرینه تمنن تفکر در اوصاف خدا و افعال او است چنان که در بعضی از روایات وارد است تفکر آنی در او مقابل شصت سال عبادت است بلکه مراد تفکر در فناء و زوال امر دنیوی است.
حسن صیقل قزوینی از امام صادق آل محمد علیهم السلام روایت کند که آن حضرت سئوال نمودن که:
روایت کنند این که تفکر یک ساعت بهتر است از یک شب عبادت کردن یا از عبادت یک سال چگونه تفکر کند؟
فرمودند: که مرور کنید به خرابه ای یا خانه بی صاحبی و بگوید کجا هست ساکنین شما؟ کجایند کسانی که شما را بنا نموده بودند چه هست شما را که حرف نمی زنید؟
علاج: اگر کسی بخواهد خود را نجات دهد از تمنی در هر امری که داخل شود بسم الله بگوید.
روایت شده است که انسان اگر سوار اسب شود اسم خدا را ببرد ملکی با او ردیف شود و او را حفظ نماید تا این که از دابه نازل شود اگر سوار شد و بسم الله نگفت شیطان با او ردیف شود و بگوید بر او که تغنی بکن اگر گوید آواز ندارم بگوید او را که تمنی کن پس لا یزال در آرزو بردن است تا این که از دابه نازل شود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لا أُظْلَمَنَّ وَأنْتَ مُطِیقٌ لِلدَّفْعِ عَنِّی وَ لا أَظْلِمَنَّ وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَی الْقَبْضِ مِنِّی وَ لا أَضِلَّنَّ وَقَدْ أَمْکَنَتْکَ هِدَایَتِی وَ لا أَفْتَقِرَنَّ وَ مِنْ عِنْدِکَ وُسْعِی وَ لا أَطْغَیَنَّ وَ مِنْ عِنْدِکَ وُجْدِی
اللغة:
ظلم: تعدی نمودن و ایذاء نمودن.
ضلالة: گمراهی.
امکان: به معنی سهل بودن کار.
وسع: غنا.
طغیان: تجاوز از حد نمودن.
وجد مثلثه الفاء به معنی غنا.
الاعراب: اظلمن اول مجهول و موکد به نون تاکید ثقیله و اظلمن ثانی معلوم باب افعال در مقام مؤکد بنون و متکلم وحده اند.
بدان که انسان در هر فعلی از افعال خود اعانت خدا را حاجت دارد نگوییم که انسان مضطر صرف و نه مختار صرف لطف و اعانت او را در افعال مدخلیت است چنان که مفاد امر بین الامرین است و لذا امام عرض می کند به خلاق خود که:
ای خدای من صلوات بفرست بر محمد و آل او و مظلوم واقع نشوم من و حال آن که تو قادری بر دفع از من، و ظلم ننمایم و حال آن که تو قادری که از من قوت ظلم را بگیری و مرا از این کار باز داری، و گمراه نشوم من و حال آن که آسان و سهل است بر تو هدایت من، و فقیر و محتاج نشوم و حال آن که از جانب حضرت تو است توانگری من، و طغیان و جور نکنم و حال آن که از جانب تو است مکنت و ثروت من.
ختام: این فقره اخیره مفاد از آیه است که اءنَّ الانسان لیطغی(14) أن رآه استغنی از این که به مقتضی قوای بشریه که در آن ابداع شده است مفاسدی بر آن مترتب است از آن جمله اگر توانگری بیند از حد خود تجاوز نماید مراد به توانگری نه مجرد تمول بلکه در هر امری مثلا صحت بدن در فرعون بود ادعا نمود که انا ربکم الاعلی.
ظریفه: کسی را در نجف اشرف دیدم که دعوی امامت و نیابت بلکه فوق این مراتب می نمود مردم او را مجنون می دانستند و حقیر با او به رسم ملاطفه مشی می نمودم در شبی از شبها در حرم مطهر با او در صحبت بودم معلوم شد که سبب این دعوی گزاف از این بیچاره آن شد که در اصل دهقان و اهل زراعت بوده و خود به نفسه در یک روز عمل ده نفر می نمود و روزی بیست فرسخ پیاده راه می رفت و حمل اثقال به قدر پنج نفر می نمود این امور داعی شد که آن جاهل کور نافهم مدعی نبوت و امامت شود خلاصه در صفتی که انسان در آن صفت خود را کامل و فائق اقران بیند طغیان کند چنان که از افلاطون از حکمای یونان و پسر سینا از حکمای اسلام اول منکر نبوت عیسی علیه السلام بر خود و ثانی منکر نبوت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بر خود گردید چنان که در مجمع البحرین است فی ماده سنا حاصل علاج آن مرض همین مطلب است که امام از خدا سئوال می نماید.
اللَّهُمَّ إِلَی مَغْفِرَتِکَ وَفَدْتُ وَ إِلَی عَفْوِکَ قَصَدْتُ وَإِلَی تَجَاوُزِکَ اشْتَقْتُ وَبِفَضْلِکَ وَثِقْتُ وَلَیْسَ عِنْدِی مَا یُوجِبُ لِی مَغْفِرَتَکَ وَ لا فِی عَمَلِی مَآ أَسْتَحِقُّ بِهِ عَفْوَکَ
اللغة:
وفود: به معنی ورود.
شوق: میل داشتن.
وثوق: اعتماد.
شرح : یعنی : ای خدای من به سوی آمرزش تو فرود آمدم و به سوی بخشش تو قصد نمودم و به سوی درگذشتن تو از خطیئات میل نمودم و نیست در نزد من چیزی که ثابت کند از برای من غفران تو را و نیست در عمل من چیزی که استحقاق داشته باشم من به او عفو تو را.
ختام: حضرت سجاد علیه السلام در سجده نماز شب مناجات به خدا می نمود و عرض می کرد: ای خدای من قسم به عظمت و جلال و عظمت تو که اگر من از ابتداء زمانی که خلقم نمودی از اول دنیا عبادت تو را می کردم به دوام ربوبیت تو حمد و شکر می کردم تو را به مقدار حمد و شکر تمام مردم هر آینه کوتاهی نمودم اداء شکر کوچک نعمتی از نعمت های تو اگر من حقیر می نمودم معدن های آهن دنیا را با دندان خود شخم و حرث می کردم زمین دنیا را به مژگان چشم های خود و می گریستم از خوف تو مثل دریاهای آسمان و زمین خون و چرک هر آینه این عمل کمست در بسیاری از اموری که حق تو بر من ثابت است اگر تو ای خدای من عذاب بکنی مرا بعد از این امور به عذاب تمام مردم و بزرگ نمایی از برای آتش جهنم جثه و جسم مرا و پر نمایی در طبقات جهنم تا این که نبوده باشد در آتش معذبی غیر از من و نباشد در جهنم حطب و رائن هر آینه این به عدل تو بر من قلیل است در بسیار چیزهایی که مستوجب می شوم من او را از عقوبت تو.
وَ مَا لِی بَعْدَ أَنْ حَکَمْتُ عَلَی نَفْسِی إِلا فَضْلُکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ تَفَضَّلْ عَلَیَّ اللَّهُمَّ وَ أَنْطِقْنِی بِالْهُدَی وَ أَلْهِمْنِی التَّقْوَی وَ وَفِّقْنِی لِلَّتِی هِیَ أَزْکَی وَ اسْتَعْمِلْنِی بِمَا هُوَ أَرْضَی
الترکیب: ما نا فیه و الاستثناء مفرغ.
شرح : یعنی نیست چیزی برای من بعد از این که حکم کردی بر نفس من مگر تفضل تو را پس رحمت بفرست بر محمد و آل محمد و تفضل نما بر من ای خدای من به نطق در آور مرا به راستی و درستی و الهام نما بر من تقوی و پرهیزگاری را و توفیق بده مرا از برای آن اموری که پاک تر است و وادار مرا به فعلی که بیشتر است رضای تو در آن.
اللَّهُمَّ اسْلُکْ بِیَ الطَّرِیقَةَ الْمُثْلَی وَاجْعَلْنِی عَلَی مِلَّتِکَ أَمُوتُ وَ أَحْیَا
اللغة:
المثلی تانیث الامثل نحو افضل و فضلی به معنی خوبی.
شرح : ای خدای من بران مرا به راه خوب و بگردان مرا که بر ملت تو بمیرم و زندگانی نمایم.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ مَتِّعْنِی بِالِاقْتِصَادِ وَ اجْعَلْنِی مِنْ أَهْلِ السَّدَادِ وَ مِنْ أَدِلَّةِ الرَّشَادِ وَ مِنْ صَالِحِی الْعِبَادِ وَارْزُقْنِی فَوْزَ الْمَعَادِ وَسَلامَةَ الْمِرْصَادِ اللَّهُمَّ خُذْ لِنَفْسِکَ مِنْ نَفْسِی مَا یُخَلِّصُهَا وَأَبْقِ لِنَفْسِی مِنْ نَفْسِی مَا یُصْلِحُهَا فَإِنَّ نَفْسِی هَالِکَةٌ أَوْ تَعْصِمُهَا
اللغة:
تمتیع: انتفاع دادن.
اقتصاد: میانه روی نمودن.
سداد: صواب و حق .
مرصاد: راه.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت فرست بر محمد و آل او و نفع ده تو مرا به میانه روی و اعتدال و بگردان تو مرا از اهل صواب و حقو از اداله رشاد یعنی راه نماهای خیر و حق و از بندگان خوبان و روزی نما تو مرا رسیدن خوبی معاد و سلامت صراط ای خدای من بگیر از برای قرب و رضای تو از من چیزهایی که پاک و خالص کند مرا و بگذار از برای من از من آن چه را که صلاح کند نفس مرا پس بدرستی که نفس من هلاک شونده است مگر این که تو حفظ نمایی مرا.
تنبیه: قوله خذ لنفسک از برای او احتمالاتی ذکر نموده اند لکن انسب معانی تکه در بدو امر در اذهان صافیه آید که ذکر شد زیرا که در انسان قواتی سپرده شده از جنود خیر و شر و همیشه مابین آنها نزاعست و غرض امام علیه السلام آن است که جنود شریه از او برداشته شود از جهت قرب به او خیر و خیر را باقی دارد در او از برای اصلاح خود.
تتمه: مرصاد، ظاهر قنطره باشد روایت شده از جناب رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمودند:
که خبر داد مرا جبرئیل علیه السلام به درستی که خدایی که نیست خدایی به غیر از او زمانی که جمع می نماید خلق اولین و آخرین را از برای حساب آورده می شود جهنم در محشر کشیده می شود به هزار لجام هر لجامی را می کشد هزار ملک غلاظ و شداد و از جهنم نعره و صیحه و فریادی هست اگر خداوند تأخیر حساب خلایق نمی انداخت، هلاک می شدند تمام اهل محشر پس بیرون می آید از جهنم دودی که احاطه کند بر اهل محشر از خوبان و بدان نیست مخلوقی از خلایق از ملک مقرب و نبی مرسلی مگر این که ندا کند ای خدای من نجات ده تو مرا و تو ندا می کنی ای خدای من امت من امت من.
پس می گذارد بر آن جهنم قنطره که باریک تر است از مو و برنده تر است از شمشیر بر آن جهنم گذارده میشود سه قنطره اول بر آن است امانت.
دوم بر آن است نماز، سیم بر آن است خدای رب العالمین ناس را تکلیف نماید به ممر بر آن و عبور از آن و حبس می نماید ایشان را و رحم و امانت پس اگر نجات یافتند از آن حبس می نماید ایشان را نماز پس اگر نجات یافتند از آن خواهند واصل شد به رحمت حضرت رب العزه این است معنی قول حضرت احدیت انّ ربک لبالمرصاد و مردمان بر صراط ثابتند بعضی از ایشان قدم ایشان می لغزد از صراط و بعضی ثابت ملائکه در اطراف صراط ندا کنند یا حکیم یا کریم عفو نمای و در گذر از مردم به فضل تو سالم نگهدار مردم را و ناس می ریزند در جهنم مانند پروانه اگر کسی نجات یابد سبب رحمت خدای تبارک و تعالی نظر می نماید به سوی جهنم و می گوید حمد خدایی را که سزا است که نجات داد مرا از تو بعد از یأس به فضل خود.
اللَّهُمَّ أَنْتَ عُدَّتِی إِنْ حَزِنْتُ وَ أَنْتَ مُنْتَجَعِی إِنْ حُرِمْتُ وَ بِکَ اسْتِغَاثَتِی إِنْ کَرِثْتُ
اللغة:
عُده: به ضم عین هر چه مهیا ساخته شده باشند برای حوادث زمان و غیر آن تا در وقتش به کار آید.
استغاثه: طلب فریادرسی نمودن.
کرث: به ثاء مثلثه شدت و حزن و اندوه داشتن.
مسجع: به صیغه مفعول از استجع باب افتعال به معنی رفته شده طلب آب و علف و رفته شده طلب خوبی و معروف.
حرمت: به صیغه مجهول از حرمان.
شرح : ای خدای من تویی ذخیره من هر وقتی که محزون شوم یعنی رفع حزن به تو نمایم و تویی خوبی من هر وقت که محروم شوم و به تو است طلب فریادرسی من اگر به شدت حزن و غم مبتلا شوم.
وَ عِنْدَکَ مِمَّا فَاتَ خَلَفٌ وَ لِمَا فَسَدَ صَلاحٌ وَفِیمَآ أَنْکَرْتَ تَغْیِیرٌ فَامْنُنْ عَلَیَّ قَبْلَ الْبَلاءِ بِالْعَافِیَةِ وَقَبْلَ الطَّلَبِ بِالْجِدَةِ وَ قَبْلَ الضَّلالِ بِالرَّشَادِ وَاکْفِنِی مَؤُونَةَ مَعَرَّةِ الْعِبَادِ وَهَبْ لِی أَمْنَ یَوْمِ الْمَعَادِ وَامْنَحْنِی حُسْنَ الارْشَادِ
اللغة:
خلف: به تحریک عوض و جانشین.
انکار: مقابل اقرار یعنی قبول نداشتن.
جده: کعده به معنی توانگری.
معره: من عره یعنی قبح و کراهت معره دو اطلاق شده است گاهی بر امر قبیح و گاهی بر معصیت.
مونه: مشقت کشیدن.
شرح : در نزد تو است از چیزهایی که فوت شده است عوض، و از برای آن چه که فاسد است صلاح، و در چیزهایی که قبول نداری تبدیل نمایی به امر قابل به عبارت اخری هر امری در ید قدرت تو جای می شود حال که امر به دین منوال است پس منت گذار بر من قبل از نزول بلا به عافیت و قبل از این که طلب نماییم و جد و جهد کنم به توانگری، قبل از گمراه شدن به راه نمایاندن و کفایة نمای از برای مشقت کشیدن قبح بندگان را و ببخش بر من امن یوم القیمة و عطا نمای بر من خوبی ارشاد را راه یافتن یا راه نمودن را.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَادْرَأْ عَنِّی بِلُطْفِکَ وَاغْذُنِی بِنِعْمَتِکَ وَ أَصْلِحْنِی بِکَرَمِکَ وَ دَاوِنِی بِصُنْعِکَ وَ أَظِلَّنِی فِی ذَرَاکَ وَجَلِّلْنِی رِضَاکَ وَ وَفِّقْنِی إِذَا اشْتَکَلَتْ عَلَیَّ الامُورُ لاَِهْدَاهَا وَ إِذَا تَشَابَهَتِ الاعْمَالُ لاَِزْکَاهَا وَ إِذَا تَنَاقَضَتِ الْمِلَلُ لاَِرْضَاهَا
اللغة:
درء به معنی دفع.
دواء به فتح دال به معنی پرده و ستر جلل ای غطی جل اشکال الامور به معنی التباس الامور یعنی مشتبه شدن.
تناقض: به معنی تدافع با همدیگر در طرف واقع شدن.
شرح : یعنی دفع نمای از من هر بدی را به لطف تو و غذاء بده مرا به نعمت خود و اصلاح نمای تو مرا به کرم خود و معالجه نمای مرا به نفع و احسان تو و سایه بده مرا در سایه تو.
و بپوشان مرا رضاء تو را، راه خیر بنمای مرا زمانی که مشتبه می شود بر من امور به خوب ترین راه ها و زمانی که مشتبه شود اعمال به بهترین اعمال و زمانی که ملت ها با هم دعوی و معارضه کنند به پسندیده ترین اعمال.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ تَوِّجْنِی بِالْکِفَایَةِ وَ سُمْنِی حُسْنَ الْوَ لایَةِ وَ هَبْ لِی صِدْقَ الْهِدَایَةِ وَ لا تَفْتِنِّی بِالسَّعَةِ وَامْنَحْنِی حُسْنَ الدَّعَةِ وَ لا تَجْعَلْ عَیْشِی کَدّاً کَدّاً وَ لا تَرُدَّ دُعَآئِی عَلَیَّ رَدّاً فَإِنِّی لا أَجْعَلُ لَکَ ضِدّاً وَ لا أَدْعُو مَعَکَ نِدّاً
اللغة:
توتیج: یعنی تاج نهادن.
کفایت: اندازه حاجت داشتن.
سمنی: فعل امر ماخوذ از وسم به معنی علامت نهادن.
وَ لایت: دوستی داشتن.
دعه و سعه: عیش.
کد: به معنی مشقت.
ضد گاهی اطلاق شود بر مساوی شی ء در قوت و مانع او و گاهی اطلاق کنند بر عرضی که عقیب عرض دیگر آید و بهبود و معنی از برای خدا ضد نیست.
وند: عبارت است از مشارک شی ء در حقیقت.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و بپوشان مرا تاج کفایت و علامت بگذار مرا به خوبی و دوستی تو ببخش بر من راه راست را و اختیار نفرمای به زیادتی بر مال و جاه و عطا بفرمای بر من خوبی و سعه و نگردان زندگانی مرا به مشقت و رد نفرمای بر من دعایم را رد کردنی، پس به درستی که من نگردانیدم از برای تو شریکی که با تو منازعه نماید و نخواندم با تو همتایی را.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَامْنَعْنِی مِنَ السَّرَفِ وَ حَصِّنْ رِزْقِی مِنَ التَّلَفِ وَوَفِّرْ مَلَکَتِی بِالْبَرَکَةِ فِیهِ وَ أَصِبْ بِی سَبِیلَ الْهِدَایَةِ لِلْبِرِّ فِیمَآ أُنْفِقُ مِنْهُ
اللغة:
اسراف: از حد و مرتبه تجاوز نمودن از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام سئوال نمودند از حقیت اسراف فرمودند: بخورد چیزی که سزاواری خوردن او ندارد و بپوشد چیزی را که سزاواری پوشیدن آن ندارد و نکاح نماید چیزی که سزاوار نکاح او نیست و این اسراف حرمت او شبهه ندارد، و دعوی اجماع در حرمت او شده است و تحقیق حال او در رساله اسرافیه خودم نمودم.
حصن: حفظ نمودن.
ملکه و ملک به یک معنی است تاء زیاد نمایند از جهت مبالغه و گاهی واو نیز زیاد کنند.
شرح : یعنی باری پروردگارا باز دار تو مرا از اسراف نمودن و حفظ نما تو روزی مرا از تلف شدن، زیاد نما تو ملک مرا به برکت در او، و برسان مرا راه هدایت در نیکویی در آن چه صرف می کنم من از او.
غرض امام علیه السلام آن است که توفیق بده در مال خودم عمل نمایم به آن به نحوی که رضاء و خشنودی تو در آن است اسراف در مال خود نکنم تا این که سبب تلف شدن مالم نشود و تقتیر ننمایم تا این که سبب بخل نفسم شود بلکه عمل نمایم به اقتصاد که سبب برکت مال من شود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاکْفِنِی مَؤُونَةَ الِاکْتِسَابِ وَارْزُقْنِی مِنْ غَیْرِ احْتِسَابٍ فَلا أَشْتَغِلَ عَنْ عِبَادَتِکَ بِالطَّلَبِ وَ لا أَحْتَمِلَ إِصْرَ تَبِعَاتِ الْمَکْسَبِ اللَّهُمَّ فَأَطْلِبْنِی بِقُدْرَتِکَ مَآ أَطْلُبُ وَأَجِرْنِی بِعِزَّتِکَ مِمَّآ أَرْهَبُ
اللغة:
مونه: مشقت.
اکتساب: کسب نمودن به سعی خود.
احتمال: برداشتن.
اصر: سنگینی.
تبعات: جمع تبعه و او عبارت است از حقوق متعلقه در ذمه.
مکسب: مصدر میمی کسب نمودن.
اطلبنی: باب افعال جای آوردن حاجت.
شرح : یعنی ای خدای من من رحمت بفرست بر محمد و آل او و کفایت نما تو مرا مشقت کشیدن کاسبی را و روزی بده تو مرا بدون احتساب تا این که مشغول نشوم از عبادت تو به واسطه طلب نمودن و برندارم سنگینی حقوق کسب نمودن را، ای خدای من پس بر آور تو مرا به سبب قدرت تو آن چه را که طلب نمایم.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَصُنْ وَجْهِی بِالْیَسَارِ وَ لا تَبْتَذِلْ جَاهِی بِالاقْتَارِ فَأَسْتَرْزِقَ أَهْلَ رِزْقِکَ وَ أَسْتَعْطِیَ شِرَارَ خَلْقِکَ فَأَفْتَتِنَ بِحَمْدِ مَنْ أَعْطَانِی وَأُبْتَلَی بِذَمِّ مَنْ مَنَعَنِی وَ أَنْتَ مِنْ دُونِهِمْ وَلِیُّ الاعْطَآءِ وَ الْمَنْعِ
اللغة:
صون: حفظ نمودن.
یسار: توانگری.
ابتذال: خوار و ذلت.
جاه: قدر و رفعت.
افتنان: ابتلاء و امتحان.
شرح : یعنی ای خدای من صلوات بفرست بر محمد و آل او و حفظ نما تو روی مرا به توانگری، و خوار مکن رتبه مرا به فقر تا این که طلب روزی نمایم اهل رزق تو را و طلب عطا نمایم از بدان خلق تو تا این که مبتلا و گرفتار نشوم به ثناء کسی که به من عطا نمود و مبتلا گردم به ذم کسی که منع کند مرا و حال آن که تو غیر از آنها متولی اعطاء و منع هستی.
فقهاء رضوان الله علیهم شهادت سائل به کف را قبول نکنند و علت آورند که اگر او را چیزی دهی مدح کند و اگر منع کنی او را خوش نیاید، پس به مقتضی این تعلیل او فاسق است زیرا که این صفت کشف کند که او را ملکه عدالت نیست لکن فقهاء سائل به کف را مطلقا شهادت او را قبول ندانند و به مقتضی این تعلیل بایست فرق گذاشته شود مابین سائلین هر که در او این صفت باشد قبول نشود شهاد او و هر که ندارد این صفت را قبول شود.
مسئله: آیا سئوال به کف حرام است یا مکروه؟
بدان که اگر ضرورت داعی شود شبهه ای نیست که جایز است بلکه واجب و اما اگر ضرورت داعی نشود گوییم اگر چه مشهور در السنه عوام بلکه خواص حرمت آن است، لکن دلیل بر او مساعدت نکند بلکه دلیل بر جواز او است زیرا که امر کند خلاق عالم به دادن چیز به سائل به قول خود و اما السائل فلا تنهر و قوله: و اطعموا القانع و المعتر و مراد به معتر سائل به کف است که اصرار نماید و در روایت کثیره وارد است که رد سائل نکنید خصوصا در شب وجه دلالت آن است که بعید است فعل سئوال حرام و دادن خیر بر او مستح و خوب است از بابت نهی از منکر ندادن را واجب کنند.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَارْزُقْنِی صِحَّةً فِی عِبَادَةٍ وَ فَرَاغاً فِی زَهَادَةٍ وَ عِلْماً فِی اسْتِعْمَالٍ وَ وَرَعاً فِی إِجْمَالٍ
قوله ورعا فی اجمال: یعنی پرهیزگاری که نیکو باشد، زیرا که پرهیزگاری گاهی از حد تجاوز کند و منجر شود به سوی بدعت مثل این که اجتناب کند از لحم غنم مملوک خود که شاید علف غیر را خورده باشد.
اللَّهُمَّ اخْتِمْ بِعَفْوِکَ أَجَلِی وَ حَقِّقْ فِی رَجَآءِ رَحْمَتِکَ أَمَلِی وَ سَهِّلْ إِلَی بُلُوغِ رِضَاکَ سُبُلِی وَ حَسِّنْ فِی جَمِیعِ أَحْوَالِی عَمَلِی
قوله: و حقق فی رجاء معنی او آن است که امیدم واقع شود، یعنی ثابت کن تو در امید داشتن من به رحمت تو آرزویم را.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ نَبِّهْنِی لِذِکْرِکَ فِی أَوْقَاتِ الْغَفْلَةِ وَاسْتَعْمِلْنِی بِطَاعَتِکَ فِی أَیَّامِ الْمُهْلَةِ وَانْهَجْ لِی إِلَی مَحَبَّتِکَ سَبِیلاً سَهْلَةً أَکْمِلْ لِی بِهَا خَیْرَ الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ
ایام: مهلت عبارت است از ایام دنیا و حیاة.
شرح : یعنی ای خدای من صلوات بفرست بر محمد و آل محمد و این بنده را به هنگام غفلت بیدار ساز، و بوقت مهلت مرا به طاعت و عبادت خود موفق دار، و برایم بسوی محبتت راه آسانی باز کن، که خیر دنیا و آخرت را بوسیله آن برایم کامل فرمائی.
اللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَی أَحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ قَبْلَهُ وَ أَنْتَ مُصَلٍّ عَلَی أَحَدٍ بَعْدَهُ وَ آتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنَةً وَ فِی الآخِرَةِ حَسَنَةً وَ قِنِی بِرَحْمَتِکَ عَذَابَ النَّارِ.
الاعراب: و انت مصل الی الآخره می تواند عطف بشود بر قوله صلیت(15) عطف جمله اسمیه بر فعلیه این نحو عطف در کلام بلغا واقعست، نهایت تناسب جملتین اولی است از تخالف.
یعنی : ای خدای من رحمت فرست بر محمد و آل او مثل خوب ترین رحمتی است که فرستادی تو بر هر که از خلق تو پیش از آن بوده و آن چه تو خواهی فرستاد بر هر که بعد آن آید.
گاهی توهم شود که انسب آن بود که بفرماید رحمتی بر او فرست که مثل او بر احدی از سابق و لاحق نفرستادی.
دور نیست که همین مراد باشد لکن حاجت به زیاده کاف دارد و بر تقدیر زایده نبودن کاف هم تمام است زیرا که مراد آن نیست که آن افضل صلواتی که بر ایشان فرستادی تو بر او هم بفرست بلکه مراد آن است که آن چه بر ایشان فرستادی افضل از آن را بر او بفرست.(16)