فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الاستِعاذَة مِنَ الشَّیْطَانُ وَ کَیْدِهِ

بوده است از دعای آن بزرگوار در پناه بردن از شیطان و دشمنی و مکر او.
شیطان: ماخوذ از شطن به معنی بعد از باب دوری آن خبیث از صلاح و حیر و یا از شاط و الف و نون او زاید است به معنی بطلان و هلاک و احتراق است زیرا که آن بدبخت باطل است بالذات و باطل کننده است مصالح خود و دیگران را.
در حقیقت و وجود او خلافی است جماعتی منکر وجود اویند و اهل رشد تماما از انبیاء و اوصیاء از اهل اسلام معتقد به وجود او هستند و او را مخلوق خدا دانند مثل آن که آدم را مخلوق دانند لکن آدم از گل و او از نار، و فرقه منکر شیطان و جن هر دو هستند و گویند نفوس شریره شیطان و جنند بطلان این قول علاوه بر آیات قرآنیه خلاف وجدان و شهود در بلاد و جبال و بیشه ها و حمامات به کرات مشاهده شده است بلکه نقل شده در بیشه ها با گرگ او را مشاهده می کنند و او را می خورند و وجود جن از بدیهیات است.
مرحوم آقا رضی قزوینی صاحب لسان الخواص منکر بوده است وجود جن را، شبی مشغول به نوشتن این مسئله بود که گربه داخل شد بر او و تکلم نمود با او که آقا رضی چه می نویسی؟
متعجب شد و فرمود: مسئله ای است می نویسم.
گفت: چه مسئله؟
فرمود: انکار وجود جن.
گفت: غلط می نویسی من جن هستم.
بعد آقا رضی با وی سئوالاتی نمود از جمله سئوالات او این بود که قاتل جناب سیدالشهداء که بود؟
عرض نمود: سنان بن انس نخعی، در وقت مجاورت مرحوم ابن طاوس در مشهد غروی زنان داخل در حمام شدند در مسلخ حمام لباس خود را کندند دیدند که لباس آنها را می اندازند در صحن حمام هر قرد که آوردند در مسلخ گذاشتند انداخته می شود در صحن حمام بعضی از زنان رفتند خدمت ابن طاوس و شرح حال خود نمودند مرحوم سید، خدمتکار خود را روانه نمود در حمام، فرمود: بگو سید گفته است: شما مجاورید ما نیز مجاوریم اگر بنا بر اذیت است خواهم به جدم شکایت نمود خدمتکار سید مطلب را به حمام رساند اذیت موقوف شد.
از فاضل کامل محقق آخوند ملا محمد سراب تنکابنی حکایت شده که در سفر زیارت ائمه عراق مردی را دیدم که هر وقت که سوار راحله می شدم او در پیش روی من راه می رفت و وقتی که وارد منزل می شدم از نظرم غایب می شد، روزی از بعضی اهل قافله سئوال از حال او نمودم گفت: این مرد در وقتی که ما داخل منزل می شویم از ما طعامی می گیرد و می رود و ما او را نمی بینیم تا وقت کوچ کردن.
پس تعجبم زیاد شد پس منتظر شدم زمان رحیل و کوچ را، پس دیدم که در آن وقت حاضر شد و پیش روی من راه می رود مثل روزهای گذشته پس تأمل در حال او نمودم دیدم در هوا راه می رود پای به زمین نیست بر من خوف حاصل شد از حال او پس او را طلب نمودم و سئوال از حال او نمودم گفت: من مردی هستم از جن عهد نموده بودم که اگر خدا مرا از فلان بلیه نجات دهد پیاده به زیارت سید الشهداء بروم با یکی از علماء شیعه، شنیدم شما را که به زیارت می روید وفاء به عهد خود نموده ام.
آخوند سئوال نمود که: طعام که می گیری چه می کنی و حال که شما طعام میل نمی کنید؟
عرض نمود که: به فقراء قافله بذل می نماییم.
آخوند از او سئوال نمود طعام شما چه است؟
عرض نمود: صورت خوش و جسد خوش که می بینیم او را به سینه خود منضم می نماییم و بوی کنیم و به بوی نمودن او کیف کنیم و قوت می یابیم چنان چه شما به طعامتان قوت می یابید پس اگر دیدید کسی از اینها را که اختلالی در عقل او شد از اثر او است و علاج او آن است که آب سداب را بگیرد و اگر ممزوج به سرکه نماید خوب تر است چند قطره از آن در سوراخ بینی او بچکاند او خواهد آن جنی را کشت و عافیت خواهد یافت.
آخوند فرمود: در آن سفر در بعضی از منازل که وارد شدیم و او در اکرام ما کوشید مرد جنی به نزد من آمد و گفت: امر نما صاحب منزل را که خروس سفیدی که در خانه دارد از برای ضیافت شما ذبح کند من به صاحب منزل گفتم او رفت و ذبح نمود بعد از لحظه ای در خانه صدای گریه و ناله بلند شد پس خود صاحب منزل آمد سئوال از حال او نمودم و گفت: وقتی که ذبح خروس نمودم، عارض شد بعضی از اطفال را شبه جنون و دیوانگی.
آخوند فرمود: به او گفتم دوا و علاج او نزد من است طلب سداب و سرکه نمودم چند قطره در دماغ آن طفل ریخته شد طفل خوب شد و صدایی شنیدم که شخص او را نمی دیدیدم می گفت: وای به من که به واسطه یک کلمه که سرّ بود فاش نمودم بر پسر آدم خود را به قتل رسانیدم.
آخوند فرمود: بعد از آن، آن مرد جنی را ندیدم معلوم شد که او بود.
میرحسین قاضی در شرح دیوَ أنْ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام حکایت می کند از ملا جلال دوایی گفت: در سفر مکه در بعضی از منازل فرود آمدیم برادرزاده من رفت که بول کند غایب شد، هر قدر تفقد نمودیم ندیدیم تا وقت عصر در آن منزل توقف نمودیم چون وقت عصر شد برادرزاده من با حال پریشان و اضطراب آمد صورت حال از او سئوال نمودم گفت: من بیرون رفتم از جهت حاجت در صحرا ماری به نظرم آمد زدم او را کشتم همین که او را کشتم، دیدم جمعی به من هجوم آوردند یکی می گوید: پدر مرا کشتی و دیگری می گوید: برادر مرا کشتی و دیگری می گوید: پسر مرا کشتی و هکذا و از من مطالبه قصاص می کنند من انکار نمودم که من کسی را نکشته ام بالاخره قرار شد که برویم مرافعه کنیم مرا بردند نزد شخصی چون داخل شدیم آن جماعت انشاء دعوی نمودند قاضی از من سئوال نمود که: چه می گویی در جواب این جماعت؟
گفتم: من کسی را نکشته ام مگر ماری در صحرا.
آن جماعت گفتند: آن مار از ما بود قاضی به آن جماعت گفت: شما را نیست که از این قصاص نمایید زیرا که از نبی اکرم شنیدم که فرمود که:
هرکه از زی خود بیرون رود خون او هدر است صاحب شما که به این صورت بیرون آمده است خون او محترم نیست.
خلاصه کلام: امثال این حکایات بسیار است که از مجموع آنها انسان را قطع حاصل می شود به وجود جن، و اما شیطان جمعی از انبیاء خبر دادند بر این که مصور شده است نزد ایشان و قرآن ما صریحست بر وجود آن خبیث و عتو او و تکبر او به آدم و طلب مهلت از خدای عز وجل تا یوم الوقت المعلوم و قسم خوردن او بر این که خواهم بنی آدم را اغواء نمود، و جلی از روایات نیز به مضمون آیات وارد است و آن خبیث تصرفاتی او را هست در انسان مثل جریان خون در عروق انسانی و هر یک را از جهتی اغوا نماید غالب اغواء در نفوس ضعیفه کفر و شرکست چنان چه بالعیان و السماع مشاهده شده است از بعضی که او را تخویف کنند از قیامت و آتش و عذاب قبر در جواب گوید: که کی سر شکسته از قبر بیرون آمده است و بعضی را به عجب و بعضی را به حسد و بعضی را به تمنی و آرزو و هکذا و آن وجود خبیث رذل را شبهاتیست که آن شبهات را اعتراض کند بر ملائکه یکی از آنها آن است که خدای عز و جل پیش از خلقت من عالم بود چه از من صادر خواهد شد و چه از من حاصل می شود چرا مرا در روز اول خلق نمود حکمت خلقت من چه بود جواب این شبهه در کتاب وسیلة النجاة خود در باب جبر و تفویض بیان نموده ام محصل آن آن است که:
خدای عز و جل جعل مهیت ننموده است بلکه ایجاد مهیت نموده است و ایجاد من حیث هو ایجاد از آثار قدرت است و وجود غیر محض است نه شر تفصیل جواب این شبهه و مثل این را در آن کتاب ذکر نموده ام عمده انسب در این مقام آن است که ذکر شود که انسان در هیچ وقتی از اوقات از این دشمن که او را سلطنت قاهره کامله است بر او غفلت ننماید و در حذر باشد از او و پناه به خدای ببرد از عداوت او تا نجات یابد لکن آن اسبابی که او را هست خصوص اسباب او بر وفق نفس انسان چگونه نجات خواهد یافت بعد از این که او در انسان سلطنتی دارد مثل خون در عروق و از جهت او تسویلات و مکائدی است نجات از دام او نیست مگر به اعانت خدایی.
اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِکَ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ وَ کَیْدِهِ وَ مَکَآئِدِهِ وَ مِنَ الثِّقَةِ بِأَمَانِیِّهِ وَ مَوَاعِیدِهِ وَ غُرُورِهِ وَ مَصَآئِدِهِ
اللغة:
نزعات: جمع نزعه فساد نمودن است.
رجم: به معنی طرد و بیرون نمودن.
رجیم بر وزن فعیل به معنی: مرجوم یعنی مطرود.
مکائد: جمع کید یا اسم مکان یا زمان که مکیده باشد.
امانی: بیاء مشدده جمع امنیه خبر کذب.
مواعد: جمع موعد مصدر میمی یا اسم زمان یا مکان از وعد.
مصاید: جمع مصیده عبارت از شکار کردن است و کلام در آن مثل مکائد و مواعد است.
یعنی : ای خدای من پناه به تو می برم من به تو از فسادهای شیطان رانده شده و از دشمنی او و از آفات و جاهای دشمنی او و از اعتماد نمودن به دروغ های او و وعده های او و فریب او و از صیدهای او.
وَ أَنْ یُطْمِعَ نَفْسَهُ فِی إِضْلالِنَا عَنْ طَاعَتِکَ وَامْتِهَانِنَا بِمَعْصِیَتِکَ أَوْ أَنْ یَحْسُنَ عِنْدَنَا مَا حَسَّنَ لَنَا أَوْ أَنْ یَثْقُلَ عَلَیْنَا مَا کَرَّهَ إِلَیْنَا
اللغة:
امتهان: از مهن به معنی ذلت.
الاعراب: امتهاننا عطف باضلالنا فاعل حسن و کره شیطان.
یعنی : پناه می برم از این که به طمع اندازد نفس خود را در گمراه نمودن ما و خوار نمودن ما به معصیت تو یا این که نکو نمایاند نزد ما آن چه را که نیکو گردانیده است از برای ما یا این که گران نماید بر ما چیزی را که گران نموده است به سوی ما به عبارت اخری محرمات خدای عز و جل را لباس حسن و زیبایی پوشد و واجباتش را سنگین و سخت نمایاند.
بدان که یکی از کیدهای آن ملعون آن است که طاعات را بد کند نزد تبعه خود و معاصی را خوب چنان چه این حالت بالعیان مشاهده می شود از اهل معصیت.
اللَّهُمَّ اخْسَأْهُ عَنَّا بِعِبَادَتِکَ وَاکْبِتْهُ بِدُءُوبِنَا فِی مَحَبَّتِکَ
اللغة:
خساء: منع سگ است از اقبال و امر او است به تولی و ادبار چنان چه در فارسی گویند چخ چخ.
کبت: به تقدیم باء به معنی ذلت.
دؤب: به معنی مشقت و تعب.
یعنی : ای خدای من بران و لال نما او را از ما به سبب عبادت کردن ما تو را و ذلیل و خوار نما او را به سبب تعب و مشقت کشیدن ما در راه دوستی تو.
یعنی : توفیق عبادت و محبت ده تا او از ما دور و محروم گردد.
ایقاظ: قوله بدؤ بنا اشاره است به سوی این که محبت خدا در تعب و مشقت است زیرا که دوست، دوست نیست و نخواهد شد مگر این که فناء فی الله شود و محبت او را دست آوردن و رسیدن به آن مرتبه اعلی و فایز بر آن نمی شود مگر به شق انفس و تحمل امور صبعه مشکله در راه او مثل فایز شدن رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امیرالمؤمنین علیه السلام و اولاد معصومین ایشان علیهم السلام.
اللهم وفقنا لاتباع آثارهم.
وَاجْعَلْ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُ سِتْراً لا یَهْتِکُهُ وَ رَدْماً مُصْمِتاً لا یَفْتُقُهُ
اللغة:
ستر: پرده.
ردم: دیوار محکم یا سد مقابل فتح.
مصمت: میان پر ضد مجوف.
فتق: شکافتن.
یعنی : بگردان میان ما و میان او پرده ای که نتواند درید او را و سد محکمی که نتواند او را شکافت و این ستر و ردم نیست مگر این که موفق شود به تقوی و پرهیزگاری چنان چه از خواندن قرآن مابین پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و کفار حجاب مستور مجعول نمود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاشْغَلْهُ عَنَّا بِبَعْضِ أَعْدَآئِکَ وَاعْصِمْنَا مِنْهُ بِحُسْنِ رِعَایَتِکَ وَاکْفِنَا خَتْرَهُ وَ وَلِّنَا ظَهْرَهُ
اللغة:
ختر: حیله و فریب.
و قوله: و ولنا.
یعنی : بگردان ما را از عقب او یعنی پیش روی او نباشیم که اطاعت او نماییم بلکه مخالفت او نماییم.
یعنی : خدایا رحمت فرست بر محمد و آل او و مشغول نما او را از ما به بعض دشمنان خود و حفظ و نگهداری نما ما را به نیکویی رعایت خود و کفایت نما ما را گول و فریب او را یعنی از حیله او و بگردان ما را عقب سر او.
وَاقْطَعْ عَنَّآ إِثْرَهُ
اثر به کسر همزه یعنی علامت.
یعنی : قطع نما تو از ما علامت او را.
یعنی : بعضی از صفات و علائم او در ما باشد که سیمای ما سیمای مجرم باشد دفع نما از ما.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَمْتِعْنَا مِنَ الْهُدَی بِمِثْلِ ضَلالَتِهِ وَ زوِّدْنَا مِنَ التَّقْوَی ضِدَّ غَوَایَتِهِ وَاسْلُکْ بِنَا مِنَ التُّقَی خِلافَ سَبِیلِهِ مِنَ الرَّدَی
اللغة:
امتاع: چیز دادن و بهره مند شدن.
غوایه: گمراه نمودن.
ردی: هلاکت.
یعنی : بهره مند نما تو ما را از هدایت به مثل گمراه نمودن او و توشه بده تو ما را از تقوی ضد گمراهی نمودن او و داخل نما تو ما را از تقوی به خلاف راه او از هلاکت.
اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ لَهُ فِی قُلُوبِنَا مَدْخَلاً
مدخل: یعنی منزل یا نزول.
یعنی : خدایا نگردان از برای او در دلهای ما منزل.
روایت شده است که حضرت عیسی علیه السلام از خدا خواست که بر او بنماید منزل شیطان را در پسران آدم پس خدای عز و جل نمودند بر او پس دید سر او را مثل سر مار، سر خود را گذاشته بود در قلب او پس هر وقت اسم خدا را می برد او کناره می نمود هر وقت که متذکر نمی شد سر خود را در وسط قلب او می گذاشت.
وَ لا تُوطِنَنَّ لَهُ فِیمَا لَدَیْنَا مَنْزِلاً
به فتح میم و کسر زاء اسم مکان، توطین از وطن موکد شده به نون تاکید ثقیله فاء در فیما لدینا می شود اشاره به منازل باشد.
یعنی : وطن قرار نده تو از برای او در آن چه که در نزد ما است هیچ منزلی را منزل اشاره به جوارح است یعنی در جوارح ما از برای او منزل قرار نده.
اللَّهُمَّ وَ مَا سَوَّلَ لَنَا مِنْ بَاطِلٍ فَعَرِّفْنَاهُ وَ إِذَا عَرَّفْتَنَاهُ فَقِنَاهُ وَ بَصِّرْنَا مَا نُکَایِدُهُ بِهِ وَ أَلْهِمْنَا مَا نُعِدُّهُ لَهُ وَ أَیْقِظْنَا عَنْ سِنَةِ الْغَفْلَةِ بِالرُّکُونِ إِلَیْهِ وَ أَحْسِنْ بِتَوْفِیقِکَ عَوْنَنَا عَلَیْهِ
یعنی : ای خدای من آن چیزی را که زینت داده است از برای ما از باطل پس بشناسان تو به ما او را و چون شناسانیدی تو او را به ما پس نگاه دار ما را از او و بینا گردان تو ما را از چیزی که کید کنیم او را به آن چیز و الهام نما تو ما را از آن چه را که آماده نمودیم از برای او و بیدار نما تو ما را از خواب غفلت به اعتماد ما به او و نیکو نما تو به توفیق دادن تو ما را به اعانت نمودن ما بر او.
اللَّهُمَّ وَ أَشْرِبْ قُلُوبَنَآ إِنْکَارَ عَمَلِهِ وَالْطُفْ لَنَا فِی نَقْضِ حِیَلِهِ اللَّهُمَّ صَلِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَحَوِّلْ سُلْطَانَهُ عَنَّا وَاقْطَعْ رَجَآءَهُ مِنَّا وَادْرَأْهُ عَنِ الْولُوعِ بِنَا
اللغة:
اشرب: یعنی مخلوط کن یا آب بده قلوب ما را از انکار عمل او و لطف به ما کن در شکستن حیله های او، ای خدای من درود بفرست بر محمد و آل او و بگردان تو سلطنت او را از ما و ببر امید او را از ما و دفع کن تو او را از حرص به ما.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاجْعَلْ آبَآءَنَا وَأُمَّهَاتِنَا وَاولادنَا وَأَهَالِینَا وَذَوِی أَرْحَامِنَا وَقَرَابَاتِنَا وَ جِیرَانَنَا مِنَ المؤمنین وَالمؤمناتِ مِنْهُ فِی حِرْزٍ حَارِزٍ وَحِصْنٍ حَافِظٍ وَکَهْفٍ مَانِعٍ وَأَلْبِسْهُمْ مِنْهُ جُنَناً وَاقِیَةً وَأَعْطِهِمْ عَلَیْهِ أَسْلِحَةً مَاضِیَةً
اللغة:
حرز: محلی که چیزی در او حفظ کنند.
حصن: قلعه، پناه و ملجاء.
جنن: جمع جنه سپر.
اسلحه: جمع سلاح.
ماضیه: یعنی برنده و کارکننده.
یعنی : خداوندا رحمت کن بر محمد و آل او و بگردان پدران ما و مادران ما و فرزندان ما و اهل های ما و خویشان ما و نزدیکان ما از مردان مؤمنین و زنان مؤمِنَات در محل محکم و قلعه نگاه دارنده و پناه منع کننده و بپوشان ایشان را از او سپرها و سلامت های نگاه دارنده و ببخش ایشان را سلاح های برنده.
اللَّهُمَّ وَاعْمُمْ بِذَلِکَ
یعنی : کور بکن به این مراتب که تو را خواندم.
واعمم: ماخوذ است از عمی به معنی کوری در بعضی از نسخه ها دارد که واعمم از عموم به معنی شمول.
مَنْ شَهِدَ لَکَ بِالرُّبوبِیَّةِ وَ أَخْلَصَ لَکَ بِالْوَحْدَانِیَّةِ وَ عَادَاهُ لَکَ بِحَقِیقَةِ الْعُبُودِیَّةِ وَاسْتَظْهَرَ بِکَ عَلَیْهِ فِی مَعْرِفَةِ الْعُلُومِ الرَّبَّانِیَّةِ
قوله استظهر: یعنی یاری جست به تو بر ضرر شیطان در دانستن علم به وجود رب یا دانستن علم الشریعه.
یعنی : درباره هر کس که به ربوبیّتت گواهی داده، و در یگانگیت اخلاص ورزیده، و با شیطان به جهت حقیقت بندگی دشمنی داشته، و از تو علیه او در شناخت علوم ربانی یاری گرفته.
اللَّهُمَّ احْلُلْ مَا عَقَدَ وَافْتُقْ مَا رَتَقَ وَافْسَخْ مَا دَبَّرَ وَ ثَبِّطْهُ إِذَا عَزَمَ وَانْقُضْ مَآ أَبْرَمَ
اللغة:
ثبط: به ثاء مثلثه منع نمودن.
رتق: بستن.
یعنی : باز کن ای خدای من آن چیزی را که او بست و بشکاف آن چیزی را که دوخت و زائل نما آن چیزی را که عزم نموده است و بشکن آن چیزی را که او محکم نموده است.
اللَّهُمَّ وَاهْزِمْ جُنْدَهُ وَ أَبْطِلْ کَیْدَهُ وَ اهْدِمْ کَهْفَهُ وَ أَرْغِمْ أَنْفَهُ
یعنی : ای خدای من فرار ده تو سپاه او را و باطل نما تو دشمنی و حیله او را و ویران نما تو بنیان و ماوی او را و به خاک بمال تو دماغ او را.
اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا فِی نَظْمِ أَعْدَآئِهِ وَاعْزِلْنَا عَنْ عِدَادِ أَوْلِیَآئِهِ لا نُطِیعُ لَهُ إِذَا اسْتَهْوَانَا وَ لا نَسْتَجیبُ لَهُ إِذَا اذا دَعَانَا
استهوانا: یعنی هرگاه طلب خواری ما نماید و خدعه و فریب ما دهد.
یعنی : ای خدای من، قرار ده ما را در صف دشمنان شیطان، و برکنار نما از شمار دوستانش تا او را پیروی نکنیم، و چون ما را دعوت کند به اجابتش برنخیزیم.
نَأْمُرُ بِمُنَاوَاتِهِ مَنْ أَطَاعَ أَمْرَنَا وَ نَعِظُ عَنْ مُتَابَعَتِهِ مَنِ اتَّبَعَ زَجْرَنَا
مناواه: از نؤ به معنی نهوض و برخواستن و در مقام کنایه از عداوت نمودن.
یعنی : تا این که امر نماییم ما به عداوت او کسی را که اطاعت نماید امر و گفته ما را و وعظ نماییم.
یعنی : باز داریم از پیروی او کسی را که پیروی کند زجر و نهی ما را.
به عبارت اخری اولیای او نشویم از برای او دعوت نماییم بلکه بر خلاف او عمل کنیم و مردم را دعوت کنیم به دشمنی او.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ وَ سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ أَعِذْنَا وَ أَهَالِینَا وَ إِخْوَانَنَا وَ جَمِیعَ المؤمنین وَالمؤمناتِ مِمَّا اسْتَعَذْنَا مِنْهُ وَ أَجِرْنَا مِمَّا اسْتَجَرْنَا بِکَ مِنْ خَوْفِهِ وَاسْمَعْ لَنَا مَا دَعَوْنَا بِهِ و أَعْطِنَا مَآ أَغْفَلْنَاهُ وَاحْفَظْ لَنَا مَا نَسِینَاهُ وَ صَیِّرْنَا بِذَلِکَ فِی دَرَجَاتِ الصَّالِحِینَ وَ مَرَاتِبِ المؤمنین آمِینَ رَبَّ الْعَالَمِینَ
خاتم: تواند اسم فاعل باشد به کسر.
و بعضی گفته اند: خاتم به معنی زینت.
یعنی زینت پیغمبران و او از ختم است و نبی ما صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آخر پیغمبران است و منافات ندارد با رجعت عیسی علیه السلام و نزول آن از آسمان در بعد از این زیرا که آن بزرگوار از پیغمبران سلف است و بعد از نزول داخل در امة مرحومه است و به شریعت پیغمبر ما خواهد عمل نمود.
اسمع: یا از سمع مجرد به معنی استجب است و یا از اسماع به معنی شنواندن.
بنا بر اول یعنی بشنو از ما دعای ما را کنایه از قبول است و بنابر ثانی یعنی بگردان تو آن چیزی را که ما تو را به او خواندیم مسموع و مستحق مر اجابت فتامل.
یعنی : ای خای من رحمت فرست بر محمد و آل او که آخر پیغمبرانست و پیشوا و بزرگ فرستادگان است و بر اهل بیت او که خوبان و پاکان هستند و پناه ده ما را و خویشان ما را و برادران ما را و همه مردان مومن و زنان مؤمِنه را آن چه پناه بردیم از آن و نجات بخش ما را از آن چه طلب نجات از آن کردیم و بشنو از برای ما آن چه را که خواندیم به او و بده ما را از آن چه را که غفلت نمودیم از او.
یعنی عفو کن و نگهدار از برای ما آن چه را که فراموش نمودیم او را و بگردان تو ما را به این سبب در درجات صلحا و مراتب مؤمنان استجابت نما ای پروردگار عالم.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا وقعَ عَنْهُ مَا یَحْذَرُ أَوْ یُعَجِّلَ لَهُ مَطْلَبُهُ

بود از دعای آن امام علیه السلام زمانی که دفع نمود خدا از او چیزی را که می ترسید یا آن که تعجیل نمود از برای طلب خود.
نظر و تامل کردن در مضمون این دعا دلالت دارد بر شحات تکلم آن جناب بر اعلمیت و اکملیت او.
اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلَی حُسْنِ قَضَآئِکَ وَبِمَا صَرَفْتَ عَنِّی مِنْ بَلائِکَ فَلا تَجْعَلْ حَظِّی مِنْ رَحْمَتِکَ مَا عَجَّلْتَ لِی مِنْ عَافِیَتِکَ
اللغة:
حظ: نصیب.
حسن قضا: عبارت است از حکم نمودن بر وفق مصلحت.
یعنی : ای خدای من مر تو را است ستایش بر حکم نیکوی تو به آن چه که دفع نمودی تو از من از بلای تو پس نگردان تو نصیب مرا از مهربانی خودت آن چه را که تعجیل نمودی تو از عافیت خود.
فَأَکُونَ قَدْ شَقِیتُ بِمَآ أَحْبَبْتُ وَ سَعِدَ غَیْرِی بِمَا کَرِهْتُ
اللغة:
شقوه: بدبخت شدن مقابل سعد که به معنی خوشبختی است.
الاعراب: فاء می شود به معنی حتی بوده باشد و می شود فصیحه باشد.
یعنی : اگر حظم عافیت دنیوی باشد فقط پس می باشم من بدبخت به سبب آن چیزی که دوست اشتم و خوش بخت شود غیر من به سبب آن چه که بد داشتم.
حاصل مفاد آن است که پس بر من در آخرت حظی نیست و بر او در دنیا حظی نیست پس او سعید خواهد شد و من شقی.
از حضرت صادق علیه السلام مروی است که به درستی که از برای خدا بندگانی است در زمین از بندگان خالص او در آسمان تحفه ای نازل نشود بر زمین مگر این که خدا آن تحفه را از ایشان بر می گرداند و به غیر می دهد بلیه ای نازل نمی شود مگر این که آن بلیه را به ایشان می رساند.
و نیز مروی است که در بهشت منزلی است که نتوان رسید به آن منزل مگر این که او مبتلا به مرض شود در دنیا.
و نیز مروی است که خدای عز و جل کسی را که دوست ندارد او را بی نیاز کند از مرض.
و نیز مروی است که مومن به منزله کفه میزان است هر قدر ایمان او زیادتر شود بلای او زیادتر شود.
و نیز مروی است که اگر مومن بداند که او را چه اجر است در مصایب هر آینه آرزو کند که بدن او را به مقراض قطعه قطعه نمایند.
وَ إِنْ یَکُنْ مَا ظَلِلْتُ فِیهِ أَوْ بِتُّ فِیهِ مِنْ هَذِهِ الْعَافِیَةِ بَیْنَ یَدَیْ بَلاءٍ لا یَنْقَطِعُ وَ وِزْرٍ لا یَرْتَفِعُ فَقَدِّمْ لِی مَآ أَخَّرْتَ وَ أَخِّرْ عَنِّی مَا قَدَّمْتَ
اللغة:
ظل: بودن در روز.
و بث: بودن در شب.
وزر: عقوبت و وبال.
الاعراب: من العافیه بیان ما در ما ظلمت و بت.
یعنی : اگر می باشد آن چه را که روز نمودم در او یا داخل شب شدم در او از عافیت که پیش روی بلای همیشگی و عقوبت برداشته نشده پس مقدم نما تو از برای من آن چه را که مؤخر نمودی و مؤخر نما از برای من آن چه را که مقدم نمودی.
مقصود آن است که بلا را در دنیا بده و عافیت را در آخرت.
فَغَیْرُ کَثِیرٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْفَنَآءُ وَ غَیْرُ قَلِیلٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْبَقَآءُ وَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ
یعنی : عافیتی که عقب او بلا و بلایی که عاقبت او عافیت باشد پس اول زیاد نیست و آخر کم نیست.
یعنی : پس نه بسیار است چیزی که عاقبت او فناء است و نه اندک است چیزی که عافیت او بقاء است و رحمت خدا بر محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ عِنْدَ الِاسْتِسْقَآءِ بَعْدَ الْجَدْبِ

بود از دعای او علیه السلام وقت طلب باران نمودن بعد از گرانی.
و این گرانی و قلت مطر عمده سبب او ظلم است و حکم به ناحق چنان که از کلام امام علیه السلام در خبر ابی وَ لاد در مکه مستفاد می شود خدای تعالی برکات زمین را به واسطه وجود ایشان بردارد و کفران نعمت خدا هم سببی است عمده و کذا کثرت فحشاء و منکر مثل زنا و امثال آن.
اللَّهُمَّ اسْقِنَا الْغَیْثَ وَانْشُرْ عَلَیْنَا رَحْمَتَکَ بِغَیْثِکَ الْمُغْدِقِ مِنَ السَّحَابِ الْمُنْسَاقِ لِنَبَاتِ أَرْضِکَ الْمُونِقِ فِی جَمِیعِ الافَاقِ
اللغة:
المغدق: به ضم میم و کسر دال از غدق به معنی کثیر و غریز.
امنساق: از سوق به معنی زنده.
مونق: از انیق به معنی خوش آورنده.
الاعراب: المونق و المنساق صفت سحاب هستند.
شرح : یعنی ای خدای من آب ده ما را از آب باران و گسترده کن تو بر ما رحمت را به سبب باران زیاد از ابر آن چنانی که زنده شده است از برای او روئیدن گیاه زمین تو که خوشحال کننده است در تمام اطراف و جوانب.
وَامْنُنْ عَلَی عِبَادِکَ بِإِینَاعِ الثَّمَرَةِ وَ أَحْیِ بِلادَکَ بِبُلُوغِ الزَّهْرَةِ
اللغة:
ایناع: از ینع به معنی رسیدن.
زهره به فتح راء به معنی شکوفه.
یعنی : منت گذار تو بر بندگانت به رسیدن میوه و زنده نما تو بلدانت را به رسیدن شکوفه.
مراد به رسیدن شکوفه این است که شکوفه به آخر رسد زیرا که اگر باران نباشد خشکی روی دهد و شکوفه می ریزد.
وَ أَشْهِدْ مَلائِکَتَکَ الْکِرَامَ السَّفَرَةَ بِسَقْیٍ مِنْکَ نَافِعٍ دَآئِمٍ غُزْرُهُ وَاسِعٍ دِرَرُهُ وَابِلٍ سَرِیعٍ عَاجِلٍ
اللغة:
سفره: جمع مکسر یعنی ملائکه نویسندگان.
غزر: به ضم غین و سکون راء کثرت و زیادتی.
درر به کسر دال جمع درّ یقال در ای صب.
وابل: باران دانه درشت.
یعنی : گواه بگیر تو ملائکه ات را که بزرگانند و نویسندگانند به آب دادن از جانب خودت که نفع دهنده باشد همیشه باشد زیادتی او فراخ و وسیع باشد ریزش او بزرگ باشد دانه او تند و شتاب کننده باشد.
ایقاظ: نکته گواه گرفتن ملائکه از جهت عظمت و بزرگی نعمت سقی است زیرا که امر حقیر حاجت به گواه گرفتن ندارد و گواه گرفتن خدا ملائکه را از برای ایجاد امر بزرگی است پس مقصود امام علیه السلام آن است که انعام سقی بفرما به قدری که بتواند محل شهادت ملائکه واقع شود.
تُحْیِی بِهِ مَا قَدْ مَاتَ وَ تَرُدُّ بِهِ مَا قَدْ فَاتَ وَ تُخْرِجُ بِهِ مَا هُوَ آتٍ وَ تُوَسِّعُ بِهِ فِی الاقْوَاتِ
آن چنان بارانی باشد که زنده نمایی به او چیزی که مرده است، و بر گردانی به او چیزی را که فوت شده و بیرون آوری به او آن چه را که آینده است و وسعت دهی تو به او در قوت های مردم.
فرق ما بین فوت و موت بعد از اشتراک آنها در مطلق تلف آن است که فوت آن است که زمان قابل بود بر اتیان به آن لکن موجود نشد و موت آن است که شی ء موجود بود بعد تلف شد مثلا در نبات ارض اول نمود نمود بعد خشکید یا این که در اول بار نروئید اول موت و ثانی فوت است و لذا گویند و عرض نمایند به خدا که اول را زنده کن و ثانی را برگردان فتامل.
سَحَاباً مُتَرَاکِماً، هَنِیئاً مَرِیئاً طَبَقاً مُجَلْجَلاً غَیْرَ مُلِثٍّ وَدْقُهُ وَ لا خُلَّبٍ بَرْقُهُ
اللغة:
تراکم: بالای هم.
هنیی ء: گوارا و تعب در آن نباشد.
مری ء: یعنی عاقبت او خوب باشد.
طبق: عموم و شمول.
جلجل: صوت رعد.
ملث: یعنی مقیم و دائم.
ودق: مطر.
خلب: برق بی باران.
الاعراب: سحاب مفعول فیه است از برای سقی و طبق صفت او است.
یعنی : آب بده تو ما را از ابر پی در پی گوارای بی درد شامل شونده نیکو صدا دارنده همیشه نبوده باران و نبوده باشد بی باران برق او.
نکته: بعضی گفته اند: که در وقتی کسی را که تحیت فرستی بعد از آب خوردن، به قول خود هنیی ء مری ء به واسطه آن است که اصل آشامیدن آب در وجود مضر است و بی نفع و لذا دعا کنید از برای او که آب آشامید که به او ضرر نرسد.
اللَّهُمَّ اسْقِنَا غَیْثاً مُغِیثاً مَرِیعاً مُمْرِعاً عَرِیضاً وَاسِعاً غَزِیراً تَرُدُّ بِهِ النَّهِیضَ وَ تَجْبُرُ بِهِ الْمَهِیضَ
اللغة:
مغیث: صیغه اسم فاعل از غیث به معنی علف و نبات است.
مریع: به فتح میم به معنی ارزان و وفور.
ممرع: اسم فاعل از امرع به معنی ارزانی.
عزیز: کثیر.
نهیض: علفی که از زمین روید و بر پا شود از نهوض به معنی قام.
مهیض: از هاض به معنی مکسور و شکسته شده.
شرح : یعنی ای خدای من سیراب نما تو ما را بارانی که روینده گیاه باشد ارزان و ارزان کننده باشد بسیار واسع باشد و کثیر که برگردانی به سبب آن باران گیاه روینده ایستاده را و ببندی به او شکسته را.
اللَّهُمَّ اسْقِنَا سَقْیاً تُسِیلُ مِنْهُ الظِّرَابَ وَ تَمْلا مِنْهُ الْجِبَابَ وَ تُفَجِّرُ بِهِ الانْهَارَ وَ تُنْبِتُ بِهِ الاشْجَارَ وَ تُرْخِصُ بِهِ الاسْعَارَ فِی جَمِیعِ الامْصَارِ وَ تُنْعِشُ بِهِ الْبَهَآئِمَ وَالْخَلْقَ وَ تُکْمِلُ لَنَا بِهِ طَیِّبَاتِ الرِّزْقِ وَ تُنْبِتُ لَنَا بِهِ الزَّرْعَ وَ تُدِرُّ بِهِ الضَّرْعَ وَ تَزِیدُنَا بِهِ قُوَّةً إِلَی قُوَّتِنَا
اللغة:
ظراب: جمع ظرب به معنی کوه.
حباب: جمع حب به معنی چاه.
نعش: به معنی بلندی و ارتفاع.
در: شیر کثیر از پستان.
یعنی : ای خدای من آب ده ما را آبی که روان سازی از آن کوه ها و پر کنی از آن چاه ها را و بگشایی به سبب آن نهرها را و برویانی به سبب آن درخت ها را و ارزان کنی به سبب آن نرخ ها را در همه شهرها و بلند فرمایی به آن چهارپایان و خلق را و کامل گردانی برای ما به سبب آن پاکیزه روزی را و برویانی برای ما به سبب آن زراعت و کشت را و پر از شیر نمایی به سبب آن پستان را و بیفزایی ما را به سبب قوتی به سوی قوتمان.
اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ ظِلَّهُ عَلَیْنَا سَمُوماً وَ لا تَجْعَل بَرْدَهُ عَلَیْنَا حُسُوماً وَ لا تَجْعَلْ صَوْبَهُ عَلَیْنَا رُجُوماً وَ لا تَجْعَلْ مَآءَهُ عَلَیْنَآ أُجَاجاً اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنَا مِنْ بَرَکَاتِ السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ
اللغة:
ظل: سایه.
حسوم: نحوس.
صوب: نزول باران آن چه به او سنگسار کنند.
اجاج: آب تلخ و شور.
یعنی : ای خدای من نگردان تو سایه او را بر ما ستم و زهر و نگردان تو سردی او را بر ما نحس و برنده. و نگردان بر ما نزول او را سنگسار نمودن و نگردان تو آب او را بر ما آب تلخ بی مزه ناگورا.
ای خدای من رحمت فرست بر محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و آل او علیهم السلام و روزی بده تو ما را از زیادتی های آسمان و زمین، به درستی که تو بر هر شی ء قادری.
بدان که استسقاء نمودن از مستحبات است و این استسقاء را اقسامی است ادنی مرتبه او دعا است و طلب سقی نمودی نه قبل او صلوات و نه بعد او صلواة است.
اوسط او دعاء نمودن است بعد از صلوات افضل او استسقاء نمودن به آن دو رکعتی که در کتب فقهیه مذکور است با آن شرایط مقدره منصوصه که هر یک در مقام خود به تفصیل ذکر گردیده.