فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا اسْتَقَالَ مِنْ ذُنُوبِهِ أَوْ تَضَرَّعَ فِی طَلَبِ الْعَفْوِ عَنْ عُیُوبِهِ

اقال اقاله و استقال استقالة اصل اقاله برداشتن غقد و از لغزش در گذشتن و باب استفعال او در بعضی مقامات استعمال شود در طلب درگذشتن از گناه و معصیت و از این قبیل است قوله حضرت سجاد علیه الصلوة والسلام در زیارت و زلل من استقال مقالة.
یعنی : بوده است از دعای آن سید بزرگوار علیه السلام در زمانی که طلب تجاوز نمود از گناهان خود یا زاری می کرد در طلب عفو از عیب های خود این عنوان و عنوان گذشته در غالب ابواب و آینده در بعضی با هم دیگر متقارب و متناسب است و ظاهر آن است که این عناوین عناوینی است که شیوخ و علماء به حسب ذوق و سلیقه خود ذکر نموده اند نه این که امام علیه السلام بیان فرموده باشد که این دعای من بوده است از برای این مطلب، و این دعای من بوده است از برای فلان حاجت پس می شود غالب عناوین را به حسب فهم و سلیقه تغییر و تبدیل داد.
اللَّهُمَّ یَا مَنْ بِرَحْمَتِهِ یَسْتَغِیثُ الْمُذْنِبُونَ وَیَا مَنْ إِلَی ذِکْرِ إِحْسَانِهِ یَفْزَعُ الْمُضْطَرُّونَ وَیَا مَنْ لِخِیفَتِهِ یَنْتَحِبُ الْخَاطِئُونَ
اللغة:
استغاثه: طلب یاری نمودن.
فزع: پناه بردن.
خیفه: مصدر است اصل او خوفه بود مثل جلسه و او را به جهت مناسبت کسره ماقبل قلب به یا کردند.
انتجاب: از نجب به معنی گریه نمودن.
یعنی : ای آن کسی که به سبب مهربانی او یا به مهربانی او طلب یاری می کنند گناهکاران، و ای کسی که به سوی یاد آوری احسانش پناه می برند درماندگان و ای کسی که از برای ترس از او جزع و گریه می نمایند خطا کاران.
یَآ أُنْسَ کُلِّ مُسْتَوْحِشٍ غَرِیبٍ وَ یَا فَرَجَ کُلِّ مَکْرُوبٍ کَئِیبٍ
اللغة:
انس: سکون و اطمینان قلب است.
وحشة: مقابل انس است.
کئیب و کآبة: بدی حال و شکستگی را گویند.
غریب و کئیث صفت هستند یا صفت مخصصه و یا موضحه.
ای اطمینان هر وحشت دارنده از وطن دور، ای رفع کننده هر حزن دارنده بدحال.
وَ یَا غَوْثَ کُلِّ مَخْذُولٍ فَرِیدٍ وَ یَا عَضُدَ کُلِّ مُحْتَاجٍ طَرِیدٍ
اللغة:
مخذول: خوار و بی یاور
فرید و منفرد: تنها.
عضد: بازو لکن استعاره در یار و ناصر شده.
طرید: دور شده.
یعنی : ای دادرس هر خوار بی یاور، و ای یاور هر احتیاجمند دور شده از مقصود.
أَنْتَ الَّذِی وَسِعْتَ کُلَّ شَی ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْمَاً وَ أَنْتَ الَّذِی جَعَلْتَ لِکُلِّ مَخْلُوقٍ فِی نِعَمِکَ سَهْماً
وسعت: مقابل ضیق، گفته می شود این ظرف وسعت مظروف دارد.
یعنی : گنجایش او را دارد، پس معنی کلام امام علیه السلام چنین خواهد بود که تو آن کسی هستی که گنجایش دادی تو هر چیزی را از حیث رحمت و علم یعنی مهربانی و دانایی تو محیط است به هر شی ء و هر شی ء را علم و رحمت تو شامل است پس گنجایش ذات باری تعالی هر چیزی را به حسب آن دو صفت است نه به حسب ذات پس اسناد وسعت به ذات باری تعالی اسنادی است به طریق مجاز نظیر انبت الربیع البقلة از این جهت است که تمیز از برای رفع ابهام آورده شده است به قول خود رحمة و علما پس شبهه بر این که لازم این عبارت و اسناد آن است که خدای تعالی در مکان واقع شود با این که او منزه است از مکان بودن مندفع است به این که ذکر نمودیم.
یعنی : تویی که گنجایش دادی همه چیز را از رحمت و علم خود و تویی که گردانیدی مر هر مخلوقی را در نعمت خود نصیب و بهره ای هر دو فقره که امام علیه السلام فرموده است حاجت به برهان و دلیل ندارد.
وَ أَنْتَ الَّذِی عَفْوُهُ أَعْلَی مِنْ عِقَابِهِ
فلان عال ای غالب و منه قوله تعالی لا تخف انک انت الاعلی شاید علو و برتری هم از این قبیل است یعنی از قبیل غلبه نه از احترام و بلندی.
یعنی : تویی آن کسی که عفو او غالب و بالاتر است از عقاب او و نکته او مطب واضح است زیرا که عفو خیر است و مطلوب بالذات، و عقاب شر است و مطلوب بالعرض و شبهه ای نیست که مطلوب ذاتی غالب است بر مطلوب عرضی.
وَ أَنْتَ الَّذِی تَسْعَی رَحْمَتُهُ أَمَامَ غَضَبِهِ
سعی: در مشی تجاوز نمودن در مشی پیش پیش رفتن است.
یعنی : تویی آن که پیشاپیش می رود رحمت و مهربانیش در پیش روی غضبش و به عبارت اخری سبقت گرفتن رحمت است بر غضب و نکته تقدم رحمت بر غضب نیز معلوم است زیرا که رحمت مقصود بالذات است، و غضب بالعرض چنان که گذشت.
روایت شده است که حبیب بن حرث عرض نمود خدمت حضرت ختمی مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که: من مردی هستم کسب کننده گناهان خدای عز و جل فرمود:
ای حبیب بازگشت و انابه نما به سوی خدای عز و جل عرض نمود: من توبه و بازگشت می نمایم و به آن عود می کنم فرمودند: هر وقت که گناه می نمایی تو به و بازگشت نما تا آن جا که فرمودند: که عفو خدا زیادتر است از گناه تو ای حبیب و خدای عز و جل در قرآن صراحتا می فرماید که: من عفو می نمایم از بسیاری از معاصی، و در بعضی از روایات وارد است که: خدای عز و جل می آمرزد در روز قیامت آمرزیدنی که در هیچ قلبی خطور آن ننموده حتی آن که ابلیس به طمع افتد و امیدوار شود که خواهد آمرزیده شد.
وَ أَنْتَ الَّذِی عَطَآؤُهُ أَکْثَرُ مِنْ مَنْعِهِ
و تویی آن که بخشایش او بیشتر است از منع او خدای تعالی را منع نیست هر چه از قبل اوست همه عطاء است چنان چه در بعضی از روایات وارد است که بعضی از بندگان مؤمنین هستند که صلاح دین ایشان نیست مگر فاقه و خواری و مرض در بدن پس خدای عز و جل مبتلا نماید ایشان را به فاقه و مسکنت تا این که امر دین ایشان خوب شود.
و در حدیث قدسی است که بعضی از بندگان من صلاح ایشان نیست مگر فقر که اگر غنی نمایم او را خواهد او را غنی فاسد نمود.
وَ أَنْتَ الَّذِی اتَّسَعَ الْخَلائِقُ کُلُّهُمْ فِی وُسْعِهِ
اتسع: باب افتعال از باری مطاوعه فعل است یعنی قبول امر نمودن مثل این که گفته شود گنجایش داشته است ظرف متاع را پس متاع قبول گنجایش دادن نمود. پس وسع به معنی گنجایش پس غناء و وسع حضرت باری فعلست و بروز و ظهور او در بندگانش اثر فعل است.
یعنی : تویی آن کسی که گنجایش داده است همه آفریدگان در توانگری او و این مطلب از جمله بدیهیات است اگر آنی وسع او شامل حال مخلوق او نشود نخواهد روحی در قالبی باقی ماند رشته وجود در موجودات خواهد گسیخته شود.
وَ أَنْتَ الَّذِی لا یَرْغَبُ فِی جَزَآءِ مَنْ أَعْطَاهُ
تویی آن کسی که خواهش ندارد در جزاء کسی که آن کس را عطا داده است بعد از این که معلوم شد که خدای عز و جل واجب الوجود است و غنی محض چگونه رغبت داشته باشد در جزاء عطای خود زیرا که اگر او را رغبت جزاء و مکافات عطاء بوده باشد خواهد ممکن و محتاج شد نه وجب و غنی.
وَ أَنْتَ الَّذِی لا یُفْرِطُ فِی عِقَابِ مَنْ عَصَاهُ
لا یفرط: به باب افتعال و تفعیل هر دو قرائت نموده اند.
اما بنا بر اول معنی افراط ننمودن در عقاب آن است که اسراف در عقوبت نکند بلکه هر معصیتی به مقدار او عقوبت شود یک به یک نه یک به دو زیرا که مقتضی عدل و انصاف آن است که به قدر استحقاق عقاب شود نه زاید و لذا تفضل و احسان.
و انعام او شاید سبب شود که از عقاب گناهکاران در گذرد و اما بناء بر دویم معنی تفریط ننمودن در عقاب آن است که ضایع نمی کند عقاب گناهکار را بلکه لابد او را عقاب خواهد نمود چنانچه مذهب معتزله است که شفاعت از برای افساق در دار عقاب نیست بلکه آنها را عقاب نمایند چنان چه آیه: لیس بامانیکم و لا امانی اهل الکتاب من یعمل سوء یجزیه نیز دلالت دارد ظاهر این است که اول باشد نه ثانی زیرا که عفو و مغفرت و شفاعت از برای عصات و بدکاران امت ثابت است خلاف معتزله موهون است و آیه مخصص است به کفار و بر تقدیر فرض عموم جزاء و عقاب به آلام و اسقام نیز می شود چنان چه مرویست که بعد از این که آیه شریفه نازل شد مسلمانان گریه نمودند و محزون شدند عرض نمودند به خدمت حضرت ختمی مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که: این آیه چیزی نگذاشت.
پس پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند که: قسم به آن کسی که جانم در قبضه قدرت او است که این آیه در حق شما وارد است لکن بشارت باد شما را و دل خوش داشته باشید که نمی رسد به شما مصیبت مگر این که کفاره گناهان شما خواهد بود حتی خاری که در پای شما رسد او کفاره شما است، از حضرت باقر علیه السلام مروی است که: خدای عز و جل که اکرام بنده خود نماید و حال آن که او را گناه است مبتلا نماید او را به مرض اگر او را جای نیاورد مبتلا نماید او را به حاجت اگر او را در حق او نیز جای نیاورد جان کندن را بر او شدید خواهد نمود و امثال این نحو روایات زیاد ماثور است.
وَ أَنَا یَآ إِلَهِی عَبْدُکَ الَّذِی أَمَرْتَهُ بِالدُّعَآءِ فَقَالَ: لَبَّیْکَ وَ سَعْدَیْکَ
لبیک و سعدیک: یک مصدراند و تثنیه و منصوب اند به فعل مقدر از جنس خود پس مفعول مطلق خواهند بود.
لبیک اصلش الب لبین لک نون و لام به اضافه لبی به سوی کاف حذف شدند لبیک شد معنی لب مصدر ایستادن هست، و همچنین سعدیک اصلش اسعد سعدین لک بود و سعد و مساعدت به معنی یاری است، یعنی هر وقتی بخوانی مرا اجابت نمایم و یاری نمایم اختلاف شده است که تثنیه در این دو کلمه از برای دلالت بر تثنیه معنی است که یعنی ایستاده ام بعد از ایستادن دیگر یا از برای مجرد تکویر باشد مثل فارجع البصر کرتین ای مکررا و شاید آیه شریفه الطلاق مرتان هم از برای مجرد تکریر باشد نه این که سه طلاق یا دو طلاق به یک لفظ.
یعنی : منم ای خدای من بنده تو آن چنانی که امر فرمودی او را به خواندن او تو را پس گفت لبیک و سعدیک و کمر بستم در اجابت تو.
هَآ أَنَا ذَا یَا رَبِّ مَطْرُوحٌ بَیْنَ یَدَیْکَ
این منم حاضر ای پروردگار من افتاده شده ما بین دو دست تو که او را قدرت و توانایی جز اطاعت و فرمان برداری تو نیست بنده ای است منقاد و او را توانایی سرکشی نیست.
أَنَا الَّذِی أَوْقَرَتِ الْخَطَایَا ظَهْرَهُ وَ أَنَا الَّذِی أَفْنَتِ الذُّنُوبُ عُمُرَهُ
اللغة:
وقر: به معنی ثقل و سنگینی.
فناء: به معنی عدم قبول وجود.
یعنی : منم آن کسی که سنگین نموده گناهان، پشت او را و منم آن کسی که فنا و برطرف نموده معصیت ها زندگانی و عمر او را.
غرض از این کلام اظهار خواری و ذلت و بی نشانی خود نمودن است.
وَ أَنَا الَّذِی بِجَهْلِهِ عَصَاکَ وَ لَمْ تَکُنْ أَهْلاً مِنْهُ لِذَاکَ
جهل: نادانی مقابل دانا مراد به جهل در کلام نه به معنی نادانی باشد بلکه به معنی عدم تفکر و تدبر نمودن است از بدی عاقبت.
یعنی : عمل او عمل جهلی است در بعضی از روایات وارد است که هر که خطور کند نفس او در معصیت خدا او جاهلست اگر چه عالم باشد.
از شیخ ابراهیم کفعمی و سید مرتضی رحمهما الله چنان نقل شده که عاصی در حال عصیان یا کافر است و یا مجنون باء در کلمه بجهله سببیه است ضمیر منه راجع به موصولست.
یعنی : منم آن که به سبب جهل خود معصیت نموده است تو را و نبودی تو مستوجب آن او مر معصیت را.
هَلْ أَنْتَ یَآ إِلَهِی رَاحِمٌ مَنْ دَعَاکَ فَأُبْلِغَ فِی الدُّعَآءِ؟
فاء در فابلغ فاء سببیه است ابلغ متکلم وحده است از باب افعال و بعد از فاء أن ناصبه مقدر است به معنی شی ء را به مبالغه و کوشش به جای آوردن است، استفهام در معنی خود نیست بعضی گفته اند: به معنی تقدیر است و بعضی گفته اند: سئوال نمودن رحمت است به سرعت.
یعنی : آیا تو ای خدای من رحم کننده ای کسی را که بخواند تو را تا آن که مبالغه و سعی نمایم در خواندن.
أَمْ أَنْتَ غَافِرٌ لِمَنْ بَکَاکَ فَأُسْرِعَ فِی الْبُکآءِ؟
یا آن که آیا تو آمرزنده ای مر کسی را که گریه برای تو نمود تا به سبب آن تعجیل نمایم در گریه نمودن.
کلمه ام عاطفه معنی بکاک در عرف و عادت معروف است کسی که تضرع و ناله و زاری نماید نزد کسی از بدی حال خود و او بر او مهربانی نماید و از او در گذرد گویند گریه نمودن نزد فلان و او از او دست برداشت.
أَمْ أَنْتَ مُتجَاوِزٌ عَمَّنْ عَفَّرَ لَکَ وجْهَهُ تَذَلُّلاً؟
تعفیر: به خاک مالیدن، عفر وجه الارض.
یعنی : یا آن که آیا تو در گذرنده ای از کسی که مالید به خاک از برای تو روی خود را از حیث خواری و مذلت.
أَمْ أَنْتَ مُغْنٍ مَنْ شَکَآ إِلَیْکَ فَقْرَهُ تَوَکُّلاً
یا آن که آیا تو بی نیاز کننده ای کسی را که شکایت کننده است به سوی تو فقر و حاجت خود را از حیث توکل و واگذاردن امرش را به سوی تو.
إِلَهِی لا تُخَیِّبْ مَنْ لا یَجِدُ مُعْطِیاً غَیْرَکَ وَ لا تَخْذُلْ مَنْ لا یَسْتَغْنِی عَنْکَ بِأَحَدٍ دُونَکَ
یعنی : ای خدای من ناامید مکن کسی را که نمی یابد عطاءکننده ای سوای تو و خوار نکن کسی را که توانگر نمی شود از تو به هیچ کس غیر تو یعنی او را بخشنده و توانگرکننده ای غیر از تو نیست.
إِلَهِی فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لا تُعْرِضْ عَنِّی وَ قَدْ أَقْبَلْتُ عَلَیْکَ وَ لا تَحْرِمْنِی وَ قَدْ رَغِبْتُ
إِلَیْکَ
ای خدای من پس درود بفرست بر محمد و آل او صلی الله علیهم اجمعین و رو نگردان از من و حال آن که به تحقیق که من روی آوردم به سوی تو.
وَ لا تَجْبَهْنِی بِالرَّدِّ وَ قَدِ انْتَصَبْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ
جبهه: به معنی پیشانی است.
یعنی : دست بر پیشانی من نزن و مرا رد و نومید مکن و حال که به تحقیق میل نمودم به سوی تو و ایستاده ام مقابل تو.
أَنْتَ الَّذِی وَصَفْتَ نَفْسَکَ بِالرَّحْمَةِ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَارْحَمْنِی وَ أَنْتَ الَّذِی سَمَّیْتَ نَفْسَکَ بِالْعَفْوِ فَاعْفُ عَنِّی
یکی از اسماء الحسنی عفو می باشد یعنی آمرزنده یا بسیار آمرزنده.
فرق ما بین اسم و وصف آن است که اگر چیزی را اطلاق بر ذات شی ء کنند من حیث الذات او را اسم گویند و اگر اطلاق شود آن چیز بر او به اعتبار ثبوت شی ء خارجی از برای ذات آن را وصف خوانند و خداوند را صفات به این اصطلاح نیست چه صفات او عین ذات او است و مدالیل صفات او از قبیل علم و کرم و رحمت از لوازم ذات او است نه ثبوت شی ء خارج از ذات از برای ذات پس مثل عفو و نحو آن اسم خداوند است و تعبیر از آن گاهی به صفات از باب مسامحه است.
یعنی : تویی آن کسی که وصف کردی خود را به رحمت پس درود بر محمد و آل او صلی الله علیهم بفرست و رحم نما تو مرا و تویی آن که نام نهادی خود را به عفو پس عفو نما از من.
قَدْ تَرَی یَآ إِلَهِی فَیْضَ دَمْعِی مِنْ خِیفَتِکَ وَ وَجِیبَ قَلْبِی مِنْ خَشْیَتِکَ وَ انْتِفَاضَ جَوَارِحِی مِنْ هَیْبَتِکَ کُلُّ ذَلِکَ حَیَآءً مِنِّی بِسُوءِ عَمَلِی وَ لِذَلِکَ خَمَدَ صَوْتِی عَنِ الْجَأْرِ إِلَیْکَ وَ کَلَّ لِسَانِی عَنْ مُنَاجَاتِکَ
اللغة:
فیض: به معنی سیلان.
دمع: آب چشم.
وجیب: اضطراب.
انتفاض: اگر به فاء باشد به معنی حرکت نمودن و ارتعاد است و اگر به قاف باشد به معنی ضعف.
حیاء: شرمساری، جأر و جؤار، مهموز العین ازباب منع صدا بلند نمودن و زاری کردن.
خمود: خاموش شدن.
کل: به فتح کاف و لام مشدده به معنی گنگ و لال.
الاعراب: حیاء به نصب خوانده شده و به رفع اگر منصوب باشد مفعول له است و خبر مبتداء محذوف است ای کل ذلک کائن فی لاجل الحیاء و اگر مرفوع باشد خواهد خبر مبتداء بود ای کل ذلک حیاء.
لکن در این صورت اعتراض شده است که مبتداء عین نیست پس چگونه خواهد خبر داده شد از فیض و مابعد او به حیاء.
جواب داده شده است که در این جا خبر مضاف محذوف است مضاف الیه قایم است مقام او و تقدیر او کل ذلک مقتضی حیاء منی هست نظیر قوله تعالی: الحج اشهر معلومات ای الحج حج اشهر معلومات.
یعنی : می بینی ای خدای من سیلان آب چشم مرا از ترس تو و اضطراب قلبم را از خشیت تو و لرزیدن اعضایم را از هیبت تو همه این امور از جهت حیاء و شرمساری من است به سبب بدی و زشتی عملم و از این جهت است که خاموش شده صوت من از زاری نمودن به سوی تو و گنگ شده است زبانم از راز و نیاز نمودن با تو.
ایقاظ: کسی که این نحو تکلم کند بایست متصف باشد با صفاتی که دعوی نموده است و الا کذب است و بر او معصیت خواهند نوشت و برهان شاهد مدعی است و سید شارح رحمه الله تصریح نموده به این، و همچنین مرحوم مجلسی رحمة الله در اعتقادات خود.
پس فاقد این صفات این کلمات را نخواند یا از آنها قصد معانی مجازیه نماید.
یَآ إِلَهِی فَلَکَ الْحَمْدُ فَکَمْ مِنْ عَآئِبَةٍ سَتَرْتَهَا عَلَیَّ فَلَمْ تَفْضَحْنِی وَ کَمْ مِنْ ذَنْبٍ غَطَّیْتَهُ عَلَیَّ فَلَمْ تَشْهَرْنِی وَ کَمْ مِنْ شَآئِبَةٍ أَلْمَمْتُ بِهَا فَلَمْ تَهْتِکْ عَنِّی سِتْرَهَا وَ لَمْ تُقَلِّدْنِی مَکْرُوهَ شَنَارِهَا
فاء اول از برای ترتیب و دویم از برای سببیت است و کم خبریه است به معنی کثیر مبتداء محذوف کلمه من جنسیه است.
شهرت: به معنی علن و آشکار بودن.
عائبه: بالعین مصدر مثل عاقبت چیزی است که موجب عیب شود.
شایبه: به تقدیم یاء بر باء جمع او شوائب به معنی چرک و قذر.
المام: به معنی نازل شدن و مباشرت نمودن.
شنار: عیب و عار.
یعنی : ای خدای من پس از برای تو است ستایش پس چه بسیار از عیبی که پوشانیدی او را بر من پس رسوا ننمودی مرا و چه بسیار از گناهی که پوشانیده او را بر من پس معروف و هویدا نساختی مرا و بسا دنس و قذری که من متعرض و تصاحب او نمودم پس تو پاره ننمودی از من پرده آن دنس را و در گردنم نیانداختی ناخوشی عیب او را.
وَ لَمْ تُبْدِ سَوْآتِهَا لِمَنْ یَلْتَمِسُ مَعَایِبِی مِنْ جِیرَتِی وَ حَسَدَةِ نِعْمَتِکَ عِنْدِی
اللغة:
ابداء: اظهار نمودن.
سؤاة: جمع سوئه بدیها.
حسده: جمع مکسر حاسد.
یعنی : اظهار نکردی بدی او برای کسی که جستجو می نماید عیب مرا از همسایگان و حسودان نعمت تو در نزد من، علت تخصیص همسایگان به التماس عیب از برای آن است که حسود آنها زیادتر است از غیر.
گفته اند حسد در سه فرقه از مردمان است: همسایه در منزل، شریک در عمل، اقارب در نسب.
ثُمَّ لَمْ یَنْهَنِی ذَلِکَ عَنْ أَنْ جَرَیْتُ إِلَی سُوءِ مَا عَهِدْتَ مِنِّی
پس منع ننمود مرا این الطاف تو از روان شدن من به سوی بدی آن چه که دریافتی از من.
فَمَنْ أَجْهَلُ مِنِّی یَآ إِلَهِی بِرُشْدِهِ؟ وَ مَنْ أَغْفَلُ مِنِّی عَنْ حَظِّهِ؟ وَ مَنْ أَبْعَدُ مِنِّی مِنِ اسْتِصْلاحِ نَفْسِهِ؟ حِینَ أُنْفِقُ مَآ أجْرَیْتَ عَلَیَّ مِنْ رِزْقِکَ فِیمَا نَهَیْتَنِی عَنْهُ مِنْ مَعْصِیَتِکَ
پس کیست نادان تر از من ای خدای من به صلاح خود و کیست غافل تر از من از نصیب خود و کیست دورتر از من از اصلاح نمودن نفس خود هنگامی که صرف می کنم من آن چه جاری ساخته ای بر من از روزی خود در آن چه نهی فرمودی تو مرا از او نه.
مقصود آن است که حقیقت من اجهل و اغفل و ابعدم بلکه این که خلاف عقل نموده ام گویا مثل آنهایم چگونه چنین نباشد بعد از این که خالق سرمایه دهد به جهت صرف در طاعت بنده او را در غیر آن مورد صرف نماید.
بدان که شکر خدای عز و جل آن است که آن چه انعام بر عبد نموده است از جوارح و روزی او را در اعمال نیکو و طاعت و بندگی صرف کند و گرنه کفران نعمت است و خواهد بر او به واسطه کفران عذاب و بلیه واقع شد.
وَ مَنْ أَبْعَدُ غَوْراً فِی الْبَاطِلِ وَ أَشَدُّ إِقْدَاماً عَلَی السُّوءِ مِنِّی ؟
حِینَ أَقِفُ بَیْنَ دَعْوَتِکَ وَ دَعْوَةِ الشَّیْطَان فَأَتَّبِعُ دَعْوَتَهُ عَلَی غَیْرِ عَمًی مِنِّی فِی مَعْرِفَةٍ بِهِ وَ لا نِسْیَانٍ مِنْ حِفْظِی لَهُ وَ أَنَا حِینَئِذٍ مُوقِنٌ بِأَنَّ مُنْتَهَی دَعْوَتِکَ إِلَی الْجَنَّةِ وَ مُنْتَهَی دَعْوَتِهِ إِلَی النَّارِ
اللغة:
غور: فرو رفتن در چیزی است و ته هر چیزی.
دعوت: خواندن به آمدن مثل دعوت در ضیافت.
موقن از ایقن یعنی علم دارنده.
بدان که دعوتی است شیطانی و دعوتیست رحمانی دعوت شیطان وسوسه او است مر انسان را به راه باطل مثل آن که وسوسه نماید که انفاق نکن که فقیر خواهی شد یا این که مرتکب معاصی شود خدایی نیست یا این که غفور است و رحیم است و دعوت رحمانی دعوت به امور حقه است و صواب و بر دعوت رحمانی هدایت و برهان است پس انسان اعتقاد به حقیقت دعوت رحمانی دارد، و بطلان دعوت شیطان و مع ذلک اجابت دعوت شیطانی نماید.
یعنی : کیست دورتر از حیث فرو رفتن در باطل و سخت تر از حیث پیش دستی نمودن بر گناه از من هنگامی که می ایستم میان خواندن تو و خواندن شیطان پس پیروی نمایم خواندن او را بدون کوری از شناختن او و نه فراموشی از یاد داشتن من او را و من در این هنگام یقین دارم آن که آخر و عاقبت خواندن تو به سوی بهشت است و عاقبت خواندن او به سوی آتش.
قوله علیه السلام: و لا نسیان مقصود آن است که با وجود آن که من او را می شناختم و فراموش ننمودم از حفظ نمودن خودم از او و مع ذلک خواندن او را متابعت نمودم نه خواندن خود را.
سُبْحَانَکَ مَآ أَعْجَبَ مَآ أَشْهَدُ بِهِ عَلَی نَفْسِی وَ أُعَدِّدُهُ مِنْ مَکْتُومِ أَمْرِی ؟
اللغة:
اشهد: متکلم وحده ماخوذ از شهادت، به معنی گواه بودن و اعدده از عدد به معنی احصاء و شماره نمودن.
مکتوم: از کتم به معنی پنهان نمودن چون انسان که خلاق عالم بر او نعمی انعام فرموده و آن نعم خدا را در باطل و معصیت او صرف نماید، پنهانی از مردم و دعوت شیطان را مقدم دارد بر دعوت جنان او و مع ذلک فیوضات از قبل خالق به او برسد و از برای این مطلب تعجب نماید یا از کار و شغل خود و یا از کار و شغل خدا در حق او عرض نماید که تو منزهی از نقایص.
چقدر تعجب می کنم از آن چه گواهم من به او بر خودم و می شمارم من او را از پوشیده کارم.
غرض آن که سزاوار و لایق نیست مخالفت کردن مثل تو معبودی که روؤف و رحمان و رحیم هستی.
وَ أَعْجَبُ مِنْ ذَلِکَ أَنَاتُکَ عَنِّی وَ إِبْطَآؤُکَ عَنْ مُعَاجَلَتِی
اللغة:
اناة : اسم ماخوذ از تأنی یعنی مهلت دادن و مکث نمودن.
ابطاء: تأخیر انداختن.
معالجه سرعت نمودن مشار الیه ذلک مکتوم امر و مشهود به بر نفس.
یعنی : تعجب از مهلت دادن تو مرا و تأخیر انداختن تو از شتاب نمودن یعنی تعجب آن است که من تعجیل در مخالفت و عصیان می کنم و او تعجیل در عقوبت و انتقام نمی کند.
وَ لَیْسَ ذَلِکَ مِنْ کَرَمِی عَلَیْکَ بَلْ تَأَنیاً مِنْکَ لِی وَ تَفَضُّلاً مِنْکَ عَلَیَّ
نیست این مهلت دادن تو مرا از بزرگی و عزت من بر تو بلکه مهلت دادن است از قبل و مرا و تفضلی است از جانب تو بر من، ثانیا خبر است از برای کان که مقدر است و احتمال دارد مفعول مطلق باشد من در من کرمی می شود برای تعلیل باشد.
لاَِنْ أَرْتَدِعَ عَنْ مَعْصِیَتِکَ الْمُسْخِطَةِ و أُقْلِعَ عَنْ سَیِّئَاتِی الْمُخْلِقَةِ
اللغة:
ردع: منع نمودن، و ارتداع، زجر یافتن.
قلع: ترک شدن و منسلخ شدن و جدا نمودن.
مخلقة: اسم فاعل از اخلق الثوب یعنی : کهنه نمودن لام در لان از برای تعلیل است.
یعنی : علت مهلت دادن تو از انتقام و عقوبت از برای آن است که باز ایستم من از معصیت و نافرمانی تو که غضب آورنده است و دست بردارم از گناهانم که کهنه و بی آبرو و بی قدر و منزلت کننده است.
وَ لاَِنَّ عَفْوَکَ عَنِّی أَحَبُّ إِلَیْکَ مِنْ عُقُوبَتِی
و لان عفوک عطف است بر قوله لان ارتدع و این علت دیگر است از برای سرعت ننمودن در انتقام.
یعنی : عفو تو از من دوست تر است به سوی تو از عقوبت نمودن مرا، در سابق معلوم شد که عفو صفت ذاتیه است و عقوبت به جهت داعی خارجی است و کذا فی بعض الکلمات سبقت رحمته غضبه.
بَلْ أَنَا یَآ إلَهِی أکَثْرُ ذُنُوباً وَ أَقْبَحُ آثَاراً وَ أَشْنَعُ أَفْعَالاً
بل در این مقام از برای اضراب نیست زیرا که اضراب عبارت از انتقال غرضی است به غرض دیگر و در این مقام چنین نیست بلکه در مقام از برای ابتدا است زیرا که در تلو او جمله واقع شده.
شنیع: فعل قبیح را گویند.
آثار جمع اثر: به معنی نقل نمودن و منه الماثور و الاثر عنه علیه السلام و به معنی علامت نیز آمده.
یعنی : بلکه من ای خدای من پیش ترم از حیث گناه و قبیح ترم از حیث علامات و نقل ها و زشت ترم از حیث کارها.
وَ أَشَدُّ فِی الْبَاطِلِ تَهَوُّراً وَأَضْعَفُ عِنْدَ طَاعَتِکَ تَیَقُّظاً وَأَقَلُّ لِوَعِیدِکَ انْتِبَاهاً وَارْتِقَاباً
اللغة:
تهور: داخل شدن در امری است به بی باکی و بی مبالاتی.
تیقظ: آگاهی و بیداری و فطانت و باهوش بودن.
ارتقاب: انتظار کشیدن ذنوبا و افعالا و ارتقابا و تیقظا همه اینها تمیزانداز برای رفع از نسب.
یعنی : و سخت ترم در باطل از حیث بی باکی و بی مبالاتی و ناتوان ترم نزد بندگی نمودن تو از حیث آگاهی و بیداری و کم ترم مر وعید تو را از حیث بیداری و انتظار.
غرض از این فقرات آن است که آن چه که لازم عبودیت و بندگیست در من نیست که گویا خودم را مکلف به طاعت و عبودیت نمی دانم و با صفت تجری هر چه می خواهم به جا می آورم.
مِنْ أَنْ أُحْصِیَ لَکَ عُیُوبِی أوْ أقْدِرَ عَلَی ذِکْرِ ذُنُوبِی
أن مصدریه است خود و ما بعد موؤل به مصدر هستند ای من احصایی او اقداری من در من أن احصی تفضیلیه است که در مفضل علیه داخل شده است.
یعنی : از این که بشمارم من برای تو عیب های خود را یا قادر باشم من بر یاد آوردن من گناهان خود را، بدان که این نحو کلمات در السنه عرف از علما و غیر علما شایع و بسیار است لکن اشکال معروف نیز معروف است و او آن است که در افعل تفضیل شرط است که مفضل و مفضل علیه دو شی ء و دو کس باشند و در فقرات مذکوره تفضیل نفس خود داد از حیث بسیاری گناه بر خود از جهت شمردن این چه معنی دارد و چگونه خواهد بود؟
در جواب اشکال وجوهی نقل شده:
اول- آن است که أن مصدریه به معنی الذی است ای اکثر ذنوبا من الذی پس مفضل و مفضل علیه دو کس هستند.
دویم - آن است که أن مصدریه و فعل بعد از او را تاویل به مصدر باشند بعد از آن مصدر را تاویل که به وصف می نماییم پس مفضل علیه در مقام من محصی لک خواهد بود پس مفضل و مفضل علیه دو کس خواهند بود.
سیم - آن است که افعل تفضیل در امثال مقام به معنی ابعد است مفضل علیه متروک و محذوف من تفضیلیه نیست بلکه متعلق به افعل تفضیل است زیرا که او متضمن ابعد است پس تقدیر کلام چنین خواهد بود که أنا ابعد الناس من الاحصاء.
وَ إِنَّمَآ أُوَبِّخُ بِهَذَا نَفْسِی طَمَعاً فِی رَأْفَتِکَ الَّتِی بِهَا صَلاحُ أَمْرِ الْمُذْنِبِینَ وَرَجَآءً لِرَحْمَتِکَ الَّتِی بِهَا فَکَاکُ رِقَابِ الْخَاطِئِینَ
توبیخ: سرزنش و عتاب نمودن است و این عتاب و سرزنش نفس نه مجرد ملامت و عتاب او باشد بلکه معذلک مراقب او بودن و بر او ضیق گرفتن و قوای نفسانیه را ضعیف نمودن نیز هست که امر او به مرتبه ای رسد که اقام به مخالفت و ترک طاعت ننماید و خود را داخل در مطیعین نماید مشارالیه هذا هر یک از عیب و نقص است که در خود مشاهده نموده است و این توبیخ به نحوی که ذکر شد می شود بر او مترتب شود رحمت و رأفت حضرت معبود یعنی این است و غیر این نیست ملامت می کنم به این نفس خودم را از جهت طمع در مهربانی تو آن چنان مهربانی که به او است صلاح امر گناهکاران و از جهت امید مر رحمت تو آن چنان رحمتی که به او است آزاد شدن و خلاصی بدکاران.
اللَّهُمَّ وَ هَذِهِ رَقَبَتِی قَدْ أَرَقَّتْهَا الذُّنُوبُ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَعْتِقْهَا بِعَفْوِکَ
اللغة:
رق: مصدر رق به معنی بندگی نمودن است.
عتق: خلاصی رقبه است.
رقبه: چنبره گردن را گویند و بسیاری اوقات استعمال می شود در نفس انسان و شخص او.
یعنی : ای خداوند این گردن من است که به تحقیق که بنده و عبد نموده است او را گناهان پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و آزاد نما او را به بخشش خود.
وَ هَذَا ظَهْرِی قَدْ أَثْقَلَتْهُ الْخَطَایَا فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ خَفِّفْ عَنْهُ بِمَنِّکَ
یعنی : این است پشت من که به تحقیق سنگین نموده است او را گناهان پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و سبک نما او را به منت گذاشتن خود چون شی ء ثقیل در غالب اوقات حمل او به ظهر است و شبهه ای نیست که خطا و ذنب را ثقل معنوی است که نمی گذارد بنده را برساند به قرب حضرت معبود و فایز شود به عنایات رب ودود و لذا نسبت داده است او را به خطا فرق مابین ذنب و خطیئه گفته شده است که آن است که ذنب اطلاق شود بر چیزی که قصد او است بالذات و خطیئه اطلاق شود بر چیزی که قصد او شده است بالعرض و التبع.
یَآ إِلَهِی لَوْ بَکَیْتُ إِلَیْکَ حَتَّی تَسْقُطَ أَشْفَارُ عَیْنَیَّ وَ انْتَحَبْتُ حَتَّی یَنْقَطِعَ صَوْتِی وَ قُمْتُ لَکَ حَتَّی تَتَنَشَّرَ قَدَمَایَ وَ رَکَعْتُ لَکَ حَتَّی یَنْخَلِعَ صُلْبِی وَ سَجَدْتُ لَکَ حَتَّی تَتَفَقَّأَ حَدَقَتَایَ وَ أَکَلْتُ تُرَابَ الارْضِ طُولَ عُمْرِی وَ شَرِبْتُ مَآءَ الرَّمَادِ آخِرَ دَهْرِی وَ ذَکَرْتُکَ فِی خِلالِ ذَلِکَ حَتَّی یَکِلَّ لِسَانِی ثُمَّ لَمْ أَرْفَعْ طَرْفِی إِلَی آفَاقِ السَّمَآءِ اسْتِحْیَآءً مِنْکَ مَا اسْتَوْجَبْتُ بِذَلِکَ مَحْوَ سَیِّئَةٍ وَاحِدَةٍ مِنْ سَیِّئَاتِی
اللغة:
اشفار: اطراف چشم که بر او موی روئیده و در لغت فارسی مژگان گویند و ظاهرا بودن آن به معنی اطراف انسب است زیرا که او جمع شفیر است.
انتحاب: گریه بلند نمودن.
انتشار: پراکنده شدن یا انتفاخ نمودن.
انخلاع: دوتا شدن و باز شدن.
تفقاء: در آمدن.
رماد: خاکستر و مراد در این مقام رنگ رماد است یا کنایه از آب گرم.
یعنی : ای خدای من اگر گریه نمایم تا این که بریزد اطراف دو چشم من و زاری نمایم تا این که قطع و بریده شود صوت من، و بایستم از جهت عبادت تو تا این که ورم کند دو قدم من، و رکوع نمایم از برای تو تا این که دو تا شود کمر من، و سجده نمایم از برای تو تا این که به در آید دو حدقه چشم من و بخورم گل زمین را در تمام عمرم، و بیاشامم آب گرم ناصاف را در روزگارم، و تو را یاد نمایم در اثنای این امور تا این که گنگ و لال شود زبان من پس از آن چشمم را جانب آسمان بلند کنم از روی خجالت و شرمساری از تو نخواهم سزاوار شد محو هیچیک از بدی های خود را.
تنبیه: نه این که این کلام از امام علیه السلام مبالغه و اغراق باشد بلکه حقیقت واقعست زیرا که نظر به جلال و کبریای او آن است که هیچ معصیت واقع نشود اگر چه از برای معاصی جابر و کفاره و توبه مقرر شده است این است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام که می فرماید: که نظر منما به کوچکی معصیت بلکه نظر نما که عصیان که کرده ای.
وَ إِنْ کُنْتَ تَغْفِرُ لِی حِینَ أَسْتَوْجِبُ مَغْفِرَتَکَ وَ تَعْفُو عَنِّی حِینَ أَسْتَحِقُّ عَفْوَکَ فَإِنَّ ذَلِکَ غَیْرُ وَاجِبٍ لِی بِاسْتِحْقَاقٍ وَ لا أَنَا أَهْلٌ لَهُ بِاسْتِیجَابٍ إِذْ کَانَ جَزَآئِی مِنْکَ فِی أَوَّلِ مَا عَصَیْتُکَ النَّارَ
اللغة:
استیجاب: سزاوار و مستحق گردیدن.
تغمد: یعنی پوشیدن.
قوله علیه السلام فان ذلک علت است از برای عدم استحقاق محو سیئه قوله اذ کان تا آخر علت علت است.
یعنی : اول عصیان من تو را جزایم آتش بود لکن تفضل تو باعث می شود که از من درگذری یعنی در هنگامی که سزاوار باشم آمرزش تو را که از من درگذری.
یعنی : اگر بودی که بیامرزی مرا در هنگامی که سزاوار باشم من آمرزش تو را و عفو نمایی تو مرا در هنگامی که مستحق شوم عفو تو را پس به درستی که این واجب و لازم نیست بر تو از برای من به استحقاق و سزاواری و نیستم من از اهل آن به طریق سزاوار بودن مر آن زیرا که سزای من از تو در اول معصیت من تو را آتش بود.
فَإِنْ تُعَذِّبْنِی فَأَنْتَ غَیْرُ ظَالِمٍ لِی
فاء تفریع است متفرع ساخت بر سابق که عرض نمود به خدای که جزای من آتش است از برای گناه نمودن من، پس اگر تو عذاب کنی مرا پس ظلم کننده نیستی مرا زیرا که ظلم عبارت است از ایذاء غیر بدون حق و سبب و لذا تادیب بر حق مثل یتیم و نحو آن ظلم نیست.
إِلَهِی فَإِذْ قَدْ تَغَمَّدْتَنِی بِسِتْرِکَ فَلَمْ تَفْضَحْنِی
فاء در فاد از برای ترتیب مفاد او تفصیل بعد از اجمالست نه تراخی و تعقیب زیرا که در سابق فهمیده شد به نحو اجمال که او استحقاق آتش و عقوبت داشت و مع ذلک بر او انعام و تفضل نموده است کلمه اذ ظرف است به گمان فقیر نه تعلیل چنان که جمعی اختیار نموده اند.
اللغة:
غمد: در لغت پوشانیدن است و منه تغمده الله بغفرانه شاید غمد السیف نیز از او ماخوذ باشد.
ستر: به کسر سین پرده و چادر که به او پوشیدن حاصل شود و تکرر در این دعا از برای زیادتی تضرع است.
یعنی : در این زمان پوشانیدی تو مرا به پرده خودت پس رسوا ننمودی مرا.
وَ تَأَنَّیْتَنِی بکَرَمِکَ فَلَمْ تُعَاجِلْنِی
تأنی: تأخیر انداختن و مهلت دادن.
یعنی : مهلت دادی تو مرا به کرم و جود خودت پس شتاب ننمودی عقاب مرا.
وَ حَلُمْتَ عَنِّی بِتَفَضُّلِکَ فَلَمْ تُغَیِّرْ نِعْمَتَکَ عَلَیَّ
حلم: بالضم به معنی در گذشتن.
یعنی : در گذشتی از من به فضل خود پس تغییر ندادی نعمت خود را بر من.
وَ لَمْ تُکَدِّرْ مَعْرُوفَکَ عِنْدِی
اللغة:
کدر: ضد صفا است.
معروف: احسان و خوبی.
یعنی : سیاه و تیره ننمودی تو احسانت را نزد من.
انسان با این که با خدای خود مخالفت کند او از باب رافت و مهربانی که دارد احسان و افضال خود را از او سلب و قطع نفرماید و نعم دنیوی که به او داده است از جاه و جلال و صحت و امان و مال و منال باقی دارد، بلکه تزاید نماید بلی گاهی از جهت بعضی از مصالح و حکم از او سلب نماید و او را مبتلا به ضد افضال و انعام خود نماید و این نیز در مقام خود احسان و لطف است شاید از این جهت باشد که اولیای خدا طالب این نحو از احسان بودند و تضرع و زاری در وقت نزول بلیه نمی نمودند.
بدان که از این فقرات چنان فهمیده می شود که قبول توبه واجب بر خدای تعالی نیست اگر عقاب کند بعد از توبه نیز عیب نخواهد داشت و قبیح نخواهد بود این است که شهید و بعضی دیگر بر آنند که توبه مرتد فطری مطلقا قبول نیست نه ظاهرا و نه باطنا و در نظر دارم که شیخ مرحوم در جواهر علت را ذکر می کند از برای عدم قبول مطلقا که خود سبب شده است از برای این کار به اختیار خود پس قبیح نیست عقاب او و عدم قبول توبه او شاهد بر مقال عدم قبول توبه فرعون و در بعضی از اخبار استفاده شود که عدم قبول توبه او بالنسبه به بعضی از اخبار بلی خدای تعالی در قرآن می فرماید که: وجوب قبول توبه بر او است کسی که بعد از معصیت توبه نماید و بعد عمل صالح نماید شاید این وجوب قبول نیز تفضل باشد.
فَارْحَمْ طُولَ تَضَرُّعِی وَ شِدَّةَ مَسْکَنَتِی وَ سُوءَ مَوْقِفِی
دو مطلب در سابق ذکر نمود یکی این که جزای کردار من آتش است و دیگر این که با وجود آن که جزای من این است مع ذلک الطاف و انعام و افضال خدا در دنیا بر من است و تفاوت ننموده است.
پس عرض نماید به خدا در مهربانی نمودن به او در آخرت و دفع عقاب اخروی از او نمودن.
پس فا در قول او فارحم فاء ربطی است که ربط دهد مابین مابعد و مابین ظرف که کلمه اذ باشد.
یعنی : رحم نما تو زیادتی زاری نمودن و شدت خواری و ذلت مرا و بدی حال مرا.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ قِنِی مِنَ الْمَعَاصِی وَ اسْتَعْمِلْنِی بِالطَّاعَةِ وَارْزُقْنِی حُسْنَ الانَابَةِ
ای خدای من رحمت فرست بر محمد و آل او و حفظ نما تو مرا از گناهان و کار دار تو مرا به بندگی نمودن و روزی نما مرا به نیکویی بازگشت نمودن.
استعمال: در لغت طلب عمل و کار نمودن است ظاهر آن است که مراد در مقام معنی مجازی او باشد یعنی توفیق بده تو مرا.
وَ طَهِّرْنِی بِالتَّوْبَةِ وَ أَیِّدْنِی بِالْعِصْمَةِ وَ اسْتَصْلِحْنِی بِالْعَافِیَةِ
اللغة:
توبه: ندامت و پشیمانی.
فرق مابین او و انابه آن است که انابه ترک نمودن معصیت است و توبه ندم است.
تایید: تقویت و اعانت نمودن است.
عصمت: در لغت به معنی حفظ نمودن است و در اصطلاح ملکه و قوه است از جانب خدا که می رسد که بر عبد انعام نماید که به واسطه آن ترک معاصی نماید با این که او را قدرت و توانایی بر معصیت نمودن است.
استصلاح: طلب صلاح نمودن باب استفعال در مقام به معنی طلب نیست یا به معنی صلاح و یا اصلاح است.
عافیت: رفع بدی و مکروه.
یعنی : پاک نما تو مرا به توبه و اعانت نما تو مرا به حفظ نمودن از معاصی و اصلاح کن تو مرا به عافیت.
کلمه با در فقرات مذکوره ظاهر آن است که از برای سببیت باشد.
وَ أَذِقْنِی حَلاوَةَ الْمَغْفِرَةِ وَ اجْعَلْنِی طَلِیقَ عَفْوِکَ وَ عَتِیقَ رَحْمَتِکَ
اللغة:
طلیق: کسی را گویند که از قید اکراه رها شده باشد.
عتیق: کسی را گویند که از قید بندگی بیرون آمده باشد و آزاد شده باشد.
اذاقه: چشانیدن ماخوذ از ذوق است.
یعنی : بچشان تو مرا شیرینی آمرزش را و بگردان تو مرا آزاد کرده عفو خود و رها شده رحمت خود.
وَ اکْتُبْ لِی أَمَاناً مِنْ سَخَطِکَ وَ بَشِّرْنِی بِذَلِکَ فِی الْعَاجِلِ دُونَ الآجِلِ
اللغة:
کتب: لزوم و اثبات.
سخط: به معنی غضب.
بشارت: مژده دادن و خبر خوشحالی.
بشری بضم باء اسم مصدر است.
دون: در مقام به معنی قبل است و ممکن است که به معنی سوی و غیر باشد مشار الیه ذلک امان است.
یعنی لازم نما از برای من امانی از غضب خود را و بشارت ده مرا به آن امان در نیا پیش از آخرت.
بدان که علت این که بشارت الان به او داده شود نه در زمان آینده آن است که اگر بشارت الان به او نرسد و در قیامت برسد عالم برزخ بر او تلخ و صعب گذرد به خلاف این که در این حین برسد.
پس ویل و ثبور به حال کسی باد که او را نه بشری الان و نه بشری آخرت است و خطاب بر ایشان رسد لا بشری لکم الیوم انسان بیچاره را امراضی است که علاج او نشود مگر به عافیت خدای.
بُشْرَی أَعْرِفُهَا وَ عَرِّفْنِی فِیهِ عَلامَةً أَتَبَیَّنُهَا
اللغة:
علامت: نشانه و چیزی است که اماره و دلالت چیزی کند.
عرفان: شناختن.
تبیین: ماخوذ از بان به معنی واضح و آشکار بودن.
ضمیر اعرفها راجع است به بشری ضمیر فیه راجع است به عاجل و ضمیر اتبینها نیز راجع است به بشری.
یعنی : بشارتی که بشناسم او را و بشناسان مرا در آن علامتی که منکشف نموده باشم او را گفته اند بشارتی که انسان را حاصل شود در دنیا رؤیای صالحه او است.
إِنَّ ذَلِکَ لا یَضِیقُ عَلَیْکَ فِی وُسْعِکَ وَ لا یَتَکَأَّدُکَ فِی قُدْرَتِکَ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ
اللغة:
وسع: بالضم طاقت و قوه است.
تکأد: باب تفعل به معنی مشقت و شدت داشتن.
قدیر: و قادر به معنی این که اگر خواهد جای آورد و اگر نخواهد نیاورد.
یعنی : به درستی که این معنی تنگ نیست در وسع و قوت تو و مشقت ندارد در قدرت و توانایی تو به درستی که تو بر هر چیز توانایی، اجابت نما ای پروردگار عالم.
در بعضی از نسخه های صحیفه بعد از یتکأدک و پیش از انک علی کل شی ء قدیر چند فقره دیگر زیاد است و آن این است:
وَ لا یَتَصَعَّدُکَ فِی أَنَاتِکَ وَ لا یَؤُودُکَ فِی جَزِیلِ هِبَاتِکَ الَّتِی دَلَّتْ عَلَیْهَا آیَاتُکَ إِنَّکَ تَفْعَلُ مَا تَشَآءُ وَ تَحْکُمُ مَا تُرِیدُ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ وَ صلَّی الله عَلَی محمَّد وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ
اللغة:
تصعد: مشقت و صعب.
اناة: مهلت دادن.
اود: ثقل و سنگینی .
جزل: عظم.
هبات: جمع هبه و آن عطیه بدون عوض را گویند و اصل او وهبه بوده است کسره بر واو ثقیل بود نقل به ما بعد شد بعد واو را حذف نمودند، و عوض از او تاء تانیث آوردند مثل عده.
آیات جمع آیه است به معنی علاقه و آیات قرآن شاید از آن جهت گویند که علامت صدق منزول الیه است و علامت بودن او کلام خدا.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الاستِعاذَة مِنَ الشَّیْطَانُ وَ کَیْدِهِ

بوده است از دعای آن بزرگوار در پناه بردن از شیطان و دشمنی و مکر او.
شیطان: ماخوذ از شطن به معنی بعد از باب دوری آن خبیث از صلاح و حیر و یا از شاط و الف و نون او زاید است به معنی بطلان و هلاک و احتراق است زیرا که آن بدبخت باطل است بالذات و باطل کننده است مصالح خود و دیگران را.
در حقیقت و وجود او خلافی است جماعتی منکر وجود اویند و اهل رشد تماما از انبیاء و اوصیاء از اهل اسلام معتقد به وجود او هستند و او را مخلوق خدا دانند مثل آن که آدم را مخلوق دانند لکن آدم از گل و او از نار، و فرقه منکر شیطان و جن هر دو هستند و گویند نفوس شریره شیطان و جنند بطلان این قول علاوه بر آیات قرآنیه خلاف وجدان و شهود در بلاد و جبال و بیشه ها و حمامات به کرات مشاهده شده است بلکه نقل شده در بیشه ها با گرگ او را مشاهده می کنند و او را می خورند و وجود جن از بدیهیات است.
مرحوم آقا رضی قزوینی صاحب لسان الخواص منکر بوده است وجود جن را، شبی مشغول به نوشتن این مسئله بود که گربه داخل شد بر او و تکلم نمود با او که آقا رضی چه می نویسی؟
متعجب شد و فرمود: مسئله ای است می نویسم.
گفت: چه مسئله؟
فرمود: انکار وجود جن.
گفت: غلط می نویسی من جن هستم.
بعد آقا رضی با وی سئوالاتی نمود از جمله سئوالات او این بود که قاتل جناب سیدالشهداء که بود؟
عرض نمود: سنان بن انس نخعی، در وقت مجاورت مرحوم ابن طاوس در مشهد غروی زنان داخل در حمام شدند در مسلخ حمام لباس خود را کندند دیدند که لباس آنها را می اندازند در صحن حمام هر قرد که آوردند در مسلخ گذاشتند انداخته می شود در صحن حمام بعضی از زنان رفتند خدمت ابن طاوس و شرح حال خود نمودند مرحوم سید، خدمتکار خود را روانه نمود در حمام، فرمود: بگو سید گفته است: شما مجاورید ما نیز مجاوریم اگر بنا بر اذیت است خواهم به جدم شکایت نمود خدمتکار سید مطلب را به حمام رساند اذیت موقوف شد.
از فاضل کامل محقق آخوند ملا محمد سراب تنکابنی حکایت شده که در سفر زیارت ائمه عراق مردی را دیدم که هر وقت که سوار راحله می شدم او در پیش روی من راه می رفت و وقتی که وارد منزل می شدم از نظرم غایب می شد، روزی از بعضی اهل قافله سئوال از حال او نمودم گفت: این مرد در وقتی که ما داخل منزل می شویم از ما طعامی می گیرد و می رود و ما او را نمی بینیم تا وقت کوچ کردن.
پس تعجبم زیاد شد پس منتظر شدم زمان رحیل و کوچ را، پس دیدم که در آن وقت حاضر شد و پیش روی من راه می رود مثل روزهای گذشته پس تأمل در حال او نمودم دیدم در هوا راه می رود پای به زمین نیست بر من خوف حاصل شد از حال او پس او را طلب نمودم و سئوال از حال او نمودم گفت: من مردی هستم از جن عهد نموده بودم که اگر خدا مرا از فلان بلیه نجات دهد پیاده به زیارت سید الشهداء بروم با یکی از علماء شیعه، شنیدم شما را که به زیارت می روید وفاء به عهد خود نموده ام.
آخوند سئوال نمود که: طعام که می گیری چه می کنی و حال که شما طعام میل نمی کنید؟
عرض نمود که: به فقراء قافله بذل می نماییم.
آخوند از او سئوال نمود طعام شما چه است؟
عرض نمود: صورت خوش و جسد خوش که می بینیم او را به سینه خود منضم می نماییم و بوی کنیم و به بوی نمودن او کیف کنیم و قوت می یابیم چنان چه شما به طعامتان قوت می یابید پس اگر دیدید کسی از اینها را که اختلالی در عقل او شد از اثر او است و علاج او آن است که آب سداب را بگیرد و اگر ممزوج به سرکه نماید خوب تر است چند قطره از آن در سوراخ بینی او بچکاند او خواهد آن جنی را کشت و عافیت خواهد یافت.
آخوند فرمود: در آن سفر در بعضی از منازل که وارد شدیم و او در اکرام ما کوشید مرد جنی به نزد من آمد و گفت: امر نما صاحب منزل را که خروس سفیدی که در خانه دارد از برای ضیافت شما ذبح کند من به صاحب منزل گفتم او رفت و ذبح نمود بعد از لحظه ای در خانه صدای گریه و ناله بلند شد پس خود صاحب منزل آمد سئوال از حال او نمودم و گفت: وقتی که ذبح خروس نمودم، عارض شد بعضی از اطفال را شبه جنون و دیوانگی.
آخوند فرمود: به او گفتم دوا و علاج او نزد من است طلب سداب و سرکه نمودم چند قطره در دماغ آن طفل ریخته شد طفل خوب شد و صدایی شنیدم که شخص او را نمی دیدیدم می گفت: وای به من که به واسطه یک کلمه که سرّ بود فاش نمودم بر پسر آدم خود را به قتل رسانیدم.
آخوند فرمود: بعد از آن، آن مرد جنی را ندیدم معلوم شد که او بود.
میرحسین قاضی در شرح دیوَ أنْ حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام حکایت می کند از ملا جلال دوایی گفت: در سفر مکه در بعضی از منازل فرود آمدیم برادرزاده من رفت که بول کند غایب شد، هر قدر تفقد نمودیم ندیدیم تا وقت عصر در آن منزل توقف نمودیم چون وقت عصر شد برادرزاده من با حال پریشان و اضطراب آمد صورت حال از او سئوال نمودم گفت: من بیرون رفتم از جهت حاجت در صحرا ماری به نظرم آمد زدم او را کشتم همین که او را کشتم، دیدم جمعی به من هجوم آوردند یکی می گوید: پدر مرا کشتی و دیگری می گوید: برادر مرا کشتی و دیگری می گوید: پسر مرا کشتی و هکذا و از من مطالبه قصاص می کنند من انکار نمودم که من کسی را نکشته ام بالاخره قرار شد که برویم مرافعه کنیم مرا بردند نزد شخصی چون داخل شدیم آن جماعت انشاء دعوی نمودند قاضی از من سئوال نمود که: چه می گویی در جواب این جماعت؟
گفتم: من کسی را نکشته ام مگر ماری در صحرا.
آن جماعت گفتند: آن مار از ما بود قاضی به آن جماعت گفت: شما را نیست که از این قصاص نمایید زیرا که از نبی اکرم شنیدم که فرمود که:
هرکه از زی خود بیرون رود خون او هدر است صاحب شما که به این صورت بیرون آمده است خون او محترم نیست.
خلاصه کلام: امثال این حکایات بسیار است که از مجموع آنها انسان را قطع حاصل می شود به وجود جن، و اما شیطان جمعی از انبیاء خبر دادند بر این که مصور شده است نزد ایشان و قرآن ما صریحست بر وجود آن خبیث و عتو او و تکبر او به آدم و طلب مهلت از خدای عز وجل تا یوم الوقت المعلوم و قسم خوردن او بر این که خواهم بنی آدم را اغواء نمود، و جلی از روایات نیز به مضمون آیات وارد است و آن خبیث تصرفاتی او را هست در انسان مثل جریان خون در عروق انسانی و هر یک را از جهتی اغوا نماید غالب اغواء در نفوس ضعیفه کفر و شرکست چنان چه بالعیان و السماع مشاهده شده است از بعضی که او را تخویف کنند از قیامت و آتش و عذاب قبر در جواب گوید: که کی سر شکسته از قبر بیرون آمده است و بعضی را به عجب و بعضی را به حسد و بعضی را به تمنی و آرزو و هکذا و آن وجود خبیث رذل را شبهاتیست که آن شبهات را اعتراض کند بر ملائکه یکی از آنها آن است که خدای عز و جل پیش از خلقت من عالم بود چه از من صادر خواهد شد و چه از من حاصل می شود چرا مرا در روز اول خلق نمود حکمت خلقت من چه بود جواب این شبهه در کتاب وسیلة النجاة خود در باب جبر و تفویض بیان نموده ام محصل آن آن است که:
خدای عز و جل جعل مهیت ننموده است بلکه ایجاد مهیت نموده است و ایجاد من حیث هو ایجاد از آثار قدرت است و وجود غیر محض است نه شر تفصیل جواب این شبهه و مثل این را در آن کتاب ذکر نموده ام عمده انسب در این مقام آن است که ذکر شود که انسان در هیچ وقتی از اوقات از این دشمن که او را سلطنت قاهره کامله است بر او غفلت ننماید و در حذر باشد از او و پناه به خدای ببرد از عداوت او تا نجات یابد لکن آن اسبابی که او را هست خصوص اسباب او بر وفق نفس انسان چگونه نجات خواهد یافت بعد از این که او در انسان سلطنتی دارد مثل خون در عروق و از جهت او تسویلات و مکائدی است نجات از دام او نیست مگر به اعانت خدایی.
اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِکَ مِنْ نَزَغَاتِ الشَّیْطَانِ الرَّجِیمِ وَ کَیْدِهِ وَ مَکَآئِدِهِ وَ مِنَ الثِّقَةِ بِأَمَانِیِّهِ وَ مَوَاعِیدِهِ وَ غُرُورِهِ وَ مَصَآئِدِهِ
اللغة:
نزعات: جمع نزعه فساد نمودن است.
رجم: به معنی طرد و بیرون نمودن.
رجیم بر وزن فعیل به معنی: مرجوم یعنی مطرود.
مکائد: جمع کید یا اسم مکان یا زمان که مکیده باشد.
امانی: بیاء مشدده جمع امنیه خبر کذب.
مواعد: جمع موعد مصدر میمی یا اسم زمان یا مکان از وعد.
مصاید: جمع مصیده عبارت از شکار کردن است و کلام در آن مثل مکائد و مواعد است.
یعنی : ای خدای من پناه به تو می برم من به تو از فسادهای شیطان رانده شده و از دشمنی او و از آفات و جاهای دشمنی او و از اعتماد نمودن به دروغ های او و وعده های او و فریب او و از صیدهای او.
وَ أَنْ یُطْمِعَ نَفْسَهُ فِی إِضْلالِنَا عَنْ طَاعَتِکَ وَامْتِهَانِنَا بِمَعْصِیَتِکَ أَوْ أَنْ یَحْسُنَ عِنْدَنَا مَا حَسَّنَ لَنَا أَوْ أَنْ یَثْقُلَ عَلَیْنَا مَا کَرَّهَ إِلَیْنَا
اللغة:
امتهان: از مهن به معنی ذلت.
الاعراب: امتهاننا عطف باضلالنا فاعل حسن و کره شیطان.
یعنی : پناه می برم از این که به طمع اندازد نفس خود را در گمراه نمودن ما و خوار نمودن ما به معصیت تو یا این که نکو نمایاند نزد ما آن چه را که نیکو گردانیده است از برای ما یا این که گران نماید بر ما چیزی را که گران نموده است به سوی ما به عبارت اخری محرمات خدای عز و جل را لباس حسن و زیبایی پوشد و واجباتش را سنگین و سخت نمایاند.
بدان که یکی از کیدهای آن ملعون آن است که طاعات را بد کند نزد تبعه خود و معاصی را خوب چنان چه این حالت بالعیان مشاهده می شود از اهل معصیت.
اللَّهُمَّ اخْسَأْهُ عَنَّا بِعِبَادَتِکَ وَاکْبِتْهُ بِدُءُوبِنَا فِی مَحَبَّتِکَ
اللغة:
خساء: منع سگ است از اقبال و امر او است به تولی و ادبار چنان چه در فارسی گویند چخ چخ.
کبت: به تقدیم باء به معنی ذلت.
دؤب: به معنی مشقت و تعب.
یعنی : ای خدای من بران و لال نما او را از ما به سبب عبادت کردن ما تو را و ذلیل و خوار نما او را به سبب تعب و مشقت کشیدن ما در راه دوستی تو.
یعنی : توفیق عبادت و محبت ده تا او از ما دور و محروم گردد.
ایقاظ: قوله بدؤ بنا اشاره است به سوی این که محبت خدا در تعب و مشقت است زیرا که دوست، دوست نیست و نخواهد شد مگر این که فناء فی الله شود و محبت او را دست آوردن و رسیدن به آن مرتبه اعلی و فایز بر آن نمی شود مگر به شق انفس و تحمل امور صبعه مشکله در راه او مثل فایز شدن رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امیرالمؤمنین علیه السلام و اولاد معصومین ایشان علیهم السلام.
اللهم وفقنا لاتباع آثارهم.
وَاجْعَلْ بَیْنَنَا وَبَیْنَهُ سِتْراً لا یَهْتِکُهُ وَ رَدْماً مُصْمِتاً لا یَفْتُقُهُ
اللغة:
ستر: پرده.
ردم: دیوار محکم یا سد مقابل فتح.
مصمت: میان پر ضد مجوف.
فتق: شکافتن.
یعنی : بگردان میان ما و میان او پرده ای که نتواند درید او را و سد محکمی که نتواند او را شکافت و این ستر و ردم نیست مگر این که موفق شود به تقوی و پرهیزگاری چنان چه از خواندن قرآن مابین پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و کفار حجاب مستور مجعول نمود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاشْغَلْهُ عَنَّا بِبَعْضِ أَعْدَآئِکَ وَاعْصِمْنَا مِنْهُ بِحُسْنِ رِعَایَتِکَ وَاکْفِنَا خَتْرَهُ وَ وَلِّنَا ظَهْرَهُ
اللغة:
ختر: حیله و فریب.
و قوله: و ولنا.
یعنی : بگردان ما را از عقب او یعنی پیش روی او نباشیم که اطاعت او نماییم بلکه مخالفت او نماییم.
یعنی : خدایا رحمت فرست بر محمد و آل او و مشغول نما او را از ما به بعض دشمنان خود و حفظ و نگهداری نما ما را به نیکویی رعایت خود و کفایت نما ما را گول و فریب او را یعنی از حیله او و بگردان ما را عقب سر او.
وَاقْطَعْ عَنَّآ إِثْرَهُ
اثر به کسر همزه یعنی علامت.
یعنی : قطع نما تو از ما علامت او را.
یعنی : بعضی از صفات و علائم او در ما باشد که سیمای ما سیمای مجرم باشد دفع نما از ما.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَمْتِعْنَا مِنَ الْهُدَی بِمِثْلِ ضَلالَتِهِ وَ زوِّدْنَا مِنَ التَّقْوَی ضِدَّ غَوَایَتِهِ وَاسْلُکْ بِنَا مِنَ التُّقَی خِلافَ سَبِیلِهِ مِنَ الرَّدَی
اللغة:
امتاع: چیز دادن و بهره مند شدن.
غوایه: گمراه نمودن.
ردی: هلاکت.
یعنی : بهره مند نما تو ما را از هدایت به مثل گمراه نمودن او و توشه بده تو ما را از تقوی ضد گمراهی نمودن او و داخل نما تو ما را از تقوی به خلاف راه او از هلاکت.
اللَّهُمَّ لا تَجْعَلْ لَهُ فِی قُلُوبِنَا مَدْخَلاً
مدخل: یعنی منزل یا نزول.
یعنی : خدایا نگردان از برای او در دلهای ما منزل.
روایت شده است که حضرت عیسی علیه السلام از خدا خواست که بر او بنماید منزل شیطان را در پسران آدم پس خدای عز و جل نمودند بر او پس دید سر او را مثل سر مار، سر خود را گذاشته بود در قلب او پس هر وقت اسم خدا را می برد او کناره می نمود هر وقت که متذکر نمی شد سر خود را در وسط قلب او می گذاشت.
وَ لا تُوطِنَنَّ لَهُ فِیمَا لَدَیْنَا مَنْزِلاً
به فتح میم و کسر زاء اسم مکان، توطین از وطن موکد شده به نون تاکید ثقیله فاء در فیما لدینا می شود اشاره به منازل باشد.
یعنی : وطن قرار نده تو از برای او در آن چه که در نزد ما است هیچ منزلی را منزل اشاره به جوارح است یعنی در جوارح ما از برای او منزل قرار نده.
اللَّهُمَّ وَ مَا سَوَّلَ لَنَا مِنْ بَاطِلٍ فَعَرِّفْنَاهُ وَ إِذَا عَرَّفْتَنَاهُ فَقِنَاهُ وَ بَصِّرْنَا مَا نُکَایِدُهُ بِهِ وَ أَلْهِمْنَا مَا نُعِدُّهُ لَهُ وَ أَیْقِظْنَا عَنْ سِنَةِ الْغَفْلَةِ بِالرُّکُونِ إِلَیْهِ وَ أَحْسِنْ بِتَوْفِیقِکَ عَوْنَنَا عَلَیْهِ
یعنی : ای خدای من آن چیزی را که زینت داده است از برای ما از باطل پس بشناسان تو به ما او را و چون شناسانیدی تو او را به ما پس نگاه دار ما را از او و بینا گردان تو ما را از چیزی که کید کنیم او را به آن چیز و الهام نما تو ما را از آن چه را که آماده نمودیم از برای او و بیدار نما تو ما را از خواب غفلت به اعتماد ما به او و نیکو نما تو به توفیق دادن تو ما را به اعانت نمودن ما بر او.
اللَّهُمَّ وَ أَشْرِبْ قُلُوبَنَآ إِنْکَارَ عَمَلِهِ وَالْطُفْ لَنَا فِی نَقْضِ حِیَلِهِ اللَّهُمَّ صَلِّ مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَحَوِّلْ سُلْطَانَهُ عَنَّا وَاقْطَعْ رَجَآءَهُ مِنَّا وَادْرَأْهُ عَنِ الْولُوعِ بِنَا
اللغة:
اشرب: یعنی مخلوط کن یا آب بده قلوب ما را از انکار عمل او و لطف به ما کن در شکستن حیله های او، ای خدای من درود بفرست بر محمد و آل او و بگردان تو سلطنت او را از ما و ببر امید او را از ما و دفع کن تو او را از حرص به ما.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاجْعَلْ آبَآءَنَا وَأُمَّهَاتِنَا وَاولادنَا وَأَهَالِینَا وَذَوِی أَرْحَامِنَا وَقَرَابَاتِنَا وَ جِیرَانَنَا مِنَ المؤمنین وَالمؤمناتِ مِنْهُ فِی حِرْزٍ حَارِزٍ وَحِصْنٍ حَافِظٍ وَکَهْفٍ مَانِعٍ وَأَلْبِسْهُمْ مِنْهُ جُنَناً وَاقِیَةً وَأَعْطِهِمْ عَلَیْهِ أَسْلِحَةً مَاضِیَةً
اللغة:
حرز: محلی که چیزی در او حفظ کنند.
حصن: قلعه، پناه و ملجاء.
جنن: جمع جنه سپر.
اسلحه: جمع سلاح.
ماضیه: یعنی برنده و کارکننده.
یعنی : خداوندا رحمت کن بر محمد و آل او و بگردان پدران ما و مادران ما و فرزندان ما و اهل های ما و خویشان ما و نزدیکان ما از مردان مؤمنین و زنان مؤمِنَات در محل محکم و قلعه نگاه دارنده و پناه منع کننده و بپوشان ایشان را از او سپرها و سلامت های نگاه دارنده و ببخش ایشان را سلاح های برنده.
اللَّهُمَّ وَاعْمُمْ بِذَلِکَ
یعنی : کور بکن به این مراتب که تو را خواندم.
واعمم: ماخوذ است از عمی به معنی کوری در بعضی از نسخه ها دارد که واعمم از عموم به معنی شمول.
مَنْ شَهِدَ لَکَ بِالرُّبوبِیَّةِ وَ أَخْلَصَ لَکَ بِالْوَحْدَانِیَّةِ وَ عَادَاهُ لَکَ بِحَقِیقَةِ الْعُبُودِیَّةِ وَاسْتَظْهَرَ بِکَ عَلَیْهِ فِی مَعْرِفَةِ الْعُلُومِ الرَّبَّانِیَّةِ
قوله استظهر: یعنی یاری جست به تو بر ضرر شیطان در دانستن علم به وجود رب یا دانستن علم الشریعه.
یعنی : درباره هر کس که به ربوبیّتت گواهی داده، و در یگانگیت اخلاص ورزیده، و با شیطان به جهت حقیقت بندگی دشمنی داشته، و از تو علیه او در شناخت علوم ربانی یاری گرفته.
اللَّهُمَّ احْلُلْ مَا عَقَدَ وَافْتُقْ مَا رَتَقَ وَافْسَخْ مَا دَبَّرَ وَ ثَبِّطْهُ إِذَا عَزَمَ وَانْقُضْ مَآ أَبْرَمَ
اللغة:
ثبط: به ثاء مثلثه منع نمودن.
رتق: بستن.
یعنی : باز کن ای خدای من آن چیزی را که او بست و بشکاف آن چیزی را که دوخت و زائل نما آن چیزی را که عزم نموده است و بشکن آن چیزی را که او محکم نموده است.
اللَّهُمَّ وَاهْزِمْ جُنْدَهُ وَ أَبْطِلْ کَیْدَهُ وَ اهْدِمْ کَهْفَهُ وَ أَرْغِمْ أَنْفَهُ
یعنی : ای خدای من فرار ده تو سپاه او را و باطل نما تو دشمنی و حیله او را و ویران نما تو بنیان و ماوی او را و به خاک بمال تو دماغ او را.
اللَّهُمَّ اجْعَلْنَا فِی نَظْمِ أَعْدَآئِهِ وَاعْزِلْنَا عَنْ عِدَادِ أَوْلِیَآئِهِ لا نُطِیعُ لَهُ إِذَا اسْتَهْوَانَا وَ لا نَسْتَجیبُ لَهُ إِذَا اذا دَعَانَا
استهوانا: یعنی هرگاه طلب خواری ما نماید و خدعه و فریب ما دهد.
یعنی : ای خدای من، قرار ده ما را در صف دشمنان شیطان، و برکنار نما از شمار دوستانش تا او را پیروی نکنیم، و چون ما را دعوت کند به اجابتش برنخیزیم.
نَأْمُرُ بِمُنَاوَاتِهِ مَنْ أَطَاعَ أَمْرَنَا وَ نَعِظُ عَنْ مُتَابَعَتِهِ مَنِ اتَّبَعَ زَجْرَنَا
مناواه: از نؤ به معنی نهوض و برخواستن و در مقام کنایه از عداوت نمودن.
یعنی : تا این که امر نماییم ما به عداوت او کسی را که اطاعت نماید امر و گفته ما را و وعظ نماییم.
یعنی : باز داریم از پیروی او کسی را که پیروی کند زجر و نهی ما را.
به عبارت اخری اولیای او نشویم از برای او دعوت نماییم بلکه بر خلاف او عمل کنیم و مردم را دعوت کنیم به دشمنی او.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ خَاتَمِ النَّبِیِّینَ وَ سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ وَ أَعِذْنَا وَ أَهَالِینَا وَ إِخْوَانَنَا وَ جَمِیعَ المؤمنین وَالمؤمناتِ مِمَّا اسْتَعَذْنَا مِنْهُ وَ أَجِرْنَا مِمَّا اسْتَجَرْنَا بِکَ مِنْ خَوْفِهِ وَاسْمَعْ لَنَا مَا دَعَوْنَا بِهِ و أَعْطِنَا مَآ أَغْفَلْنَاهُ وَاحْفَظْ لَنَا مَا نَسِینَاهُ وَ صَیِّرْنَا بِذَلِکَ فِی دَرَجَاتِ الصَّالِحِینَ وَ مَرَاتِبِ المؤمنین آمِینَ رَبَّ الْعَالَمِینَ
خاتم: تواند اسم فاعل باشد به کسر.
و بعضی گفته اند: خاتم به معنی زینت.
یعنی زینت پیغمبران و او از ختم است و نبی ما صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آخر پیغمبران است و منافات ندارد با رجعت عیسی علیه السلام و نزول آن از آسمان در بعد از این زیرا که آن بزرگوار از پیغمبران سلف است و بعد از نزول داخل در امة مرحومه است و به شریعت پیغمبر ما خواهد عمل نمود.
اسمع: یا از سمع مجرد به معنی استجب است و یا از اسماع به معنی شنواندن.
بنا بر اول یعنی بشنو از ما دعای ما را کنایه از قبول است و بنابر ثانی یعنی بگردان تو آن چیزی را که ما تو را به او خواندیم مسموع و مستحق مر اجابت فتامل.
یعنی : ای خای من رحمت فرست بر محمد و آل او که آخر پیغمبرانست و پیشوا و بزرگ فرستادگان است و بر اهل بیت او که خوبان و پاکان هستند و پناه ده ما را و خویشان ما را و برادران ما را و همه مردان مومن و زنان مؤمِنه را آن چه پناه بردیم از آن و نجات بخش ما را از آن چه طلب نجات از آن کردیم و بشنو از برای ما آن چه را که خواندیم به او و بده ما را از آن چه را که غفلت نمودیم از او.
یعنی عفو کن و نگهدار از برای ما آن چه را که فراموش نمودیم او را و بگردان تو ما را به این سبب در درجات صلحا و مراتب مؤمنان استجابت نما ای پروردگار عالم.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا وقعَ عَنْهُ مَا یَحْذَرُ أَوْ یُعَجِّلَ لَهُ مَطْلَبُهُ

بود از دعای آن امام علیه السلام زمانی که دفع نمود خدا از او چیزی را که می ترسید یا آن که تعجیل نمود از برای طلب خود.
نظر و تامل کردن در مضمون این دعا دلالت دارد بر شحات تکلم آن جناب بر اعلمیت و اکملیت او.
اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلَی حُسْنِ قَضَآئِکَ وَبِمَا صَرَفْتَ عَنِّی مِنْ بَلائِکَ فَلا تَجْعَلْ حَظِّی مِنْ رَحْمَتِکَ مَا عَجَّلْتَ لِی مِنْ عَافِیَتِکَ
اللغة:
حظ: نصیب.
حسن قضا: عبارت است از حکم نمودن بر وفق مصلحت.
یعنی : ای خدای من مر تو را است ستایش بر حکم نیکوی تو به آن چه که دفع نمودی تو از من از بلای تو پس نگردان تو نصیب مرا از مهربانی خودت آن چه را که تعجیل نمودی تو از عافیت خود.
فَأَکُونَ قَدْ شَقِیتُ بِمَآ أَحْبَبْتُ وَ سَعِدَ غَیْرِی بِمَا کَرِهْتُ
اللغة:
شقوه: بدبخت شدن مقابل سعد که به معنی خوشبختی است.
الاعراب: فاء می شود به معنی حتی بوده باشد و می شود فصیحه باشد.
یعنی : اگر حظم عافیت دنیوی باشد فقط پس می باشم من بدبخت به سبب آن چیزی که دوست اشتم و خوش بخت شود غیر من به سبب آن چه که بد داشتم.
حاصل مفاد آن است که پس بر من در آخرت حظی نیست و بر او در دنیا حظی نیست پس او سعید خواهد شد و من شقی.
از حضرت صادق علیه السلام مروی است که به درستی که از برای خدا بندگانی است در زمین از بندگان خالص او در آسمان تحفه ای نازل نشود بر زمین مگر این که خدا آن تحفه را از ایشان بر می گرداند و به غیر می دهد بلیه ای نازل نمی شود مگر این که آن بلیه را به ایشان می رساند.
و نیز مروی است که در بهشت منزلی است که نتوان رسید به آن منزل مگر این که او مبتلا به مرض شود در دنیا.
و نیز مروی است که خدای عز و جل کسی را که دوست ندارد او را بی نیاز کند از مرض.
و نیز مروی است که مومن به منزله کفه میزان است هر قدر ایمان او زیادتر شود بلای او زیادتر شود.
و نیز مروی است که اگر مومن بداند که او را چه اجر است در مصایب هر آینه آرزو کند که بدن او را به مقراض قطعه قطعه نمایند.
وَ إِنْ یَکُنْ مَا ظَلِلْتُ فِیهِ أَوْ بِتُّ فِیهِ مِنْ هَذِهِ الْعَافِیَةِ بَیْنَ یَدَیْ بَلاءٍ لا یَنْقَطِعُ وَ وِزْرٍ لا یَرْتَفِعُ فَقَدِّمْ لِی مَآ أَخَّرْتَ وَ أَخِّرْ عَنِّی مَا قَدَّمْتَ
اللغة:
ظل: بودن در روز.
و بث: بودن در شب.
وزر: عقوبت و وبال.
الاعراب: من العافیه بیان ما در ما ظلمت و بت.
یعنی : اگر می باشد آن چه را که روز نمودم در او یا داخل شب شدم در او از عافیت که پیش روی بلای همیشگی و عقوبت برداشته نشده پس مقدم نما تو از برای من آن چه را که مؤخر نمودی و مؤخر نما از برای من آن چه را که مقدم نمودی.
مقصود آن است که بلا را در دنیا بده و عافیت را در آخرت.
فَغَیْرُ کَثِیرٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْفَنَآءُ وَ غَیْرُ قَلِیلٍ مَا عَاقِبَتُهُ الْبَقَآءُ وَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ
یعنی : عافیتی که عقب او بلا و بلایی که عاقبت او عافیت باشد پس اول زیاد نیست و آخر کم نیست.
یعنی : پس نه بسیار است چیزی که عاقبت او فناء است و نه اندک است چیزی که عافیت او بقاء است و رحمت خدا بر محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم او.