فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

دُعَاؤُهُ فِی طَلَبِ الْحَوَائِجِ

بود از دعای آن امام عالی مقام علیه السلام در وقت طلب حوائج به سوی خداوند و این دعای شریف معروفست در قضای حوائج به او بلکه ختمی هم اهل ختوم از برای آن نقل نموده اند و لکن شرط اعظم آن است که خواننده بداند که چه می خواند و با که تکلم می نماید و حقیقتا بر فقرات او معتقد باشد.
أللَّهُمَّ یَا مُنْتَهَی مَطْلَبِ الْحَاجَاتِ،
اللغة:
مطلب: اسم زمان و مکان.
یعنی : ای خدای من ای نهایت محل طلب حوائج و این عبارت نظیر عبارت فارسی است که می گوییم بالاتر از تو کسی نیست که از او سئوال شود مثل این که گوییم مردتر از تو کسی نیست و معتبرتر از تو کسی نیست و هکذا.
آخوند فیض در شرح خود سه احتمال داده است این عبارت را و اکثر آنها خالی از وجه است به این معنی که با معنی ظاهر عبارت منطبق نیست:
اول - این که فوق هر حاجت، حاجت دیگریست تا این که منتهی شود به سوی خدای تعالی به درستی که بالاتر از او محل حاجتی نیست، پس معنی عبارت آن است که ای منتهی حاجات مطلوبه.
دویم - اگر عبد مایوس شود در بر آمدن حاجت خود از مردم سئوال از خدا نماید و تجاوز از او ننماید.
سیم - از برای هر که سئوال شود از او حاجتی هست، که سئوال می نماید او را از غیر خود تا این که منتهی شود به خدا و از برای خدا حاجتی نیست که سئوال از غیر خود کند.(11)
وَ یَا مَنْ عِنْدَه نَیْلُ الطَّلِبَاتِ،
طلبات: طلبات به کسر لام جمع طلبه است به فتح طاء و کسر لام مصدر است.
نیل: رسیدن.
یعنی : ای کسی که در نزد او است رسیدن به مقاصد.
وَ یَا مَنْ لا یَبِیْعُ نِعَمَهُ بالأثْمَانِ،
ای کسی که نمی فروشد نعمت های خود را به ثمن زیرا که بیع او محال است به علت آن که ثمن و مثمن هر دو مال او هستند نیست چیزی که قابل باشد که ثمن واقع شود و مال او نباشد.
وَ یَا مَنْ لا یُکَدِّرُ عَطَایَاهُ بِالامْتِنَانِ،
اللغة:
کدر: تیره و تاریک.
یعنی : ای کسی که تیره و تار نمی کند بخشش های خود را به منت گذاشتن.
تنبیه: در عطایا مردم بعضی به بعضی اگر منت گذارند باطل شود اجر و ثواب آن عطیه لکن عطایای خدا اجر و ثواب در آن تصویر نشود پس لابد اگر منت گذارد تیره و سیاه شود نه این که باطل گردد و لذا تعبیر به کرد نمود نه به بطلان.
وَ یَا مَنْ یُسْتَغْنَی بِهِ، وَ لاَ یُسْتَغْنَی عَنْهُ،
ای کسی که به سبب او بی نیاز شوند و بی نیاز از او نشوند.
وَ یَا مَنْ یُرْغَبُ إلَیْهِ وَ لا یُرْغَبُ عَنْهُ. وَ یَا مَنْ لا تُفنی خَزَآئِنَهُ الْمَسَائِلُ، وَ یَا مَنْ لاَ تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِلُ.
ای کسی که رغبت کرده شود به سوی او و رغبت کرده نشود از او.
و ای کسی که فنا و برطرف نمی کند خزانه های او را سئوال ها.
و ای کسی که تبدیل و تغییر نمی دهد حکمت او را وسیله ها.
بدان که حکمت عبارتست از ایجاد به اصلح آن افعالی که متعلق به ذات اقدس باری است جای آورده نشود مگر اکمل و اصلح پس اگر گویی صدقات و ادعیه دفع نماید بعضی از صوانح را یا باعث شود بر ایجاد بعضی از مقتضیات و این منافات دارد با این که وسائل تغییر ندهد حکمت او را جواب گوییم که اصلحیت و اکملیت مشروط به عدم دعا و صدقه است بعد از دعاء اکمل و اصلح همان است که جای آورده است.
وَ یَا مَنْ لاَ تَنْقَطِعُ عَنْهُ حَوَائِجُ الْمُحْتَاجِینَ،
ای کسی که منقطع نشود از او حاجت های حاجتمندان.
معنی این عبارت به حسب ظاهر آن است که محتاج به او رجوع کند همان که محتاج از او فرض شد از او لایزال سئوال نماید پس سئوال از او قطع نشود و اما معنی عبارت:
ای کسی که رد سئوال نکند از محتاجین این معنی عبارت نیست، بلکه شاید معنی التزامی هم نباشد.
وَ یَا مَنْ لاَ یُعَنِّیهِ دُعَاءُ الدَّاعِینَ...
اللغة:
یعنّیه: به کسر یاء تحتانی و عین مهمله از اعیاء به معنی عاجز نمودن و احتمال دارد ای یعنیه باشد به عین و نون از عناء به معنی هم، و شغل یا از عناء به معنی تعب باشد.
ای کسی که به تعب نمی اندازد او را دعای دعاکنندگان.
تَمَدَّحْتَ بِالْغَنَاءِ عَنْ خَلْقِکَ، وَأنْتَ أهْلُ الْغِنَی عَنْهُمْ، وَنَسَبْتَهُمْ إلَی الفَقْرِ، وَهُمْ أهْلُ الْفَقْرِ إلَیْکَ.
یعنی : ممدوح شدی به بی نیازی از خلقت و تو سزاواری به بی نیازی از ایشان و نسبت داد ایشان را به سوی حاجت به سوی خود و ایشان حاجتمندند به سوی تو این مطلب نظیر قول خدای تعالی است:
یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله.
فَمَنْ حَاوَلَ سَدَّ خَلَّتِهِ مِنْ عِنْدِکَ، وَ رَامَ صَرْفَ الْفَقْر عَنْ نَفْسِهِ بِکَ فَقَدْ طَلَبَ حَاجَتَهُ فِی مَظَانِّها، وَ أتَی طَلِبَتَهُ مِنْ وَجْهِهَا، وَ مِنْ تَوَجَّهَ بِحَاجَتِهِ إلَی أحَد مِنْ خَلْقِکَ، أوْ جَعَلَهُ سَبَبَ نُجْحِهَا دُونَکَ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِلْحِرْمَانِ، وَاسْتَحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَوْتَ الإحْسَانِ.
اللغة:
خلة: به کسر خاء، حاجت.
حاول و رام: هر دو به معنی قصد است اگر چه یکی از آن دو تعبیر به اراده و دیگری به قصد می شود.
مظان: جمع مظنه و او عبارت است از موضعی که گمان و احتمال وقوع شی ء در آن رود.
نجح: ظفر یافتن و بر آمدن حاجت.
طلبه: به فتح طاء و کسر لام و فتح آن یعنی مطلب و خواسته.
دون: به معنی غیر.
الاعراب: فاء در قوله علیه السلام فمن حاول فصیحه است یعنی بعد از این که دانسته شود، فاء در فقد تعرض جزائیه.
شرح : یعنی پس هر که قصد نمود بستن حاجت خود را در نزد تو و قصد نمود که برگرداند فقر را از نفس خود به سبب تو پس به تحقیق که طلب نموده است حاجت خود را در جایگاهش و آمده است حاجت خود را از راهش، و هر که رو آورد به حاجت خود به سوی یکی از بندگان تو یا بگرداند او را سبب بر آمدن حاجت خود غیر از تو پس به تحقیق که در آمده در معرض محرومی و نومیدی و سزاوار شده است از نزد تو فوت شدن احسان را.
اللَّهُمَّ وَلِی إِلَیْکَ حَاجَةٌ قَدْ قَصَّرَ عَنْهَا جُهْدِی وَ تَقَطَّعَتْ دُونَهَا حِیَلِی وَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی رَفْعَهَآ إِلَی مَنْ یَرْفَعُ حَوَآئِجَهُ إِلَیْکَ وَ لا یَسْتَغْنِی فِی طَلِبَاتِهِ عَنْکَ وَ هِیَ زَلَّةٌ مِنْ زَلَلِ الْخَاطِئِینَ وَ عَثْرَةٌ مِنْ عَثَرَاتِ الْمُذْنِبِینَ ثُمَّ انْتَبَهْتُ بِتَذْکِیرِکَ لِی مِنْ غَفْلَتِی وَ نَهَضْتُ بِتَوْفِیقِکَ مِنْ زَلّتِی وَ رَجَعْتُ وَ نَکَصْتُ بِتَسْدِیدِکَ عَنْ عَثْرَتِی وَ قُلْتُ: سُبْحَانَ رَبِّی کَیْفَ یَسْأَلُ مُحْتَاجٌ مُحْتَاجَا؟ وَ أَنَّی یَرغَبُ مُعْدِمٌ إِلَی مُعْدِمٍ؟ فَقَصَدْتُکَ یَآ إِلَهِی بِالرَّغْبَةِ وَ أَوْفَدْتُ عَلَیْکَ رَجَآئِی بِالثِّقَةِ بِکَ
اللغة:
الجهد بالضم الطاقه.
دون: نزدیک.
تسویل: یعنی زینت دادن.
زله: به فتح زا و عثره به معنی لغزیدن.
نکص: رجوع نمودن و برگشتن.
نهرض: برخاستن.
معدم: بی نام و فاقد هر شی ء.
وفود: ورود.
شرح : یعنی ای خدای من از برای من به سوی تو حاجتی است که به تحقیق که عاجر شد از او طاقت من و قطع شده در نزدیک او حیله و تدبیرهای من و زینت داده است از برای من نفس بردن آن را به سوی کسی که می آورد حوائج را به سوی تو این مطلب حقیقتا لغزش است از لغزش های بدکاران و بیخود و بیهوده چیزی است از بیهودگی های گنهکاران پس از آن آگاه شدم خاطر آوردن تو مرا از غفلت خودم و برخاستم به توفیق تو از لغزش خودم و رجوع نمودم به سبب راست گردانیدن تو از لغزش خودم و گفتم: منزه است خای من چگونه سئوال می نماید فقیر از فقیر و کجا رغبت می نماید گمنام به سوی گمنام پس قصد نمودم من تو را به رغبت به سوی تو و وارد شدم بمن بر تو به امید خود به اعتماد به تو.
وَ عَلِمْتُ أَنَّ کَثِیرَ مَآ أَسْأَلُکَ یَسِیرٌ فِی وُجْدِکَ وَ أَنَّ خَطِیرَ مَآ أَسْتَوْهِبُکَ حَقِیرٌ فِی وُسْعِکَ وَ أَنَّ کَرَمَکَ لا یَضِیقُ عَنْ سُؤَالِ أَحَدٍ وَ أَنَّ یَدَکَ بِالْعَطَایَآ أَعْلَی مِنْ کُلِّ یَدٍ
اللغة:
وجد: غنی و توانگری.
خطیر: صاحب قدر و مرتبت.
شرح : یعنی و دانستم من این که به درستی که بسیار چیزهایی که سئوال می نمایم تو را کمست نسبت به غنای تو و این که صاحب قدر و مرتبه ای چیزی که سئوال می نمایم من تو را و طلب بخشش می کنم از تو حقیر در جنب قدرت و قوت تو است و به درستی که کرم تو تنگ و کم نمی شود از سئوال هیچ کس و به درستی که دست تو به عطایا بالاتر از هر دستی است.
اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاحْمِلْنِی بِکَرَمِکَ عَلَی التَّفَضُّلِ وَ لا تَحْمِلْنِی بِعَدْلِکَ عَلَی الِاسْتِحْقَاقِِ
اللغة:
حمل: سوار کردن.
شرح : ای خدای من پس صلوات بفرست بر محمد و آل او و سوار نما مرا به سبب کرمت بر تفضل، و سوار منما مرا به عدل خود بر استحقاق زیرا که اگر مرکوب و محمول تفضل شود به مراد رسم و اگر استحقاق شود مایوس شوم از مراد خود.
تنبیه: اگر به استحقاق بنا شود که فایز شود انسان به درجات عالیه احدی را استحقاق آن نیست حتی انبیاء را زیرا که نعمت ایجاد که از قبل خدا شد نتوان گفت عبد بر او استحقاق دارد.
فَمَآ أَنَا بِأَوَّلِ رَاغِبٍ رَغِبَ إِلَیْکَ فَأَعْطَیْتَهُ وَ هُوَ یَسْتَحِقُّ الْمَنْعَ وَ لا بِأَوَّلِ سَآئِلٍ سَأَلَکَ فَأَفْضَلْتَ عَلَیْهِ وَ هُوَ یَسْتَوْجِبُ الْحِرْمَانَ
فاء در فما فصیحه است.
شرح : یعنی پس نیستم من اول راغب به سوی تو که پس عطا نموده باشی او را و حال آن که استحقاق داشت منع را، و نیستم من اول سئوال کننده ای که سئوال نموده باشد تو را پس تو تفضل کرده باشی بر او و حال آن که مستوجب و سزاوار بوده باشد نومیدی و محرومی را، شبهه ای نیست که جناب اقدس او جواد لایزال و فیاض علی الاطلاق و الاتصال است پس عطا و کرم و فیض او می رسد بر هر کس که می خواهد سئوال نماید و یا ننماید مستحق باشد و یا نباشد اعتقاد بر وحدانیت حضرت او داشته باشد و یا منکر باشد توحید حضرت احدیت او را العیاذ بالله چنان که بالعیان مشاهده در انفس خود و در آفاق می کنم عطا و کرم او را، پس کلمه فاء در قول امام علیه السلام می تواند سببیه باشد.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ کُنْ لِدُعَآئِی مُجِیباً وَ مِنْ نِدَآئِی قَرِیباً وَ لِتَضَرُّعِی رَاحِماً وَ لِصَوْتِی سَامِعاً
اللغة:
مجیب: جواب دهنده.
قریب: مقابل بعید است و در مقام اراده شده از او سرعت اجابت.
تضرع: زاری نمودن و ذلت و خواری و ناله نمودن است.
راحم: کاشف بلیه.
سماع: صوت کنایه از جواب دادن و اعراض ننمودن است.
یعنی : ای پروردگار من رحمت بفرست بر محمد و آل او و باش تو مر دعای مرا اجابت کننده و زاری مرا به زودی جواب دهنده و مر زاری مرا رحم نماینده و مر آواز مرا شنونده.
وَ لا تَقْطَعْ رَجَآئِی عَنْکَ وَ لا تَبُتَّ سَبَبِی مِنْکَ وَ لا تُوَجِّهْنِی فِی حَاجَتِی هذِهِ وَ غَیْرِهَآ إِلَی سِوَاکَ
اللغة:
قطع: به معنی حبس نمودن.
بث: به معنی قطع و فصل.
سبب: ریسمان و علاقه را گویند.
وجهه الی کذا: یعنی روی او را به جانب دیگر نمود به واسطه نومیدی و مایوس نمودن او را از خود.
یعنی : حبس نکن امید مرا از خود و قطع نکن ریسمان مرا از خود و منقلب منما مرا در این حاجتم و غیر این از حاجات به سوی غیر از خود.
وَ تَوَلَّنِی بِنُجْحِ طَلِبَتِی وَ قَضَآءِ حَاجَتِی وَ نَیْلِ سُؤْلِی قَبْلَ زَوَالِی عَنْ مَوْقِفِی هَذَا
اللغة:
تولی: مباشر شدن و اعانت نمودن و کفیل شدن.
نجح: به تقدیم نون بر جیم و جیم بر حاء بر آوردن حاجت.
سئول: بالضم و سکون العین از فعل به معنی مفعول.
یعنی اعانت کن مرا به جای آوردن حاجت من و رسیدن خواسته من پیش از این که زائل شوم از این جایگاهم.
بِتَیْسِیرِکَ لِیَ الْعَسِیرَ وَ حُسْنِ تَقْدِیرِکَ لِی فِی جَمِیعِ الامُورِ
با: در قوله علیه السلام به تیسیر از برای ملابسه است متعلق به نجح.
حسن تقدیر: عبارت است از ایجاد اشیاء بر وفق حکمت و مصلحت به حیثیتی که اگر خلاف او شود مختل شود.
یعنی : به سبب آسان نمودن تو از برای من مشکل و صعب را و خوبی تدبیر تو از برای من در تمام کارها.
وَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ صَلاةً دَآئِمَةً نَامِیَةً لا انْقِطَاعَ لاَِبَدِهَا وَ لا مُنْتَهَی لاَِمَدِهَا
اللغة:
نما: زیادتی.
ابد: روزگار.
امد: آخر.
یعنی : رحمت بفرست بر محمد و آل او رحمتی که همیشه زیاد شونده است و قطع نشود زمان او و نهایت نباشد عاقبت و انجام او را.
وَاجْعَلْ ذَلِکَ عَوْناً لِی وَ سَبَباً لِنَجَاحِ طَلِبَتِی إِنَّکَ وَاسِعٌ کَرِیمٌ
و بگردان صلوات را یاری از برای من و سبب از برای بر آمدن مطلوب و خواستن من به درستی که تو وسعت دهنده و با کرم و بخششی.
وَ مِنْ حَاجَتِی یَا رَبِّ کَذَا وَ کَذَا وَ تَذْکُرُ حَاجَتَکَ
من: از برای تبعیض است.
یعنی : بعض حوائج من ای پروردگار من چنین و چنان است و به جای کذا و کذا حاجت خود را ذکر نما.
ثُمَّ تَسْجُدُ
و بعد سجده کن و در سجده اظهار ذلت و تخشع و خضوع نما.
ثقه الاسلام کلینی رضوان الله تعالی علیه روایت نماید به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام که آن بزرگوار فرمودند: که نزدیک تر زمانی که بنده به سوی خدای تعالی باشد وقتی است که دعاء کند در حال سجود.
مروی است از عبدالله پسر هلال که گفت: شکایت نمودم به سوی حضرت صادق علیه السلام از این که اموال من متفرق گردیده و چیزی بر ما نرسیده فرمودند: بر تو باد به دعا نمودن در حالت سجده زیرا که آن نزدیک تر وقتی است که بنده به خدا نزدیک شود.
وَ تَقولُ فِی سُجُودِکَ فَضْلُکَ آنَسَنِی وَ إِحْسَانُکَ دَلَّنِی فَأَسْأَلُکَ بِکَ وَ بمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِمْ أَنْ لا تَرُدَّنِی خَآئِباً
و بگو در سجودت که فضل و مهربانی تو مأنوس نموده است مرا و احسان تو دلالت و رهنمایی کرد مرا پس سئوال می کنم من تو را به خودت و محمد و آل او رحمت هایت بر آن ها باد این که بر نگردانی تو مرا ناامید ای صاحب کرم و بخشش.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا اعْتُدِیَ عَلَیْهِ أَوْ رَأَی مِنَ الظَّالِمِینَ مَا لا یُحِبُ

اعتدی: فعل مجهول است از عداوت به معنی ظلم و دشمنی نمودن.
بود از دعای آن امام عالی مقام علیه السلام زمانی که بر او ظلم و دشمنی می شد یا این که می دید از ستمکاران امری را که دوست نمی داشت وقوع آن امر را و شاید این عبارت باشد از دیدن آن حضرت ظلم بر مظلومی را غیر از خود.
یَا مَنْ لا یَخْفَی عَلَیْهِ أَنْبَآءُ الْمُتَظَلِّمِینَ وَ یَا مَنْ لا یَحْتَاجُ فِی قَصَصِهِمْ إِلَی شَهَادَاتِ الشَّاهِدِینَ
اللغة:
انباء: جمع نباء به معنی خبر پیغمبر را نبی گویند زیرا که خبر آورنده است از جانب خدا.
تظلم: شکایت از ظلم نمودن است نزد کسی که داد او را از ظالم او بگیرد.
قصص: جمع قصه یعنی نقل نمودن.
شرح : یعنی ای کسی که مخفی نیست بر او خبرهای کسانی که شکایت از ظلم کنند و ای کسی که حاجت ندارد در حکایت و نقلشان به سوی گواهی گواهان یعنی سمیع و بصیر است.
وَ یَا مَنْ قَرُبَتْ نُصْرَتُهُ مِنَ الْمَظْلُومِینَ وَ یَا مَنْ بَعُدَ عَوْنُهُ عَنِ الظَّالِمِینَ
و ای کسی که نزدیک است یاری نمودن او از مظلومان و دور است اعانت او از ظالمان.
قَدْ عَلِمْتَ یَآ إِلَهِی مَا نَالَنِی مِنْ (فُلانِ بْن فُلانٍ) مِمَّا حَظَرْتَ وَانْتَهَکَهُ مِنِّی مِمَّا حَجَزْتَ عَلَیْهِ
اللغة:
حظر: به معنی منع نمودن.
هتک: یعنی دریدن و پارچه نمودن.
حجز: حاجب و ستر است.
فلان: کنایه از اسم ظالم است.
شرح : یعنی ای خدای من چیزهایی که رسیده است مرا از فلان پسر فلان از چیزهایی که منع نمودی تو و درید و پاره نمود او را از چیزهایی که تو حاجب شدی بر او.
بَطَراً فِی نِعْمَتِکَ عِنْدَهُ وَاغْتِرَاراً بِنَکِیرِکَ عَلَیْهِ
اللغة:
بطر: شدت فرح و کیف.
اغترار: فریب خوردن و خدعه نمودن بر کسی.
نکیر: انکار.
الاعراب: بطر و اغترار مفعول له است از برای نالنی و انتها که باء در بنکیر به معنی من و علی هر یک می تواند بود و احتمال سببیت هم دارد یعنی سبب غفلت او انکار تو شده است نه از حیثیت وجود انکار بلکه از حیث عدم انکار و این احتمال را بعید دانسته اند بعضی، ظاهر این است که این اقرب احتمالات است.
شرح : یعنی به علت تکبر نمودن و فرح نمودن در نعمت تو که نزد او است و مغرور شدن و فریب خوردن از انکار او تو را، یا به سبب انکار نمودن او تو را.
تنبیه: ابناء ظلمه که در زمان خود مشاهده نمودیم ندیدیم این بدبختان را مگر این که راحت دارنده ترین مردمان هستند از جهت مال و منال و بدن بلکه عمده غرور این جماعت شغالان بر آمده از خم رنگرزی نیست مگر اعتبار دنیوی ایشان فمالهم فی الاخرة من نصیب عبارت اخری منقصت این جماعت بدتر از یهود کفایت کند که خدا ثناء نماید در فناء آنها بقوله: فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمدلله رب العالمین.
اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحمَّدٍ وَ آلِهِ وَ خُذْ ظَالِمِی وَ عَدُوِّی عَنْ ظُلْمِی بِقُوَّتِکَ وَ افْلُلْ حَدَّهُ عَنِّی بِقُدْرَتِکَ وَاجْعَلْ لَهُ شُغْلاً فِیمَا یَلِیهِ و عَجْزاً عَمَّا یُنَاوِیهِ
اللغة:
ظالم: آن کسی است که ظلم از او صادر شده است.
عدو: آن که اراده ظلم دارد و لذا تعبیر از آن به دشمن شود.
فلول: شکستن.
حد: تیزی و تندی.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و منع نما تو ظالم مرا و دشمن مرا از ظلم کردن بر من به قوت خود و بشکن تیزی و تندی او را از من به قدرت و توانایی خود و بگردان تو از برای او شغلی در اموری که به او مباشر شود.
یعنی : او را مشغول به نفس خودش نما و قرار بده نیز از برای او توانایی از چیزهایی که در نیت و قصد خود دارد.
اللَّهُمَّ وَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لا تُسَوِّغْ لَهُ ظُلْمِی وَأَحْسِنْ عَلَیْهِ عَوْنِی وَاعْصِمْنِی مِنْ مِثْلِ أَفْعَالِهِ تَجْعَلْنِی فِی مِثْلِ حَالِهِ
اللغة:
سوغ و سیاغ: گوارا بودن
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و گوارا نفرما از برای ظالم من ظلم کردن بر مرا، و خوب گردان بر ضرر او اعانت مرا، و حفظ بفرما تو مرا از مثل افعال او و نگردان مرا مثل او در ظلم نمودن.
تنبیه: ظالم اگر بر کسی که اراده ظلم دارد ظلم نماید و چیزی از ضرر بر او مترتب شود کیف در ظلم خود نماید و بنای ظلم دیگر هم خواهد نمود و این ظلمی است سایغ و گوارا به خلاف این که اگر بر آن ضرر مترتب شود دیگر آن ظلم ننماید این است معنی لا تسوغ.
و اما احسن علیه عونی یعنی اعانت نمودن مرا بر او احسان نما چنان که گذشت.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَعِدْنِی عَلَیْهِ عَدْوًی حَاضِرَةً تَکُونُ مِنْ غَیْظِی بِهِ شِفَآءً وَ مِنْ حَنَقِی عَلَیْهِ وَفَآءً
اللغة:
اعدنی: ای اعنی گفته شده است استعدی فلان الامیر علی من ظلمه فاعداه الامیر علیه ای استعان به فاعانه، عدوی اسم مصدر اعداء.
حنق: گلوگیر شدن یا به معنی حقد و حسد.
شرح : یعنی رحمت و درود بفرست بر محمد و آل او و اعانت نما تو مرا بر ظلم اعانت نمودنی که الان بوده باشد آن اعانت از غیظ من به آن شفاء و از حسد من بر او وفا شود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ عَوِّضْنِی مِنْ ظُلْمِهِ لِی عَفْوَکَ وَ أَبْدِلْنِی بِسُوءِ صَنِیعِهِ بِی رَحْمَتَکَ فَکُلُّ مَکْرُوهٍ جَلَلٌ دُونَ سَخَطِکَ وَ کُلُّ مَرْزِئَةٍ سَوَآءٌ مَعَ مَوْجِدَتِکَ
اللغة:
صنیع: شغل و کار.
جلل: حقیر و هین.
مرزئة: به فتح میم و سکون راء بی نقطه و کسر زاء معجمعه به معنی مصیبت.
موجده: به فتح میم و سکون واو و کسر جیم ماخوذ از وجد به معنی سعه یا حب یا غنی، یا از وجد به معنی غضب به هر یک از معانی اربعه استعمال شده است چنان که در مجمع البحرین است و انسب در مقام به معنی یکی از معانی ثلاثه اولست نه به معنی رابع چنان چه در نسخه شهید بدل موجدتک مغفرتک است.
شرح : یعنی ای خدای من صلوات بفرست بر محمد و آل او و عوض بده تو مرا از ظلم نمودن او مرا عفو خود را، و بدل بده تو مرا به بدی کار او مرا رحمت تو را، هر بدی حقیر است نزد غضب تو و هر مصیبتی مساوی است با دوستی تو.
ایقاظ: غرض از این کلام آن است که اگر خدای از انسان راضی شود و بیامرزد همه مصیبت های دنیا و جودا و عدما در پیش او یکسان خواهد بود اگر خدای ناکرده غضب او بر کسی مستولی شود مکروهات دنیا نزد غضب نعمت است پس تواند جلل عظیم بود. فتامل.
اللَّهُمَّ فَکَمَا کَرَّهْتَ إِلَیَّ أَنْ أُظْلَمَ فَقِنِی مِنْ أَنْ أَظْلِمَ
یعنی : ای خدای من پس همچنان که بد داری از این که ظلم کرده شوم پس حفظ نما تو مرا از این که ظلم نمایم.
اللَّهُمَّ لا أَشکُو إِلَی أَحَدٍ سِوَاکَ وَ لا أَسْتَعِینُ بِحَاکِمٍ غَیْرِکَ حَاشَاکَ
مجلسی می فرماید: اثبات الف بعد از واو اشکو به حسب رسم خط در قرآن و در صحیفه مکرمه از حیث تشبیه او است به واو جمع و آگاه نمودن است بر این که شکایت مکرر و زیاد واقع شده است نظیر به این که گفته اند علامت جمع در: رب ارجعون و در قوله تعالی: و ما یسطرون در سوره نون و القلم.
حاشاک: کلمه استثناء است به معنی الا انت یا کلمه تنزیه است نظیر سبحان الله.
شرح : یعنی ای خدای من شکایت نمی نمایم به سوی کسی سوای تو و استعانت نجویم من به حاکمی غیر از تو مگر به تو.
فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ صِلْ دُعَآئِی بِالاجَابَةِ وَاقْرِنْ شِکَایَتِی بِالتَّغْیِیرِ
یعنی : پس صلوات بفرست بر محمد و آل او و وصل نما تو دعای مرا به اجابت و قرین فرما تو شکایت مرا به تبدیل یعنی راضی و شکایت ننمایم تا حال ظالم تغییر کند.
اللَّهُمَّ لا تَفْتِنِّی بِالْقُنُوطِ مِنْ إِنْصَافِکَ وَ لا تَفْتِنْهُ بِالامْنِ مِنْ إِنْکَارِکَ فَیُصِرَّ عَلَی ظُلْمِی وَ یُحَاصِرَنِی بِحَقِّی وَ عَرِّفْهُ عَمَّا قَلِیلٍ مَآ أَوْعَدْتَ الظَّالِمِینَ وَ عَرِّفْنِی مَا وَعَدْتَ مِنْ إِجَابَةِ الْمُضْطَرِّینَ
اللغة:
قنوط: مایوس شدن.
افتنان: ابتلاء و امتحان نمودن.
انصاف: داد مظلوم از ظالم گرفتن.
خاصر اگر به خاء بوده باشد به معنی بردن حق است بدون سبب و جهت او گر به حاء مهمله باشد به معنی ضیق و تنگ گرفتن است.
شرح : ای خدای من امتحان مکن تو مرا به مایوس شدن من از داد رسیدن تو و امتحان نفرما تو او را به ایمن بودن او از انکار تو تا این که اصرار کند بر ظلم من و صضیق کند مرا به حق من به شناساندن تو او را از کمی چیزی که ترسانیدی ظالمان را و بشناسان تو مرا چیزی را که وعده فرمودی تو اجابت مضطران.
ایقاظ: غرض از امتحان ننمودن او به قنوط و امتحان ننمودن از ظالم به ایمنیت این است که ظلم از او رفع شود و در راحت بماند و مایوس بودن با حصول غرض منافات دارد.
و شاید مراد آن باشد که قنوط که از جناب تو است اسوء است از ظلم بر من مرا ابتلاء بر آن نفرما و او را مبتلاء نکن.
غرض ترحم است در حق او لکن فقره اخیره قوله و عرفه شاهد اولست.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ وَفِّقْنِی لِقَبُولِ مَا قَضَیْتَ لِی وَ عَلَیَّ وَرَضِّنِی بِمَآ أَخَذْتَ لِی وَ مِنِّی وَاهْدِنِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَاسْتَعْمِلْنِی بِمَا هُوَ أَسْلَمُ
ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و توفیق بده مرا تو از برای قبول نمودن چیزی که حکم نمودی تو از برای من و از من و ضرر من و راضی فرما تو مرا به چیزی که گرفتی تو از برای من و از من و هدایت نما تو مرا به راهی که راست است و وادار مرا به چیزی که سالمست.
تنبیه: غرض از قول امام علیه السلام و وفقنی تا آخر آن است که در هر حال از حالات شاکر و صابر باشد و همه حالات خود راضی باشد و خود را عدم و هیچ داند.
اللَّهُمَّ وَ إِنْ کَانَتِ الْخِیَرَةُ لِی عِنْدَکَ فِی تَأْخِیرِ الاخْذِ لِی وَ تَرْکِ الِانْتِقَامِ مِمَّنْ ظَلَمَنِی إِلَی یَوْمِ الْفَصْلِ وَ مَجْمَعِ الْخَصْمِ
اللغة:
الخیره: به کسر خاء و سکون الیاء به معنی اختیار نمودن مثل الفدیه به معنی الفداء و به فتح یاء نیز به معنی اختیار است بعضی گفته اند به سکون به معنی عطاء نمودن است و به فتح به معنی اختیار نمودن است.
مجمع: اسم زمان و مکان.
خصم: مدعی بر غیر و او لفظی است بر یک و دو و جماعت اطلاق می شود.
یوم الفصل و یوم الجمع روز قیامت است.
یعنی : ای خدای من اگر بوده است خیر و خوبی از برای من نزد تو در تأخیر انداختن گرفتن حق تو از برای من و اسقاط نمودن و دادرسی نمودن از کسی که ستم و جور نموده است مرا تا روز جدایی نمودن و زمان جمع شدن مدعی و مدعی علیه.
فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَیِّدْنِی مِنْکَ بِنِیَّةٍ صَادِقَةٍ وَ صَبْرٍ دَآئِمٍ
اللغة:
تایید: تقویت.
صبر: حبس نفس از جزع و فزع.
دائم: به معنی همیشه و ثابت.
یعنی : پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و تقویت نما تو مرا از جانب خودت به عزمی راست و صبری پاینده.
وَ أَعِذْنِی مِنْ سُوءِ الرَّغْبَةِ وَ هَلَعِ أَهْلِ الْحِرْصِ
اللغة:
سوء: بالضم به معنی قبح.
الرغبه: به معنی سئوال و طلب نمودن و گاهی اطلاق شود بر حریص بودن بر چیزی.
هلع: بالتحریک به معنی حرص و جزع و قلت صبر و بعضی گفته اند که هلع اسم حیوانیست در پس کوه قاف است روزی هفت صحراء علف می خورد و هفت دریا آب می آشامد و مع ذلک هم و حزن فردایش را دارد که روز آینده او چه خواهد شد.
یعنی : پناه بده تو مرا از زشتی و سئوال و زاری نمودن در نزد اهل حرص.
بدان که حرص صفت رذیله ای است در انسان که حقیقتا زهری است کشنده و باعث می شود بر این که انسان محروم شود از فایز شدن به درجات عالیه و داخل شدن در درکات نیران مولمه زیرا که به واسطه این صفت رذیله مرتکب می شود بسیاری از محرمات الهیه را پس مداوا نماید خود را از این مرض مهلک به ملاحظه نمودن دنائت و پستی و بی اعتباری دنیا را و اعراض نمودن انبیاء و اصفیاء از او و ملاحظه نمودن جنات و رضوان و حور و قصور که خدای تعالی قرار داده است به صبرکنندگان بدهد محرومان از او در آخرت آرزو می نمایند که ای کاش در دنیا گوشت های بدن ما را به مقراض قطعه قطعه می کردند و منشار بر سر ما می گذاشتند و ما را جدا می نمودند و مبتلا به حرص نمی شدیم و از این نعم و احسان خدای خود محروم نمی بودیم و رانده نمی شدیم و آن روز نیز روزی است که تمنا و آرزو به حال ایشان فائده و سودی ندارد.
وَ صَوِّرْ فِی قَلْبِی مِثَالَ مَا ادَّخَرْتَ لِی مِنْ ثَوَابِکَ وَ أَعْدَدْتَ لِخَصْمِی مِنْ جَزَآئِکَ وَ عِقَابِکَ
اللغة:
مصور: ممثل را گویند مثال شیی ء شبیه شیی ء را گویند.
ادخار: باب افتعال به معنی ذخیره نمودن.
اعداد: مهیا نمودن.
یعنی ممثل نما تو در قلب من شبیه چیزی که ذخیره نموده ای تو از ثواب تو و مهیا نموده ای تو از برای خصم من از جزا و عقاب تو چون همین که ممثل شد صورت ثواب در قلب نفس مطمئن می شود و حرص و جزع و شکیبایی را از خود خلع نماید و راضی شود به جز او مکافات آخرت.
وَاجْعَلْ ذَلِکَ سَبَباً لِقَنَاعَتِی بِمَا قَضَیْتَ وَ ثِقَتِی بِمَا تَخَیَّرْتَ
و بگردان آن تصویر را سبب و وسیله از برای قناعت نمودن من به آن چیزی که حکم نمودی و اعتماد من به آن چیزی که اختیار نمودی تو، قناعت راضی شدن به چیزی کم است چون استحقاق دارد مظلوم که فعلا از برای او انتقام شود الان که راضی شده است به صبر نمودن بر عقاب اخروی پس قانع شده است.
آمِینَ رَبَّ الْعَالَمِینَ إِنَّکَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ وَ أَنْتَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ
استجابت نما تو ای پروردگار عالمیان زیرا که به درستی که تو صاحب فضل بزرگی و تو بر هر شیی ء توانا و قادری.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا مَرِضَ أَوْ نَزَلَ بِهِ کَرْبٌ أَوْ بَلِیَّةٌ

بود از دعای آن امام عالی مقام علیه السلام در وقتی که مریض می شد، یا این که نازل می شد بر او حزن و اندوهی و یا بلیه و ابتلایی.(12)
اللَّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ عَلَی مَا لَمْ أَزَلْ أَتَصَرَّفُ فِیهِ مِنْ سَلامَةِ بَدَنِی
کلمه من بیانیه، تصرف به معنی تغیر و تقلب است.
یعنی : ای خدای من مر تو را است ثناء بر چیزی که جدا نمی شوم من که تغیر و تبدل می کنم من در او از صحیح و سالم بودن بدنم.
وَ لَکَ الْحَمْدُ عَلَی مَآ أَحْدَثْتَ بِی مِنْ عِلَّةٍ فِی جَسَدِی
ما، در این فقره و فقره سابقه موصوله است و من بیانیه.
حدیث: جدید احداث تجدید.
یعنی : مر تو را است ثناء برای آن چه که تازه نمودی به من از ناخوشی که در جسد من است.(13)
ایقاظ: از کلام امام علیه السلام چنان فهمیده می شود که صحت، و مرض هر یک از آنها نعمت است از قبل خدای عز و جل چنان چه بعد از این صراحت می فرماید و همچنین از کلام آن بزرگوار نیز استفاده می شود که صحت زیاده است از مرض زیرا که از صحت تعبیر به لم ازل فرمود و از مرض به احداث و تجدد.
فَمَآ أَدْرِی یَآ إِلَهِی أَیُّ الْحَالَیْنِ أَحَقُّ بِالشُّکْرِ لَکَ؟ وَ أَیُّ الْوَقْتَیْنِ أَوْلَی بِالْحَمْدِ لَکَ؟
پس نمی دانم ای خدای من که کدام یک از دو حالت سزاوارتر است به شکر تو و کدام یک از دو وقت اولی است به ثناء نمودن مر تو را.
أَوَقْتُ الصِّحَّةِ الَّتِی هَنَّأْتَنِی فِیهَا طَیِّبَاتِ رِزْقِکَ وَ نَشَّطْتَنِی بِهَا لِابْتِغَآءِ مَرْضَاتِکَ وَ فَضْلِکَ
اللغة:
نشط: به معنی سرعت و شدت و شادی.
بغی: طلب نمودن.
مرضاة:خشنودی.
فضل: در مقام به معنی خوبی و رزق.
یعنی : آیا وقت سلامت آن چنانی که گوارا نمودی تو مرا در آن وقت خوبی ها و پاکیزه های رزقت را و سخت نمودی تو سبب صحت طلب نمودن خوبی تو را و نیکویی و روزی تو را.
وَ قَوَّیتَنِی مَعَهَا عَلَی مَا وَفَّقْتَنِی لَهُ مِنْ طَاعَتِکَ؟
و قوت دادی تو مرا با آن سلامت بر چیزی که توفیق دادی تو مرا به آن از بندگی نمودن. اطاعت و بندگی نمودن خدا از عبادت بدنیه به سلامت و صحت است زیرا که بدون او غالب از بندگی ها را نتوان جای آورد.
أَمْ وَقْتُ الْعِلَّةِ الَّتِی مَحَّصْتَنِی بِهَا وَالنِّعَمِ الَّتِی أَتْحَفْتَنِی بِهَا؟
اللغة:
علة: سقم و مرض را گویند.
محض: خالص بودن.
تحفه: چیزی نفیس، خوب به دیگری دادن.
یعنی : یا وقت مرض آن چنانی که خالص نمودی تو مرا به واسطه او و نعمت های آن چنانی که تحفه و خوبی دادی تو مرا به او.
روایت شده است که تب یک شب کفاره یک سال گناه است.
روایت دیگر وارد است که بنده مومن همین که تب بر او مستولی شد ریخته شود مثل برگ درخت گناهان او، ناله او تسبیح است و صیحه او تهلیل است و تقلب کردن و حرکت او در فراش مثل شمشیر زدن است در راه خدا.
ایضاح: عالم حقیقی و دانای واقعی که مطلع است به خواص اشیاء و فوائد آن و بر این که هر یک از صحت و مرض را فوائدی مترتب است و لذا امر بر او مردد شده است که کدام یک از صحت و مرض اولی و سزاوارتر است به شکر و ثنای معبود نمودن لکن در مقام اشکالی است و آن این است که ائمه علیهم السلام همیشه از خدا سئوال می نمودند سلامت بدن و باقی بودن صحت جسم و عدم استیلای امراض چنان که در دعای جوشن صغیر معلوم می شود خلاصه اگر صحت و مرض هر دو نعمت بوده اند لابد بود سئوال از مریز مثل صحت در حالی که سئوال از مر محبوب نیست و لذا سئوال نمی نمودند.
جواب شبهه آن است که امراض اسقام وارده بر انسان از قبیل کفاره گناهان است پس بعد از نزول اسقام و امراض از قبیل نعم حضرت باری زیرا بر او مترتبی می شود چهار فائده که ذکر نموده است.
تَخْفِیفاً لِمَا ثَقُلَ عَلَی ظَهْرِی مِنَ الْخَطِیئَاتِ وَ تَطْهِیراً لِمَا انْغَمَسْتُ فِیهِ مِنَ السَّیِّئَاتِ وَ تَنْبِیهَا لِتَنَاولِ التَّوْبَةِ وَ تَذْکِیراً لِمَحْوِ الْحَوْبَةِ بِقَدِیمِ النِّعْمَةِ
اللغة:
غمس: فرو رفتن در چیزی.
حوبه: معصیت و گناه، تخفیفا و تطهیرا و تنبیها و تذکیرا هر یک مفعول له است از برای قوله محصتنی و اتحفتنی.
یعنی از برای سبک شدن مر آن چیزی که سنگین گردیده بر پشت من از گناهان و از برای پاک نمودن مر آن چیزی که فرو رفتم من در آن از گناهان و از برای آگاه نمودن مر جای نیاوردن، و فراموش شدن توبه و متذکر شدن مر زائل شدن معصیت به سبب نعمت قدیم چون نعمت قدیم از او سلب شده است که صحت باشد و الان مبتلا به مرض شده است طلب بازگشت می نماید از محو معصیت تا آن که قدیم به او عود نماید
وَ فِی خِلالِ ذَلِکَ مَا کَتَبَ لِیَ الْکَاتِبَانِ مِنْ زَکیِّ الاعْمَالِ مَا لا قَلْبٌ فَکَّرَ فِیهِ وَ لا لِسَانٌ نَطَقَ بِهِ وَ لا جَارِحَةٌ تَکَلَّفَتْهُ بَلْ إِفْضَالاً مِنْکَ عَلَیَّ وَ إِحْسَاناً مِنْ صَنِیعِکَ إِلَیَّ اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ حَبِّبْ إِلَیَّ
اللغة:
خلال: بین شی ء و میان او را گویند.
تکلف: برداشتن شیی ء است به مشقت و تعب جار و مجرور متعلق به ثابت است جمله حالیه مشار الیه ذلک مرض و علت هست.
یعنی : و حال آن که ثابت است در میان مرض و علت چیزی که بنویسند از برای من آن دو نویسنده از خوبی اعمال که در قلب خطور ننموده است در آن و زبان تکلم به او ننموده است و جوارح متحمل مشقت او نشده است.
در بعضی از روایات وارد است که دو ملک مامور هستند به نوشتن در حال مرض به آن چه در حال صحت او می نوشتند زیرا که در حبس خدا است.
از حضرت صادق علیه السلام مروی است که آن بزرگوار فرمودند که:
وقتی که صعود نماید دو ملک به سوی آسمان در هر شبی خدای عز و جل فرماید به ایشان که چه نوشته اید شما از برای بنده من در حال مرض او، عرض نمایند:
شکایت نمودن او را نوشتیم پس می فرماید خدای عز و جل که: انصاف ننموده ام من در حق بنده خود اگر او را حبس نمایم به حبس خود، پس منع نمایم او را از شکایت نمودن، بنویسید شما چیزی را که می نوشتید از برای او از خیر در حال صحت او و بر او گناه و معصیت ننویسید تا آن که او را آزاد نمایم از حبس خود به درستی که او در حبس من است از حبس من.
الَّلهم فَصلِّ علی محمّد وَ آله وَ حَبِّب الیَّ ما رَضیتَ لی و یَسِّر لی ما اَحلَلتَ بی
اللغة:
احلال: نازل نمودن.
حل به مکان ای نزل به.
حب: دوست داشتن و نفس به چیزی مایل بودن رضای خدای عز و جل اختیار نمودن او است و سهل و آسان نمودن مرض از برای او عبادت از تعب نیامدن و شکایت ننمودن است چون مرض بالذات منافی با طبع و میل انسان است و نفس بالطبع مایل به او نیست و راضی بر آن نمی شود و در نفس الامر او یکی از نعم خداوند متعال است و بر او مترتب است فوائد کثیره، پس امام علیه السلام عرض نماید به خدای عز و جل که: ای پروردگار من پس رحمت بفرست بر محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و آل او و محبوب نما تو به سوی من چیزی را که اختیار نمودی تو از برای من و سهل نما تو از برای من چیزی را که نازل نمودی به من.
وَ طَهِّرْنِی مِنْ دَنَسِ مَآ أَسْلَفْتُ وَامْحُ عَنِّی شَرَّ مَا قَدَّمْتُ
و پاک نما تو مرا از چرک چیزهایی که پیش انداختم من، و محو نما تو از من بدی چیزهایی که که در سابق به جا آورده ام، بدان که معصیت خلاق عالم دو چیز بر او مترتب است یکی ذلت و خواری نزد او بلکه نزد مردمان نیز وقتی که قائم شوند گواهان و دوم آن است که مترتب شود بر او آتش و از برای این دو اثر و ثمر امام گاهی تعبیر به اثر نمود و مرتبه دیگر به شر.
وَ أَوْجِدْنِی حَلاوَةَ الْعَافِیَةِ وَ أَذِقْنِی بَرْدَ السَّلامَةِ
اللغة:
ایجاد: ظفر یافتن به مطلوب اوجده الله مطلوبه ای اظفره به.
یعنی : مظفر نما تو مرا به شیرینی عافیت و روزی نما تو مرا به سردی سلامت.
بدان که از باب محو شدن گناهان و کفاره آنها است ذو او مخالف طبع نیز هست و لذا سئوال از خدا طلب عافیت می نماید علاوه در حال صحت انسان می تواند انسان طاعات و افعال خیریه به جای آورد که آن امور در حالت مرض امکان ندارد.
وَاجْعَلْ مَخْرَجِی عَنْ عِلَّتِی إِلَی عَفْوِکَ وَ مُتَحَوَّلِی عَنْ صَرْعَتِی إِلَی تَجَاوُزِکَ
و بگردان تو از بیرون آمدن من از مرض به سوی عفو تو و انتقال من از هلاکت من به سوی درگذشتن تو.
ظاهر آن است که بایست بفرماید من علتی نه عن علتی کما یقال من مکان کذا و من بلد کذا و هکذا.
و جواب داده شد که اگر مجرور مبدء شی ء ممتد باشد به کلمه من ادا شود و اگر مجرد انفصال شیی ء از او باشد کلمه عن قایم مقام او شود.
وَ خَلاصِی مِنْ کَرْبِی إِلَی رَوْحِکَ وَ سَلامَتِی مِنْ هذِهِ الشِّدَّةِ إِلَی فَرَجِکَ
اللغة:
کرب: اندوه.
روح به فتح راء: راحت.
فرج: کشف اندوه و غم.
یعنی : نجات از اندوهم به سوی راحت خود و سالم بودن من از این شدت و تعب به سوی فرح و گشایش تو.
إِنَّکَ الْمُتَفَضِّلُ بِالاحْسَانِ الْمُتَطَوِّلُ بِالِامْتِنَانِ الْوَهَّابُ الْکَرِیمُ ذُو الْجَلالِ وَالاکْرَامِ
متفضل: ابتداء کننده به احسانی است که بر او لازم نیست.
امتنان: باب افتعال از منت به معنی نعمت بزرگ.
وهاب: صیغه مبالغه به معنی بسیار عطا کننده.
یعنی : به درستی که تو متفضلی به منت گذاشتن بسیار بخشنده بزرگی صاحب جلال و اکرامی.