فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الِاعْتِرَافِ وَ طَلَبِ التَّوْبَةِ إِلَی (مِنَ) اللَّهِ سبحانَهُ وَ تَعَالَی

بوده است از دعا و تضرع آن سید بزرگوار علیه الصلوة والسلام در اقرار نمودن به گناه و التماس قبول توبه و بازگشت آن به خدای سبحانه و تعالی که پاک از عیوب و نقایص است و بزرگ و برتر است از هر بزرگی و برتری بدان که اعتراف به معصیت و بازگشت نمودن از خوبی بنده است که موفق شده است به این خصلت حمیده و خدای عز و جل دوست دارد بنده ای را که اعتراف به معصیت خود نزد او نماید و از او طلب عفو نماید و گرنه او را صفت متکبرین است خصوصا تکبر نمودن به خدای عز و جل بلی اعتراف نمودن معصیت خالق نزد مخلوق ظاهرا جایز نباشد بلکه بتوان دعوی نمود که نزد خالق نیز جایز نیست که اقرار به معصیت نماید مگر این که غرض او معذرت و طلب عفو نمودن باشد.
اللَّهُمَّ إِنَّهُ یَحْجُبُنِی عَنْ مَسْأَلَتِکَ خِلالٌ ثَلاثٌ
بار خدایا به درستی که شأن چنین است که مانع می شود مرا از سئوال نمودن از حضرت احدیت تو سه صفت یعنی سه عیب و منقصت در من است که هر یک باعث و سبب آن شده است که از حضرت تو سئوال نمایم.
خلال: به کسر خاء جمع خلة به فتح خاء است مثل خصال و خصلت لفظا و معنا اما خلال به فتح خاء به معنی وسط و اثناء است مفرد است از برای خلل به فتح خاء یا به ضم خاء به معنی فرحه و ثقب است.
و منه قوله تعالی: فجاسوا خلال الدیار بدان که انسان اگر تامل فی الجمله در وجود خود نماید و ملاحظه الطاف و انعام و افضال خدا در حق خود نماید به واسطه ارتکاب معصیتی از معاصی اگر چه گناه کوچک باشد نخواهد سئوال از خدا نمود به عبارت اخری خجالت و حیاء مانع او شود از سئوال پس انسب آن بود که امام عرض نماید که مانع من شود گناه من از مسئلت نمودن.
میتوان جواب داد از این که خدای عز و جل رؤف و فیاض و جواد و حنان و منان و کریم و عطوف و رحیمست مطلق مخالفت او مانع طلب عفو نمودن نیست مگر این که مقام به بی باکی و هتاکی و تجری بیورن آید این است که امام علیه السلام خصال سه گانه را مانع دانسته است نه مطلق معاصی ثلاث صفات است از برای خلال و غرض از صفت تخصیص است.
وَ تَحْدُونِی عَلَیْهَا خَلَّةٌ وَاحِدَةٌ
و می کشاند مرا بر سئوال نمودن از تو یک خصلت، تحذوا از جداء ابل است پس تعبیر به لازم معنی شود یعنی بر می انگیزاند مرا یا این که می راند مرا به سئوال نمودن از تو چنان که بر معنی اخیر در مجمع البحرین تصریح نموده است.
خلة: به فتح خاء معجمه نه به ضم یا به کسر آن.
یَحْجُبُنِی أَمْرٌ أَمَرْتَ بِهِ فَأَبْطَأْتُ عَنْهُ
مانع شده است مرا فرمانی که واجب نمودی تو به او پس تأخیر انداختم من او را و درنگ نمودم من از او.
ابطاء: در لغت مقابل سرعت است و غرض امام از این عبارت یا معنی مجازی او است یعنی امتثال ننمودن و جای نیاوردن و یا این که مراد معنی حقیقی باشد و عصیان ابطاء ماموریه از برای آن است که امر حقیقت در فور است علی الاطلاق یا این که اوامری که در آنها قرینه فور بوده است به سرعت به جای نیاورد.
وَ نَهْیٌ نَهَیْتَنِی عَنْهُ فَأَسْرَعْتُ إِلَیْهِ
و نافرمانی که طلب نمودی ترک او را از من پس تعجیل نمودم به سوی او در جای آوردن تعبیر به سرعت نمودن در ارتکاب منهی عنه نه مخالفت شاید جهت آن باشد که در سرعت کمال تجری و بی احترامی است به خدای عز و جل از مثل این معصیت و گذشتن کمال بعد است به خلاف مطلق مخالفت.
وَ نِعْمَةٌ أَنْعَمْتَ بِهَا عَلَیَّ فَقَصَّرْتُ فِی شُکْرِهَا
و نعمتی که انعام نمودی تو به آن بر من پس من کوتاهی نمودم در ثناء گذاری به آن عقل فطری حاکم است بر این که ثناء نمودن در مقابل نعمت نیکو است بلکه اگر کوتاهی نماید ایمن از زوال او نیست و رد لسان شرع بیان شد که اگر شکر نماید موجب زیادتی آن شود و اگر کوتاهی نماید نعمت از او سلب شود بدان که تقصیر در شکرگذاری به دو نحو تواند بود یکی آن است که نعمتی را که خدای بر او داده است کفران نماید و اعتناء به او ندارد بلکه در نزد او عدم است.
و دوم: آن است که مسامحه مساهله نماید در مدح و ثناء قسم اول موجب کفر و خلود در نار است و این قسم در اغنیاء و فقراء است لکن در اغنیا از حیث کبر و نخوت است و در فقراء از جهت استهزاء و ملامت مثلا شخص فقیر بعد از این که جد و جهد نمود و قرص نان جوی را تحصیل نمود بعد از خوردن او دو دست خود را به سمت آسمان بلند نماید و گوید الهی شکر، و او را هیچ غرضی نیست مگر این که به زبان حال به خدای خود عرض نماید که این چیست که به من دادی و حال آن که جماعتی را به طعام لذیذ و نفیس، متنعم ساختی این شخص کافر و بدن او نجس است و اما قسم دوم موجب معصیت در رعیت نیست اگر چه باعث شود که نعمت او کم شود لکن در امام و پیغمبر موجب معصیت است این است نکته طلب عفو از ایشان از معاصی خودشان و گریه نمودن ایشان از برای معصیت خودشان.
حاصل کلام: فرق ما بین امام و رعیت است در معاصی مثلا ترک توجه به خدا در رعیت معصیت نیست و در امام علیه السلام معصیت است.
وَ یَحْدُونِی عَلَی مَسْأَلَتِکَ تَفَضُّلُکَ عَلَی مَنْ أَقْبَلَ بِوَجْهِهِ إِلَیْکَ
و می راند و می کشاند مرا بر سئوال نمودن از تو مهربانی و بخشش تو بر کسی که آمد خود به سوی تو.
وَ وَفَدَ بِحُسْنِ ظَنِّهِ إِلَیْکَ
و نازل شد آن کس به سبب گمان خوبی که او را بود به سوی حضرت تو.
الیک: متعلق است به قوله و فدنه بحسن ظنه، عقل حاکم است که او واجب الوجود است و نقل خود خبر داد از رحمانیت و عطوفت خود توان قطع نمود که هر که به او توجه نماید و غیر او را نابود و عدم صرف داند خواهد رحمت او سبقت نمود بر غضب او و او را در مقام مرحمت و سرفرازی بر آورد.
وفود: به معنی قدوم است و نزول.
إِذْ جَمِیعُ إِحْسَانِکَ تَفَضُّلٌ
به علت آن که تمام نیکویی های تو بخشش و زیادتی است و اجرت و عوض و عملی در مقابل آن نیست.
وَ إِذْ کُلُّ نِعَمِکَ ابْتِدَآءٌ
به علت آن که هر یک از روزی های تو ابتدا نمودن است در روزی دادن نه این که عوض چیزی یا به استحقاق حقی باشد فرق ما بین نعمت و احسان میشود به آن که احسان عبارت است از مطلق نیکویی ها خواه انسان به آنها حاجت ضروری داشته باشد یا نداشته باشد به خلاف نعمت که او عبارت است از نیکویی های ضروریه که تعیش انسان بدون او یا محال است یا صعب و می توان دعوی نمود که قریب هم هستند در معنی، و کیف کان چون معلوم و واضح است احسان خدای عز و جل بر عبید و مخلوق خود و اعطاء نعم بر ایشان از باب رأفت وجود و کرامت است نه آن که العیاذ بالله استحقاق و معاوضه و مبادله باشد پس هر چه به هر کس دهد مسبوقست به تفضل پیش از آن که او استحقاق او را داشته باشد این جهت انسان را سبب شد که سئوال از تفضل نماید بناء علی هذا کلمه اذ علت و سبب است از برای قول او و تحدونی.
فَهَآ أَنَا ذَا یَآ إِلَهِی وَاقِفٌ بِبَابِ عِزِّکَ وقُوفَ الْمُسْتَسْلِمِ الذَّلِیلِ
پس این منم حاضر ای پروردگار من که ایستاده ام به درگاه بزرگی تو ایستادن فرمان بردار خوار.
فاء در کلمه فها تفریع بر سابق است غرض آن است که بعد از این احسان و نعم حضرت تو تفضل است پس من نیز سئوال می نمایم از جناب تو مثل کسی که حقیقتا سئوال کننده باشد قوله وقوف المستسلم می شود منصوب به نزع خافض باشد ای کوقوف و می شود مفعول مطلق باشد از برای واقف.
وَ سَآئِلُکَ عَلَی الْحَیَآءِ مِنِّی سُؤَالَ الْبَآئِسِ الْمُعِیلِ
و سئوال کننده ام من تو را بر شرمساری از خودم سئوال نمودن حاجت دارنده صاحب عیال.
بدان که سئوال کننده اگر در سئوال خود شرمسار و خجل است از مسئول و از جهت دیگر کمال احتیاج به مطلوب خود داشته باشد لابد آن مسئول قضاء حاجت سائل نماید اگر حکیم و عادل باشد.
پس کسی که این دعا را خواهد بخواند از خود ملاحظه کند که صفات مذکوره در آن هست یا نه اگر در خود دید و ملاحظه نمود بخواند وگرنه ترک او انسب است.
مُقِرُّ لَکَ بِأَنِّی لَمْ أَسْتَسْلِمْ وَقْتَ إِحْسَانِکَ إِلا بِالاقْلاعِ عَنْ عِصْیَانِکَ
اللغة:
استسلام انقیاد و کوچکی نمودن.
یعنی : اقرار کننده ام به این که من کوچکی ننموده ام برای تو هنگام احسان تو مگر به باز ایستادن از عصیان تو.
بیان: این فقره به حسب فهم عبارت مشکل شده است، آخوند فیض می فرماید:
یعنی اقرار کننده ام به این که من فرمانبرداری ننمودم هنگام توفیق دادن تو مرا از جهت فرمان برداری مگر به بازداشتن تو مرا از عصیانت پس در این حالت مرا عملی نیست.
و بعضی دیگر معنی نمودند یعنی تمام نشد از من انقیاد و خضوع از برای احسان تو مگر این که باز داشتی از معصیت با این که من خالی نیستم در حالی از حالات از نعمت تو بر من پس واجب آن است که اصلا معصیت ننمایم تو را.
و بعضی از فضلاء معنی دیگر نموده است یعنی فرمانبرداری ننموده ام وقت احسان تو مگر به ترک معصیت تو عملی ننموده ام عمل دیگری را این بنده بی سرمایه هر قدر که تامل نمودم این سه معنی هیچکدام را مناسب با ذوق ندیدم زیرا که مقام، مقام آن است که من مخالفت نموده ام نه این که، اطاعت نموده ام یا با توفیق یا بدون توفیق.
شاهد: بر مطلب فقره سابقه و لاحقه و در سابقه عرض نماید به خدای عز و جل که سئوال کننده ام از روی حیاء و شرمساری، و در فقره لاحقه عرض نماید آیا منفعت می دهد مرا اقرار خودم بر معصیت خود و اعتراف خودم بر بدی های خودم اگر مراد هر یک از سه معنی بود او را معصیتی نبود که اعتراف نماید ظاهر نظر قاصر آن است که این فقره از قبیل اخراج قبل از اسنادست چنان چه جماعتی از اهل علم در دفع تناقض استثناء گفته اند معنی عبارت آن است یعنی وقتی احسان مگر کف از معصیت خود فرمانبرداری ننموده ام معصیت ننموده ام. به عبارت اخری لم استسلم تعلق گرفته به مجموع مستثنی و مستثنی این عرضی که نمودم بر اذهان صافیه مخفی نیست. فتامل.
گمان حقیر آن است که چیزی که باعث شده است بر هر یک آن سه معنی دو چیز است یکی ظاهر عبارت به حسب استثناء متعارف و دیگری فقره بعد قوله و لم اخل لکن گوییم: ظاهر چنان است مگر این که فقره مقدم و مؤخر قرینه بر صرف ظاهر باشد و قوله علیه السلام منافات با معنی حقیر ندارد زیرا که مقصود امام علیه السلام آن است که من هرگز از امتنان تو خالی نیستم و با این حال معصیت تو را می نماییم.
بدان که این اختلافات در فهم کلام از برای آن بود که اقلاع به معنی کف و باز داشتن باشد از شیی ء و اگر به معنی نزدیکی باشد یا به معنی دلیل کردن کشتی باشد معنی کلام حاجت به تکلف ندارد.
وَ لَمْ أَخْلُ فِی الْحَالاتِ کُلِّهَا مِنِ امْتِنَانِکَ
هرگز خالی نبوده ام در همه حالات از: عمت دادن تو چگونه متصور شود که موجود بعد از این که به عالم وجود داخل شد خالی شود از نعمت خالق و موجد زیرا که نعمت بقاء وجود اگر از او گسیخته شود فنای صرف و عدم مطلق خواهد بود پس باقی بودن وجود اعظم نعمت است و او با او هست.
فَهَلْ یَنْفَعُنِی یَآ إِلَهِی إِقْرَارِی عِنْدَکَ بِسُوءِ مَا اکْتَسَبْتُ ؟ وَهَلْ یُنْجِینِی مِنْکَ اعْتِرَافِی لَکَ بِقَبِیحِ مَا ارْتَکَبْتُ؟
پس از این که امرم به این حال رسید آیا منفعت می بخشد مرا ای خدای من اقرار نمودن من نزد تو به بدی هایی که مرتکب شدم من، آیا نجات می دهد مرا از عقوبات تو اعتراف نمودن خودم به قبح هایی که کسب نمودم.
بلی اعتراف و اقرار با نفع کمال منفعت و نجات در حق مکلف است زیرا که نجات بنده از دریای معاصی به سه چیز است به ندامت و استغفار و ترک معصیت نمودن.
روایت شده است از حضرت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که زمانی که بنده توبه نمود به سوی خدای خود و پشیمان شد از گناهان گذشته خود قطعات زمین بعضی، بعضی را بشارت دهند که بنده از بندگان مولی توبه نمود از معصیت خود و پشیمان شده است از گناهان گذشته خود چنان ندا دهند که به آسمان ندای ایشان رسد ملائکه آسمان دنیا ندای آن ها را شنوند و خوشحال شوند و بر آن بنده مدح و ثناء کنند و بر او دعاء کنند که خدایا او را ثابت دار به طاعت خود و او را از آتش خود نجات ده.
پس لایزال دعای او نمایند تا این که آواز دعای ایشان برسد به عرش و کرسی و بشنوند کروبین و روحانیین و حمله عرش و خوشحال از این عمل شوند و دعا در حق او نمایند تا این که دعای آنها به درگاه حضرت عزت جل اسمه رسد و او جل جلاله داناتر است به حال بنده خود از ایشان پس فرماید خدای عز و جل که: ای ملائکه چه واداشته است شما را که دعا می نمایید از برای بنده من و حال آن که او عاصی است به سوی من و حال آن که خدای تعالی عالمتر است به حال بنده از ایشان.
عرض نمایند: ای پروردگار ما اگر چه معصیت تو نموده است بنده تو لکن نادم شده است و برگشته است امید غفران تو دارد پس خدای تعالی فرماید: ای ملائکه من چه باعث شده است شما را که خوشحال شدید به توبه نمودن بنده من؟
عرض نمایند: ای خدای ما او تو را شناخت به یگانگی و از برای تو شریک نگرفت، شیطان او را فریب داد، و او معصیت تو نموده است الان برگشت و پشیمان شد و به سوی تو بازگشت نمود و از دشمن تو اعراض نمود پس خوشحالی ما ای خدای ما به واسطه هم و غم است که داخل شده بر دشمن تو شیطان که جهد و تعب او در اغوای وی ضایع شد.
پس خدای عز و جل فرماید: ای ملائکه من خوشحالی من زیادتر است از شما گواه باشید من او را آمرزیدم من او را دوست میدارم شما نیز او را دوست داشته باشید پس ملائکه او را دوست دارند بدون آن که او را ببینند و ثناء بر او نمایند بده مقابل از عملش پس دوستی او واقع شود از آسمانی به آسمانی پس واقع شود دوستی او تا به زمین پس تمام اولاد آدم او را دوست خواهند داشت بدون آن که او را دیده باشند و به عمل او عمل خواهند نمود.
أَمْ أَوْجَبْتَ لِی فِی مَقَامِی هَذَا سُخْطَکَ؟ أَمْ لَزِمَنِی فِی وَقْتِ دُعَآئِی مَقْتُکَ؟
اللغة:
سخط: به ضم سین و فتح آن به معنی غضب است.
مقت: به معنی دشمن نمودن است فرق ما بین آنها به حسب اعتبار است.
یعنی : آیا واجب نمودی تو برای من در این مقام خشم و غضب خود را یا این که لازم نمود برای من در وقت دعا نمودن من دشمنی خود را بدان که کینه و غضب را نسبت به خدای تعالی دادن مجاز است و این صفات صفت انسانی است یعنی امری جای آورده شود که سبب این امور شود به عبارت اخری:
عقوباتی که موجب سخط و غضب شود پناه بایست برد به خدای عز و جل اگر انسان مرتکب شود معصیتی را که سبب سخط و غضب شود زیرا که تحصیل رضای او نمودن کمال صعوبت و اشکال دارد.
سُبْحَانَکَ
یعنی : پاک و منزهی از این که عفو ننمایی یا این که قبول توبه نفرمایی یا این که مایوس و ناامید نمایی.
لا أَیْأَسُ مِنْکَ وَقَدْ فَتَحْتَ لِی بَابَ التَّوْبَةِ إِلَیْکَ
مایوس نخواهم رفت از درگاه تو و حال آن که به تحقیق باز نمودی تو در توبه به سوی خود را.
قبول توبه واجب است بر خدای عز و جل عقلا و نقلا لکن تحصیل او کمال صعوبت دارد.
حضرت پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند که:
آیا می دانید که کیست توبه کننده؟
عرض نمودند: نمی دانیم یا رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم.
فرمودند: اگر بنده ای توبه نمود و خصماء خود را راضی ننمود پس او توبه ننموده است، و اگر توبه و عمل خود را زیاد ننمود او توبه ننموده است، و اگر توبه نمود و لباس خود را تغییر نداد او توبه ننموده است.
و اگر توبه نمود و حفظ زبان او نشد و قلب او باز نشد و دست او باز نشد او توبه ننموده است، کسی که توبه نمود و آرزوی او کم نگردید او توبه ننموده است، اگر توبه نمود و زیادتی قوت خود را نداد توبه ننموده است زمانی که مستقیم شد بر این صفات او توبه نموده است.
بَلْ أَقُولُ مَقَالَ الْعَبْدِ الذَّلِیلِ الظَّالِمِ لِنَفْسِهِ الْمُسْتَخِفِّ بِحُرْمَةِ رَبِّهِ
ناامید نمی شوم از تو بلکه می گویم گفتن بنده خوار ستم کننده بر خود استخفاف کننده به حرمت پروردگار خود حرمت آقایی و حرمت استخفاف عبارت از مخالفت مولی و ترک اطاعت او است بنده اگر مخالفت خالق خود نمود اعتنا ننمودن به او است و استخفاف او است به آقایی و عزت خالق خود و هتک حرمت او نمود و بر خود نیز ستم نمود و نفس خود را در معرض هلاکت و عقوبت بیرون آورد.
الَّذِی عَظُمَتْ ذُنُوبُهُ فَجَلَّتْ وَ أَدْبَرَتْ أَیَّامُهُ فَوَلَّتْ
آن چنان بنده ای که بزرگ شد گناهان او پس در نهایت بزرگی رسید و برگشت روزگار او پس برگشتنی.
قوله جلت: یعنی پس بسیار بزرگ گشت معصیت او و این نظیر تاکید است از برای عظمت.
و همچنین قوله فولت تاکید است از برای ادبرت.
یعنی برگشت روزگار او پس زیادتی در ادبار نمود به عبارت اخری روزگار او خراب شد و تباه شد.
حَتَّی إِذَا رَأی مُدَّةَ الْعَمَلِ قَدِ انْقَضَتْ وَ غَایَةَ الْعُمُرِ قَدِ انْتَهَتْ
تا آن که دید مدت عمل و زمان او گذشت و نهایت عمر به سر آمد دنیایی که محل تجارت و زراعت آخرت است سرمایه تجارت و اسباب زراعت را شیطان به غارت برد خود مثل تاجر مفلس و زارع بی بذر و عوامل شد.
وَ أَیْقَنَ أَنَّهُ لا مَحِیصَ لَهُ مِنْکَ
و قطع داشت این که نیست ملجاء و پناهی مر او را از تو و جای فرار از تو را ندارد، کسی بخواهد خود را از عقوبت دیگری حفظ نماید بایست او را مکان فراری باشد که در آن مکان خود را داخل نماید یا شخص پناه دهی او را باشد که در پناه او خود را داخل نماید و که را حد آن است که مطرود خالق عظیم را بتواند پناه دهد و یا جای دهد
تَلَقَّاکَ بِالإنابَةِ وَ أَخْلَصَ لَکَ التَّوْبَةَ
روی آورد به سوی تو به بازگشت و خاص و خالص نمود برای تو توبه را.
فَقَامَ إِلَیْکَ بِقَلْبٍ طَاهِرٍ نَقِیٍّ ثُمَّ دَعَاکَ بِصَوْتٍ حَآئِلٍ خَفِیٍّ
اللغة:
حال یحول حولا: اذا تغیر.
خفی: ای ستر.
حائل، و خفی: صفت صوت است، صوت که از طبع خود بیرون نیاید و او را پنهانی و آهستگی حاصل شود، سبب یا خوف و ترس است و یا حیا و شرمساری و یا هر دو و در مقام هر دو است، بدان که ظاهر و نقی به حسب معنی قریب هم هستند و هر یک از آنها تعبیر به دیگری می شود و تعبیر می شوند به نظافت و پاکی، قلب نظیف و پاک آن است که خالی باشد از اوصاف رذیله و اعتقادات فاسده معنی قول او علیه السلام فقام الیک توجه نمودن به جانب او است بعد از این که چاره ای از برای کار خود ندیده است و غیر از او پناه و ملجاء نیافت یعنی پس روی آورده است به جانب تو پس خوانده هست به آواز متغیر آهسته و خفی.
قَدْ تَطَأْطَأَ لَکَ فَانْحَنَی وَ نَکَّسَ رَأْسَهُ فَانْثَنَی
اللغة:
تطأطأ: رباعی مزید به معنی فروتنی نمودن حق العود انعطف یعنی کج و معوج شدن.
نکس الرأس: سر را به زیر آوردن است.
النثنی: من ثنی یثنیه ای انعطاف.
یعنی دو تا گردیدن این عبارات کنایه است از اتصاف او به ذلت و خواری.
یعنی فروتنی نموده است از برای تو پس خواری نمود و به زیر انداخت سر خود را تا دو تا شد و کلمه فاء می شود به معنی حتی باشد.
قَدْ أرْعَشَتْ خَشْیَتُهُ رِجْلَیْهِ وَ غَرَّقَتْ دُمُوعُهُ خَدَّیْهِ
اللغة:
رعشه: مرضی است که در بدن حادث می شود.
خد: صفحه رو را گویند.
در سابق ذکر نمودم که اگر دعاکننده متصف به این صفات نباشد یعنی او را از ترس خدای رعشه نداشته باشد و اشک چشم او بر صفحه روی او جاری نباشد این نحو کلمات را نخواند و گرنه بر او عقوبت کنند از جهت کذب او.
یعنی به رعشه انداخته است ترس او هر دو پای او را و غرق نموده است اشک های چشم او هر دو طرف صفحه صورت او را.
بدان که حال بنده چون به این صفت رسید لابد مورد تفضل و عنایت و مرحمت خدای لایزال شود لکن فایز شدن به این صفت موقوف است به عنایت حضرت احدیت جل اسمه که فتح باب معرفت توحید بر او نماید که او را مستجمع جمیع صفات کمالیه و منزه از نقایص داند و گرنه به این صفت نخواهد متصف شد.
یَدْعُوکَ بِیَآ أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
می خواند او را به ای مهربانتر مهربان ها.
بدان که عذر جوینده و معذرت آورنده در مقام طلب عفو و بخشش از تقصیر خود از آن کسی که از مخالفت او نمود او را به اوصافی خواند که مناسب عفو و بخشش است پس خواندن خداوند کریم را در این مقام به ارحم الراحمین سزاوارتر و انسب است علاوه در بعضی از روایات وارد است که: حضرت ختمی مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرور می فرمودند به شخصی که می گفت: یا ارحم الراحمین.
فرمودند: سئوال نما چیزی را که می خواهی زیرا که خدای عز و جل نظر نموده است به سوی تو.
و در روایت دیگر وارد است که خدای عز و جل ملکی را موکل نموده بر بنده خود، بنده همین که سه دفعه گفت یا ارحم الراحمین ملک به او می گوید سئوال نما هرچه را که می خواهی زیرا که خدای عز و جل به جانب تو توجه نموده است و در روایت دیگر وارد است که هر که را به خدای تعالی حاجتی باشد هفده نوبت بگوید یا ارحم الراحمین حاجت او روا شود.
وَ یَآ أَرْحَمَ مَنِ انْتَابَهُ الْمُسْتَرْحِمُونَ
اللغة:
انتاب: از نوب نقل شد به باب افتعال.
نوبت: قصد نمودن مرتبه ای بعد مرتبه ای.
مسترحم: طلب مهربانی نمودن.
غرض از ذکر این ندا آن است که:
می خواهد اظهار صفتی در خدای تعالی نماید و اظهار صفتی در خود اما در خدای تعالی غنی و بزرگی و در خود فقر و کوچکی، شبهه ای نیست که محتاج فقیر شأن و صفت او نوبت به نوبت در صبح و شام به خانه غنی رفتن است و از او سئوال نمودن و شأن غنی کریم دادن و قبول مسئول او نمودن است و غرض دیگر آن است که تو کسی هستی که لا یزال نوبت سئوال کنندگان از تو طلب مهربانی کنند و من نیز از آن کسان هستم.
یعنی : ای مهربان تر از هر کسی که تناوب کردند و رفته اند او را طلب مهربانی کنندگان.
وَ یَآ أَعْطَفَ مَنْ أَطَافَ بِهِ الْمُسْتَغْفِرُونَ
اللغة:
عطف مهربانی نمودن و مشفق بودن.
اطافه: دور گردانیدن و احاطه نمودن.
کسی که معصیت کسی نماید آن کس از معصیت کننده بی میل و بی رغبت است و معصیت کننده که در مقام عفو و در گذشتن از او بیرون آید به هر جانب که او از روی بی میلی توجه کند او نیز به همان جانب توجه نماید.
پس گویا بر او طواف و احاطه نموده است.
یعنی : ای کسی که مهربان تر است از هر کس که طواف او نموده اند طلب آمرزش کنندگان.
وَ یَا مَنْ عَفْوُهُ أَکْثَرُ مِنْ نَقِمَتِهِ وَ یَا مَنْ رِضَاهُ أَوْفَرُ مِنْ سَخَطِهِ
اللغة:
نقم: به فتح نون و کسر قاف اسم مصدر به معنی تلافی و انتقام.
سخط: مصدر به معنی غضب.
رضا: به معنی خشنودی بدان که این صفات، صفات مخلوقست و نسبت دادن این اوصاف به خدای عز و جل مجاز است و غرض لوازم او هست مثلا راضی شدن کسی از کسی و غضب نمودن و انتقام کشیدن لازم آنها انعام و خواری و ایلام است پس رضای خدا اکرام و انعام او است و داخل نمودن در بهشت و غضب و انتقام خدا اهانت نمودن و داخل در جهنم نمودن است.
یعنی : ای کسی که در گذشتن او زیادتر از انتقام او است و ای کسی که خشنودی او بسیارتر است از غضب او.
وَ یَا مَنْ تَحَمَّدَ إِلَی خَلْقِهِ بِحُسْنِ التَّجَاوُزِ
اللغة:
تحمد: باب تفعل معنی حقیقی قبول ثناء نمودن است و گاهی به معنی طلب ثناء نمودن نیز آمده است.
و بعضی گفته اند: به معنی منت گذاشتن است و این معنی در ظاهر کلام امام علیه السلام بعید نیست لکن بعضی گفته اند: در این صورت متعدی بالی شدن حسن ندارد، و مراد به حسن التجاوز آن است که در مورد عقوبت و ایذاء اکرام و انعام نماید.
یعنی : ای کسی که منت گذاشته است به سوی بندگان خود به خوبی در گذشتن.
وَ یَا مَنْ عَوَّدَ عِبَادَهُ قَبُولَ الإنابَةِ
اللغة:
عادت: معنی او واضحست.
انابت: بازگشت نمودن.
بدان که اگر خدای عز و جل قبول انابه عبد نکند او را بایست مبتلا نماید به امراض و اسقام و خوف و عذاب دنیوی و او را مبتلا نمی کند.
علامت قبول انابه او است، بلی در بعضی اشخاص خدای عز و جل قبول انابه ننموده است و لکن تأخیر عقوبت ایشان نمود از جهت حکم و مصالحی که خود می داند و بس.
یعنی : ای کسی که عادت داده است بندگان خود را در قبول نمودن توبه و بازگشت نمودن.
از حضرت امام محمدباقر علیه السلام مروی است که: هر وقتی که مؤمنی رجوع کند به استغفار و از خدای طلب غفران نمود و توبه کرد خدای عز و جل عود نماید به آمرزیدن زیرا که خدای عز و جل غفور و رحیمست.
وَ یَا مَنِ اسْتَصْلَحَ فَاسِدَهُمْ بِالتَّوْبَةِ
اللغة:
استصلاح: طلب صلاح نمودن.
فاسد: مقابل صحیحست نظیر مریض.
شبهه ای نیست که گناه بندگان را ضعیف و مریض نماید و اطلاق مرض بر معصیت نیز شده است چنان چه در بعضی از روایات وارد است که دوای معصیت توبه نمودن است، طلب صلاح خداوند تعالی از ایشان به توبه واضح است زیرا که بابی از برای ایشان فتح نمود که اگر در آن باب داخل شوند خواهند خوبی و بهبودی یافت.
یعنی : ای کسی که طلب صلاح و صحت نموده است بدی و ناخوشی ایشان را به بازگشت و توبه نمودن.
وَ یَا مَنْ رَضِیَ مِنْ فِعْلِهِمْ بِالْیَسِیرِ وَ یَا مَنْ کَافَأَ قَلِیلَهُمْ بِالْکَثِیرِ
ای کسی که راضی شد از کارها و اعمال آن بندگان به اندک، و ای کسی که جزا داده است اندک و کم ایشان را به زیاد و بسیار هر دو فقره واضحست.
اما فقره اولی شبهه ای نیست که عبادات بدنیه بالنسبه به انسان اندک است و انسان تواند زیاد از یک ماه روزه بگیرد و زیاده بر پنج وقت نماز بخواند و زیاده بر یک نوبت حج به جای آورد و مع ذلک ایشان را به کلفت و مشقت داخل ننمود و راضی شد از ایشان به فعل اندک و کم.
و اما فقره دویم، شبهه ای نیست که بنده بعد از این که تمام حرکات و سکنات او از خالق است و خود هیچ ندارد چگونه شود که او را استحقاق ثواب انعام و اکرام در فعل خود که در مقام اطاعت آید باشد و معذلک در اندک فعل او حسنات وافره و ثوابات متکاثره دهند جل جلاله و عظم نواله.
وَ یَا مَنْ ضَمِنَ لَهُمْ إِجَابَةَ الدُّعآءِ وَ یَا مَنْ وَعَدَهُمْ عَلَی نَفْسِهِ بِتَفَضُّلِهِ حُسْنَ الْجَزَآءِ
اللغة:
ضمان: ملتزم شدن.
اجابت: قبول نمودن سئوال.
یعنی : ای کسی که ملتزم شده است از برای ایاشن قبولنمودن دعاء و ای کسی وعده داده است ایشان را بر نفس خود به سبب تفضل او خوبی جزاء را، خداوند کریم مهربان از کمال رأفت و عنایت و جود خود که نسبت به بندگان دارد وعده داده است که ایشان که مرا بخوانند من خواهم اجابت آنها نمود و منفعتی ندارد بندگان از برای خداوند مگر این که او را بخوانند و خواندن ایشان مر خدا را اطاعت و بندگی نمودن است و اگر بندگان جای آورند مطلوبات خدای را بر ایشان ثواب حسن خواهد داد و در نزد او است ثواب حسن و خوب.
مَآ أَنَا بِأَعْصَی مَنْ عَصَاکَ فَغَفَرْتَ لَهُ وَ مَآ أَنَا بِأَلْوَمِ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَیْکَ فَقَبِلْتَ مِنْهُ وَ مَآ أَنَا بِأَظْلَمِ مَنْ تَابَ إِلَیْکَ فَعُدْتَ عَلَیْهِ
اللغة:
عدت: از عائده به معنی احسان است و مهربانی و احتمال دارد از عود باشد به معنی عود احسان به او در دفعه دیگر افعل تفضیل در این فقرات به اضافه تمام شده است و مانا فیه است.
یعنی : نیستم من گناهکارتر از کسی که نافرمانی تو نمود پس آمرزیدی تو او را، و نیستم من ملامت داشته تر از کسی که عذر جست به سوی تو پس قبول فرمودی تو از او، و نیستم من ستمکارتر از کسی که بازگشت نمود به سوی تو، پس احسان نمودی تو بر او، بدان که در این فقرات امام علیه السلام خود را ترجیح نداده است بر غیر تا این که گفته شود که این کبر و خودپسندی است بلکه عرض نمود که من از اینها بدتر نیستم نه این که من از اینها بهترم، پس می شود که خود را مثل آنها فرض نموده باشد.
و می توان دعوی نمود و گفت: بر فرض این که نفس خود را بر آنها ترجیح داده باشد که این کبر نیست بلکه غرض اظهار نمودن است که من الیق و سزاوارترم بر تفضل بعد از این که بنای کار تو احسان نمودن به گناهکاران است مثلا در عرف و اصطلاح خود می گوییم: من اگر چه به موَ لای خود عصیان نموده ام لکن من بدتر از فلان نیستم که با آن کثرت مخالفت با آقای خود و هتک حرمت او و معذلک از او درگذشت من اولی هستم که از من در گذرد، و معنی آن حدیثی که در زبان عوام معروفست که خدای عز و جل به موسی علیه السلام فرمود برو و حاضر نما در نزد من کسی را که بدتر و پست تر از خودت باشد و نتوانست پیدا کند بدتر از خود را به زعم خود حتی آن که نتوانست خود را ترجیح به سگ دهد نمی توانیم چه مقصود است و می توان گفت که این روایت منافات با مطلب ما ندارد زیرا که کبر و خودپسندی مذموست و غیر او عیب ندارد و عبارت اخری کبر دو نحو است: یک نحو کبر مقصود ذاتیست و نحوی دیگر بالتبع آن چه مذمومست قسم اولست.
أَتُوبُ إِلَیْکَ فِی مَقَامِی هَذَا تَوْبَةَ نَادِمٍ عَلَی مَا فَرَطَ مِنْهُ مُشْفِقٍ مِمَّا اجْتَمَعَ عَلَیْهِ
اللغة:
اشفاق: ترسیدن.
فرط: از اندازه و حد بیرون رفتن.
جار و مجرور متعلق است به مشفق. مشفق به کسر است با تنوین واو عطف بیان است از برای نادم و همچنین خالص و عالم که بعد از این مذکور است.
یعنی : بازگشت می نمایم به سوی تو در این مقام بازگشتنی پشیمان از آن چه که از پیش صادر شده است از او و ترسناک است از آن چه جمع شده.
خَالِصِ الْحَیَآءِ مِمَّا وَقَعَ فِیهِ
یعنی : محض حیاء از آن چه افتاده در او.
حیاء: شرمسار شدن و منفعل از کردار و رفتار و گفتار خود شدن است انسان یا از جهت معصیت خود به ولی نعم از او شرمسار شود و یا این که تقصیر در اجلال و اکرام او نموده است شرمسار شود بر هر تقدیر انسان که از کردار و رفتار و گفتار خود شرمسار شود و توجه نماید به معبود خود به انابه و بازگشت مولی بزرگ و عظیم اولی به قبول انابه او است و لذا عرض می نماید امام علیه السلام که بازگشت من بازگشت کسی است که از کردار و رفتار خود شرمسار محض و خالص است.
عَالِمٍ بِأَنَّ الْعَفْوَ عَنِ الذَّنْبِ الْعَظِیمِ لا یَتَعَاظَمُکَ
دانا است به این که در گذشتن از گناه بزرگ، بزرگ نمی نماید در نزد تو چون تائب و منیب بعد از جنایت خود مر کسی را که عصیان او نموده است یک نوبت عفو و بخشیدن او را بسیار مشکل و صعب می داند در این صورت بازگشت نیز بسیار مشکل است و اگر یک نوبت بخشیدن و عفو نمودن در نزد او چیزی نیست و عظم و قدری ندارد پس بازگشت او به سوی او سهلست اگر تمام کاینات نافرمانی او نمایند و او همه را عفو کند و بگذرد و نزد او شأن و وقعی ندارد در این صورت بازگشت و انابه نیز سهل است این است سبب تکاثر معاصی و تعاقب توبه عقیب هر معصیت. نه این که سبب آن باشد که العیاذ بالله معصیت کار او را اعتنا نداشته باشد و او را خوار و ذلیل بداند.
وَ أَنَّ التَّجَاوُزَ عَنِ الاثْمِ الْجَلِیلِ لا یَسْتَصْعِبُکَ
و این که به درستی که درگذشتن از گناه بزرگ دشوار نیست بر تو و این فقره نیز قریب است به فقره گذشته.
وَ أَنَّ احْتِمَالَ الْجِنَایَاتِ الْفَاحِشَةِ لا یَتَکَأَّدُکَ
اللغة:
احتمال: قبول حمل نمودن. یعنی بار به دوش گرفتن و مراد در مقام عفو نمودن است.
جنایات: جمع جنایت است و در لغت به معنی معصیت نمودن است و در اصطلاح عبارت است از جراحات وارده در بدن.
فحش: از حد خود تجاوز نمودن.
تکأد: گران آمدن و مشکل شدن.
یعنی : بدرستی که برداشتن گناهان از حد در گذشته مشکل و گران نیست بر تو.
انس بن مالک می گوید که: شنیدم از حضرت ختمی مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود که: خدای عز و جل فرموده است ای پسر آدم اگر نزد من آیی و مرا بخوانی و امید بر من داشته باشی می آمرزم تو را از آن چه بر تو است.
ای پسر آدم و باک ندارم ای پسر آدم اگر گناهان تو برسد به آسمان پس طلب آمرزش از من نمایی آمرزم من تو را.
ای پسر آدم: اگر گناهان تو تمام زمین را بگیرد و بیایی مرا و ملاقات من نمایی و از جهت من شریک قرار ندادی خواهد آمرزش من بر تو رسید به قدر این که زمین را بگیرد.
وَ أَنَّ أَحَبَّ عِبَادِکَ إِلَیْکَ مَنْ تَرَکَ الِاسْتِکْبَارَ عَلَیْکَ وَ جَانَبَ الاصْرَارَ وَلَزِمَ الِاسْتِغْفَارَ
و به درستی که دوست ترین بندگان تو به سوی کسی است که ترک سرکشی کند بر تو و دوری گزیند از ایستادگی بر گناه تو و ملازم و مصاحب باشد طلب آمرزش را، تکبر نمودن بر دو قسم است: یکی اظهار منیت و بزرگی و برتری و فخر بر ابناء جنس خود و مثل خود نمودن است و دیگری بر خدای خود تکبر و بزرگی فروختن است.
کبر بنده بر خدا آن است که او را نخواند و حاجت خود را به او طلب ننماید و در دفع شرور و وصول خیر به جانب او توجه ننماید.
وَ أَنَا أَبْرَءُ إِلَیْکَ مِنْ أنْ أسْتَکْبِرَ وَ أعُوذُ بِکَ مِنْ أنْ أُصِرَّ وَ أَسْتَغْفِرُکَ لِمَا قَصَّرْتُ فِیهِ وَ أَسْتَعِینُ بِکَ عَلَی مَا عَجَزْتُ عَنْهُ
و من بیزاری می جویم به سوی تو از این که برتری نمایم و پناه می جوئیم به تو از این که ایستادگی در گناه کنم و طلب آمرزش می کنم از تو آن چه کوتاهی کردم در آن و استعانت می جویم به تو بر آن چه عاجز مانده ام از آن.
برء: را تفسیر نموده ام به بیزاری.
برء در لغت به معنی دوری و زایل شدن است چون که متعدی با لی شده است به معنی التجاء است.
تقصیر: سستی و کوتاهی کردن در امر است و در عرف اطلاق می شود به ترک عبادت.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَهَبْ لِی مَا یَجِبُ عَلَیَّ لَکَ وَ عَافِنِی مِمَّآ أَسْتَوْجِبُهُ مِنْکَ
اللغة:
وجوب: در لغت به معنی لزوم و ثبوتست.
استیجاب: استحقاق داشتن.
عافیت: زایل شدن مرض و درد.
یعنی : بار خدایا رحمت بفرست بر محمد و آل او و ببخش مرا آن چه که واجب است بر من از برای تو و عافیت ده مرا از آن چه سزاوار شده ام او را از تو.
بدان که خدای عز و جل مر بندگانی را که توانی و تقصیر در حق او نمودند و مراعات تعظیم و تکریم او ننمودند می تواند مؤاخذه و عقاب نماید و او را در معرض عقوبت در آورد و او را مبتلا به امراض و اسقام نماید. پس تواند بنده گناهکار و روز تباه که از خدای مهربان بخشش طلب نماید و محو آن چه از قبول او است که استحقاق آن دارد.
وَ أَجِرْنِی مِمَّا یَخَافُهُ أَهْلُ الاسَآءَةِ
اسائه: بدکار و روزگار تباه.
اهل اسائت کسانی هستند که عمل بدی کنند و ترس ایشان از عقوبت خدای ایشان که بدترین عقوبات است، که عقوبت آتش است.
یعنی پناه ده مرا از آن چه که می ترسند از آن بدکاران.
فَإِنَّکَ مَلِی ءٌ بِالْعَفْوِ مَرْجُوُّ لِلْمَغْفِرَةِ مَعْرُوفٌ بِالتَّجَاوزِ
ملاء الرجل ملائة: ای غنی ملی ء مهموز اللام صیغه فعیل عبارت است از غنی مقتدر.
فرق مابین عفو و مغفرت آن است که عفو اسقاط عذاب جسمی است و مغفرت اسقاط عذاب روحی است.
تجاوز: در گذشتن و او اعمست از عفو و مغفرت.
نکته تعبیر به تجاوز از باب تفاعل آن است که خدای عالم مطالبه نماید از بنده معصیت کار به معصیت او و بنده گناهکار طلب کند از خدای خود به عفو و مغفرت او تا آن که خود را نگهدارد از عقاب او پس از این که خدا او را آمرزید پس مطالبه هر دو طرف ساقط شد پس صحیح است اطلاق تجاوز چنین ذکر نموده اند بعضی.
یعنی : به درستی که تو توانگری به عفو امید داشته شد مر آمرزش را مشهوری به در گذشتن.
لَیْسَ لِحَاجَتِی مَطْلَبٌ سِوَاکَ وَ لا لِذَنْبِی غَافِرٌ غَیْرُکَ
مطلب مصدر میمی است و این جا اسم مکان است یعنی محل طلب.
یعنی : نیست از برای حاجت من و رأی تو و نیست از برای گناه من آمرزنده ای غیر از تو.
حَاشَاکَ
حاشا: کلمه ای است که در عرف استعمال می شود در مقام تنزیه مثل سبحانک، به عبارت اخری صفتی که بخواهند از کسی نفی کنند بعد از توهم اثبات او مثلا کسی که در او توهم دزدی باشد به او گفته شود حاشاک.
یعنی : تو منزهی از این صفت که غیر از تو محل حاجت باشد و یا آمرزنده ای ورای تو باشد در مقام نفی این توهم گفته شود حاشاک یعنی تو منزهی از این که غیر از تو محل حاجت باشد و یا آمرزنده باشد بلکه این صفت از مختصات تو است و غیر را در او مدخلیت نیست، زیرا که محالست صدور مغفرت گناه از غیر خدا و محال است که در امور دنیویه را بتواند قضا نمود و جای آورد غیر از خدا پس حاشا در مقام تنزیه است نه در مقام دیگر.
وَ لا أَخَافُ عَلَی نَفْسِی إِلا إِیَّاکَ
و نمی ترسم من بر نفس خودم مگر از تو زیرا که ورای ذات اقدس حضرت باری کسی نیست که محل خوف و بیم و ترس باشد هر کس در جنب قدرت و عظمت و بزرگی او عدم صرف و صرف عدم است عاصی را قرار از هر کسی ممکن است الا از جناب وی این است که عرض می نماید و لا یمکن الفرار من حکومتک خلاصه کلام خایف و ترسان فرار می کند و گریزان شود از خدا به خدا و پناه بایست برد از او به خود او.
إِنَّکَ أَهْلُ التَّقْوَی وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ
چون در فقرات گذشته بیان شد که امید آمرزیدن به جانب او و خوف از حضرت او است الان در مقام بیان دلیلست از برای دعوی خود عرض نماید به خدای عز و جل که:
به درستی که تو سزاواری که ترسیده شوی و سزاوار این هستی که بیامرزی مر کسی را که به تو ایمان آورده و به سوی تو بازگشت نموده.
صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَاقْضِ حَاجَتِی وَ أَنْجِحْ طَلِبَتِی وَاغْفِرْ ذَنْبِی وَ آمِنْ خَوْفَ نَفْسِی إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ وَ ذَلِکَ عَلَیْکَ یَسِیرٌ آمِینَ رَبَّ الْعَالَمِینَ
اللغة:
انجاح: به جای آوردن.
آمین: اسم فعلست به معنی استجب.
مروی است از جناب ختمی مآب صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که آن بزرگوار فرمود که: جبرئیل تعلیم من نمود آمین را و گفت که آمین مثل مهر نمودن کتابست، و در حدیث دیگر است که او خاتم خدای عالمیان است مهر نموده است دعا را به آن یعنی به آمین گفتن محفوظ ماند از آفات، و در حدیث دیگر او در جنت است در بهشت.
یعنی : رحمت بفرست بر محمد و آل او و روا کن حاجت مرا و بر آور مطلب مرا و بیامرز گناه مرا و ایمنی ده از ترس نفس مرا به درستی که تو بر هر چیز توانایی و اینها بر تو سهل و آسان است اجابت کن ای پروردگار عالمیان.

دُعَاؤُهُ فِی طَلَبِ الْحَوَائِجِ

بود از دعای آن امام عالی مقام علیه السلام در وقت طلب حوائج به سوی خداوند و این دعای شریف معروفست در قضای حوائج به او بلکه ختمی هم اهل ختوم از برای آن نقل نموده اند و لکن شرط اعظم آن است که خواننده بداند که چه می خواند و با که تکلم می نماید و حقیقتا بر فقرات او معتقد باشد.
أللَّهُمَّ یَا مُنْتَهَی مَطْلَبِ الْحَاجَاتِ،
اللغة:
مطلب: اسم زمان و مکان.
یعنی : ای خدای من ای نهایت محل طلب حوائج و این عبارت نظیر عبارت فارسی است که می گوییم بالاتر از تو کسی نیست که از او سئوال شود مثل این که گوییم مردتر از تو کسی نیست و معتبرتر از تو کسی نیست و هکذا.
آخوند فیض در شرح خود سه احتمال داده است این عبارت را و اکثر آنها خالی از وجه است به این معنی که با معنی ظاهر عبارت منطبق نیست:
اول - این که فوق هر حاجت، حاجت دیگریست تا این که منتهی شود به سوی خدای تعالی به درستی که بالاتر از او محل حاجتی نیست، پس معنی عبارت آن است که ای منتهی حاجات مطلوبه.
دویم - اگر عبد مایوس شود در بر آمدن حاجت خود از مردم سئوال از خدا نماید و تجاوز از او ننماید.
سیم - از برای هر که سئوال شود از او حاجتی هست، که سئوال می نماید او را از غیر خود تا این که منتهی شود به خدا و از برای خدا حاجتی نیست که سئوال از غیر خود کند.(11)
وَ یَا مَنْ عِنْدَه نَیْلُ الطَّلِبَاتِ،
طلبات: طلبات به کسر لام جمع طلبه است به فتح طاء و کسر لام مصدر است.
نیل: رسیدن.
یعنی : ای کسی که در نزد او است رسیدن به مقاصد.
وَ یَا مَنْ لا یَبِیْعُ نِعَمَهُ بالأثْمَانِ،
ای کسی که نمی فروشد نعمت های خود را به ثمن زیرا که بیع او محال است به علت آن که ثمن و مثمن هر دو مال او هستند نیست چیزی که قابل باشد که ثمن واقع شود و مال او نباشد.
وَ یَا مَنْ لا یُکَدِّرُ عَطَایَاهُ بِالامْتِنَانِ،
اللغة:
کدر: تیره و تاریک.
یعنی : ای کسی که تیره و تار نمی کند بخشش های خود را به منت گذاشتن.
تنبیه: در عطایا مردم بعضی به بعضی اگر منت گذارند باطل شود اجر و ثواب آن عطیه لکن عطایای خدا اجر و ثواب در آن تصویر نشود پس لابد اگر منت گذارد تیره و سیاه شود نه این که باطل گردد و لذا تعبیر به کرد نمود نه به بطلان.
وَ یَا مَنْ یُسْتَغْنَی بِهِ، وَ لاَ یُسْتَغْنَی عَنْهُ،
ای کسی که به سبب او بی نیاز شوند و بی نیاز از او نشوند.
وَ یَا مَنْ یُرْغَبُ إلَیْهِ وَ لا یُرْغَبُ عَنْهُ. وَ یَا مَنْ لا تُفنی خَزَآئِنَهُ الْمَسَائِلُ، وَ یَا مَنْ لاَ تُبَدِّلُ حِکْمَتَهُ الْوَسَائِلُ.
ای کسی که رغبت کرده شود به سوی او و رغبت کرده نشود از او.
و ای کسی که فنا و برطرف نمی کند خزانه های او را سئوال ها.
و ای کسی که تبدیل و تغییر نمی دهد حکمت او را وسیله ها.
بدان که حکمت عبارتست از ایجاد به اصلح آن افعالی که متعلق به ذات اقدس باری است جای آورده نشود مگر اکمل و اصلح پس اگر گویی صدقات و ادعیه دفع نماید بعضی از صوانح را یا باعث شود بر ایجاد بعضی از مقتضیات و این منافات دارد با این که وسائل تغییر ندهد حکمت او را جواب گوییم که اصلحیت و اکملیت مشروط به عدم دعا و صدقه است بعد از دعاء اکمل و اصلح همان است که جای آورده است.
وَ یَا مَنْ لاَ تَنْقَطِعُ عَنْهُ حَوَائِجُ الْمُحْتَاجِینَ،
ای کسی که منقطع نشود از او حاجت های حاجتمندان.
معنی این عبارت به حسب ظاهر آن است که محتاج به او رجوع کند همان که محتاج از او فرض شد از او لایزال سئوال نماید پس سئوال از او قطع نشود و اما معنی عبارت:
ای کسی که رد سئوال نکند از محتاجین این معنی عبارت نیست، بلکه شاید معنی التزامی هم نباشد.
وَ یَا مَنْ لاَ یُعَنِّیهِ دُعَاءُ الدَّاعِینَ...
اللغة:
یعنّیه: به کسر یاء تحتانی و عین مهمله از اعیاء به معنی عاجز نمودن و احتمال دارد ای یعنیه باشد به عین و نون از عناء به معنی هم، و شغل یا از عناء به معنی تعب باشد.
ای کسی که به تعب نمی اندازد او را دعای دعاکنندگان.
تَمَدَّحْتَ بِالْغَنَاءِ عَنْ خَلْقِکَ، وَأنْتَ أهْلُ الْغِنَی عَنْهُمْ، وَنَسَبْتَهُمْ إلَی الفَقْرِ، وَهُمْ أهْلُ الْفَقْرِ إلَیْکَ.
یعنی : ممدوح شدی به بی نیازی از خلقت و تو سزاواری به بی نیازی از ایشان و نسبت داد ایشان را به سوی حاجت به سوی خود و ایشان حاجتمندند به سوی تو این مطلب نظیر قول خدای تعالی است:
یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله.
فَمَنْ حَاوَلَ سَدَّ خَلَّتِهِ مِنْ عِنْدِکَ، وَ رَامَ صَرْفَ الْفَقْر عَنْ نَفْسِهِ بِکَ فَقَدْ طَلَبَ حَاجَتَهُ فِی مَظَانِّها، وَ أتَی طَلِبَتَهُ مِنْ وَجْهِهَا، وَ مِنْ تَوَجَّهَ بِحَاجَتِهِ إلَی أحَد مِنْ خَلْقِکَ، أوْ جَعَلَهُ سَبَبَ نُجْحِهَا دُونَکَ فَقَدْ تَعَرَّضَ لِلْحِرْمَانِ، وَاسْتَحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَوْتَ الإحْسَانِ.
اللغة:
خلة: به کسر خاء، حاجت.
حاول و رام: هر دو به معنی قصد است اگر چه یکی از آن دو تعبیر به اراده و دیگری به قصد می شود.
مظان: جمع مظنه و او عبارت است از موضعی که گمان و احتمال وقوع شی ء در آن رود.
نجح: ظفر یافتن و بر آمدن حاجت.
طلبه: به فتح طاء و کسر لام و فتح آن یعنی مطلب و خواسته.
دون: به معنی غیر.
الاعراب: فاء در قوله علیه السلام فمن حاول فصیحه است یعنی بعد از این که دانسته شود، فاء در فقد تعرض جزائیه.
شرح : یعنی پس هر که قصد نمود بستن حاجت خود را در نزد تو و قصد نمود که برگرداند فقر را از نفس خود به سبب تو پس به تحقیق که طلب نموده است حاجت خود را در جایگاهش و آمده است حاجت خود را از راهش، و هر که رو آورد به حاجت خود به سوی یکی از بندگان تو یا بگرداند او را سبب بر آمدن حاجت خود غیر از تو پس به تحقیق که در آمده در معرض محرومی و نومیدی و سزاوار شده است از نزد تو فوت شدن احسان را.
اللَّهُمَّ وَلِی إِلَیْکَ حَاجَةٌ قَدْ قَصَّرَ عَنْهَا جُهْدِی وَ تَقَطَّعَتْ دُونَهَا حِیَلِی وَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی رَفْعَهَآ إِلَی مَنْ یَرْفَعُ حَوَآئِجَهُ إِلَیْکَ وَ لا یَسْتَغْنِی فِی طَلِبَاتِهِ عَنْکَ وَ هِیَ زَلَّةٌ مِنْ زَلَلِ الْخَاطِئِینَ وَ عَثْرَةٌ مِنْ عَثَرَاتِ الْمُذْنِبِینَ ثُمَّ انْتَبَهْتُ بِتَذْکِیرِکَ لِی مِنْ غَفْلَتِی وَ نَهَضْتُ بِتَوْفِیقِکَ مِنْ زَلّتِی وَ رَجَعْتُ وَ نَکَصْتُ بِتَسْدِیدِکَ عَنْ عَثْرَتِی وَ قُلْتُ: سُبْحَانَ رَبِّی کَیْفَ یَسْأَلُ مُحْتَاجٌ مُحْتَاجَا؟ وَ أَنَّی یَرغَبُ مُعْدِمٌ إِلَی مُعْدِمٍ؟ فَقَصَدْتُکَ یَآ إِلَهِی بِالرَّغْبَةِ وَ أَوْفَدْتُ عَلَیْکَ رَجَآئِی بِالثِّقَةِ بِکَ
اللغة:
الجهد بالضم الطاقه.
دون: نزدیک.
تسویل: یعنی زینت دادن.
زله: به فتح زا و عثره به معنی لغزیدن.
نکص: رجوع نمودن و برگشتن.
نهرض: برخاستن.
معدم: بی نام و فاقد هر شی ء.
وفود: ورود.
شرح : یعنی ای خدای من از برای من به سوی تو حاجتی است که به تحقیق که عاجر شد از او طاقت من و قطع شده در نزدیک او حیله و تدبیرهای من و زینت داده است از برای من نفس بردن آن را به سوی کسی که می آورد حوائج را به سوی تو این مطلب حقیقتا لغزش است از لغزش های بدکاران و بیخود و بیهوده چیزی است از بیهودگی های گنهکاران پس از آن آگاه شدم خاطر آوردن تو مرا از غفلت خودم و برخاستم به توفیق تو از لغزش خودم و رجوع نمودم به سبب راست گردانیدن تو از لغزش خودم و گفتم: منزه است خای من چگونه سئوال می نماید فقیر از فقیر و کجا رغبت می نماید گمنام به سوی گمنام پس قصد نمودم من تو را به رغبت به سوی تو و وارد شدم بمن بر تو به امید خود به اعتماد به تو.
وَ عَلِمْتُ أَنَّ کَثِیرَ مَآ أَسْأَلُکَ یَسِیرٌ فِی وُجْدِکَ وَ أَنَّ خَطِیرَ مَآ أَسْتَوْهِبُکَ حَقِیرٌ فِی وُسْعِکَ وَ أَنَّ کَرَمَکَ لا یَضِیقُ عَنْ سُؤَالِ أَحَدٍ وَ أَنَّ یَدَکَ بِالْعَطَایَآ أَعْلَی مِنْ کُلِّ یَدٍ
اللغة:
وجد: غنی و توانگری.
خطیر: صاحب قدر و مرتبت.
شرح : یعنی و دانستم من این که به درستی که بسیار چیزهایی که سئوال می نمایم تو را کمست نسبت به غنای تو و این که صاحب قدر و مرتبه ای چیزی که سئوال می نمایم من تو را و طلب بخشش می کنم از تو حقیر در جنب قدرت و قوت تو است و به درستی که کرم تو تنگ و کم نمی شود از سئوال هیچ کس و به درستی که دست تو به عطایا بالاتر از هر دستی است.
اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاحْمِلْنِی بِکَرَمِکَ عَلَی التَّفَضُّلِ وَ لا تَحْمِلْنِی بِعَدْلِکَ عَلَی الِاسْتِحْقَاقِِ
اللغة:
حمل: سوار کردن.
شرح : ای خدای من پس صلوات بفرست بر محمد و آل او و سوار نما مرا به سبب کرمت بر تفضل، و سوار منما مرا به عدل خود بر استحقاق زیرا که اگر مرکوب و محمول تفضل شود به مراد رسم و اگر استحقاق شود مایوس شوم از مراد خود.
تنبیه: اگر به استحقاق بنا شود که فایز شود انسان به درجات عالیه احدی را استحقاق آن نیست حتی انبیاء را زیرا که نعمت ایجاد که از قبل خدا شد نتوان گفت عبد بر او استحقاق دارد.
فَمَآ أَنَا بِأَوَّلِ رَاغِبٍ رَغِبَ إِلَیْکَ فَأَعْطَیْتَهُ وَ هُوَ یَسْتَحِقُّ الْمَنْعَ وَ لا بِأَوَّلِ سَآئِلٍ سَأَلَکَ فَأَفْضَلْتَ عَلَیْهِ وَ هُوَ یَسْتَوْجِبُ الْحِرْمَانَ
فاء در فما فصیحه است.
شرح : یعنی پس نیستم من اول راغب به سوی تو که پس عطا نموده باشی او را و حال آن که استحقاق داشت منع را، و نیستم من اول سئوال کننده ای که سئوال نموده باشد تو را پس تو تفضل کرده باشی بر او و حال آن که مستوجب و سزاوار بوده باشد نومیدی و محرومی را، شبهه ای نیست که جناب اقدس او جواد لایزال و فیاض علی الاطلاق و الاتصال است پس عطا و کرم و فیض او می رسد بر هر کس که می خواهد سئوال نماید و یا ننماید مستحق باشد و یا نباشد اعتقاد بر وحدانیت حضرت او داشته باشد و یا منکر باشد توحید حضرت احدیت او را العیاذ بالله چنان که بالعیان مشاهده در انفس خود و در آفاق می کنم عطا و کرم او را، پس کلمه فاء در قول امام علیه السلام می تواند سببیه باشد.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ کُنْ لِدُعَآئِی مُجِیباً وَ مِنْ نِدَآئِی قَرِیباً وَ لِتَضَرُّعِی رَاحِماً وَ لِصَوْتِی سَامِعاً
اللغة:
مجیب: جواب دهنده.
قریب: مقابل بعید است و در مقام اراده شده از او سرعت اجابت.
تضرع: زاری نمودن و ذلت و خواری و ناله نمودن است.
راحم: کاشف بلیه.
سماع: صوت کنایه از جواب دادن و اعراض ننمودن است.
یعنی : ای پروردگار من رحمت بفرست بر محمد و آل او و باش تو مر دعای مرا اجابت کننده و زاری مرا به زودی جواب دهنده و مر زاری مرا رحم نماینده و مر آواز مرا شنونده.
وَ لا تَقْطَعْ رَجَآئِی عَنْکَ وَ لا تَبُتَّ سَبَبِی مِنْکَ وَ لا تُوَجِّهْنِی فِی حَاجَتِی هذِهِ وَ غَیْرِهَآ إِلَی سِوَاکَ
اللغة:
قطع: به معنی حبس نمودن.
بث: به معنی قطع و فصل.
سبب: ریسمان و علاقه را گویند.
وجهه الی کذا: یعنی روی او را به جانب دیگر نمود به واسطه نومیدی و مایوس نمودن او را از خود.
یعنی : حبس نکن امید مرا از خود و قطع نکن ریسمان مرا از خود و منقلب منما مرا در این حاجتم و غیر این از حاجات به سوی غیر از خود.
وَ تَوَلَّنِی بِنُجْحِ طَلِبَتِی وَ قَضَآءِ حَاجَتِی وَ نَیْلِ سُؤْلِی قَبْلَ زَوَالِی عَنْ مَوْقِفِی هَذَا
اللغة:
تولی: مباشر شدن و اعانت نمودن و کفیل شدن.
نجح: به تقدیم نون بر جیم و جیم بر حاء بر آوردن حاجت.
سئول: بالضم و سکون العین از فعل به معنی مفعول.
یعنی اعانت کن مرا به جای آوردن حاجت من و رسیدن خواسته من پیش از این که زائل شوم از این جایگاهم.
بِتَیْسِیرِکَ لِیَ الْعَسِیرَ وَ حُسْنِ تَقْدِیرِکَ لِی فِی جَمِیعِ الامُورِ
با: در قوله علیه السلام به تیسیر از برای ملابسه است متعلق به نجح.
حسن تقدیر: عبارت است از ایجاد اشیاء بر وفق حکمت و مصلحت به حیثیتی که اگر خلاف او شود مختل شود.
یعنی : به سبب آسان نمودن تو از برای من مشکل و صعب را و خوبی تدبیر تو از برای من در تمام کارها.
وَ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ صَلاةً دَآئِمَةً نَامِیَةً لا انْقِطَاعَ لاَِبَدِهَا وَ لا مُنْتَهَی لاَِمَدِهَا
اللغة:
نما: زیادتی.
ابد: روزگار.
امد: آخر.
یعنی : رحمت بفرست بر محمد و آل او رحمتی که همیشه زیاد شونده است و قطع نشود زمان او و نهایت نباشد عاقبت و انجام او را.
وَاجْعَلْ ذَلِکَ عَوْناً لِی وَ سَبَباً لِنَجَاحِ طَلِبَتِی إِنَّکَ وَاسِعٌ کَرِیمٌ
و بگردان صلوات را یاری از برای من و سبب از برای بر آمدن مطلوب و خواستن من به درستی که تو وسعت دهنده و با کرم و بخششی.
وَ مِنْ حَاجَتِی یَا رَبِّ کَذَا وَ کَذَا وَ تَذْکُرُ حَاجَتَکَ
من: از برای تبعیض است.
یعنی : بعض حوائج من ای پروردگار من چنین و چنان است و به جای کذا و کذا حاجت خود را ذکر نما.
ثُمَّ تَسْجُدُ
و بعد سجده کن و در سجده اظهار ذلت و تخشع و خضوع نما.
ثقه الاسلام کلینی رضوان الله تعالی علیه روایت نماید به سند صحیح از حضرت صادق علیه السلام که آن بزرگوار فرمودند: که نزدیک تر زمانی که بنده به سوی خدای تعالی باشد وقتی است که دعاء کند در حال سجود.
مروی است از عبدالله پسر هلال که گفت: شکایت نمودم به سوی حضرت صادق علیه السلام از این که اموال من متفرق گردیده و چیزی بر ما نرسیده فرمودند: بر تو باد به دعا نمودن در حالت سجده زیرا که آن نزدیک تر وقتی است که بنده به خدا نزدیک شود.
وَ تَقولُ فِی سُجُودِکَ فَضْلُکَ آنَسَنِی وَ إِحْسَانُکَ دَلَّنِی فَأَسْأَلُکَ بِکَ وَ بمُحَمَّدٍ وَ آلِهِ صَلَوَاتُکَ عَلَیْهِمْ أَنْ لا تَرُدَّنِی خَآئِباً
و بگو در سجودت که فضل و مهربانی تو مأنوس نموده است مرا و احسان تو دلالت و رهنمایی کرد مرا پس سئوال می کنم من تو را به خودت و محمد و آل او رحمت هایت بر آن ها باد این که بر نگردانی تو مرا ناامید ای صاحب کرم و بخشش.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا اعْتُدِیَ عَلَیْهِ أَوْ رَأَی مِنَ الظَّالِمِینَ مَا لا یُحِبُ

اعتدی: فعل مجهول است از عداوت به معنی ظلم و دشمنی نمودن.
بود از دعای آن امام عالی مقام علیه السلام زمانی که بر او ظلم و دشمنی می شد یا این که می دید از ستمکاران امری را که دوست نمی داشت وقوع آن امر را و شاید این عبارت باشد از دیدن آن حضرت ظلم بر مظلومی را غیر از خود.
یَا مَنْ لا یَخْفَی عَلَیْهِ أَنْبَآءُ الْمُتَظَلِّمِینَ وَ یَا مَنْ لا یَحْتَاجُ فِی قَصَصِهِمْ إِلَی شَهَادَاتِ الشَّاهِدِینَ
اللغة:
انباء: جمع نباء به معنی خبر پیغمبر را نبی گویند زیرا که خبر آورنده است از جانب خدا.
تظلم: شکایت از ظلم نمودن است نزد کسی که داد او را از ظالم او بگیرد.
قصص: جمع قصه یعنی نقل نمودن.
شرح : یعنی ای کسی که مخفی نیست بر او خبرهای کسانی که شکایت از ظلم کنند و ای کسی که حاجت ندارد در حکایت و نقلشان به سوی گواهی گواهان یعنی سمیع و بصیر است.
وَ یَا مَنْ قَرُبَتْ نُصْرَتُهُ مِنَ الْمَظْلُومِینَ وَ یَا مَنْ بَعُدَ عَوْنُهُ عَنِ الظَّالِمِینَ
و ای کسی که نزدیک است یاری نمودن او از مظلومان و دور است اعانت او از ظالمان.
قَدْ عَلِمْتَ یَآ إِلَهِی مَا نَالَنِی مِنْ (فُلانِ بْن فُلانٍ) مِمَّا حَظَرْتَ وَانْتَهَکَهُ مِنِّی مِمَّا حَجَزْتَ عَلَیْهِ
اللغة:
حظر: به معنی منع نمودن.
هتک: یعنی دریدن و پارچه نمودن.
حجز: حاجب و ستر است.
فلان: کنایه از اسم ظالم است.
شرح : یعنی ای خدای من چیزهایی که رسیده است مرا از فلان پسر فلان از چیزهایی که منع نمودی تو و درید و پاره نمود او را از چیزهایی که تو حاجب شدی بر او.
بَطَراً فِی نِعْمَتِکَ عِنْدَهُ وَاغْتِرَاراً بِنَکِیرِکَ عَلَیْهِ
اللغة:
بطر: شدت فرح و کیف.
اغترار: فریب خوردن و خدعه نمودن بر کسی.
نکیر: انکار.
الاعراب: بطر و اغترار مفعول له است از برای نالنی و انتها که باء در بنکیر به معنی من و علی هر یک می تواند بود و احتمال سببیت هم دارد یعنی سبب غفلت او انکار تو شده است نه از حیثیت وجود انکار بلکه از حیث عدم انکار و این احتمال را بعید دانسته اند بعضی، ظاهر این است که این اقرب احتمالات است.
شرح : یعنی به علت تکبر نمودن و فرح نمودن در نعمت تو که نزد او است و مغرور شدن و فریب خوردن از انکار او تو را، یا به سبب انکار نمودن او تو را.
تنبیه: ابناء ظلمه که در زمان خود مشاهده نمودیم ندیدیم این بدبختان را مگر این که راحت دارنده ترین مردمان هستند از جهت مال و منال و بدن بلکه عمده غرور این جماعت شغالان بر آمده از خم رنگرزی نیست مگر اعتبار دنیوی ایشان فمالهم فی الاخرة من نصیب عبارت اخری منقصت این جماعت بدتر از یهود کفایت کند که خدا ثناء نماید در فناء آنها بقوله: فقطع دابر القوم الذین ظلموا و الحمدلله رب العالمین.
اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحمَّدٍ وَ آلِهِ وَ خُذْ ظَالِمِی وَ عَدُوِّی عَنْ ظُلْمِی بِقُوَّتِکَ وَ افْلُلْ حَدَّهُ عَنِّی بِقُدْرَتِکَ وَاجْعَلْ لَهُ شُغْلاً فِیمَا یَلِیهِ و عَجْزاً عَمَّا یُنَاوِیهِ
اللغة:
ظالم: آن کسی است که ظلم از او صادر شده است.
عدو: آن که اراده ظلم دارد و لذا تعبیر از آن به دشمن شود.
فلول: شکستن.
حد: تیزی و تندی.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و منع نما تو ظالم مرا و دشمن مرا از ظلم کردن بر من به قوت خود و بشکن تیزی و تندی او را از من به قدرت و توانایی خود و بگردان تو از برای او شغلی در اموری که به او مباشر شود.
یعنی : او را مشغول به نفس خودش نما و قرار بده نیز از برای او توانایی از چیزهایی که در نیت و قصد خود دارد.
اللَّهُمَّ وَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لا تُسَوِّغْ لَهُ ظُلْمِی وَأَحْسِنْ عَلَیْهِ عَوْنِی وَاعْصِمْنِی مِنْ مِثْلِ أَفْعَالِهِ تَجْعَلْنِی فِی مِثْلِ حَالِهِ
اللغة:
سوغ و سیاغ: گوارا بودن
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و گوارا نفرما از برای ظالم من ظلم کردن بر مرا، و خوب گردان بر ضرر او اعانت مرا، و حفظ بفرما تو مرا از مثل افعال او و نگردان مرا مثل او در ظلم نمودن.
تنبیه: ظالم اگر بر کسی که اراده ظلم دارد ظلم نماید و چیزی از ضرر بر او مترتب شود کیف در ظلم خود نماید و بنای ظلم دیگر هم خواهد نمود و این ظلمی است سایغ و گوارا به خلاف این که اگر بر آن ضرر مترتب شود دیگر آن ظلم ننماید این است معنی لا تسوغ.
و اما احسن علیه عونی یعنی اعانت نمودن مرا بر او احسان نما چنان که گذشت.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَعِدْنِی عَلَیْهِ عَدْوًی حَاضِرَةً تَکُونُ مِنْ غَیْظِی بِهِ شِفَآءً وَ مِنْ حَنَقِی عَلَیْهِ وَفَآءً
اللغة:
اعدنی: ای اعنی گفته شده است استعدی فلان الامیر علی من ظلمه فاعداه الامیر علیه ای استعان به فاعانه، عدوی اسم مصدر اعداء.
حنق: گلوگیر شدن یا به معنی حقد و حسد.
شرح : یعنی رحمت و درود بفرست بر محمد و آل او و اعانت نما تو مرا بر ظلم اعانت نمودنی که الان بوده باشد آن اعانت از غیظ من به آن شفاء و از حسد من بر او وفا شود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ عَوِّضْنِی مِنْ ظُلْمِهِ لِی عَفْوَکَ وَ أَبْدِلْنِی بِسُوءِ صَنِیعِهِ بِی رَحْمَتَکَ فَکُلُّ مَکْرُوهٍ جَلَلٌ دُونَ سَخَطِکَ وَ کُلُّ مَرْزِئَةٍ سَوَآءٌ مَعَ مَوْجِدَتِکَ
اللغة:
صنیع: شغل و کار.
جلل: حقیر و هین.
مرزئة: به فتح میم و سکون راء بی نقطه و کسر زاء معجمعه به معنی مصیبت.
موجده: به فتح میم و سکون واو و کسر جیم ماخوذ از وجد به معنی سعه یا حب یا غنی، یا از وجد به معنی غضب به هر یک از معانی اربعه استعمال شده است چنان که در مجمع البحرین است و انسب در مقام به معنی یکی از معانی ثلاثه اولست نه به معنی رابع چنان چه در نسخه شهید بدل موجدتک مغفرتک است.
شرح : یعنی ای خدای من صلوات بفرست بر محمد و آل او و عوض بده تو مرا از ظلم نمودن او مرا عفو خود را، و بدل بده تو مرا به بدی کار او مرا رحمت تو را، هر بدی حقیر است نزد غضب تو و هر مصیبتی مساوی است با دوستی تو.
ایقاظ: غرض از این کلام آن است که اگر خدای از انسان راضی شود و بیامرزد همه مصیبت های دنیا و جودا و عدما در پیش او یکسان خواهد بود اگر خدای ناکرده غضب او بر کسی مستولی شود مکروهات دنیا نزد غضب نعمت است پس تواند جلل عظیم بود. فتامل.
اللَّهُمَّ فَکَمَا کَرَّهْتَ إِلَیَّ أَنْ أُظْلَمَ فَقِنِی مِنْ أَنْ أَظْلِمَ
یعنی : ای خدای من پس همچنان که بد داری از این که ظلم کرده شوم پس حفظ نما تو مرا از این که ظلم نمایم.
اللَّهُمَّ لا أَشکُو إِلَی أَحَدٍ سِوَاکَ وَ لا أَسْتَعِینُ بِحَاکِمٍ غَیْرِکَ حَاشَاکَ
مجلسی می فرماید: اثبات الف بعد از واو اشکو به حسب رسم خط در قرآن و در صحیفه مکرمه از حیث تشبیه او است به واو جمع و آگاه نمودن است بر این که شکایت مکرر و زیاد واقع شده است نظیر به این که گفته اند علامت جمع در: رب ارجعون و در قوله تعالی: و ما یسطرون در سوره نون و القلم.
حاشاک: کلمه استثناء است به معنی الا انت یا کلمه تنزیه است نظیر سبحان الله.
شرح : یعنی ای خدای من شکایت نمی نمایم به سوی کسی سوای تو و استعانت نجویم من به حاکمی غیر از تو مگر به تو.
فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ صِلْ دُعَآئِی بِالاجَابَةِ وَاقْرِنْ شِکَایَتِی بِالتَّغْیِیرِ
یعنی : پس صلوات بفرست بر محمد و آل او و وصل نما تو دعای مرا به اجابت و قرین فرما تو شکایت مرا به تبدیل یعنی راضی و شکایت ننمایم تا حال ظالم تغییر کند.
اللَّهُمَّ لا تَفْتِنِّی بِالْقُنُوطِ مِنْ إِنْصَافِکَ وَ لا تَفْتِنْهُ بِالامْنِ مِنْ إِنْکَارِکَ فَیُصِرَّ عَلَی ظُلْمِی وَ یُحَاصِرَنِی بِحَقِّی وَ عَرِّفْهُ عَمَّا قَلِیلٍ مَآ أَوْعَدْتَ الظَّالِمِینَ وَ عَرِّفْنِی مَا وَعَدْتَ مِنْ إِجَابَةِ الْمُضْطَرِّینَ
اللغة:
قنوط: مایوس شدن.
افتنان: ابتلاء و امتحان نمودن.
انصاف: داد مظلوم از ظالم گرفتن.
خاصر اگر به خاء بوده باشد به معنی بردن حق است بدون سبب و جهت او گر به حاء مهمله باشد به معنی ضیق و تنگ گرفتن است.
شرح : ای خدای من امتحان مکن تو مرا به مایوس شدن من از داد رسیدن تو و امتحان نفرما تو او را به ایمن بودن او از انکار تو تا این که اصرار کند بر ظلم من و صضیق کند مرا به حق من به شناساندن تو او را از کمی چیزی که ترسانیدی ظالمان را و بشناسان تو مرا چیزی را که وعده فرمودی تو اجابت مضطران.
ایقاظ: غرض از امتحان ننمودن او به قنوط و امتحان ننمودن از ظالم به ایمنیت این است که ظلم از او رفع شود و در راحت بماند و مایوس بودن با حصول غرض منافات دارد.
و شاید مراد آن باشد که قنوط که از جناب تو است اسوء است از ظلم بر من مرا ابتلاء بر آن نفرما و او را مبتلاء نکن.
غرض ترحم است در حق او لکن فقره اخیره قوله و عرفه شاهد اولست.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ وَفِّقْنِی لِقَبُولِ مَا قَضَیْتَ لِی وَ عَلَیَّ وَرَضِّنِی بِمَآ أَخَذْتَ لِی وَ مِنِّی وَاهْدِنِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَاسْتَعْمِلْنِی بِمَا هُوَ أَسْلَمُ
ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و توفیق بده مرا تو از برای قبول نمودن چیزی که حکم نمودی تو از برای من و از من و ضرر من و راضی فرما تو مرا به چیزی که گرفتی تو از برای من و از من و هدایت نما تو مرا به راهی که راست است و وادار مرا به چیزی که سالمست.
تنبیه: غرض از قول امام علیه السلام و وفقنی تا آخر آن است که در هر حال از حالات شاکر و صابر باشد و همه حالات خود راضی باشد و خود را عدم و هیچ داند.
اللَّهُمَّ وَ إِنْ کَانَتِ الْخِیَرَةُ لِی عِنْدَکَ فِی تَأْخِیرِ الاخْذِ لِی وَ تَرْکِ الِانْتِقَامِ مِمَّنْ ظَلَمَنِی إِلَی یَوْمِ الْفَصْلِ وَ مَجْمَعِ الْخَصْمِ
اللغة:
الخیره: به کسر خاء و سکون الیاء به معنی اختیار نمودن مثل الفدیه به معنی الفداء و به فتح یاء نیز به معنی اختیار است بعضی گفته اند به سکون به معنی عطاء نمودن است و به فتح به معنی اختیار نمودن است.
مجمع: اسم زمان و مکان.
خصم: مدعی بر غیر و او لفظی است بر یک و دو و جماعت اطلاق می شود.
یوم الفصل و یوم الجمع روز قیامت است.
یعنی : ای خدای من اگر بوده است خیر و خوبی از برای من نزد تو در تأخیر انداختن گرفتن حق تو از برای من و اسقاط نمودن و دادرسی نمودن از کسی که ستم و جور نموده است مرا تا روز جدایی نمودن و زمان جمع شدن مدعی و مدعی علیه.
فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَیِّدْنِی مِنْکَ بِنِیَّةٍ صَادِقَةٍ وَ صَبْرٍ دَآئِمٍ
اللغة:
تایید: تقویت.
صبر: حبس نفس از جزع و فزع.
دائم: به معنی همیشه و ثابت.
یعنی : پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و تقویت نما تو مرا از جانب خودت به عزمی راست و صبری پاینده.
وَ أَعِذْنِی مِنْ سُوءِ الرَّغْبَةِ وَ هَلَعِ أَهْلِ الْحِرْصِ
اللغة:
سوء: بالضم به معنی قبح.
الرغبه: به معنی سئوال و طلب نمودن و گاهی اطلاق شود بر حریص بودن بر چیزی.
هلع: بالتحریک به معنی حرص و جزع و قلت صبر و بعضی گفته اند که هلع اسم حیوانیست در پس کوه قاف است روزی هفت صحراء علف می خورد و هفت دریا آب می آشامد و مع ذلک هم و حزن فردایش را دارد که روز آینده او چه خواهد شد.
یعنی : پناه بده تو مرا از زشتی و سئوال و زاری نمودن در نزد اهل حرص.
بدان که حرص صفت رذیله ای است در انسان که حقیقتا زهری است کشنده و باعث می شود بر این که انسان محروم شود از فایز شدن به درجات عالیه و داخل شدن در درکات نیران مولمه زیرا که به واسطه این صفت رذیله مرتکب می شود بسیاری از محرمات الهیه را پس مداوا نماید خود را از این مرض مهلک به ملاحظه نمودن دنائت و پستی و بی اعتباری دنیا را و اعراض نمودن انبیاء و اصفیاء از او و ملاحظه نمودن جنات و رضوان و حور و قصور که خدای تعالی قرار داده است به صبرکنندگان بدهد محرومان از او در آخرت آرزو می نمایند که ای کاش در دنیا گوشت های بدن ما را به مقراض قطعه قطعه می کردند و منشار بر سر ما می گذاشتند و ما را جدا می نمودند و مبتلا به حرص نمی شدیم و از این نعم و احسان خدای خود محروم نمی بودیم و رانده نمی شدیم و آن روز نیز روزی است که تمنا و آرزو به حال ایشان فائده و سودی ندارد.
وَ صَوِّرْ فِی قَلْبِی مِثَالَ مَا ادَّخَرْتَ لِی مِنْ ثَوَابِکَ وَ أَعْدَدْتَ لِخَصْمِی مِنْ جَزَآئِکَ وَ عِقَابِکَ
اللغة:
مصور: ممثل را گویند مثال شیی ء شبیه شیی ء را گویند.
ادخار: باب افتعال به معنی ذخیره نمودن.
اعداد: مهیا نمودن.
یعنی ممثل نما تو در قلب من شبیه چیزی که ذخیره نموده ای تو از ثواب تو و مهیا نموده ای تو از برای خصم من از جزا و عقاب تو چون همین که ممثل شد صورت ثواب در قلب نفس مطمئن می شود و حرص و جزع و شکیبایی را از خود خلع نماید و راضی شود به جز او مکافات آخرت.
وَاجْعَلْ ذَلِکَ سَبَباً لِقَنَاعَتِی بِمَا قَضَیْتَ وَ ثِقَتِی بِمَا تَخَیَّرْتَ
و بگردان آن تصویر را سبب و وسیله از برای قناعت نمودن من به آن چیزی که حکم نمودی و اعتماد من به آن چیزی که اختیار نمودی تو، قناعت راضی شدن به چیزی کم است چون استحقاق دارد مظلوم که فعلا از برای او انتقام شود الان که راضی شده است به صبر نمودن بر عقاب اخروی پس قانع شده است.
آمِینَ رَبَّ الْعَالَمِینَ إِنَّکَ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ وَ أَنْتَ عَلَی کُلِّ شَی ءٍ قَدِیرٌ
استجابت نما تو ای پروردگار عالمیان زیرا که به درستی که تو صاحب فضل بزرگی و تو بر هر شیی ء توانا و قادری.