فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ لِنَفْسِهِ و لاَِهْلِ ولایَتِهِ

بوده است از دعای آن بزرگوار از برای نفس شریف خود و دوستان، و یاران خود، ولایت به کسر واو به معنی سلطنت داشتن و به فتح واو به معنی یاری نمودن است، و در این جا به فتح واو هست و به معنی دویم است و اصل او از ولی به معنی قرب است و منه قوله تعالی:
قاتلوا الذین یلونکم من الکفار ای یقربونکم اولیاء شیطان
اقرباء او را گویند، بدان که دعا نمودن و طلب حاجت از خدای معبود نمودن عبادتست و بندگی، و ترک او تکبر است و معصیت و موجب دخول جهنم است بلکه غرض از خلق نمودن خلق همین است که او بخواند خدای خود را بلکه از بعضی از روایات فهمیده می شود که از افضل عبارات است و از آیه شریفه فهمیده می شود اگر دعاء شما نبود منفعت در خلقت شما نبود.
یَا مَنْ لا تَنْقَضِی عَجَآئِبُ عَظَمَتِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاحْجُبْنَا عَنِ الالْحَادِ فِی عَظَمَتِکَ
ای کسی که منقضی و تمام نمی شود و نمی کند عجائب بزرگی او رحمت بفرست بر محمد و آل او و مانع شو تو ما را از جور نمودن در بزرگی تو.
عجایب: جمع عجیب است عجیب آن امری است که انسان به او تعجب کند و شگفته گی حاصل گردد که این امر به چه نحو حاصل شده است هر فعلی از افعال و صنعی از صنایع که از او صادر شده است از بزرگی و عظمت او عجیب است فی الحقیقه انکار بزرگی او کفر است الحاد در عظمت او و شرک او در او دو نحو است یا شرک در ذات مقدس او است و یا شرک در اسباب او به هر یک فرض شود جور و ستم در ذات مقدس او است.
وَ یَا مَنْ لا تَنْتَهِی مُدَّةُ مُلْکِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَعْتِقْ رِقَابَنَا مِنْ نَقِمَتِکَ
ای کسی که تمام نمی شود زمان پادشاهی او رحمت بفرست بر محمد و آل او و آزاد کن گردن های ما را از غضب و سخط خودت.
وَ یَا مَنْ لا تَفْنَی خَزَآئِنُ رَحْمَتِهِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلْ لَنَا نَصِیبَا فِی رَحْمَتِکَ
ای کسی که نابود نمی شود خزانه های رحمت او رحمت بفرست بر محمد و آل محمد و بگردان تو از برای ما حظی و نصیبی از رحمت و فیوضات خود، خدای واجب الوجود کرم وجود و عطای لایزال نازلست زیرا که این امور اوصاف او است نمی شود عارض او زوال و فناء و عدم شود پس لابد است که این اوصاف بروز و ظهور او را باشد و محل اینها مخلوق او است پس مرا نیز در آن سهمی و حظی بده.
وَ یَا مَنْ تَنْقَطِعُ دُونَ رُؤْیَتِهِ الابْصَارُ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَدْنِنَآ إِلَی قُرْبِکَ
اللغة:
دون: به معنی نزدیکی ادننا از دنو است، به معنی نزدیک بودن.
قطع ابصار: کنایه است از کوری و ندیدن.
شبهه ای نیست که خدای عز و جل واجب الوجود است یعنی او را صفات جلال و جمال است، پس جسم نیست بعد از این که جسم نشد قابل این که مرئی واقع شود نیست، سئوال حضرت عیسی علیه السلام در دیدن خدای عز و جل نه از جهت امکان مرئی بودن خدای عز و جل بود، بلکه قاطع بود که او واجب الوجود است و قابل دیدن نیست لکن قوم او را به تعنت و مشقت انداختند به سئوال به امر محال، پس خدا دیدنی نیست لکن بنده می تواند از کثرت بندگی و اطاعت نمودن او را جهت قرب و نزدیکی حاصل شود به معبود خود یعنی قرب منزلتی نه قرب مکانی.
یعنی : ای کسی که منقطع می شود نزدیک دیدن او چشم ها، رحمت بفرست بر محمد و آل او و نزدیک کن تو ما را به سوی خود، تعبیر نمودن به انقطاع نه به قطع شاید نکته او آن باشد که گاهی بعضی از مخلوق به طمع رؤیت بیرون آید و عاجز شود مثل قوم موسی.
وَ یَا مَنْ تَصْغُرُ عِنْدَخَطَرِهِ الاخْطَارُ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ کَرِّمْنَا عَلَیْکَ
اللغة:
صغر: ذلت و خواری.
خطر: قدر و منزلت.
کرمت علیک: ای فضلت و اخترت علیک یعنی فضیلت تو با تو است نه به غیر تو.
یعنی : ای کسی که ذلیل و خوار می شود در نزد منزلت و بزرگی او منزلت و قدرها، رحمت بفرست بر محمد و آل او و تفضیل بده و اختیار کن تو ما را به تو یعنی فضیلت و بزرگی ما از تو باشد نه از غیر تو.
شبهه ای نیست که بنده از این که بنده است عدم صرف است در مقابل خالق خود چه قرب و منزلت او را هست که بتواند مقابل قدر و منزلت خدا بماند تمام کردن گشادن دنیا در مقابل خدا ریسمان خواری و ذلت در گردن خود گذاشته اند.
وَ یَا مَنْ تَظْهَرُ عِنْدَهُ بَوَاطِنُ الاخْبَارِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ لا تَفْضَحْنَا لَدَیْکَ
اللغة:
باطن: امر خفی و پنهان.
یعنی : ای کسی که آشکار می شود نزد او امور مخفیه رحمت بفرست بر محمد و آل او و رسوا و مفتضح مکن تو ما را نزد خود از این که خدای عز و جل عالم است به خافیه اعین و آن امور او را به خفاء او می گذارد و بر او اثری مترتب نسازد و او را رسوا ننماید به واسطه کارهای او و گاهی طغیان در معصیت کند لطف و مرحمت خدا از او برداشته شود او را خوار و ذلیل و رسوا کند، مراد به لدیک آن است که مفتضح و رسوا نزد مردمان منمای و گرنه بنده گنه کار نزد خدای خود مفتضح و رسوا است.
اللَّهُمَّ أَغْنِنَا عَنْ هِبَةِ الْوَهَّابِینَ بِهِبَتِکَ وَاکْفِنَا وَحْشَةَ الْقَاطِعِینَ بِصِلَتِکَ حَتَّی لا نَرْغَبَ إِلَی أَحَدٍ مَعَ بَذْلِکَ وَ لا نَسْتَوْحِشَ مِنْ أَحَدٍ مَعَ فضْلِکَ اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ
اللغة:
بذل و هبه: بخشش و بخشیدن را گویند فرق ما بین ایشان می شود در قبول و عدم قبول باشد.
یعنی در هبه قبول متهب لازم است نه در بذل به عبارت اخری در هبه طلب نمودن متهب است نه در بذل، کفاه ای اغناه.
وحشة: دوری دوستی از قلب و او مقابل انس است.
یعنی : ای پروردگار رحمت نما تو بر محمد و آل محمد و بی نیاز کن ما را از بخشیدن بخشایندگان به بخشیدن تو کفایه و کارسازی تو ما را از دوری نمودن جداکنندگان به وصل تو تا این که ما میل نکنیم به سوی کسی که به بخشیدن تو وحشت نکنیم ما به افضل و کرم.
غرض آن است که بعد از این که عنایت و لطف و اکرام تو باشد حاجت نیست به عنایت عنایت کنندگان و لطف و اکرام دیگران و در لطف و اکرام و عنایت ایشان بعید نیست مگر ذلت و خواری و منت گذاشتن به خلاف لطف و عنایت تو.
وَ کِدْ لَنَا وَ لا تَکِدْ عَلَیْنَا وَامْکُرْ لَنَا وَ لا تَمْکُرْ بِنَا وَأَدِلْ لَنَا وَ لا تُدِلْ مِنَّا
اللغة:
کید: حیله و دشمنی نمودن.
مکر: خدعه و فریب دادن.
اداله: غلبه نمودن و راهنمایی نمودن و این امور نسبت به ذات باری به عنوان مجاز است نه حقیقت، زیرا که این امور صفت کسی است که او را قوای شهویه باشد باری تعالی بری ء است از این صفت.
پس مراد جای آوردن فعلی است که او را کاید و ماکر به جای آورد، و مجمع البحرین در ماده مکر می فرماید:
در دعاء اللهم امکر لی و لا تمکر بی اراده نموده است به مکر الله واقع ساختن بلاء و عذاب را خود به دشمنان او نه به دوستان او.
یعنی دشمنی کن تو از برای ما دشمنی نکن تو بر ما فریب و خدعه کن تو از برای ما، حیله و خدعه نکن به ما غالب شود تو از جهت ما، غالب نشود تو بر ما، احتمال دارد که معنی آن باشد که یعنی راه بنما تو از برای ما نه این که راه نمایی تو به ما.
غرض از امثال این عبائر آن است که مرا در هر جهتی از جهات که خواهش دارم لطف فرما و جای آور.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ قِنَا مِنْکَ وَاحْفَظْنَا بِکَ وَاهْدِنَآ إِلَیْکَ وَ لا تُبَاعِدْنَا عَنْکَ
یعنی : ای پروردگار رحمت بفرست بر محمد و آل محمد و نگهدار تو ما را از خود و حفظ نما ما را به خود و راه نما تو ما را به سوی خود و دور نکن تو ما را از خود.
غرض از این مقال آن است که توفیق بده مرا که از زمره مطیعین باشم نه عاصین.
إِنَّ مَنْ تَقِهِ یَسْلَمْ وَ مِنْ تَهْدِهِ یَعْلَمْ وَ مَنْ تُقَرِّبْهُ إِلَیْکَ یَغْنَمْ
به درستی که کسی که تو او را نگهداری نمودی سالم می ماند، و کسی که هدایت نمودی تو او را عالم می شود، و کسی که نزدیک نمودی تو او را به سوی خودت منفعت می برد.
بدان که کسی را که خدا او را عنایت نمود و مقرب خود ساخت، نخواهد دور از فیض رحمت او شد، آنانی که مطرود حق هستد و گم شده اند جهت آن است که عنایات و الطاف خدای شامل حال ایشان شده است و ایشان اعتناء به عنایات و الطاف ننموده اند، پس خدای عز و جل عنایات و الطاف خود قطع نمود و ایشان داخل در گم شدگان و گمراهان و در افتادگان شده اند.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاکْفِنَا حَدَّ نَوَآئِبِ الزَّمَانِ وَ شَرَّ مَصَآئِدِ الشَّیْطَانِ وَ مَرَارَةَ صَوْلَةِ السُّلْطَانِ
اللغة:
کفایت: نگهداری نمودن.
نوائب: جمع نائبه و او عبارت است از مهمات و حوادثی که بر انسان وارد آید.
صولت: حمله نمودن و برتری نمودن.
حد: تیزی نمودن و بزرگی نمودن.
مرارة: تلخی و زهره.
مصاید: جمع مصید محل صید.
یعنی : خدایا رحمت بفرست بر محمد و آل او و نگه داری کن تو ما را از تندی و تیزی حوادث دنیا و شر ربودن شیطان و تلخی حمله نمودن پادشاه.
بدان که هر یک از امور سه گانه بالنسبه به انسان اعظم محن و بلایایی است بسا باشد که هر یک از آن انسان بی چاره را از مرتبه عبودیت بیرون آورد و داخل نماید در کفار و فجره و منافقان، پس لازم است بر بنده که از خدا مدد طلب نماید.
اللَّهُمَّ إِنَّمَا یَکْتَفِی الْمُکْتَفُونَ بِفَضْلِ قُوَّتِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اکْفِنَا وَ إِنَّمَا یُعْطِی الْمُعْطُونَ مِنْ فَضْلِ جِدَتِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَعْطِنَا وَ إِنَّمَا یَهْتَدِی الْمُهْتَدُونَ بِنُورِ وَجْهِکَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاهْدِنَا
اللغة:
جده: به تخفیف به معنی عطیه و توانگری و باران عام هر سه فعل معلوم است نه مجهول فعل دویم از باب افعال است و غرض از حصر به کلمه انما معلوم است.
یعنی : ای خدا این است و غیر از این نیست که نگهداری می کند نگه دارنده شدگان به فضل قوت تو پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و نگهدار تو ما را، این است و غیر از این نیست که بخشش می کند بخشش دارندگان، از فضل و توانگری تو، پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و راه بنما تو ما را.
غرض آن است که هر چه از خیرات و خوبی واقع شود از انسان به واسطه وجود تو است کسی که جناب تو از برای او در باز نمودی دیگری نتواند بندد.
اللَّهُمَّ إِنَّکَ مَنْ وَالَیْتَ لَمْ یَضْرُرْهُ خِذْلانُ الْخَاذِلِینَ وَ مِنْ أَعْطَیْتَ لَمْ یَنْقُصْهُ مَنْعُ الْمَانِعِینَ وَ مَنْ هَدَیْتَ لَمْ یُغْوِهِ إِضْلالُ الْمُضِلِّینَ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَامْنَعْنَا بِعِزِّکَ مِنْ عِبَادِکَ وَ أَغْنِنَا عَنْ غَیْرِکَ بِإِرْفَادِک وَ اسْلُکْ بِنَا سَبِیلَ الْحَقِّ بِإِرْشَادِکَ
اللغة:
موالات: یاری نمودن.
خذلان: ترک اعانت و یاری نمودن.
الرفد: عطاء و مؤنه.
عز: قوه و قدرت.
غوی: گمراه شدن.
یعنی : ای خدا به درستی که تو کسی را که یاری نمودی ضرر نمی رساند او را ترک یاری کنندگان، کسی که عطا نمودی تو کم نمی کند او را منع منع کنندگان، و کسی را که هدایت نمودی تو گمراه نمی کند او را گمراه کنندگان، پس رحمت بفرست بر محمد و آل او و منع کن تو ما را به قوت خود از بندگانت، بی نیاز کن تو ما را از غیر خود به دادن تو، داخل کن به ما راه حق را به راهنمایی خود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاجْعَلْ سَلامَةَ قُلُوبِنَا فِی ذِکْرِ عَظَمَتِکَ وَ فَرَاغَ أَبْدَانِنَا فِی شُکْرِ نِعْمَتِکَ وَانْطِلاقَ أَلْسِنَتِنَا فِی وَصْفِ مِنَّتِکَ
ای خدا، رحمت بفرست بر محمد و آل او و بگردان سلامت قلب های ما را در خاطر آوردن بزرگی تو و فراغ بدن های ما را در شکر نعمت تو و باز شدن زبان های ما را در وصف نمودن منت تو و ممنون شدن از جانب تو.
عمده در انسان قلب و زبان و جوارح است و غرض این است که این امور سه گانه در راه تو صرف شود که حقیقت بندگی در من ظاهر شود.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاجْعَلْنَا مِنْ دُعَاتِکَ الدَّاعِینَ إِلَیْکَ وَ هُدَاتِکَ الدَّالِّینَ عَلَیْکَ وَ مِنْ خَاصَّتِکَ الْخَاصِّینَ لَدَیْکَ یَآ أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
اللغة:
دعاة: جمع داعی، خوانندگان.
هداة: جمع هادی، هدایت کنندگان.
خاصه: مخصوص و خواص را گویند.
یعنی : ای خدای من رحمت بفرست بر محمد و آل او و بگردان تو ما را از خوانندگان خود که این صفت دارند ایشان که خواننده به سوی تواند و هدایت کنندگان تو که این صفت دارند دلالت کننده اند بر تو و از خاصان تو که این صفت دارد مختص کنندگان هستند به سوی تو ای مهربان تر از هر مهربان.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ عِنْدَ الصَّبَاحِ وَالْمَسَآءِ

صبح: اول روز را گویند، چنان که مساء، اول شب را گویند و اطلاق مساء بر اعم از آن چنان که در السنه مذکور است و اطلاق کنند بر بعد از ظهر تا وقت طلوع فجر از باب مسامحه و مجاز است.
شاهد بر مقال آن است که در السنه بلغاء و فصحاء او را مقابل صبح اطلاق کنند؛ سبحان الله حین تمسون و حین تصبحون بدان که این دعاء در آن فقراتی نیست که مشعر بر آن باشد که در وقت مساء هم قرائت آن مناسب باشد خوب بود که عنوان به صباح فقط می شد چنان که بعضی از شراح از بعضی از صحیفه نقل نموده اند، بدان ایضا اگر چه دعاء در هر وقت از اوقات خوب و عبادت است خصوصا عقیب هر صلوات و لذا تعصیب صلوات یومیه از حضرات معصومین علیهم السلام ماثور و متواتر، لکن در این دو وقت در نهایت اهتمام است زیرا که یکی اول وقت طلب معاش زندگانی است و دیگری اول وقت سکون و راحت و در هر دو وقت جنود ابلیسیه متفرق از برای اضلال نفوس انسانیه و مانع شدن آن از طلب معارفه حقه و اسباب وصول به سوی جناب قدس اعاذنا الله من اعوائه پس انسب مشغول شدن به دعاء و ثناء و استعاذه نمودن است در این دو وقت است.
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ بِقُوَّتِهِ
لیل و نهار عبارت هستند از دو مدت معلومه از گردش فلک که یکی از آن مقدار بود آفتاب در تحت الارض و دیگری در فوق الارض و از آن دو تعبیر کنیم در لسان فرس به روز و شب و در لسان عرب گاهی به ضوء و ظلمت و از این که ایشان از آن دو مقدار از زمان هست و ضوء و ظلمت دو عرض هستند که عارض بر ایشان می شود و ما بین ایشان از نسب تقابل و تضاد است نه ایجاب و سلب پس هر دو امر وجودی هستند نه این که لیل امر عدمی باشد.
چنان چه بعضی را توهم آن شده است و باعث شده که خلق را به معنی ایجاد نگرفته به اعتبار این که لیل عدمی است با ایجاد غیر مرتبط است لابد است خلق را به معنی تقدیر گرفت که با همه جمع شود چنان چه در آیه شریفه الذی خلق الموت و الحیوة به معنی تقدیر است و این توهم فاسد است موت مثل لیل است اینها امر عدمی نیستند بلکه امر وجودی هستند کما یدل علیه ان الله ضاد بین الیل و النهار و انّ الموت لیذبح یوم القیامة علاوه از آن عرف از آن امر وجودی استفاده کنند نه عدمی چنان چه اگر کسی فی الجمله تتبع کند بر او معلوم شود حاجت به دلیل ندارد.
فذلکة:
تقدیم لیل بر نهار در انتساب خلقت چنان چه در عبارت این دعاء و غیر آن از برای آن وجهی می توان ذکر نمود یکی این که خلقت لیل غریب و عجیب تر است از خلقت روز و ضیاء یا این که اکملیت به واسطه این که نهار نور است و صدور نور اصهل است از صدور نقیض او یا این که خلقت او مقدم است بر روز اگر چه خلاف آن معروفست لکن روایت معروفه دلالت بر آن دارد و آن این است که امام ثامن ارواحنا له الفداء که وارد مرو شدند در مجلس مامون روزی جمع بودند علماء خراسان و بود فضل بن سهل حضرت فرمودند که: در مدینه از من سئوال نمودند که شب قبل از روز خلق شد یا بالعکس؟ قوم در مقام جواب بر آمدند هر یک جواب دادند، مقبول طباع مامون نشد فضل عرض کرد: شما بفرمایید؛ حضرت فرمودند: از روی حساب و نجوم بگویم یا از روی قرآن و شرع؟ عرض کرد: به هر دو.
فرمودند اما از روی حساب به تحقیق دانسته ای ای فضل طالع دنیا سرطان است، کواکب در وقت خلقت دنیا در شرف خود بودند زحل در خانه میزان، مشتری در سرطان، شمس در خانه حمل، قمر در خانه ثور پس این دلالت کند بر این که شمس در خانه دهم از طالع در وسط السماء بود پس نهار خلقت او مقدم است بر لیل و اما از روی قرآن خلاق عالم می فرماید: و لا اللیل سابق النهار.
توضیح و بیان: طالع عبارت است از قوسی از معدل که با قوس، از منطقه یک بار طلوع کنند در محلش ذکر شد که منطقة البروج دوازده قسمت شد هر قسمتی را خانه و برجی خوانند در اول خلقت به مقتضی کن فیکون خانه سرطان در افق شرقی واقع بود، پس از آن جا به توالی از تحت الارض، که حساب شود برج الحمل که خانه ده خواهد شد در وسط السماء می شود و ذکر شد در یوم الخلقه کواکب در خانه شرف بودند پس شمس در آن خانه بود و نتیجه آن داد که یوم الخلقه روز بود نه شب و بعضی از اخبار که در زیارت اهل قبور وارد است او هم فی الجمله اشعار بر این قول دارد لکن مقتضی این روایت آن است که شبهایی که ما بر او احکام لیله جمعه مترتب کنیم شب پنجشنبه باشد و هکذا و لذا از بعضی نقل شد که دعای کمیل که معروف است در شب شنبه هم می خوانند احتیاطا در جواب این اشکال گفته شد که یوم الخلقه روز او شب نداشت و العلم عند الله.
شرح : یعنی ثناء مال خدایی است که خلق کرده است شب و روز را به سلطنت خود.
وَ مَیَّزَ بَیْنَهُمَا بِقُدْرَتِهِ وَ جَعَلَ لِکُلِّ وَاحِدٍ مِنهُمَا حَدّاً مَحْدُوداً وَ أَمَداً مَمْدُوداً
شرح : یعنی جدا کرده است مابین شب و روز را به قدرت خود، و گردانیده از برای هر یک از شب و روز مرتبه ای قرار داده شده و مدتی که اندازه داشته باشد.
تنبیه: در فقرات مذکوره اولا اشاره فرموده که شب و روز متمیز است به حیث که احدهما به دیگری مشتبه نشود، و ثانیا که هر یک نهایتی دارد که به او منتهی می شود، و ثالثا از برای هر یک مقدار مخصوصی است از زمان.
یُولِجُ کُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا فِی صَاحِبِهِ وَ یُولِجُ صَاحِبَهُ فِیهِ
اللغة:
و لوج: و ایلاج به معنی داخل شدن و داخل کردن و این عبارت اقتباس از کلام خدا است که می فرماید:
یولج اللیل فی النهار و یولج النهار فی اللیل.
و در معنی آیه دو طریق نقل شده چنان چه در مجمع البیان هست یکی این که ناقص می کند از لیل و می گرداند آن نقصان را زیادتی در نهار و ناقص می کند از نهار و می گرداند آن نقصان را زیادتی در شب به اندازه طول نهار و قصر او و این معنی از حسن و ابن عباس و مجاهد نقل شده است.
دیگری آن است که داخل می کند احدهما را در دیگر به اتیان آخر در مکان مدخول و این معنی از ابن علی جبایی است، بعضی از شراح ذکر نمودند که امام علیه السلام در عبارت هر دو معنی را قصد کرده است در جمله اولی زیاده و نقصان و در ثانیه معاقبه یا بالعکس، شاهد تغایر بین معطوف و معطوف علیه.
شیخ در مفتاح الفلاح این دعا را در تعقیب صبح نقل می فرماید و معنی اول که ذکر شد ذکر می فرماید و بعد اعتراض بر خود می نماید به قول خود این معنی مستفاده می شود از قول امام علیه السلام یولج کل واحد منهما فی صاحبه، پس چه فائده دارد قوله تعالی و یولج صاحبه فیه در جواب فرمود:
مراد او علیه السلام تنبیه است بر امر عجیب او و حصول زیاده و نقصان است معا در هر یک از روز و شب در آن واحد لکن به اختلاف بلدان مثل بلاد شمالیه از خط استواء و جنبویه آن می خواهد مسکونه باشد، یا نه، تابستان شمالی زمستان جنوبی است و بالعکس پس زیاده و نقصان واقع است در وقت واحد لکن در دو بقعه اگر امام تصریح به فقره اخیره نمی فرمود، معلوم نمی شد بلکه ظاهر کلام او علیه السلام وقوع زیاده نهار در وقتی و نقصان در وقت دیگر و کذلک شب چنان چه محبوبست در نزد عوام و خواص دوار حالیه تمام شد کلام شیخ.
بدان که معنی ای که شیخ فرمود همان معنی اول مجمع البیان است در تفسیر آیه و آن معنی خلاف ظاهر آیه است به دو وجه:
اول - ایلاج به معنی ادخال در خود استعمال نشده بلکه در زیاده و نقصان استعمال شده است و این استعمال مجاز است قرینه بر آن نداریم.
دویم - فعل مضارع ظهور در استمرار و ثبات دارد و یا این که بلاد واقعه در خط استواء همیشه شب و روز مساوی است زیاده و نقصان در آن نیست و همچنین در غالب آفاق مائله دو روز یوم اعتدال شب و روز مساوی است و اهمال از ذکر آن ها شده است.
والذی خالجنی فی معنی الایه و العبارة آن یقال: ایلاج در معنی خودش است یعنی داخل کردن است شب را در روز و بالعکس و این بر وجه حقیقت است نه مجاز زیرا که معلوم است که روز و شب عبارت است از روشنی آفتاب و محو آن روشنایی شب وقتی که روز شود پرده سفیدی از کنار افق بلند شود عریض محیط شود بر پرده سیاهی که بر آسمان محیط است پس شب داخل شد بر روشنایی روز و همچنین که روز شب شود پرده سیاهی از افق شرقی بلند شود و بعکس شب، روز شدن احاطه کند بر پرده سفید تا تمام او را در بر گیرد پس ایلاج حاصل شود و غرض از تاکیر زیادتی تقریر، و ثبوت و تکرار نیست و با قاعده بلاغت منافات ندارد فتامل بعین الانصاف و انظر الی ما قال لی الی من قال تعجب از صاحب مجمع البحرین است، در ماده ولج جواب سئوال شیخ را در مفتاح الفلاح از برای دفع تکرار در آیه ذکر می فرماید با این که در آیه شریفه تکرار نیست.
بِتَقْدِیرٍ مِنْهُ لِلْعِبَادِ فِیمَا یَغْذُوهُمْ بِهِ وَ یُنْشِئُهُمْ عَلَیْهِ
اللغة:
تقدیر: به معنی اندازه و پیمان شیی ء است از جهت صفات و ذات تقدیر الله دو معنی دارد: یا به معنی اعطاء القدرة، یا ایجاد الشی ء علی وفق الحکمة.
غذا: معنی عرفی آن خوردنی و به معنی تربیت هم آمده است.
نشو: به معنی نمو.
الترکیب: باء در بتقدیر سببیه است و ظرف لغو و متعلق به خلق منه متعلق به عامل مقدر صفت تقدیر فیما یتعلق به تقدیر و علیه ضمیر عاید صله.
شرح : یعنی خلق کرده است لیل و نهار را به سبب ایجاد حکمت از قبل و جانب خود از جهت عباد در چیزی از غذاء بدهد ایشان را به آن چیز و نمو بدهد ایشان را بر او.
تنبیه: بدان که انسان از این که از نوع حیوان است که عبارت است از جسم نامی متحرک قابل ابعاد ثلثه پس لابد است در بقاء خود در برهه ای از زمان به غذا و نمو و آن نمی شود مگر از جهت او چیزی خلقت شود که بدل ما یتحلل او شود و سبب نشو او نمی شود ومگر موجود در لیل و نهار شود پس از این که حاجتب به غذاء مناسب دارد و آن هم نمی شود مگر این که شمس و قمر و روز و شب مربی آن شود که مناسب مزاج انسانی شود.
نعم ما قیل:
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند - تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
اگر انسان فی الجمله تامل کند درک نماید چه قدر اشیاء به واسطه وجود او خلقت شدند که او زندگانی نماید فضلا از این که در خود تامل کند که عالم اکبر را در آن قرار داده است.
فَخَلَقَ لَهُمُ اللَّیْلَ لِیَسْکُنُوا فِیهِ مِنْ حَرَکَاتِ التَّعَبِ وَ نَهَضَاتِ النَّصَبِ وَ جَعَلَهُ لِبَاساً لِیَلْبَسُوا مِنْ رَاحَتِهِ وَ مَنَامِهِ فَیَکُونَ ذَلِکَ لَهُمْ جَمَاماً وَ قُوَّةً وَلِیَنَالُوا بِهِ لَذَّةً وَ شَهْوَةً
اللغة:
التعب: زحمت کشیدن.
نهض: حرکت و اقامه.
نصب: شدت و زحمت گاهی از آن تعبیر نمایند به هلاکت.
لباس: پوشیدنی.
جمام: نشاط و فرح.
نیل: رسیدن.
لذت: ملائمت طبع.
شهوة: آن چیزی که نفس به آن میل دارد، ای المشتهی.
الترکیب: لام در لهم از برای انتفاع، من فی قوله من حرکات، از جهت بدلیه ضمیر جعله و راحته و منامه راجع بلیل، ذلک اشاره به راحت و منام.
فیکون: فاء او سببیه است و بعد از آن أن مقدر است و لینالوا عطف بر او.
شرح : بعد از این که امام فی الجمله حکمت خلقت لیل و نهار را ذکر فرمود شروع نمود در تفصیل هر یک.
یعنی : پس خلق کرد از برای انتفاع عباد شب را تا این که ساکن شوند در او از حرکات زحمت روز و پا شدن تعب روز و گردانیده است شب را لباس ایشان تا این که بپوشند از راحت او و خواب او به سبب این که بوده باشد نوم و راحت از برای ایشان نشاط و فرح و قوت طبیعت ایشان و برسند به سبب شب به کیف ملائم طبع خود و مشتهیات نفس خود.
تذنیب: بدان که انسان بلکه مطلق حیوان در بقاء خود، در مدت حاجت به حرکت و سکون و نوم و یقظه دارد که اگر در یکی از آنها خللی واقع شود از جانب نقصان و زیاده موجب خرابی بدن شود به اندک زمان مضمحل و فناء شود لذا حضرت رب الارباب از جهت بقاء او دو مخلوق خلقت فرمود یکی با رد مظالم و دیگری حار مضیی ء که طبع در اول جای آورد آن چیزی را موجب سکون و اطمینان و ثبات و راحت اوست از قبیل اکل و شرب و جماع و نوم و امثال این امور، و در دیگر اموری که اضداد امور مذکوره است از تحصیل معاش از قبیل تجارات و زراعات و صناعات و سیاسات مدنیه و تربیت اولاد و جاه و منال عظمه شأنه و جلت عظمته.
وَ خَلَقَ لَهُمُ النَّهَارَ مُبْصِراً لِیَبْتَغُوا فِیهِ مِنْ فَضْلِهِ وَ لِیَتَسَبَّبُوَآ إِلَی رِزْقِهِ وَ یَسْرَحُوا فِی أَرْضِهِ طَلَباً لِمَا فِیهِ نَیْلُ الْعَاجِلِ مِنْ دُنْیَاهُمْ وَ دَرَکُ الآجِلِ فِی أُخْرَاهُمْ
اللغة:
ابتغاء: به معنی طلب کردن.
فضل: به معنی ثروت.
تسبب: باب تفعل، وصول و ادراک یعنی چیزهایی مهیا نمودن که به آن وصول به نعم شود.
سرح: به معنی بیرون رفتن و فرستادن. یقال: سرح ای ارسل.
درک: به فتح و سکون به معنی ادراک.
الترکیب: طلبا مفعول له از برای لیسرحوا.
شرح : یعنی خلق کرده است از برای انتفاع عبید خود روز را روشن تا این که طلب کنند از فضل و نعم او و برسند به سوی رزق و روزی او و بیرون روند در زمین او به علت طلب کردن مر آن چیزی که در آن چیز است وصول الان از دنیاء ایشان و فهمیدن آینده از آخرت ایشان.
/: بدان که در فقره اخیره دور نیست که اشاره باشد از فوائد سفر که حضرت امیرالمؤمنین علیه الصلوة والسلام از فواید او پنج چیز فرموده است که بعضی مرتبط است به معاش و بعضی به معاد و تفرج هم و اکتساب معیشت و علم و آداب و صحبت ماجد.
بِکُلِّ ذَلِکَ یُصْلِحُ شَأْنَهُمْ وَ یَبْلُو أَخْبَارَهُمْ وَ یَنْظُرُ کَیْفَ هُمْ فِی أَوْقَاتِ طَاعَتِهِ وَ مَنَازِلِ فُرُوضِهِ وَ مَوَاقِعِ أَحْکَامِهِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَآءُوا بِمَا عَمِلُوا وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أَحْسَنُوا بِالْحُسْنَی
اللغة:
ابتلاء: در لغت به معنی امتحان لکن امتحان از عالم به عواقب نشاید پس انتساب به خدا به معنی کشف و اظهار است.
اخبار: به معنی کارها و شغل هایی که جای آورند.
منازل: جمع منزل به معنی مواضع.
الترکیب: یبلو(7) مرفوع معطوف بیصلح در نسخه شهید ضبط به نصب شده است، سید در شرح خود می فرماید که شیخ بهایی عذر آورده است از جانب شهید در نصب واو با این که معطوفست بر مرفوع به این که این بر طریق حکایت از آیه است مثل اثبات الف در کتابت یا این که واو او واو فردی است به درستی که اثبات الف در قرآن از اغالیط عثمان است و می تواند یصلح منصوب باشد به لام کی و حذف شده است از جهت صحت ارده هر دو معنی چنان که اخفش گفته است در جزم و اکن فی قوله تعالی: فاصدق و اکن از این که منصوب در موضع مجزوم است کانه قال اخرنی اصدق(8) انتهی.
قوله بکل ذلک: باء بکل از برای استعانه و متعلق بیصلح مقدم شده است از برای تاکید، ذلک اشاره به لیل و نهار و سایر منافع که در آن است کیف، خبر مقدم، هم مبتدای مؤخر و مقدم شده است از برای اقتضاء استفهام و صدارت را، قوله فی اوقات طاعته جار و مجرور تعلق به عامل مقدر دارد و حال شود از برای ضمیر جمع.
شرح : یعنی به اعانت هر یک از روز و شب و آن چیزی که در ایشان هست اصلاح کنند امر و شغل ایشان را و اظهار کنند عمل ایشان را و نظر کنند که چگونه هستند ایشان در اوقات طاعت او و منزل های واجبات او و محل مرتبه احکام او تا این که جزاء بدهد کسانی را که بدی کرده اند به چیزهایی که بجای آورند و جزاء بدهد کسانی را که فاعلان خیرات و حسنات هستند.
تذنیبان:
اول از این که دنیا دار تکلیف است و تکلیف موقوف است علاوه بر شروط اربعه بر لطف یعنی ما یقرب الطاعه و یبعد المعصیه پس خلقت امور مذکوره مدخلیت در تحقق تکلیف دارد اگر ایشان خلقت نمی شد قابلیت نداشت نوع انسانی از جهت تعلق تکلیف به ایشان به عبارت اخری خلقت امور مذکوره از مقدمات وجوب است که راجع به قدرت است.
دوم آن که ظروف ثلثه بعد کیف هم مفادشان مختلف است به واسطه تعدد حال انسان یک دفعه در تفقد از حال ایشان شود که آیا ایشان در مقام اطاعت هستند یا در مقام طغیان و عناد، و دفعه دیگر در مقام تفقد حال ایشان است که آیا فروض خلاق عالم را در وقت او به عمل آورند یا نه بلکه تاخیز از وقت نمایند عمدا، و در دفعه سیم تفقد حال ایشان شود که آیا احکام مجعوله خمسه در نظر ایشان شأن و رتبه و قرب و منزلت دارد یا نه در حالات ثلاثه همین که خلاف او معلوم شد ملوم عند العقلاء خواهد بود لکن عقاب مترتب نشود مگر در کشف خلاف در دو حالت اخیره اگر جای آورد لکن در نظر او وقع و مرتبه ندارد معاقب نخواهد بود در توصلیات، دون تعبدیات زیرا که راجع به حالت ثانیه است از باب نبودن قصد قربت که در آن معتبر است یا از باب جزء بودن و یا شرط بودن.
اللَّهُمَّ فَلَکَ الْحَمْدُ عَلَی مَا فَلَقْتَ لَنَا مِنَ الاصْبَاحِ وَ مَتَّعْتَنَا بِهِ مِنْ ضَوْءِ النَّهَارِ وَ بَصَّرْتَنَا مِنْ مَطَالِبِ الاقْوَاتِ وَ وَقَیْتَنَا فِیهِ مِنْ طَوَارِقِ الآفَاتِ
اللغة:
فلق: به معنی شکافتن.
اصباح: دخول در صبح.
متع: به معنی لذت یافتن و نفع بردن.
تبصیر و تبصره: اعلام و ایضاح نمودن.
مطالب: اسم مکان یعنی مکان طلب.
اقوات: جمع قوت یعنی خوردنی.
وقی: حفظ نمودن.
طوارق: جمع طارق یعنی کوبنده و آینده از روی شر.
حدثان: جمع حادث یعنی آفت و عایقه.
شرح : یعنی ای خدای من از جهت تو است ثناء و مدح بر چیزی که شکافتی تو از برای انتفاع ما از صبح و دخول در آن شدن و منفعت دادی تو ما را از روشنایی روز و اعلام نمودی ما را به واسطه آن روشنایی از جاها و طلب نمودن خوردنی ها و حفظ نمودی ما را در آن روشنایی از رسیدن شر در آفات و حوادث.
أَصْبَحْنَا وَ أَصْبَحَتِ الاشْیَآءُ کُلُّهَا بِجُمْلَتِهَا لَکَ سَمَآؤُهَا وَ أَرْضُهَا وَ مَا بَثَثْتَ فِی کُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا سَاکِنُهُ وَ مُتَحَرِّکُهُ وَ مُقِیمُهُ وَ شَاخِصُهُ وَ مَا عَلا فِی الْهَوَآءِ وَ مَا کَنَّ تَحْتَ الثَّرَی
اللغة:
جمله مجموع تمام و ملخص در مقام مناسب اولست. یقال جملة الحساب یعنی جمعه، بثث بباء موحده و دو ثاء مثلثه به معنی تفرق و پراکنده.
شاخص: ضد مقیم یعنی چیزی که در جای خود نماند و بیرون رود.
کن: به فتح کاف به معنی ستر کانهم لؤلؤ مکنون.
الثری : التراب.
الترکیب: سماؤهما و ارضها بدل بعض للاشیاء ، ماء در ما ثبت می تواند موصوله باشد عاید محذوف و موصوفه ساکنه بدل کل از برای کلما.
شرح : یعنی داخل صبح شدیم و داخل صبح شد اشیاء کلشان و مجموعه شان حالکونی که ایشان مملوک تو هستند آسمان آن ها و زمین آنها و چیزی که متفرق نمودی تو در هر یک از آسمان و زمین ساکن از آن متفرق و متحرک آن و مقیم آن و بیرون رونده آن و آن چیزی که بالای هوا است و آن چیزی که زیر تراب است و غرض از کلام آن است که هر چه در این عالم کون و فساد است مملوک تو است.
تتمة: مقتضی واو عاطفه که از برای مطلق جمع است دلالت کند که اشیاء هم مثل ما داخل شدند در صبح اما در آن واحد یا مقدم یا مؤخر دلالت ندارد، پس حاجت ندارد ذکر نمودن بر این که این در غالب بلدان است یا در ربع مسکون است زیرا که هر که را در عالم خود صبحی است.
أَصْبَحْنَا فِی قَبْضَتِکَ یَحْوِینَا مُلْکُکَ وَ سُلْطَانُکَ وَ تَضُمُّنَا مَشِیَّتُکَ وَ نَتَصَرَّفُ عَنْ أَمْرِکَ وَ نَتَقَلَّبُ فِی تَدْبِیرِکَ لَیْسَ لَنَا مِنَ الامْرِ إِلا مَا قَضَیْتَ وَ لا مِنَ الْخَیْرِ إِلا مَآ أَعْطَیْتَ
اللغة:
قبضه: در عرف مردم کف دست را گویند و در مقام کنایه از استیلاء و قدرت است.
حوی: ای اشتمل.
ضم: اجتماع.
تدبیر: کاری کردن از روی تفکر و عقل.
یعنی عاقبت امر ملاحظه نمودن از دبر لکن تدبیر الله عبارت است از واداشتن در امری که اصلاح و حکمت او در او باشد.
تقلب: زیر بالا کردن.
القضاء: الحکم.
مشیه: اراده اصلح و علم به اصلح داشتن.
شرح : یعنی داخل در صبح شدیم ما در استیلا و قدرت تو فرو می گیرد و شامل می شود ما را پادشاهی و سلطنت تو، جمع می کند ما را مشیه تو، و تغییر و تبدیل مینمایی ما به سبب امر و حکمت تو، و تصرف می نمایی ما در تدبیر تو.
نیست از برای ما فعل و شغلی مگر آن چیزی که تو حکم نمودی و نیست از جهت ما از خیر مگر آن چیزی که اعطاء نمودی تو.
تذنیب: غرض از این کلام خود را فناء صرف داشتن و معدوم بحث در امور خود لکن در افعال خیریه نه شرّیه و لذا تغییر بلنا فرمود و حیز ذکر فرمود تا این که توهم جبر در امور نشود و گفته نشود که انسان آلت صرفست هر چه در عالم وجود آید موجد حقیقی او است حتی شبع که از جهت انسان حاصل آید از اکل طعوم ایجاد سیری او کند به حسب مجری عادت شاید خلاق عالم عنایت کند بسط کلام در مقام دیگر شود.
وَ هَذَا یَوْمٌ حَادِثٌ جَدِیدٌ وَ هُوَ عَلَیْنَا شَاهِدٌ عَتِیدٌ إِنْ أَحْسَنَّا وَ دَّعَنَا بِحَمْدٍ وَ اءِنْ أَسَأْنَا فَارَقَنَا بِذَمٍّ
اللغة:
عتید: حاضر.
تودیع: وداع کردن در مقام رحیل.
شرح : یعنی این روز روز تازه است و آن بر ما شهادت می دهد اگر خوبی نمودیم مادر او وداع نماید به خیر و خوبی ما را و اگر بدی نمودیم در او جدایی نماید ما را به ذم و بدگویی.
تنبیه: این عبارت و امثال او از روایات متکثره دلالت کند بر تجسم اعمال، بعضی چنان اعتقاد دارند که امثال اینها از قبیل کنایه و استعارات و تخییل و تمثیلات واقعیتی از جهت اینها نیست مرحوم مجلسی رضوان الله تعالی علیه بر آن است که اعمال انسان در این عالم از خیریت و شریت به ازاء آنها در نشأه آخرت صوری حسنه و قبیحه خلقت کنند مرحوم سید نعمت الله فرمود: که نفس اعمال مجسم شود و این اقرب به صواب است در اخبار شواهد از برای او هست اگر چه قول مجلسی مرحوم هم خالی از قوت نیست از کوزه همان برون تراود که در او است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَارْزُقْنَا حُسْنَ مُصَاحَبَتِهِ وَاعْصِمْنَا مِنْ سُوءِ مُفَارَقَتِهِ بِارْتِکَابِ جَرِیرَةٍ أَوِ اقْتِرَافِ صَغِیرَةٍ أَوْ کَبِیرَةٍ وَ أَجْزِلْ لَنَا فِیهِ مِنَ الْحَسَنَاتِ وَ أَخْلِنَا فِیهِ مِنَ السَّیِّئَاتِ وَامْلأ لَنَا مَا بِینَ طَرَفَیْهِ حَمْداً وَ شُکْراً وَ أَجْراً وَ ذُخْراً وَ فَضْلاً وَ إِحْسَاناً
اللغة:
جر جریرة ای جنی جنایة.
اقتراف: با قاف ای الاکتساب.
اجزل: ای اکثر.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست تو بر محمد و آل او روزی بفرما تو ما را نیکویی مصاحبت با او، حفظ کن و مانع شود تو ما را از بدی جدایی او به سبب مرتکب شدن جنایت یا کسب نمودن صغیره یا کبیره، و بسیار نما تو از برای ما در آن روز از حسنات یعنی توفیق زیادتی عمل و خالی نمایی تو در آن روز از برای ما از سیئات و مملو نمایی تو از برای ما بین دو طرف آن روز حمد را و شکر را و اجر را و ذخر را و فضل را و احسان را.
اللَّهُمَّ یَسِّرْ عَلَی الْکِرَامِ الْکَاتِبِینَ مَؤُنَتَنَا وَامْلأ لَنَا مِنْ حَسَنَاتِنَا صَحَآئِفَنَا وَ لا تُخْزِنَا عِنْدَهُمْ بِسُوءِ أَعْمَالِنَا اللَّهُمَّ اجْعَلْ لَنَا فِی کُلِّ سَاعَةٍ مِنْ سَاعَاتِهِ حَظّاً مِنْ عِبَادِکَ وَ نَصِیباً مِنْ شُکْرِکَ وَ شَاهِدَ صِدْقٍ مِنْ مَلائِکَتِکَ
مؤنه: فعولة از اؤن یا از مأن به معنی ثقل و مشقت.
خزی: رسوایی.
یعنی : ای خدای من سهل نما تو بر کرام الکاتبین ثقل و مشقت ما را و مملو نما تو از برای ما از حسنات ما صحیفه های ما را و رسوا نکن ما را در نزد ایشان به سبب بدی اعمال ما ای خدای من بگردان از برای ما در هر ساعتی از ساعات او نصیبی از عبادات تو و نصیبی از شکر تو و شاهد راستگویی از ملائکه تو.
ختام:
ظاهر آن است که ملائکه کتاب در وقت نوشتن اعمال سوء متنفر و مشمئز شوند و مثل این اعمال صعود دهند کلفت هست بر ایشان و لذا عرض کنند که آسان نما.
شیخ در حاشیه مفتاح الفلاح می فرمایند:
تیسر مؤنه بر کرام الکاتبین کنایه است از طلب عصمت از زیادتی کلام و مشغول شدن به چیزی که نفع به او ندارد از جهت دنیا و آخرت بر کرام الکاتبین تخفیف حاصل شود به قلت نوشتن از اقوال و افعال.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاحْفَظْنَا مِنْ بَیْنِ أَیْدِینَا، وَ مِنْ خَلْفِنَا وَ عَنْ أَیْمَانِنَا، وَ عَنْ شَمَآئِلِنَا، وَ مِنْ جَمِیعِ نَوَاحِینَا حِفْظاً عَاصِماً مِنْ مَعْصِیَتِکَ هَادِیاً إِلَی طَاعَتِکَ مُسْتَعْمِلاً لِمَحَبَّتِکَ
مقدمه: از این که انسان بخواهد نمونه ای از خدا شود و خود را در مر تبه خود قرار دهد و نزول نکند، حاجت دارد که آنی از آنات از عدو خود که ابلیس است که در کمین او به جهات سته غفلت ننماید خواب و خورد خود را بر خود حرام دارد، و لذا امام عرض می کند در دفع او.
یعنی : ای خدای من رحمت نازل کن بر محمد و آل محمد و حفظ فرما ما را از پیش روی ما و از عقب ما و از جانب راست ما و از جانب چپ ما، و از جمیع جوانب ما حفظ کردنی که منع کننده باشد از عصیان تو هدایت کننده باشد به سوی طاعت تو استعمال کننده باشد از برای دوستی تو.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ وَفِّقْنَا فِی یَومِنا هَذَا وَ لَیْلَتِنَا هَذِهِ، وَ فِی جَمِیعِ أَیَّامِنَا لِاسْتِعْمَالِ الْخَیْرِ وَ هِجْرَانِ الشَّرِّ وَ شُکْرِ النِّعَمِ وَاتِّبَاعِ السُّنَنِ وَ مُجَانَبَةِ الْبِدَعِ وَالامْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّهْیِ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ حِیَاطَةِ الاسْلامِ وَانْتِقَاصِ الْبَاطِلِ وَ إِذْلالِهِ وَ نُصْرَةِ الْحَقِّ وَ إِعْزَازِهِ وَ إِرْشَادِ الضَّالِّ وَ مُعَاوَنَةِ الضَّعِیفِ وَ إِدْرَاکِ اللَّهِیفِ
اللغة:
هجران: کناره کردن.
سنن: جمع سنت به معنی طریقت.
حیاطت: حفظ کردن.
ارشاد: راهنمایی نمودن.
ضال: گمراه.
اللهیف: المظلوم.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت بفرست تو بر محمد و آل محمد، و توفیق بده ما را در امروز و در امشب و در جمیع روزهای ما و شب های ما مر جای آوردن خوبی و ترک بدی و شکر نعمت ها و متابعت نمودن سنن و اجتناب نمودن از بدعت ها و امر به معروف نمودن و نهی از منکر و حفظ نمودن اسلام و کم نمودن باطل و ذلیل نمودن باطل و یاری نمودن حق و عزیز نمودن حق و راه نمایاندن گمراه و اعانت نمودن ضعیف و یاری نمودن مظلوم.
ختام: عامه خود را نسبت به سنت می دهد و گویند مائیم سنی مائیم که متابعت سنت نبویه صلی الله علیه و آله و سلم می نماییم لکم بر ایشان مشتبه شده است وجه تسمیه آنها به سنت، پس گوییم که جمعی از اکابر نقل نموده اند که دل دولت بنی امیه و بنی مروان امر رعیت به مثابه ای رسید که سب اهل بیت عصمت علی علیه السلام و آل او فاش و آشکارا می نمودند تا این که دولت منتهی به عمر بن عبدالعزیز شد امر فرمود: به ترک این امر فجیع و شنیع و در صدد انتقام و اذیت بیرون آمد.
جماعتی بر آن عقاید فاسده باقی ماندند، اگر یکی از ایشان می خواست کسی را بر رفیق خود معلوم کند که آن هم رفیق است یا نه خطاب به رفیق می کرد و می گفت: فلان از اهل سنت و جماعت است که رفیق تعظیم و تکریم او کند و این مطلب شایع شد ما بین خودشان، سفله بی معنی آن را اسم خود گذاشته اند و نفهمیدند که مطلب چه است.
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَاجْعَلْهُ أَیْمَنَ یَوْمٍ عَهِدْنَاهُ وَ أَفْضَلَ صَاحِبٍ صَحِبْنَاهُ وَ خَیْرَ وَقْتٍ ظَلِلْنَا فِیهِ وَاجْعَلْنَا مِنْ أَرْضَی مَنْ مَرَّ عَلَیْهِ اللَّیْلُ وَالنَّهَارُ مِنْ جُمْلَةِ خَلْقِکَ أَشْکَرَهُمْ لِمَآ أَوْلَیْتَ مِنْ نِعَمِکَ وَ أَقْوَمَهُمْ بِمَا شَرَعْتَ مِنْ شَرَآئِعِکَ وَ أَوْقَفَهُمْ عَمَّا حَذَّرْتَ مِنْ نَهْیِکَ

اللغة:
ایمن(9) اسم تفضیل از یمن بالضم به معنی برکت و حصول خیر.
عهد: عرف و علم.
ظللنا: ای اقمنا فیه واو مقابله بیتوته در لیل بود، الاولی الاعطاء.
شرح : ای خدای من رحمت نازل کند بر محمد و آل او و بگردان تو آن روز را خوب ترین روزی که شناخته باشیم او را، و فاضل تر رفیق که رفاقت کردیم ما او را و خوب تر وقتی که اقامه کردیم ما در آن و بگردان تو ما را پسندیده تر کسی که گذشته باشد بر آن روز و شب از جمیع خلق تو شاکرترین ایشان از جهت چیزهایی که اعطاء نمودی تو از نعمت های خود و محکم ترین ایشان از برای جای آوردن به چیزی که شروع فرمودی از شرایع خود و محتاط و متوقف از ایشان از چیزهایی که ترساندی از نواهی خود.
اللَّهُمَّ إِنِّی أُشْهِدُکَ وَ کَفَی بِکَ شَهِیداً وَ أُشْهِدُ سَمَآءَکَ وَ أرْضَکَ وَ مَنْ أَسْکَنْتَهُمَا مِنْ مَلائِکَتِکَ وَ سَآئِرِ خَلْقِکَ فِی یَوْمِی هَذَا، وَ سَاعَتِی هَذِه، وَ لَیْلَتِی هَذِه وَ مُسْتَقَرِّی هَذَا أَنِّی أَشْهَدُ أَنَّکَ أَنْتَ اللَّهُ الَّذِی لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ قَآئِمٌ بِالْقِسْطِ عَدْلٌ فِی الْحُکْمِ رَءُوفٌ بِالْعِبَادِ مَالِکُ الْمُلْکِ رَحِیمٌ بِالْخَلْقِ
اللغة:
مستقر: مکان استقرار.
الترکیب: باء بک احتمال زیاده دارد ضمیر خطاب فاعل کفی و احتمال دیگر آن است که فاعل کفی ضمیر اکتفی شهیدا تمیز رفع ابهام از نسبت، و سایر به کسر عطف بر ملائکه فی یوم متعلق باشد.
شرح : یعنی ای خدای من بدرستی که شاهد می گیرم من تو را و کفایت می کند به تو از حیث شهادت یعنی تو که شاهد شدی حاجت به شهادت غیر ندارد و شاهد می گیرم آسمان تو را و زمین تو را و کسی را که جای دادی تو در آسمان و زمین از ملائکه تو و باقی مخلوقات تو در امروز من و این ساعت من و این شب من و مکان قرار من.
بدرستی که من شهادت می دهم بدرستی که تویی خدایی آن چنانی که نیست خدایی مگر تو، تویی قائم به عدل، تویی عدل در حکم، تویی قائم به عدل، تویی مهربان به بندگان، مالک ملک مهربان به مخلوق در آخرت.
ختام: اشهاد ارض و سماء یا بر تقدیر است اگر از جهت ایشان اهلیت نبود، یا بر سبیل تمثیل است از باب عموم اشهاد یا بر وجه تحقیق که خدا ایشان را قدرت بر نطق دهد.
وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُکَ وَ رَسُولُکَ وَ خِیَرَتُکَ مِنْ خَلْقِکَ حَمَّلْتَهُ رِسَالَتَکَ فَأَدَّاهَا وَ أَمَرْتَهُ بِالنُّصْحِ لاُِمَّتِهِ فَنَصَحَ لَهَا اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ أَکْثَرَ مَا صَلَّیْتَ عَلَی أَحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ وَ آتِهِ عَنَّآ أَفْضَلَ مَا آتَیْتَ أَحَداً مِنْ عِبَادِکَ وَ اجْزِهِ عَنَّآ أَفْضَلَ وَ أَکْرَمَ مَا جَزَیْتَ أَحَداً مِنْ أَنْبِیَآئِکَ عَنْ أُمَّتِهِ إِنَّک أَنْتَ الْمَنَّانُ بِالْجَسِیمِ وَالْغَافِرُ لِلْعَظِیمِ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ مِنْ کُلِّ رَحِیمٍ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ الاخْیَارِ الانْجَبِینَ
اللغة:
خیره: به کسر خاء و به فتح راء، یا به فتح خوانده شده و به سکون یاء به معنی مختار.
حمل: بالتشدید به کلفت شیی ء را به دیگری واگذار نمودن.
آته: ای اعطه، منان مبالغه در منت.
الغافر: الساتر، جسیم عطای عظیم کثیر.
اخیار: جمع خیر به تشدید یاء به تخفیف از خیر اسم تفضیل.
شرح : یعنی شهادت می دهم که محمد بنده تو است و پیغمبر تو است و مختار تو است از خلق تو واگذار نمودی تو او را به سفارت و پیغام رساندن، پس او اداء کرده است رسالت را، و امر فرمودی او را به نصیحت از برای امت خود پس نصیحت کرده است مر امت را، ای خدای من پس رحمت را نازل نما بر محمد و آل او اکثر چیزی که رحمت فرستادی بر احدی از مخلوق خود عطا کن تو او را عوض ما افضل چیزی که اعطا کردی احدی را از بندگانت، جزا بده او را عوض ما افضل و اکرم چیزی که جزا داده ای تو احدی از پیغمبرانت را از امت او به درستی که تو زیاد منت دارنده ای به منت بسیار، تویی ساتر عظیم یعنی غفران کننده، تویی ارحم از هر رحیم پس صلوات بفرست بر محمد و آل او که از خوبان و پاکان هستند و پسندیدگان هستند.
ارشاد: مقدم فرموده است عبودیت را بر رسالت زیرا که دانسته شد که صفت عبودیت اشرف از رسالتست و ایضا روایت شده است از حضرت صادق علیه السلام در شرف عبودیت که عبد عین عبارت است از علم به خدا، و باء او عبارت است از دوری از غیر او و دال عبارت است از قرب به خدا ماخوذ است از دنو از خدای سبحانه.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ إِذَا عَرَضَتْ لَهُ مُهِمَّةٌ، أَوْ نَزَلَتْ بِهِ مُلِمَّةٌ، وَ عِنْدَ الْکَرْبِ

اللغة:
الهم: الحزن، مهمه حالت شدیده.
ملمه: از المام به معنی نازله.
کرب: غم شدید.
یعنی : بود از دعای آن بزرگوار علیه السلام زمانی که عارض می شد او را هم و حزن شدید یا نازل می شد او را نازله و زمان حصول غم، شکی نیست که خلاق عالم قضاء حوائج کند اعظم شاهد بر وجود باری قضاء حوائج عباد است و او دلالت کند که کسی هست مطلع بر نیات و مافی الضمیر عبید است آن نیست مگر آن کسی که انبیاء و ذوی الادیان و اولوالاباب خبر بر وجود آن داده اند بلکه هر که را اعتقاد بر آن نیست غایت آن است که شبهه در صغری شد نزد او به حیث دهری ثابت کند از برای دهر آن چیز که از برای خدا ذکر می کنیم و بالجمله توجه به او از جهت قضاء حوائج طرق دارد اعظم آن طلب از آن است به زبان اسباب طلب به زبانی، یکی از آن این دعای شریف است که معروف عند الناس شد در رسیدن به حوائج به خواندن و دعوی تجربه شده است حتی اهل ختوم ختمی از برای آن نقل نموده نمده اند و آن این است که باید در شب یکشنبه ابتدا کند و در هر شب ده مرتبه بخواند و قبل از خواندن چهل مرتبه بگوید: یا الله و ده مرتبه صلوات بگوید و چهل مرتبه الله بدون یاء نداء بگوید و در این دعاء لفظ یا رب در سه موقع واقعست بر هر یک از آن سه لفظ که برسد آن قدر بگوید که نفس قطع شود و باید این ختم مابین صبح کاذب و صادق واقع شود و در قضاء حوائج بسیار مجرب است و می باید که این ختم در ده روز به اتمام رسد در این ده روز هر روز ده مرتبه بخواند.
نوع دیگر در یازده روز این ختم را به اتمام رساند چنان که روز اول یک مرتبه روز دویم سه مرتبه روز سیم پنج مرتبه، روز چهارم هفت مرتبه، و همچنین روزی دو مرتبه از سابق زیاد کند که در روز یازدهم بیست و یک مرتبه خوانده شد انشاء الله به حاجت رسد و نقل تجربه او مکرر شده است العلم عند الله.
روایت شده است که یسع بن حمزه عامل بود در بعضی از بلدان در زمان معتصم عباسی غضب بر او کرد و او را محبوس به غل و زنجیر نمود و اراده قتل او را داشت، نوشت خدمت حضرت ابی الحسن الثالث علیه السالم حکایت خود را، در جواب حضرت نوشت ضرر بر تو نیست، بر تو باد ای یسع این که بخوانی دعای یا من تحل را خواهد خدا تو را نجات داد به سبب آن دعاء بلا اگر توجه کند بلاء به آل محمد یا عدو غالب شود ایشان را یا از فقر بترسند توسل کنند به خدا به خواندن این دعاء ، می گوید یسع: بعد از این که رسید به من این دعاء خواندم اول روز نگذشت از روز مگر اندکی قسم به خدا آمدی مردی از قبل وزیر و برد مرا به سوی آن نظر کرد چون نظر او به من افتاد خندید و امر کرد به برداشتن غل ها و خلعت فاخر مرا پوشانید و عطر داد استعمال نمودم و مرا در پهلوی خود نشانید و معذرت از من خواست و آن چیز از من بردند رد نمودند، و مرا عامل و والی کرد بر آن چیز که عامل بودم با بعضی از نواحی دیگر همه اینها از برکت این دعای شریف شد.
یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ وَ یَا مَنْ یُفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَآئِدِ وَ یَا مَنْ یُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَی رَوْحِ الْفَرَجِ ذَلَّتْ لِقُدْرَتِکَ الصِّعَابُ وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِکَ الاسْبَابُ وَ جَرَی بِقُدْرَتِکَ الْقَضَآءُ وَ مَضَتْ عَلَی إِرَادَتِکَ الاشْیَآءُ فَهِیَ بِمَشِیَّتِکَ دُونَ قَوْلِکَ مُؤْتَمِرَةٌ وَ بِإِرَادَتِکَ دُونَ نَهْیِکَ مُنْزَجِرَةٌ
اللغة:
حل: باز کردن.
عقد: به فتح عین شد نمودن عقد کغرف جمع آن.
مکاره: جمع مکروه به معنی شاق.
فثاء: ای سکن یقال فثأت القدر یعنی جوش و غلیان او را ساکن نمودم
التماس: مطلب مساوی و این جا مطلب دانی از عالی است.
مخرج: محل خلاصی.
روح: به فتح راء به معنی راحت.
فرج: باز شدن.
حزن دل سست شدن.
صعاب: جمع صعب به معنی امر مشکل است.
تسبب: قبول سببیت کردن. اسباب چیزی که به مقصود رساند.
قضاء: عبارت از امورات جای آورده شده.
مضی: به معنی نفوذ و موجود شدن
ایتمار: قبول امر نمودن
انزجار: قبول نهی نمودن.
دون: به معنی عند اراده ذو مشیت علم به آن چیزی که در اشیاء است از حکم و مصالح.
شرح : یعنی ای کسی که باز می شود به آن بست های مکروه ها ای کسی که ساکن شود به او تیزی شدت ها، و ای کسی که طلب کرده شود از او به آن خلاصی میشود بیرون آمدن به سوی راحت دفع حزن، سست است نزد قدرت تو مشکل ها، قبول سببیت کرده است به سبب لطف تو اسباب، حرکت کند به قدرت تو امورات موجوده، موجود شده است بر اراده تو اشیاء پس اشیاء بدون قول تو قبول امر کردند و موجود شدند به اراده تو بدون این که نهی قول فرمایی منزجر می شوند ترک کنند.
ختام: اشیاء موجوده که موجود می شود یا از قبل عبد است یا موجود از قبل خدا اینهایی که در دعاء مذکور است اشیاء موجوده ای از قبل خدا است و آنها هستند که به مجرد اراده او موجود شوند و به حسب خواهش او حرکت کنند فعلا و ترکا.
أَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمَّاتِ وَ أَنْتَ الْمَفْزَعُ فِی الْمُلِمَّاتِ لا یَنْدَفِعُ مِنْهَآ إِلا مَا دَفَعْتَ وَ لا یَنْکَشِفُ مِنْهَآ إِلا مَا کَشَفْتَ
اللغة:
ملمات: جمع ملمه عبارت است از امور مشکله که نازل شود بر انسان.
مهمات: جمع مهمه عبارت است از اموری که موجب حزن انسان شود.
مفزع: به معنی محل پناه و ملجاء.
الترکیب: لام در مهمات به معنی عند است.
شرح : یعنی تویی خوانده شده زمان عروض امور موجبه حزن، تویی پناه در وقت نزول امور صعبه زایل نشود از مهمات مگر مقداری که زایل کردی تو و رفع نشود از آنها مگر مقداری که رفع نمودی تو.
وَ قَدْ نَزَلَ بِی یَا رَبِّ مَا قَدْ تَکَأَّدَنِی ثِقْلُهُ وَ أَلَمَّ بِی مَا قَدْ بَهَظَنِی حَمْلُهُ وَ بِقُدْرَتِکَ أَوْرَدْتَهُ عَلَیَّ وَ بِسُلْطَانِکَ وَجَّهْتَهُ إِلَیَّ
اللغة:
تکاد: به معنی مشقت افتادن.
ثقل: مقابل خفت.
بهض: به معنی عیب و مشقت و درد رسیدن.
توجیه: ارسال و فرستادن.
شرح : یعنی به تحقیق که نازل شده است به من ای خدای من امری که به تحقیق به مشقت انداخت مرا سنگینی، او و نازل شده است بر من امری که به مشقت و عیب انداخت مرا حمل و برداشتن او، و به قدرت خود رسانده ای او را بر من و به سلطنت خود فرستاده ای او را به سوی من.
فَلا مُصْدِرَ لِمَآ أَوْرَدْتَ وَ لا صَارِفَ لِمَا وَجَّهْتَ وَ لا فَاتِحَ لِمَآ أَغْلَقْتَ وَ لا مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ وَ لا مُیَسِّرَ لِمَا عَسَّرْتَ وَ لا نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ
اللغة:
صدر صدورا ای رجع رجوعا. صدور ضد ورود.
الترکیب: فاء سببیه است.
شرح : یعنی به سبب این که نیست رجوع دهنده و برگرداننده ای مر امری را که تو رساندی، و نیست برگرداننده ای مر امری را که ارسال نمودی تو، باز کننده ای نیست مر امری را که قفل نمودی تو قفل کننده ای نیست مر امری را که باز کردی، سهل و آسان کننده ای نیست مر امری را که صعب و دشوار نمودی تو، نیست معین و یاوری از جهت کسی که رسوا و مفتضح نمودی تو.
فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَافْتَحْ لِی یَا رَبِّ بَابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِکَ وَاکْسِرْ عَنِّی سُلْطَانَ الْهَمِّ بِحَوْلِکَ وَ أَنِلْنِی حُسْنَ النَّظَرِ فِیمَا شَکَوْتُ
اللغة:
طول: فضل و زیاده.
نیل: رسیدن و عطا.
حسن النظر: عبارت است از کمال اعتناء و عنایت.
شرح : یعنی پس رحمت فرست بر محمد و آل او و باز نما تو از برای من ای خدای من در کشف هم را، بشکن از برای من قوت و شوکت حزن را به قدرت و حول خود و عطا فرما تو مرا عنایت در امری که شکایت نمودم من.
وَ أَذِقْنِی حَلاوَةَ الصُّنْعِ فِیمَا سَأَلْتُ وَ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ فَرَجاً هَنِیئاً وَاجْعَلْ لِی مِنْ عِنْدِکَ مَخْرجاً وَحِیّاً
اللغة:
صنع معروف و احسان و اجابت.
هنیئا: گوارایی طعام و شراب و لذت آن ها.
شرح : یعنی بچشان ما را شیرینی خوبی ها در امری که سئوال کردم من. هبه و عطا نما تو از برای من نزد خود رحمت را و فرح گوارایی را بگردان تو از نزد خود محل خلاص و نجات سریع و تند.
وَ لا تَشْغَلْنِی بِالِاهْتِمَامِ عَنْ تَعَاهُدِ فُرُوضِکَ وَاسْتِعْمَالِ سُنَّتِکَ
اللغة:
اهتمام باب افتعال از هم به معنی حزن نه از هم به معنی قصد چنان چه غالبا در السنه در آن استعمال شود.
تعاهد: به معنی مراعات و تفقد و ملاحظه نمودن، تعهد و تعاهد به معنی واحد.
شرح : یعنی مشغول نفرماید مرا به سبب هم حزن از محافظت واجبات تو و جای آوردن مستحبات تو.
تنبیه: در واجبات به تعاهد فرمود در مستحبات به استعمال نکته آن است که هم حزن در واجبات نمی تواند به سبب ترک محافظت در آداب و بعض او شود به خلاف در مستحبات موجب ترک چنان که جمعی فتوی داده اند که ترک مستحبات در مقام حزن خوب تر است از فعل او خلافا لصاحب المدارک.
فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بِی یَا رَبِّ ذَرْعاً وَامْتَلاتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَیَّ هَمّاً وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَی کَشْفِ مَا مُنِیتُ بِهِ وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِیهِ
اللغة:
الذرع از ذراع عبارت است از بسط ید و قدرت.
منی و منو: به معنی ابتلاء یقال منیته ای ابتلیته، ذرعا و هما تمیز رفع ابهام از نسبت.
یعنی : پس به تحقیق که تنگ شدم من به خاطر چیزی که نازل شده است بر من ای خدای از حیثیت، دست پر شدم من به حمل چیزی که حادث شده است بر من از حیث هم و اندوه و تویی قادر بر دفع چیزی که من مبتلاء شده ام بر او و رفع چیزی که واقع شدم در او.
تذنیب: قوله فقد ضقت ذرعا می تواند کنایه باشد از تنگی یعنی دلم تنگ شد.
فَافْعَلْ بِی ذَلِکَ وَ اءِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْکَ یَا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِیمِ
شرح : پس جای آور تو از جهت من این امر را که سئوال نمودم اگر چه مستوجب نیستم من آن را از تو ای صاحب عرش بزرگ لکن عنایت فرما.