فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی ذِکْرِ آلِ مُحَمَّدٍ عَلیْهِمُ السَّلامُ

اللَّهُمَّ یَا مَنْ خَصَّ مُحَمَّداً وَ آلِهِ بِالْکَرَامَةِ وَ حَبَاهُمْ بِالرِّسَالَةِ وَ خَصَّصَهُمْ بِالْوَسِیلَةِ وَ جَعَلَهُمْ وَرَثَةَ الانْبِیَآءِ وَ خَتَمَ بِهِمُ الاوْصِیَآءَ وَالائِمَّةَ وَ عَلَّمَهُمْ عِلْمَ مَا کَانَ وَ مَا بَقِیَ وَ جَعَلَ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ وَافْعَلْ بِنَا مَآ أَنْتَ أَهْلُهُ فِی الدِّینِ وَالدُّنْیَا وَالآخِرَةِ إِنَّکَ عَلَی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ
بردنی به چند دفعه تا صبح هر وقت که او خیال عمل قبیح می کرد.
و اخبار کردن امیرالمؤمنین علیه السلام در جنگ نهروان در اثناء محاربه به جولان ازدی که شاک شده بود در خصوص امیرالمؤمنین به قول خود یا اخاالازدهل تبین الامر، بلکه در بعضی از روایات وارد است که امام، امام نیست که نداند وقت پریدن مرغ را مثل تکلم کردن حضرت امیرالمؤمنین به زبان فرس و تکلم کردن صادق آل محمد علیه الصلوة والسلام به زبان خراسانی بعد از این که خراسانی به زبان عربی تکلم نمود به اعتقاد این که امام زبان خراسانی نمی داند مثل امر او به علی بن یقطین رحمت الله علیه بعد از نهی کردن او بعضی اصحاب خود را و نظیر آن که جزئیات این مقاله به حد حصر بیرون نیاید بلی اشکال اعظم در آن است که در این زمان شایع است که آیا علم ایشان مثل علم خدا است، که چیزی بر آنها مخفی نیست غایت فرق علم خدا از روی ذات است، و علم ایشان از روی کسب و تعلیم فلا یعزب عنهم مثقال ذرة یا جهل در موضوعات، و عدم علم ایشان ممکن بلکه واقع بلکه گفته شد حتی هم اگر توجه کنند نتوانند فهمید.
اگر چه حکایت المؤمنین علیه السلام اسماعیل و عقیب جاریه وارسی کردن حتی با شمعه تفقد حال در سرداب نمودن و خوردن تخم مرغ بریان شده که از قمار گرفته شده و بعد قی نمودن و محمد که او از برای شاخص وارسی کردن به او دادن، و لعن بر قاضی شام نمودن و بعد رجوع کردن و عبارت دعای سابق، که صلوات بفرست بر ملائکه که نمی دانیم مکان آنها را و هکذا دلالت بر قول اخیر دارد لکن اقوی در قول، قول وسط است زیرا که خودشان فرمودند که: علوم ما مستند به بعض اشیاء است از قبیل تعلیم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم و صحیفه فاطمه علیهاالسلام و جعفر و جامعه و تایید روح القدس و هکذا پس عیب نیست که عالم نباشند به بعضی از وقایع جزئیه غیر متناهیه از قبیل این که زید چه می کند چه دارد و چه می گوید شعرات لحیه او چند طاق است از این قبیل مطالب که دانستن آنها در عرف نگویند علم و ندانستن، آنها را نگویند جهل، و سفلاء ناس در این ازمنه مبتلا شدند به این نحو مباحثات بی ثمر و تضییع عمر در آن کردند اگر از روی انصاف از ایشان سئوال کنی اصل امامت و دلیل بر آن غالب از آنان عاجزند از آن ظاهرا و باطنا لکن در امثال این تکلمات مثل شیر قوی سخن گویند.
ملخص کلام هر چه منقصت است نیست ممکن مگر این که در السنه شریف خودشان بفرمایند که ما مثل خدا هستیم الا در فرق مذکور قبول می کنیم و از برای ما علم هم حاصل شود از جهت عصمت ایشان و الا به مجرد اخبار آحادی که افاده علم نکند چگونه تواند بود اصول دین را که مسائل او حاجت دارد به اجتهاد علمی به آن درست کرد آیا خبر نداری از سالفین از ارباب حدیث و مجتهدین که اگر این مقالات مذکوره را در این ازمنه کسی معتقد بود رمی به غلو می کردند اگر می خواهی در کتب رجال نظر کن اقلا مختصرات ایشان را از قبیل فواید آقا باقر رحمه الله آیا به سمع مبارک نرسیده که مفید علیه الرحمه و مرتضی و طبرسی در مجمع البیان در ذیل آیه و لا تلقوا بایدیکم و غیر ایشان منکرند علم سید الشهدا صلوات الله و سلامه علیه را به واقعه کربلا بلکه ظن به سلامت داشت به واسطه انتساب او به پیغمبر و بالجمله سکوت در این مقام اولی است اگر خواهی به طریق انصاف سخن گویی اقوی قول وسط است والله العالم.
السابع وَ جَعَلَ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ
یکی از خواص و خصایص که خدا بر ایشان داد تمام ناس از عدو، و صدیق الاولد الزنا محب و دوستدار ایشانند، اگر منکر بودند انکار لسانی که حب مال و جاه و ریاست مانع از تبعیت ایشان بود چگونه چنین نباشد و حال این که اهل دعوت ابراهیم پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم هستند و از ذریه طاهره ایشانند که عرض کرد به خلاق عالم که ای خالق آوردم ذریه خود را به وادی غیر ذی ذرع منزل دادم ای رب من قلوب مردم را به ایشان مهربان گردان از برکت دعای آن جناب از یوم اسماعیل الی زماننا هذا ذریه طاهره مخلع به این خلعت، عظمی هستند.
الثامن فَصَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّاهِرِینَ وَافْعَلْ بِنَا مَآ أَنْتَ أَهْلُهُ
ای رب من به جای آور تو در حق ما آن چیزی که در خور تو است در دادن از امر دین و دنیا و آخرت نه آن چیزی که ما لایق او هستیم و غرض از این تعبیر آن است که اگر اهلیت خودمان ملاحظه شود ما را قابلیت و لیاقت و استحقاق چیزی نیست هر چه از فعل شما بر ما رسد نیست مگر افضال و اعطاء وجود نظیر این کلام قول ما که معامله به فعل خود کن نه به فعل ما.
اللغة:
الکرامة: به معنی رفعت و بزرگی.
حبأ من الحبوة: یعنی اعطاء وسیله، منبر.
افئدة: جمع فواد به معنی قلب.
الترکیب: من فی قوله من الناس تبعیضیه چنان چه قول حضرت باقر علیه السلام و وجدان هر دو شاهدند.
شرح : یعنی ای کسی که تخصیص داده است یعنی منحصر کرده است به محمد و اله صلی الله علیهم اجمعین بزرگی را و اعطاء کرده است به ایشان پیغمبری را و گردانیده است ایشان را وارث پیغمبران و ختم و تمام کرده است به ایشان اوصیاء و ائمه هدی را به جای آور تو در حق ما آن چیزی را که تو لایق در دادن از امر دین و دنیا و آخرت به رحمت تو ای رحیم تر از هر صاحب رحمی.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الصَّلاةِ عَلَی َمُصَدِّقِی الرُّسُل علیهم الصَّلَوةِ وَ السلام

اللَّهُمَّ وَ أَتْبَاعُ الرُّسُلِ وَ مُصَدِّقُوهُمْ مِنْ أَهْلِ الارْضِ بِالْغَیْبِ عِنْدَ مُعَارَضَةِ الْمُعَانِدِینَ لَهُمْ بِالتَّکْذِیبِ وَالاِشْتِیَاقِ إِلَی الْمُرْسَلِینَ بِحَقَآئِقِ الایمَانِ فِی کُلِّ دَهْرٍ وَ زَمَانٍ أَرْسَلْتَ فِیهِ رَسُوَ لا وَ أَقَمْتَ لاَِهْلِهِ دَلِیلاً مِنْ لَدُنْ آدَمَ إِلَی مُحَمَّدٍ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ مِنْ أَئِمَّةِ الْهُدَی وَ قَادَةِ أَهْلِ التُّقَی عَلَی جَمِیعِهِمُ السَّلامُ فَاذْکُرْهُمْ مِنْکَ بِمَغْفِرَةٍ وَ رِضْوَانٍ
اللغة:
اتباع: جمع تابع کسی را گویند که افعال و اقوال و اعمال را خود بر بناء غیر آورد و به عبارت اخری از میل دیگری تجاوز نکند.
غیب: یعنی خفاء و پنهان.
عند: به معنی وقت و زمان از ظروف زمانیه است.
معارضه: از تعارض از عرض به معنی منافی و مناقضه کردن به عبارت اخری تکلم دو نفر از روی خلاف همدیگر، دهر و زمان در السنه، عرف هر دو یکی است یعنی مترادفند لکن ظاهر تواند بود که دهر خاص باشد به این معنی که دهر عبارت باشد، از گذشتن سال و روز و ماه به خلاف زمان که در آن مرور ماخوذ نیست.
هدی: جمع هادی به معنی راه نماینده.
قادة: جمع قائد به معنی کشنده کما فی قوله صلی الله علیه و آله و سلم فی ابی سفیان و ابنه و جروه لعن الله الراکب و القاید و السایق.
تقی: جمع تقی به معنی پرهیزگاری کردن.
الترکیب:
و اتباع الرسل واو در آن مثل واو در حملة عرشک در دعای سابق، عند مفعول فیه از برای مصدقوهم.
اشتیاق: تواند مرفوع بود عطف بر اتباع الرسل لکن نسخ مصححه از علما که نزد حقیر است به جر اعراف نموده اند می تواند به ارض عطف شود و به غیب و به معارضه انسب است به حسب معنی وسطه است عن ائمة الهدی تواند بیان دلیل و رسول باشد تایید این مقال لفظ آل در بعضی نسخ مصححه از شیخ بهایی علیه الرحمه ندارد و در این صورت متعین است که بیان رسول و دلیل باشد، و تواند بود که بیان آل شود چنان چه در بعضی از نسخ است و علی جمیعهم السلام تواند خبر بود از برای اتباع الرسل حسب ظرف مستقر بودن در این صورت حاجت بر تکلف نیست ذکر نموده ام و اتباع الرسل واو او مثل واو در حملة عرشک پس اتباع الرسل به حسب ترکیب مرفوع است خواهد مبتداء بود و خبر او یا مقدر است ای هم مستحقون لأن یصلون علیهم و یا خبر او علی جمیعهم السلام است.
بدان که مومن بعد از این که نور ایمان در دل ایشان است و مورد تفضل و عنایت خدا هستند پس لا یزال اخلاص و مودت و اطاعت ایشان در بندگی و اطاعت پیغمبر و رأیش از جانب خدا زیاد مثل اشتیاق عاشق به معشوق یعنی ای خدای من متابعت کنندگان پیغمبران و تصدیق کنندگان ایشان از اهل زمین در غیبت ایشان وقت منازعه نمودن دشمنان با ایشان به دروغ و وقت شوق داشتن بر پیغمبران به سبب حقیقت های ایمان در هر روزگار، و زمان که فرستادی در آن پیغمبر را و بر پا داشته در آن زمان راه نمای از زمان آدم علیه السلام تا زمان محمد صلی الله علیه و آله و سلم از پیشوایان هدایت کنندگان و کشندگان اهل تقوی بر جمیع ایشان باد سلام پس یاد کن ایشان را از جانب خود به آمرزش و خشنودی.
اللَّهُمَّ وَ أَصْحَابُ مُحَمَّدٍ خَاصَّةً
یعنی ای خدای من رحمت بفرست بر اصحاب محمد به خصوص غرض از خاصه آن است که رحمت و مغفرت و خشنودی ات زیاد کن از برای اصحاب محمد از سایر صحابه و ایشان را ممتاز نما از سایر صحابه و علت تخصیص معلوم است زیرا که اطاعت ایشان مر پیغمبر را زاید بوده است از صحابه سایر پیغمبران و رنج و تعب ایشان فوق تعب و رنج گذشتگان بود.
الَّذِینَ أَحْسَنُوا الصَّحَابَةَ وَالَّذِینَ أَبْلَوا الْبَلاءَ الْحَسَنَ فِی نَصْرِهِ
آن چنان کسانی که نیکویی نمودند مصاحبت را و آن چنان کسانی که مبتلا شدند بلاء نیکو را در یاری نمودن آن بدان که کدام بلیه است از آن بالاتر که با کمال فقر و فاقه و نبودن ایمنی از هیچ جهتی از جهات مع ذلک جهاد می نمودند در راه خدا حق جهاد را معنی ابلوا البلاء ای جاهد و الجهاد بلاء در لغت به معنی جهاد نیز آمده است.
وَ کَانَفُوهُ وَ أَسْرَعُوآ إِلَی وِفَادَتِهِ وَ سَابَقُوآ إِلَی دَعْوَتِهِ
اللغة:
کنف: احاطه و حفظ نمودن.
یق: کنف الشیئی احاطه.
وفود: ورود وفد نزل.
دعوة: خواندن، یعنی مدد او نمودند و تعجیل نمودند و سبقت نمودند ایشان به سوی دعوت او در قول انی رسول الله بعد از دعوت او مشرف شدند به شرف اسلام.
وَاسْتَجَابُوا لَهُ حَیْثُ أَسْمَعَهُمْ حُجَّةَ رِسَالاتِهِ
قبول نمودند او را در وقتی که شنوانیدند ایشان را دلیل رسالت های تعبیر به جمع و عدول از مفرد از برای آن است که آن چیزی که حضرت ختمی مآب از جانب رب الارباب آورد هر یک خود مستقل و لایق به رسول مستقل داشت و لذا تعبیر به رسالت نموده است.
وَ فَارَقُوا الازْوَاجَ وَ الاولادَ فِی إِظْهَارِ کَلِمَتِهِ وَ قَاتَلُوا الابَآءَ وَ الابْنَآءَ فِی تَثْبِیتِ نُبُوَّتِهِ
اللغة:
کلمه: سخن گفتن را گویند و در ظاهر کنایه باشد از دین و احکام.
یعنی : جدا شدند ایشان از زنان و اولاد خود در اظهار نمودن دین او و کشتار نمودند ایشان پدران و پسران خود را در محکم نمودن پیغمبر بودن او صحابه پیغمبر بعد از این که قبول ایمان و اسلام نمودند پدران کفار و اولاد کفار در نزد ایشان با کفار دیگر فرق نداشت ملاحظه رحم و رقت رحم اصلا نبود اتفاق افتاد در مقام که مسلم پدر کافر و پسر کافر خود را کشت.
وَانْتَصَرُوا بِهِ وَ مَنْ کَانُوا مُنْطَوِینَ عَلَی مَحَبَّتِهِ یَرْجُونَ تِجَارَةً لَنْ تَبُورَ فِی مَوَدَّتِهِ
اللغة:
انطواء: در قلب چیزی نگه داشتن، یقال: طویته اضمرته.
بوار: به معنی هلاکت.
الاعراب: و من کانوا عطف است بر ضمیریه اگر چه گفته شده است: عطف ظاهر بر ضمیر بدون اعاده جار جایز نیست لکن در استعمالات و السنه شایع است جواز او و یرجون حال است از برای فاعل فعل.
شرح : یعنی قبول یاری نمودند ایشان به او و به آنانی که نیکو بودند ایشان داشته گان در دل بر دوستی او در حالتی که امید داشته اند کسی را که هرگز هلاک نشود.
وَالَّذِینَ هَجَرَتْهُمُ الْعَشَآئِرُ إِذْ تَعَلَّقُوا بِعُرْوَتِهِ وَانْتَفَتْ مِنْهُمُ الْقَرَابَاتُ إِذْ سَکَنُوا فِی ظِلِّ قَرَابَتِهِ
اللغة:
عروة: دسته ظرف را گویند و بند محکم را نیز گویند.
ظل: سایه.
یعنی : آن چنان اصحابی که دوری کرد از ایشان قبائل و عشایر و طوایف وقتی که ایشان متمسک شدند به ریسمان او و منتفی شد از ایشان خویشها وقتی که ساکن شدند در سایله او.
غرض این است که امر معاش، بر ایشان زیاد ضیق و تنگ شده بود.
فَلا تَنْسَ لَهُمُ اللَّهُمَّ مَا تَرَکُوا لَکَ وَ فِیکَ وَ أَرْضِهِمْ مِنْ رِضْوَانِکَ وَ بِمَا حَاشُوا الْخَلْقَ عَلَیْکَ
اللغة:
نسی: تأخیر انداختن و ترک نمودن و دست برداشتن و منه قوله تعالی: نسوا الله فنسیهم.
حشی: جمع نمودن.
یعنی : پس ترک مکن تو از برای ایشان خدا آن چیزهایی را که ترک نموده اند از برای تو و در تو، خشنود نما ایشان را از رضوان تو و به سبب این که جمع نموده اند مردم را بر تو.
قوله لک و فیک: اشاره به این است که آن نعم و لذایذ و تجملاتی که در ایشان بود ترک نمودند از برای این که خلاف رضای خدا و ترک همان ها در راه خدای به عبارت اخری شیی ء واحد می تواند از دو جهت متصف شود.
وَ کَانُوا مَعَ رَسُولِکَ دُعَاةً لَکَ إِلَیْکَ
و بودند با پیغمبر تو خواننده از برای تو به سوی تو غرض ایشان رساندن مردم بود به دین حق و نشان دادن مردم بود به سوی خدا.
وَاشْکُرْهُمْ عَلَی هَجْرِهِمْ فِیکَ دِیَارَ قَوْمِهِمْ
شکر خدا بنده را جزا دادن و انعام و احسان نمودن او است بنده خود را زیاده از این که بنده دوست دارد.
یعنی : جزا بده تو ایشان را بر ترک نمودن ایشان در راه تو خانه های خویشان و قومان خود را.
وَ خُرُوجِهِمْ مِنْ سَعَةِ الْمَعَاشِ إِلَی ضِیقِهِ
و بیرون آمدن ایشان از وسعت زندگانی به سوی تنگی امر، جمعی از صحابه حضرت ختمی مآب صلی الله علیه و آله و سلم به مرتبه ای رسیده بودند که نزدیک به هلاکت بود زیرا که برگ درخت یا شیر یا سه دانه خرما چگونه شود به او سد رمق و رفع جوع به او نمود.
وَ مَنْ کَثَّرْتَ فِی إِعْزَازِ دِینِکَ مِنْ مَظْلُومِهِمْ
می شود و من کثرت عطف شود بر من کانوا منطوین، و عطف شود بر هم و ارضهم نهایت اشکال معروف که عطف ظاهر بر ضمیر خواهد بود وارد آید، و جواب او معلوم است یعنی کسانی که بسیار نمودی تو در تقویت دین خود از ستم رسیدگان ایشان، بسیار نمودن خدا به جهاتی خواهد بود یا این که فقیر ایشان را غنی نمود و به واسطه او صاحب اعتبار و شوکت شد و یا این که عشیرت او نیز اسلام آورد و او به واسطه عشیره خود قوت گرفت و یا این که خدای عز و جل یاری او نمود و او غالب بر ظالمان شد و یا ظالمان او را هلاک نمودند و او بسیار شده است.
مروی است که سلمان فارسی رضی الله تعالی عنه از مجلس پیغمبر مراجعت نمود به جانب منزل خود در وسط راه در میان خانه جمعی از یهود بودند، چون نظر آن کفار بر سلمان افتاد آواز نمودند سلمان رحمت الله علیه وارد بر ایشان شد عرض نمودند: از کجا می آیی؟ سلمان فرمود: از خدمت پیغمبر مراجعت نمودم عرض نمودند: چه می گفت؟ فرمود: ما را امر به صبر می نمود و موعظه ایشان در صبر بود. عرض نمودند: می توانی صبر کنی و تو را امتحان نماییم به صبر.
برخاستند آن ملاعین و شروع نمودند به زدن آن بزرگوار را به تازیانه وحی رسید به سید کاینات در باب سلمان را که یهود او را می زنند به تازیانه پس رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم با جمعی روانه شدند رسیدند به آن خانه که سلمان را می زدند اشاره نمود به جانبی از خانه منشق شد سلمان را دید بر آن حالت، اشارت فرمود به سلمان نفرین کن بر این طایفه سلمان صبر نمود پس رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم امر نمود به تازیانه ها که در دست ایشان بود تازیانه ها افعی شدند و بر یهود حمله کردند و یهود خواستند فرار نمایند ممکن نشد پس آن ملاعین طعمه افعی ها شدند و سلمان سالم ماند و مردم در اطراف و جوانب جمع شدند و التماس از رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نمودند که امر نمائید که این افعی ها را برگردانند یهود را حضرت فرمود: اگر عصای موسی برگردانید فرعونیان را اینها بر می گردانند.
اللَّهُمَّ وَ أَوْصِلْ إِلَی التَّابِعِینَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ الَّذِینَ یَقُولُونَ: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لاخْوَانِنَا الَّذِینَ سَبَقُونَا بِالایمَانِ خَیْرَ جَزَآئِکَ
اللغة:
ایصال: رسانیدن.
تابع: کسی را گویند که درک صحابه را نموده است نه درک زمان حضرت رسول را و این جا مراد مطلق پیروی نمودن و به نحو مؤمنان سیر و سلوک نمودن است، از سوره حشر از کلام حضرت رب الارباب چنان مستفاد می شود که اهل ایمان سه صنفند: انصار و مهاجرین و تابعین.
و در صفت تابعین می فرماید که:
تابعین کسانی هستند که می آیند بعد از انصار و مهاجر و می گویند از روی حاجت به حضرت باری: ای آفریننده ما بیامرز گناهان را برای ما و برای برادران ما در دین، آنان که پیشی گرفتند بر ما به ایمان و نگه دار ما را به لطف ابدی، و فضل سرمدی از اراده بدی نمودن به مؤمنان.
بعضی گفته اند: از آیه چنان مستفاده می شود که هر که بدین صفت موصوف نشود از اقسام مؤمنان خارج افتد، خیر جزائک مفعول اوصل است، به احسان متعلق است بتابعین الذین صفت تابعین است یا بدل او.
یعنی : ای خدای من برسان تو به سوی تابعان صحابه به خوبی، آن کسانی که می گویند ای پروردگار ما بیامرز گناهان را برای ما و برای برادران ما در دین آنان که پیشی گرفتند بر ما به ایمان به بهترین جزای خود.
الَّذِینَ قَصَدُوا سَمْتَهُم وَ تَحَرَّوْا وِجْهَتَهُمْ وَ مَضَوْا عَلَی شَاکِلَتِهِمْ
اللغة:
سمت: طریق و جانب را گویند.
تحری: قصد نمودن به چیزی و اجتهاد نمودن در امری.
شکل: شبیه و نمونه را گویند.
وجهة: به کسر واو طور و طریقه.
الذین بدل و یا صفت از برای تابعین.
یعنی آنانی که قصد نمودند جانب ایشان را، طلب نمودند طور ایشان را و رفتند ایشان بر نمونه و شبه ایشان پس تابع، تابع نخواهد بود مگر این که شبیه به متبوع باشد حذوا بحذو و نعلا بنعل و طلب امام عالی مقام علیه الصلوة والسلام جزاء خیر از برای این طایفه است، نه آنان که اظهار شهادتین نمایند و مستغرق در معاصی باشند و او را ندم و پشیمانی از رفتار و کردار خویش نیست.
لَمْ یَثْنِهِمْ رَیْبٌ فِی بَصِیرَتِهِمْ وَ لَمْ یَخْتَلِجْهُمْ شَکٌّ فِی قَفْوِ آثَارِهِمْ وَ اَلائْتِمَام بِهِدَایَةِ مَنَارِهِمْ
اللغة:
ثنی: رد نمودن و برگردانیدن و جدا نمودن ماخوذ از تثنیه اوست.
بصیرة: بینایی داشتن و دریافتن و فهمیدن.
خلجان: از برای او معانی زیاد است مناسب در مقام به معنی پر زدن.
یقال: اختلجت العین ای طارت.
قفو: پیروی نمودن و تابع شدن.
آثار جمع اثر و علامت و جای قدم را نیز گویند.
ایتام: اقتداء نمودن.
منار: ماخوذ از منور یعنی مکان و محل نور و نشانه و علامت.
یعنی : برنگردانیده است ایشان را شک در بینایی ایشان، خطور نکرده است ایشان را تردد و تحیر در متابعت نمودن آثار و علامت ایشان، و اقتداء نمودن به راه یافتن نشانه و علامت ایشان، هم در یثنهم راجع به تابعین است، هم در آثار هم و منارهم راجع به صحابه است ایتام عطف بر قفوا است.
مُکَانِفِینَ وَ مُوَازِرِینَ لَهُمْ
اللغة:
کنف: پناه دادن.
وزر: عقوبت برداشتن، هر دو حال است از برای الذین.
یعنی تابعین آنانی هستند در حالتی که پناه دهندگان و عقوبت کنندگان هستند از برای ایشان.
یَدِینُونَ بِدِینِهِمْ وَ یَهْتَدُونَ بِهَدْیِهِمْ یَتَّفِقُونَ عَلَیْهِمْ و َ لا یَتَّهِمُونَهُمْ فِیمَآ أَدَّوْآ إِلَیْهِمْ
اللغة:
هدی: به معنی سیرت و طریق و پیش رفتن.
یعنی : دین داری می نموده اند به دین ایشان و راه یافتند ایشان به راه ایشان و اتفاق می نمودند بر ایشان و متهم می نمودند در چیزهایی که ایشان ادا نموده اند به ایشان اهل ایمان کسانی هستند که متابعت پیغمبر خود نموده اند و در هر جهتی از جهات قولا و فعلا و عملا.
پس کسانی که این صفت حسنه ایشان را حاصل شده است آن خواهد صحابه شد و کسانی که این صفت حسنه را از صحابه تحصیل نموده اند تابع خواهند بود چنان که کسی که درک زمان پیغمبر نمود و متدین به دین او نشد و او را متهم دانست در اقوال و افعال و اعمال و اتفاق با او ننمود در آن چه که می خواست منافق بود و کسانی که درک صحابه نموده اند و اتفاق ننموده اند با ایشان و ایشان را متهم دانسته اند در آن چه به ایشان اداء نموده اند منافق هستند و این مطلب در صحابه و تابع هر دو حاصل شد.
حضرت ختمی مآب صلی الله علیه و آله و سلم به ایشان رسانید که پسر عموی مرا خدای عز و جل وصی و خلیفه من نمود در ظاهر تصدیق او نمودند در خلوت به اصدقاء خود می گفتند:
این مرد دروغ می گوید دوستی و قرابت و خویشی به سبب این کلمات شده است.
حضرت ختمی مآب به ایشان می فرمود: برویم جهاد.
می گفتند: هوا گرم است و یا سرد است و یا این که در خانه کسی را نداریم و امثال این امور زیاد است که از صحابه حاصل شده است و از تابعین نیز این است که فرمودند امیرمؤمنان مردمان بعد از پیغمبر همه مرتد شدند مگر سلمان و ابوذر و مقداد و عمار.
اللَّهُمَّ وَ صَلِّ عَلَی التَّابِعِینَ مِنْ یَومِنا هَذَآ إِلَی یَوْمِ الدِّینِ وَ عَلَیَّ أَزْوَاجِهِمْ وَ عَلَیَّ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ عَلَیَّ مَنْ أَطَاعَکَ مِنْهُمْ
اللغة:
یوم الدین: روز قیامت را گویند وجه تسمیه روز قیامت به یوم الدین از برای آن است که چون که دین به معنی جزا است روز قیامت هم روز مجازات است.
ذریة: کسی را گویند که مخلوق شده باشد از او و از صلب او حاصل شده باشد در زیارت جامعه در زیارت حضرت امیرالمؤمنین نمی توان خطاب به آن بزرگوار نمود و گفت و ذریة رسول الله مگر این که مرتکب مجاز شود و اراده نماید خویش پیغمبر و قریب پیغمبر را.
و اما قول حضرت سجاد علیه السلام و علی من اطاعت دفع توهم است از فقرات سابقه چنان مستفاده می شود که دعای امام بر همه زنان و ذریات و اولاد و تابعین خواهد بود می خواهد مطیع باشد و غیر مطیع و حال این که دعاء بر غیر مطیع لایق و سزاوار نیست مگر این که دعا بر هدایت شدن و این که موفق بر طاعات و ایمان شوند از جهت این توهم بیان فرمود و صلوة و رحمة بر اطاعت کنندگان ایشان است نه بر هر که از ایشان، یعنی خدایا رحمت بفرست تو بر کسانی که متابعت کننده اند از امروز که ما در او هستیم ما روز قیامت و بر زنان ایشان و بر اولاد ایشان و بر کسی که اطاعت نموده است تو را از ایشان.
صَلاةً تَعْصِمُهُمْ بِهَا مِنْ مَعْصِیَتِکَ وَتَفْسَحُ لَهُمْ فِی رِیَاضِ جَنَّتِکَ وَ تَمْنَعُهُمْ بِهَا مِنْ کَیْدِ الشَّیْطَانِ وَ تُعِینُهُمْ بِهَا عَلَی مَا اسْتَعَانُوکَ عَلَیْهِ مِنْ بِرٍّ
اللغة:
بر: به کسر باء به معنی خیر و خوبی.
ریاض: جمع روض به معنی بستان و باغ.
کید: دشمنی کید شیطان، وساوس و فریب او است ما موصوله عبارت است از مدد و یاری و به آن چه که به او یاری نمایند به بندگان خود از لطف و کرم از ارسال رسل و حفظ به ملائکه و مهیا نمودن اسباب وصول به خیر و خوبی یعنی رحمتی که نگاه داری تو ایشان را از معصیت خود و وسعت دهی تو از جهت ایشان در باغ های بهشت و نگاه داری تو ایشان را به آن رحمت، از دشمنی نمودن شیطان و مدد کنی تو ایشان را به رحمت خود بر آن چه طلب یاری و مدد نموده اند تو را به او از خوبی و نیکی، غرض از فقره اخیره آن است که ایشان خود طالب خیر و خوبی هستند و از جانب شما مدد و یاری می خواهند پس شما رحمت خود را شامل ایشان کن تا که ایشان خوبی کنند.
ابوامامة از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت کند که: خدای تعالی بر هر آدمی سیصد و شصت فرشته موکل گردانیده که آفات را از وی دفع می کند از جمله هفت فرشته هست که بر چشم موکلند و همه شر شیاطین را از و می رانند چنان چه مگس را از انگبین رانند که اگر لحظه ای از او غافل شوند شیاطین او را از جای خودش ربایند و در بادیه هلاک اندازند، در روایت دیگر صد و شصت.
وَ تَقِیهمْ طَوَارِقَ اللَّیْلِ وَالنَّهَارِ إِلا طَارِقاً یَطْرُقُ بِخَیْرٍ
اللغة:
وقی: حفظ نمودن.
طارق و طروق: آن امری را گویند که غفلتا بر انسان وارد شود از این جهت است که کوبنده در خانه را طارق گویند.
یعنی حفظ کن تو ایشان را از حوادثی که حادث می شود در شب و روز مگر حادثه ای که حادث شود در نیکی و خوبی.
لِتَرُدَّهُمْ إِلَی الرَّغْبَةِ إِلَیْکَ وَالرَّهْبَةِ مِنْکَ
رغبت به سوی خدا حریص بودن به سوی او است و سئوال نمودن از او است.
رهبت: ترسیدن از او هست و در بعضی از روایات وارد است که رغبت و رهبت در قلب جمع نشود مگر این که بهشت بر او واجب شود.
رغبت: در دعاء روی به قبله ایستادن و باطن دو کف خود را به سوی آسمان بلند نمودن در مقابل روی خود.
و اما رهبت در دعاء آن است که پشت دو کف خود را به جانب آسمان، بلند نماید در مقابل صورت خود و در بعضی از روایات وارد است که مومن آن است که در شب عبادت و بندگی خدا نماید از خوف و ترس او و در روز شجاع باشد در جهاد نمودن با شیطان و نفس اماره.
لام در لتردهم لام غایة است.
یعنی : تا آن که بر گردانی تو ایشان را به سوی رغبت به سوی خود و جانب خود و ترسیدن از خود.
وَ تُزَهِّدَهُمْ فِی سَعَةِ الْعَاجِلِ و تُحَبِّبَ إِلَیْهِمُ الْعَمَلَ لِلاجِلِ وَالِاسْتِعْدَادَ لِمَا بَعْدَ الْمَوْتِ
امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید:
که هر که در او شش چیز جمع شده است از جهت بهشت چیزی محل قرار نگذاشت: خدا را بشناسد و مخالفت او ننماید، دنیا را بشناسد و ترک او کند، و آخرت را بشناسد و طلب او نماید، باطل را بشناسد و از او اجتناب کند، و حق را بشناسد و به جای آورد.
فرمود امیرالمؤمنین علیه السلام: زهد در دنیا سه حرف است، ز، ه، د، و اما زاء ترک نمودن زینت دنیویه است، اما هاء ترک نمودن هوای نفسانیه است، و اما دال ترک نمودن دنیا است بدان که زهد در دنیا آن است که زینة و اسباب از ماکول و مشروب و ملبوس را صرف نظر نمودن و اجتناب از او نمودن.
سعه عاجل که امام می فرماید اشاره به همین امورات دنیویه است، از زخرف و اسباب او، عمل آجل تقوی اختیار نمودن از مناهی او ترک و اجتناب نمودن و از واجب حریص بودن یعنی نگهداری تو ایشان را.
و تبعتهم بها علی اعتقاد حسن الرجاء لک و الطمع فیما عندک.
برانگیزان تو ایشان را به آن رحمت بر اعتقاد خوبی امید داشتن به تو و طمع کردن در آن چه نزد تو است.
رجاء: امید و آرزو داشتن.
طمع: میل داشتن به آن که از کسی و جایی چیزی برسد پس طمع و رجاء قریب یکدیگرند، به حسب معنی و این دو صفت که در انسان حاصل می شود اگر مطمع الیه و مرجو الیه خدای عز و جل شده است چه بسیار صفت خوبی است در او که خدا را مثل خود دانسته و او را منشاء چیزی ندانسته اگر غیر خدا مرجو الیه و مطمع الیه شده است چه بسیار صفت بد است و دور نیست که او در جهتی از جهات خدا را شریک برایش قرار داده است و ایمان به بزرگی به خدای خود ندارد و خوف و ترس از او ندارد.
بدان که انسان از این که صفت خبیثه در او حاصل شد بر خدای خود امید خوبی ندارد و هر چه از حکیم علی الاطلاق بالنسبه به خود پناه بایست برد به خدا از مثل این صفت خبیثه به خاطر این مطلب امام فرموده بر اعتقاد خوبی امید از جهت تو.
و ترک التهمة فیما تحویه ایدی العباد
اللغة:
تهمة: گمان بد بردن.
در بعضی از روایات وارد است که بدترین مردمان کسی است که خدا را متهم داند در حکم او و این تهمت زدن در بعضی از مردمان یافت می شود مثل این که بعضی از مردمان خود را فاقد اسباب دنیویه می بینند و دیگر را واجد و این سبب آن شود که او مفتون شود و انکار حکمت خدا را نماید.
حوی: ای اشتمل یعنی ترک نمودن گمان بد بردن در چیزهایی که فرا گرفته است او را دست های بندگان در امور دنیویه در دست، نما تو به سوی ایشان عمل از برای آخرت و مستعد شدن از برای عمل بعد از مردن، و الاستعداد عطف است بر العمل.
غرض آن است که موت و ما بعد او در نظر بد نباشد از جهت بی اسبابی بلکه با او زاد و راحله است که تواند عبور از عقبات بعد از مردن نمودن بدون تعب و نصب.
وَ تُهَوِّنَ عَلَیْهِمْ کُلَّ کَرْبٍ یَحِلُّ بِهِمْ یَوْمَ خُرُوجِ الانْفُسِ مِنْ أَبْدَانِهَا وَتُعَافِیَهُمْ مِمَّا تَقَعُ بِهِ الْفِتْنَةُ مِنْ مَحْذُورَاتِهَا
اللغة:
کرب: اندوه.
حذر: ترسیدن از چیزی.
فتنه: بلیه و عقوبت.
یعنی : سهل نما تو به سوی ایشان هر اندوه و حزنی که نازل شود، بر ایشان روز بیرون رفتن ارواح ایشان از بدنهایشان و عافیت بده تو ایشان را از چیزهایی که به سبب آنها بلیه و عقوبت و عذاب واقع می شود از محذورات و مخلوقات ارواح ایشان. سخت و صعب و بدتر از برای انسان نیست مگر وقت مردن با این که او اسهل است از سایر مراتب بعد از مردن و مع ذلک اصعبست بر او.
وَ کَبَّةِ النَّارِ وَ طُولِ الْخُلُودِ فِیهَا
اللغة:
کبه: به معنی حمله نموده و دفعه و روی افتادن.
خلود: طول مکث.
کبه عطف است بر محذورات این و طول خلود بعضی از اقسام فتنه است یعنی عافیت بده ایشان را از حمله نمودن آتش و زیادتی ماندن در آن.
وَ تُصَیِّرَهُمْ إِلَی أَمْنٍ مِنْ مَقِیلِ الْمُتَّقِینَ
مقیل: محل خوابگاه.
یعنی : بگردان تو ایشان را به سوی ایمنیت از محل خوابگاه پرهیزکنندگان آن ماوی و منزل و مکان که از برای خوبان و متقیان معد و قرار دادی تابعین را بگردان در آن مکان که هم خانه با ایشان شوند.

وَ کَانَ مِنْ دُعَآئِهِ عَلَیْهِ السَّلامُ فِی الصَّلاةِ عَلَی آدَمَ علیه السلام

بوده است از دعای آن بزرگوار علیه السلام در صلوة فرستادن بر آدم علیه السلام.
دقاق از کلینی نقل و روایت نموده و او از علان روایت نماید به طرق مرفوعه گفت: آمد خدمت امیرالمؤمنین یهودی و عرض کرد: چرا آدم را آدم می گویند و حوا را حوا؟
فرمود: آدم را اسم به آدم گذاشته اند زیرا که خدا خلق نمود او را از ادیم زمین و از روی زمین از کجا است این مطلب به درستی که خدای عز و جل فرستاد جبرئیل علیه السلام را و امر بر او نمود که بیاورد از برای او از روی زمین چهار نحو از گل، گل سفید، و گل سرخ، و گل اغبر، و گل سیاه، از زمین بلند و پست بعد امر فرمود به او که چهار نحو از آب آورد آب شیرین، و آب نمک و آب تلخ، و آب متعفن و بوی دار، بعد امر نمود به او که آب را بریزد در گل، بعد مرکب نمود آب را به گل و گل را به آب زیاد نماند از آب که حاجت به گل داشته باشد و از گل که حاجت به آب داشته باشد پس گردانید آب شیرین را در حلق او و آب شور را در دو چشم او و آب تلخ را در دو گوش او، و آب متعفن را در دو بینی او، و حوا را حوا گویند زیرا که مخلوق از حیوان شده است خلاصه کلام آدم را ادم(5) یا از ادیم است و سبب وجه تسمیه او به این جهت است.
اللَّهُمَّ وَ آدَمُ بَدیعُ فِطْرَتِکَ وَ أَوَّلُ مُعْتَرِفٍ مِنَ الطِّینِ بِرُبُوبِیَّتِکَ وَ بَدْوُ حُجَّتِکَ عَلَی عِبَادِکَ وَ بَرِیَّتِکَ
اللغة:
بدیع: یعنی کار تازه کننده و کار تازه ای که کسی مثل آن کار به جا نیاورده باشد به عبارت اخری کاری نماید که آن را نمونه و شبیه و مثل نبود.
فطرت: خلقت نمودن و منه زکوة الفطرة.
بکر: اول و تازه و جدید.
روایت شده است که بعد از این که خدای عز و جل اراده نمود بر این که آدم و اولاد او را خلق نماید و زمین را به ایشان معمور کند و ایشان را سکان زمین کند وحی فرستاد به سوی زمین که من اراده نموده ام که خلق نمایم از تو خلقی را که بعضی از ایشان اطاعت می نمایند، و بعضی معصیت می کنند، پس هر که اطاعت من کند خواهم او را داخل بهشت خود و هر که معصیت من نماید از ایشان خواهم او را داخل آتش نمود بعد فرستاد جبرئیل را به سوی زمین که بیاور برای من یک قبضه خاک از چهار گوشه زمین از سیاه او و سرخ او و بد او و خوب او از سهل او و حزن او، پس جبرئیل علیه السلام آمد به سوی زمین که قبضه ای خاک بردارد زمین بر او عرض نمود به درستی که من پناه می برم به عزت خدای این که بر نداری از من چیزی را امروز که نصیب آتش باشد فردا، پس جبرئیل مراجعت نمود به سوی خدا و از زمین چیزی بر نداشت و عرض نمود: ای خدای من پناه برد زمین به تو به سوی من خوش نداشتم که از او چیزی بردارم پس خدای عزوجل به میکائیل فرمود برو و بیاور از برای من یک قبضه خاکی را از تمام جوانب زمین از سیاه او و سرخ او، و بد او و خوب او و سهل او و حزن او، پس آمد زمین را میکائیل که قبضه خاکی بردارد از او زمین عرض نمود خدمت او: بدرستی که من پناه می برم به عزت کسی که فرستاد تو را به سوی من این که برنداری از من چیزی را امروز که نصیب آتش شود فردا پس میکائیل بر نداشت از زمین چیزی را مراجعت نمود به سوی خدای عز و جل و عرض نمود: ای خدای من پناه برد زمین به سوی تو و من خوش نداشتم از او چیزی بردارم، پس خدای عز و جل فرمود: به عزرائیل برو و بیاور قبضه ای از زمین از چهار جانب او از سیاه او و سرخ او و خوب او و بد او و سهل او و حزن(6) او.
پس آمد ملک الموت به سوی زمین تا این که قبضه ای از زمین بردارد زمین عرض نمود به او که پناه می برم من به عزت خدا یی که فرستاد تو را به سوی من این که برنداری از من امروز چیزی را که فردا او نصیب آتش شود پس عزرائیل به او فرمود که: پناه می برم به عزت خدا این که معصیت او نمایم در امری پس قبضه ای از جوانب او برداشت از وجه او و روی آن پس صعود نمود و آن قبضه را به خدمت عز و جل آورد، پس خدای عز و جل به او فرمود:
آیا پناه نبرد به من از تو؟
عرض نمود: بلی.
فرمود خدای که: چرا رحم بر او ننمودی چنان که دو برادر تو رحم نموده اند؟
عرض نمود: ای خدای من یافتم طاعت تو را الزم و اوجب بر خودم از ترحم نمودن من او را.
فرمود خدای عز و جل: برو تو ملک الموت هستی تو را مسلط نمودم بر ارواح ایشان، پس عزرائیل گریه نمود و عرض کرد: ای خدای من به درستی که تو خلق نمودی از این خلق پیغمبران و خوبان را و خلق ننمودی خلقی بدتر و کریه تر از مردن پس از این که شناخته اند که من قبض ارواح ایشان نمایم با من عدو و دشمن شوند.
خدای عز و جل فرمود: من از برای مردن اسباب و اموری قرار می دهم که اسم تو نبرند پس خدای عز و جل دردها و مرض ها را خلق نمود، پس خدا امر نمود، گردانیدند خاک را گل تا این که گردید حما مسنون یعنی خاک متغیر چهل سال پس گردانید او را گل چسبنده بعد او را متصور نمود به صورت پس او را در حالت صورت مدتی گذاشت تا این که خشک شد اگر او را حرکت می دادند او را صوت و صدا حاصل می شد مثل کوزه برشته این است قوله تعالی: خلق الانسان من صلصال کالفخار بعد از این که او را صورت بندی نمود در باب بهشت گذاشت مدتی، در بعضی از روایات وارد است که:
ابلیس می آمد دست خود را به شکم او میزد و از دماغ او داخل می شد و از مقعده او بیرون می آمد و می گفت نمی دانم تو را از برای چه خلق نمود اگر خلق نمود که من تو را اطاعت کنم و سجده کنم، نخواهم نمود، پس بعد از مدتی روح در آن دمید همان که روح به جسد او رسید خواست برخیزد نتوانست تا این که اجزاء روح بر تمام بدن او شد پس خواب بر او مستولی شد و خوابید و خدای عز و جل از ضلع ایسر او و استخوان پهلوی چپ او حوا را خلقت نمود چون آدم از خواب بیدار شد مخلوقی دید مثل خود از دیدن او ذکرش نعوظ نمود و فرمود به او که کیستی؟ عرض نمود: کسی که تو را خلق کرد مرا نیز خلق کرد خدای عز و جل فرمود به آدم: ای آدم می خواهی این را به تو تزویج نمایم که با تو انس بگیرد؟
عرض نمود: بلی ای خدای من.
فرمود: خدای عز و جل: خطبه نما او را به سوی من که تزویج تو نمایم که معالم دین او را به او تعلیم نمایی. آدم خطبه نمود پس خدای عز و جل فرمود: زوجتک امتی حواء و آدم عرض نمود: قبلت و بعد از اجزاء عقد آدم فرمود به جانب من آی حوا امتناع نمود پس آدم میل به سرعت نمود به سمت حواء اگر آدم شتاب و تعجیل نمی نمود زنان به جانب مردان می آمدند پس مدتی ایشان در بهشت بودند بعد از آن به واسطه فریب شیطان از بهشت بیرون نمود ایشان را.
عبدالله بن سلام یهودی از حضرت ختمی مآب صلی الله علیه و آله و سلم هزار و چهارصد و چهار مسئله سئوال نمود و بعد اسلام آورد از آن جمله آن است که عرض می نماید خبر ده مرا از آدم چرا نامیده شده است به آدم؟
فرمود یابن سلام زیرا که خدای خلق نموده است او را از گل زمین و ادیم ها.
عرض نمود: راست فرمودی یا محمد!
عرض نمود: آدم خلق شده است از تمام گل ها یا از بعض او یا از یک گل؟
فرمود: یابن سلام بلکه خدا خلق نموده است او را از تمام گل اگر آدم خلق می شد از یک گل شناخته نمی شد مردمان بعضی از بعضی همه ایشان بر یک صورت بودند عرض نمود: راست فرمودی یا محمد آیا از برای ایشان نمونه و شبیه در دنیا هست؟
فرمود بلی یابن سلام آیا نظر نمی کنی به سوی خاک که بعضی از آن سفید است و بعضی از آن سیاه و بعضی دیگر سرخ و بعضی دیگر زرد و بعضی میل به زردی و بعضی دیگر کبود و بعضی خاکی رنگ و در او است شیرین و خشن و هم چنین است پسران آدم در ایشان خشن است، و نرمی و شیرینی مثل خاک.
عرض نمود: راست گفتی یا محمد خبر بده مرا از آدم وقتی که خدا او را خلق نمود روح او را از کجا داخل در او نمود.
فرمود: یا بن سلام داخل نمود از دهان او.
عرض نمود: راست گفتی یا محمد.
عرض نمود: آیا به رضای او داخل نمودند یا بدون رضای او؟
فرمودند: یا بن سلام داخل نمود بدون رضای او و بیرون آورد بدون رضای او.
عرض نمود: چطور؟
فرمود: خدا به آدم فرمود. یابن سلام فرمود به او که: تو و زوجه ات داخل بهشت شوید و بخورید از او هر چه که میل دارید که در کمال سعه عیش باشید لکن نزدیک این درخت نشوید اگر نزدیک شدید خواهید بود از ستمکاران.
عرض نمود: راست گفتی یا محمد!
عرض نمود: چند دانه از آن درخت بخورد آدم؟
فرمود: دو حبه.
عرض نمود: حوا چند دانه بخورد؟
فرمود: دو حبه.
عرض نمود: راست گفتی یا محمد!
عرض نمود: درخت چه بود و چه مقدار بوده است؟
فرمود: یابن سلام او را سه شاخه بود و طول هر سنبله سه شبر بوده است.
عرض نمود راست فرمودی یا محمد!
عرض نمود: چند سنبله را آدم چیده است؟
فرمود: یک سنبله را.
عرض نمود: راست فرمودی.
عرض نمود: در سنبله چند حبه داشت؟
فرمود: پنج حبه.
عرض نمود: چه بوده است صفت حبه؟
فرمود: یابن سلام بود مثل بیضه بزرگ.
عرض نمود: راست گفتی یا محمد!
فرمود: خبر بده به من بقیه حبه که با آدم بوده است چه نموده است؟
فرمود: بیرون آورد او را با خود از بهشت و با او زراعت نمود از آن برکت حاصل شد و زیاد شد.
عرض نمود: راست فرمودی یا محمد!
عرض نمود: خبر بده به من که آدم هبوط در کدام بقعه از زمین نمود؟
فرمود: در هند.
عرض نمود: راست فرمودی یا محمد! حواء کجا هبوط نمود؟
فرمود: در جده.
عرض نمود: راست گفتی یا محمد، حبه در کجا هبوط نمود؟
فرمود: در اصفهان.
عرض نمود: راست فرمودی یا محمد.
ابلیس در کجا هبوط نمود؟
فرمود: به لسان.
عرض نمود: راست گفتی یا محمد!
عرض نمود چه قدر زیاد است علم تو و راست است زبان تو خبر بده مرا لباس آدم چه بوده است وقتی که از بهشت هبوط نموده است؟
فرمود: با چند ورقی از بهشت یکی را عمامه نمود و یکی را بر بدن خود پوشیده بود و دیگری را لنگ بست.
عرض نمود: راست گفتی.
عرض نمود: در کدام مکان آدم و حوا جمع شدند؟
فرمود: در عرفه.
عرمود: راست گفتی یا محمد!
عرض نمود: حواء خلق از آدم شده است و یا آدم از حواء؟
فرمود: حوا از آدم خلق شده است اگر آدم از حوا می شد هر آینه طلاق در دست زن بود نه در دست مرد.
عرض نمود: حواء از تمام آدم خلق شده است یا از بعض او؟
فرمود: از بعض او اگر از تمام او خلق می شد هر آینه حکم در زنان بود نه در مردان.
عرض کرد: راست فرمودی.
عرض کرد: از باطن او خلق شده است یا از ظاهر او؟
فرمود: یابن سلام از باطن او اگر از ظاهر او خلق می شد زنان بدن را نمی پوشیدند مثل مردان.
عرض نمود: از راست او و یا از چپ او؟
فرمود: از چپ او اگر از جانب راست او خلق می شود هر آینه نصیب زن مثل نصیب مرد بود و شهادت او مثل شهادت مرد بود از جهت این است که خدای از برای مرد دو سهم قرار داده است.
عرض نمود: از کدام موضع آدم خلق شد؟
فرمود: از استخوان طرف چپ تا آخر خبر.
در کتاب کافی از محمد بن یحیی از احمد بن محمد و علی بن ابراهیم جمیعا از ابن محبوب از ابن رئاب از زراره از حضرت باقر علیه الصلوة والسلام فرمود: خدای عز و جل زمانی که اراده نمود این که خلق نماید نطفه ای که اخذ میثاق از او نموده بود در صلب آدم یا این که اخذ میثاق از او ننموده بود او را در رحم قرار دهد حرکت می دهد مرد را از برای جماع نمودن وحی می کند به سوی رحم این که باز شود تا این که داخل شود خلق من و قضای نافذ من و قدر من پس می رسد نطفه به سوی رحم در او حرکت می کند چهل روز بعد از آن قطعه خونی شود چهل روز بعد از آن پارچه گوشتی شود چهل روز بعد می گردد گوشتی که در آن رگ های مشتبکه هست بعد از آن خداوند عز و جل می فرستد دو ملکی را که خلق کننده هستند خلق می کنند در رحم چیزی که خدا می خواهد داخل شوند در شکم زن از دهان او پس می رسند به سوی رحم آن و در آن روح نطفه است روح انسانی که در صلب مردان و ارحام زنان پس می دمند در آن روح حیوة و بقاء و او را مصور نمایند به صورت انسانی چشم و گوش و جوارح و جمیع آن چیزی که در شکم است از برای او درست کنند پس وحی نماید خدای عز و جل به سوی دو ملک که بنویسید بر او قضا و قدر و امر نافذ مرا و شرط کنید از برای من بداء در چیزی که کتابت می کنید پس دو ملک عرض نمایند: ای خدای ما چه بنویسیم؟ پس خدای عز و جل وحی فرستد به سوی ایشان، سرتان را بلند نمایید به سوی سر مادر او، پس سر خود را بلند نمایند نظر کنند لوحی کوبیده در پیشانی مادر او بینند، پس می یابند در لوح صورت داو و رویت او و اجل و میثاق و شقی بودن او و سعید بودن او و تمام کارهای او بعد مهر کنند و او را مابین دو چشم او نصب نمایند و بعد آن طفل را به پا نگهدارند در شکم مادر او.
گاهی شود که تجاوز کند منقلب می شود پس زمان بیرون آمدن طفل شود تمام یا غیر تمام وحی نماید به سوی رحم این که باز شو تا خلق من بیرون آید به سوی زمین من و نافذ شود او در امر من رسیده است زمان بیرون آمدن او، پس رحم باز شود پس خدای عز و جل می فرستد به سوی او ملکی را که اسم او زاجر است به زجر آورد او را زجره ای که از او می ترسد آن طفل پس منقلب شود و پای او بالا شود و سر او پائین آید تا این که بر زن و بر طفل آسان شود زائیدن و بیرون آمدن، پس اگر حبس شوئد طفل در شکم مادر زجر دهد او را ملک زجر دیگری پس می ترسد از آن، پس می افتد به سوی زمین گریه کننده از آن ترسیدن، در بعضی از روایات وارد است که اگر منی زن زیاده شود از منی مرد طفل شبیه به خالوی خود خواهد بود، و اگر منی مرد زیاده شود و غالب شود طفل شبیه به عموی خود خواهد بود.
در روایت فقیه از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم مروی است که آن بزرگوار فرمود:
طفل در شکم مادر روی به پشت مادر است اگر پسر باشد، و اگر که دختر است روی او به شکم مادر است دو دست او بر دو طرف صورت و خدّ او است ذقن بالای دو زانو است مثل هیئت محزون و مهموم او مثل اسیر است بسته است معاء از ناف او به ناف مادر پس به ناف خود غذا خورد از طعام و شراب مادر خود تا وقت مقدر از برای وَ لادت او همین که قطع رزق شود ملک زجر کند او را بیرون آورد.
شرح : یعنی ای خدای من رحمت فرست بر آدم خلق بدیع تو و اول اعتراف کننده از گل به خدایی تو و اول حجت و دلیل تو بر بندگان تو.
وَالدَّلِیلُ عَلَی الِاسْتِجَارَةِ بِعَفْوِکَ مِنْ عِقَابِکَ وَالنَّاهِجُ سُبُلَ تَوْبَتِکَ
اللغة:
استجاره: طلب پناه نمودن.
نهج: داخل شدن در راه.
یعنی : راه نما است بر پناه گرفتن به عفو تو و داخل شونده است راه توبه را.
قوله و الدلیل تا آخر مراد آن است که او پناه برد به عفو خدا و از خدا طلب عفو نمود و خدا نیز عفو او نمود پس راه نما و هادی شد از برای هر گناه کاری که گناه کرده باشد مایوس نشود و قطع امید او نشود بلکه پناه به عفو او برد خواهد معفو شد.
وَالْمُوَسَّلُ بَیْنَ الْخَلْقِ وَ بَیْنَ مَعْرِفَتِکَ
اللغة:
وسیله: سبب.
یعنی : سبب و واسطه است مابین بندگان، و بین شناختن تو شبهه ای نیست که او پیغمبر بود و شأن او ارشاد و دلالت و راهنمایی بود خصوصا او اول مخلوق بود و مخلوق بعد از او به نور هدایت او راه یافتند.
وَالَّذِی لَقَّنْتَهُ مَا رَضِیتَ بِهِ عَنْهُ بِمَنِّکَ عَلَیْهِ وَ رَحْمَتِکَ
آن کسی است که فهماندی تو او را چیزی را که راضی شدی به آن چیز از او از بابت منت گذاشتن تو بر او و مهربانی تو بر او.
تلقین: فهمانیدن.
تلقین نمودن خدای عز و جل به او چیزی را که به آن راضی شد از او نیست مگر کلماتی که خدای تلقین او نموده است، اختلاف شد در آن کلمات بعضی گفته اند قوله آیه ربنا ظلمنا انفسنا تا آخر آیه، بعضی دیگر گفته اند این کلمات است:
اللهم یا لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انی ظلمت نفسی فاغفر لی انک خیر الغافرین اللهم یا لا اله الا انت سبحانک و بحمدک رب انی ظلمت نفسی فتب علی انک انت التواب الرحیم،
و بعضی دیگر گفته اند که: سبحان الله و الحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر است، و در بعضی از روایات وارد است که اسماء خمسه طاهره است.
وَالْمُنِیبُ الَّذِی لَمْ یُصِرَّ عَلَی مَعْصِیَتِکَ
انابه: بازگشت کننده آن چنانی که اصرار ننموده است بر معصیت تو معصیت آدم معصیت نبود بلکه خلاف اولی بود یعنی سزاوار آن بود که غیر او جای آورد نه این که آن چه جای آورد معصیت است، یعنی اگر خلاف ما فعل خود جای می آورد او را ثواب بود و در ما فعل خود محروم از ثواب شده است معنی غوی در آیه محروم شدن است، و معنی عصیان خلاف اولی است، و اگر می خواهی بگویی بگو نهی متعلق به آدم نهی کراهتی است نه نهی حرمتی، پس آدم مکروه جای آورد نه حرام، و اطلاق معصیت بر فعل کراهت عیب ندارد و چه خوب می فرماید امام عالی مقام سلطان سریر ارتضاء حضرت علی بن موسی الرضا المرتضی علیه الصلوة والسلام در روایت معروفه در دفع شبهه معصیت آدم و امثال او فرمود:
اما قوله: و عصی آدم ربه فغوی
بدان که خدای تعالی آدم را خلق نمود تا حجت او باشد در زمین او و خلیفه او باشد در بلدان او او را خلقت ننمود از برای بهشت معصیت آدم در بهشت بود نه در زمین بعد از این که او را در زمین فرستاد معصوم بود به دلیل قوله تعالی: انّ الله اصطفی آدم و نوحا.
وَ سَابِقُ الْمُتَذَلِّلینَ بِحَلْقِ رَأْسِهِ فِی حَرَمِکَ
سبقت گیرنده خواری دارندگان هست به سر تراشیدن در حرم تو، از حضرت امام به حق ناطق جعفر بن محمد الصادق علیه الصلوة والسلام مروی است که بعد از این که خدای عز و جل اراده نمود که توبه آدم را قبول نماید جبرئیل او را فرستاد به سوی او پس گفت جبرئیل: رحمت باد بر تو ای آدم که صبر کننده ای بر معصیت خود و توبه کننده ای از خطا و گناه خود خدای عز و جل فرستاد مرا به سوی تو که تعلیم تو نمایم مناسک آن چنانی که خدا اراده نموده است که قبول تو به او نماید پس جبرئیل دست او را گرفت و با او رفت تا این که به کعبه رسید پس نازل شد بر آدم قطعه ای ابری از آسمان، پس جبرئیل گفت به آدم: به پای خود بکش هر مقداری که این ابر تو را سایه انداخت بعد از آن آدم را برد تا به منی رسید و به او نمایاند محل مسجد منی را خطی در آن کشید و حرم را نیز خطی کشید بعد از این که مکان بیت را خط کشیده بود بعد از آن آدم را برد به عرفات، در محل عرفات او نگه داشت و به او گفت همین که آفتاب غروب نمود اعتراف به معصیت خود بکن هفت توبه، پس آدم نیز چنین نمود و به خاطر این است که عرفه گویند زیرا که آدم اعتراف به معصیت خود نمود.
پس این سنت شده است در اولاد او که اعتراف به معصیت خود نمایند چنان چه پدر ایشان معترف شد و سئوال نمایند از خدای عز و جل توبه را چنان که پدر ایشان سئوال نمود، پس امر نمود او را جبرئیل کوچ نمود از عرفات پس گذشت از هفت کوه امر نمود او را که تکبیر گوید در هر کوهی چهار تکبیر پس آدم نیز چنان نمود بعد رفتند تا منتهی شدند به جمع در ثلث اول شب، پس در آن مکان جمع نمودند مابین نماز مغرب و عشا از برای این است که آن مکان را جمع گویند زیرا که آدم مابین دو نماز جمع نمود وقت عشا در آن شب ثلث از شب است در آن موضع بعد امر نمود که در آن مکان به پشت بخوابد در زمین مشعر نه ابطح تا وقت طلوع فجر بعد امر نمود بر او که برو بالای کوه جمع و امر نمود بر او که وقت طلوع آفتاب اعتراف نماید به گناه خود هفت توبه پس جای آورد آدم به نحوی که جبرئیل به او امر نموده بود و این دو اعتراف سنت شده است در اولاد او پس کسی که درک عرفات ننموده است و درک جمع نموده است وفا به حج خود نموده است، پس آدم کوچ نمود از جمع به سوی منی در وقت ظهر رسید به منی جبرئیل بر او امر نمود دو رکعت نماز در مسجد منی جای آورد، بعد امر نمود بر او که نزدیک بکند به سوی خدای عز و جل قربانئی را تا خدا از او قبول کند، و بداند که خدا توبه او را قبول نمود و سنت باشد در اولاد او، پس آدم قربانی خود آورد و او را اخذ نمود و گرفت پس جبرئیل به او گفت بدرستی که خدای عز و جل احسان نمود به تو بدرستی که تعلیم مناسک نمود به تو توبه تو را قبول نمود، و به واسطه آن قبول نمود قربانی تو را پس سر را بتراش از برای فروتنی نمودن از برای خدای خود زیرا که قربانی تو را قبول نمود، پس آدم سر خود را بتراشید از برای تواضع و فروتنی نمودن برای خدای عز و جل پس جبرئیل دست آدم را گرفت و گفت: برو به جانب خانه خدا پس ابلیس معترض او شد نزد جمره، و عرض نمود: ای آدم به کجا می روی؟ جبرئیل به آدم گفت: بینداز به سوی او و هفت دانه سنگ با هر یک از آن تکبیر نیز بگو، پس آدم جای آورد به نحوی که جبرئیل به او گفته بود،، پس ابلیس رفت پس جبرئیل دست او را گرفت در روز دویم و رفت به سوی جمره پس متعرض او شد ابلیس و عرض نمود: به کجا می روی؟ پس جبرئیل به او گفت: بینداز به سوی او هفت دانه سنگ و با هر سنگی تکبیری بگو، پس آدم چنین نمود، پس ابلیس رفت پس متعرض او شد نزد جمره دویم به آدم گفت کجا می روی؟ گفت: هفت دانه سنگ بیانداز و با هر یک نیز یک تکبیر بگوی، پس متعرض او شد نزد جمره سیم عرض نمود: ای آدم به کجا می روی؟، پس جبرئیل فرمود: بینداز به سوی او هفت سنگ و با هر سنگی تکبیر نیز بگوی پس ابلیس رفت، پس جای آورد آدم این عمل را در روز سیم و چهارم نیز، پس جبرئیل به او گفت بدرستی که هرگز نخواهی او را دید بعد از مقام تو هرگز، پس امر نمود او را این که طواف خانه نماید هفت طواف، پس آدم به جای آورد، پس جبرئیل به او گفت: خدای تبارک و تعالی تو را آمرزیده و توبه تو قبول نمود و حلال نمود از برای تو زوجه تو را.
وَالْمُتَوَسِّلُ بَعْدَ الْمَعْصِیَةِ بِالطَّاعَةِ إِلَی عَفْوِکَ
متوسل شونده است بعد از گناه نمودن به بندگی نمودن به سوی عفو تو از حضرت امام جعفر صادق علیه الصلوة والسلام مروی است که: آدم صد سال طواف بیت نمود و به حوا نظر نمود و گریه نمود از فراق بهشت تا این که گردید بر دو گونه او مثل دو نهری که در او آب زیاد باشد از اشک چشم او تا آخر خبر، و آن بزرگوار در مدت مدیدی در تضرع و دعا و زاری بود تا این که خدای عز و جل از گناه او در گذشت و توبه او را قبول نمود، پس سبب و واسطه نمود بندگی خود و اطاعت خود را به سوی بخشش او.
وَ أَبُوالانْبِیَآءِ الَّذینَ أُوذُوا فِی جَنْبِکَ
و پدر پیغمبران آنان است که اذیت کشیدند در راه تو، کسی رجوع به سیر و تواریخ نماید می فهمد که چه ابتلاء و محن و مصایب و اذیت بر ایشان وارد آمد جمعی از ایشان کشته شدند و جمعی از ایشان را استهزاء می نمودند و جمعی از ایشان را نسبت به جنون دادند.
وَ أَکْثَرُ سُکَّانِ الارْضِ سَعْیاً فِی طَاعَتِکَ
بیشتر آن کسانی که در زمین ساکن بودند از حیث فرح و نشاط در بندگی تو آن بزرگوار بسیار کم سخن می فرمود لایزال مشغول به طاعت بود و بندگی می کرد و در بندگی نمودن او را کسالت و ملالت نبود میل و رغبت او در بندگی نمودن بود.
بدان که: سکنه زمین انس و جن و ملائکه هستند می توان دعوی نمود که: آن بزرگوار هر سه فرقه عبادت او زیاده بوده است.
فَصَلِّ عَلَیْهِ أَنْتَ یَا رَحْمَانُ وَ مَلائِکَتُکَ وَ سُکَّانُ سَموَاتِکَ وَ أَرْضِکَ
پس رحمت بفرست تو بر او ای رحم کننده و کسانی که منزل دارند، در آسمان های تو و زمین تو یعنی ایشان طلب رحمت از تو نمایند از برای او.
کَمَا عَظَّمَ حُرُمَاتِکَ
حرمات به ضم حاء و راء جمع حرمت یعنی محرمات مثل ترک واجب و فعل حرام ما اسم است به معنی مقدار.
یعنی : رحمت فرست بر او مثل مقداری که بزرگست حرمات تو یعنی : رحمت زیاد بر او بفرست.
وَ دَلَّنا عَلَی سَبِیلِ مَرْضَاتِکَ یَآ أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
و راه نمود آدم ما را بر راه خشنودی های تو ای مهربان تر مهربانان.
دلالت ارائه طریق است نه ایصال به مطلوب.