فهرست کتاب


شرح صحیفه سجادیه

آیة الله العلّامة مدرسی چهاردهی قدس سره‏

شرح حال مؤلف

عالم کامل و فاضل بارع و محقق نبیل و فقیه زاهد و اصولی ماهر و متکلم متبحر و ادیب متضلع و محدث متهجد وهیوی بصیر جامع معقول و منقول آیةالله مولانا میرزا محمد علی بن مولی نصیر الدین بن حاج شیخ زین العابدین بن الچهاردهی الرشتی الجیلانی مولد او الغروی مدفنا المشتهر بالمدرس طاب ره که در شب جمعه بیست و ششم ماه ربیع المولود سال 1244 هجری قمری در قریه چهارده واقع در شش فرسخی شمال شرقی رشت چشم به جهان گشود، وی در اوائل سن جوانی در 12 سالگی برای تحصیل علوم به شهر قزوین رفته و پس از مدتی عازم کربلا شده و در آنجا به تحصیل مشغول شده و اخیرا برای کسب کمالات بیشتر به عتبه مقدسه نجف اشرف بارگاه باب مدینه علم رسول مشرف شده که مقارن زمان حیات شیخ مرتضی انصاری رضوان الله علیه بوده و در آن جا از محضر علمای زمان خود بالخصوص از محضر عالم بزرگوار آیة الله سید حسین کوهکمری استفاده نموده تا خود از اجله علماء و فضلاء محققین گردد.
وی به ملاحظه این که اکثر طلاب علوم دینیه قبل از تکمیل دروس سطحی و بدون استعداد علمی به درسهای خارج استدلالی حاضر می شدند که زحمات شان غالبا هدر می رفته به حسب نذر شرعی خود را ملتزم نمود که درس خارج نگفته و سطوح را به طلاب تدریس نماید به این جهت استقبال فراوانی از سوی محصلین به وی شده که اکثر طلاب از محضر ایشان استفاده می نمودند و کمتر محصلی بوده که به درس ایشان حاضر نشده باشد و چنان مهارتی در تدریس سطوح داشت که ملقب و مشهور به مدرس چهاردهی گردید و عده زیادی که از علمای اکابر از تلامذه و شاگردان او بودند و او خود شیخ اجازه بوده و جمعی از بزرگان از جمله متتبع عصر مرحوم شیخ آقا بزرگ طهرانی ره صاحب کتاب الذریعة که خود در کتاب نقباء البشر به آن اشاره نموده، و از جمله عالم بزرگوار سید عبدالله ثقة الاسلام اصفهانی ره که او نیز در کتاب ارشاد المسلمین به این معنی اشاره نموده، و نیز مولانا آیة الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی دام ظله است که در طبقات المفسرین و غیره به او اشاره دارد.
وی از مراجع فتوی و تقلید هم بوده که عده ای از هند و ایران از او تقلید کرده بودند و رساله عملیه او چندین بار طبع و در اختیار مقلدین قرار گرفته بود پس از گذراندن عمر با برکت خود در سن حدود نود سالگی روز چهارشنبه سلخ محرم هزار و سیصد و سی و چهار هجری قمری در نجف اشرف چشم از جهان بسته و به ملاء اعلی پیوست و در حجره اخیر از طرف قبله صحن مقدس مرتضوی مدفون گردید.
مترجم عمر گرانمایه خود را علاوه بر تدریس که اشاره شد در تألیف کتب زیادی در علوم مختلفه از فقه و اصول و هیئت و ادبیات و کلام و حدیث صرف نموده و از تألیفات او که بالغ بر چهل تألیف است باقی مانده که به این ترتیب است:
1 - اصول الفقه که تقریرات درس استادش آیةالله سید حسین کوهکمری است در سه جلد بزرگ که جلد اول آن به آستان قدس اهداء گردیده.
2 - تبیان اللغة فارسی مختصر در لغات قرآن و صحیفه سجادیه در 52 صفحه.
3 - التحفة الحسینیة که مقتل فارسی بزرگ است که با تلخیص آقای عطاءالله تدین چندین بار چاپ شده و اصل نسخه که با خط مؤلف بوده به آستان قدس رضوی اهداء شده است.
4 - ترجمه مکارم الاخلاق طبرسی فارسی در 156 صفحه.
5 - ترجمه مصائب النواصب و نواقض الروافض که در سال 1369 به طبع رسیده.
6 - التذکرة الغرویة در ختوم و ادعیه فارسی در 39 صفحه.
7 - ترجمه نجاة العباد.
8 - تعلیقات منهج المقال فی علم الرجال.
9 - تعلیقات علی قوانین الاصول تا آخر مبحث اجتهاد در 500 صفحه خشتی به خط مؤلف.
10 - تعلیقات علی شرح اللمعة الدمشقیة از طهارت تا آخر احیاء الموات که در 580 صفحه به خط مؤلف است.
11 - التجوید و القراءات عربی در 24 صفحه به خط مؤلف.
12 - تعلیقات علی ریاض المسائل قسمتی از اول کتاب الطهاره در 95 صفحه به خط مؤلف.
13 - تعلیقات علی فرائد الاصول در مباحث قطع و ظن در 222 صفحه وزیری به خط مؤلف.
14 - حساب جمل فارسی که با مقدمه حفید مؤلف در مجله فرهنگ جهان چاپ تهران منتشر شده.
15 - الحاشیه علی خلاصه الحساب در 40 صفحه به خط مؤلف تاریخ کتابت 1354.
16 - الحاشیة علی بحث الوقت و القبله من شرح اللمعة که با کتاب دیگری در سال 1324 شمسی چاپ شده.
17 - ذریعة العباد در اصول و فروع دین
18 - رساله اسرافیه که مولف در صفحه 374 جلد اول همین کتاب در دعاء مکارم الاخلاق به آن اشاره شده است.
19 - رساله نکاح فارسی در 33 صفحه به خط مولف.
20 - رساله در اصول دین فارسی در 63 صفحه خشتی که در سال 1324 شمسی در تهران به ضمیمه کتاب وقت و قبله چاپ شده.
21 - رساله در فضیلت زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام و محل دفن آن حضرت و زیارت حضرت سیدالشهداء علیه الصلوة والسلام و محل رأس شریف و حدود مسجد کوفه و فضیلت آن در 27 صفحه که قسمتی از آن به خط مولف است.
22 - رساله در حدود و متعلق قسم فارسی در 21 صفحه به خط مولف.
22 - رساله در حدود و متعلق قسم فارسی در 21 صفحه به خط مؤلف. 25 - شرح دعاء صنمی قریش فارسی در 57 صفحه خشتی که مشتمل بر نوادر تاریخی خلفا و اصحاب پیغمبر صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم است که در سال 1316 قمری تألیف شد و مؤلف در صفحه 315 جلد دوم همین کتاب در دعاء یوم الاضحی و الجمعه به آن اشاره نموده است.
23 - شرح دعاء سمات فارسی که در تهران به سال 1356 شمسی به چاپ رسیده.
24 - شرح دعای صباح که تألیف آن در سال 1325 قمری خاتمه یافته و مؤلف در صفحه 432 جلد دوم همین کتاب در دعاء یوم الخمیس به آن اشاره کرده.
25 - شرح دعاء صنمی قریش فارسی در 57 صفحه خشتی که مشتمل بر نوادر تاریخی خلفا و اصحاب پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم است که در سال 1316 قمری تالیف شد و مؤلف در صفحه 315 جلد دوم همین کتاب در دعاء یوم الاضحی و الجمعه به آن اشاره نموده است.
26 - شرح زیارت جامعه کبیره فارسی در 192 صفحه خشتی به خط مؤلف.
27 - شرح زیارت عاشوراء فارسی مختصر در 23 صفحه خشتی به خط مؤلف به سال 1332 هجری در نجف تألیف نموده.
28 - شرح قواعد الاحکام علامه حلی عربی در 6 جلد بزرگ که عبارت از:
1 - کتاب الطهاره 2 - کتاب الصلوة 3 - کتاب المیراث 4 - کتاب الاجاره 5 - کتاب الوقف و العطایا 6 - کتاب الخمس، کتاب الصوم به خط مؤلف در قطع وزیری که در آخر کتاب الصوم تاریخ تألیف را یوم الفطر سنه 1328 هجری یاد کرده.
29 - شرح الدرة النجفیة منظومه سید بحرالعلوم عربی در 1782 صفحه خشتی که تا صفحه 634 کتاب الطهاره و از صفحه 635 تا آخر کتاب الصلوة به خط مؤلف.
30 - شرح دعاء کمیل فارسی در 31 صفحه که به سال 1325 هجری تألیف شده است.
31 - شرح دعاء ثلاثه تألیف مرحوم شیخ محمد حسن صاحب جواهر در 132 صفحه خشتی به خط مؤلف که به سال 1314 هجری در نجف پایان یافته.
32 - شرح و ترجمه قسمتی از نهج البلاغه فارسی در 87 صفحه به خط مؤلف.
33 - شرح و ترجمه ابیات منسوب به بحرالعلوم در قواعد.
34 - شرح تشریح الافلاک که مؤلف در صفحه 271 جلد دوم همین کتاب در دعاء عرفه به آن اشاره کرده.
35 - ایام الاسابیع فارسی در 260 صفحه خشتی به خط مؤلف که در شوال سال 1306 هجری تألیف شده و مؤلف در صفحه 442 جلد دوم همین کتاب در دعاء یوم الجمعة به آن اشاره نموده.
36 - کتاب هیئت فارسی که حواشی بر هیئت علاء القوشچی است در 36 صفحه.
37 - جزواتی در علم رمل به فارسی و جفر به عربی به خط مؤلف.
38 - بعضی فوائد تاریخی، لغوی، ریاضی، فارسی که در مجلد ماهانه ارمغان چاپ تهران منتشر شده.
39 - رساله عملیه فارسی که بارها در بمبئی چاپ و منتشر شده.
40 - وسیلة النجاة در اصول عقاید مذهب شیعه فارسی در 143 صفحه خشتی که تاریخ تألیف او به سال 1306 هجری بوده که مؤلف در صفحه 323 جلد اول و صفحه 427 جلد دوم همین کتاب به آن اشاره کرده است.
41 - تفسیر کبیر که ناتمام است.(1)
42 - کتاب حاضر که شرح صحیفه سجادیه است اینک پس از سالیان دراز که در میان تألیفات دیگر که به خط مؤلف در کتابخانه حفید مؤلف جناب آقای مرتضی مدرسی چهاردهی بوده به همت عالی ایشان به زیور طبع آراسته گردیده و در اختیار علاقمندان قرار می گیرد و تصحیح آن به عهده این جانب محول شد که با بضاعة مزجاه و نداشتن علم و کمال اقدام نموده و قسمتی از آن را که در نسخه اصلی وجود نداشته ضمیمه نمودم و امیدوارم که اگر در این کار از خداوند مستحق اجری باشم ثواب آن را به روح والدین من عاید بگرداند و اگر خوانندگان محترم به عیب و نقصی و اشتباهی در آن برخورد کرده باشند به دیده اغماض نگریسته و معذورم دارند.
و امیدوارم که خداوند همچنان که حفید مؤلف را که به چاپ این اثر ارزشمند موفق نموده او را در چاپ بقیه آثار مؤلف که همه آنها در کتابخانه شخص ایشان به خط مؤلف موجود است موفق گرداند.
محمد پاکت چی
ذیقعدة الحرام 1401 قمری
مطابق شهریور 1360

مقدمه مؤلف

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد وَ آلِهِ الطاهرین.
و بعد - چنین گوید: منقطع اذنیل آبادی محمد علی بن نصیر الجیلانی، که در سنه یکهزار و سیصد و چهار در ماه رمضان المبارک، در حرم شریف مرتضوی وقت غروب آفتاب جناب سید اجل اکرم زاهد عابد صفی مخلص تقی آقا سید میرزای اصفهانی که الان مشرف به مجاوره مدینه مشرفه اند کتاب مشیخه مرحوم آخوند ملا محمدتقی مجلسی ره از برای حقیر قرائت مینمود از جمله شیوخ خود مرحوم شیخ بهایی را ذکر نمود، در اثناء ذکر حالات او حکایتی نقل نموده که آن حکایت مذکوره را در آن کتاب به عینها به خط شریف ایشان در شرح صحیفه دیدم، ملخص حکایت آن است که:
مرحوم مجلسی می فرماید: که در اوائل سن خود مایل بودم که نماز شب بخوانم، لکن قضاء بر ذمه من بود، به واسطه آن احتیاط می کردم، خدمت شیخ بهایی رحمه الله عرض نمودم، فرمودند: وقت سحر نماز قضاء بخوان سیزده رکعت، لکن در نفسم چیزی بود که نافله خصوصیت دارد، فریضه چیز دیگریست.
شبی از شبها بالای سطح خانه خود بین نوم و یقضه بودم حضرت قبلة البریة امام المسلمین حجة الله علی العالمین عجل الله فرجه و سهل مخرجه را دیدم در بازار خربزه فروشان اصفهان در جنب مسجد جامع با کمال شوق و شعف خدمت سراسر شرافت آن بزرگوار عالیمقدار علیه الصلاة و السلام رسیدم و از مسائلی سوال نمودم که از جمله آن مسائل خواندن نماز شب بود، که سئوال نمودم فرمودند: بخوان بعد عرض نمودم: یابن رسول الله صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم همیشه دستم به شما نمی رسد کتابی به من بدهید که بر آن عمل نمایم، فرمودند: برو از آقا محمد تاجا کتاب بگیر گویا من می شناختم او را، رفم و کتاب را از او گرفتم، و مشغول به خواندن آن بودم و می گریستم یک دفعه از خواب بیدار شدم دیدم در بالای سطح خانه خود هستم، کمال حزن و غصه بر من روی، داد در ذهنم گذشت که محمد تاجا همان شیخ بهایی است، و تاج هم از بابت ریاست شریعت است، چون صبح شد وضوء گرفتم و نماز صبح خواندم و خدمت ایشان رفتم، دیدم شیخ در مدرس خود با سید ذوالفقار علی جرفادقانی گلپایگانی مشغول به مقابله صحیفه است بعد از فراغ از مقابله کیفیت حال را عرض نمودم، فرمودند: ان شاء الله به آن مطلبی که قصد دارید خواهید رسید، از این که مرا متهم به بعضی از چیزها می دانست(2) خوشم نیامد از این تعبیر آن گه محلیکه حضرت علیه الصلاة و السلام را در آن جا دیده بودم از بابت شوق خود را بدانجا رسانیدم، در آن جا ملاقات نمودم آقا حسن تاجا را، که می شناختم، مرا که دید گفت: ملا محمدتقی من از دست طلبه ها در تنگ هستم کتاب از من می گیرند پس نمی دهند بیا برویم در خانه بعضی از کتب که موقوفه مرحوم آقا قدیر هست، به تو بدهم مرا برد در آن جا به در اطاق در را باز کرد، گفت: هر کتابی که می خواهی بردار دست زدم و کتابی برداشتم نظر نمودم دیدم کتابی است که حضرت حجة الله روحی فداه دیشب به من مرحمت فرموده بودند، دیدم که صحیفه سجادیه است مشغول شدم به گریه و برخاستم، گفت دیگر بردار گفتم همین کتاب کفایت می کند.
پس شروع نمودم در تصحیح و مقابله و تعلیم مردم و چنان شد که از برکت کتاب مذکور غالب اهل اصفهان مستجاب الدعوه شدند.
مرحوم مغفور مجلسی ثانی می فرماید: که چهل سال در صدد ترویج صحیفه شد و انتشار این کتاب به واسطه آن مرحوم شد که الان خانه نیست که صحیفه در آن نباشد، این حکایت داعی شد که شرح فارسی بر صحیفه بنویسم که عوام بلکه خواص از آن منتفع شوند، لکن چه فائده که عوائق زمان، و طوارق دوران چنان روزگار را بر من ضیق و مختل نمود که نتوانستم به حسب خواهش اتمام نمایم، شاید خدا توفیق دهد شرح دیگری بر آن بنویسم.
بدان که بودن صحیفه از حضرت امام الساجدین علیه الصلوة و السلام از واضحات و لائحات هست، خدشه در سند او نیست حتی آنکه غزالی گوید: که آن صحیفه زبور آل محمد صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم است، اگر بعضی از سلسله مجهول الحال باشد، بعد از وضوح کتاب منصوب به امام علیه السلام عیب ندارد و این مذنب صحیفه را معنعنا عن السجاد علیه السلام از شیوخ کبار روایت می نمایم استجازه نمودم در حرم شریف مرتضوی علیه السلام فوق الراس از عالم عابد زاهد کامل مجتهد حبر صفی الحاج ملا علی بن الحاج میرزا خلیل تهرانی ایشان اجازه دادند به بنده از مرویات خود(3) از کتب اربعه و غیر آن از شیخ عبدالعلی الرشتی عن بحر العلوم و عن المولی البهبهانی عن ابیه عن جماعة منهم میر محمد شیروانی و الشیخ جعفر به اسانید هم، و منهم ملا عن محمد باقر هزار جریبی عن محمد بن محمد زمان عن محمد حسین بن میر محمد صالح و محمد طاهرین مقصود علی و محمد قاسم بن محمد رضا عن المجلسی رحمه الله رحمه الله عن والده ملا محمد تقی عن الشیخ البهایی عن والده عن الشهید الثانی رضی الله عنهم تا آخر طرق که مذکور است در عواید نراقی.
حدثنا السید الاجل: اختلاف شده است که این متکلم کیست؟ شیخ بهایی می فرماید: متکلم ابن سکون است، که یکی از علمای امامیه است، از میرداماد حکایت شده است که متکلم عمید الدین عمید الروساء است زیرا که او قرائت نمود بر سید بهاءالشرف و دور نیست که هر دو تواند بود که یک شیخ روات متعدده می شود از او روایت نمایند.
بدان که سلسله سند مذکور در کتاب چند نفر هستند که حال ایشان معلوم نیست، مثل محمد بن الحسن و خازن و الخطاب و البلخی، و این موجب عیب در مقام نمی شود بعد از شهرت کتاب از امام علیه السلام حتی غزالی و غیر او گویند این کتاب را انجیل اهل بیت و زبور آل محمد گویند لکن اصحاب سند را معنعن ذکر نمایند از بابت تیمن و تبرک به این که روات او متصل به معصوم هستند.
قوله: عکّبری، منسوب به عکبر به ضم عین و باء قریه ایست در شام.
المعدل: صفت اوست بعضی گفته اند لقب اوست مثل مقدس.
قوله: الاعلم از علامت است یعنی لب بالای او شکافته بود.
قوله: احفی فی السوال یعنی بسیار نمود سئوال را و استقصاء نمود.
قوله: اشار علی ابی بترک الخروج گاهی انسان توهم نماید در خوبی این جماعت طاهره مثل زید و پسر او و محمد و ابراهیم و گاهی اشکال کنند در خوبی حال ایشان بلکه مرحوم سید نعمة الله رحمة الله علیه در شرح کتاب می فرماید: به واسطه روایتی که در کافیست بعضی از معاصرین استدلال می نمایند به او بر این که محمد و ابراهیم ملعون هستند و مطرود هستند از رحمت خدای بلکه بعضی از فقها اشکال دارند به دادن خمس بر بنی طباطبا(4) و لکن اظهر آنست که این جماعت خوب هستند، دلیل بر خوبی این جماعتست گریه حضرت باقر و حضرت صادق بلکه حضرت علی بن الحسین علیهم الصلاة و السلام بر زید است که مروی است و کذلک گریه حضرت باقر علیه السلام بر زید برادر خود.
اما گریه حضرت صادق علیه الصلاة و السلام بر محمد و ابراهیم مرویست که بعد از این که به حکم دوانقی، محمد و ابراهیم گرفته شدند ایشان را مغلول نمودند و نگه داشتند ایشان را در مصلی و ایشان را سوار نمودند به مرکب بی پالان بعد از آن که ایشان را دشمنان دادند مردم از این مطلب اجتناب نمودند، و رقت حال ایشان نمودند بعد از آن که ایشان را به باب جبرئیل علیه السلام رسانیدند حضرت صادق علیه السلام نظر بر ایشان نمود در حالتی که غالب رداء او بر زمین می کشید پس نظر نمودند از در مسجد سه دفعه فرمودند خدا شما را لعنت کند، ای طایفه انصار بر این نحو عهد نموده بودید با پیغمبر صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم.
پس داخل خانه شدند و بیست شبانه روز گریه بر ایشان نمودند اگر گویی چرا خروج نمودند؟ گوییم: خروج ایشان وقتی بود که اموال ایشان غارت شده بود، و هتک حرمت ایشان شده و سبی ذراری ایشان شده بود و بر جد ایشان طعنه می زدند این امور سبب خروج ایشان بود نه خروج بدوی آیا شنیدی که زید وارد می شود از مدینه به حیره از برای شکایت از حاکم هشام بن عبدالملک یکسال او را حبس نماید بعد از یکسال او را حاضر نماید، اول سئوال که از او نماید حال برادر تو گاو چون است، اوقات او تلخ شده فرمود: کسی که پیغمبر او را باقر نام نماید چگونه او را گاو می نمایی از مجلس او بیرون آمد و خروج نمود.
قوله: یمحو الله ما یشاء در تفسیر او اقوال است مناسبتر از آنها چیزی است که روایت شده از ائمه علیه السلام که خدای عز و جل خلق فرموده لوحی که اسم او را لوح محو و اثبات نهاده، و نوشت در آن آجال و ارزاق را به طریق تعلین و شرط مثل آن که عمر زید سه سال است اگر قطع رحم خود نماید و اگر وصل رحم خود نماید سی سال است اگر وفاء به اول نمود محو ثانی شود و اگر وفاء به ثانی نمود محو اول شود.
و همچنین در جانب ارزاق در جانب صحت و مرض و فقر و غناء و عزت و ذلت، روایت شده است که خدای تعالی نظر نماید به سوی آن لوح در هر روزی سیصد لحظه و نظره، و محو نماید در هر نظره چیزی را که می خواهد و ثابت می نماید هر چیزی را که می خواهد.
و اما ام الکتاب آن لوح دیگری است که اصلا لاحق نشود او را محو و اثبات بلکه آن امور واقعه خارجه در آن ثبت شود و دور نیست که حکمت خلقت لوح اول با خلقت لوح ثانی آن باشد که آن لوح اول را می شود اعلام بر خلق نماید از جهت لوح، به خلاف لوح دویم که احدی مطلع بر او نمی شود، و الله العالم به حقایق الامور تعالی شانه و عظم سلطانه این که ذکر نمودم از احوال این کتاب اجمالی بود، و اما ترجمه تفصیل او این است که عرض می نمایم.
بسم الله الرحمن الرحیم
حدثنا السید الاجل نجم الدین بهاء الشرف ابوالحسن محمد بن الحسن بن احمد بن علی بن محمد بن عمر بن یحیی العلوی الحسینی رحمت الله علیه.
محدث این کلام از نجم الدین یا علّی بن سکون که معروف به ابن سکون است که یکی از ثقات علمای امامیه است، و یا سید عمیدالدین شارح تهذیب علامه که خواهرزاده او نیز هست.
بن عمر بن یحیی العلوی الحسین (ره)
بدان که ابن سکون محدث غیر از ابن سکون است که در زمان امام علی ابن موسی الرضا علیهما الصلاة و السلام بوده و اما خبردهنده که نجم الدین باشد حال او معلوم نیست لکن مثل عمید العلماء که از او خبر می دهد دلالت دارد بر خوبی حال او و جلالت و بزرگی او.
قال: اخبرنا الشیخ السعید ابوعبدالله محمد بن احمد بن شهریار الخازن لخزانة مولانا امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه الصلاة و السلام.
فرمود: نجم الدین خبر داده ما را شیخ سعید ابوعبدالله محمد بن احمد بن شهریار خزینه دار خزانه آقای ما امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام این شیخ محمد فقیه و صالح بود و ملقب بود به مفجع از زیادتی حزن و اندوه او بر اهل بیت عصمت علیهم الصلاة و السلام ملقب به این لقب شده است، و صحیح المذهب و خوش اعتقاد بود و از بزرگان مذهب امامیه بود.
فی شهر ربیع الاول من سنة ستّ عشرة و خمسمأة قرائة علیه و أَنَا اسمع
در ماه ربیع الاول از سال پانصد و شانزده در حال خواندن او و من گوش می دادم.
قال: سمعتها علی الشیخ الصدوق ابی منصور محمد بن محمد بن احمد بن عبدالعزیز عکبری مقدس رحمة الله علیه از ابوالمفضل محمد بن عبدالله شیبانی، عکبرا قریه ای است در بغداد، شیبانی را جماعتی از اصحاب تضعیف نموده اند اگر چه صاحب روایات کثیره است.
قال: حدثنا الشریف ابوعبدالله جعفر بن محمد بن جعفر بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه الصلاة و السلام.
فرمود شیبانی: که خبر داده است مرا شریف ابوعبدالله جعفر بن محمد بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیهم الصلاة و السلام، رئیس آن طایفه جلیله بوده است معتمد و موثق بوده است عمر شریف او از نود سال گذشته در ماه ذی القعده سنه سیصد از دنیا رحلت نمود.
قال حدثنا عبدالله بن عمر بن الخطاب الزیات سنة خمس و ستین و مأتین.
فرمود: شریف که خبر داده است مرا عبدالله بن عمر بن الخطاب روغن فروش در سال دویست و شصت و پنج از هجرت دلیل بر خوبی عبدالله روایت نمودن ثقه از اوست و طعن او هم گفته نشده است علاوه بر آن صاحب کتاب هم هست که او را از خالوی خود روایت نماید.
قال حدثنی خالی علی بن النعمان الاعلم.
فرمود: که خبر داده است مرا خالوی من علی بن نعمان اعلم.
اعلم کسی را گویند که لب بالای او شکافته شده باشد.
علی بن نعمان کوفی بود روایت از حضرت علی بن موسی الرضا علیه الصلاة و السلام می نماید، مومن و صالح و خوش عقیده بود و واضح الطریقه.
قال حدثنی عمر بن المتوکل الثقفی البلخی عن ابیه متوکل بن هارون
علی بن نعمان فرمود: خبر داده است مرا عمر بن متوکل ثقفی از پدر خود متوکل بن هارون، اختلاف شده است که کسی که روایت صحیفه را از یحیی نماید کیست، جمعی را عقیده آن است که راوی متوکل بن عمرو بن متوکلست و کیف کان امر سهلست بعد از این که انتساب صحیفه به آن امام عالیمقام معلوم و از واضحاتست چنانچه در سابق ذکر شد.
قال: لقیت یحیی بن زید بن علی علیه السلام و هو متوجه الی خراسان فسلمت علیه فقال: من این اقبلت قلت: من الحج، فسئلنی عن اهله و بنی عمه باالمدینة و احفی السئوال عن جعفر بن محمد علیه الصلوة و السلام فأخبرته بخبره و خبرهم و حزنه علی ابیه زید بن علی علیه الصلوة و السلام.
فرمود پسر هرون: ملاقات نمودم یحیی پسر زید بن علی بن الحسین علیه السلام را و او روانه بود به سمت خراسان پس سلام نمودم بر او پس فرمود به من: از کجا می آیی؟ عرض نمودم: از حج مراجعت نموده ام، پس سئوال نمود از من از اهل و اقارب خود و پسران عم خود که در مدینه بودند و مبالغه نمود در سئوال از احوال جعفر بن محمد علیهماالسلام و الصلوة پس خبر دادم او را از احوال خویشان او و اندوه او و حزن جعفر بن محمد علیهماالسلام از شهید شدن زید پدر یحیی زید بن علی بن الحسین علیه السلام.
فقال لی: قد کان عمی محمد بن علی علیه السلام اشار علی ابی بترک الخروج و عرفّه ان هو خرج و فارق المدینه ما یکون الیه مصیر امره.
پس فرمود یحیی به من: که بوده است عموی من محمد بن علی علیه السلام اشارت نمود بر پدر من به ترک خروج و دعوی سلطنت و امامت نمودن به او شناسانیده است و اعلام کرده است که اگر خروج کند و جدا شود از مدینه آن چیزی می باشد که: به سوی آن چیز است گردیدن امر او یعنی کشته می شود، و خبر داد چه خواهد شد عاقبت امر او.
فهل لقیت ابن عمی جعفر بن محمد علیهماالسلام قلت: نعم، قال: بم ذکرنی خبر؟ قلت: جعلت فداک ما احب استقبلک بما سمعته منه، فقال: بالموت تخوفنی هات ما سمعته.
آیا ملاقات نمودی تو پسر عموی من جعفر بن محمد علیه الصلاة و السلام را؟ عرض نمودم: بلی، فرمود: از من چه می فرمود؟ خبر ده به من، عرض نمودم: فدای تو شوم من خوش ندارم خدمت شما عرض نمایم چیزی که شنیدم من او را از او پس فرمود: آیا به مرگ می ترسانی بیاور آن چیزی که تو شنیدی او را.
فقلت سمعته یقول: انک تقتل و تصلب کما اقتل ابوک.
پس عرض نمودم که: شنیدم آن حضرت می گفت بدرستی که تو کشته می شوی و بالای درخت آویخته می شوی چنان که پدر تو کشته شد و بر درخت آویخته شد.
فتغیر وجهه و قال: یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده ام الکتاب.
پس صورت مبارک او متغیر گردید و فرمود: هر چه خدا خواهد همان می شود.
یا متوکل ان الله عز و جل اید هذا الامر بنا و جعل لنا العلم و السیف فجمعنا لنا و خص عمنا بالعلم و حده.
ای متوکل بدرستی که خدای عز و جل تقویت نموده است این امر را به ما و گردانیده از جهت ما علم و شمشیر را پس جمع شده است دو چیز از برای ما و تخصیص داده است پسران عم ما را به علم تنها.
فقلت جعلت فداک انی رأیت الناس الی ابن عمک جعفر علیه السلام امیل منهم الیک و الی ابیک فقال: ان عمی محمد بن علی و ابنه جعفر علیهماالسلام دعوا الناس الی الحیوة و نحن دعوناهم الی الموت.
پس عرض نمودم: فدای تو شوم بدرستی که من می بینم مردمان را میل و رغبت ایشان به پسر عموی شما زیادتر از شما و پدر شما است.
پس فرمود: بدرستی که عموی من محمد بن علی علیه السلام و پسر او جعفر بن محمد علیهماالسلام خواندند و دعوت نمودند مردم را به سوی زندگانی و ما دعوت نمودیم مردم را به سوی مردن، بدان که همین عبارت دلالت بر بدی حال یحیی می کند.
فقلت: یابن رسول الله أ هم اعلم ام انتم فاطرق الی الارض ملیا ثم رفع رأسه فقال: کلنا له علم غیر انهم یعلمون کلما نعلم و لا نعلم کلما یعلمون.
پس عرض نمودم: ای پسر پیغمبر صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم آیا ایشان داناترند یا شما؟
پس سر شریف خود را به پائین انداخت مدتی بعد سر بلند نمود و فرمود: از برای همه ماها علم است مگر این که ایشان می دانند هر چیزی را که ما می دانیم و نمیدانیم ما هر چیزی را که ایشان می دانند.
ثم قال لی: اکتبت من این عمی شیئا قلت: نعم، قال: ادنیه فاخرجت وجوها من العلم و اخرجت له دعاء املاءه علی ابوعبدالله علیه السلام، و حدثنی ان اباه محمد بن علی علیه السلام املاءه علیه و اخبره أنه من دعاء ابیه علی بن الحسین علیهما الصلوة و السلام من دعاء الصحیفه الکامله.
پس فرمود به من: آیا نوشتی از پسر عموی من چیزی را؟ عرض نمودم: بلی.
فرمود: نشان بده او را به من پس بیرون آوردم به سوی او وجوهی از علم را یعنی از مسائلی که از زراره شنیده بودم و بیرون آوردم به سوی او دعایی را که فرموده بوده است او را ابوعبدالله بر من و خبر داده است مرا که، پدر من محمد بن علی علیهما السلام فرموده است به من و خبر داده است که او از دعای پدر من حضرت علی بن الحسین علیهماالسلام روحی فداه است که از دعای صحیفه کامله است.
فنظر فیه یحیی حتی أتی الی آخره و قال لی: أتاذن لی فی نسخه؟
فقلت: یابن رسول الله أستأذن فیما هو عنکم.
پس نظر نمود در آن یحیی تا این که رسید به آخر آن پس فرمود به من: آیا اذن می دهی که بنویسم این را؟ پس عرض نمودم یابن رسول الله صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم آیا طلب اذن مینمایی در چیزی که او از شماست.
فقال: اما لأخرجنّ الیک صحیفة من الدعاء الکامل مما حفظه ابی عن ابیه و ان ابی اوصانی بصونها و منعها من غیر اهلها قال عمیر قال ابی فقمت الیه فقبّلت رأسه و قلت له: یابن رسول الله صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم انی لأدین الله بحبکم و طاعتکم و انی لأرجو أن یسعدنی الله فی حیوتی و مماتی بوَ لایتکم.
اما در مقام قسم استعمال می شود در این مورد ظاهر چنین باشد به قرینه برخاستن متوکل و بوسیدن سر یحیی را از شوق و شعف، یعنی قسم به خدا البته بیرون می آورم به سوی تو صحیفه از دعاء کامل از آن دعائی که حفظ نمود او را پدر من یحیی از پدر خود بدرستی که پدر من وصیت نموده است مرا به حفظ و نگهداشتن او و منع نمودن او را از غیر اهل او، گفت عمیر پدر من متوکل گفت پس راست شدم و سر او را بوسیدم و عرض نمودم: ای پسر پیغمبر صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم بدرستی که من اعتقاد نموده ام خدا را و متدینم او را به سبب دوستی شما و طاعت شما به درستی که من هر آینه امیدوارم این که نیک بخت نماید مرا خدا در زنده بودن و مردن به وَ لایت و دوستی شما.
و رمی صحیفتی الَّتی دفعتها الیه الی غلام کان معه و قال له: اکتب هذا الدعاء بخط بیّن حسن و اعرضه علی لعلی احفظ فانی کنت اطلبه من جعفر حفظه الله فیمنعینه.
انداخت صحیفه ای را که من به او داده بودم به جانب غلامی که با او بود و فرمود به او که بنویس این دعا را به خط واضح خوب و بده به من شاید من حفظ نمایم او را، پس بدرستی که طلب نمودم من او را از جعفر علیه السلام حفظه الله نداد به من او را.
قال متوکل: فندمت و لم أدر ما اصنع و لم یکن ابوعبدالله علیه السلام تقدم الیّ ألّا ادفعه علی احد.
گفت متوکل این مطلب را بعد از این که از یحیی شنیدم پس پشیمان و نادم گردیدم من بر امری که به جای آوردم و ندانستم چه کنم و نبود حضرت ابوعبدالله علیه الصلوة و السلام که داد او را به من فرموده باشد این که ندهم او را به کسی، یعنی غرض او این نبود زیرا که کلمه لم بر تمام جمله از مستثنی و مستثنی منه وارد شده است نظیر این نحو کلام در کلام فصحاء و بلغاء زیاد است.
ثم دعا بعیبة فاستخرج منها صحیفة مقفلة مختومة فنظر الی الخاتم و قبّله و بکی ثم فضّه و فتح القفل ثم نشر الصحیفة و وضعها علی عینیه و امّرها علی وجهه.
عیبه صندوقچه را گویند، فض: شکافتن، یعنی پس طلب نمود صندوقچه را پس بیرون آورد از آن صحیفه را که قفل داشته و مهر زده بود.
پس نظر نمود، به مهر و گریه نمود پس شکست مهر را و قفل را باز نمود بعد نشر نمود صحیفه را و گذاشت بالای دو چشم خود و مالید او را به صورت خود.
و قال: والله یا متوکل لوَ لا ما ذکرت من قول ابن عمی اننی اقتل و اصلب لما دفعتها الیک و لکنت بها طنینا و لکنی اعلم أن قوله حق اخذه من آبائه و انه سیصح فخفت أن یقع مثل هذا العلم الی بنیامیه فیکتموه و یدّخروه فی خزائنهم لأنفسهم فاقبضها و اکفنیها و تربص بها.
فرمود یحیی: به خدا قسم ای متوکل اگر نمی گفتی از برای من قول پسر عموی مرا این که بدرستی که من کشته می شوم و به دار آویخته می شوم، هر آینه نمی دادم صحیفه را به تو و هر آینه بودم بر او بخل کننده لکن من می دانم که قول او صدقست و گرفته است آن قول را از پدران خود و او خواهد شد پس ترسیدم، این که واقع شود مثل این علم به سوی بنی امیه لعنهم الله پس کتمان نمایند او را و ذخیره کنند او را در خزانه های خودشان از برای خودشان پس بگیر این صحیفه را و نگهدار تو او را از برای من و حافظ باش به او.
فاذا قضی الله من امری و امر هوَ لاء القوم ما هو قاض فهی امانة لی عندک توصلها الی ابنی عمی محمد و ابراهیم ابنی عبدالله ابن الحسن بن الحسن بن علی علیهم السلام القائمان فی هذا الامر بعدی.
پس از زمانی که خداوند حکم نمود از امر من و امر این جماعت آن چه را که حکم کننده است پس این صحیفه امانت من است در نزد تو تا این که بدهی او را به دو پسر عموی من محمد و ابراهیم و دو پسر عبدالله بن الحسن بن الحسن بن علی علیهماالسلام آن دو نفر جانشین من هستند در امر صحیفه بعد از من.
قال المتوکل فقبضت الصحیفة فلما قتل یحیی بن زید صرت الی المدینة فلقیت اباعبدالله علیه الصلوة و السلام فحدثته الحدیث عن یحیی فبکی و اشتدوا جده به، و قال رحم الله ابن عمی و الحقه بآبائه و اجداده و الله یا متوکل ما منعنی من دفع الدعاء الیه الا الذی خافه علی صحیفة ابیه و أین الصحیفة فقلت ها هی ففتحها و قال هذا و الله خط عمی زید و دعاء جدی علی بن الحسین علیهماالسلام.
متوکل گفت: صحیفه را گرفتم پس از این که یحیی کشته شد به سوی مدینه رفتم و ملاقات نمودم حضرت اباعبدالله علیه السلام را پس خبر دادم من او را از یحیی پس گریه نمود، و حزن او به او شدید شد و فرمود: خدا رحمت کند پسرعموی مرا و ملحق سازد او را به پدران و اجداد او قسم به خدای ای متوکل که مانع نشد از دادن صحیفه به او مگر آن چیزی که او ترسیده است بر او بر صحیفه پدرش کجا است آن صحیفه پس عرض نمودم این است حاضر پس گشود او را و فرمود: به خدا قسم این خط عموی من زید و دعای جد من علی بن الحسین علیهماالصلوة و السلام است.
ثم قال لابنه قم یا اسماعیل فأتنی بالدعاء الذی امرتک بحفظه و صونه فقام اسمعیل فأخرج صحیفة کانّها الصحیفة الَّتی دفعها الیّ یحیی بن زید فقبّلها ابوعبدالله علیه السلام و وضعها علی عینیه و قال: هذا خط ابی و املاء جدی علیهما السلام بمشهدی منی.
بعد فرمود: به فرزند خود اسماعیل برخیز و بیاور از برای من دعایی را که امر نمودم من تو را به حفظ و نگهداری و صون او پس برخاست اسماعیل پس بیرون آورد صحیفه را که گویا عین صحیفه ای بود که یحیی بن زید به من داده بود پس بوسید او را حضرت اباعبدالله علیه السلام و گذاشت او را بر چشم خود و فرمود: این خط پدر من است و گفته جد من در محضر خودم یعنی خودم در آن مجلس بودم که جدم فرمود و پدرم نوشت.
فقلت: یابن رسول الله اعرضها مع صحیفة زید و یحیی فأذن لی فی ذلک و قال قد رأیتک لذلک اهلا فنظرت و اذا هما امر واحد و لم اجد حرفا منها یخالف ما فی الصحیفة الاخری.
پس عرض نمودم که یابن رسول الله اگر مصلحت بدانید مقابله نمایم من صحیفه شما را با صحیفه زید و یحیی پس اذن داد مرا در مقابله و فرمود: من می بینم تو را اهل از برای امر و قابل پس نظر نمودم هر دو مثل هم بودند و نیافتم حرفی را که مخالف باشد با صحیفه دیگر، ظاهر آنست که متوکل صحیفه را از صحیفه زید نوشت و غرض او مقابله نسخه خود با نسخه حضرت علیه السلام بود نه عین نسخه زید.
ثم استأذنت اباعبدالله علیه السلام فی دفع الصحیفة الی ابنی عبدالله بن الحسن فقال: ان الله یأمرکم أن تؤدّوا الامانات الی أهلها نعم فادفعها الیها فلما نهضت للقائهما لی: مکانک ثم وجّه الی محمد، و ابراهیم فجاءا فقال لهما: هذا میراث ابن عمکما یحیی عن ابیه قد خصکما به دون اخوته و نحن مشترطون علیکما فیه شرطا فقالا رحمک الله قل فقولک المقبول.
پس طلب رخصت نمودم اباعبدالله علیه الصلاة و السلام را در دادن صحیفه را به دو پسر عبدالله بن الحسن پس فرمود: بدرستی که خدای عز و جل امر نموده است شما را این که اداء امانات نمایید به سوی صاحب آنها بلی پس بده صحیفه را به سوی دو پسر عبدالله پس من برخاستم که بروم از برای ملاقات ایشان فرمودند به من توقف نما در جای خود پس فرستاد به سوی محمد و ابراهیم پس ایشان آمدند پس فرمود به ایشان که این ارث پسر عموی شما است به شما داده است نه به برادران خود لکن با شما شرطی می کنم در آن عرض نمودند خدا تو را رحمت کند بفرمائید که هر چه بفرمائید مقبول است.
فقال: لا تخرجا بهذه الصحیفة من المدینه قالا و لم ذلک قال ابن عمکما خاف علیها امرا اخافه انا علیکما.
پس فرمود: بیرون نبرید شما این صحیفه را از مدینه عرض نمود: به چه سبب بیرون نبریم صحیفه را؟ فرمود: پسر عموی شما نرسیده است بر صحیفه امری را که من می ترسم آن امر را بر شما.
قالا انما اخاف علیهما حین علم أنه یقتل فقال ابوعبدالله علیه السلام و انتما فلا تأمنا فو الله انی لأعلم انکما ستخرجان کما خرج و ستقتلان کما قتل فقاما و هما یقوَ لان: لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
عرض نمودند: بدرستی که پسر عموی ما ترسیده است بر صحیفه زمانی که دانسته است که کشته می شود فرمود اباعبدالله علیه الصلوة و السلام: شما ایمن نباشید پس قسم به خدا به درستی که من می دانم این که شما به زودی خروج خواهید نمود چنان چه او خروج نمود و به زودی کشته خواهید شد چنان چه او کشته شد پس محمد و ابراهیم از مجلس برخاستند و حال آن که ایشان می گفتند لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
فلما خرجا قال لی ابوعبدالله علیه السلام: یا متوکل کیف قال لک یحیی ان عمی محمد بن علی علیهما السلام و ابنه جعفر علیه السلام دعوا الناس الی الحیوة و نحن دعوناهم الی الموت قلت: نعم اصلحک الله قد قال لی ابن عمک یحیی ذلک.
پس از این که محمد و ابراهیم رفتند فرمود به من ابوعبدالله علیه السلام: ای متوکل چه گفت به تو پسر عموی من یحیی این که بدرستی که عموی من محمد بن علی علیهماالسلام و پسر او جعفر علیه السلام دعوت می نمایند مرد مرا به زندگانی، و ما دعوت می نماییم به مردم عرض نمودم: بلی خداوند امر تو را اصلاح کند، به تحقیق که گفته است از برای من پسر عموی شما یحیی این مطلب را.
قوله: ان عمی تا آخر مقول قول یحیی است تقریر نمودن از برای مخاطب که او تصدیق نماید این نحو کلام در میان عرف شایع است.
فقال یرحم الله یحیی ان ابی علیه السلام حدثنی عن ابیه عن جده عن علی ان رسول الله صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم اخذته نعشة و هو علی منبره فری فی منامه رجالا ینزون علی منبره نزوا القردة یردون الناس علی اعقابهم القهقری فاستوی رسول الله جالسا و الحزن یعرف فی وجهه فأتاه جبرئیل علیه السلام بهذه الآیة: و ما جعلنا الروءیا الَّتی اریناک الا فتنة للناس و الشجرة الملعونة فی القرآن و نخوفهم فما یزیدهم الا طغیانا کبیرا.
پس فرمود: رحمت کند خدا یحیی را به درستی که پدر من خبر داده است مرا از پدر خود و از جد خود و از علی علیه السلام این که پیغمبر صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم گرفت او را خواب و حال آن که بالای منبر بود پس دید در خواب خود که مردانی می جهند بالای منبر او مثل جهیدن میمون و بر می گردانیدند مردمان را به عقب و پشت سر ایشان یعنی بر می گردانیدند مردمان را بعد از ایمان ایشان به دین جاهلیت پس نشست پیغمبر مستوی و حزن و اندوه در صورت او ظاهر شده بود پس آورد جبرئیل علیه الصلوة و السلام به این آیه مبارکه یعنی بنوامیه بالای منبر تو خواهند رفت و مردم را بر گردانند ایشان هستند شجره ملعونه.
قال یا جبرئیل أَعلی عهدی یکونون فی زمنی؟ قال: لا و لکن تدور رحی الاسلام علی رأس خمسة و ثلثین من مهاجرک فتلبث بذلک خمسا.
فرمود: رسول اکرم صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم یا جبرئیل آیا در زمان من و عهد من می باشد ایشان عرض نمود: نه در زمان شما نیست لکن حرکت می کند آسیای اسلام از ابتدای هجرت تو یعنی از مدینه پس مکث می کند به آن حرکت ده سال یعنی ده سال حرکت کند و عمل می شود بعد حرکت می کند آسیای اسلام از سر سال سی و پنج سال از ابتداء هجرت تو پس مکث می کند به آن حرکت پنج سال یعنی از ابتدای هجرت تو ده سال عمل می نمود بعد از آن بیست و پنج سال حرکت می نمود بدون عمل بعد از آن پنج سال نیز عمل نمود پس مراد به لبث حرکت او است یعنی ماند با حرکت خود، پس تمام حرکت آسیای اسلام با لبث، و عمل و بدون آن یعنی حرکت بدون عمل چهل سالست ده سال زمان پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم بود در مدینه بیست و پنج سال خلافت خلفاء ثلثه بود و پنج سال زمان خلافت امیرالمؤمنین علیه و علی اولاده الصلوة و السلام بود.
ثم لا بد من رحی ضلالة هی قائمة علی قطبها ثم تلک الفراعنة قال و انزل الله فی ذلک انا انزلناه فی لیلة القدر و ما ادریک ما لیلة القدر لیلة القدر خیر من الف شهر یملکها بنوا امیة لیس فیها لیلة القدر.
پس لابد است که حرکت کند آسیای گمراهی و ضلالت آن ضلالت قائم است بر قطب آن آسیا بعد خواهد پادشاه شد فرعونیان، فرمود حضرت ابی عبدالله علیه السلام که خدایتعالی فرستاد به سوی پیغمبر سوره قدر را یک شب قدر بهتر است از هزار ماه سلطنت بنی امیه که در آن لیلة القدر نیست.
قال فاطلع الله نبیه علیه السلام ان بنی امیة تملک سلطان هذه الامة و ملکها طول هذه المدة الامة و ملکها طول هذه المدة فلو تطاولهم الجبال لطالو علیها حتی یأذن الله بزوال ملکهم و هم فی ذلک یستشعرون عداوتنا اهل البیت و بغضنا.
تطاول: برتری نمودن و سرکشی کردن.
یستشعرون: ای یضمرون.
فرمود: پس خدای عز و جل مطلع نمود پیغمبر خود را به درستی که بنی امیه مالک می شوند پادشاهی این امت را و سلطنت ایشان طول این مدت است یعنی هزار ماه پس اگر بخواهد سرکشی ایشان نماید کوه ها هر آینه ایشان خواهند غالب شد تا این که خدای عز و جل اذن بدهد به زوال ملک ایشان و ایشان در این مدت جای داده اند در قلوب خودشان دشمنی ما اهل بیت را و بغض ما را.
غرض امام علیه السلام آن است که با این قدرت و شوکت چگونه توانیم که خروج نماییم، نیست در خروج ما مگر مغلوب شدن و کشته گردیدن.
اخبر الله تعالی نبیه بما یلقی اهل بیت محمد علیهم السلام و اهل مودتهم و شیعتهم منهم فی ایامهم و ملکهم قال و انزل تعالی فیهم: الم تر الی الذین بدلوا نعمة الله کفرا و احلوا قوقهم دار البوار جهنم یصلونها و بئس القرار و نعمه الله محمد و اهل بیته حبهم ایمان، یدخل الجنة و بغضهم کفر و نفاق یدخل النار.
خبر داد خدای عز و جل علی اعلی بر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به آن چیزی که می رسد به اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و اهل مودت و دوستان ایشان، و شیعیان ایشان در ایام بنی امیه و سلطنت آنها فرمود: که خدای نازل کرده در حق ایشان این آیه را نعمت رسول الله صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم و اهل بیت اوست دوستی ایشان ایمان است داخل می نماید در بهشت، دشمنی ایشان کفر است و نفاق داخل می نماید در آتش.
فأسرّ رسول الله صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم علی و اهل بیته ثم قال ابوعبدالله علیه السلام ما خرج و لا یخرج منا اهل البیت الی قیام قائمنا احد لیدفع ظلما او ینعش حقا الا اظطلمته البلیة و کان قیامه زیادة فی مکروهنا، و شیعتنا.
پس خبر داد پنهان پیغمبر صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم به سوی علی علیه الصلوة و السلام و اهل بیت خود گفت متوکل که: فرمود ابوعبدالله علیه الصلوة و السلام که: خروج نکرده است و نمی کند از ما اهل بیت تا قیام قائم ما عجل الله سبحانه فرجه کسی که دفع کند ظلمی را یا بلند نماید حقی را مگر این که بلیه او را بسوزانده بوده است قیام او زیادتی در بدی ما و شیعه ما یعنی خروج یکی از ما اذیت ما، و اذیت شیعه ما است.
قال المتوکل بن هرون: ثم املی علی ابوعبدالله علیه السلام الادعیة و هی خمسة و سبعون بابا سقط عنی منها احد عشر بابا و حفظت منها نسیفا و ستین بابا.
گفت متوکل بن هارون پس املاء نمودم و فرمود بر من ابوعبدالله علیه السلام ادعیه را هفتاد و پنج باب بود سقط شد از من یعنی نتوانستم حفظ نمایم از آن یازده باب و حفظ نمودم از آن شصت باب را نیف به تشدید ما بین دو عقد را گویند مثل عددی که ما بین ده و بیست است و یا بیست و سی است.
و حدثنا ابوالفضل قال: حدثنی محمد الحسن بن روزبه ابوبکر المدائنی الکاتب نزیل الرحبه فی داره قال حدثنی محمد بن احمد بن مسلم المطهری قال حدثنی ابی عن عمیر بن متوکل البلخی عن ابیه المتوکل بن هارون قال لقیت یحیی بن زید بن علی علیه السلام فذکر الحدیثالی رؤیا النبی صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم الَّتی ذکرها جعفر بن محمد علیهماالسلام عن آبائه علیهم السلام و فی روایة المطهری ذکر الابواب و هی دعائه فی التحمید لله عز و جل.
دعائه فی الصلوة علی محمد وَ آلِهِ.
دعائه فی الصلوة علی حملة العرش.
دعائه فی مصدق الرسل.
دعائه لنفسه و خاصته.
دعائه عند الصباح.
دعائه فی المهمات.
دعائه فی الاستعاذة.
دعائه فی الاشتیاق.
دعائه فی اللجاء الی الله عز و جل.
دعائه لخواتم الخیر.
دعائه فی الاعتراف.
دعائه فی طلب الحوائج.
دعائه فی الظلامات.
دعائه عند المرض.
دعائه فی الاستقالة.
دعائه علی الشیطان.
دعائه فی المحذورات.
دعائه فی مکارم الاخلاق.
دعائه فی الاستسقاء.
دعائه اذا احزنه امرا و اهمته الخطایا.
دعائه عند الشدة.
دعائه بالعافیة.
دعائه لابویه.
دعائه لولده.
دعائه لجیرانه و اولیائه.
دعائه لاهل الثغور.
دعائه فی التفزع الی الله.
دعائه اذا اقتر علیه الرزق.
دعائه بالتوبه فی صلوة الیل.
دعائه فی الاستخارة.
دعائه اذا ابتلی او رأی مبتلی بفضیحة.
دعائه فی الرضاء بالقضاء.
دعائه عند سماع الرعد.
دعائه فی الشکر لله تعالی.
دعائه فی الاعتذار.
دعائه فی طلب العفو و الرحمة.
دعائه عند ذکر الموت.
دعائه فی طلب الستر و الوقایة.
دعائه عند ختمه القرآن.
دعائه اذا انظر الی الهلال.
دعائه لدخول شهر رمضان.
دعائه لوداع شهر رمضان.
دعائه للعیدین و الجمعة.
دعائه للعرفه.
دعائه فی الاضحی و الجمعه.
دعائه فی دفع کید الاعداء.
دعائه فی الرهبة.
دعائه فی التضرع و الاستکانة.
دعائه فی الالحاح.
دعائه فی التذلل الی الله تعالی.
دعائه فی استکشاف الهموم.

و کان من دعائه علیه السلام اذا ابتدء بالدعاء بدء بالتحمید الله عز و جل و الثناء علیه فقال

اَلحَمدُلله الاوَّل بلا اول کان قبله و الاخر بلا اخر یکون بعدَهُ.
اللغة:
حمد: ثناء کردن به زبان لکن به ازاء صفات اختیاریه که در محمود هست و اگر به ازاء ذاتیه قهریه باشد او را مدح گویند بلی آن صفات اختیاریه که به اعتبار او صدق حمد شود اعم است که به ازاء نعمت باشد یا غیر آن.
اول: افعل تفضیل است اگر چه مستعمل در غیر او هم شود اول افعل فعل ندارد بعضی گفته اند اصل اول اؤل من ؤل تبدیل همزه به واو شد بر خلاف قیاس یا اصل او أؤول بود قلب همزه به واو شد و ادغام شد، الف لام در الحمد احتمال هر یک از جنسیت و استغراق را دارد بلکه ابلغ استغراقست زیرا که افاده کند که ثناء هر محمود به واسطه صفات اختیاریه او راجع به خداست زیرا که هر غیر او اثر صنع او است پس هر غیر بالواسطه راجع به ذات مقدس او است.
شرح : یعنی ثناء مختص به ذات باری است که این صفت دارد که مقدم است بر هر شی ء بدون این که شی ء مقدم شود و عقب و آخر هر شی ء بدون این که شی ء بر او مؤخر شود و عقب او باشد و این مطلب کنایه است از این که ذات پاک او صفت تبدل و تغیر در او نیست چنان که در غیر واجب است.
به عبارة اخری هر مسبوق به غیر و سابق به غیر صفات او صفات تغیر است مگر این که سابق باشد بلا مسبوق و سابق به غیر.
از حضرت ابوعبدالله علیه الصلوة و السلام سؤال از قول خداوند تعالی: هو الاول و الآخر نمودند فرمود: چیزی نیست مگر این که هلاک می شود و متغیر می شود به غیر زوال عارض و داخل او می شود مگر ذات باری او زایل نشده و نمی شود از حالت واحده، اوست اول هر چیزی او است آخر هر شی ء صفات و اسماء و علامات او متغیر نمی شود همچنان که غیر او مختلف در صفات و علامات می شود مثل انسان اول او خاک، بعد گوشت، بعد خون، گاهی خاکستر و همچنین خرما از اول امر او تا به مرتبه تمریت برسد ذات باری منزه است از این تغییرات.
الَّذِی قَصُرَتْ عَنْ رُؤْیَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِینَ و عجزت عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِینَ.
شرح : یعنی کوتاه است چشم های بینندگان از دیدن او تعبیر به قصر دون عجز از برای دفع توهم خلاف مقصود است زیرا که عجز دلالت بر امکان رؤیت می کند لکن مانع دارد از وقوع به خلاف قصور و کوتاهی و آن دلالت می کند بر عدم قابلیت او مر رؤیت و این مطلب حق است زیرا که مرئی واقع شدن محتاج است به شروط تسعه مثل این که مرئی در جهت مقابله وائی باشد و مثل این که بیننده را قوه باصره سالم باشد و مثل این که مرئی در کمال صغارت نباشد که قابل نباشد از جهت دیدن و مثل این که ذی لون باشد و مثل این که در نهایت دوری و نهایت نزدیکی نباشد و غر ذلک اگر ذات باری العیاذ بالله دیده شود باید در جهتی از جهات باشد بودن در جهت از خواص حادث است و او منزه است از حدوث و الا باری نشاید باشد و تعبیر به اوهام دون عقول دلالت بر کمال عجز و احصاء وصف موصوفست زیرا که تصرفات قوه وهمیه ازید است از قوه عقلیه و مع ذلک نمی تواند احصاء کند قطره از قطرات بحار اوصاف او را.
شرح : یعنی کوتاه است چشم بینندگان از دیدن او و عاجز است قوه وهمیه مردمان و وصف کنندگان از صفت او.
بیان: امام عالی مقام علیه الصلوة و السلام تعبیر فرمود در فقره شانیه عنه نعته دون احصاء نعته با وجود این که بعضی از صفات او جلت عظمته در زبان مردم شایع و هویدا است سر این تعبیر آنست که همچنان که ذات او معلوم نیست صفات او هم معلوم نیست و لذا قدرت بر نعت او نیست و الآن بعضی از صفات که در السنه جاری شود از بابت اذن او است بر این نه به فهم ما، و نعم ما.
قال المثنوی:
این ثنای حق تو از رحمت است - چون نماز استحاضه رخصت است
اِبْتَدَعَ بِقُدْرَتِهِ الْخَلْقَ ابْتِدَاعاً وَاخْتَرعَهُمْ عَلَی مَشِیَّتِهِ اخْتِرَاعاً.
ابتداع و بدعت کار تازه کردن یعنی کاری کند که دیگران نکرده باشند مثل این که بی نقش و بی مثال و بی ماده شی ء را از کتم عدم به وجود آورد، و برای خاطر همین مطلب است که ذات مقدس او را نداء کند به یا مبدع.
اختراع یعنی ایجاد کردن شاید که این اعم باشد از ابتداع مشیت آن.
شاء به معنی خواستن و اراده.
شرح : یعنی ابداع و ایجاد و کار تازگی کرده است به سبب قدرت خود مخلوق را ایجاد کرد و ایجاد کردم مردم را بر مشیت خود ایجاد کردنی.
بیان: در تعدیه ابتداع به با و اختراع به علی و منشاء اول قدرت که صفات ذات است و ثانی مشیت که صفت فعل است شاید دلالت کند بر اخصیت ابتداع یعنی او عبارت باشد از بی ماده و اصل خلقت کردن.
ثُمَّ سَلَکَ بِهِمْ طَرِیقَ إِرَادَتِهِ و بعثهم فِی سَبِیلِ مَحَبَّتِهِ لا یَمْلِکُونَ تَأْخِیراً عَمَّا قَدَّمَهُمْ إِلَیْهِ وَ لا یَسْتَطِیعُونَ تَقَدُّماً إِلَی مَآ أَخَّرَهُمْ عَنْهُ.
اللغة:
سلوک به معنی دخول.
یقال: سلکته ای دخلته.
بعث: به معنی فرستادن و برانگیزانیدن، اراده و محبت در لغت به معنی میل نفس و دوست داشتن و این دو صفات از صفاتت بشر است لکن اسناد این دو صفت به ذات باری به اعتبار دو معنی دیگر است.
اما اراده یعنی دانستن به اشیاء علی الوجه الاکمل و الاتم.
و اما محبت: انعام بر مخلوقست هر که هست به حسب حال و استعداد او داخل در وجود کرد هر مخلوق را به حسب اصلح و اکمل و اتم به حال او در وجود، فرستاد ایشان را در راه انعام خود یعنی ایشان را از عدم به وجود آورد، اعطاء وجود بر قوالب معدومه یکی از راه های محبت و انعام او است که اینها را که خلقت کرد شبهه نیست که مرتب در وجود هستند مثلا خلقت زید در هزار سال قبل و خلقت عمرو بعد از هزار سال هر یک اصلح و اکمل است به حال خلقت او در همان وقت که خلقت شده بود اگر خلاف شود خلاف اراده به معنی مذکور شده پس این مخلوق آقایی و مولایی ندارد تأخیر از زمانی که خدای مقدم کرده است ایشان را به سوی او و توانایی ندارند که پیشی بگیرند به سوی زمانی که خداوند عقب انداخت ایشان را از آن زمان به عبارة اخری مالک نیستند مقدم را مؤخر کنند و مؤخر را مقدم.
قال الله تعالی: عنت الوجوه للحی القیوم.
بدان که در فقره اولی تعبیر بلا یملکون و در ثانیه بلا یستطیعون شاید از باب تفنن در عبارت که نوعی از بلاغت است باشد.
توضیح: بعضی از افاضل از برای این فقره معانی دیگر هم کرده اند مثل این که تغییر احکام در اوقات که قرار داده شده است بدهند نمی توانند، و این در کمال بعد است زیرا که عصاة و فسقه به حسب دواعی خودشان تبدیل و تغییر می دهند و لفظ ثم نه این که از برای رتبه و تأخیر زمانی باشد بلکه بیان و تفسیر باشد از برای ابتداع و اختراع دلالت می کند بر این مقاله لفظ ثم در بعضی از فقرات بعد.
وَ جَعَلَ لِکُلِّ رُوحٍ مِنْهُمْ قُوتاً مَعْلُوماً مَقْسُوماً مِنْ رِزْقِهِ لا یَنْقُصُ مَنْ زَادَهُ نَاقِصٌ و لا یَزِیدُ مَنْ نَقَصَ مِنْهُمْ زَآئِدٌ.
اللغة:
جعل از برای او معانی عدیده است گاه استعمال می شود به معنی طفق و صار در این مقام لازم است و در مرتبه دیگر به معنی اوجد در این وقت متعدی است به یک مفعول و در مرتبه سیم به معنای ضرورت در این وقت متعدی به دو مفعولست و مقام از قبیل سیم است.
روح عبارت است از آن چیزی که حرکت متحرک به او است یعنی زندگانی بنابراین نسخه حاجت دارد به حذف مضاف یعنی صاحب روح و در بعضی از نسخ بدل روح زوج به زاء معجمه به معنی جفت و نوع و انیس و قرین.
قوت: یعنی خوردن.
رزق: یعنی روزی و او به معنی قوت یا قریب او است.
الترکیب من زاد و من نقص مفعول به است مقدم بر فاعل شده است که ناقص و زاید باشد.
شرح : یعنی گردانیده است از برای هر صاحب روح از مخلوق قوت معلوم مقسوم از روزی خود کم نمی کند کم کننده کسی را که خدا زیاد کرده است و زیاد نمی کند زیادکننده کسی را که خدای کم کرده است به عبارة اخری اگر مقدر او ضیق معیشت باشد دیگری قادر نیست که مبدل به سعه کند و همچنین عکس.
توضیح حال و دفع اشکال آیات و روایات به حد تواتر است، که ارزاق مقسوم است هر که از جهت او رزقی مقدر است نه زیاد از آن می شود و نه کم و امر در ید قدرت او است و روزی از قبل او نازل شود به هر که به حسب فراخور حال او.
و ایضا در بعضی از آیات وارد است که به خدا حتم است و لازم، که روزی مخلوق خود بدهد پس طلب آن کردن بعد از التزام خداوند بی نفع و دعاء و الحاح به جانب و کردن عبث خواهد بود.
جواب عرفانی آن اینست که گوییم که آن قدری که به او بستگی دارد یعنی بقاء قوه حیوة بدون آن نخواهد شد بر حضرت احدیت لازم و زاید بر این حاجت به کسب و دعاء دارد چنان که بر این مقاله وجدان شهادت دهد، و جواب تحقیقی آن است که چنان که این آیات و روایات وارد است آیات و روایات در تحصیل کسب هم وارد است حتی در بعضی وارد که از ما نیست کسی که کسب نکند در روایت علی بن عبدالعزیز وارد است که امام عالی مقام جعفر بن محمد علیه السلام به او گفت: چه می کند عمر بن مسلم؟ عرض کردم: فدای تو شوم مشغولست به عبادت کردن و ترک تجارت، فرمود: وای بر او نفهمید که تارک طلب تجارت دعاء او مستجاب نمی شود جماعتی در زمان حضرت رسول الله صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم بعد از این که آیه و من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب نازل شد درهای خانه های خود را بستند و مشغول شدند به عبادت کردن و گفتند: که خدا کفالت رزق ما کرد.
این مطلب بر حضرت رسول صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم رسید حضرت عقب ایشان فرستاد و فرمود: چه باعث شد شما را به سوی این کاری که می کنید؟ عرض کردند: یا رسول الله صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم خدا که کفیل ارزاق باشد پس ما روی به عبادت آوردیم فرمود: هر که این عمل را کند دعای او مستجاب نمی شود لازم است بر شما کسب و تجارت و قصه داود علی نبینا وَ آلِهِ و علیه السلام معروفست در بعضی از روایات وارد است که عبادت هفتاد جزء دارد از همه بالاتر کاسبی کردن است پس در جواب گوییم: اما رزق از جانب خدای تعالی است و خالق ارزاق بر او لازم است که از جهت مخلوق خود خوردنی خلق نماید و الا خلاف عدلست اما سعه و ضیق به حسب مقتضیات و موانع است اما قسمت ارزاق از قبل او است یعنی در نزد خود از برای هر که رزقی به حسب استعداد او قرار داده است لکن زیاده و نقصان می شود به واسطه اطاعت و عصیان و شاید به حسب دعا و ترک دعا هم بشود و بالجمله منافات ما بین دو صفت از اخبار و روایات نیست.
تتمیم: نزاعی است مابین معتزله و اشاعره که روزی حرام می تواند بشود یا آنکه روزی منحصر است به حلال.
فرقه اولی را اعتقاد بر آن است که حرام روزی نمی شود زیرا که خدای منع از انتفاع به حرام کرده است پس چگونه حرام رزق می شود.
علاوه اسناد روزی دادن را به خود می دهد چگونه حرام منسوب به او می شود.
اشعریه را اعتقاد بر آن است که حرام رزق می شود و الا کسی که در طول عمر خود حلال نخورد باید مرزوق نشود و هذا باطل و قطعا قول اشعری خالی از قوت نیست زیرا که خدای تعالی مایؤکل را خلقت کرد کسی که او را بخورد به هر وجه می گویند روزی خود را خورده است.
ثُمَّ ضَرَبَ لَهُ فِی الْحَیَاةِ أَجَلاً مَوْقُوتاً وَ نَصَبَ لَهُ أَمَداً مَحْدُوداً یَتَخَطَّی إِلَیْهِ بِأَیَّامِ عُمُرِهِ
اللغة:
لفظ ثم از برای مجرد تفاوت این دو حالت هست نه از برای تأخیر زمانی.
ضرب: به معنی زدن و نصب کردن و قرار دادن.
حیوة: زندگانی.
اجل: به تحریک مدت قرار دادن و این در مقابل تعجیل است.
موقوت: یعنی وقت قرار داده شده.
أمد: زمانی که به نهایت رسیده باشد.
خطوة: گام زدن و رفتن.
رهق: فرو گرفتن. یقال: رهقه ای غشیه.
اعوام: جمع عام به معنی سال، دهر، روزگار.
عمر به ضم العین: جمع عمر یعنی بقاء اقصا الشی ء نهایته.
اثر: جای پا.
الترکیب موقوتا و محدودا دو صفت هستند از برای دو موصوف، و غرض از ایشان تخصیصا؛ زیرا که اجل مطلق زمان قرار دادن و امد مطلق نهایت و این دو صفت آورده شده که دلالت کند که آن زمان از برای او وقت قرار داده شد که توهم جهل در آن نشود و همچنین در أمد.
شرح : یعنی پس از آن قرار داد از برای آن روح در زندگانی آن زمان معین و نصب کرد از برای آن روح زمانی که آخر آن معلوم است به این معنی که زیاد و کم نمی شود قم و گام به سوی او نهد در ایام بقاء خود و فرو گیرد آن زمان را در سنوات و سال های روزگار خود تا این که برسد روح به آخر جایی که قدم بایست نهد.
یعنی دیگر جای اثر قدم از برای او نیست و استیصاب کند حساب عمرش را دیگر زمان از برای بقای او نیست.
دفع شبهه: از این فقره معلوم می شود که اجل هر که اجل مسمی است که قابل زیاده و نقصان نیست و این منافات دارد با طلب زیادتی عمر از خدا کردن یا فرار از طاعون و وباء و بعضی امراض کردن یا صله رحم سبب زیادتی عمر می شود دو رکعت نماز در مسجد سهله دو سال عمر را زیاد می کند یا زیارت سید الشهداء علیه السلام از عمر نوشته نمی شود.
جواب این شبهه نظیر جواب شبهه رزقست و گوییم از برای هر یک اجل معینی قرار داده شد لکن به واسطه بعضی از جهات خارجه عمر زیاد و کم می شود مثل نمردن عروس به واسطه صدقه دادن بعد از اخبار حضرت عیسی علی نبینا وَ آلِهِ و علیه السلام به موت آن عروس و کشته شدن زید بن علی بن الحسین علیهما الصلوة و السلام به واسطه نخواندن دو رکعت نماز در مسجد سهله.
قَبَضَهُ إِلَی مَا نَدَبَهُ إِلَیْهِ مِنْ مَوْفُورِ ثَوَابِهِ أَوْ مَحْذُورِ عِقَابِهِ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ أَسَآءُوا بِمَا عَمِلُواْ وَ یَجْزِیَ الَّذِینَ أحْسَنُواْ بِالْحُسْنَی؛ عَدْلاً مِنْهُ
اللغة:
ندب: به معنی خواندن و دعوت.
وفور: زیادتی و بسیاری.
ثواب: عوض عمل خوب.
حذر: ترسیدن.
عقاب: جزای عمل بد.
الترکیب: موفور ثوابه و محذور عقابه از قبیل اضافه صفت به موصوف است زیرا که زیادتی صفت ثواب است نه عکس و همچنین محذور و عقابه، عدلا حال است از برای فاعل قبض یا فاعل یجزی اگر چه هر دو خدای تعالی است.
شرح : بعد از این که قضای حاجت روح در این نشأه در ایام مهلت او شد می برد روح را به جانب چیزی روح را دعوت به سوی او کرده بود که اگر کار خوب کردی ثواب می دهم و اگر کار بد نمودی عقاب می نمایم و این جزای خیر و شر دادن از روی عدل است نه ظلم تعالی عن ذلک علوا کبیرا زیرا که ظلم صفت محتاج است نه غنی مطلق عدل اقتضاء این مطلب کند.
تَقَدَّسَتْ أسْمَاؤُهُ وَ تَظَاهَرَتْ آلاؤُهُ؛ لاَ یُسْئَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَ هُمْ یُسْئَلُونَ
اللغة:
تقدس: پاک و منزه بودن.
الاشتقاق:
اسماء جمع اسم ماخوذ از سمو به معنی رفعت و حذف لام الفعل شد، و عوض او همزه آورده شد چنان که بصریین می گویند، یا از وسم، سمة کوعد عده حذف واو شده است و عوض او همزه آورده شده است چنان که کوفیین می گویند و این مذهب بعید است زیرا که معهود نیست که حذف حرف اول کنند و عوض او همزه آورند.
اسماء نمونه و دلائل و علامات بر مسمی هیچ از اسمأ ذات باری تعالی دلالت نمی کند بر ظلم و جور و فعل قبیح او، آلاء جمع الی بالقصر و فتح الهمزه.
در غریب اللغة به حرکات ثلث به معنی نعمت ها.
شرح :
یعنی منزه است اسماء باری از این که دلالت بر ظلم او کند یا بر سایر نقایص و او منزه است از تمام عیوب و نقایص و نعمت های او ظاهر است و هویدا و این کنایه است از ذاتی که دلالت بر اسماء بر خوبی او کند و نعمت های او بر هر شقی و سعید مستولی است چه حاجت به ظلم دارد.
او سؤال نمی شود از کارش بلکه مردم سئوال می شوند از کارهایشان و این فقره هم مابین مردم شایع است که فعل شخص بزرگ جای عیب و مناقشه نیست و عیب و مناقشه در افعال رعیت است.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَوْ حَبَسَ عَنْ عِبَادِهِ مَعْرِفَةَ حَمْدِهِ عَلَی مَآ أَبْلاهُمْ مِنْ مِنَنِهِ الْمُتَتَابِعَةِ وَ أَسْبَغَ عَلَیْهِمْ مِنْ نِعَمِهِ المُتَظَاهِرَةِ لَتَصَرَّفُوا فِی مِنَنِهِ فَلَمْ یَحْمَدُوهُ وَ تَوَسَّعُوا فِی رِزْقِهِ فَلَمْ یَشْکُرُوهُ وَ لَوْ کَانُوا کَذَلِکَ لَخَرَجُوا مِنْ حُدُودِ الانْسَانِیَّةِ إِلَی حَدِّ الْبَهِیمِیَّةِ فَکَانُوا کَمَا وَصَفَ فِی مُحْکَمِ کِتَابِهِ: إِنْ هُمْ إِلا کَالانْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلاً
اللغة:
الابلاء عطیه و بخشش کردن.
مننن و نعم: جمع منت و نعمت در معنی قریب همدیگر هستند آن چیزی که اعتقاد حقیر است در فرق ما بین این دو لفظ آن است که منت اطلاق می شود در دفع ضرر و مثل آزاد کردن اسیر و عبد و دفع دشمن و امثال این ها و نعمت عبارت از چیز دادن است مثل کسوه و مسکن و نان و آب و امثال اینها.
اسباغ: به معنی رسانیدن و اتام یقال اسبغه ای افاضه اسبغ الوضوء ای اتمه.
حد: مرتبه.
بهیمه: جمع او بهایم به معنی حیوان غیر ممیز.
محکم: یعنی واضح الدلاله یا ثابتی که نسخ نشود.
انعام: جمع نعم یعنی چهارپایان.
الترکیب:
علی ما ابلاه متعلق به حمده و اسبغ عطف بر ابلاء جزاء لو الشرط تصرفوا و توسعوا.
یعنی : حمد سزاوار ذاتی است که اگر حبس می کرد از بندگان خود شناختن ثناء خود را بر چیزی که امتحان نمود ایشان را از منت های پی در پی، که اعطاء ایشان کرد و نعمت های آشکاری که بر ایشان رسانید هر آینه تصرف در منن او می کرد پس ثناء او نمی کرد و هر آینه غرق نعمت او می شدند پس شکر نمی کردند اگر چنین می شدند هر آینه خارج می شدند از مرتبه انسانیت به سوی مرتبه بهیمیه پس می باشند مثل کسانی که وصف کرد خدا در محکم کتاب خود این جماعتی را که در آیات من تدبر نمی کنند مثل چهارپایان هستند یا گمراه تر هستند از ایشان و جه اضلیت انسان غیر عالم از بهیمه یا از جهت آن است که بهمیه را اگر زجر کنند منزجر می شود و اگر امر کنند به جای می آورد به خلاف انسان که با این همه انبیاء و اوصیاء هیچ اعتناء نمی کنند و یا وجه آن است که بر بهایم آلت معرفت و تمیز داده نشده به خلاف انسان که داده شد بر او اسباب تمیز و معرفت مع ذلک اعمال نمی کند.
دفع شبهه:
قوله علیه الصلوة و السلام: و لو کانوا کذلک
مقصود از این فقره نه این است که اگر حبس می کند انسان اضل از بهیمه بود و این مطلب غلط است زیرا که در این حال مثل بهیمه بود صورت انسانیه را در انسانیت مدخلیت ندارد.
گر به صورت آدمی انسان بدی - احمد و بوجهل پس یکسان بدی
بلکه مقصود این است که بعد از اعطاء آلات و اسباب معرفت شکر نکنند و حمد نکنند و هر آینه اضل از بهیمه هستند حاصل کلام قوله علیه السلام لو کانوا متفرعات عدم شکر و عدم حمد است بعد از معرفته نه ترک شکر و حمد است بعد از حبس، معرفت زیرا که در این وقت خود بهیمه است نه اضل از آن.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی مَا عَرَّفَنَا مِنْ نَفْسِهِ و ألهمنا مِنْ شُکْرِهِ وَ فَتَحَ لَنَا مِنْ أَبْوَابِ الْعِلْمِ بِرُبُوبِیَّتِهِ وَ دَلَّنَا عَلَیْهِ مِنَ الاخْلاصِ لَهُ فِی تَوْحِیدِهِ وَ جَنَّبَنَا مِنَ الالْحَادِ وَالشَّکِّ فِی أَمْرِهِ
اللغة:
الهام: القاء مطلب در قلب کردن.
الحاد: به معنی منحرف شدن.
شک: تردد و اضطراب.
الترکیب: عاید صله ما محذوف.
شرح :
یعنی ثناء مال خدا است بر چیزی که شناسانید آن چیز را، از جهت خود یعنی اسباب شناختن او و الهام کرد ما را به چیزهایی که از برای شکر خود و باز کرد از برای ما درهای دانستن خدایی خود را و دلالت کرد و راه نماید ما را بر چیزی از برای اخلاص بر او و در وحدانیت او و دور کرد ما را از انحراف و شک در امر او.
تتمیم خداشناسی ابده بدیهیات است لکن از کثرت وضوح به حد خفا رسیده علت او جهت عدم تامل باشد و الا امر او واضح است چه خوب می فرماید حضرت امام جعفر صادق علیه الصلوة و السلام ففی کل شی ء له آیة تدل علی انه واحد
غرض نه آن است که معرف ذات او ممکن نیست بل قیله انه جلت عظمته لا یعلمه نفسه
به کنه ذاتش از خرد برد پی، فتد چنان خس به قعر دریا.
بلی می توان بالبداهه ملتفت شد که ذاتی هست خالق ذوات و مربی و نمونه خود در بدن انسانی قرار داد اعتقاد فرقه حقه در ذات باری آن است که نه مرکب بود و جسم و نه جوهر نه عرض، نه مکان، نه زمان، و غیر آنها که گفته شده است در بدن انسانی نمونه آن این است که مثلا در مقام انتساب کاری به خود تعبیر می کند که من نمودم، سئوال می نماییم که من چه چیز است دست تو است پای تو، سر و قلب، جوارح تو، خواهد نفی کرد و از جمله بدیهیات است که یک قوه در آن هست که تعبیر به من می کند و او نه مکان و نه زمان دارد و نه شریک و هیچ در آن نیست این است معنی قوله صلی الله علیه وَ آلِهِ و سلم: من عرف نفسه فقد عرف ربه نه آن معنی که بعضی خیال کرده اند چنان که نفس شناختن محال و ممتنع است و همچنین رب برهان اصل وجود و توحید زیاد است بهترین براهین آن چیزی است که خواجه علیه الرحمه فرمود برهان التطبیق و دلیل التمانع و توضیح مقاله را رساله گنجایش ندارد و اما اسبابی که دلالت کند بر شکر آن که از مشکور واقع شود دیدن نعمت در خود و قاطع بر آن که از قبل غیر است پس عقل حاکم بر تعیین غیر که توصیف کند از بابت عدم امن از زوال نعمت اگر توصیف او نکند پس قاعده دفع ضرر می گوید بر تو لازم است که تعیین غیر کنی تا شکر شود.
افادتکم النعماء منی ثلثة - یدی و لسانمی و الضمیر المحجبا
حَمْداً نُعَمَّرُ بِهِ فِی مَنْ حَمِدَهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ نَسْبِقُ بِهِ مَنْ سَبَقَ إِلَی رِضَاهُ وَ عَفْوِهِ حَمْداً یُضِی ءُ لَنَا بِهِ ظُلُمَاتِ الْبَرْزَخِ وَ یُسَهِّلُ عَلَیْنَا بِهِ سَبِیلَ الْمَبْعَثِ وَ یُشَرِّفُ بِهِ مَنَازِلَنَا عِنْدَ مَوَاقِفِ الاشْهَادِ یَوْمَ تُجْزَی کُلُّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ هُمْ لا یُظْلَمُونَ یَوْمَ لا یُغْنِی مَوْلًی عَنْ مَوْلًی شَیْئاً وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ
اللغة:
نعمر بالعین المهمله یا به معنی عمر کردن و باقی ماندن است و یا به معنی آبادی کردن مأخوذ از عمارة در بعضی از نسخ معجمه است به معنی فرو رفتن.
برزخ: آن زمان فاصله از موتست تا زمان قیامت که یکی از عوالم است دخل به عالم دنیا و عالم آخرت ندارد و ظاهراً عذاب ناری در آن نیست. و عذاب در آن نظیر خواب بد است که انسان می بیند و مضطرب می شود انشاء الله تفصیل او ذکر خواهد شد.
مبعث: محل بر انگیختن.
شرف: بلندی و علو.
مواقف: جمع موقف به معنی محل ایستادن.
اشهاد: جمع شهد به معنی حضور کصحب و اصحاب و یا جمع شاهد است.
مولی از برای او معانی است به معنی هم قسم، رب مالک، سید منعم، معتق، ناصر، محب، نافع، ابن عم، داماد، شریک، و غیر اینها.
الترکیب: حمدا مفعول است از برای فعل محذوف ای احمده حمدا.
شرح :
یعنی : ثناء می کنم ذات حضرت باری جل اسمه را ثناء کردنی که باقی بمانیم به سبب آن ثناء در میان اشخاصی که ثناء کردند خدا را از خلق او و سبقت بگیریم به سبب او کسی را که سبقت گرفت به سوی رضای او و عفوش، ثناء می کنم او را ثنائی که روشن شود از برای ما تاریکی های برزخ و آسان بشود بر ما راه قبر ما به سوی قیامت، و بالا و رفعت برساند به سبب آن ثناء منزل ما نزد شهود یوم القیامة به عبارت اخری آن ثناء و حمد سبب شود مجاورت اولیاء و اصفیاء را در روزی که جزا داده می شود هر کسی به عملی که کرده است بدون این که ظلم شوند و در روزی که بی نیاز نمی کند رفیقی از رفیقی چیزی را یعنی روز حاجت و روز پریشانی و روز فقر است در آن روز ایشان ندارند کسی را از خودشان که اعانت و نصرت ایشان کند.
تتمیم نفعه عمیم ثناء خدا نیست مگر ذکر خدای از برای او آثار و خصایصی قرار داده شده مثل این که شفای درد است و رفعت و علو مرتبه است و دفع هم و غم است و امثال اینها مثل نار و ماء که از برای آنها آثار وضعیه است پس استبعاد نیست ثناء ذات باری مبعث را آباد کند، محل بعث قبر است چنان که آیه شریفه من بعثنا من مرقدنا دلالت بر آن می کند از آن جا تا ورود در خدمت او منافات دارد که مشتمل بر عقبات مهلکه است نمی تواند عبور نماید مگر ناجی و او حدی این فرق که مبعوث می شوند تا خود را به قیامت رسانند چندین جور هستند فرقه مبعوث می شوند مثل ذرات غالب ناس و حیوانات از سم دار و غیره بر او لگد می زنند و زیر دست و پای پنهان و به نظر کسی نمی آیند، و اینها متکبرین از قوم هستند و بعضی را امر می کنند که این قطعه از زمین را به دوش بکش و بیاور در محشر اینها غاصبین زمین و مانعین زکوة اند و بعضی را می آورند سوار به ناقه از ناقه های بهشتی.
تذنیب
ظاهراً از اشهاد در مواقف الاشهاد جمع شاهد باشد، نه جمع شهد و مراد از ایشان یا ملائکه است که اینها مشهود بر رعیه هستند یا ائمه اثنا عشر علیهم صلوات الله الملک الاکبر هستند و هم شهداء علی الناس یا مراد مؤمنین کمل هستند.
حَمْداً یَرْتَفِعُ مِنَّآ إِلَی أَعْلَی عِلِّیِّینَ فِی کِتَابٍ مَرْقُومٍ یَشْهَدُهُ الْمُقَرَّبُونَ حَمْداً تَقَرُّ بِه عُیُونُنَآ إِذَا بَرِقَتِ الابْصَارُ وَ تَبْیَضُّ بِهِ وُجُوهُنَآ إِذَا اسْوَدَّتِ الابشَارُ حَمْداً نُعْتَقُ بِهِ مِنْ أَلِیمِ نَارِ اللَّهِ إِلَی کَرِیمِ جِوَارِ اللَّهِ حَمْداً نُزَاحِمُ بِهِ مَلائِکَتَهُ الْمُقَرَّبِینَ وَ نُضَّآمُّ بِهِ أَنْبِیَآءَهُ الْمُرْسَلِینَ فِی دَارِ الْمُقَامَةِ الَّتِی لا تَزُولُ وَ مَحَلِّ کَرَامَتِهِ الَّتِی لا تَحُولُ
اللغة:
اعلی افعل التفضیل است به معنی بالاتر نظیر اکبر و گاهی استعمال می شود به معنی مطلق بلندی، علیین جمع علّیّ به تشدید.
شیخ ابوعلی در تفسیر آیه فرموده: ای فی المراتب العالیه محفوفة بالجلال
بعضی گفتند که علیین اسم آسمان هفتم است و در آن ارواح ملائکه هست و بعضی دیگر قائلند که آن سدرة المنتهی است که هر شی ء به او منتهی می شود.
و بعضی دیگر گفته اند که او بهشت است و بعضی دیگر گفته اند لوحی است که از زبرجد سبز آویزان در تحت عرش و اعمال خلایق در آن مکتوب است و بعضی گفته اند کتاب است چه که در آن اعمال خیر نوشته می شود و ظاهر آن است که علیین اسم مکانی باشد که ماوی ملائکه در آن است که محل ودایع هر امر خیر در آن هست دلالت می کند بر آن عبارت صحیحه.
شهد: حضر و لا حظ.
القر: یا به معنی سکون و ثبات است، و یا به معنی برودت و سردی و او کنایه است از سرور قلب.
چنان که گفته اند که آب از دیده که بیرون می آید اگر از روی سرور باشد آن آب سرد است زیرا که آبخوره حاره متصاعد به دماغ نمی شود تا این که مخلوط به آب دیده شود و او را گرم کند به خلاف آن وقتی که از روی حزن باشد که گرم می شود.
برق: به معنی تحیر و اضطراب است.
آبشار: در لغت جمع بشره و بشر، و بشر به معنی دیدنی انسان را می گویند زیرا که در مقابل جن است که دیده نمی شود.
الیم: صیغه فعیل به معنی درد آورنده.
مزاحمة: یعنی کل بر دیگری شدن.
صمم: به معنی ضیق کردن مکان و چسبیدن.
مقامه: بالفتحست یا به ضم اما به فتح به معنی مکان و مجلس است، و اما به ضم به معنی اقامه و ماندن.
شرح : یعنی ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که آن ثناء بلند شود از ما به سوی اعلی علیین که آسمان هفتم است قرار بگیرد در کتاب نوشته شده، که مقربون ملاحظه کنند و مشاهده آن کنند و ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که چشم ما روشن شود به سبب او زمانی که چشم ها متحیر و مضطربند از نظر، یعنی قدرت مشاهده و ملاحظه از برای آنها نیست از شدت هول و خوف، و سفید بشود به سبب آن حمد وجوه ما در روزی که روی ها سیاه می شود.
ثناء می کنم تو را ثناء کردنی که آزاد بشوم به سبب آن از آتش جهنم او به سوی جوار رحمت او و ثناء می کنم او را ثنائی که مزاحمت بشود به سبب آن ثناء ملائکه را در مکان و منضم بشویم انبیاء مرسلین را و با ایشان باشیم در خانه ای که اقامه در آن زوال ندارد، و محل کرامت و بزرگی که نقل و انتقال در آن نیست.
مزاحمت انسان به سبب ثناء ملائکه از باب مجاز است به این معنی که اگر انسان در آن مکان داخل نمی شد آن مکان را به ملائکه می دادند و الان به واسطه ثناء مزاحم شده.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی اخْتَارَ لَنَا مَحَاسِنَ الْخَلْقِ وَ أَجْرَی عَلَیْنَا طَیِّبَاتِ الرِّزْقِ وَ جَعَلَ لَنَا الْفَضِیلَةَ بِالْمَلَکَةِ عَلَی جَمِیعِ الْخَلْقِ فَکُلُّ خَلِیقَتِهِ مُنْقَادَةٌ لَنَا بِقُدْرَتِهِ وَ صَآئِرَةٌ إِلَی طَاعَتِنَا بِعِزَّتِهِ
اللغة:
الخلق به فتح الخاء: ایجاد کردن چنان که اشاره به این فقره در قرآن مجید است در چند موضع مثل آن که می فرماید: و لقد صورکم فاحسن صورکم فتبارک الله احسن الخالقین
و احتمال دارد به ضم خاء باشد به معنی طبیعت یعنی اوصاف مدیحه مقابل ذمیمه اگر چه خلق مطلق اوصاف باشد.
الخلیقه: به معنی مخلوق تاء او تاء ناقله از وصفیت است به اسمیت مثل تاء حقیقت ملکه عبارت از قوه مدرکه است که تعبیر از آن به آن کنند و به واسطه همان قوه خواص اشیاء و صناعات را می توان فهمید به عبارت اخری از اجتماع قوه غضبیه و شهویه و عقلیه در آن استعداد دارد که هر چیز بفهمد و هیچ مخلوق از این قابلیت ندارد این است معنی ایه که خلاق عالم مسمیات را عرض کرد بر ملائکه و فرمود خبر دهید بر من به اسماء ایشان یعنی آن چیزی که سبب آن این مسمیات فهمیده شود یعنی دلائل اینها و آن ها معترف شدند به عجز از آن و از جهت همین شرافت ملائکه است انسان را بر همه.
شرح : یعنی ثناء مر خدایی را سزا است که اختیار کرده از جهت ما خلقت خوب را فرستاد بر ما روزی خوب را و او ما را فضیلت داد به سبب ملائکه بر تمام خلق خود پس هر مخلوقی از مخلوقات او مطیع هستند از برای ما به سبب قدرت او و می گردد به سوی اطاعت ما به عزت او.
تنبیه: به قاعده عقلیه و نقلیه معلوم می شود که هر نبی و وصی باید ممتاز باشد بر رعیت خود از تمام جهات و لذا جهات را چنان اعتقاد است، که در حسن صورت او هم بایست ممتاز باشد و لذا در خصوص حضرت جواد علیه و علی آبائه و ابنائه الصلوة و السلام یا حضرت باقر علیه الصلوة والسلام که در شمایل مبارک ایشان دارد که شکل شریف مطهر معطر ایشان سیاه گونه بوده و در توجیه او کشیده اند که ایشان صورت حقیقت خود را از برای خواص خود اظهار می کردند که ایشان محو جمال عدیم المثال آن حضرت علیه السلام می شدند، و این مطلب غلط است.
بلی مسلم داریم تمیز نبی و وصی را از رعیت لکن در صفات کمالیه نه جمالیه و لذا خط کسی بهتر از خط نبی بودن موجب نقص نبی نمی شود یا صورت بندی، و اندام کسی بهتر از نبی یا امام باشد موجب نقص نمی شود.
تعجب آن است که در مقام دفع شبهه می فرمایند که صورت حقیقت ایشان ممتاز هست از رعیت و این جواب نظیر سرقه است که به آن صدقه بدهند.
تتمیم: از قوله علیه الصلوة والسلام و اجری علینا طیبات الرزق چنان استفاده می شود که آن چیز که در مقام تفضل رزق انسان شده بخواهد بر بهایم و حیوانات دیگر جاری کند جایز نیست چنان که بعضی از سفله ناس غذا و قوت خود را به حیواناتی که به آن انس دارند می دهند و این حرام است و بعضی از فقها تصریح به آن نموده اند.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الّذِی أَغْلَقَ عَنَّا بَابَ الْحَاجَةِ إِلا إِلَیْهِ فَکَیْفَ نُطِیقُ حَمْدَهُ؟ أَمْ مَتَی نُؤَدِّی شُکْرَهُ؟ لا مَتَی؟
اللغة:
غلق: آن چیزی است که در خانه و بستان و باغات را به او می بندند و او غیر مفتاح قفل است به عبارت اخری یکی هر دو از حدید است مثل مفتاح و قفل یکی هر دو او از چوب است مثل غلق.
الترکیب: جزئیی از مستثنی منه و جزیی از مستثنی محذوف است دلالت بر آن کند سوق کلام تقدیر الحمد لله الذی اغلق عنا باب الحاجة عن کل احد الا باب الحاجة الیه فاء در قوله فکیف فصیحة ای اذا عرفت ما ذکرت و احتمال تفریع نیز دارد.
ام منقطعه به معنی اضراب است یعنی بل زیرا که ام اگر معادل همزه استفهام باشد متصله است و الا منقطعه یعنی قطع کلام سابق و ایجاد کلام جدید و او خالی نیست از این که یا عقیب خبر است یا انشاء اگر عقیب انشاء است اضراب از سابق است.
اما قوله: لا متی سید شارح در شرح خود فرمود: که صله لا و متی محذوفست ای لا نطیق حمده و متی نؤدی شکره و او را به اصطلاح اهل بدیع صنعه الاکتفاء گویند.
شرح : یعنی بعضی از کلام را متکلم اکتفاء به او کند بر بعضی دیگری معنی بعضی گویای قرینه بر بعضی دیگر می شود بعد فرمود سزاوار آن است که هر یک از متی و شکره و لا و متی وقف کردن به واسطه این است که می نویسند ط بسر خی بالای آن کلماتی که دلالت می کند بر وقف مطلق تا این که دانسته شود که اینجا شی ء محذوفست. انتهی.
و این کلام درکمال ضعف است اولا وقف در قوله من شکره چه دلالت دارد بر حذف و در آن چیزی حذف نشده است.
و ثانیا: وقف دلالت نمی کند الا بر سکوت و عدم اعراب لا غیر.
و ثالثا: ذکر کردن بعضی از کلام که اکتفاء به آن می شود در صورتی است که آن بعض کلام باشد نه حرف و نه قید از کلام ظاهر آن است که به قرینه سیاق لا از برای نفی جنس است و اسم او محذوف است و متی از ظروف متصرفه خبر آن یعنی قابلیت ندارد زمان از برای اداء شکر او به عبارت اخری لا یکون کذلک یعنی هرگز چنین نمی شود که زمان قابلیت وفاء شکر او را داشته باشد فتامل.
شرح : یعنی ثناء معبودی را سزاست که از ما بست در حاجت از هر کسی را مگر به خود پس چگونه به واسطه همین نعمت قدرت و ثناء کردن او را دارم بلکه کدام زمان اداء شکر او کنم نخواهد شد زمان قابل از برای اداء شکر او، و دلالت بر مقاله می کند آیه شریفه:
قل لو کان البحر مداد الکلمات ربی لنفد البحر.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی رَکَّبَ فِینَآ آلاتِ الْبَسْطِ وَ جَعَلَ لَنَآ أَدَوَاتِ الْقَبْضِ وَ مَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَیَاةِ وَ أَثْبَتَ فِینَا جَوَارِحَ الاعْمَالِ وَ غَذَّانَا بِطَیِّبَاتِ الرِّزْقِ و َأَغْنَانَا بِفَضْلِهِ وَ أَقْنَانَا بِمَنِّهِ
اللغة:
ادوات و آلات جمع آداة و آلة هر دو به یک معنی اند یعنی سبب و وسیله به عبارت اخری چیزی که مدخلیت در ایجاد چیز دیگر داشته باشد.
قبض و بسط: یا به معنی امساک و ارسال است یا سعه و ضیق یا حزن و سرور یا بدخلقی و خوش خلقی ظاهرا از برای دفع اشتراک و مجاز مراد از آنها مطلق نگهداشتن و دادن و رها کردن باشد.
روح: چیزی است که حرکت حیوانی بر آن وابسته است.
جارحه: از قبیل دست و پا و زبان و امثال آنها و در لغت جرح به معنی کسب، اعضاء انسان را جوارح گویند به واسطه این که به این ها کسب می کند.
غذا: یعنی تربیت و سیر کردن یقال اغذاه ای اشبعه اقنا دادن مال مال خوب.
شرح : یعنی ثناء سزاوار معبودی است که سوار کرد برای ما اسباب و وسائل بسیطه را و گردانید در ما اسباب و وسائل قبض را توشه و منفعت داد و ما را بر وجه های زندگانی و ثابت و برقرار کرد در ما چیزی را که کسب اعمال می کند و تربیت کرد ما را بر روزی حلال و خوب و بی نیاز کرد ما را به فضل خود و سرمایه داد ما را به منت خود.
بیان: انسان نه عبارت از این جسد محسوس باشد، و این جسد محسوس چیزی است که انسان در آن موجود شد زیرا که انسان عبارت است از حیوان مدرک که در مقام تعبیر از آن تعبیر می شود به من و ما و در ما بالای ما و این انسان که عبارت از حیوات مدرک باشد از برای او قوی و مدرکات قرار داده شده و محل بعضی از اینها در جسم ظاهری قرار داده شده که سریان در آن مثل حنا در محل خود که اگر آن محل فاقد باشد آن قوه را به منزله عدم است و از برای این قوی و مدرکات هم امری قرار داد و ماموری به عبارت اخری خود از حیثی نوکر و خادم و از حیث دیگر آقا و مخدوم است و بعضی نه چنین است بلکه از تبعه قوه مدرکه انسانیه است پس افعالی که از انسان بروز و ظهور می کند به واسطه این دو قوی است مثلا اگر لقمه نانی انسان میل می کند و آن را بر دارد و در دهان خود بگذارد اگر تامل کند چندین قوی بایست، در مقام آمریت و ناهیت بیرون بیاید تا آن لقمه نان در جوف رسد پس قبض و بسط یعنی امساک و ارسال که از انسان بروز می کند به واسطه وسائلی است که بر آن انسان سوار کرد و در آن قرار داد و این وسائل غیر حواس خمسه است که سوار بر بدن شده است.
تعبیر مرکب و جعل نه از باب اینست که این دو اسباب دو جهت قرار داده شده است چنان که بعضی توهم کردند بلکه یک نحو است ظاهرا زیرا که سخط و رضاء بخل و جود از مدرکات است که در انسان قرار داده شده تا انسان انسان شود پس تعبیر از باب تفنن است نه حقیقت مغایرت است فتامل.
تتمیم جمع آوردن ارواح نکته آن یا به حسب تعدد اشخاص است، و سایر جموع در این فقره شاید چنین باشد یا به حسب حقیقت است چنان که عقل و نقل بر آن مساعدت کند.
اما عقل اطباء گویند که: در انسان سه روح است یکی روح حیوانی که منبعث شود از قلب که قوام حیات حیوانی به او مرتبط است که معروفست به روح بخاری و دیگری روح نفسانی که قوه مدرکه به او مرتبط است که او منبعث شود از دماغ.
سیم، روح طبیعیه که قوه طبیعیه که تغذیه و تنمیه بر آن وابسته است که منبعث شود از جگر، نفس ناطقه بر این سه تعلق دارد اولا به روح حیوانیه قلبیه و به واسطه او بر دو دیگر.
و اما نقل روایت جابر است از حضرت باقر علیه الصلوة والسلام که آن حضرت فرمود:
پنج روح است از برای مقربین یکی روح القدس به سبب او میدانند جمیع اشیاء را یکی روح ایمان که به سبب او عبادت خدا کنند یکی روح قوه به سبب او جهاد با عدو کنند و کیفیت تحصیل معاش به آن کنند چهارم روح شهوت که به سبب او میرسند به لذت طعام و نکاح پنجم روح بدن که به سبب آن راه می روند و بالا و پائین می شوند و چهار روح است از برای اصحاب یمین به واسطه فقدان روح القدس از ایشان و سه روح است از برای اصحاب شمال به واسطه فقدان روح ایمان از ایشان.
ثُمَّ أَمَرَنَا لِیَخْتَبِرَ طَاعَتَنَا وَ نَهَانَا لِیَبْتَلِیَ شُکْرَنَا فَخَالَفْنَا عَنْ طَرِیقِ أَمْرِهِ وَ رَکِبْنَا مُتُونَ زَجْرِهِ فَلَمْ یَبْتَدِرْنَا بِعُقُوبَتِهِ وَ لَمْ یُعَاجِلْنَا بِنَقِمَتِهِ بَلْ تَأَنَّانَا بِرَحْمَتِهِ تَکَرُّمَا وَانْتَظَرَ مُرَاجَعَتَنَا بِرَأْفَتِهِ حِلْماً
اللغة:
اختبار: تجربه و آزمودن.
ابتلاء: امتحان کردن.
منن: عظم.
مبادرت: سبقت گرفتن.
نقمة: عقوبت.
تأنی: تأخیر انداختن.
مقدمه: امتحان و ابتلاء و تجربه نه از روی جهل باشد العیاذ بالله بلکه این نحو عبارت از قبیل مجاز است و مراد آن است که خدای عز و جل معامله می کند با عبید مثل معامله کسی با دیگر به طریق امتحان راه می رود تا قطع عذر شود در یوم القیامه و الا او تعالی شانه عالم به هر شی ء است.
شرح : یعنی بعد از این که خلقت کرد ما را امر نمود به اموری تا اختبار طاعت ما کند و نهی کرد ما را از اموری تا این که امتحان کند ما را که او را ثناء می کنیم یا نه پس مخالفت کردیم ما راه امر او را و مرتکب شدیم منع عظیم او را پس او سبقت نکرد بر عقوبت ما و تعجیل نکرد به سخط و غضب خود بلکه تأخیر انداخت ما را به رحمت خود از روی کرم و جود و مهلت داد رجوع به ما را به سبب مهربانی خود از روی حلم و بخشش.
توضیح: شکر در این فقره به معنی لغوی خود است نه اصطلاحی کما لا یخفی.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی دَلَّنَا عَلَی التَّوْبَةِ الَّتِی لَمْ نُفِدْهَآ إِلا مِنْ فَضْلِهِ فَلَوْ لَمْ نَعْتَدِدْ مِنْ فَضْلِهِ إِلا بِهَا لَقَدْ حَسُنَ بَلاؤُهُ عِنْدَنَا وَ جَلَّ إِحْسَانُهُ إِلَیْنَا وَ جَسُمَ فَضْلُهُ عَلَیْنَا فَمَا هَکَذَا کَانَتْ سُنَّتُهُ فِی التَّوْبَةِ لِمَنْ کَانَ قَبْلَنَا لَقَدْ وَضَعَ عَنَّا مَا لا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَ لَمْ یُکَلِّفْنَآ إِلا وسْعاً وَ لَمْ یُجَشِّمْنَآ إِلا یُسْراً وَ لَمْ یَدَعْ لاَِحَدٍ مِنَّا حُجَّةً وَ لا عُذْراً فَالْهَالِکُ مِنَّا مَنْ هَلَکَ عَلَیْهِ وَالسَّعِیدُ مِنَّا مَنْ رَغِبَ إِلَیْهِ
اللغة:
دلالت: راه نمودن.
نفد: من افاد یفید به معنی فهمیدن.
اعتداد: به معنی اعتماد و اتکال.
بلاء: به معنی احسان و اعطاء.
جسم: عظم.
چشم: به معنی کلفت و مشقت.
ودع: ترک کردن ودع ذا ای اترکه لم یدع: ای لم یترک.
شرح : یعنی ثناء شایسته معبودی است که راه نماند ما را از برای امراض باطنیه و ظاهریه به توبه آن چنانی که نفهمیدیم ما او را مگر از فضل و بخشش او اگر ما اعتماد نکنیم از فضل او مگر تبوه را هر آینه به تحقیق که نیکو است اعطاء و انعام او در نزد ما و بزرگست احسان او به سوی ما نبود عادت او در شفای امراض باطنیه به توبه از برای آنان که پیش از ما بودند به تحقیق که برداشت از ما در مقام معالجه امراض دوایی را که ما طاقت معالجه به او را نداشتیم چنان که در سالفین، بر نداشت ما را تکلیف نکرد مگر به قدر وسع ما و به مشقت داخل نکرد مگر آن قدری که آسان بود وانگذاشت از برای احدی از ما حجت و عذری پس هر که از ما هلاک شد بر او هلاک شده یعنی مشرک شد و نفی ربوبیت او کرد هر که سعید شد راغب به سوی او شد و این فقره اخیره اشاره است به قوله تعالی:
لیهلک من هلک عن بینة و یحیی من حی عن بینة.
توضیح مقال: در امم سابقه از برای معالجه ذنوب دوایی بود، که کسی طاقت معالجه نداشت و همچنین احکامی در میان آنها مجعول بود که عمل به آنها کمال کلفت داشت، اما معالجه آنها ذنوب خود را به قتل نفوس چنان که آیه شریفه: و اقتلوا انفسکم و توبوا الی بارئکم بر آن گواهی می دهد بعد از این که بنی اسرائیل گوساله پرست شدند و نادم شدند از آن عمل طلب توبه نمودند قبول توبه ایشان شد به این نحو که آنانی که گوساله را معبود قرار ندادند بکشد آنهایی را که پرستیدند به شرطی که آه و دادی از ایشان بلند نشود هفتاد هزار از ایشان به این نحو کشته شدند تا توبه قبول شود و اما احکام شاقه ایشان بسیار از قبیل مقراض کردن نجاسات اگر چه لحوم ایشان باشد و نخوابیدن با زنان حایض در یک مکان و ترک مواکله با ایشان و بر نسیان و فراموشی ایشان حکم با ربودن و همه اینها از این امت مرحومه برداشته شده.
وَالْحَمْدُ لِلَّهِ بِکُلِّ مَا حَمِدَهُ بِهِ أَدْنَی مَلائِکَتِهِ إِلَیْهِ وَ أَکْرَمُ خَلِیقَتِهِ عَلَیْهِ وَ أَرْضَی حَامِدِیهِ لَدَیْهِ حَمْداً یَفْضُلُ سَآئِرَ الْحَمْدِ کَفَضْلِ رَبِّنَا عَلَی جَمِیعِ خَلْقِهِ
اللغة:
ابد و سرمد اول عبارتست از چیزی که اول نداشته باشد و ثانی عبارتست از چیزی که آخر نداشته باشد.
حساب: شماره.
امد: زمان.
الترکیب: ثم از برای بیان مرتبه نه این که تأخیر مکان، دو احتمال دارد، یکی این که مفعول فیه باشد از برای عامل مقدر در این صورت عدد صفت می شود از برای مصدر محذوف ای احمد حمدا عدد ما احاط احاطه جمله مضاف الیه او می شود و احتمال دیگر مکان مرفوع باشد مبتداء و عدد مرفوع خبره.
شرح : حمد مال او است عوض هر نعمت که از برای او است بر ما و تمام بندگان گذشتگان و آیندگان او حمد می کنم او را حمدی که باشد به مقدار عدد آن چه که احاطه دارد علم او به آن از جمیع اشیاء یعنی لا یحصی مقدار عدده و عوض هر یک از نعمت شماره نعمت اضعاف مضاعف لا یزال بوده باشد تا یوم القیامة.
ثناء می کنم ثناء کردی که نهایت از برای مرتبه او نباشد و شماره از برای عدد او نباشد و به نهایت نرسد و زمان او تمام نشود.
توضیح: این نحو ثناء کردن به حضرت باری نه از باب مبالغه و اغراق باشد که شبهه کذب است اگر چه او کذب محمود است به اصطلاح اهل بدیع لکن ائمه علیهم الصلوة و السلام شأن مبارکشان اجل از این مقام است بلکه مراد به امثال این عبارت عجز از ادراک نه ثناء او است به نحوی که مناسب کنه جلال عدیم المثال او باشد و لذا حضرت خاتم انبیاء علیه و علی آله الف الف الصلوة و السلام و التحیة و الثناء می فرماید: نمی توانم احاطه کنم ثناء بر تو را به علت این که خود ثناء خود کردی نه مقصود این است که عاجزم از ثناء به قدر این که فهمیدم بلکه مرادم احاطه به کنه است فتأمل.
ثُمَّ لَهُ الْحَمْدُ مَکَانَ کُلِّ نِعْمَةٍ لَهُ عَلَیْنَا وَ عَلَیَّ جَمِیعِ عِبَادِهِ الْمَاضِینَ وَالْبَاقِینَ عَدَدَ مَآ أَحَاطَ بِهِ عِلْمُهُ مِنْ جَمِیعِ الاشْیَآءِ وَ مَکَانَ کُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهَا عَدَدُهَآ أَضْعَافاً مُضَاعَفَةً أَبَداً سَرْمَداً إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ حَمْداً لا مُنْتَهَی لِحَدِّهِ وَ لا حِسَابَ لِعَدَدِهِ وَ لا مَبْلَغَ لِغَایَتِهِ وَ لا انْقِطَاعَ لاَِمَدِهِ حَمْداً یَکُونُ وُصْلَةً إِلَی طَاعَتِهِ وَ عَفْوِهِ وَسَبَباً إِلَی رِضْوَانِهِ وَ ذَرِیعةً إِلَی مَغْفِرَتِهِ وَ طَرِیقاً إِلَی جَنَّتِهِ وَ خَفِیراً مِنْ نَقِمَتِهِ وَ أَمْناً مِنْ غَضَبِهِ وَ ظَهِیراً عَلَی طَاعَتِهِ وَ حَاجِزاً عَنْ مَعْصِیَتِهِ وَ عَوْناً عَلَی تَأْدِیَةِ حَقِّهِ وَ وَظَآئِفِهِ حَمْداً نَسْعَدُ بِهِ فِی السُّعَدَآءِ مِنْ أَوْلِیَآئِهِ وَ نَصِیرُ بِهِ فِی نَظْمِ الشُّهَدَآءِ بِسُیُوفِ أَعْدَآئِهِ إِنّهُ وَلِیُّ حَمِید
اللغة:
و صله به فتح واو و ضم آن چیزی است که به آن توصل به سوی مقصود شود.
رضوان: به معنی خوشنودی و مرتبه ای از مراتب قدس است که فوق جنت است که اولیاء کمل به آن مرتبه می رسند این است که می فرماید که:
رضوان الله اکبر
ذریعه: یعنی وسیله یعنی چیزی که به او متقرب بشود به چیز دیگر.
خفیر: ملجاء و پناه.
ظهیر: کمک و هم پشت.
حاجز: یعنی حاجب.
ولی: یعنی اولی به تصرف و مولی.
حمید: یعنی محمود در هر فعل و حال او.
شرح : یعنی می کنم حمد او را حمدی که موجب وصول به سوی طاعت او شود و عفو او، و سبب شود به سوی خشنودی او و وسیله بشود به سوی غفران او، و راه شود به سوی غفران جنت او و پناه شود از عقاب او و امن شود از غضب او و کمک شود، بر طاعت او و حاجب شود از معصیت او و اعانت کند بر اداء حق او و آن چیزهایی که وظیفه او است حمد می کنم او را حمدی که سعید می شود به سبب آن در سعداء خوبان او یعنی در درجه ایشان باشیم و صبر کنیم به سبب آن در رشته شهداء به شمشیر اعداء، او است اولی بهر مخلوق و او است محمود در تمام افعال خود.
تنبیه: گفته شده است که عبد بعد از این که حمد خدا را کرد ظفر یافته است به چهار چیز:
یکی این که حق خدای تعالی را وفا کرده است، یکی دیگر اداء شکر نعمت او کرده است و سیم این که تقرب پیدا می کند در استحقاق ثواب او و چهارم این که استحقاق می رساند زیادتی نعمت را بعد از این که این فوائد مترتب بر آن شد این فوائد جزئیه که در فقرات مذکوره دارد همه ایشان راجع به این چهار می شود و فواید حمد لا تعد است.
مروی است که کسی عرض کرد خدمت یکی از معصومین علیهم الصلوة و السلام که تعلیم ده بر من عملی را که دعایم مستجاب شود.
فرمودند: ثناء خدا کنید زیرا که نمازگذاری نیست مگر این که آن را دعا می کند به قوله سمع الله لمن حمده یعنی مستجاب کرد خدا دعای حامد را و الحمد لله اولا و آخرا.