فهرست کتاب


آموزش دین

علامه سید محمد حسین طباطبائی

3 - حضرت موسی، کلیم (علیه السلام):

موسی بن عمران (علیه السلام) سومین پیغمبر از پیغمبران اولوالعزم و صاحب کتاب و شریعت اسلامی است و از اولاد اسرائیل (یعقوب) می باشد.
موسی (علیه السلام) زندگانی پرغوغائی دارد. آنحضرت وقتی متولد شد که بنی اسرائیل در مصر میان قبطیها در حال ذلت و اسارت می زیستند و بامر فرعون(30) کودکانشان را سر می بریدند.
مادر موسی طبق اانچه در خواب بوی دستور داده شده بود موسی را در صندوقی چوبین گذاشته و در رود نیل رها کرد؛ آب صندوق را حرکت داده یکسره بقصر فرعون آورد. بامر فرعون صندوق را گرفتند وقتیکه باز کردند بچه ای را در میان صندوق یافتند.
فرعون در اثر اصرار ملکه از کشتن بچه صرفنظر کرد و چون فرزند نداشتند او را بفرزندی قبول کردند و بدایه (که اتفاقاً همان مادرش بود) سپردند.
موسی (علیه السلام) تا اوایل سن جوانی در دربار فرعون بود. پس از آن در اثر حادثه قتلی از ترس فرعون از مصر فرار کرده بمدین رفت و در آنجا بشعیب پیغمبر (علیه السلام) برخورد و با یکی از دختران شعیب (علیه السلام) ازدواج کرد.
چندین سال گوسفندان او را می چرانید پس از چند سال بفکر زادگاه خویش افتاده عائله خود را برداشته با حشمی که تهیه کرده بود متوجه مصر شد و در اثناء راه وقتیکه شبانه بطور سینا رسید از جانب خدای تعالی برای رسالت برگزیده شد و مأموریت یافت که فرعون را بدیت توحید دعوت کند. و بنی اسرائیل را از دست قبطیان نجات بخشد و برادر خود هارون را وزیر خود قرار دهد.
ولی پس از ابلاغ مأموریت و رساندن پیغام الهی؛ فرعون که بت پرست و ضمناً خود را یکی از خدایان معرفی می کرد رسالت آنحضرت را نپذیرفت و آزادی بنی اسرائیل را تأمین نکرد.
و با اینکه موسی (علیه السلام) سالها مردم را بتوحید دعوت کرد و معجزات بسیاری نشان داد فرعون و قوم او عکس العملی جز سرسختی و درشت خوئی نشان ندادند بالاخره موسی (علیه السلام) بامر خدا بنی اسرائیل را کوچ داده شبانه از مصر رو ببیابان سینا فرار کرد وقتیکه بدریای سرخ رسیدند فرعون نیز از جریان اطلاع یافته با لشکریان خود ایشان را تعقیب کرد.
موسی (علیه السلام) از راه اعجاز دریا را شکافت و با قوم خود از آب گذشت ولی فرعون و لشکریان غرق شدند. بعد از این واقعه؛ خدا تورات را بموسی (علیه السلام) نازل فرمود و شریعت کلیمی را در میان بنی اسرائیل مستقر ساخت.

4 - حضرت عیسی، مسیح (علیه السلام):

حضرت مسیح چهارمین پیغمبر از پیامبران اولوالعزم و صاحب کتاب و شریعت است. تولد آنحضرت بطور غیر ادی بوده است، مادرش مریم که دوشیزه ای پارسا بود در (بیت المقدس) مشغول عبادت بود که روح الدقس از جانب خدا بر وی نازل شده و مژده مسیح را بوی داد و با دمیکه بآستینش دمید او را به مسیح بارور کرد.
پس از تولد در مقابل تهمتهای ناروا که مردم نسبت به مادرش می زدند در گهواره بسخن آمده از مادر خود دفاع کرد و نبوت و کتاب خود را به مردم خبر داد. پس از آن در سن جوانی بدعوت مردم پرداخت و شریعت موسی را با تغییرات کمی احیاء فرمود و از حواریین خود مبلغین باطراف و اکناف فرستاد.
پس از چندی که دعوتش منتشر شد یهود (قوم آنحضرت) بصدد قتل وی در آمدند ولی خداوند او را نجات داد و یهود کس دیگر را بجای وی گرفته بدار زدند.
باید متذکر این نکته بود که خدای متعال در قرآن کریم برای آنحضرت کتاب آسمانی بنام انجیل اثبات می کند که بر آنحضرت نازل شده است. و آن غیز از انجیلهائی است که پس از آن حضرت در سیرت و دعوت وی نوشته شده است و چهار انجیل که تألیف لوقا - مرقس - متی و یوحنا است از میان آنها برسمیت شناخته شد.

5- حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) خاتم پیامبران:

سال پانصد و هفتاد میلادی (پنجاه و سه سال پیش از هجرت) حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) در مکه در میان شریف ترین و نجیب ترین خانواده های عرب حجاز (خانواده بنی هاشم) تولد یافت.
جهان آنروز، چنانکه از تاریخ بدست می آید گرفتار انحطاط اخلاقی شگفت آوری بوده و روز بروز بیشتر در گرداب نادانی فرو می رفت و هر لحظه از معنویات انسانی دورتر می شد؛ و بالخصوص شبه جزیره عربستان که اکثریت اهالی آن بادیه شین بوده و زندگی ایلانی داشتند از همه مزایای مدنیت محروم بودند و با یک رشته افکار خرافی (از آن جمله پرستیدن بتنهائیکه بدست خود از سنگ و چوب و گاهی از کشک می ساختند) روزگار می گذرانیدند افتخاری جز تقلید گذشتگان خود و چپاول و تاراج و کشتار نداشتند.
آنحضرت هنوز از مادر متولد نشده بود که پدرش عبدالله بدرود زندگی گفت و پس از چهار سال بیمادر ماند و تحت کفالت جدش عبدالمطلب قرار گرفت و پس از مدت کمی جدش را نیز از دست داد و ابوطالب عموی آنحضرت وی را بمنزل برد و مانند یکی از فرزندان خود از آن حضرت سرپرستی نمود.
اعراب مکه مانند سایر اعراب به نگهداشتن گوسفند و شیر می پرداختند و گاهی نیز با کشورهای مجاور مخصوصاً سوریه تجارت می کردند و مردمی بیسواد بوده و هیچگونه اهتمامی در آموزش و پرورش کودکان خود نداشتند.
آنحضرت نیز مانند قوم خود خواندن و نوشتن یاد نگرفته بود ولی از همان آغاز زندگی با یک سلسله اوصاف پسندیده امتیاز داشت: هرگز بت نمی پرستید، دروغ نمی گفت؛ دزدی و خیانت نمی کرد؛ از کارهای زشت و ناپسند و سبک پرهیز می نمود و با عقل و کفایت بود. و بهمین سبب در اندک زمانی محبوبیت قابل توجهی در میان مردم پیدا کرده بمحمد امین معروف شد چنانکه اعراب غالباً امانتهای خود را باو می سپردند و از امانت و کفایت وی سخنها می گفتند. در حدود بیست سال داشت که یکی از بانوان ثروتمند مکه (خدیجه کبری) او را عامل تجارت خود قرار داد و در نتیجه راستی و درستی و عقل و کفایت آنحضرت از تجارت سود فراوان عایدش گردید و طبعاً پیش از پیش مجذوب شخصیت و بزرگواری آنحضرت شده بالاخره به آن حضرت پیشنهاد ازدواج کرد آن حضرت نیز پذیرفته با وی ازدواج نمود و پس از آن نیز سالها بکار تجارتی همسر خود اشتغال داشت.
آنحضرت تا سن چهل سالگی با مردم آمیزش متعارف داشت و یکی از آنان شمرده می شد جز اینکه اخلاقی پسندیده داشت و هرگز گرد کردار و رفتارهای زشتی که دیگران آلوده بودند نمی گشت و شیوه ستمگری و سنگدلی و جاه طلبی نداشت و از این رو احترام و اعتماد مردم را نسبت بخود جلب کرده بود چنانکه وقتی اعراب، خانه کعبه را تمیر می کردند در سر نصب حجرالاسود میان قبائل مشاجره و منازعه افتاد آنحضرت را حکم قرار دادند، امر فرمود عبائی پهن کرده حجرالاسود را در میان آن گذاشتند و بزرگان و قبائل اطراف عبا را بلند کردند و آن حضرت حجرالاسود را در جای خودش نصب نمود و بدین ترتیب کشمکش جماعت بدون خونریزی خانمه یافت.
آنحضرت پیش از بعثت با اینکه خدا را بیگانگی می پرستید و از پرستش بتها روگردان بود؛ چون با عقائد بت پرستی مبارزه نمی کرد مردم کاری بکارش نداشتند چنانکه صاحبان ادیان دیگر مانند یهود و نصاری در میانشان با احترام می ریستند و اعراب مزاحمشان نمی شدند.
قصه بحیرای راهب:
ایامیکه آنحضرت پیش عموی خود ابوطالب می زیست و هنوز بحد بلوغ نرسیده بوده ابوطالب برای تجارت رهسپار شام شد و آنحضرت را نیز با خود همراه بود.
قافله سنگینی بود و جمع کثیری بهمراه مال التجاره فراوانی راه می پیمودند تا وارد زمین سوریه شده بشهر (بصری) رسیدند در نزدیکی دیری پائین آمده خیمه و خرگاه زدند و باستراحت پرداختند.
راهبی که بحیراء لقب داشت از دیر بیرون آمده اهل قافله را بمهمانی دعوتکرد، همه دعوت بحیراء را اجابت کرده بدیر رفتند. ابوطالب نیز آنحضرت را پهلوی اثاث گذاشته با سایرین به مهمانی بحیراء رفت.
بحیراء پرسید آیا همه آمده اند؟
ابوطالب گفت: جز جوانی که از همهخردسال تر است همه آمده اند.
بحیراء گفت او را نیز بیاورید.
ابوطالب آنحضرت را که در زیر درخت زیتونی ایستاده بود فرا خوانده پیش راهب آمد.
بحیراء نگاه عمیقی به آن حضرت کرده و گفت:
نزدیک من بیا با تو سخنی دارم؛ پس آنحضرت را بکناری کشید ابوطالب نیز نزد ایشان رفت.
بحیراء به آن حضرت گفت: از تو چیزی می پرسم و به لات و عزی سوگندت می دهم که پاسخ دهی (لات و عزی نام دو بت بودند که مردم مکه می پرستیدند).
آن حضرت فرمود: مبغوض ترین اشیاء پیش من این دو بت می باشند.
بحیراء گفت: ترا بخدای یگانه سوگند می دهم که راست بگوئی.
فرمود: من همیشه راست می گویم و هرگز دروغ نگفته ام تو سؤال خودت را بکن.
بحیراء گفت: چه چیز را بیشتر دوست داری؟
فرمود: تنهائی را.
بحیراء گفت: بچه چیز بیشتر نگاه می کنی و دوست داری که بسوی آن نگاه کنی؟
فرمود: آسمان و ستارگانی که در آن هست.
بحیراء گفت: چه فکر می کنی؟
حضرت سکوت کرد. ولی بحیراء بدقت به پیشانی وی نگاه می کرد.
بحیراء گفت: چه هنگام و بچه اندیشه می خوابی؟
فرمود: هنگامی که چشم بآسمان دوخته ستارگان را می نگرم و آنها را در دامان خود و خود را بالای آنها می یابم.
بحیراء گفت: آیا خواب هم می بینی؟
فرمود: آری، و هر چه را در خواب بینم در بیداری نیز همانرا می بینم.
بحیراء گفت: مثلا چه خوابی می بینی؟
آنحضرت سکوت کرد. بحیراء نیز خاموش شد.
بحیراء پس از اندکی توقف گفت:
آیا ممکن است میان دو شانه تو را ببینم؟
حضرت بی اینکه از جای خود حرکت کند فرمود: بیا و ببین.
بحیراء از جا برخاسته نزدیک آمدو لباس آنحضرت را از روی شانه اش کنار زد خالی سیاه پدیدار شد و نگاهی کرد و زیر لب خود گفت:
همان است.
ابوطالب پرسید: کدام است؟ چه می گوئی؟
بحیراء گفت: نشانه ای که در کتابهای ما از آن خبر داده اند.
ابوطالب پرسید: چه نشانه ای؟
بحیراء گفت: بگو این جوان با تو چه نسبتی دارد؟
ابوطالب چون آن حضرترا مانند یکی از فرزندان خود دوست می داشت گفت: فرزند من است.
بحیراء گفت: نه پدر این جوان باید مرده باشد.
گفت: تو از کجا دانستی؟ آری این جوان فرزند برادر من است.
بحیراء با ابوطالب گفت: گوش کن آینده این جوان بسی درخشان و شگفت آور است اگر آنچه را من دیده ام دیگران به بینند و او را بشناسد می کشند، او را از دشمنان پنهان کن و نگهدار.
ابوطالب گفت: بگو او کیست؟
بحیراء گفت: در چشمهای او علامت چشمهای یک پیغمبر بزرگ و در پشت او نشانه روشنی در این باره می باشد.
قصه نسطورای راهب:
پس از چند سال بار دیگر آنحضرت بسمت عامل تجارت با مال التجاره خدیجه کبری عازم شام گردید خدیجه غلام خود میسره را بهمراه آنحضرت فرستاد و سفارش کرد که از وی اطاعت کامل کند در این سفر نیز وقتیکه بزمین سوریه رسیدند در نزدیکی شهر بصری زیر درختی پائین آمدند در آن نزدیکی صومعه راهبی بود بنام نسطورا که از پیش با میسره آشنائی داشت.
نسطورا از میسره پرسید:
آنکه زیر درخت آرمیده کیست؟
میسره گفت: مردی است از قریش.
راهب گفت: زیر این درخت کسی منزل نکرده و نمی کند مگر پیغمبری از پیغمبران خدا.
پس از آن گفت: آیا در چشمانش اثر سرخی هست؟
میسره گفت: آری پیوسته چشمان وی اینحال را دارد.
راهب گفت: همان است، و وی آخرین پیغمبر از پیغمبران خدا است. کاش من روزی را که مأموریت دعوت پیدا می کند درک می کردم.
بعثت حضرت محمد (صلی الله علیه وآله):
پیغمبر گرامی اسلام آخرین پیغمبری است که خدای مهربان برای هدایت بسوی جهانیان فرستاده است.
چهارده قرن پیش جهان انسانیت در حالی می زیست که از دین، توحید نامی بیش نمانده بود و مردم از یگانه پرستی و خداشناسی بکلی دور مانده و آدای انسانیت و عدالت از جامعه آنان رخت بر بسته بود، و در شبه جزیره عربستان که محل خانه خدا و موطن دین ابراهیم بود کعبه مشرفه به بتخانه و دین ابراهیم (علیه السلام) به بت پرستی تبدیل شده بود.
زندگی عرب زندگی قبائلی بود و حتی چندین شهر که در حجاز و یمن و غیر اینها داشتند بهمان ترتیب اداره می شد. جماعت عرب در پست ترین شرائط و عقب افتاده ترین اوضاع و احوال می زیستند. بجای داشتن فرهنگ، بی عفتی و عیاشی و شراب خواری و قمار و در میان آنان امری رائج بود؛ دختران را زنده بگور می کردند؛ زندگی بیشتر مردم از راه دزدی و راهزنی و قتل و غارت اموال و مواشی و چهارپایان هم دیگر تأمین می شد؛ خونریزی و ستمگری بالاترین افتخار بشمار می رفت.
در چنین محیطی خدای مهربان پیغمبر اکرم را برای اصلاح جهان و رهبری جهانیان برانگیخت و قرآن را که مشتمل بر معارف حقه و خداشناسی و اجرای عدالت و پند و اندرزهای سودمند بود بروی نازل فرمود و آن حضرت را مأمور ساخت که با آن سند آسمانی مردم را بسوی انسانیت و پیروی از حق دعوت کند. پیغمبر اکرم به سال 570 میلادی (53 سال قبل از هجرت) در شهر مکه در یک خانوداه ای که اصیل ترین و شریف ترین خانواده عربی شمرده می شد بوجود آمد.
پیش از آنکه از مادر متولد شود پدرش درگذشت و شش ساله بود که مادر خود را از دست داد و پس از دو سال دیگر جدش عبدالمطلب که سرپرستی او را داشت بدرود زندگی گفت و آنحضرت تحت کفالت مستقیم خود ابوطالب (پدر امیرالمؤمنین (علیه السلام)) درآید.
ابوطالب آن حضرت را مانند یکی از فرزندان خود گرامی داشته و تا چند ماه قبل از هجرت پیوسته در حمایت و نگاهداری آنحضرت کوشا بود و کوچکترین مسامحه ای روا نمی داشت.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) درس نخوانده بود و در بیرون مکه در قبیله مادر رضائی خود پس از آن در مکه در خانه جد و عموی خود زندگی می کرد. و نزدیک سن بلوغ با کاروان تجارتی مسافرتی بشام نمود و در همان سفر بود که بحیراء راهب او را دید و از نبوتش خبر داد و درباره وی بهمراهانش توصیه کرد.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از نخستین روزیکه وارد محیط زندگی شد و بمعاشرت و آمیزش با مردم پرداخت براستی و درستی و امانت و سلامت نفس شناخته شد و پیش مردم بمحمد امین معروف گردید و بهمین سبب یکی از بانوان مکه (خدیجه کبری) که ثروتی فروان داشت، او را عامل تجارت خود قرار داد و دیری نگذشت که پیشنهاد ازدواج نیز نموده و آنحضرت با وی ازدواج کرد. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از بعثت با اینکه در محیط بت پرستی بود به بتها سر تعظیم فرود نیاورد و پیوسته خدای یگانه را می پرستید و گاهی بغاری که در کوه حراء نزدیکی مکه بود می رفت و دور از سر و صدای مردم با پروردگار خود راز و نیاز داشت.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از گذرانیدن چهل سال از عمر شریف خود از جانب خدای مهربان برای مقام رسالت برگزیده شد و سمت پیامبری یافت. و اوبیت سوره قرآنی (سوره اقرأ باسم ربک) بر وی نازل گردید و مأمور دعوت و تبلیغ مردم شد. مأموریتی که در آغاز کار داشت این بود که دعوت پنهانی انجام دهد.
اول کسیکه بوی ایمان آورد علی بن ابیطالب (علیه السلام) بود که در خانه آن حضرت می زیست و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شخصاً بتربیتش همت می گماشت و پس از آن خدیجه کبری علیها السلام باسلام تشریف جست و مدتی این دو بزرگوار با آنحضرت نماز می خواندند در حالیکه هنوز دیگران در کفر می زیستند؛ و پس از چندی عده کمی از مردم ایمان آورده اند.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از سه سال مأموریت یافت که دعوت خود را علنی سازد و از خویشاوندان خود شروع فرماید آنحضرت در پیرو این امر عموم خویشاوندان خود دعوتی بعمل آورد و رسالت خود را بایشان اظهار داشت و نوید داد که هر یک از آنان که برای نخسین بار دعوت وی را قبول کند وصی و جانشین وی خواهد بود و سه بار این سخن را تکرار فرمود، احدی آنحضرت را اجابت نکرد جز اینکه در هر سه بار علی (علیه السلام) بلند شد و آمادگی خود را برای پذیرفتن پیشنهاد حضرت اعلام داشت. پیغمبر اکرم او را تضویق کرده وعده جانشینی خود را بوی داد. بالاخره آن جماعت برخاستند و از روی استهزاء بابوطالب گفتند: پس از این باید از فرزند خود اطاعت کنی! و متفرق شدند.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پس از آن بدعوت علتی و عمومی پرداخت ولی از ناحیه مردم با یک مقاومت و سرسختی عجیب و طاقت فرسائی مواجه شد مردم مکه با خوی وحشیگری و عادتی که به بت پرستی داشتند در مقام دشمنی و لجاجت برآمده از هیچ گونه آزار و شکنجه و استهزاء و اهانت نسبت به آنحضرت و پیروانش خودداری نمی کردند و هر روز بنادانی و سخت گیری خود می افزودند.
هر چه فشار و سخت گیری مردم بالا می گرفت پافشاری آنحضرت در دعوت خود و صبر و بردباریش در برابر محنت آشکارتر می شد و هرگز از دعوت خود عقب نشینی نمی کردند و تدریجاً بشماره پیروان اسلام می افزاید و گاهی نیز کفار از راه تطمیع پیش می آمدند و بآنحضرت پیشنهاد می کردند که مال فراوانی به وی پرداخته بزرگترین ثروت را برای وی تهیه کنند یا او را بسلطنت انتخاب نمایند، وی نیز در برابر آن از دعوت خود دست بردارد یا لااقل بسوی خدای خودش دعوت کرده کاری به خدایان آنان نداشته باشد ولی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پیشنهاد ایشان را رد کرده تصمیم قطعی خود را باجراء مأموریت خدائی و ادامه دعوت دینی بجماعت اعلام کرد. کفار پس از آنکه از راه تطمیع مأیوس شدند دوباره بفشار خود افزوده و مسلمانان را با شکنجه و عذابهای سخت که گاهی بقتل منتهی می شد از اسلام باز می داشتند، تنها بجهت ملاحظه ای که از ابوطالب که رئیس بنی هاشم و عموی آنحضرت و حامی وی بود داشتند، از کشتن آنحضرت خودداری می کردند ولی این ملاحظه هرگز جلوی سایر آزار و شکنجه ها را نمی گرفت.
پس از چندی کار بر مسلمانان سخت تر شد و دیگر کارد به استخوان رسید؛ پیغمبر اکرم اجازه داد که یارانش بسوی حبشه هجرت کنند و چندی از شکنجه و آزار قوم خود ایمن شوند جماعتی که در رأس آنها جعفر بن ابیطالب برادر امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار داشت (جعفر یکی از برگزیده ترین یاران پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود) با خانواده خود بحبشه مهاجرت کردند.
کفار مکه پس از آنکه از مهاجرت مسلمانان خبردار شدند؛ دو نفر از کاردانان خود را با تحف و هدایایی بسیار پیش پادشاه فرستاده استرداد مهاجران مکه را تقاضا نمودند ولی جعفر بن ابیطالب با بیانی که در حضور پادشاه حبشه ایراد کرد شخصیت سرتاپا نورانیت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و اصول عالیه اسلام را برای پادشاه و کشیشان مسیحی و سران کشور که حضور داشتند تشریح نمود و آیاتی چند از سوره مریم تلاوت کرد.
بیانات بی آلایش جعفر بطوری جذاب بود که پادشاهان و همه اهل مجلس را بگریه درآورد.
پادشاه بتقاضای اهل مکه جواب منفی داده تحف و هدایائی را که فرستاده بودند رد کرد؛ و دستور داد وسائل راحتی و آسایش و آسودگی را از هر جهت برای مسلمانان مهاجر فراهم نمایند.
کفار مکه پس از این جریان معاهده کردند که با بنی هاشم که خویشاوندان پیغمبر اکرم و طرفداران وی بودند قطع رابطه کنند و راه معاشرت و مکالمه و داد و ستد را با ایشان بکلی ببندند و در این خصوص عهد نامه ای نوشته بامضاء عموم رسانیده در کعبه گذاشتند.
بنی هاشم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز همراه ایشان بود ناگزیر از مکه بیرون آمده در یکی از دره ها که بشعب ابوطالب معروف بود متحصن شدند و تقریباً با نهایت سختی و گرسنگی بسر بردند.
در این مدت کسی جرأت بیرون آمدن از شعب را نداشت؛ روزها با گرمای سوزان و شب ها با ناله زنان و کودکان دست بگریبان بودند.
پس از سه سال؛ کفار در اثر محو شدن(31) عهدنامه و ملامتهای زیادی که از قبائل اطراف شنیدند از معاهده خود منصرف شدند و بنی هاشم از تحصن بیرون آمدند.
ولی در همان ایام ابوطالب که یگانه حامی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و همچنین خدیجه کبری زوجه آنحضرت بدرود زندگی گفتند و کار بر پیغمبر اکرم بسیار سخت شد و به هیچوجه قدرت اینکه میان مردم درآید یا خود را بکسی نشان دهد یا در محل معینی توقف کند نداشت، و بکلی امنیت جانی از وی سلب شده بود.
مسافرت آنحضرت بطائف:
سالیکه پیغمبر اکرم و بنی هاشم از شعب ابی طالب بیرون آمدند سال سیزدهم بعثت بود. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) همان ایام مسافرتی بطائف (شهری است تقریباً در صد کیلومتری مکه) نمود و مردم طائف را باسلام دعوت فرمود ولی جهال شهر از هر طرف ریختند و دشنام داده سنگسارش کردند و بالاخره از شهر بیرون راندند.
پیغمبر اکرم از طائف بمکه مراجعت نموده و چندی در مکه بود و چون هیچ گونه امنیت جانی نداشت خود را بمردم نشان نمی داد و بزرگان مکه نیز نظر باینکه اوضاع و احوال برای از میان بردن آن حضرت مساعد بود در دارالندوه که به منزله مجلس شوری بود اجتماع نموده؛ در یک مجلس سری آخرین طرح را برای یکسره کردن کار آنحضرت ریختند.
طرح نامبرده این بود که از هر قبیله از قبایل عرب یکنفر انتخاب شود و انتخاب شدگان بطور دسته جمعی به خانه آن حضرت ریخته بقتلش رسانند، البته منظور از شرکت دادن همه قبایل این بود که عشیره آنحضرت یعنی بنی هاشم نتوانند بخودخواهی وی قیام نموده یا متصدیان قتل بجنگند، و همچنین شرکت جستن یک نفر از خود بنی هاشم بکلی زبان بنی هاشم را می بست.
این تصمیم قطعیت پیدا کرد در حدود چهل نفر از قبائل مختلف نامزد قتل آنحضرت شده شبانه خانه اش را محاصره نمودند که سحرگاهان بدرون خانه ریختند تصمیم قوم را اجراء نمایند ولی اراده خدائی فوق اراده قوم بود. و تصمیم آنان را نقش بر آب نمود خدای متعال بپیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وحی فرستاده از تصمیم قوم باخبرش نمود. وامر فرمود که شبانه از مکه بیرون آمده بمدینه مهاجرت کند.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) علی (علیه السلام) را از جریان واقعه مطلع ساخته امر فرمود که شبانه در رختخواب وی بخوابد و وصایای خود را بوی نموده شبانه از خانه بیرون رفت؛ و در راه ابی بکر را دیده وی را نیز با خود برداشته راه مدینه را پیش گرفت.
عده ای از بزرگان مدینه قبل از هجرت در مکه با پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ملاقات کرده ایمان آورده بودند و ضمناً پیمانی بسته بودند که اگر آنحضرت بمدینه بیاید بحمایت وی برخاسته از وی دفاع کنند چنانکه از جان و عرض خود دفاع می کنند.
بشارتی که یهودیان مدینه می دادند:
طوائف بسیاری از یهود که در کتب خود وصف و محل آن حضرت را خوانده بودند وطن اصلی خود را ترک گفته بحجاز آمده و در مدینه و اطراف آن، رحل اقامت انداخته و در انتظار ظهور نبی امی بسر می بردند و چون جماتی ثروتمند و مالدار بودند اعراب گاهگاهی متعرضشان می شدند و باموالشان دستبردهائی می زدند.
یهود پیوسته با حال تظلم می گفتند:
بر چپاول و ستمی که از شما می بینیم صبر خواهیم کرد تا نبی امی از مکه بیرون آمده باین سامان قدم گذارد؛ آنروز است که ما بآن حضرت ایمان آورده انتقام خود را از شما بکشیم.
یکی از عوامب مهمی که بایمان سریع اهل مدینه کمک کرد سابقه ذهنی بود که از این خبرها داشتند و بالاخره آنان ایمان آوردند ولی یهود بواسطه تعصب قومی از ایمان سر باز زدند.
اشاره قرآن به بشارتهای نبوت:
خدای متعال در چندین جا از کلام خود باین بشارتها اشاره می نماید، در خصوص ایمان طایفه ای از اهل کتاب می فرماید:
الذین یتبعون الرسول النبی الامی الذی یجدونه مکتوباً عندهم فی التوراه و الانجیل یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحل لهم الطیبات و یحرم علیهم الخبائث و یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم.
کسانیکه از اهل کتاب تبعیت و پیروی می کنند از فرستاده ما (نبی امی) که در تورات نام و نشان او را مییابند و آنان را بمعروف امر و از منکر نهی می کند و چیزهای پاک را بر آنان حلال و چیزهای پلید و فاسد را بر آنان حرام می کند و هر گونه سختی و سنگینی و زنجیرهائی را که گرفتارش بودند از آنان برداشته بآنان آزادی می بخشد(32).
و باز می فرماید:
و لما جاء هم کتاب من عندالله مصدق لما معهم و کانوا من قبل یستفتحون علی الذین کفروا فلما جاءهم ما عرفوا کفروا به.
وقتیکه کتاب خدا بیهود ابلاغ شد با اینکه این کتاب معارف تورات را که کتاب آسمانی ایشان می باشد تصدیق می کرد و با اینکه مدتی بود انتظار داشتند که (بوسیله پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)) بکفار عرب فتح و ظفر یابند (با اینهمه) ایمان نیاوردند(33).
ورود پیغمبر اکرم (صلی الله علیه وآله) بمدینه:
زمینه پیشرفت اسلام در شهر یثرب، که بعدها مدینه نامیده شد؛ فراهم آمد، و سببش این بود که اهل مدینه از جنگ داخلی که سالها در میان دو قبیله بزرگ اوس و خزرج برپا بود بستوه آمده بودند بالاخره بفکر افتادند که برای خود پادشاهی انتخاب کرده بدیت ترتیب بشکتار خاتمه دهند.
برای این کار جمعی ار سرشناسان خود را بمکه فرستادند تا در این باره با سران اهل مکه مشورت کنند، و این واقعه زمانی بود که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بدعوت علنی خود قیام کرده بود.
سرشناسان مدینه وقتی بمکه رسیدند مقصد خود را با سران قریش در میان نهادند سران قریش باین عذر که مدتی است محمد در این سامان دعوی نبوت می کند و خدایان مقدس ما را ناسزا می گوید و جوانان ما را فاسد می کند و افکار ما را مشوش می دارد؛ از شرکت در مشورت ایشان سر باز زدند.
شنیدن این سخن اهل مدینه را که بارها بشارت ظهور نبی امی را در مکه از یهود شنیده بودند تکان داد و باین فکر انداخت که پیغمبر اکرم را به بینند از چگونگی دعوتش مطلع شوند.
وقتیکه بحضور آنحضرت رسیدند و سخنانش را شنیدند و بآیات قرآنی گوش دادند ایمان آوردند و وعده دادند که سال دیگر با جمعی از مردم مدینه آمده مقدمات پیشرفت اسلام را فراهم سازند.
سال دیگر جماعتی از سران مدینه بمکه آمده شب هنگام بیرون شهر جای خلوتی با آن حضرت ملاقات و بیعت کردند و عهد بستند که دین اسلام را در مدینه رواج دهند و اگر آنحضرت بمدینه رود همانطور که از خاندان خود دفاع می کنند از آنحضرت در برابر دشمنان دفاع نمایند.
پس از آنکه این جماعت بمدینه برگشتند اکثر اهل مدینه بدین اسلام مشرف شدند و شهر مدینه نخستین شهر اسلامی گردید؛ از اینروی وقتیکه خبر تشریف فرمائی پیغمبر اکرم را شنیدند شاد شده با کمال بی تابی و با آغوشی باز باستقبال حضرتش شتافتند و مقدم آنحضرت را گرامی داشتند و با نهایت خلوص جان و مال خود را برای پیشرفت اسلام در اختیار وی گذاشتند؛ و به همین مناسبت انصار نامیده شدند.
خدای متعال در کلام خود به قصه هجرت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و هم بخدمات انصار اشاره فرموده از آنان قدردانی می نماید.
و الذین تبوؤا الدار و الایمان من قبلهم یحبون من هاجر الیهم و لا یجدون فی صدورهم حاجه مما اوتوا و یؤثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصه.
و آنان (انصار) که پیش از مهاجران خانه برای مسلمانان ساختند و ایمان را تقویت کردند اینان مسلمانانی را که بسویشان مهاجرت کردند دوست می دارند در حالیکه نیاز و طمعی در دست مهاجران بود نداشتند و با وجود دست تنگی، دیگران را بر خود مقدم می داشتند(34).