فهرست کتاب


طب النبی و طب الصادق (علیهما السلام)

ابوالعباس مستغفری و محمد خلیلی‏

طب امام صادق (علیه السلام)

قرآن کریم بر صاحب رسالت، حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و در آن هر چیزی که به صلاح بشریت بود در تمام شئون زندگی بیان شده است و کوچک بزرگی نیست که در آن نیامده باشد و چیزی را که زندگی بشر به آن نیاز دارد فروگذار نکرده و جانبی از آن را ناگفته نگذاشته و مطابق با دوره های زندگی انسان در نسلهای گوناگون است.
بنابراین، قرآن قانون جهانی عام و برنامه اصلاحی فراگیر و شیوه آسمانی حکیمانه است که خداوند لطیف و آگاه آن را به وسیله راستگوترین خلق خود برای خوشبختی انسان و راست کردن کجی ها و رساندن او از حیوانیت به قله راحتی و رفاه نازل کرده است. به خاطر همین هدفهای بلند بود که قرآن به تمامی جوانب زندگی بشر عنایت داشت تا هر موجود زنده ای در طریق سعادت خود قرار بگیرد و وظیفه خود را که همان اطاعت و عبادت بود انجام دهد.
بدینگونه قرآن کریم که بیان کننده همه چیز و رحمت برای جهانیان است، از گنجینه های علوم و راهنماییهای آسمانی چیزی را دارد که جز خدا و راسخان در علم کسانی هستند که خداوند بر آنها منت نهاده و آگاهی به قرآن داده است و آنها را برای فهم قرآن برگزیده و به دیگران این نعمت را نداده است. پس خدا آنان را راهنمایان خیر و چراغهای هدایت قرار داده که به وسیله آنان مردم به راه زندگی سعادتمندانه هدایت می شوند.
از آنجا که تکلیفهای آسمانی جز برای عقل سالم وضع نشده و عقل سالم هم جز در جسم سالم نیست، حکمت و لطف الهی اقتضا کرد که قرآن این جنبه مهم از زندگی بشر یعنی سلامتی جسم را نیز مورد توجه خاص قرار بدهد و به آن، چنان اهمیتی بدهد که کمتر از اهمیت تکالیف شرعی نیست و برای همین است که قرآن کریم همه پایه های طب و روشهای تندرستی را در یک آیه بیان کرده که چکیده ای از افکار فلاسفه در طول قرنهای متمادی است و تمام تجربه های دانشمندان و پزشکان حتی در این عصر که عصر علم و اختراع است، در آن خلاصه می شود و آن این آیه شریفه است:
یا بنی آدم خذوا زینتکم عند کل مسجد و کلوا و اشربوا و لا تسرفوا ان الله لا یحب المسرفین (اعراف/29.) ای فرزندان آدم زینت خود را نزد هر مسجدی برگیرید و بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید همانا خداوند اسراف کنندگان را دوست ندارد.
تمام پزشکان پس از تحقیق مداوم و کسب تجربه های گوناگون، اتفاق نظر دارند که محور سلامت بدنها، اعتدال در خوردن غذاست و اگر افراط یا اسراف شود، و بالی بر بدن خواهد بود و باعث نابودی جسم و نفس خواهد شد. این نتیجه علمی که طب به آن افتخار می کند، مفهوم همین سه کلمه است که در قرآن آمده: کلوا- واشربوا- ولا تسرفوا، بخورید و بیاشامید و اسراف نکنید. این کلمات اساس حفظ الصحه و خلاصه ای از قوانین بهداشت را در بر دارد.
از پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) نیز تعلیمات و راهنماییهای طبی فراوانی رسیده است و همه آنها اصولی است که قواعد علم پزشکی بر آن استوار است مانند این سخن آن حضرت که در اشاره به مهمترین موضوعی که در این علم به آن پرداخته می شود یعنی نظافت و ورزش فکری و بدنی، فرمود:
چه بد است بنده ای که شکمش پر از کثافات باشد (پرخوری)
هر لهوی باطل است مگر سه چیز: نگهداری اسب و انداختن تیر و ملاعبه با همسر خود.
دل را لحظه به لحظه صفا بدهید.
و می فرمود: معده خانه هر بیماری و پرهیز سرآمد هر دارویی است و به هر بدنی آنچه را به آن عادت کرده بدهید.
و فرمود:
معالجه کنید که خداوند هیچ مرضی را نفرستاده مگر اینکه دوای آن را هم قرار داده جز مرگ که دوا ندارد.
بیماران خود را به خوردن غذا مجبور نکنید که خدا آنها را غذا می دهد و آب می دهد.
و فرمود:
تب خود را با آب مداوا کنید.
هر وقت که پیامبر به شدت تب می کرد آبی می خواست و دستان خود را در آن می گذاشت.
و هم از آن حضرت نقل شده که گروهی از انصار به او گفتند: یا رسول الله ما همسایه ای داریم که همیشه از درد شکم شکایت دارد، آیا به ما اجازه دهی که او را معالجه کنیم؟ فرمود چگونه او را معالجه می کنید؟ گفتند: یک مرد یهودی است که این بیماری را معالجه می کند. فرمود: با چه چیزی؟ گفتند: شکم او را پاره می کند و چیزی را از آن بیرون می آورد. پیامبر این کار را نپسندید و به آنان پاسخ نداد. تا اینکه آنان سخن خود را دو یا سه بار تکرار کردند. پس فرمود: هر چه می خواهید بکنید. آنان یهودی را خواستند و او شکم آن مرد را پاره کرد و از او جراحت بسیاری دفع شد سپس شکم او را شست و دوخت و مداوا کرد پس این جریان را به پیامبر خبر دادند، فرمود: همانا خداوند که دردها را آفرید برای آنها نیز دوایی نیز قرار داد و بهترین دوا حجامت و خون گرفتن از رگ و هلیله سیاه است.
می گویم: این حدیث شریف به ما از قدیمی بودن فکر عمل جراحی در معالجه بیماران خبر می دهد و این کار کار تازه ای نیست و آخرین درمان داغ نهادن است که نباید به آن شتاب کرد و شرع از آن مانع نیست.
و اما برادر پیامبر یعنی امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (علیه السلام)، سخنانش دلالت بر آن دارد که به این موضوع (طب و بهداشت) اهمیت زیادی می داد از جمله فرمود: علم دو علم است یکی علم ابدان و دیگری علم ادیان.
و باز همانگونه که در تحف العقول ابن شعبه آمده، فرمود: علم سه گونه است: فهم ادیان، طب ابدان و ادبیات و نحو در زبان. و به نقل کراجکی در کتاب جواهر فرمود: علم چهار گونه است: فهم ادیان، طب ابدان، ادبیات و نحو در زبان و نجوم برای شناخت زمان.
همچنین آن حضرت درباره کلیات علم ابدان سخنان ارزشمندی دارد مانند این سخن که فرمود: گرمای تب را با بنفشه و آب سرد بشکنید(13).
و فرمود:
دلها را با زیاده روی در خوردن و آشامیدن نکشید زیرا که قلب نیز مانند زراعتی که آب بسیار به آن برسد، می میرد(14).
و به فرزندش امام حسن (علیه السلام) فرمود: ای فرزند من آیا تو را چهار کلمه نیاموزم که به وسیله آنها از طب بی نیاز باشی؟ گفت: آری. فرمود: بر طعام منشین مگر اینکه گرسنه باشی و از طعام بلند نشو مگر اینکه اشتهای آن را داری و غذا را خوب بجو و هر وقت که خواستی بخوابی به مستراح برو. پس اگر این سخنان را عمل کردی از طب بی نیاز می شوی.(15)
و فرمود:
هر کس عمر جاویدان بخواهد که چنین چیزی ممکن نیست غذا را به موقع بخورد و خواب را به تأخیر اندازد و کمتر با زنان همبستر و ردای خود را سبک کند(16). می گویم: منظور از ردا در اینجا قرض است.
لطیف ترین سخنی که از آن حضرت درباره موضوعات طبی دیدم، روایتی است که محدثان شیعه و سنی آن را نقل کرده اند و از برادران اهل تسنن، اسعد بن ابراهیم اربلی مالکی با سند خود از عمار یاسر و زید بن ارقم نقل می کند که گفتند: نزد امیر المؤمنین بودیم که ناگهان صدای بلندی شنیدیم وآنحضرت در دکة القضاء (جایگاه قضاوت) بود، پس فرمود: ای عمار ببین پشت در چه خبر است؟ می گوید: خارج شدم و دیدم زنی بر هود جی از شتر است و ناله می کند و فریاد می زند که ای پناه پناه جویان بر تو روآوردم و به ولی تو توسل جستم پس روی مرا سفید کن و غم را بر طرف ساز. عمار می گوید: در کنار او هزار سواره بود که شمشیرهای آخته در دست داشتند و گروهی طرفدار او و گروهی بر ضد او بودند. پس گفتم: نزد امیر المؤمنین بیایید، پس آن زن پیاده شد و همراه با جمعیت وارد مسجد گردید و اهل کوفه نیز اجتماع کردند، پس امیر المؤمنین بلند شد و فرمود:
ای مردم شام آنچه برای شما اتفاق افتاده است بگویید. از میان آنها پیرمردی بلند شد و گفت: ای مولای من این دختر من است و پادشاهان عرب از او خواستگاری کرده اند ولی من میان قبیله ام سر افکنده شدم زیرا که او شوهر ندارد ولی حامله است، مشکل ما را حل کن.
امیر المؤمنین فرمود: ای دخترک تو چه می گویی؟ گفت: ای مولای من اینکه می گوید شوهر ندارم راست می گوید ولی اینکه می گویم حامله ام، سوگند به حق تو که من خیانتی نکرده ام. پس آن حضرت بالای منبر رفت و فرمود:
مامای کوفه را نزد من بیاورید، پس زنی را که لبناء نام داشت آوردند و او قابله اهل کوفه بود. به او فرمود:
میان خود و مردم پرده ای بزن و ببین این دختر حامله است؟ آن زن همان کار را کرد و بیرون آمد و گفت: آری ای مولای من او حامله است. پس فرمود: کدام یک از شما می تواند تکه ای برف در این موقع تهیه کند.
پدر دختر گفت: برف در شهر ما زیاد است ولی نمی توانیم آن را در اینجا حاضر کنیم، عمار می گوید: آن حضرت دست خود را از بالای منبر دراز کرد و آن را برگردانید، دیدم که مقداری برف در دست اوست و آب از آن می چکد آنگاه فرمود: ای دایه این برف را بگیر و دختر را روی آن قرار بده، پس به زودی خواهید دید که زالویی به وزن هفتصد و پنجاه درهم بیرون می آید آن زن چنین کرد و همراه با دختر برگشت و همانگونه بود که آن حضرت گفته بود. آنگاه به پدر دختر فرمود: دختر را بردار و برو که به خدا سوگند او زنا نکرده بلکه در آبی نشسته و این زالو وارد شکم او شده و او در سن ده سالگی بوده و تا اکنون آن زالو در شکم او بزرگ شده است(17).
می گوییم: در این کار غرابتی نیست که چگونه برفی را حاضر کرد که آب از آن می چکید در حالی که قرآن کریم برای ما داستان آصف بن برخیا را نقل می کند بدینگونه که او وقتی سلیمان تخت بلقیس را خواست به او گفت: من آن را پیش از آنکه چشم خود را به هم بزنی در اینجا حاضر می کنم و حاضر کرد. و چقدر فاصله است میان آصف و مولای ما امیرالمؤمنین (علیه السلام) چون نزد آصف تنها مقداری از علم کتاب بود ولی نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) همه علم کتاب بود.
از چیزهای لطیفی که از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شده، مطلبی است که یافعی در کتاب روض الریاحین ص 42 نقل کرده است. می گوید: امیرالمؤمنین از بعضی از خیابانهای بصره عبور می کرد که با جمعیت بزرگی مواجه شد و دید مردم گردنهای خود را بالا می برند و چشم خود را تیز می کنند تا چیزی را ببینند، به سوی آنان رفت تا ببیند علت اجتماع آنها چیست؟ پس دید جوانی زیبا با لباسی فاخر با وقار و هیبت روی یک تخت نشسته و مردم ظرفهایی پر از آب پیش او می آوردند و او به آنها نگاه می کند و به هر کس دوایی می گوید امام پیش آمد و فرمود:
سلام بر تو ای طبیب! آیا نزد تو هیچ دوایی برای گناهان پیدا می شود؟ که مردم سخت به آن نیاز دارند خداوند تو را رحمت کند. طبیب سر خود را پایین انداخت و سخنی نگفت. امام بار دوم سخن خود را تکرار کرد، پس او حرفی نزد امام بار سوم تکرار کرد، طبیب سر خود را بلند کرد و جواب سلام داد و گفت: آیا تو داروی گناهان را می شناسی خدا تو را مبارک گرداند؟ امام فرمود آری. گفت: پس برای من تعریف کن. فرمود: به باغ ایمان می روی و ریشه های نیت و پشیمانی و برگ تدبر و تخم پرهیزگاری و میوه فقه و شاخه های یقین و اخلاص و پوست اجتهاد و ریشه توکل و غنچه عبرت آموزی و ساقه انابه پادزهر تواضع را با قلبی آماده و فهمی بسیار با انگشتان تصدیق و کف توفیق می گیری آنگاه آنها را طبق تحقیق می گذاری و با آب دیدگان می شویی سپس آن ها را در دیک امید می گذاری و آتش شوق بر آن روشن می کنی تا اینکه کف حکمت بالا آید، سپس آن را در صحیفه های رضا خالی می کنی و با بادزنهای استغفار باد می زنی، برای تو شربت تازه ای به وجود می آید پس آن را در جایی که جز خدا تو را نمی بیند می خوری، این شربت، گناهان را از تو زایل می کند و دیگر گناهی بر تو باقی نمی ماند. در این هنگام طبیب این شعر را خواند:
یا خاطب الحوراء فی خدرها - شمر فتقوی الله من مهرها
و کن مجداً لا تکن وانیا - و جاهد نفس علی صبرها
یعنی ای کسی که خواهان حوریان زیبا در خلوتگاهشان هستی! پس بکوش که تقوای خدا مهریه آنهاست. پس تلاش کن و سست نباش و با نفس خود برای رسیدن به آن مجاهده کن.
غیر از این داستان، داستانهای دیگری هم وجود دارد و همگی نشان دهنده آن است که دین حنیف به بهداشت اهمیت داده و پیامبر و اوصیای او از طریق معرفت الهی و اسرار قرآنی که خدا به آنها داده بود به حفظ الصحه آگاهی داشتند. پیامبر در زندگی خود واسطه میان خدا و خلق بود. وقتی آن حضرت از دنیا رفت خداوند لطف عام و کرم شامل خود را از مردم دریغ نکرد و مردم را پس از او سر خود رها ننمود و برای آنها ولی مرشدی نصب کرد که این اسرار را برای آنها بگوید و تعلیمات شایسته به آنها بدهد و آنان را حکیمانه ارشاد کند. بدینگونه اوصیای پیامبر و فرزندان او حاملان این علوم و امین های خدا در زمین گسترش مکنون علم او و کشف سر او شدند و این هیچ تعجبی ندارد زیرا که آنان این علوم را از جد خود پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و گرفتند و او از جبرئیل و او از خدا اخذ کرد.
در میان مردم از تعالیم و ارشادات آنان چیزهایی آشکار شد که بر آگاهی کامل آنها از علوم گوناگون بخصوص علم طب دلالت داشت تا جایی که چندین نفر از علماء، سخنان آنان را جمع آوری کردند و کتابهای باارزشی با نامهای طب النبی (علیه السلام) و طب الائمه و طب الرضا و مانند آنها به وجود آورده اند. اینها مطالبی است که کتابها از آنها پر است و احادیث صحیح متواتری در این موضوع نقل شده که در رأس آنها الرسالة الذهبیه است که آن را امام علی بن موسی الرضا به درخواست مأمون خلیفه عباسی تألیف کرده است(18)در این کتاب فواید مهمی از قواعد طب و اصول صحت آمده و مأمون دستور داده بود که آن را با طلا بنویسند و برای همین است که این رساله به رساله طلایی مشهور شده است خلیفه با وجود متخصصان فن مانند یوحنا بن ماسویه و جبرئیل بن بختیشوع و صالح بن سلهمه هندی و دیگران از طبیبان درباری، از این کتاب بی نیاز نبوده است.
امام صادق (علیه السلام) در عصری زندگی می کرد که در آن عصر نهضت علمی در جزیره آغاز شده بود و مردم به سوی کسب علم روی آورده بودند و زمان و شرایط برای آن حضرت مساعد بود تا علوم و فنون قرآنی را که به او ارث رسیده بود منتشر سازد و آن حضرت سخنان حکمت آمیز و آراء طبی و احادیث علمی و دینی صحیحی منتشر شده بگونه ای که همه جا را پر کرده و دلهای تاریک را روشن نموده و گمراهان را به راه آورده است، تا جایی که همگان به سراغ او رفته اند و کسانی از او طلب شفاء کرده اند و کسانی از چشمه سار علم او سیراب شده اند.
برای همین است که راویان از او بسیار روایت کرده اند و کتابها و رساله های بسیاری نوشته شده و گروهی از علما و حکما و متفکران دینی و بسیاری از حفاظ و بزرگان حدیث از مدرسه او فارغ التحصیل شده اند، تا جایی که سخن او فصل خطاب و بالاترین سخن شده و چون گفته می شود امام صادق (علیه السلام) چنین گفته، علما در برابر سخن او تسلیم می شوند و به آنچه از او نقل شده اعتراف می کنند و در برابر او خضوع دارند.
اکنون ما به بعضی از روایات که به موضوع ما مربوط می شود یعنی روایاتی که راجع به علم طب است در اینجا می آوریم. ولی به جهت رعایت اختصار مقدار اندکی از علم فراوان و فضل سرشار آن حضرت را در این رساله آوریم چون در این مختصر نمی توان به طور کامل بر آن احاطه یافت. همچنین پیش از آغاز سخن، بجاست که برای خواننده گرامی مطالبی را که ذکر آن ها را در اینجا لازم می دانم، تا طالب حقیقت غافل نباشد و گمراه نگردد و به سخنان بعضی از اهل غرض اعتنا نکند آنها که مدعی هستند که امام صادق (علیه السلام) این علوم را از دانشمندان بیگانه و فلاسفه و اطبایی که وارد جزیرة العرب می شدند، اخذ کرده است. چون به طوری که خواهیم گفت، علم او چیزی جز نمودی از اشعه علم پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود و او نیز علم خود را از وحی گرفته بود و از روی هوای نفس سخن نمی گفت بلکه آن چیزی جز وحی نبود، آنگاه پیامبر علم خود را به وصی خود واگذار کرد و درباره او فرمود:
من شهر علم و علی دروازه آن است(19) و وصی او همان کسی بود که فرمود: پیش از آنکه مرا از دست بدهید از من بپرسید و پس از من مانند من سؤال نخواهید کرد(20).
سپس علی (علیه السلام) علم خود را به دو فرزندش حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) سپرد همان کسانی که پیامبر خدا درباره آنها فرموده بود: این دو نفر امام هستند قیام کنند یا بنشینند(21). پس از آنها این علم در اختیار امام سجاد (علیه السلام) قرار گرفته و از او به امام باقر (علیه السلام) و از او به امام جعفر صادق (علیه السلام) منتقل گردید.
بنابراین، عظمت علمی امام صادق (علیه السلام) چیزی جز سری از اسرار کتاب و نوری از انوار نبوت و فیضی از فیوضات امامت نبود و اگر از کسان دیگری گرفته بود همانگونه که بعضی از نادانان می گویند، از اساتید و معلمان او نیز این علوم ظاهر می شد و کتابها پر می شد و در اخبار و احادیث می رسید.
اساساً آنچه را که گذشت رها کن و منصفانه بیندیش! سپس به سخنان و تعلیمات او به عنوان طالب حقیقت بنگر آیا اطبا و فلاسفه ای که وارد جزیرةالعرب شده بودند از آراء و اقوال او اطلاع داشتند و آن علمی را که از آن حضرت در آن عصر ظاهر می شد درک می کردند؟ می دانیم که دانشمندان پس از قرنها و نسلها به حقیقت و محتوای علم او پی بردند و این پس از آن بود که تجربه های علمی به دست آوردند و اکتشافات علمی آنها را راهنمایی کرد.
اکنون برخی از نظرات طبی آن حضرت را ذکر می کنیم تا ادعای خود را درباره طب امام صادق (علیه السلام) ثابت کنیم و خود خواننده قضاوت کند و اینک برخی از آنها:

مناظره امام با طبیب هندی(22)

محمد بن ابراهیم طالقانی از حسن بن علی عدوی از عباد بن صهیب از پدرش از جدش از ربیع همنشین منصور نقل می کند که او گفت: روزی امام صادق (علیه السلام) در مجلس منصور حاضر شد و نزد او مردی از هند بود که کتابهای طبی را برای او خواند امام صادق (علیه السلام) ساکت نشسته بود و گوش می داد
وقتی مرد هندی فارغ شد به او گفت: آیا از آنچه نزد من است، چیزی را می خواهی؟
امام فرمود: نه چون آنچه نزد من است بهتر از آن است که نزد توست. گفت آن چیست؟
فرمود:
من گرمی را با سردی و سردی را با گرمی و تر را با خشک و خشک را با تر مداوا می کنم و کار را به خدا وامی گذارم و آنچه را که از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد شده به کار می بندم که فرمود: بدان که معده خانه درد است و پرهیز رأس هر دوایی است و به بدن خود آنچه را که عادت کرده بده.
مرد هندی گفت: آیا طب غیر از این است؟
امام فرمود: آیا گمان می کنی که من از کتب طب آموخته ام؟ گفت آری حضرت فرمود: نه به خدا قسم من غیر از خدا از کسی یاد نگرفته ام اکنون بگو که من به طب آگاهترم یا تو؟
هندی گفت: من.
امام فرمود: از تو می پرسم جواب بده.
گفت: بپرس.
امام فرمود: ای مرد هندی به من بگو چرا سر انسان دارای استخوانهای متعددی است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: بگو چرا موی سر در قسمت بالا قرار گرفته؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا پیشانی از مو خالی است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا پیشانی دارای خطوط است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا ابروها بالای چشمها قرار گرفته؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا چشمان به شکل لوزی است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا بینی در وسط دو چشم قرار گرفته است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا سوراخهای بینی رو به پایین است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا لب و شارب بالای دهان قرار گرفته است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا دندانهای کرسی پهن و دندانهای نیش تیز است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا مردها ریش دارند؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا دو کف دست از مو خالی است ؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا ناخن و مو احساس ندارند؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا قلب مانند صنوبر است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا ریه دو قطعه اند و حرکت آنها در محل خود انجام می گیرد؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا کبد به شکل برآمده است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا کلیه به شکل لوبیا است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا خمیدگی زانو به پشت است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: چرا کف پا از داخل منحنی است؟
گفت: نمی دانم.
امام فرمود: ولی من می دانم؟
هندی گفت: پس جواب بده.
امام فرمود: اینکه استخوانهای سر متعدد است برای آن است که اگر یک چیز تو خالی استخوان یک تکه داشت زود درد می کرد و اگر با استخوانهای متعدد و با مفصلها باشد سردرد از آن دور می شود.
اینکه در بالای سر است که روغنها به مغز برسد و از اطراف آن بخار خارج شود و گرما و سرما را از آن دور کند.
اینکه پیشانی از مو خالی است برای آن است که آنجا محل ورود نور به چشمهاست.
اینکه در پیشانی خطهایی وجود دارد برای آن است که عرقی که از سر به طرف چشم می آید در آنجا بماند به اندازه ای که انسان آن را از خود دفع کند مانند نهرها که آبها را در خود می گیرند.
و اینکه ابروها بالای چشمها قرار داده برای آن است که نور را به اندازه لازم بفرستند. ای هندی آیا نمی بینی که وقتی نور شدید باشد انسان دستش را بر چشمش می گذارد تا نور به اندازه کافی بتابد؟
و اینکه بینی را وسط دو چشم قرار داد برای آن است که نور را به دو قسمت مساوی برای دو چشم تقسیم کند.
و اینکه چشم به شکل لوزی است برای آن است که دوا را با میل به آن بکنند تا دردش زایل شود و اگر مربع و یا دایره ای بود میل در آن جریان نمی یافت و دوا به آن نمی رسید و درد آن زایل نمی شد.
و اینکه سوراخهای بینی به طرف پایین قرار داده برای آن است که دردهایی که از بالا می ریزد به پایین بریزد و در مقابل، بوها از آن بالا رود و اگر رو به بالا بود دردها از آن پایین نمی آمد و بوها بالا نمی رفت.
و اینکه لب و شارب را بالای دهان قرار داده برای آن است که آنچه از دماغ می ریزد به دهان نریزد تا انسان از غذا و آب متنفر نباشد.
و اینکه برای مردان ریش قرار داده برای آن است که از اینکه صورت خود را بپوشد بی نیاز باشد و مردان از زنان متمایز باشند.
و اینکه دندان جلویی را تیز قرار داده تا با آن ببرد و دندان کرسی را پهن قرار داده تا با آن خورد کند و دندان ناب را بلند قرار داده و آن ستونی در میانست و دندانهای پیشین و دندانهای کرسی را از هم جدا می کند.
و اینکه دو کف دست را بدون مو قرار داده برای آن است که لمس به وسیله آنها انجام می گیرد و اگر مو داشت انسان نمی توانست به خوبی لمس کند.
و اینکه مو و ناخن روح ندارد برای آن است که بلند شدن آنها بد و کوتاه کردن آنها پسندیده است و اگر روح داشتند موقع کوتاه کردن انسان احساس درد می کرد.
و اینکه قلب مانند دانه صنوبر است برای آن است که قلب آویخته است و سر آن نازک است تا داخل ریه باشد و از هوای داخل آن استفاده کند و مغز سر از حرارت آن دچار صدمه نشود.
و اینکه ریه را به دو قطعه کرده برای آن است که قلب در جوف آن قرار گیرد و با حرکت آن استراحت کند.
و اینکه کبد را به شکل برآمده قرار داده برای آن است که بر معده سنگینی کند و به آن فشار آورد تا بخارهای آن خارج شود.
و اینکه کلیه را مانند لوبیا قرار داده برای آن است که محل ریزش منی نقطه به نقطه در آن قرار دارد و اگر دایره ای یا مربع بود، نقطه ها به هم وصل شد و مرد از خروج آن احساس لذت نمی کرد چون منی از فقرات کمر به کلیه می ریزد و آن با قبض و بسط خود آن را به مثانه پرتاب می کند همانگونه که تیر از کمان پرتاب می شود.
و اینکه خمی زانو را به طرف پشت قرار داده، برای آن است که انسان به طرف جلو حرکت می کند و باید تعادل داشته باشد و اگر این طور نبود در راه رفتن سقوط می کرد.
و اینکه کف پا را منحنی قرار داده برای آن است که اگر همه کف بر زمین واقع می شد به سنگینی سنگ آسیاب می شد.
مردی هندی گفت:
این همه علوم از کجا برای تو حاصل شده است؟
امام فرمود: آن را از پدرانم و آنها از رسول خدا و او از جبرئیل و او از خداوندی که جسم و روح را آفرید، آموخته ام.
مرد هندی گفت:
راست گفتی و من شهادت می دهم که خدایی جز الله نیست و محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) پیامبر خدا و بنده اوست و تو دانشمندترین فرد زمان خود هستی.

تعداد استخوانهای بدن انسان

در کتاب مناقب ابن شهر آشوب آمده است: سالم بن ضریر نقل می کند که یک مرد نصرانی از امام صادق (علیه السلام) از اسرار طب پرسید، سپس راجع به جسم انسان سوال کرد. پس آن حضرت فرمود: خداوند انسان را بر دوازده پیوند و دویست و چهل و هشت استخوان و سیصد و شصت رگ آفرید و این رگها همه جسد را سیراب می کند و استخوانها آنها را و گوشت استخوانها را و عصب گوشت را حفظ می کند. در دو دست انسان هشتاد و دو استخوان و در ساعد دو و در عضد یکی و کتف سه تا که مجموعاً چهل و یک استخوان می شود، دست دیگر نیز چنین است و در پای او چهل و سه استخوان و در قدمش سی و پنج تا و در ساق او دو تا و در زانوی او سه تا و در ران او یکی و در نشیمنگاه او دو تا استخوان قرار داده و همین طور است پای دیگر.و در پشت او هیجده تا فقره قرار داده و در هر طرف او نه دنده و در گردن او هشت استخوان و در سر او سی و شش استخوان و در دهان او بیست و هشت استخوان یا سی و دو استخوان قرار داده است.
توضیح اینکه منظور از وصل یا پیوند که در آغاز روایت آمده اعضای استخوانی است که به هم پیوند خورده و دوازده تاست به این شرح: سر، گردن، دو عضد و دو بازو و دو ران و دو ساق پا و دنده های چپ و راست.
به جان خودم سوگند که این شمارشی که از امام صادق (علیه السلام) نقل شده عین همان چیزی است که دانشمندان علم تشریح و جراحان در این عصر گفته اند و کم و زیاد نیست مگر در نامگذاری و یا در اینکه دو استخوان به جهت شدت اتصال، یک استخوان حساب شده و یا بالعکس و این بیانگر اطلاع کامل او از تشریح و نظر درست او در بیان استخوان بندی هیکل انسان است.
و اینک برخی از اسرار طبی شگفت آور امام صادق (علیه السلام) را بیان می کنیم، اسراری که علم طب آنها را پس از کامل شدن عقل بشری کشف کرده و اطبا و صاحبان اندیشه های بزرگ پس از تجربه ها و تحقیقها و بررسی های علمی بسیار، به آن پی برده اند. از جمله آنها مطلب زیر است: