فهرست کتاب


اسرار نماز

ملامحسن فیض کاشانی‏

درِ اول: اذان و اقامه

الله اکبر: خدای عز و جل، بزرگتر است از همه چیز و از آنچه به وصف و نعت درآید، یا در وهم و خیال گنجد، یا ادراک او به عقول و حواس توان نمود، یا او را به چیزی قیاس توان کرد.
متحیر، عقول در صفتش - فکر، عاجز ز حد معرفتش
عقل عقل است و جان، جان است. او - آنچه زان برتر است، آن است او
حضرت امام جعفر صادق (ع) می فرماید که: هرگاه تکبیر گفتی، باید خود را و هرچه در آسمان و زمین است، در برابر بزرگی و کبریائی او جلت عظمته، حقیر شماری. که اگر بنده ای تکبیر گوید و در دلش عارضی باشد، به حقیقت چنان است که چیز دیگری را بیش از حق تعالی در دل، تعظیم وتوقیر می نماید و در این حال فرشته اش گوید: که ای دروغگوی! پنداری که خدای را فریب توان داد، و به خدا قسم که چنین کس از حلاوت ذکر خدای، محروم و مهجور است و از تقرب و توسل به او، ممنوع و مردود.
اشهد ان لااله الاالله گواهی می دهم که به تحقیق، معبودی سزاوار پرستش نیست، جز معبودی یکتای به حق، که او را همه صفات کمال است. و بس اوست که در خور پرستش است.
و باید که در این شهادت نیز صادق باشد، بدانگونه که هیچ چیز دیگر را بر حق تعالی نگزیند و از وی دوست تر ندارد. چه هر که چیزی را بسیار دوست دارد و اهتمام تمام در شأن او کند و بدو دل بندد، در حقیقت او را پرستنده است، پس اگر محبت و اهتمام در آن چیز، به امر حق است و به قصد فرمانبرداری او جل شأنه، در این صورت حق را پرستنده است، والا آنچه را پرستیده که او را به مهر آن واداشته، چون: شیطان و هوای نفس و مانند آن...
برافکن پرده تا معلوم گردد - که یاران دیگری را می پرستند
از احادیث قدسی است که تا تو غیر ما را خواهی، غیر ما را پرستی.
ما را خواهی خطی به عالم درکش - کاندر یکدل، دو دوستی ناید خوش
هرچه دلبند تو است، خداوند تو است و هرچه هوای تو است، خدای تو است. ارایت من اتخذ الهه هواه سوره فرقان آیه 439.
ای هواهای تو، خدا انگیز - وی خدایان تو، خدا آزار
از گفتن و اقرار کردن که الله یکی است، چه سود؛ که در پیش هزار صنم می کنی سجود. علم بی عمل وبال است و قول بی قعل نکال.
ای یکدله صد دله، دل یکدله کن - از هرچه بغیر دوست، دل را یله کن
خواهی که توحید تو مسجل شود، قبله دل یکتا کن و از غیر حق تبری، تا فعل تو مصدق قول تو باشد.
ای آنکه به قبله وفا روست تو را - از مغز چرا حجاب شد پوست تو را
دل در پی این و آن نه نیکوست تو را - یک دل داری، بس است یکدوست تو را
اشهد ان محمداً رسول الله گواهی می دهم که همانا محمد فرستاده خداست جل جلاله و باید که چون این شهادت دهد، به اقتضای آن رفتار کند و مقتضای آن اینکه، اوامر و نواهی آن حضرت را (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمانبرداری نماید.
چنانکه حق تعالی فرماید: و ما اتیکم الرسول فخذوه و ما نهیکم عنه فانتهوا سوره حشر آیه 7 آنچه آورده است شما را رسول، فراگیرید و از آنچه بازداشته است شما را، از آن باز ایستد.
حی علی الصلوة بشتاب! روی آر به نماز، ترغیب به نماز در اذان، از آن جهت است که وضع اذان از برای اخبار است به دخول وقت. چه، معنی اذان اشعار است، یعنی: آگاه گردانیدن.
حی علی الفلاح بشتاب! روی آر به کاری که موجب فوز و رستگاری و ظفر یافتن به سعادت عظمی است در آخرت.
حی علی خیر العمل بشتاب! روی آر به بهترین کار که نماز به درگاه ایزد بی نیاز است.
نزدیکی بندگان نماز است - معراج روندگان نماز است
موقوف علیه کل طاعات - سرکرده جمله عبادات
رکن شرع و ستون دین است - شاید گفتن که دین همین است
قد قامت الصلوة به تحقیق که برپا شد نماز. یعنی: هنگام شروع آن فرا رسید. و این کلمه مخصوص اقامت است و در اذان نیست.
نیز در آخر هر یک تکبیر و تهلیل دعاهای مخصوص باید گفت.
و همه اذکار در هر کدام دو نوبت است، مگر تکبیرهای اول اذان که چهار نوبت باید گفت و تهلیل در آخر اقامت به یک نوبت...
و اذان را بلند و به تأنی باید گفت و اقامت را آهسته تر و تندتر و وقف در اواخر و فواصل هر دو باید نمود.
و فاصله میان هر دو، به دو رکعت نماز، یا یک سجده، یا یک نشستن، یا یک گام برداشتن، یا به گفتن یک تسبیح یا تحمید است.
اللهم اجعل قلبی بآراً و عملی سآرا، و عیشی قآراً واجعل لی عند قبر رسولک محمد صلی الله علیه و آله مستقراً و قراراً
بار خدایا، بگردان دلم را نیکی کننده، و عمل مرا مسرور و خوشحال گرداننده، و رزق و روزیم را تازه بتازه آینده، و زندگانی مرا در خوشی و شادمانی گذرنده، و بگردان از برای من نزد قبر پیغمبر خود، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم)، مکان و منزلی در دنیا و جای اقامت و درنگ در آخرت.

درِ دوم: ادعیه افتتاحیه، تکبیرات هفتگانه

اینک دعای افتتاح که نوبت آن پس از تکبیر سوم است: اللهم انت الملک الحق المبین، لا اله الا انت، سبحانک انی عملت سوء، و ظلمت نفسی، فاغفرلی ذنبی، انه لایغفر الذنوب الا انت
اللهم انت الملک الحق المبین بار خدایا توئی پادشاه استوار و پایدار و پدیدار لا اله الا انت نیست معبودی سزای پرستش، جز تو. سبحانک پاک می دانم و منزه می خوانم جناب تو را، از هرچه به جلال تو نسزد و جمال تو را نزیبد.
پاک از آنها که جاهلان گفتند - پاک تر زانکه عاقلان گفتند
انی عملت سوء و ظلمت نفسی همانا که من بد کردم و به نفس خود ستم روا داشتم. و فاغفرلی ذنبی پس بیامرز گناهانم را. انه لایغفر الذنوب الا انت بدرستی که نیامرزد گناهان را احدی غیر از تو.
و پس از تکبیر پنجم: لبیک وسعدیک، والخیر فی یدیک، والشر لیس الیک، والمهدی من هدیت، عبدک وابن عبدک. بین یدیک، منک وبک، ولک والیک، لاملجا ولامنجا منک الا الیک، سبحانک و حنانیک، تبارکت وتعالیت، سبحانک رب البیت
لبیک کنایه از آنکه: می ایستم به خدمت تو، ایستادنی، پس از ایستادنی. یعنی: همیشه تو را خدمتگزارم. و سعدیک کنایه از آنکه: فرمان برم تو را، فرمان بردنی، پس از فرمان بردنی یعنی: پیوسته تو را فرمانبردارم.
یک نگاه از تو و در باختن جان از من - یک اشارت ز تو و بردن فرمان از من
و الخیر فی یدیک آنچه نیک است، در دست تو است و از تو برآید. والشر لیس الیک بد را به سوی تو راه نیست و به تو نسبت آن نشاید.
هرچه هست از قامت ناساز کج اندام ماست - ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
و المهدی من هدیت راه یافته آنکه تو او را ره نمودی. عبدک وابن عبدک تو را بنده و بنده زاده ام. بین یدیک که در حضورت ایستاده ام. منک از تو است تمام وجود من. وبک و به تو است قوام بود و نبود من. ولک و تو راست تملک من. والیک و به سوی تو است بازگشت من. لاملجأ ولامنجا منک الا الیک نیست پناهی و نه گریزگاهی از تو مگر به سوی تو.
غیر از در تو، دری ندانم، - غیر از تو، کس دگر نخوانم
ای نام خوش تو بر زبانم - از درگه خویشتن مرانم
گر تو ز در خودت برانی - روی از تو بدرگه که آرم
سبحانک وحنانیک پاک و منزه می دانم ساحت کبریائی تو را، از غبار آنچه تو را نسزد و نشاید ای پروردگار.
و درخواست می کنم از تو، عطوفت فراوان و بخشش بسیار.
گر ما مقصریم، تو دریای رحمتی - جرمی که می رود به امید عطای تست
دانم که در حساب نیاید گناه ما - آنجا که فضل و رحمت بی منتهای تست
تبارکت بزرگوار و برتر و استوار و قائم و دائم و مبدأ و موجب همه خیر و برکتها توئی. و تعالیت و بس والا جاهی، دست ادراک از دامن معرفت تو، کوتاه است و پای سعی را از وصول به جنابت، خارها در راه.
اسلام ز جانب فرنگ آوردن - آیینه چین ز سوی زنگ آوردن
از باده رخ شیخ به رنگ آوردن - بتوان، نتوان تو را به چنگ آوردن
سبحانک مقدس و منزهی. رب البیت ای خدای خانه کعبه. به این معنی که به امر تو روی به جانب کعبه آورده و به سوی آن توجه کرده ام وگرنه، کعبه نیز آفریده تست و نه سزای پرستش است و نه آن است که پرستش آن می کنم:
کعبه سنگی بر آستانه تست - قبله راهی به سوی خانه تست
و بعد از تکبیر هفتم: وجهت وجهی للذی فطر السموات والارض، عالم الغیب والشهادة، حنیفاً مسلماً علی ملة ابراهیم ودین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و هدی امیرالمؤمنین (علیه السلام)، و ما انا من المشرکین، ان صلواتی ونسکی و محیای ومماتی لله رب العالمین، لاشریک له و بذلک امرت و انا من المسلمین.
وجهت وجهی للذی فطر السموات والارض روی دل خود را متوجه ساختم به آنکه، به قدرت محض بیافرید آسمانها و زمین را. عالم الغیب و الشهاده دانای نهان و آشکارا. حنیفا در حالتی که متمایلم از همه دین ها به دین توحید. مسلما در صورتی که فرمانبردارم. علی ملة ابراهیم به روش حضرت ابراهیم (علیه السلام). ودین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و راه روش دین محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و بر هدایت و راهنمائی ولی الله اعظم علی بن ابیطالب امیرمؤمنان که سلام بر او باد. و ما انا من المشرکین و نیستم از شرک آورندگان مرحق تعالی را، جل شأنه. ان صلوتی همانا که نماز من. ونسکی و قربانی یا حج یا همه عبادتهای من. ومحیای و زندگانی من، یعنی: آنچه برآنم در مدت حیات، از اعتقادات صحیحه و افعال حسنه و جمله خیراتی که بجای می آورم. ومماتی و آنچه بر آن می میرم از ایمان و طاعت و مبراتی که پس از مرگ، عوائد آن به روان من عائد گردد. لله مر خدای راست. رب العالمین که پروردگار جهانیان است. لاشریک له نیست مر او را شریکی. یعنی: من در عبادت خود کسی را با او شرکت ندهم، چون بت پرستان. و این کلماتی است که حق تعالی در قرآن مجید از ابراهیم خلیل (علیه السلام) حکایت فرمود و گفته اند که مراد از این، تفویض جمیع امور است به حق تعالی، یعنی: هرچه کنم و بگویم همه محض خداست.
سفر به سوی تو پویم، حضر بکوی تو جویم - سخن برای تو گویم، خمش برای تو باشم
و بذلک امرت و به این مأمور شده ام. و انا من المسلمین و من از زمره فرمان بردارانم.
و باید که در این قول نیز صادق باشد، یعنی: روی دل با حق داشته و همه کارها، به او وا گذاشته باشد، نه آنکه بسته کار و بار و رهان دکان و بازار و محو آمال و امیال و مستغرق، شهوات و غرقه وسوسه ها گردد.
در طریقت کجا روا باشد - دل به بتخانه رفته، تن به نماز
پس دروغ گفته، آنکه روی دل به خدا نیاورده و کار خود به او رها نکرده است و بسا اول کلامی که در نماز، افتتاح به آن کنند، دروغ محض باشد.
و مستحب است که در حال تکبیرات، دستها را تا برابر گوشها بردارد، چنانکه کفها به جانب قبله باشد و انگشتان بهم بچسبد، مگر دو انگشت بزرگ. و ابتدای تکبیر، ابتدای دست برداشتن باشد و انتهای آن به انتهای آن. و همچنین می توان هر یک از این تکبیرات هفتگانه را در آغاز نماز و قبل از آن گفته می شود، مقارن نیت فرض گفت و تکبیرة الاحرام قرار داد و با آن نماز بست.
حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) را پرسیدند، از علت و مصلحت برداشتن دستها در حال تکبیر فرمود: مقصود آنکه خدای بزرگتر است، یکتای بی همتاست، نیست مثل او چیزی و بسوده نشود به انگشتها و دریافته نگردد به حس ها.
نه ادراک در کنه ذاتش رسد - نه فکرت بغور صفاتش رسد
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم - نه بر ذیل وصفش رسد دست فهم
و به روایت دیگر: دست برداشتن، اشاره ای است به اینکه: ای خدای آمرزگار، در یم گناه غرقه ام، دستم گیر تا برآیم.
مانده در دشت فراقم ره نما، ای رهنما - غرقه در دریای هجرم دست گیر، ای دستگیر

درِ سوم: تفسیر سوره حمد

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، الحمد لله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین، ایاک نعبد و ایاک نستعین، اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین، انعمت علیهم، غیرالمغضوب علیهم ولا الضالین
اعوذ بالله پناه می برم و التجاء می کنم به معبود به حق و خداوند مطلق. من الشیطان الرجیم از شر وسوسه دیو فریبنده سرکش، یا دور مانده از رحمت رحمان، یا رانده از ریاض رضوان.
و گفتن این کلمات به جهت آن است که از شر وسواس وی محفوظ ماند، و استعاذه فی الحقیقة پاک گرداندن زبان و رفتن خلوتسرای دل است از غبار اغیار، و صفا دادن آن از برای آن یگانه محبوب نهان و آشکار، و مثل کسی که استعاذه می کند و خاطرش متعلق است به غیر حق و در دلش فکرهای نفسانی و وسوسه های شیطانی است، مثل کسی است که بر در حصار استواری ایستاده و ددی درنده درصدد است که او را بگیرد و بردرد، و او پی در پی به زبان گوید که: پناه می برم از شر این دد به این قلعه محکم و همی بر جای خود ایستد و درون آن نرود تا در را بربندد و از گزند او ایمن گردد:
تا ز هر بد، زبانت کوته نیست - یک اعوذت، اعوذ بالله نیست
بلکه آن نزد صاحب عرفان - نیست الا اعوذ بالشیطان
گاه گوئی اعوذ و گه لا حول - لیک فعلت همه مکذب قول
بر زبانت اعوذ، میرانی - یار شیطانی و نمی دانی
طرفه حالی که دزد بیگانه - شده، همراه صاحب خانه
می زند، همچو او صلا و صفیر - دربدر، کوبکو، که دزد بگیر
بسم الله بنام خدای سزای پرستش. الرحمن نیک بخشنده بر بندگان، به هستی و حیات. الرحیم نکو بخشاینده برایشان به بقاء و حفظ از آفات. الحمد هر ثنا و ستایش که از ازل تا ابد موجود و معلوم بود و هست و خواهد بود، سراسر لله خدای راست که مسمی و موصوف است به همه اسماء و صفات کمالیه از جلالیه و جمالیه:
آن به تسبیح و جلال و حمد سبوحی سزا - وان به تقدیس و کمال و نعمت قدوسی جدیر
آن سزای آفرین، کز حمد او زنده ست جان - وان بدایع آفرین، کز شکر وی روشن ضمیر
رب العالمین آفریننده و پرورنده و دارنده و کارساز عالمیان، از ملائکه و جن و انس و وحوش و طیور و بهائم و سباع و انواع حیوانات و غیر آن... الرحمن بخشنده وجود، بار دیگر در آخرت پس از فنای جهانیان الرحیم بخشنده دیگر بار، به رأفت و رحمت بر مؤمنان و جای دادن ایشان در بهشت جاودان به امن و امان. مالک یوم الدین خداوند روز پاداش یا مالک و متصرف محض در روز رستاخیز، یا حافظ اعمال بندگان به روز بازپسین تا در دادن و ستدن، کم و کاستی نشود و کاری بر غلط نرود، یا، داور روز جزا که میان بندگان به حق حکم کند.
و بر قرائت ملک پادشاه روز جزا که سلطنت در آن روز، جز او را نباشد. لمن الملک الیوم، لله الواحد القهار
ایاک نعبد تو را می پرستیم و بس، که غیر تو، در خور عبادت نیست. بیان حقیقت عبادت، در شهادت به توحید گذشت و در این موضع چون بر عبودیت خود، مر خدای را تصریح کند و این امر را منحصر به او جل شأنه نماید و طرف خطاب وی خدای علام الغیوب است، پس دروغ در آن افحش و اشنع است.
لاجرم باید همه دم، ترک هوس کرد و کرکس مردار خوار هوای نفس را در قفس آورد:
چون شمع به سوز، زنده می باید بود - دل سوخته، سرفکنده، می باید بود
تا کامروا شوی ز انجامی خوش - ناکامی کش که بنده می باید بود
و بندگی از بهر او باید کرد، نه از برای خود:
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن - که خواجه خود روش بنده پروری داند
و گفته اند: که نکته اینکه نعبد به صیغه جمع آمده است، نه مفرد؛ آن است که در احکام شرعیه مقرر است که تبعض صفقه نشاید، به این معنی که: هر که متاعی چند در یک عقد بخرد و بعضی از آن عیبناک برآید، خریدار را باید که یا همه را قبول کند، یا همه را رد نماید و اگر مشتری به معامله رضایت دهد، او را نرسد که بعضی را نگاه دارد و بعضی را کنار گذارد. پس چون بنده ای عبادت خود را با عبادت دیگران در آمیزد، حق تعالی کریم تر از آن است که عبادت کسی را، به علت عبادات با عیب دیگران رد کند، از طرفی دیگر البته خداوند، عبادات با عیب را هم به طفیل عبادت بی عیب، قبول کند.
به طفیل همه قبولم کن - ای خدای من و خدای همه
و ایاک نستعین و تنها از تو یاری می خواهیم و در پرستش تو و انجاح حوائج و دفع آفات و رفع مشکلات. و باید که در این قول نیز صادق باشد، یعنی: از دیگری در هیچ امری یاری نخواهد، مگر آنکه آنکس را در آن امر واسطه و سبب و مسخر مشیت رب داند و داند که اگر حق تعالی نخواهد، در دل آنکش نیفکند که یاری او کند، پس فی الحقیقة، حق تعالی یاری او می کند و دست دیگران آلتی است در ید قدرت حق تعالی و تقدس.
درگه خلق، به همه زرق و فسون است و هوس - چشم امید به دادار جهان باید و بس
بر در مخلوق بودن، عمر ضایع کردن است - خاک آن در شوکه آب بندگان، زان روشن است
گویند: یکی از مشایخ، چون در نماز به ایاک نعبد و ایاک نستعین رسید، از هوش رفت و بیفتاد، چون سبب پرسیدند. گفت: ترسیدم که مرا گویند، چون او را بندگی کنی و بس و از او یاری خواهی و بس، پس چرا حاجت خود به دیگران گوئی و از این و آن یاری جوئی؟
یاری از وی جو، مجو از زید و عمرو - سرخوش از وی باش، نه از بنگ و خمر
اهدنا ما را راه نمای. الصراط المستقیم به راهی راست در اقوال و افعال و اخلاق که آن راه متوسط است، میانه افراط و تفریط و غلو و تقصیر. یا ثابت دار ما را به طریق قویم که دین اسلام است و سنت سید انام صلی الله علیه و علی اله الکرام و طریقه حقه ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین.
و در اخبار اهل بیت (علیهم السلام) است که مراد از صراط مستقیم حضرت علی بن ابیطالب (سلام الله علیه) است و به روایت دیگر: امام مفترض الطاعة است. پس معنی آنکه: به ما بشناسان امام به حق را، تا متابعت و پیروی وی کنیم و به راهی که او رفته برویم و امور خود را تسلیم اوامر او نمائیم و دستور او پذیریم و محبت او در دل گیریم. تا در آخرت با او محشور شویم و در آن سرای، به سعادت عظمی رسیم، یا ثابت دار ما را بر معرفت و محبت و متابعت امام (علیه السلام).
و در حدیث نبوی (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد است که: هر که مرد و نشناخت امام زمان خود را، مرد، مردن زمان جاهلیت یعنی: بی ایمان. بزرگی گفته: بنمای ما را راه راست، به این معنی است که: ما را به محبت ذاتی خود مشرف دار، تا از توجه و اتکاء به غیر تو، آزاد گشته و به تمامی در گیرو گرو تو باشیم، جز تو ندانیم و جز تو نخوانیم و جز تو را نگزینیم، تا در همه حال جز تو را نبینیم.
مطلوب هرکس از تو مرادی و مطلبی - مقصود ما ز دنیی و عقبی لقای تست
صراط الذین انعمت علیهم بنمای ما را، راه آنان که به فضل خود برایشان انعام کردی، به نعمت نبوت و رسالت و ولایت و صدیقیت و شهادت و صلاحیت، یا راه آنان که اهل قربند و ایشان را به کمال نعمت ظاهر که قبول شریعت است و به جمال نعمت باطن که اطلاع بر اسرار حقیقت است، آراسته و معزز و مکرم داشته ای. غیرالمغضوب علیهم نه راه آنان که کافر شدند و خشم گرفته ای بر ایشان، یا راه جهودان که به سبب تمرد و تجاوز و معانده و قتل انبیاء و تحریف تورات، بر آنان خشم گرفتی، یا هر کس که طرف تفریط را دارد.
ولا الضآلین و نه راه گمراهان، یعنی: آنان که در طریق مختلفه و سبل منحرفه افتادند، یا راه ترسایان که به علت افراط در شأن حضرت مسیح علی نبینا و (علیه السلام) گمراه گشتند، یا هر که جانب افراط را داراست.